اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

انتشاریافته دلنوشته بماند در هوای یار! | مبینا عباسی

وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
ژانر اثر
  1. عاشقانه
سطح اثر ادبی
برنزی
اثر اختصاصی
بله، این اثر اختصاصی می‌باشد و فقط در انجمن رمانیک نوشته شده است.
negar_1318de2f98c7e3de_6ub.png

نام دلنوشته: بماند در هوای یار
نویسنده: مبینا عباسی
ژانر: عاشقانه
مقدمه:
ای عشق! آرزوهای قلبم چه شد؟
یار من قلب مرا ویرانه کرد.
ای یار! هوای تو چه بود که فقط خفگی نصیب قلب من شد؟!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
جهنم ترانه‌ی من، شیطان همدم من!
کی گفته شیطان پلید است؟ مگر روزی فرشته نبود؟!
کی گفته شیطان خائن است؟ حقیقت مگر خیانت است؟
به جرم همین حقیقت بود که مهر خائن به او زدند! حال، من هم شدم تبعید، شدم خائن، شدم نامرد، چون هر چه بود را فهمیدم!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
فقط خسته از تو و خاطراتت نیستم،؛
از اعتماد بی‌جا،
از عشق پاکم،
از تمام رویاهای زیبایم برای تو!
من خسته از خودم هستم که بدون لحظه‌ای تردید، باورت کردم و حتی شک نکردم که تو مرا برای هیچ می‌خواستی... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
تنهایی، برای ما چاره شد؛
اشک، محرم غم‌های ما شد؛
درد، اسیر تنهایی شد؛
غروب، شد تقدیرم
و اندوه، شد نصیبم!
کسی به نفع ما کاری نکرد !
هزاران کار برای دلشان کردیم !
منتی نیست؛ ولی این نبود رسم روزگار.
جهان من پر از رنگین‌کمان و شعر و آواز،
یک لحظه، آن را، خرابش می‌کنند!
دور خودم دیواری می سازم تا بماند و دل به دروغ‌ها ندهم ... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
دیگر چه بماند در هوای تو ای یار؟
هیچ باقی نمانده!
چه برایت، به یادگار بگذارم؟
همه را به آتش کشیدی!
گاه اوج می‌گیرم و گاه از یاد تو، من سقوط می‌کنم!
ای یار بی وفا! به کجا می‌روی چنین شتابان؟
از تو برایم تنها درد به یادگار ماند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
زیر باران می‌رقصم؛ زیر نور مهتاب می‌رقصم!
با گیتار دور آتیش، گیتار می‌زنیم، آواز می‌خانیم؛ ولی حال غریبی دارم.
با خون‌دل می‌خندم، به دردهایی که مال توست، می‌خندم! غم تو را پشت گوش انداختم؛ ولی دلشوره‌ی تو را دارم!
از حسرت عاشقی، در کافه‌های تهران، همان کافه نادری، خنده‌ای تلخ می‌زنم؛ قهوه‌ای تلخ می‌خورم!
از ترس عاشق شدن، در قلبم را بستم.
از عابر پیاده، از پل‌های بی‌عابر، از این من بی‌تو، از این همه تناقض، از پول و از ثروت!
از این حواس بی‌صاحاب که همش مال توست، دیگه دارم می‌ترسم؛
ولی با این حال، به درد عشق می‌خندم! دود در سینه‌ام، به جای نفس‌های توست! از بی‌تو بودنم، می‌ترسم!
یک قلم و یک کاغذ، گیتار دست دوم، از این کابوس وحشی، از بارون و از دریا، از دنیای بعد از تو، کم کم دارم می‌ترسم!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:


عرض سلام و خسته نباشیدی ویژه خدمت شما نویسنده‌ی عزیز!
بدین وسیله پایان تایپ اثر شما را اعلام می‌‌دارم. با آرزوی موفقیت روز افزون!

|مدیریت کتابدونی|
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
1
بازدیدها
184

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 1)

عقب
بالا