نویسندهی عزیزی که قصد تایپ رمانت رو داری، کافیه که روی فرستادن موضوع کلیک کنی و اسم اثر، نویسنده و خلاصه رمانت رو به همراه ژانرش بنویسی و منتظر تایید توسط مدیر مربوطه باشی. لازم به ارسال مجدد تاپیک اثرت نیست.
نام رمان: در ریسمان اقیانوس.
ژانر: عاشقانه.
نویسنده: سیده نرگس مرادی خانقاه.
خلاصه:
غرق شدهام در اقیانوسی که هرلحظه وجودش ننگینتر و منفورتر میشود. مرا در دل اقیانوسی از جنس بیپناهی غرق کردهاند که در دل آن جز تنگنا و اسارت، چیزی حس نمیشود.
عاشق فردی بودم که روزی مرا خواهر خود خوانده بود؛ اما مرا با کولهباری از عشق رها کرد. باعث شد که این عشق را تا ابد به گور ببرم. مرا با حس تنهایی، تنفر و افسرده رها کرد و حالا او نیست و من با این سرنوشت بیلایق و سیاه، چگونه دست و پنجه نرم کنم؟!
شروع آغاز: 1403/10/27
مقدمه:
تو مرا آزردی
که خودم کوچ کنم از شهرت.
تو خیالت راحت!
میروم از قلبت.
میشوم دورترین خاطره در شبهایت
تو به من میخندی
و به خود میگویی: باز میآید و میسوزد از این عشق،
ولی
برنمیگردم، نه!
میروم آنجا که دلی بهر دلی تب دارد
عشق زیباست و حرمت دارد!
نویسندهی عزیز، ضمن خوشآمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید. قوانین تایپ رمان
اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین در زیر سوالتون رو مطرح کنید. بخش پرسش سوالها
برای درخواست نقد، با توجه به قوانین در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید. درخواست منتقد
برای رمان شما میبایست پس از اتمام اثرتون درخواست رصد اثرتان را دهید تا ممنوعات اثرتون بررسی بشه، برای درخواست از طریق لینک زیر اقدام کنید. درخواست رصد
جهت درخواست صوتی شدن آثار خود میتوانید در تالار مربوطه، درخواست دهید. درخواست صوتی شدن رمان
و پس از پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید. تاپیک اعلام پایان رمان
- خر نشو هیما! آرمان عاشقت شده. بیا با این ازدواج موافقت کن و ما رو هم راحت کن.
یک قطره اشک از میان چشمانم غلتید و روی میز چوبی مخصوص کامپیوترم ریخت. از فردی متنفر بودم که همیشه چاپلوسی پدرم را میکند. آرمان فردی بود که همیشه برای به دست آوردنم، برای پدرم چاپلوسی میکند. چهقدر از اینگونه آدمها تنفر داشتم که خدا یکی را نصیب من کرده است.
پوزخندی زدم. من تاکنون فردی تنها و بییاور بودم که همیشه مجبور بود با تنهاییهایش بجنگد تا بلکه آنها را کنار بزند. ناگهان نمیدانم چه شد که با انگشتهایم شروع به ضرب گرفتن روی میز شدم که باعث شد عصبی شود و بگوید:
- نکن دختر!
اما من توجهی نکردم و دوباره آن کار را مجدد تکرار نمودم. ناگهان با عصبانیت غرش کرد و فریاد زد:
- میگم نکن دختر؛ با اعصاب من بازی نکن!
از این طرز اخلاق گند و تندش، بغض عجیبی گریبانگیرش شد و گفتم:
- بابا!
چشمهایش را محکم میبندد و انگار که داشت عصبانیت خود را پنهان میکرد تا بلکه بر سرم فریادی نزند، گفت:
- هیما بسه دیگه! همون سبحان رو با این کارهات دیوونه کردی که الان مثل کوه پشتته. هردوتون مثل همدیگه هستید.
مورد ملامت پدرم قرار گرفته بودم؛ حتی سبحان را مقصر اخلاق همیشگیام میدانست. آشفته بودم و خسته! دیگر توانی برای کارهایی که از نظر من موجب ملامت و سرزنش بود نداشتم. من باید این زندگی نحس را تاب بیاورم و فقط از آن گذر کنم.
نفس عمیقی کشیدم و با جدیت کامل گفتم:
- چرا سبحان رو وارد این قضیه میکنید؟ سبحان حق داره که... .
ناگهان از روی تخت برخاست که موجب شد بقیهی حرفم را ادامه ندهم و با ترس به او خیره شوم. هنوز که هنوز است از کودکی تا الآن از او خوف داشتم. از وقتهایی که مادرم را مورد شتم قرار داده بود. به چهرهی گندمگونش خیره شدم. صورت گرد، اَبروان پیوندی و اخم کردهاش، چشمهای قهوهای عسلی، لبان کوچک و برجستهاش و موهایی که وسط سرش خالی بود و پشتش موهای فراوانی وجود داشت.
- تو با همه لج کردی، حتی با من!
در دلم پوزخندی زدم. او فقط به فکر منافع خودش بود. میخواست به من بگوید که هیما دیگر بس است، لج و لجبازی را کنار بگذار و با آرمان ازدواج کن؛ اما نمیدانست که این هیمایی که روبهروی او است، از دستش خسته شده است و دیگر حتی برای جواب دادنش با او نمیخواهد یک کلام سخن بگوید.
با دست چپش، مویی که به تازگی یک لایهاش روی پیشانی صافام ریخته شده بود را کنار زد و با اخم گفت:
- تو مجبوری این راه رو انتخاب کنی. میفهمی؟ مجبوری! من اگر به پول و ثروت نرسم، نمیتونی خورد و خوراک داشته باشی. این رو بفهم!
اخمهایم از این بیانصافی همدیگر را به آغوش کشیدند.
- ولی مجبور نیستم به خاطر منافعتون، تن به ازدواج کسی که بهش علاقه ندارم بدم.
فریادی بر سرم زد که باعث شد، یک قدم از او فاصله بگیرم.
- باید اینکار رو بکنی. باید!
مانند خودش فریاد زدم که به جیغ کشیدن شباهت داشت.
- نهنه! حتی سر سفره عقد بنشونیم، من تن به خواستههای کثیفت نمیدم بابا!
بابا دستش را بالا آورد که سیلی در گوشم بخواباند که در اتاق باز شد و سبحان در چهارچوب درب پدیدار شد.
کسی که از کودکی عاشقش بودم، حالا آمده بود به اتاقم که چه؟! چه کاری را میخواهد برایم بکند؟ کسی که برای او مثل خواهر بودم، قرار است طرفداری من را بکند یا خیر؟
سبحان نزدیکتر میآید و به منی که مانند فرد خطاکار سرم را پایین انداختهام، چشم میدوزد؛ اما سریع نگاهش را از من میدزدد و با ابروهای بالارفتهاش، رو به بابا میگوید:
- دایی، خواهش میکنم تمومش کنید. شما الان عصبانی هستید. میتونم بیست دقیقه با هیماخانم صحبت کنم؟
پدر با خشم به من نگاه میکند و در صورتم غرش میکند:
- هنوز کارم باهات تموم نشده! وگرنه اینقدر میزدمت تا صدای سگ بدی.
و از اتاقم خارج شد و در را محکم بست. سرم را بالا آوردم و به چشمهای آبی سبحان که مانند آب دریای بیکران است، خیره میشوم. او هم با اخم داشت نگاهم میکرد.
- این چه طرز برخورد با پدرت بود؟ میدونی اگر پدرت نباشه تو آوارهی خیابونها بودی؟
با چشمهایی که از شدت گریه قرمز شده بود، به او خیره شدم. سبحان حق نداشت وقتیکه چیزی از ماجرای ننگین خبر نداشت، مرا مورد شماتت قرار بدهد.
سرم را به علامت نفی تکان دادم و گفتم:
- سبحان، تو نمیدونی بابا قراره چه بلایی سرم بیاره؛ نه تو نمیدونی.
همانطور که سرم را برایش تکان میدادم، این کلمه را مجدد تکرار میکردم. جلوتر آمد و روبهرویم قرا گرفت.
- هیما، قرار نیست که من پشتت باشم. خودت باید از پس تنهاییهات بربیای. من میخوام برای همیشه از ایران برم. من تا دو ساعت دیگه قراره به فرودگاه برم. میخوام آمریکا زندگی کنم.
به تازگی گریهام ایستاده بود؛ ولی با حرف شوماش، صدای هقهقام در اتاقم لانه کرده بود. سبحان به من گفته بود که مرا هیچوقت ترک نخواهد کرد. او به من قول داده بود. اگر او برود من با این عشقی که در کودکیام به او داشتم چه کنم؟ من فعلاً نمیتوانستم او را به باد فراموشی بسپارم. دلم میخواست حقیقت دلم را برای او بازگو کنم؛ اما لعنت این دل واماندهام که به هیچگاه قبول به اعتراف نمیکرد. کاری میکرد که نتوانی به معشوقهات چیزی بگویی.
با غم فراوان به چشمهای زیتونیام خیره شد و سرش را پایین انداخت.
- ببخش که زیر قولم میزنم؛ اما اگر من ازدواج بکنم هم نمیتونم مثل گذشته و الآن، مثل کوه پشتت باشم. من قراره توی آمریکا با کسی ازدواج کنم که عاشقشم.
نفسنفس میزدم و چشمهایم را محکم و محکمتر میبستم. دیگر نمیخواستم حرفی از او بشنوم. حرفهایی که موجب آزار و اذیتهایم میشد.
- بسه، تمومش کن! برو فقط برو! تو دیگه لایق کسیکه مثل خواهر دوستت داشت رو هم نداری!
خواهر؟ از این گفتاری که بر زبان خود جاری کرده بودم، بدم آمد. دلم میخواهد این زبانی که به ظاهر دروغ میگوید؛ ولی درون دلاش چیز دیگری را، بِبُرم و از دستاش راحت شوم؛ فعلاً باید این حرارت شعلهی عشق لعنتی را منجمد کنم تا بلکه جلوی سبحان آبرویم نرود.
سبحان چشمهایش را محکم میبندد.
- بسه گریه نکن! انقدر عذابم نده هیما!
درحالیکه اشکهایم روی گونههایم میغلتید، گفتم:
- تو هیچوقت لایق من نبودی. هیچوقت!
وقتیکه بابام میخواد من رو به یه چاپلوس بده، تو داری شونههای من رو به حساب اینکه مثل کوه پشتمی، خالی میکنی. سبحان، من هیما هستم، کسیکه تاحالا نه خواهر داشته و نه برادر! هیچکس حامی من نبوده، حالا تو میدون رو خالی میکنی که چی؟
سبحان عاشق فردی که در آمریکا زندگی میکرد، شده بود و برای همان مرا به عنوان خواهر خود خطاب نموده بود. او هیچگاه مرا در کنج تنهایی خود درک نمیکرد. هیچگاه!
صدای تگرگ آنهم در شیشههای پنجره، مرا به خود آورد که سبحان دارد مرا در این لانهی تنهاییام ترک میکند.
قلبم از شنیدن این حرف به درد میآید و به صدای تگرگ باران گوش فرا میدهم. این صدای برخورد تگرگ به شیشه مانند صدای شکستن قلبم است. قلب آکنده از شیشهام را به غباری از باد میسپارم. سبحانی که در روبهرویم ایستاده بود، چشمهایش را هیچگونه باز نمیکرد و فقط به حرفهای من گوش سپرده بود.
- حرفات تموم شد؟
چهقدر بیانصاف بود اگر بخواهد مرا به خاطر خوشیهایش ترک کند. حرف الآنش را به خاطر ناآگاهیهایش میبخشم. او مرا دوست ندارد و فقط کسیکه دوستش دارد را میخواهد.
چهقدر این حرفهایی که در ذهن خود میگفتم، برایم دردناک بود. خیلی فراوان اگر بخواهم تعریف کنم.
سبحان وقتیکه دید من حرفی نمیگویم، گفت:
- ببین هیما، این حرفهایی که میخوام بزنم رو توی گوشِت فرو کن!
با بغض به آن خیره شدم. انتظار پیشی از آن داشتم که حرف اصلیاش را در جلوی رویم بگوید. من او را میشناختم. به قول مهشید دخترعمویم، من یک عاشق دیوانه بودم که به قول یک ضرب المثل که میگفت:
- دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید، به کام من آمده بود و این ضرب المثل حکایت مرا بازگو میکرد. حکایت منِ دیوانهای که عاشق پسرعمه خودش شده بود.
سبحان نفس عمیقی کشید و گفت:
- من وقتیکه برم تو خودت میدونی که تنها میمونی و هیچ پشتوانهای نداری. برای همین ازت میخوام که مثل یه دختر شجاع و دلیر از خودت در برابر دیگران محافظت کن.
به ساعتاش نگاهی انداخت و درحالیکه رویش را به طرف من برمیگرداند، گفت:
- هیما، من دیگه برم. دیرم شده!
کاش میگفت که هیما میخواهم پروازم را به خاطر تو به تأخیر بیاندازم تا بلکه پیش تو باشم.
از این همه رویاپردازی دخترانهام، پوزخندی در دلم زدم. من بدبخت و بیچاره، حتی نمیدانستم که سرنوشت سیاهم چگونه نوشته شده است؟!
برای آنکه حال فجیعم را نفهمد، لبخند مصنوعی تحویلاش دادم.
- بسیارخوب، من رو کاشکی بین این همه آدم نجاتم میدادی؛ ولی خب تو هم چارهای نداری. سلام منو به عشقت برسون!
در تمام این مدت، حرفهای کثیف را جلوی او میزدم؛ اما از درون داشتم مانند آتش میسوختم. او چه میدانست که در دلم چه چیزی نهفته است.
با صدای خداحافظیاش به خود آمدم و نیز من هم با درد و اندوه از او خداحافظی کردم. در اتاق به شدت بسته شد و من ماندم و خودم بغضی که در گلویم بود ترکید. ای کاش فقط برای نخستینبار هم که شده بود حرفم را روراست با بیشرمی میگفتم. ای کاش!
چه وقت که تمام تنها شده بودم؛ اما قلبم برای او میتپید. حتی به خاطر او دست به شعر نوشتن شدم و گهگاهی برای او شعر میتراوم.
نفسهایم کمکم داشت به شمار میرفت. حجم زیادی از این رنج را تحمل کردهام. خسته بودم و خسته!
دیگر جانی برای گریه کردن نداشتم. روی تخت نشستم و دراز کشیدم. چشمهایم از فرط گریه میسوخت. گریههایم خشک شده بودند. کاش میتوانستم به روستای مادریام بروم تا بلکه حال و احوالم نسبت به حال وخیمام بهتر گردد. با بستن چشمهایم آن هم از فرط خستگی، دیگر چیزی نفهمیدم.
***
کلافه به طرف مهشید برمیگردم و میگویم:
ـ میشه تمومش کنی؟ سبحان برای من مُرد! اون داره فعلاً توی آمریکا با عشقش خوش میگذرونه. به من و تو چه ربطی داره؟!
خدا میداند که چگونه ظاهرم را جلوی مهشید جلوه میدادم تا بلکه بر من پوزخند نزند. خب حرفهایش درست از آب درآمده بودند و این برای من حس تمسخر شدن را داشت. مهشید را میشناختم، فردی بود که تا به حرفش نرسد، حرص میخورد؛ اما زمانیکه حرفاش، حرف درستی از آب در میآمد بقیه را مسخره میکرد. انگار دیگران را با حرفهایش تحقیر میکرد. نباید از ابتدا به او اعتماد میکردم. خوب من او را که از ابتدا نمیشناختم که این دومیاش باشد.
مهشید بر طبق نظریهام، پوزخندی زد و گفت:
ـ دیدی همیشه من حرفام درست از آب در میاد؟
اخم کردم. حتی اگر به او اطمینان حاصل گردانم، نباید مرا به سخره بگیرد. با کف دستم که روی قفسهی سینهاش گذاشته بودم، او را به طرف مخالف هُل دادم و نیز با خشم گفتم:
ـ دهنتو ببند! نباید از اول اعتمادی بهت میکردم. قرار نیست جلوت تحقیر و مسخره بشم فهمیدی؟
بدون آنکه به او مهلت حرف زدن بدهم از اتاقاش خارج شدم و به طرف مادرم که در حال سفره پهن کردن بود، رفتم.
مامان تا مرا دید گفت:
ـ میشه بیای کمکم؟
چیزی نگفتم و به طرفاش رفتم. مادرم همیشه باید زخمزبان دیگران میشد و هیچی نمیگفت. من حرصم میگرفت که نمیتوانست در برابر عمههایم خوب از خودش دفاع کند. فقط بلد بود مانند ترسوها درباره زندگیمان حرف بزند. نفس عمیقی کشیدم و رویم را به طرف عمههای فضول و غیبتگویم، برگشتم و مانند خودشان با طعنه گفتم:
ـ میشه بلند بشید و کمک بکنید؟ نمیشه که مادرم بدبخت من همهش بیاد کلفتی کنه!
عمه فرزانه با حرص برخاست و به طرف آشپزخانه به راه افتاد. عمه مریم هم پشت سر عمه فرزانه به طرف آشپزخانه به راه افتاد؛ اما عمه زری نرفت و روبهرویم ایستاد و با پوزخند گفت:
ـ این دور رو تو بردی؛ اما سری بعد برد، برد تو نیست!
به شعر محمود درویش خیره شدم. از کودکی علاقه فراوانی به شعرهای او داشتم. آرامشی که نداشتم، او در شعرهایش داشت. امروز چه سریع گذشت!
سبحان قرار بود، فردی که به او علاقه داشت را از آمریکا با خود به ایران بیاورد.
چهقدر بدبخت بودم. قطره اشکی از چشمانم غلتید و یکبار دیگر به شعر محمود درویش خیره شدم.
- زندگی از من میخواهد که فراموشت کنم
و این چیزیست که دلم نمیتواند بفهمد!
قلبم از این شعر به درد آمد. چطور میتوان معشوقهات را در کنار یکی دیگر ببینی و آنطور تحمل کنی؛ درحالیکه او را در واقعیت دوست داری و دوست نداری که کسی به او چشم نداشته باشد. دلم میخواهد دست او را بگیرم و با او در زیر باران بهاری، راه بروم. دلم میخواهد او را در آغوش بگیرم و در گوشاش، شعر عاشقانه بسرایم و او دست مرا بگیرد و مانند یک شاعر عاشق برایم بگوید:
- از بین تمامی ستارگان آسمانی، فقط ستارهی تو درخشید... .
چهقدر این حس برایم خوب و دلانگیز بود. کاش فردی از راه برسد که مرا از این بلاهت و شقاوتی نجات دهد و آنگاه که چیزی جز توهمهای بیش از من نیست.
به دفتر دهقطر شعر خیره میشوم. من آنها را کِی نوشتم و برای چه کسی مینویسم؟ برای سبحانی که حتی یک نگاه عاشقانه بر من ننداخت؟ یا دستان مرا مانند یک آدم عاشق در دستانش نگرفت؟ مرا با کولیباری از عشق تنها گذاشت و به حاطر عشقش که در آمریکا است، به آمریکا رفت تا بلکه او را به خانوادهاش نشان دهد؟ اصلاً سبحان چگونه او را پیدا کرده بود؟ تا آنجایی که به یاد میآورم، سبحان پارسال به آمریکا رفته بود تا بلکه به شرکتاش سری بزند. فکر کنم که عشقش را در آنجا دیده و بعد، نه یک دل و نه صد دل عاشق او شده است.
از فکر آن که من از همان کودکی به چشم سبحان نمیآمدم، چشمهایم از شدت بغض لبریز شد.
من در آن کودکی چقدر به خود میرسیدم تا بلکه او عاشق منِ بینوا شود؛ ولی همه اینها را در خواب و رویاهایم دیده بودم. یک قطره اشک ناگهان در برگه شعر محمود درویش که شعر آن را نوشته بودم، افتاد. دوستانم مرا از کلاس دهم دبیرستان مسخره میکردند و من حتی هیچگاه فراموش نمیکنم که نتوانستم جواب آنها را متواتر بدهم.
پوزخندی زدم. دیگر چه فایده که از آن موقعها گذشته بود و نیز راه جواب دادنی وجود نداشت. فقط باید راه پشیمانی را به خودت بقبولانی تا بلکه آدم شوی و دیگر از کاری که میخواهی پشیمان نشوی.
از این فکر، پوزخندی در کنج لبهایم پدیدار میشود. تا در شانزده سالگی عقلات کامل نگردد، نمیفهمی که چه میگویم! کلمهی مسخره کردن را در زمانی فهمیدم که همکلاسیهایم مرا مسخره میکردند به خاطر بیشعوریشان بود که مرا مورد استهزاء قرار داده بودند.
باری دیگر، نگاهم به شعر محمود درویش افتاد.
- زندگی از من میخواهد که فراموشت کنم و این چیزیست که دلم نمیتواند بفهمد!
چقدر من این شعر را دوست داشتم و انگار محمود درویش برای دل من سروده بود. این که دیگران به من میگفتند: « هیما، دیگه فراموشش کن. تقدیرت با اون نبوده و نیست. تو و سبحان، دوخط موازی بودید، همین!».
این حرفها، حرفهای مهشید و ماندانا بود که به من میگفتند. کاش از این عشق درس عبرتی نگیرم.
با باز شدن در، نگاهم به مامانم افتاد که با چهرهای که از آن اندوه و غم مشهود بود، به من نگاه کرد.
- دخترم، پدرت گفت که برای امشب حاضر باشی.
از این حرفاش متحیر گشتم. پدرم برای امشب آن هم بدون اجازهی من قرار خواستگاری گذاشته بود؟ آیا این رسماش بود که با من این کار را بکند؟ حس فردی را داشتم که انگار برای او بیارزش و بیاهمیت بوده است. بغض در گلویم لانه میکند. صدای بسته شدن در نشاندهندهی آن بود که مامان رفته است. در واقع مادرم آن قدر دلیر و گستاخ نبود که جلوی پدرم بایستد و در برابر او مقاومت کند.
اخمی در پیشانیام مینشیند و خودم را به طرف در اتاقم میرسانم. دیگر در این مدت بس است! باید این جنگ و جدال را بین خودم و پدرم به پایان برسانم.
یا از این خانه میروم یا خودم فرار را ترجیح میدهم و دیگر پاهایم را به این خانه نمیگذارم.
به سمت آشپزخانه مسیرم را برمیدارم و مادری که داشت با بغض پیاز خورد میکرد، چشم دوختم.
حتی غمهایش را هم میتوانستم از دور تشخیص بدهم. از ترسش در برابر پدرم و پشتسرش غیبت... .
مادرم از این زندگی خیری ندیده بود و از دروغ وارد این زندگی شوم شده بود. مجبور بود که این زندگی را تحمل نماید و در روز، آن را از خودش سلب کند. ای کاش این زندگی مرا به ناخوشیها رسوا نکند.
از پشت او را در آغوش گرفتم و عطر تن او را بلعیدم. به آغوشش محتاج بودم. آغوشی که تاکنون فردی بر من التیام قرار نداده است.
بغض دوباره راه گلویم را فرا میدهد و طاقت آن را هم در گلویم بماند را ندارد. هقهقم فضای آشپزخانه را در بر میگیرد و فرصت را از من میگیرد تا بلکه حرفی که در ذهنم است را از خود سلب کند.
- مامان، کاشکی پاهات رو توی این زندگی منفور باز نمیکردی!
مامان کمی تکان خورد که متوجهی شوکه شدن آن شدم.
به سویم راهش را معطوف کرد و با صدایی که از آن تعجب مشهود بود، گفت:
- هیما، چی میگی برای خودت؟
گریهام میگیرد. چکار کنم که دست خود آدم نبود تا بلکه آن را مهار نمایم.
گفتم:
- مامان، من علاقهای به آرمان ریاحی ندارم. ازت خواهش میکنم که یه کاری کن که این خواستگاری صورت نگیره.
نفسش را با آه بیرون فرستاد و با اندوهی فراوان گفت:
- هیما، تو مجبوری این سرنوشت بیلایقت رو انتخاب کنی! توی زندگی هر فردی مثل من که وارد میشی، اجبار رو جلوی چشمهاشون میبینی. انتخابشون اجباره، عشقشون اجباره، زندگیشون اجباره، مرگشون اجباره. فهمیدی دخترم؟
حرفش را مورد قبولی نداشتم. میخواستم بگویم خب میشود آن را تغییر داد؛ ولی با خود گفتم که شاید خودم هم نتوانم این سرنوشت سیاهم را تغییر بدهم.
سرم را پایین افکندم و گفتم:
- مامانی، میگن که اگر دختر راضی نباشه که سر سفرهی عقد اجبار بنشوننش، اون عقد باطله و ازدواجی در کار نیست!
مامان دستی بر زلف خرماییرنگم کشید و آرام به جلو آمد و پیشانیام را بوسید.
- هیما، من نمیتونم کاری بکنم. دخترم منو ببخش؛ ولی تو که بابات رو که میشناسی.
سپس بعد از اتمام این حرفاش، به طرف اجاق گاز برگشت و ماهیتابه را از پایین کابینت برداشت و زیر گاز را روشن کرد. روغن جامد را داخل ماهیتابه ریخت.
- باشه پس؛ اما من از این خونه میرم و حتماً فرار میکنم مامان!
مامان باری دیگر به سمتم بازگشت که نگاهاش به سوی فردی که پشتسرم قرار داشت، خشک شد. من هم همانند مامان، کنجکاو شدم و به همان سمتی که چشمهایش خشک شده بود، بازگشتم. یک آن با دیدن آن فرد، سکتهی اول را که نه سکتهی دوم را هم زدم. پدرم بود که با نگاهی غضبآلود بر من خیره شده بود دستانش را گره داده بود تا بلکه خشم خود را کنترل کند. جلویم آمد و انتظاری که از آن داشتم، سیلی زدنش آن هم داخل گوشهایم بود.
- میخوای فرار کنی؟ که چی؟ آوارهی کوچه و خیابونها بشی؟ از دست این آدم میخوای فرار کنی که نتونی ازدواج کنی، آره؟ حالا نشونت میدم که نباید با دم شیر بازی کنی!
ناباورانه به او چشم دوخته بودم. پس او به تمام حرفهایم گوش سپرده بود. صدایش زدم:
- بابا، خواهش میکنم، زندگی من رو تباه نکن!
رویش را به سمت مخالف گرداند و نیز گفت:
- همین که گفتم هیما! امشب باید جواب مثبت رو بدی؛ وگرنه هیچوقت حلالت نمیکنم دختر! حتی اگر فرار بکنی.
به ناگهان، جلوی پاهایش افتادم و با زجه و گریه گفتم:
- بابا، تو راضی هستی که دخترت راضی نباشه و یه عقد باطلشده رو حمل کنه؟ بابا، اون کسی که راضی به ازدواج نیست، منم بابا!