اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام فی‌البداهه مسافر کوچولو| مهدیه شهیدی

رده سنی
  1. جوانان
  2. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. تراژدی
negar_۲۰۲۴۰۷۲۲_۱۶۲۵۵۸_hxw5_ukon.png

عنوان فی‌البداهه: مسافرکوچولو
نام نویسنده: مهدیه سادات شهیدی
ژانر: تراژدی
مقدمه:
بعضی اتفاقات
زخم ایجاد میکنند
زخمی درون قلب
بسیارعمیق
زخمی جانسوز
غیر قابل بهبود
گذر زمان
فقط مسکن است
نه درمانگر.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
چشم می‌کشیدم
خانواده ام را
دوست داشتم شریکم شوند
در این لحظات خاص
شریک بهترین روز عمرم
حجم خوشبختی
آنقدر زیادبود
که در قلبم نمیگنجید
گویا قلب‌های بیشتری را
می‌طلبید
برای سهیم شدن در آن
 
درآغوش گرفتمش
اما اندک
به گمانم اول راه‌ بود
وفرصت بسیار
خسته دردهایم بودم
نیاز به استراحت داشتم
تابحال نچشیده بودم
بی‌رحمی روزگار را
درمخیله‌ام نمیگنجید
این‌حجم از سنگدلی
 
ناگهان از پیشم رفت
به سرعت
گیج و مبهوت بودم
دروغ‌هایشان را باور کردم
دروغ هایی سراسر امید
فراقش سخت بود
اما به خودم نهیب زدم
که این چند روز هم میگذرد
مانند این چندماه
 
زمان ملاقاتش فرا رسید
آرام خوابیده بود
فارغ از هیاهو روزگار
مانند فرشته ای پاک و معصوم
غرق لذت شدم
از دیدنش
امید شعله می‌کشید
بی‌صبرانه
منتظر طی شدن
روزهاشدم
 
خوب به خاطر دارم
دریکی از شب‌های تابستان بود
درتاریکی شب
که تنها یک روزنه نور دیده میشد
صدای زنگ تلفن بند دلم‌را پاره کرد
اما به روی خودم نیاوردم
بادیدن شماره تلفن
زنگ خطر در گوشم به صدا در آمد
مضطرب حرکت لبهایش رانگاه میکردم
گویا خبر خاصی نبود
 
ولی بود
طوفان بود
سیل بود
آشیانه ام به ویرانه تبدیل شده بود
اما خودم را به نفهمیدن زدم
با تمام وجود
خواستار متوقف شدن زمان بودم
تادرهمان حالت نفهمی بمانم
اما با واقعیت روبرو نشوم.
واقعیتی تلخ
 
اما دقایق سنگدل تر از ان‌بودند
که به تپش قلبم رحم‌کنند
زمین و زمان دست به دست هم داده بودند
نشانه‌ها درحال بروز بودند
انکاربی فایده بود
باید می‌پذیرفتم
باقدم‌هایی لرزان
به دنبال واقعیت رفتم
گوش‌سپردم
کمی‌بیشتر
زمان متوقف شد
عمق فاجعه آشکارشد
 
گویی قلبم لحظاتی ایستاد
آری ایستاد
جریان خون متوقف شد
تک تک سلول هایم
حیاتشان را ازدست دادند
حسش کردم
خدا بود
دستش را روی قلبم‌گذاشت
دوباره شروع به کار کرد
هنوز دستش روی قلبم بود
 
نگران بود
نگران بیرون افتادنش
از حصار قفسه سینه ام
کمی که گذشت
چشم هایم رابستم
با قلبی آکنده از غم
نجوا کردم
انالله و انا الیه راجعون
 

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 1)

عقب
بالا