اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام فی‌البداهه لیلی‌تر‌ از لیلی| تینا فروغی

رده سنی
  1. نوجوانان
  2. جوانان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. فانتزی
  3. اساطیری
به نام خدا
نام اثر: لیلی تر از لیلی
نام نویسنده: تینا فروغی
ژانر: عاشقانه، فانتزی
مقدمه:
کوه امنیتم!
خورشید آرامش هميشه تابان زندگی‌ام..‌
آنچنان تو را دوست می‌دارم که‌ دلم می‌خواهد چنان به تماشای تو بنشینم و نگاهم را زنجیر زندان مجذوب کننده و درخشان، پشت سرزمین نجیب پلک هایت کنم، که گل حسرتِ نگاهی حقيقتا عاشقانه از سوی لیلی داستان، بر خاک دلِ مجنونِ؛ مجنون بیچاره ریشه کند‌.
گل حسرت نگاهی همچون نگاه عاشقانه‌ی این لیلی عاشق به ماه نقره‌ای روی تو به دل مجنون قصه ها می‌نشیند و طوفانِ ترسِ سقوط قصه‌ی عاشقانه او و لیلی اش از قله‌ی سر به فلک کشیده ی مشاهیر عشق، درون دره‌ی فراموشی همگان به قلبش شبیخون می‌زند.
و ستاره‌ی احساس ما در آسمان سرمه‌ای رنگ شب های عاشقیمان همچون خورشيد روزهای گرم و خاطره‌انگیز زندگی که هیچگاه از یاد نمی‌رود می درخشد.
 
آخرین ویرایش:
2cc515_2320230913-093211.jpg
سلام خدمت نویسنده گرامی؛ متشکریم از انتخاب انجمن رمانیک جهت انتشار دل نویسه‌‌هایتان!

لطفا قبل از تایپ فی‌البداهه‌‌تان قوانین زیر را با دقت مطالعه بفرمایید:
قوانین ایجاد فی‌البداهه​

پس از ارسال حداقل پانزده پارت از فی البداهه‌‌ی خود، می‌توانید طبق قوانین تاپیک زیر برای اثر خود درخواست جلد دهید.
درخواست جلد
با اتمام فی البداهه خود، برای درخواست نقد و تعیین سطح اثرتان، از طریق لینک زیر اقدام کنید.
درخواست نقد و بررسی

پس از اتمام تایپ فی‌البداهه‌‌تان، در تاپیک زیر اعلام کنید.
تاپیک اعلام پایان

شما می‌بایست پس از اتمام اثرتون درخواست رصد اثرتان را دهید تا ممنوعات اثرتون بررسی بشه، برای درخواست از طریق لینک زیر اقدام کنید.
درخواست رصد
برای انتقال و یا خروج از متروکه، از طریق لینک زیر اقدام نمایید.

درخواست خروج و یا انتقال به متروکه

متشکریم از همکاری شما با انجمن رمانیک!

با آرزوی موفقیت‌های روز افزون شما

|کادر مدیریت انجمن رمانیک|​
 
نمی‌دانی چه می‌کنی با قلب من!؟
قلبی که هر نفسش، هر ضرب موسیقی تپش‌اش به عشق تو می‌زند؛ می‌دانی گل شکفته‌ی لبخندت بر روی لب‌های بی مثالت چه منظره‌ی تماشایی است برای من؟
برق چشم‌هایم را که به درون حوض رنگی چشمان گیرایت می‌افتد را تماشا کرده‌ای؟
به بن بست رسیدن زبانم را در مسیر عشق ورزی و دلبری را خبر داری؟ دیده‌ای چه نابلد از عمق هر بند وجودم تلاش می‌کنم مرا دوست بداری؟
صدایم را بشنو... صدای چشمانم را! صدایی که حرف‌های ناگفته‌ام را با فریاد قلم می‌نویسد؛ می‌نویسد تا عشق را در دستانی که دستانت را در آغوش می‌کشند ببینی.
گوش کن! صدای قلب من است... چه می‌گوید؟!
می‌شنوی؟
دوستت دارد، دوستت دارد، دوستت دارد!
 
تو در منی!
تو در من زنده‌ای و در وجودم نفس می‌کشی... .
شاید گاهی چند قدم آن طرف‌تر باشی، شاید هم چندین خیابان و چند شهر فاصله‌ی ما باشد اما، گویی بسیار نزدیکی؛ چنان نزدیک که انگار اصلا دور نمی‌شنوی!
چرا که... من با تو یکی شده‌ام و تو با من.
منو تو فکر‌هایمان پیش یکدیگر جا می‌ماند!
عطرهای‌مان از دیگری جدا نمی‌شوند و آوای صداهایمان به گوش‌های یکدیگر گوشواره شده‌اند... .
پس چطور می‌شود از تو دور بود وقتی کافی‌است خود را درآغوش بگیرم؛ عطر به جا مانده‌ات را نفس بکشم و آوای صدایت را به یادآورم، در حالیکه می‌دانم تو نیز همین‌گونه در خیال منی و به من فکر می‌کنی.
 
لبخند بزن!
زیرا، گرچه تو ندانی اما... نفسم بند به لبخندت شده.
بند به برق چشم هایت، به بارش نورانی ستاره‌های دنباله دار درون آن که هر گاه حالت خوش می‌شود روی می‌دهد.
می‌دانی؟ تو بی‌آنکه بخواهی یا کاری کنی سقوط کردی در عمق دست نیافتنی ترین قسمت قلبم... .
من در کنار تو خوبم، بدم، کامل یا بی‌تجربه‌ام اما... چون کنار تو هستم هر چه هستم خودم هستم؛ این زیبا ترین حسی است که می‌شود کنار کسی داشت.
من تو را از دست نخواهم داد تو شادی درون منی.
 
زندگی زنجیره‌ای از آغاز ها است!
آغاز هایی که شاید هیچگاه تکرار نمی‌شوند؛ شیرین و بی صدا، غرق درسکوت کنج دلمان همیشه پرهیجان می‌تپند اما... گویی ما فراموش می‌کنیم همه‌ی شان را.
انگار یادمان می‌رود چه شور و شوقی داشتیم، سر از پا نمی‌شناختیم و هر بار برای آغاز هر چیز تازه چگونه به تکاپو می‌افتادیم.
انگار عادی می‌شود همه چیز و گرد و غبار زمان قول هایمان و لبخندهای گذشته‌یمان را می‌پوشاند.
ولی می‌دانی عزیزکم؟ هرچه غبار سردی و بی‌تفاوتی روی آغاز منو تو بنشیند؛ هر چه پاهای ما بلرزد یا بلغزد من کنارت خواهم ماند؛ من با دلم خود را زنجیر به تو کردم و قرار نیست این آغاز پایان به خود بیند.
 
گذشتن برایم آسان است!
همچون رودی که مسیرش را برای رسیدن به دریا به آسودگی پیدا میکند، آسوده می‌گذرم از کسانی که همانند سنگ‌های کف رودخانه سرعت جاری شدنم را می‌گیرند!
می‌دانی چرا؟
به امید تو، به امید حضور گرم تو در زندگی‌ام، که همچون شبنم صبحگاهی روحم را تازه می‌کنی و مثال آواز گنجشک‌ها در اول بهار، شوق و شادی و نشاط را به قلبم سرازیر می‌کنی!
در کنار تو مرا هیچ‌حاجتی به غریب و آشنا نیست؛ تو به وقت بی‌پناهی مرا پدری، در وقت دلشکستگی مادری و در همه وقت کوه امن و تکیه گاه استوار منی!
تو اگر کفر نباشد خدای قلب منی!
 
عشق!
قلمم ناتوان است در یافتن واژه‌ای هم‌سو با آن!
چرا که این خورشید عظیم همیشه تابان، نور درخشانش از دور چشم نوازش، در نزدیکی گرمایش زندگی بخش و زیادت آن از نظر در آغوش گرفتنش سبب سوختن است؛ خاموشی‌اش، مرگ قلب آدمی و دوری‌اش سردیِ حسرت بر پیکر روح آدمی است.
و من آنچنان به این خورشید بی قیمت و چشمان روشن تو گره خورده ام که توان فکر به تماشا نکردن پرتوهای گرم تو را ندارم اما... اما طالب هزاران بار سوختن در آغوش تو هستم تا در میان لمس گرمای عشق ذوب شوم و طعم شیرین چشم‌های فندقی ات را مزه مزه کنم!
 
در میان هیاهوها، در میان سیاهی روزمرگی‌های زندگی گم شده‌ایم.
عاشقانه مرا دوست می‌داری و من عاشقانه تر تو را می‌پرستم؛ نفس به نفس یکدیگر هستیم و در تقویم دست در دست یکدیگر جلو می‌رویم.
هر صبح چشم به روی چشم یکدیگر می‌گشاییم و هر شب در ‌آغوش هم غرق در چشمانمان به خواب فرو می‌رویم.
بامداد هر روز چشم در چشم یکدیگر روز را آغاز می‌کنیم و هر نیمه شب بر بالین یکدیگر روز را به پایان می‌رسانیم.
از صمیم قلبم از عمق عظیم دریای عشق و محبتی که به تو دارم با اطمینان می‌گویم این رویایی است که ما آن را زندگی می‌کنیم، حتی با اینکه ابر سیاه دغدغه و مشغله رو آن سایه انداخته و سبب شده ب×و×س×ه‌هایمان در هر نقطه از دایره‌ی زمان گم شود تو لحظه‌ای را خواهی ساخت که مرا در عشق خود شناور کنی و احساس ناب ابدی امنیتم را کنار خودت زنده نگهداری.
 

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 1)

عقب
بالا