نویسندهی عزیزی که قصد تایپ رمانت رو داری، کافیه که روی فرستادن موضوع کلیک کنی و اسم اثر، نویسنده و خلاصه رمانت رو به همراه ژانرش بنویسی و منتظر تایید توسط مدیر مربوطه باشی. لازم به ارسال مجدد تاپیک اثرت نیست.
عنوان فیالبداهه: آرامگاه پروانه ها
نویسنده: سارآ خورشیدی
ژانر: عاشقانه،اجتماعی
مقدمه:
در خفگیِ مطلق مغروقم.
انگار دو پنجه یا شاید هم هزاران پنجه بر گلویم چنگ میزنند.
نمیدانم بغض است یا انباشتهای از واژگانِ غریب که در پَستوی سینهام چال کردهام. واژگانی که بیرحمانه چشمانم را وادار به اشک ریختن میکنند؛ اما میترسم،
میترسم از روزی که دیگر اشکی برای تسکینم باقی نمانده باشد.
غم هم تازهاش خوب است، یعنی هر چیزی در این جهان تازه به تازهاش بهتر است. نه اینکه غم احساسِ خوبی باشد ها، نه! منظورم این است که حتی وقتی غم نیز در تو زیاد بماند و تهنشین شود، فاسد و خراب میشود و تو را مسموم میکند؛ بنابراین رغبتِ زیادی داری تا غمِ جدیدی پیدا کنی و گذشته را به فراموشی بسپاری.
زبان چشمها را بلد نبودم تا وقتی که تو آمدی و همه چیز را دگرگون کردی.
چشمانِ من ناتوان در سخن گفتن بودند و تو زبانِ اشاره را میشناختی؛ اما خودت انتخاب کردی که به من یاد بدهی چطور با چشمهایمان برقصیم؟ شاید هم قصدی نداشتی.
شاید چشمان کمسوی من به دنبال برقی از نشاطِ نگاهی میگشتند، که آن را در ستارههای رقصانِ آسمان چشمانت پیدا کردند.
ثانیهها و دقیقهها و روز ها و شبها پرواز میکردند و بند بندِ وجودم اعتیاد به نورِ بیشتری را در رگهایش پیدا میکرد و قلبم با کرختیِ محض هنوز با مهرِ تو میتپید.
گذشت و فهمیدم چیزی بیشتر از غبارِ ستارگان در تو وجود دارد، و آن همان مهتابِ آرزو هایم بود که در اشعارِ دفتر و عکسهای آلبوم قدم میزد.
نخی نامرعی روحِ سرگردان من را به تو گره زده بود، و آن هم این بود که ما به یک ماه خیره میماندیم؛ تو به آسمان، و من به تو.
نمیدانم اگر میگفتم وقتی به انعکاسِ خودت در آسمان نگاه میکنی چقدر زیبا میشوی، باز هم منتظرِ شب میماندی و بیخوابی میکشیدی؟ شاید هم دور میشدی و این دور شدن نفرینی میشد به بختِ یخزدهی خورشیدی که محکوم به سوختن در تاریکی بود.
عشق به انسان جسارت میدهد؛ برای مبارزه، برای سقوط، برای لبخندی آهنین که پشتِ حصارش آفتابِ امیدواری را به صلیب بستهاند.
برای سوختن از حرارتِ عشق، روحی جنگجو میطلبد و چشمی دلکنده از انتظار.
بوسـه میزنم بر قلبت و پَر میکشم از چشمانت؛ تو دیگر من را نخواهی دید، و هرگز اینگونه بوسیده نخواهی شد. سایهی عشقم دیگر بر پَردههای حریر خانهات رقص نخواهد کرد و تو من را از یاد خواهی برد، مانند قصهای کوتاه در روزگارِ مبهم و گنگِ کودکی.