اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام فی‌البداهه آرامگاهِ پروانه ها | سارا

ژانر اثر
  1. اجتماعی
  2. تراژدی
عنوان فی‌البداهه: آرامگاه پروانه‌ ها
نویسنده: سارآ خورشیدی
ژانر: عاشقانه،اجتماعی
مقدمه:
در خفگیِ مطلق مغروقم.
انگار دو پنجه یا شاید هم هزاران پنجه بر گلویم چنگ می‌زنند.
نمی‌دانم بغض است یا انباشته‌ای از واژگانِ غریب که در پَستوی سینه‌ام چال کرده‌ام. واژگانی که بی‌رحمانه چشمانم را وادار به اشک ریختن می‌کنند؛ اما می‌ترسم،
می‌ترسم از روزی که دیگر اشکی برای تسکینم باقی نمانده باشد.
 
آخرین ویرایش:
آدم‌ها نمی‌گذارند حالمان خوب باشد.
بیا ما آدم نباشیم و دست‌هایمان را به یکدیگر بدهیم و‌ فرار کنیم به دشتی که در آن آزادانه و رها، پروانه خواهیم شد.
 
غم هم تازه‌اش خوب است، یعنی هر چیزی در این جهان تازه به تازه‌اش بهتر است. نه اینکه غم احساسِ خوبی باشد ها، نه! منظورم این است که حتی وقتی غم نیز در تو زیاد بماند و ته‌نشین شود، فاسد و خراب می‌شود و تو را مسموم می‌کند؛ بنابراین رغبتِ زیادی داری تا غمِ جدیدی پیدا کنی و گذشته را به فراموشی بسپاری.
 
ای کاش می‌توانستم برم از این شهر، از این بوم، از این خانه. برم و پشت سرم را نیز نگاه نکنم، برم و فراموش شوم و دیگر نامی از من نماند در هیچ‌جا.
 
زبان چشم‌ها را بلد نبودم تا وقتی که تو آمدی و همه چیز را دگرگون کردی.
چشمانِ من ناتوان در سخن گفتن بودند و تو زبانِ اشاره را می‌شناختی؛ اما خودت انتخاب کردی که به من یاد بدهی چطور با چشم‌هایمان برقصیم؟ شاید هم قصدی نداشتی.
شاید چشمان کم‌سوی من به دنبال برقی از نشاطِ نگاهی می‌گشتند، که آن را در ستاره‌های رقصانِ آسمان چشمانت پیدا کردند.
ثانیه‌ها و دقیقه‌ها و روز ها و شب‌ها پرواز می‌کردند و بند بندِ وجودم اعتیاد به نورِ بیشتری را در رگ‌هایش پیدا می‌کرد و قلبم با کرختیِ محض هنوز با مهرِ تو می‌تپید.
گذشت و فهمیدم چیزی بیشتر از غبارِ ستارگان در تو وجود دارد، و آن همان مهتابِ آرزو هایم بود که در اشعارِ دفتر و عکس‌های آلبوم قدم می‌زد.
نخی نامرعی روحِ سرگردان من را به تو گره زده بود، و آن هم این بود که ما به یک ماه خیره می‌ماندیم؛ تو به آسمان، و من به تو.
نمی‌دانم اگر می‌گفتم وقتی به انعکاسِ خودت در آسمان نگاه می‌کنی چقدر زیبا می‌شوی، باز هم منتظرِ شب می‌ماندی و بی‌خوابی می‌کشیدی؟ شاید هم دور می‌شدی و این دور شدن نفرینی می‌شد به بختِ یخ‌زده‌ی خورشیدی که محکوم به سوختن در تاریکی بود.
 
عشق به انسان جسارت می‌دهد؛ برای مبارزه، برای سقوط، برای لبخندی آهنین که پشتِ حصارش آفتابِ امیدواری را به صلیب بسته‌اند.
برای سوختن از حرارتِ عشق، روحی جنگجو می‌طلبد و چشمی دل‌کنده از انتظار.
 
میانِ سوختن در شعله‌های افکارم به این می‌اندیشم که روزی می‌رسد بدون آنکه از کسی بخواهم، بدون هیچ کلمه و نگاهِ اضافه‌ای مرا در آغوش بکشد؟
 
چیزی در سینه‌ام سنگینی می‌کند؛
چیزی شاید مانند رازِ به گور رفته یا نفسی حبس شده از دیدار با چشمانِ غریبه‌ای...،
غریبه‌ای....
 
بوسـه می‌زنم بر قلبت و پَر می‌کشم از چشمانت؛ تو دیگر من را نخواهی دید، و هرگز اینگونه بوسیده نخواهی شد. سایه‌ی عشقم دیگر بر پَرده‌های حریر خانه‌ات رقص نخواهد کرد و تو من را از یاد خواهی برد، مانند قصه‌ای کوتاه در روزگارِ مبهم و گنگِ کودکی.
 
آخرین ویرایش:

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 1)

عقب
بالا