اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام فی‌البداهه آرامگاهِ پروانه ها | سارا

ژانر اثر
  1. اجتماعی
  2. تراژدی
عنوان فی‌البداهه: آرامگاه پروانه‌ ها
نویسنده: سارآ خورشیدی
ژانر: عاشقانه،اجتماعی
مقدمه:
در خفگیِ مطلق مغروقم.
انگار دو پنجه یا شاید هم هزاران پنجه بر گلویم چنگ می‌زنند.
نمی‌دانم بغض است یا انباشته‌ای از واژگانِ غریب که در پَستوی سینه‌ام چال کرده‌ام. واژگانی که بی‌رحمانه چشمانم را وادار به اشک ریختن می‌کنند؛ اما می‌ترسم،
می‌ترسم از روزی که دیگر اشکی برای تسکینم باقی نمانده باشد.
 
آخرین ویرایش:
مُهر خاموشی بر لب‌هایت
می‌زنند و می‌گویند: «نترس. آرزو کن.»
 
درمانی برای رنجِ کهنه‌ام می‌خواستم.
نمی‌دانستم در بیمارستان بستری شوم، یا در گوشه‌ای از باغچه‌های عبادتگاه چال شوم به انتظار اینکه دعای مریضان زودتر مستجاب می‌‌شود.
 
پروردگارا، می‌خواهی بر شانه‌هایت گریه کنم؟
می‌خواهی با زانو های دگرگونم در مقابلت سجده کنم
تا بدانی سوزِ محنت تا چه حد در روحی که خودت به من عطا کردی رخنه کرده است؟
 
با قلبِ به تنگ آمده‌ام چه کنم پری‌چهره.
می‌خواستم در آسمان به دنبالت بگردم،
مانند کلاغی مشکی پوش که طرد شده ترین موجودِ هستی باشد؛
ولی نمی‌توانم در تیرگی‌اش چیزی ببینم.
آسمان نیز از زیبای سنگدلی چون تو رخت سیَه به تن کرده...
 
خیلی وقتها پیش سوالی ازم پرسیده شد که:«یعنی ممکن است دوباره عاشق شوی؟»
خنده‌ای تلخ سر دادم.
عشقِ دوباره؟ من از همینجا و همین حالا از معشوق آینده‌ام هراس دارم؛ چون به صراحت می‌دانم چه فاجعهٔ مشمئز کننده‌ای انتظارم را می‌کشد. کافی است غفلت کنی و طنابش را مانند شکارچیِ کمین کرده تو را در دامِ باتلاقش بیاندازد و آن‌وقت آغازِ دیوانگی و جنون.
 
اما مادربزرگ، پایانِ قصه‌‌ی من هیچوقت شبیه قصه‌های دخترانی که برایم تعریف می‌کردی نبود.
نتوانستم مانند آنها میان درختان آلبالو با شادمانی بدوم و موهایم را بلند نگه دارم تا خاطراتش محفوظ بماند.
الان دقیقا شده‌ام عین خودت. فرتوت با قلبی از کار افتاده اما با این تفاوت که در سن کمی شکستگی را متحمل شدم.
این جهان و گرگ‌های انسان‌نما برای دختربچهٔ درونم زیاد از حد ناپاک بود. می‌شنوی؟ هنوز در روحم باقی مانده، صدای قهقههٔ خردسالی که سرکوب شد.
 
آخرین ویرایش:
جوری نگاهم می‌کرد که انگار من تنها آفرینشِ
هستی بودم؛
اما فهمیدم او فقط مهربان بود، نه عاشق!
 
تو در دریای خاطراتم معلق مانده‌ای،
نه غرق می‌شوی و نه به ساحلِ خُشکی قدم
خواهی گذاشت؛ همینقدر بلاتکلیف و نامعلوم.
 
آخرین ویرایش:
آینه‌ همیشه انعکاسِ یک مترسکِ خمیده را نشانم داد که به صعوبت لبخندی ماتم‌زده بر رُخسارش دوخته بود.
طوفانِ ذلت جانش را تکه تکه و رَد زخم‌هایش با نخ‌های آبی و قرمز، وجب به وجبِ پیکرش را نقاشی کرده بود. عشق و نور همانند گنجشک‌های بی‌پناه، هراس داشتند بر شانه و بازوی او لحظه‌ای بی‌دغدغه آواز اُمیدواری بخوانند و آفتاب لطف و مِهرش را از او ظالمانه محروم کرده بود.
لبخندِ پُرغصه‌اش هزار قصه برای شنیدن داشت و ترادفِ واژهٔ صبر، چشمانِ مات و مغمومِ او بود که هر دقیقه انتظارِ آزادی را نفس می‌کشید.
 
اگر زیبایی‌ام به دریا نرفت لااقل حال و احوالاتش
را برایم به ارث گذاشت.
یک ثانیه‌ رام‌‌شده و خَموش،
و هزار و نُهصد و نَود و نُه دقیقه متلاطم و ویران.
 

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 1)

عقب
بالا