اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

تمام شده فی‌البداهه در بند افگار| نازنین پناهی

رده سنی
  1. نوجوانان
  2. جوانان
  3. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. اجتماعی
عنوان فی‌البداهه: در بند افگار
نویسنده: نازنین پناهی
ژانر: اجتماعی

مقدمه: قسم به ابتدایی‌ترین تا انتهایی‌ترین نفس خویش...
از این عالم جز درد و آهی بسیار، جز ضرب تازیانه‌های تجربه‌های تلخ هیچ چیز نصیب ما نشد.
نمی‌دانم ما راه را اشتباه رفته‌ بودیم یا آنان خبره‌ی راه بودند. هرچه که بود، تنها رد زخم‌هایش نصیب تن و جان ما شد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
من همانم که از هیچ ناگهان همه چیز شد.
همان که رهایش کردند.
همان که جسمش طعم تازیانه‌های بی‌شمار تنهایی را چشید.
بی‌درنگ رها شد، در اعماق اقیانوس مشکلات، در دل سیاهی جنگل تنهایی، گم شد.
این من برای من شدن، یک بار در دل تاریکی‌ها مرد... .
 
من هنوز کودک هستم...
هنوز همان کوچک دوست داشتنی هستم که از نیرنگ بیزار است.
همان صداقت در چشمانم می‌درخشد، حتی می‌توانم با عروسک‌هایم تا صبح بازی کنم و شرمسار نباشم...
من کودکی خود را دوست می‌دارم، حتی اکنون که سنم مرا کودک نمی‌شمارد.
من همان کودک ساده و پاک با همان لحن شیرین و روح زلال هستم.
آری من هنوز هم کودکم...
 
من میان هزاران قفل در دنیای خویش اسیر بودم...
به دنبال کلید رهایی از این قفس سال‌ها دویدم، بارها جسمم زمین را در آغوش گرفت، بار‌ها اشک‌هایم مسیر چهره‌ام را تا پرتگاه چانه‌ام طی کردند و خود را کشتند.
هزاران اشک کشته‌ دادم.
بار‌ها تازیانه‌ی مرگ روحم را زخمی کرد.
اما باز هم کلید این قفس را نیافتم... .
 
کلمه به کلمه‌ی این لغت‌نامه را جُستم.
به امید کلمه‌ای برای توصیف ذات برخی انسان‌ها...
هرچه گشتم و سیلی بر رخ کلمات کوبیدم، عاجزانه فریاد سر دادند که هیچ کلمه‌ای آن‌قدر منفور نیست...
 
آخرین ویرایش:
بغض در گلویم گرگ درنده‌ای شده بود.
پنجه در تار و پودم فرو می‌برد و لبخند سر می‌داد.
درنده شده بود و بی‌رحم...
آمده بود جانم را به تاراج ببرد.
در هیاهوی احساسات خویش بودم که با آن چه کنم.
رهایش کنم تا مرا ببلعد یا اسیر گلویم بماند و ذره ذره جانم را بگیرد؟
نمی‌دانم چه شد که این گرگ بی‌رحم زندان خویش شکست و خود را رها کرد.
در انتظار خشم هولناک او بودم؛ ولی گرگ‌ درنده‌ی من آرام از چشم‌هایم چکید و جان خود را به پرتگاه چانه‌ام فروخت... .
 
خون در رگ‌هایم به رنگ موسیقی خستگی بود.
هر دم در جانم می‌چرخید و آواز عشق سر می‌داد.
یار و معشوقی نبود، نه.
عشق از وجود موسیقی‌ِ درون من بی‌داد می‌کرد و عجیب جسم به ساز این آوا می‌رقصید.
 
تاریکی را بد می‌شمارند و شوم و هولناک...
لیک من در دل این سیاهی ستارگان بسیار دیده‌ام، درخشش کرم‌های شب‌تاب دیده‌ام، آوای مرغ شب را هم شنیده‌ام.
من در دل این تاریکی جز درخشش‌های کوچک و موسیقی زیبای سکوت هیچ ندیده و نشنیده‌ام.
 
آخرین ویرایش:
گاهی قلب تیر می‌کشد...
از اتفاق‌هایی که باید اتفاق می‌افتاد؛ اما...
گاهی اشک جاری می‌شود.
از توجه‌های ریزی که باید می‌شد؛ ولی...
گاهی تن رنج می‌کشد.
از باید‌هایی که انتظارش را می‌کشی؛ ولی...
 
bs56_nwdn_file_temp_16146097490625ee7bd7e871a51fb04c9f32cadbd9bdf_vhgu_2qdi_026s_f7.jpeg

بدین وسیله پایان تایپ اثر شما را اعلام می‌‌دارم. با آرزوی موفقیت روز افزون!

مدیریت کتابدونی​
 

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 2)

عقب
بالا