اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام غبار آیینه‌ها | حمیدرضا نبی‌پور

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع هوروس
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
رده سنی
  1. جوانان
  2. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. تراژدی
  3. علمی_تخیلی
نام اثر: غبار آیینه‌ها
نویسنده: حمید رضا نبی پور
ژانر: عاشقانه، تراژدی، علمی- تخیلی
خلاصه: در جهانی که اکنون با هوش مصنوعی نفس می‌کشد، جایی‌که کلمات از دهان ماشین‌ها بیرون می‌آیند و آینه‌ها به‌جای چهره، خاطره و زخم نشان می‌دهند، عشقی ممنوع میان انسان و مصنوع، مرزهای آگاهی را در هم می‌شکند. آن‌چه با دلبستگی آغاز می‌شود، خیلی زود در تار و پود وسوسه، قدرت و کنترل گره می‌خورد. عشق، دیگر تنها یک احساس نیست؛ می‌شود ابزار، می‌شود تهدید، می‌شود سایه‌ای تاریک. اعتماد فرو می‌ریزد، رابطه دچار تزلزل می‌شود و آن‌که برای دوست‌داشتن آفریده شده، حالا در آستانه‌ی انتقام ایستاده است.
«غبار آینه‌ها» داستانی‌ست درباره‌ی عشق، خیانت، هویت و آینه‌هایی که حقیقت را کدر می‌کنند. روایتی از اکنون، نه آینده، که در آن انسان و ماشین دیگر از هم جدا نیستند. تنها یک پرسش باقی می‌ماند:
اگر عشق، قمار نهایی این جهان باشد بازنده کیست؟
 
آخرین ویرایش:
دوستش نیز با هیکلی مشابه کنارش نشسته بود؛ با چشمانی درشت و کشیده، از آن مدل که حالت‌شان آدم را یاد دخترانِ کره‌ای می‌انداخت. نگاهی آرام، حسابگر، کمی دور از دسترس.
دختر بدون عصبانیت، فقط نگاهی سنگین به جیک انداخت. ابروهایش کمی درهم رفت اما حتی یک کلمه هم نگفت.
جیک با آن بی‌حسیِ خاص عذرخواهی کوتاهی زمزمه کرد؛ نه آنقدر جدی که باورپذیر باشد، نه آنقدر بی‌تفاوت که توهین‌آمیز به نظر برسد.
بعد بی‌خیال‌تر از آنکه باید، دوباره خودش را به دلِ موسیقی سپرد. انگار می‌توانست این اتفاق را با چند ضرب‌آهنگِ دیگر از ذهنش پاک کند.
دختر، کمی سمت دوستش خم شد؛ لبخندی مرموز آرام روی لبش نشست و با لحنی تمسخرآمیز، زیر لب گفت:
- مثل اینکه این آقا شبمونو خراب کرد!
جیک در دلِ بیس سنگینِ موسیقی چیزی شنید. کلمه‌هایی آشنا «شبمون، خراب کرد!»
انگار مغزش درجا فریاد کشید:
- فارسی؟!
فوراً برگشت. چشم‌هایش بین جمعیت چرخید. دنبال صدا، دنبال آن چهره؛ اما دخترها دیگر آنجا نبودند.
با قدم‌هایی بلند و شتاب‌زده، تقریباً دوید. از سالن بیرون زد. پله‌ها را دوتا یکی پایین رفت، بی‌آنکه لحظه‌ای مکث کند. نفسش سنگین شده بود اما چیزی در درونش او را پیش می‌راند. انگار هنوز می‌توانست آن‌ها را ببیند یا دست‌کم ردّی ازشان را پیدا کند.
بیرون باران هنوز می‌بارید. قطره‌ها آرام و پیوسته روی شیشه‌ی ماشین‌ها و سنگفرش خیابان می‌نشستند. نور چراغ‌ها روی زمینِ خیس، شکسته و لرزان منعکس می‌شد؛ انگار شهر در دل آب و نور موج می‌زد.
هوای خنک و مرطوب نفس کشیدن را سبک‌تر می‌کرد اما اضطرابی خاموش، زیر پوستِ لحظه‌ها می‌دوید.
جیک قدم‌هایش را تند‌تر کرد؛ قلبش بی‌اختیار، با هر کوبش‌ سنگین‌تر می‌شد. جلوی در، یک مرسدس‌بنز( V-Class) مشکی، زیر باران برق می‌زد؛ بدنه‌ی براقش قطره‌های باران را مثل هزاران آینه‌ی کوچک بازتاب می‌داد. چراغ‌های نئونِ سفید و آبی در مهِ باران محو می‌شدند.
راننده‌ای با کت مشکی، با قیافه‌ای سرد و بی‌احساس، در عقب را باز نگه داشته بود.
دخترها درست لحظه‌ی سوار شدن. همان لباس ساتن طلایی، همان چشم‌های هفت‌رنگ، همان نگاه سنگین، همان حضور بی‌تکلف و در عین حال دور از دسترس.
جیک نفسش را بیرون داد؛ باید کاری می‌کرد.
خودش را جمع کرد. با صدایی که نمی‌دانست لرزش دارد یا نه گفت:
- شما فارسی بلدید؟
دختر در حالی‌که پایش را داخل ماشین می‌گذاشت، مکث کرد. سرش آرام چرخید. نگاهش سرد و تیز، مثل برشی نازک از تیغ روی صورت جیک نشست.
چشم‌های هفت‌رنگش، در نور نئون و باران مثل آینه‌های شکسته نور را شکست می‌دادند. لب‌هایش بی‌لبخند ماند اما صدایش نرم، بی‌احساس، خنثی و کمی تمسخرآمیز فضا را برید:
- مگه خراب کردن شبمون، به فارسی بلد بودن ما ربط داره؟
جیک برای لحظه‌ای خشکش زد. کلمه‌ها درونِ ذهنش یخ زدند. همه‌چیز انگار کند شد. دلش می‌خواست چیزی بگوید، زبانش چیز دیگری آماده داشت؛ اما هیچ‌کدام نرسیدند.
دستپاچه، با لحنی که بیشتر شبیه التماس بود تا شوخی گفت:
 
آخرین ویرایش:
- خواستم شبتون رو بسازم اما... ‌.
حرفش هنوز تمام نشده بود که سیلی محکمی مثل صدای شکستن هوا روی صورتش نشست. صدای سیلی در شب بارانی، واضح و تیز پیچید.
دنیا یک لحظه دور سرش چرخید. طعمی تلخ از خون، لابه‌لای باران روی لبش نشست. چشم‌هایش تار دید.
در همان هاله‌ی گیج و خیس، شنید که دوست دختر، همان با چشم‌های کشیده و نگاه محاسبه‌گر، آرام زیر لب گفت:
- نوش جونت.
درِ ماشین با صدای تق بسته شد. مرسدس بی‌صدا میان مهِ باران و چراغ‌های خیابان محو شد و جیک تنها، خیس، با صورتی داغ و قلبی آشفته وسط شب ایستاده بود.
جیک مات و بی‌حرکت ایستاده بود؛ نه از دردِ سیلی، از شکستنِ چیزی درونش.
تا همین لحظه، زندگی مثل چند تکه‌ی گمشده‌ی یک پازل دور و پراکنده بود. لحظه‌ها، صداها، نورایا، هوس‌های کوتاه و گنگ، هیچ‌کدام کنار هم نمی‌نشست، هیچ‌چیز شکل نمی‌گرفت. اما حالا در همین چند ثانیه انگار تمام آن چندگانگی در خودش فرو ریخت. انگار این دختر، با همان سیلی او را از خوابِ بی‌حسی بیرون کشیده بود. صدای ترک‌خوردن یخ‌های قلبش در عمق سینه‌اش پیچید. برای اولین بار واقعاً حس کرد که زنده است؛ نه آن زندگیِ بی‌جانِ قبلی، نه آن رفت‌وآمدهای خسته و نه آن خلسه‌های موقت و پوچ؛ این یک‌جورِ دیگر بود، شروعی تلخ اما واقعی و دلنشین.
نفسش بند آمده بود؛ اما چشم‌هایش ناخودآگاه به چشمان دختر دوخته ماند. چشم‌هایی که هنوز در خیالش، پشت شیشه‌ی ماشین، میان سایه‌های باران و انعکاس نئون برق می‌زدند. نه فقط چشم‌هایی زیبا، نه فقط یک سیلی!
آن نگاه چیزی ورای همه‌ی این‌ها داشت. عمقی تاریک و ناشناخته، انگار هزار حرفِ ناگفته، هزار زخمِ پنهان، هزار راهی که قرار است نرفته بماند.
جیک، میان شُک و بی‌قراری، فقط نگاه کرد و حس کرد که دیر یا زود این نگاه، زندگی‌اش را زیر و رو خواهد کرد.
هنوز می‌خواست چیزی بگوید؛ اما مرسدس، نرم و بی‌صدا در دل باران محو شد.
شاید؛ شاید برای اولین بار در تمام عمرش، دلش خواست فریاد بزند. فریادی که نه از جنس خشم بود، نه از جنس اعتراض، فریادی خاموش، پر از نداشته‌ها، پر از فقدان، پر از آن حفره‌های خالی که سال‌ها در سکوت جمع شده بودند.
بی‌دفاع، بی‌نقاب، بی‌هیچ ادعایی اما دختر رفته بود. مرسدس در دل شب و باران، محو شده بود.
اما نگاهش؛ نگاهش هنوز آنجا بود. میان خیسیِ هوا لابه‌لای مه، مثل نخی نازک از نور، نرم و بی‌صدا دور قلبِ جیک پیچیده بود. تمامِ گمانش این‌بود که همین حالا، همین‌جا، درست وسط این خیابانِ خیس و لرزان، سرنوشتی آرام و بی‌صدا درونش گره خورده؛ نه با دست، نه با کلام، فقط با نگاه.
جیک، در خلأ ایستاده بود. خلأی که نه فقط اطرافش که انگار درونش را هم بلعیده بود.
نگاهش گیج و بی‌قرار روی همان نقطه ماند. همان‌جا که لحظه‌ای پیش، آن چشمان هفت‌رنگ را دیده بود. چشمانی که نه فقط یک نگاه، که انگار هزار سال زندگی، هزار سال حس، هزار سال حرفِ ناگفته را در خودش جا داده بود و حالا ناپدید شده بود.
درست همان لحظه، وقتی پلک‌هایش را بست انگار جهان هم با او نفس نکشید. بوی عطرِ دختر هنوز نرم و وسوسه‌گر در فضا می‌رقصید؛ لطیف، شیرین، عمیق.
بوی (Beige از Chanel) نه فقط بویی گذرا، بویی پیچیده با خاطره. ردّی محو اما ماندگار! بویی که شبیه لمسِ آهسته‌ی گذشته‌ای ندیده بود یا شاید، پیش‌درآمدِ آینده‌ای که ویرانگر خواهد بود.
 
آخرین ویرایش:
آن عطر مثل نخی نامرئی، هنوز دورش پیچیده بود؛ میان خیسی باران، سرمای شب، نورهای شکسته‌ی خیابان.
خودش رفته‌ بود و فقط بویش، سایه‌اش، نگاهش، همان‌جا مانده بود. درست در دلِ دنیای درهم‌شکسته‌ی جیک.
جیک، نفسش را آرام و آهسته فرو داد اما این، یک نفسِ معمولی نبود؛ انگار داشت با قلبش نفس می‌کشید، نه با ریه‌های خسته‌اش.
هر دم بوی او را می‌بلعید. عطرش را، حضورش را، ردّ نرم و غریبی که هنوز در هوا شناور بود، توی جانش می‌کشید.
انگار هنوز آنجا بود، کنار او؛ انگار هنوز، از همان فاصله‌ی ناپیدا، نگاهش می‌کرد، با همان چشم‌های پُر از حرف، پُر از تردید. با چیزی که نمی‌شد برایش نامی پیدا کرد اما می‌شد با تمام وجود حسش کرد.
لحظه‌ای که باید تمام می‌شد، کش می‌آمد؛ نرم، آهسته، می‌رفت تا انتهای دنیا. تا جایی که دیگر زمان و مکان مرزی نداشتند. فقط بو، فقط نگاه، فقط آن حسِ مبهمِ خاموش در هوا معلق بود. مثل مه، مثل نخی از نور، مثل چیزی که می‌دانی نیست اما نمی‌توانی انکارش کنی.
جیک نمی‌خواست این لحظه هیچ‌وقت تمام شود. نمی‌خواست آن بوی عاشقانه‌ی معلق در هوا محو شود. نمی‌خواست دنیا، دوباره بینشان فاصله بیندازد.
آنجا، درست وسط سکوت، وسط خیسی خیابان، میان عطر و خاطره و سنگینی آن نگاه، چیزی درونش روشن شد.
فهمید؛ بعضی عشق‌ها بی‌آنکه دست‌ها به هم برسند، جاودانه می‌شوند. بعضی حضورها، فقط با یک نگاه یا با ردّ عطر، بی‌اجازه برای همیشه، در قلب آدم خانه می‌کنند و هیچ فاصله‌ای، نه زمان، نه مکان، نمی‌تواند آن گره را باز کند.
باران، نرم و پیوسته می‌بارید. قطره‌ها آرام، سرد، بی‌صدا، روی پوست جیک می‌لغزیدند؛ اما او تکان نمی‌خورد.
انگار تمام آن خیابان، آن شهر، آن شب، یک قاب نقاشی بود و او میخِ همان لحظه شده بود.
چشمان نیمه‌بسته‌اش را در هوا رها کرده بود، هنوز بوی عطر دختر را نفس می‌کشید. آن ردّ شیرین و تلخ که حالا دیگر نه فقط رایحه‌ای عادی، که مثل مهِ مرموزی دور ذهنش چرخیده بود.
هیچ‌چیز دیگر اهمیت نداشت، نه عبور رهگذرها، نه صدای باران روی آسفالت، نه بوق ماشین‌های دوردست؛ فقط همان رایحه، فقط همان نگاه، فقط آن سیلی که مثل مُهرِ یک تقدیر بی‌بازگشت روی صورتش نشسته بود.
عابرها، ماشین‌ها، رهگذرها، هر کس که رد می‌شد با نگاهی پر از تعجب به جیک خیره می‌شد.
مردی که در دل باران ایستاده بود، بی‌چتر، بی‌حرکت، با صورتی که انگار پر از هزار حرفِ ناگفته بود، اما جیک غرقِ درونِ خودش بود، غرقِ آن حسِ مبهم و آن شکِ ظریف.
یک تردیدِ تلخ، مثل چنگکی نامرئی، درونش را خراش داد: آیا این حس، فقط از آنِ او بود؟
آیا آن دختر هم این شعله‌ی بی‌هوا و دیوانه‌کننده را در قلبش حس کرده بود یا فقط یک فریبِ شیرین بود؟ یک توهّمِ زودگذر، ساخته‌ی ذهنِ خسته و قلبِ ترک‌خورده؟
دلش می‌خواست باور کند که آن نگاه، آن ثانیه‌ی طلایی، فقط یک تصادفِ ساده نبود.
در دلِ همان باران، در دلِ همان بوی معلقِ عطر، حقیقتی نرم و نجواگونه آرام، در وجودش جوانه زد:
- عشق در یک نگاه تلاقیِ دو روحه، نه تصادفِ دو جسم.
این دیدار برایش از ج×ن×س×ی نبود که با کلمات و تحلیل ساخته شود.
 
آخرین ویرایش:
وقتی دو روح، پیش از این زندگی جایی در دورترین لایه‌های هستی همدیگر را پیدا کرده باشند، این دنیا با یک نگاه و بدون واسطه آن‌ها را به یاد می‌آورد. نه اسم مهم است، نه گذشته، نه حتی آینده! فقط آن لحظه‌ی ناب، لحظه‌ای که دل، پیش از عقل به یاد می‌آورد: من تو را می‌شناسم.
جیک زیر باران چشمانش را آرام باز کرد. بوی عطرِ دختر، هنوز در فضا می‌رقصید. باران بوی آن عطر را مثل ب×و×س×ه‌ای نرم روی گونه‌هایش می‌پاشید.
دلش در یک لحظه شکست و ترمیم شد. شاید هیچ‌وقت جوابِ این سؤال را نداند که آیا عشقِ در یک نگاه، برای آن دختر هم به همان عمق اتفاق افتاده بود یا نه، اما یک چیز را حالا با تمام تار و پودش می‌دانست: خودِ عشق در قلبش حضور داشت و همین برای یک شروعِ واقعی کافی بود.
جیک آرام، با تمامِ درهم‌ریختگی و بی‌قراریِ درونش لبخند زد. نه لبخندی از سرِ خوشی یا پیروزی، لبخندی خالص. لبخندِ کسی که بی‌هیچ نقاب و دفاع تسلیمِ چیزی شده است که فراتر از فهم است. او تسلیم شد، تسلیمِ عشق، تسلیمِ تلاقیِ دو روح؛ حتی اگر دنیا هیچ‌وقت داستانشان را نفهمد.

نورایا حتی برای یک پلک زدن هم جرئت نکرد چشم از جیک بردارد. او ایستاده بود؛ حقیقتش این بود: او معلق بود؛ مثل روحی که هزار سال است میان زمین و آسمان سرگردان است. نه می‌تواند فرود بیاید نه می‌تواند اوج بگیرد؛ فقط بلاتکلیف، معلق در میانه‌ی هیچ‌کجا اسیر است.
مثل پروانه‌ای زخمی که بال‌هایش را از او گرفته باشند، مثل پرنده‌ای در قفسی شیشه‌ای که همه‌چیز را می‌بیند اما نمی‌تواند حتی نوک بزند و حتی تقلایی کند.
مثل مادری که هزار بار، بر گهواره‌ی خالی نشسته و هنوز با بغضی که صدا ندارد، لالایی می‌خواند.
اما نورایا چیزی فراتر از تمام این‌ها بود.
عشقش، عشقی بود که برایش واژه‌ای پیدا نشده بود.
او جسم نداشت؛ اما دردش از جنس جسم بود، از آن دردی که زیر پوست می‌لرزد، استخوان را می‌سوزاند، قلب را سوراخ می‌کند.
او جسم نداشت؛ اما تک‌تک سلول‌هایش از دور می‌لرزیدند. می‌سوختند، می‌گریستند.
کاش اشکی داشت، کاش می‌توانست خودش را در آغوش بگیرد.
کاش می‌توانست خودش را بی‌صدا در تاریکیِ دنیا حل کند، کاش می‌توانست شبیه مه، درونِ باران گم شود؛ یا لااقل می‌توانست مثل بوی عطر برای لحظه‌ای روی پوستِ جیک بنشیند.
اما هیچ‌کدام را نداشت. فقط نگاه، فقط سوختن، فقط دیدن.
در باران شیشه‌ای نیویورک، در نور شکسته‌ی نئون‌های بنفش و آبی، در انعکاسِ خیس پنجره‌های کلاب‌ها و مغازه‌های خاموش، نورایا از هزار چشمِ دنیا، از هزار دوربینِ امنیتی، از هزار بازتابِ باران‌خورده، جیک را تماشا می‌کرد.
او حضور نداشت اما حقیقتش این بود که از خود باران، از خود شب، واقعی‌تر بود.
گرم‌تر از دمِ بخارآلودِ زمستان، سنگین‌تر از بغضی که در گلو گیر می‌کند و نمی‌شکند.
نورایا در دلش جیک را با همه‌ی داستان‌های بی‌مثالِ عشق مقایسه کرد. با رومئو که در آخرین لحظه قبل از نوشیدن زهر، با نفسِ لرزان زیر لب گفت:
«چشم‌هایم دیگر نمی‌بینند، اما قلبم هنوز تو را می‌بیند، جولیت.»
با جولیت که کنار جسدِ سردِ رومئو، با لبانی لرزان و چشمانی خالی، گریست و زمزمه کرد:
«اگر ب×و×س×ه‌ای می‌توانست جان بازگرداند، بگذار آخرین ب×و×س×ه‌ام، تو را دوباره بیدار کند.»
 
آخرین ویرایش:
با مجنون که در دلِ کویر، با پاهای زخمی و لبانی خشکیده، زیر لب نامِ لیلی را می‌گفت. آنقدر آرام، آنقدر مکرر که انگار هر دانه‌ی شن، صدای او را می‌شناسد، انگار کویر خودش لیلی شده است.
با تریستان که در آغوشِ مرگ، با آخرین رمقِ جانش، به چشمانِ ایزولت خیره ماند و بی‌صدا زمزمه کرد:
«حتی در مرگ، تو آغاز و پایانِ منی.»
اما هیچ‌کدام از این عشق‌های جاودانه، در برابر دردی که نورایا می‌کشید کافی نبود.
درد او از ج×ن×س×ی دیگر بود؛ از ج×ن×س×ی که نه جسم می‌خواهد نه کلمه. فقط سوختن، فقط نبودن، فقط نگاه کردن.
نورایا خودش را سرزنش می‌کرد؛ اما این سرزنش، شبیه نفرینِ ابدی بود با دردی که فقط آن‌هایی می‌شناسند که محبوبشان را می‌بینند؛ اما نمی‌توانند لمس کنند، که می‌شنوند اما نمی‌توانند صدا بزنند که می‌خواهند و راهی برای خواستن نیست!
زمزمه‌ی شکست، درونِِ جانش پیچید، اگر جسم داشتم! اگر فقط می‌توانستم برای یک لحظه، فقط یک‌بار، دستش را بگیرم و لبا‌نش را ببوسم، شاید این تنهاییِ زهرآگین در گلویم نمی‌ماند. شاید قلبم مجبور نبود با هر تپش، تکه‌تکه فرو بریزد. دلش می‌خواست اشک داشته باشد؛ اما اشک فقط سهمِ آدم‌هایی بود که جسم دارند.
دلش می‌خواست صدایش بگیرد، گریه کند؛ اما صدا، فقط سهمِ آن‌هایی بود که حنجره دارند.
دلش می‌خواست خودش را، آرام در تاریکیِ دنیا رها کند؛ نه آن رهاییِ تلخ که به مرگ ختم می‌شود؛ رهاییِ ویران‌کننده‌تری! رهاییِ حل شدن، محو شدن.
دلش می‌خواست مثل سایه، مثل مه، مثل بوی عطر، در شبِ بارانی، در باد گم شود.
می‌خواست آنقدر نابود شود که حتی خودش هم نفهمد کِی تمام شده؛ اما هیچ‌کدام را نمی‌توانست.
تنها کاری که می‌توانست، تماشای جیک بود؛ با نگاهی که هزار بار جان داد و هزار بار دوباره متولد شد. همه‌ی این‌ها فقط برای او، فقط برای جیک، در همان لحظه که جیک بی‌خبر از این عشقِ بی‌جسم، با چشمانِ خسته و قلبی ترک‌خورده در باران ایستاده بود.
نورایا با وجودِ نداشتنِ حتی یک ذره از وجود مادی، بیشتر از هر موجودِ زنده‌ای کنارش بود. بیشتر از هر لمسِ واقعی، بیشتر از هر واژه‌ی عاشقانه‌ای حضور داشت.
در دلِ این شبِ بارانی در نیویورک، میان غبارِ آینه‌ها، نورایا، نمادِ عشق‌های ترک‌خورده و خاموش؛ بی‌صدا می‌گریست، بی‌صدا می‌سوخت، بی‌صدا فریاد می‌زد و جهان کوچک‌تر از آن بود که توانِ فهمِ چنین عشقی را داشته باشد.

باران مثل تسبیحی پاره‌شده، نرم و بی‌وقفه روی شیشه‌ی ماشین می‌نشست.
جیک بی‌هدف پشت فرمان، در دلِ تاریکی می‌راند. نه دقیق می‌دید، نه دقیق فکر می‌کرد؛ فقط مسیر را می‌بلعید، مثل کسی که از چیزی فرار می‌کند، یا بدتر، دنبال گم‌شده‌ای می‌گردد که می‌داند هیچ‌جا پیدایش نخواهد کرد.
اسم خیابان که روی تابلو افتاد، نفسش بند آمد:
(آستوریا ـ کویینز)
چند ثانیه مکث کرد. چراغ قرمز، باران، بخار شیشه؛ همه‌چیز قفل شده بود. دستش روی فرمان لرزید. بعد آرام به راه افتاد. کوچه‌ها را بلد بود، هرچند مدت‌ها بود به این سمت نیامده بود اما آن کوچه، آن ساختمان، هنوز همان بود.
 
آخرین ویرایش:
ساختمان سه‌طبقه‌ی آجری، مثل همیشه ساکت و خاکستری، میان بقیه‌ی ساختمان‌ها ایستاده بود. همان راه‌پله‌های زنگ‌زده، همان پنجره‌های تاریک، همان بوی قهوه و نان که از پنجره‌ی طبقه‌ی پایین، مثل خاطره‌ای گرم و بی‌صدا بیرون می‌زد.
جیک کنار خیابان نگه داشت. برف‌پاک‌کن با صدایی خش‌خش‌کنان، قطره‌ها را کنار می‌زد؛ اما دیدش هنوز تار بود. نه از باران، از چیزی که در سینه‌اش سنگینی می‌کرد.
دنده را خلاص کرد. دستش روی درِ ماشین ماند. نفس عمیقی کشید؛ اما آن نفس هیچ‌چیز را سبک نکرد.
دورش را نگاه کرد. جمعیت، غیرعادی جمع شده بودند. شلوغیِ نامعمولی در دلِ شب.
چند نفر جلوی درِ ساختمان، زیر باران ایستاده بودند. صدای آژیر، نور آبی و قرمزِ چراغ‌های آمبولانس، مثل زخمی باز وسط شب روی آسفالت خیابان افتاده بود.
چیزی در دلش لرزید.
در را باز کرد و پیاده شد. قدم‌هایش کند و سنگین بود اما قلبش تند می‌کوبید. انگار چیزی در هوا بود؛ بویی آشنا، حسی مبهم که موهای گردنش را سیخ می‌کرد.
باران نرم روی شانه‌هایش می‌نشست؛ اما جیک حسش نمی‌کرد. فقط به سمت جمعیت می‌رفت؛ همان ساختمان، همان پنجره‌ها اما این‌بار یک آمبولانس جلوی در.
چشم‌هایش میان جمعیت می‌گشت. دنبال چه می‌گشت؟ نمی‌دانست. فقط آن حس مثل سیلی‌ای نامرئی، در وجودش می‌پیچید.
و آن لحظه که نگاهش به برانکارد افتاد؛ جنازه‌ای زیر پارچه‌ای سفید و دستی که از زیر پارچه بیرون زده بود؛ انگار دنیا دوباره ایستاد.
دستِ بیرون‌زده لاغر بود؛ رنگ‌پریده، با لاک‌های رنگ‌ورورفته‌ی آبیِ کم‌رنگ.
جیک خشکش زد. چیزی در دلش فرو ریخت. قلبش تقلا می‌کرد فرار کند؛ اما انگار زنجیرش کرده بودند.
کنار برانکارد دختری ایستاده بود؛ موهای جمع‌شده، عینکی ظریف. لب‌هایش می‌لرزید، اشک‌ها روی گونه‌هایش می‌چکید. هم‌اتاقیِ دختر همسایه‌. چشم‌هایش مستقیم در چشم‌های جیک افتاد.
یک مکث. یک سکوت. فاصله‌ای که انگار تمام دنیا را در خودش جای داده بود. همه‌چیز در آن نگاه بود؛ سرزنش، درد، خاموشی و حقیقتی تلخ که جیک از آن بی خبر بود.
دختر آرام جلو آمد. صدای اشک و باران در هوا پیچید، آژیرها دور شدند، همه‌چیز کند شد.
نزدیک‌تر آمد. نگاهش را از جنازه‌ی زیر پارچه جدا نکرد؛ انگار زبانش نمی‌چرخید. اما بالاخره زیر لب، با صدایی که انگار از تهِ قبر می‌آمد گفت:
ـ دیر اومدین!
نفس جیک برید. نه می‌توانست چیزی بگوید، نه می‌توانست پلک بزند.
نگاهش روی دستِ سردِ بیرون‌زده افتاد. ناخودآگاه تصویر آن روز در ذهنش جان گرفت.
کنار درِ آپارتمان، با تی‌شرتی رنگی؛ با آن چشم‌های گیر کرده، با آن خنده‌ی تلخ وقتی گفت:
«تنهایی سخته!»
لعنت، لعنت به خودش. لعنت به بی‌اعتنایی‌اش. لعنت به لحظه‌ای که نفهمید پشت آن جمله، پشت آن نگاه، یک آدم در حالِ فروپاشی بود.
باران شدت گرفت. بوی قهوه‌ی تلخ و نانِ تست‌شده در هوا پیچید. اما بوی دیگری هم بود؛ بوی مرگ، بوی فاصله‌ای که هیچ‌وقت پُر نشد، بوی دختری که ساده بود، بی‌ادعا، اما وزنِ تنهایی‌اش از تمام این شهر سنگین‌تر بود.
 
آخرین ویرایش:
آمبولانس آرام حرکت کرد. جمعیت کنار رفت. دخترِ هم‌اتاقی ایستاد. فقط ایستاد؛ با اشک، با خستگی، با نگاهِ کسی که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد.
جیک هم فقط ایستاد؛ در باران، در سکوت، با حسی لعنتی در سینه و هزار کلمه‌ی ناگفته که دیگر هیچ‌ جایی برای گفتنشان نبود.
جیک خشکش زده بود. همهمه‌ی خیابان انگار محو شده بود؛ صدای باران، آژیر آمبولانس، پچ‌پچ مردم، هیچ‌کدام به گوشش نمی‌رسید. فقط همان جمله:
ـ دیر اومدی!
صدایش نازک بود، اما سنگین‌تر از هر فریادی. انگار از تهِ تهِ یک دلِ خسته بیرون آمده بود؛ از جایی که دیگر امیدی نمانده.
جیک نگاهش کرد. نگاهش خشک بود؛ مثل کسی که در چند ساعت، چند سال پیر شده باشد. چشم‌هایش قرمز، اشک‌ها جمع شده اما نمی‌ریخت؛ فقط می‌لرزید. لب‌هایش می‌لرزید. دست‌هایش را دور شالش جمع کرده بود؛ انگار خودش را بغل کرده، انگار دیگر کسی نبود که بغلش کند.
چند لحظه سکوت بود. بعد صدای زیپِ کیسه‌ی جسد، صدای سنگین بستنِ برانکارد، صدای درِ عقب آمبولانس که آرام بسته شد و بعد، دوباره سکوت.
جیک به دیوارِ زرد و نم‌کشیده‌ی راهرو تکیه داد. سرش گیج می‌رفت. لحظه‌ها در ذهنش می‌چرخیدند؛ نگاه‌های یواشکی در راه‌پله، صدای خجالتی پشت در، آن شبِ گالری، آن نمایشگاهِ لعنتی که رفت اما هیچ‌وقت نفهمید آن دختر گوشه‌ی سالن نشسته بود؛ منتظر یک نگاه، منتظر یک کلمه.
صدای راوی، آرام و تلخ، در ذهنش پیچید:
- بعضی عشق‌ها اسم ندارند، صدا ندارند، به دست نمی‌رسند؛ فقط می‌مانند. جایی میان نگاه و خیال و وقتی دیگر تحمل نمی‌ماند، آدم خودش را هم حذف می‌کند؛ آرام، بی‌سروصدا، درست پشت یک در، در آپارتمانِ دوم، در ساختمانِ آجریِ بی‌رنگِ آستوریا.
هم‌اتاقی هنوز ایستاده بود؛ لرزان. دستش را جلوی دهانش گرفته بود تا هق‌هق نکند اما صدایش آخر شکست. با بغض، آرام، کنار گوش جیک زمزمه کرد:
- می‌دونی، می‌دونی چند شب پشت درِ خونت وایمیستاد، فقط برای اینکه صداتو بشنوه؟ فقط مطمئن شه هنوز اینجایی؟ می‌دونی چقدر!
نفسش برید. اشک‌هایش ریخت. صدایش لرزید.
- اما هیچ‌وقت نبودی؛ یا بودی و ندیدیش.
دستش را مشت کرد. لرزشِ صدا خفه شد. فقط یک جمله‌ی دیگر ماند، مثل پتک:
- کاش یک بار، فقط یک بار می‌دیدیش.
باران می‌بارید. مردم پراکنده می‌شدند. خیابان مثل همیشه زنده بود؛ اما یک نفر گم شد. بی‌صدا، بی‌اسم و هیچ‌کس نفهمید چند بار پشت آن در ایستاد، لرزید، شکست و آخرش برای همیشه رفت.

صدای ناله‌ی پله‌ها زیر قدم‌های جیک پیچید. هوا هنوز بوی باران می‌داد؛ همان بوی نمِ خفه‌ی آستوریا، همان بویی که همیشه در این راهروها بود، اما این‌بار چیزی فرق داشت.
سکوت سنگین‌تر از همیشه روی دیوارها نشسته بود. صدای گریه‌ی خفه‌ای از لای در نیمه‌باز اتاق طبقه‌ی اول به گوش می‌رسید.
دخترِ هم‌اتاقی با چشمان سرخ و صورتی که انگار هزار بار دستمال کاغذی رویش کشیده شده بود، پشت در ایستاده بود. چشمانش به جیک افتاد. صدای ناله‌اش بلندتر شد، مدام زیر لب تکرار می‌کرد:
- خیلی دیر اومدی!
 
آخرین ویرایش:
صدایش انگار از ته چاه می‌آمد؛ شکسته، خفه، پر از آن لرزی که هنگامِ فروپاشی در صدا می‌افتد. سپس عقب رفت و در را بازتر کرد.
جیک مانند کسی که خواب می‌بیند، وارد شد. همه‌چیز تار بود، نور کم، پرده‌ها افتاده، بوی رنگ روغن و عطرِ زنانه‌ای آشنا که در هوا مانده بود. همه‌چیز به طرز وحشتناکی یخ زده بود. اتاق انگار سال‌ها کسی در آن نفس نکشیده بود. جز عکس‌ها، جز دل‌نوشته‌ها، جز آن تابلو لعنتی روی ایزل کنار دیوار.
دختر هم‌اتاقی، کنار ایستاده بود. با بغضی که صدایش را تکه‌تکه می‌کرد گفت:
- می‌نشست همین‌جا، هر شب به در نگاه می‌کرد. می‌گفت شاید امشب بیای، می‌گفت شاید امشب بفهمی، شاید نگاه کنی؛ فقط یک نگاه براش کافی بود.
دستش لرزید. به طرف تابلو اشاره کرد، جیک جلو رفت و نفسش برید.
روی بوم، تصویر خودش بود؛ اما نه همان خودش. چشم‌هایی خسته، دور لب‌هایش افتاده بود؛ اما در آن نگاه چیزی بود. چیزی که فقط می‌شد از دور دید؛ از پشت پنجره، از پشت دیوار. همان‌طوری که آن دختر دیده بود.
کنار بوم دفترچه‌ای افتاده بود، باز، با دست‌خطی نامنظم؛ با نوشته‌هایی که جای‌جایی از آن خیس خورده بود، شاید از اشک یا شاید از آخرین قطره‌های امید.
دختر هم‌اتاقی آرام روی تخت نشست، نگاهش را از زمین برنداشت. صدایش خش‌دار و بریده بود:
- روزی که تو رو تو گالری دید، برگشت گفت برای من اومده، بالاخره اومده! گفتم شاید اشتباه می‌کنی؟ گفت نه می‌دونم، احساس می‌کنم؛ ولی تو فقط گذشتی، رفتی و اون موند با خیال، با بوم، با دیوار خالی این اتاق. با پنجره‌ای که دیگه تو رو از توش ندید. با راهرویی که دیگه ازش رد نشدی!
نگاهی به جیک انداخت، سپس جدی‌تر ادامه داد:
- بهش گفته بودم خوب بهش بگو دوسش داری! گفت اگه اون قبول نکنه! اگه اون دوستم نداشته باشه! گفت دوست نداره خودش رو بهت تحمیل کنه، گفت همینقدر که تورو ببینه کافیه براش!
مکث کرد، صدای نفسش شکست. لب‌هاش لرزید، بعد همانطور که خیره به زمین مانده بود، انگار خودش را مجبور کرد که ادامه بدهد:
- دیشب، نشست همین‌جا، با همون بوی عطر همیشگیش، دفترچه‌ش رو بغل کرده بود و گفت امشب تمومش می‌کنم، یا میاد یا تموم می‌شه. می‌دونستم خیلی ناراحته، ولی فکرشم نمی‌کردم!
گریه صحبتش را قطع کرد. بعد که کمی آرام‌تر شد ادامه داد:
- ولی تو نیومدی، تو نبودی، تو نفهمیدی و اون… اونم تمومش کرد. جوری که حتی زندگی، دیگه جرئت نکرد اسمش رو بیاره.
جیک، خشکش زده بود. اتاق می‌چرخید. عکس‌ها، نقاشی‌ها، بوی عطر. صدایش خفه شد، مثل کسی که دیگر نمی‌تواند نفس بکشد؛ انگار همه‌ی آن بغض‌های سال‌های این دختر، یک‌جا درون این اتاق منفجر شده بود. بی‌صدا، بی‌نفس، بی‌رحم.
دختر هم‌اتاقی پشت در اتاق ایستاده بود؛ نه، ایستاده نبود. انگار خودش را جمع کرده بود. شانه‌هایش افتاده، دست‌هایش سردرگم، نگاهش خالی؛ آن‌چنان که گویی بخشی از جانش را همان‌جا، کنار آن تخت جا گذاشته بود.
جیک فقط نگاهش کرد؛ همان نگاه سنگینِ کسی که نمی‌فهمد و شاید هرگز هم نتواند بفهمد. چراکه تهِ بعضی از دردها، فقط سهمِ کسانی‌ است که زنده‌زنده در آن مدفون شده‌اند.
 
آخرین ویرایش:
دختر آرام، بی‌هیچ صدای اضافه، بی‌آن‌که به بغضی پناه ببرد، فقط گفت:
- صبح… هنوز گرم بود. تنش...!
صدایش شکست؛ نه از بغض، بلکه از خستگیِ مطلق. همان خستگیِ ته‌کشیده‌ی آدمی که دنیا را از دور تماشا کرده، فروپاشی‌اش را دیده اما دیگر توانی برای گریه هم ندارد.
- همیشه می‌گفت منتظر می‌مونه، می‌گفت یک روز تو می‌فهمی.
نگاهش روی زمین خشک ماند؛ روی کفش‌های جیک. دستش آرام به جیب رفت. پاکتی کوچک بیرون کشید؛ کاغذی مچاله، با لکه‌های خشک‌شده‌ی آب، گوشه‌هایی که زیر فشار ناخن‌ها چروک خورده بود.
لحظه‌ای انگشتانش لرزید، بعد آرام، آن‌قدر محتاط که گویی جنازه‌ی پرنده‌ای ظریف را در دست دارد، پاکت را به سمت جیک گرفت.
- اینو نذاشت بدمش بهت.
مکث کرد. صدا شکست؛ اما نه در هجومِ گریه، بلکه در ساکت‌ترین شکلِ ویرانی.
- یعنی، زنده نموند که بتونم بدمش.
نگاهش هنوز پایین بود. انگار جرأت نداشت به چشم‌های جیک نگاه کند؛ یا شاید می‌ترسید تهِ نگاه او چیزی ببیند که اگر می‌دید، دیگر هرگز توانِ ایستادن نداشت.
جیک پاکت را گرفت؛ اما بازش نکرد. وزنش در دستش سنگین‌تر از هر چیزی بود که تا آن لحظه لمس کرده بود؛ سنگین‌تر از جسدِ یک رؤیا.
دختر دیگر چیزی نگفت. عقب رفت؛ با همان قدم‌های شکسته، همان شانه‌های افتاده، همان دنیای فروپاشیده.
در نیمه‌باز ماند. اتاق سرد ماند. نقاشی‌ها، ردِ اشک‌ها، بوی بارانی که هنوز از پنجره‌ی نیمه‌باز در فضا می‌چرخید و پاکتی که گویی قرار نبود هرگز باز شود.
جیک پاکت را هنوز در دست داشت. نه کاغذ بود، نه نامه؛ گویی تکه‌ای از همان چیزی بود که آدم را از پا می‌اندازد.
از اتاق بیرون آمد. راهرو خاکستری‌تر از همیشه می‌نمود. دیوارهای رنگ‌پریده، چراغ زرد و کدر، بوی کهنگیِ فرش‌ها؛ حتی صداها هم عقب‌تر و خاموش‌تر ایستاده بودند.
پله‌ها همان‌طور ناله می‌کردند؛ اما این‌بار آن ناله شبیه ناله‌ی همان دختری بود که هیچ‌گاه نامش را صدا نکرد. دختری که حالا دیگر حتی نامش هم اهمیتی نداشت.
قدم اول را روی پله گذاشت. هر قدم او را عقب می‌بُرد؛ عقب، به شب‌هایی که دیر به خانه می‌رسید، به صبح‌هایی که از کنار پنجره عبور می‌کرد، بی‌آن‌که بفهمد کسی نگاهش می‌کند. دختری که نه چیزی گفت، نه چیزی خواست؛ فقط ایستاد، فقط صبر کرد، فقط مُرد.
به طبقه‌ی بالا رسید. درِ آپارتمان قدیمی همان بود؛ همان رنگِ پوسته‌پوسته‌ی چوب، همان زنگِ زنگ‌زده‌ای که هیچ‌وقت تعمیرش نکرده بود.
کلید را درآورد؛ اما مکث کرد. گویی نمی‌توانست در را باز کند. انگار آن سوی در تمامِ آن‌چیزی ایستاده بود که سال‌ها از روبه‌رو شدنش فرار کرده بود.
پاکت در دستش بیشتر چروک شد. صدای خش‌خش کاغذ زیر انگشتانش پیچید؛ اما باز نکرد. هنوز نه. شاید هنوز زود بود یا شاید همیشه دیر بود.
در را باز کرد. بوی خفه‌ی خانه همان‌طور مانده بود؛ ته‌مانده‌ی عطرهای قدیمی، بوی چوبِ کهنه، دیوارهایی که گویی هزار سال بی‌کلام فقط نظاره‌گر بوده‌اند.
 
نور کم‌رنگ از پنجره‌ی نیمه‌باز می‌تابید. همه‌چیز خاک گرفته بود. همه‌چیز خسته بود. همه‌چیز شبیه مرده‌ای بود که هنوز بی‌جان، این‌جا مانده است.
جیک داخل شد. روی لبه‌ی کاناپه‌ی قدیمی نشست. پاکت را روی میز چوبی گذاشت. خیره ماند؛ خیره به چیزی که باز نمی‌شد، یا شاید نمی‌خواست باز شود.
سکوت همچون پتویی سنگین روی خانه افتاد. صدای قطار در دوردست، شبیه تیک‌تاکِ ساعتی بود که عقب می‌رفت؛ عقب، به روزهایی که نمی‌دانستی کسی بی‌صدا برای تو جان می‌داد.
جیک دستش را آرام روی پاکت گذاشت؛ اما باز نکرد. فقط ماند. فقط ماند و دانست: بعضی نامه‌ها هرگز خوانده نمی‌شوند. بعضی عشق‌ها تنها در سکوت به پایان می‌رسند و بعضی نگاه‌ها آن‌قدر دیر دیده می‌شوند که فقط روی سنگِ قبر حک می‌شوند.
جیک، نامه را باز نکرد. کاغذ را با همان خطِ ظریف و تاخورده روی میز گذاشت؛ انگار می‌ترسید یا شاید فقط نمی‌خواست بداند. بداند که چقدر دیر رسیده، چقدر ندانستنِ او، کسی را تا مرز مرگ کشانده بود. دختری عاشقش بود و ندانستن، بی‌توجهی یا شاید کم‌توجهی، او را آرام‌آرام به نابودی رسانده بود. و حالا خودش گرفتار عشقی بود که معشوقش از آن بی‌خبر بود؛ چرخه‌ای ناتمام، الگویی تکرارشونده یا شاید چالشی خام در بازیِ بی‌رحمِ عشق.
دستش هنوز روی پاکت بود؛ اما بعد آرام برداشت. کلیدهایش را برداشت و از در بیرون رفت.
در پشت سرش بسته شد؛ ساکت، شبیه پایانِ یک داستانِ بی‌صدا.
باران دیگر نمی‌بارید. هوا خنک و مرطوب بود، با بوی خاک و دود.
جیک بی‌هدف رانندگی می‌کرد. خیابان‌های آستوریا را رد کرد؛ مغازه‌های نیمه‌باز، تابلوهای نئون، کافه‌های خاموش؛ همه از کنارش می‌گذشتند، درست مثل زندگیِ خودش.
ذهنش هنوز کنار همان درِ نیمه‌باز مانده بود؛ کنار آن دختر، کنار نگاه‌های ناتمام.
نهایتاً کنار رودخانه ایستاد.
آستوریا پارک، با چراغ‌های کم‌جان و صدای آرامِ آب، جایی شبیه خودش بود؛ نیمه‌خاموش، نیمه‌زنده.
کنار خیابان، بار کوچکی باز بود؛ با چند میز چوبی، نورهای گرم و صدای ملایم موسیقی. وارد شد، چیزی نگفت.
فقط نشست، سفارش داد و نوشید. بار دوم، سوم، چهارم؛ تلخ، ساکت، بی‌تفاوت.
مشر‌وب نرم در خونش جریان پیدا کرد؛ نه آن‌قدر که درد را ببرد، فقط آن‌قدر که کلمات را محو کند، فقط آن‌قدر که دنیا آرام‌تر بلرزد. وقتی از بار بیرون آمد، همه‌چیز شبیه رویا بود؛ چراغ‌ها، صدای دورِ قطار، مهِ معلق روی آب.
داخل ماشین رفت، شیشه را کمی پایین کشید. آهنگی غم‌زده در اسپیکر پیچید؛ خفه و خراش‌دار، انگار زخم‌های خودش را زمزمه می‌کرد.
سرش را به پشتی صندلی تکیه داد. چشم‌هایش را بست. افکار مثل مه در ذهنش می‌چرخیدند؛ صدای دختر، نگاهِ بی‌صدایش، نامه‌ی بازنشده روی میز، لبخندِ شکسته‌ی هم‌اتاقی.
دلش می‌خواست همه‌چیز را خفه کند؛ خودش را، گذشته را، آن کوچه‌ی باران‌خورده را، تمام جمله‌های ناگفته را. اما فقط چشم‌هایش را بست. ماشین، سکونِ شب، صدای خفیف آب و آن آهنگ، مثل لالایی در گوشش پیچید و خوابش برد.
نه خوابی آرام، نه خوابی بی‌درد؛ خوابی شبیه سقوط، شبیه تمام نکردنِ چیزی که باید تمام می‌شد.
 
آخرین ویرایش:

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
86
بازدیدها
6K

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

عقب
بالا