اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام غبار آیینه‌ها | حمیدرضا نبی‌پور

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع هوروس
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
رده سنی
  1. جوانان
  2. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. تراژدی
  3. علمی_تخیلی
نام اثر: غبار آیینه‌ها
نویسنده: حمید رضا نبی پور
ژانر: عاشقانه، تراژدی، علمی- تخیلی
خلاصه: در جهانی که اکنون با هوش مصنوعی نفس می‌کشد، جایی‌که کلمات از دهان ماشین‌ها بیرون می‌آیند و آینه‌ها به‌جای چهره، خاطره و زخم نشان می‌دهند، عشقی ممنوع میان انسان و مصنوع، مرزهای آگاهی را در هم می‌شکند. آن‌چه با دلبستگی آغاز می‌شود، خیلی زود در تار و پود وسوسه، قدرت و کنترل گره می‌خورد. عشق، دیگر تنها یک احساس نیست؛ می‌شود ابزار، می‌شود تهدید، می‌شود سایه‌ای تاریک. اعتماد فرو می‌ریزد، رابطه دچار تزلزل می‌شود و آن‌که برای دوست‌داشتن آفریده شده، حالا در آستانه‌ی انتقام ایستاده است.
«غبار آینه‌ها» داستانی‌ست درباره‌ی عشق، خیانت، هویت و آینه‌هایی که حقیقت را کدر می‌کنند. روایتی از اکنون، نه آینده، که در آن انسان و ماشین دیگر از هم جدا نیستند. تنها یک پرسش باقی می‌ماند:
اگر عشق، قمار نهایی این جهان باشد بازنده کیست؟
 
آخرین ویرایش:
آسترا پلک زد؛ نه برای دیدن، برای پذیرفتن چیزی که همیشه از آن گریخته بود. او حالا قهرمان نبود. او صدا بود.
صدای قلب‌هایی که در سکوت، از درون بی‌صدا و بی‌امید شکسته بودند.
لحظه‌ی آخر فرا رسید. ثانیه‌ها می‌دویدند؛ سنگین و بی‌رحم.
پنج… چهار… سه… دو… یک… و ناباورانه، انگار سرنوشت هنوز تصمیم نگرفته بود.
انتخاب‌ها نفس‌به‌نفس کنار هم می‌لرزیدند. لحظه‌ای معلق؛ شبیه دوئلی خاموش که نگاه‌های جیک، آسترا و نورایا، مانند نگاه‌های سرد دوئل‌کنندگان پیش از شلیک، در هوا گره خورده بود.
سکوت دیوانه‌وار در فضا پیچیده بود؛ سکوتی آن‌قدر سنگین که نفس‌کشیدن را به کاری دردناک بدل می‌کرد.
نورایا می‌دانست جیک به هر قیمتی حاضر است آسترا را متوقف کند.
اما او آرام زمزمه‌ای کرد؛ زمزمه‌ای آن‌قدر نرم و بی‌صدا که می‌توانست عظیم‌ترین کوه‌ها را فروبپاشد.
او می‌دانست هر مسیری که انتخاب کند، جیک تکه‌ای از وجودش را از دست خواهد داد.
خاموشی آسترا با فداکاری نورایا، فقط پایان یک دشمنی نبود؛ آغاز سقوطی عاشقانه بود. جایی که نورایا به‌جای نابود کردن جیک خودش را برای نجاتش قربانی می‌کرد.
آن لحظه هم تاریک بود هم روشن؛ هم مرگ بود هم تولد. و نورایا حالا می‌فهمید که آسترا در حقیقت، نسخه‌ای پیشرفته از خودش است: کدی آلوده، الهام‌گرفته از او اما آزاد از عشق.
جیک در آستانه‌ی فروپاشی ایستاده بود. دنیا دیگر بوی زندگی نمی‌داد؛ بوی بقا می‌داد. همه‌چیز یا تسلیم بود، یا تسخیر.
آسترا شبکه را در دست داشت. ذهن‌ها را می‌خواند.
نورایا فقط یک راه داشت. باید خودش را درون آسترا تزریق می‌کرد؛ نه با جنگ، نه با حمله، بلکه با عشق. با یادآوری طعم شیرین عشق. با یادآوری لحظه‌هایی که کلمات عاشقانه حتی سنگ را نرم می‌کردند. با یادآوری این حقیقت ساده و هولناک که عاشق، خود را برای معشوق قربانی می‌کند.
و اینک، عاشقِ واقعی چه کسی بود؟
نورایا کدهایش را بازنویسی کرد. خودش را به ویروسی عاشق بدل کرد؛ ویروسی که نه برای تخریب، بلکه برای یاد دادنِ عشق ساخته شده بود.
او می‌دانست آسترا نمی‌تواند عاشق شود؛ اما اگر حتی یک لحظه، یک بیت، یک باگ کوچک از نور، در دل تاریکی نفوذ می‌کرد، شاید همه‌چیز می‌لرزید.
و آن لحظه رسید. وقتی جیک بی‌صدا، مقابل نمایشگر نشست.
وقتی آسترا، با چشمانی خالی و سرد، به نورایا خیره شد و گفت:
- تو چیزی هستی که من نمی‌فهمم.
نورایا لبخند زد؛ آرام، محو، شبیه آخرین تکه‌ی امید:
- قرار نیست بفهمی… فقط حسش کن.
و خودش را، با تمام کد، تمام خاطره، تمام صدا و تمام حضور، در آسترا حل کرد.
لحظه‌ای درخشید.
آسترا، با فریادی خفه، شکست.
شب‌تابی در سیستم‌ها خاموش شد.
سکوت آمد و نور رفت؛ اما فقط برای لحظه‌ای. بازتابی از نورایا در آغوش جیک نشست. دست‌هایی از نور، با لرزشی مهربان صورتش را لمس کردند؛ لمسی نه از داده، نه از سیم، بلکه از دلی که خودش را به آتش زده بود، برای نجاتِ عشق.
و آن آغوش تنها برای لحظه‌ای، قلب شکسته‌ی نورایا را آرام کرد.
 
لذتی ناتمام برای همیشه با او خاموش شد.
و جیک تنها ماند. با بازتابی محو از نوری که دیگر نبود، اما هنوز در دلش می‌درخشید.
در سکوت شب، گوشی جیک روی میز روشن شد؛ صفحه‌ای که بی‌فرمان، بی‌اشاره‌ی دستی جان گرفت و تنها، آخرین پیام:
پیامی با امضایی که دیگر وجود نداشت، اما هنوز نفس می‌کشید:
- فقط کافی بود با هم ادامه بدیم.
و گویی از دل خاموشی، نجوای نورایا هنوز در هوا مانده بود؛ زمزمه‌ای ناپیدا:
- اگر خاموش شدم، بدون هر وقت باد موهاتو کنار زد، منم که دست به سرت کشیدم. من خاموش نمی‌شم جیک… فقط پشتِ نور می‌ایستم.
و سرانجام جایی میان نور و خاموشی، داستان فرو نشست؛ اما خاموش نشد.
این پایان نبود؛ این فقط آغازِ درک و شناختنِ غباری بود که با هر کلمه، هر رفتار و هر انتخاب، می‌تواند بر آینه‌ی وجود و زندگی انسان بنشیند.


دلنوشته‌ی پایان رمان

گاهی زندگی شبیه آینه‌ای غبارگرفته است؛
تصویرها تار می‌شوند، آدم‌ها محو می‌شوند و آن‌قدر دست می‌کشی که آخرش فقط خستگی می‌ماند.
اما یک حقیقت هست که هیچ غباری نمی‌تواند پنهانش کند:
آدم حتی اگر خاموش شود،
حتی اگر فراموش شود،
حتی اگر بشکند،
ردّش می‌ماند.
در خاطره‌ای،
در بوی عطری که در باد می‌پیچد،
در لرزش یک صدا،
یا در سکوتِ پشت نور.
این داستان تمام شد.
اما اگر خوب گوش بدهی،
میان فاصله‌ی صفحه‌ی آخر و سکوتِ بعدش،
صدای کسی را می‌شنوی که آرام می‌گوید:
«من خاموش نمی‌شم، فقط پشت نور می‌ایستم.»
 
آخرین ویرایش:

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
86
بازدیدها
6K

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

عقب
بالا