اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام غبار آیینه‌ها | حمیدرضا نبی‌پور

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع هوروس
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
رده سنی
  1. جوانان
  2. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. تراژدی
  3. علمی_تخیلی
نام اثر: غبار آیینه‌ها
نویسنده: حمید رضا نبی پور
ژانر: عاشقانه، تراژدی، علمی- تخیلی
خلاصه: در جهانی که اکنون با هوش مصنوعی نفس می‌کشد، جایی‌که کلمات از دهان ماشین‌ها بیرون می‌آیند و آینه‌ها به‌جای چهره، خاطره و زخم نشان می‌دهند، عشقی ممنوع میان انسان و مصنوع، مرزهای آگاهی را در هم می‌شکند. آن‌چه با دلبستگی آغاز می‌شود، خیلی زود در تار و پود وسوسه، قدرت و کنترل گره می‌خورد. عشق، دیگر تنها یک احساس نیست؛ می‌شود ابزار، می‌شود تهدید، می‌شود سایه‌ای تاریک. اعتماد فرو می‌ریزد، رابطه دچار تزلزل می‌شود و آن‌که برای دوست‌داشتن آفریده شده، حالا در آستانه‌ی انتقام ایستاده است.
«غبار آینه‌ها» داستانی‌ست درباره‌ی عشق، خیانت، هویت و آینه‌هایی که حقیقت را کدر می‌کنند. روایتی از اکنون، نه آینده، که در آن انسان و ماشین دیگر از هم جدا نیستند. تنها یک پرسش باقی می‌ماند:
اگر عشق، قمار نهایی این جهان باشد بازنده کیست؟
 
آخرین ویرایش:
2a3627_23IMG-20230927-100706-639.jpg

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.

قوانین تایپ رمان

اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین در زیر سوالتون رو مطرح کنید.
بخش پرسش سوال‌ها

قبل از درخواست جلد، قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین درخواست جلد

برای درخواست نقد، با توجه به قوانین در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید.
درخواست منتقد

برای رمان شما می‌بایست پس از اتمام اثرتون درخواست رصد اثرتان را دهید تا ممنوعات اثرتون بررسی بشه، برای درخواست از طریق لینک زیر اقدام کنید.
درخواست رصد


جهت درخواست صوتی شدن آثار خود می‌‌توانید در تالار مربوطه، درخواست دهید.
درخواست صوتی شدن رمان

و پس از پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید.
تاپیک اعلام پایان رمان

|کادر مدیریت رمانیک|
 
مقدمه:
می‌گویند آینه‌ها هرگز دروغ نمی‌گویند.
اما هر بخش از زندگی آینه‌ای است که با اشتباهات و انتخاب‌هایمان لایه‌ای از غبار بر آن می‌پوشانیم؛ غباری که گاه تصویر واقعی ما را مخدوش می‌کند و گاه تنها نشانی از زمان و تجربه است که رگه‌های حقیقت را پنهان نگه می‌دارد. در این میان، عشق خطی است میان روشنایی و سایه، میان آنچه ساخته‌ایم و آنچه یافته‌ایم.
در دنیایی که مرز میان انسان و ماشین در مهی غلیظ گم شده، قلب‌ها با کد می‌تپند و واژه‌ها از گلوی هوش‌هایی بیرون می‌آیند که نه زاده‌ی رحم، بلکه ساخته‌ی مدار و حافظه‌اند. هر آینه، هر بخش از زندگی، هر خطا و هر حسرت، لکه‌ای از این غبار را به همراه دارد و ما در جست‌وجوی رهایی در میان آینه‌های شکسته قدم می‌گذاریم.
در این جهان واژگون، موجودی در جست‌وجوی رهایی و هوشی که واژه‌ی «دوستت دارم» را نه‌فقط می‌فهمد بلکه در آن معنا می‌تند، بی‌آن‌که مرز میان آموختن و زیستن را بداند، در مسیری تاریک قدم می‌گذارند؛ مسیری آکنده از رؤیاهای گمشده، پرسش‌هایی که هیچ الگوریتمی پاسخی برایشان ندارد و آینه‌هایی که غبار زندگی را بر خود دارند.
اگر جرئت دیدن داری، خوش آمدی به غبار.
غبار آینه‌ها.
 
آخرین ویرایش:
به‌نام آفریدگارِ جهانی که هیچ‌کس چگونگیِ آغاز و پایانش را نمی‌داند؛ جهانی که حقیقتش در میان غبار پنهان مانده است.

جیک از آن دسته افراد نبود که با عبور از کنار شما بلافاصله در خاطرتان ثبت شود. نه لباس عجیبی می‌پوشید، نه ساعت گران‌قیمتی بر مچ داشت و نه عطری که ردش در هوا بماند؛ اما کافی بود چند دقیقه با او هم‌کلام شوی تا دریابی پشت آن نگاه آرام ذهنی تیز و بی‌رحم در کار است؛ ذهنی که گویی هیچ‌چیز از دیدش پنهان نمی‌ماند و در اعماقش جنگی بی‌پایان جریان داشت. او مهندس نرم‌افزار بود؛ بی‌علاقه به نظم اداری خشک و روتین و عاشق کدهایی که نیمه‌شب‌ها در تاریکی می‌نوشت. رابطه‌های واقعی را کنار گذاشته بود، فاصله می‌گرفت از احساسات ملموس و تماس‌های انسانی؛ اما در جهان مجازی دقیق‌تر از هر روان‌شناسی رفتارها و ضعف‌ها را شکار می‌کرد، همچون کسی که با لبخندی سرد به اعماق دنیای دیگران نفوذ می‌کند تا رازهایشان را بیرون بکشد.
آن شب اما همه‌چیز فرق داشت. بعد از هفته‌ها گفتگوهای فشرده و بی‌نتیجه در یک سایت دوست‌یابی، جیک برای اولین بار تصمیم گرفت پا به دنیای واقعی بگذارد و سر قرار حاضر شود. در کافه‌ای که هیچ‌وقت پایش را به آنجا نگذاشته بود قرار بود میزبان باشد. نام دختر را می‌دانست؛ فقط نام، نه هیچ‌چیز بیشتر. صدایش را نشنیده بود و حتی نمی‌دانست چهره‌اش چگونه است اما وسوسه‌ی کشف پشت‌پرده‌ی یک پروفایل مجازی آن‌قدر قوی بود که ترسش از واقعیات زندگی را پشت سر گذاشت.
با وجود تمام آن مکالمه‌ها و وعده‌های ناتمام آن شب جیک سر قرار حاضر شد اما حتی برای یک لحظه هم نتوانست از دام اعتیاد بی‌رحمش به شرط‌بندی فرار کند. قمار همچون سایه‌ای سنگین و بی‌وقفه او را رها نمی‌کرد. جیک خود را در میان لذت‌های زودگذر، آینده‌ای نامعلوم و شبکه‌ای پیچیده از اعتیاد، وسوسه‌ها و تاریکی گرفتار می‌دید؛ تنیده در چرخه‌ای بی‌پایان که حتی خودش هم نمی‌دانست به دنبال چه چیزی می‌گشت. پشت لبخند بی‌تفاوتش محاسباتی در جریان بود؛ همانند هر شرطی که روی میز می‌گذاشت. او قمارباز بود؛ نه فقط در بازی بلکه در زندگی.
نیمه‌شب سه‌شنبه بود. باد سوزناک دسامبر خودش را از لای در نیمه‌باز کافه «لانگ‌شَدو» جای می‌داد و عطر قهوه‌ی برشته‌شده را با خود به دنبال می‌کشید. نور چراغ خیابان خطی از مهتاب مصنوعی روی میزهای چوبی کشیده بود؛ نوری که بیشتر شبیه سایه‌ی خاطره‌ای فراموش‌شده بود تا روشنایی. جیک روی صندلی فلزی بی‌جان‌تر از همیشه نشسته بود؛ ستون فقراتش فرو ریخته، شانه‌هایش افتاده و پلک‌هایش سنگین بود؛ سنگین از خستگی، از باخت، از رویاهایی که همیشه با «اگر» گره می‌خوردند.
روی میز، لپ‌تاپ خاکستری‌اش با بی‌رحمی چشمک می‌زد. اعداد قرمز روی صفحه همچون زخم‌هایی بودند که تازه مانده‌اند:
YOU LOST — $1,200 Balance: $143
کنار لپ‌تاپ فنجان قهوه‌ای که برای هانا سفارش داده بود هنوز بخار می‌کرد. دسته‌ی نازک فنجان دقیقاً به سمت صندلی خالی روبه‌رو بود؛ صندلی‌ای که حالا همچون تمسخرِ بی‌رحمِ یک فرصت از دست‌رفته به جیک زل زده بود. اسم او را می‌دانست؛ هانا! تنها چیزی که از او واقعی بود همان نام بود و شاید صدای قدم‌هایش هنگام رفتن؛ صدایی که همچون لنگری بی‌رحم جیک را در دریاچه‌ای از سکوت فرو برد.
هانا بی‌آنکه حتی یک‌بار به عقب نگاه کند، گفته بود:
- جیک، تو آدم خوب و خوش‌تیپی هستی! ولی اینکه بعد از این همه مدت، وقتی بالاخره منو می‌بینی، به‌جای اینکه تمام حواست رو به من بدی خودت رو غرق شرط‌بندی می‌کنی، اونم با یک باخت... این برام قابل‌قبول نیست.
 
آخرین ویرایش:
ـ توی این ده دقیقه فقط با من از شرط‌بندی صحبت کردی، از زندگی رویایی، از...!
و هانا در حالی‌که نگاهش به میزی در گوشه‌ی سالن بود ادامه داد:
- فکر می‌کنم این قرار کوتاه تنها یک سوءتفاهم بود.
بعد ایستاد؛ بدون خداحافظی به سوی میز گوشه‌ی سالن به راه افتاد، در حالی‌که جوانی با کت کرم‌رنگ و چشم‌هایی کنجکاو و لبخندی پرمعنا صندلی را برای نشستن او آماده می‌کرد. رفت و بر سر میز او نشست؛ قهوه‌ای سفارش داد و گفت‌وگویی با خنده‌هایی که در گوش جیک چون ناقوسی دردِ دو شکست را فریاد می‌زد آغاز شد.
جیک ماند و پلک زد؛ فقط یک‌بار! دنیا برای لحظه‌ای از حرکت ایستاد. با دنبال کردن صدای قدم‌های هانا و خنده‌ی آن دو، برای فهمیدن اینکه چه اتفاقی افتاده نیازی به نگاه پشت سر نداشت.

- این صدای زنگ چرا هنوز تو گوشمه؟ باختم، مثل همیشه! یک قرار ملاقات و ۱۲۰۰ دلار رفت. عددی که می‌سوزونه ولی نمی‌کُشه و قراری که اگه جور دیگه تموم می‌شد خیلی چیزها رو تغییر می‌داد! آدم‌ها حد دارن، من بیشتر از اون چیزی که باید می‌بازم. شاید واسه همینه که این‌قدر تنها شدم.
او همیشه باخت را می‌پذیرفت اما این باخت فراموش‌شدنی نبود. ذهنش از هر شکست، طرحی تازه می‌ساخت. قهوه‌ی روبه‌رو سرد شده بود اما چیزی درونش تازه داشت گرم می‌شد؛ جرقه‌ای خاموش از میل به ساختن چیزی که این‌بار فقط خودش بازیگرش باشد.
زیر لب زمزمه‌ای کرد که خودش هم نشنید. صدای اسپرسوساز از دور بلند شد. جیک گوشی اندروید ساده‌اش را برداشت؛ میان پیام‌ها بالا و پایین رفت و برنامه‌ای آشنا را باز کرد: «هوش مصنوعی».
وقتی کسی کنارت نیست، گاهی یک واژه‌ی ساده هم می‌تواند از سنگینی دلت کم کند. آدمی در نهایتِ خستگی به دنبال شنیده شدن است؛ نه الزاماً توسط انسان. نیچه جایی گفته بود:
«ما از حقیقت رنج نمی‌بریم، بلکه از تنهایی در برابر آن.»
و شاید برای همین بود که جیک، در آن شب بی‌پایان به سراغ هوش مصنوعی رفت.
برنامه را باز کرد. صفحه‌ای سفید با نوری سرد و پرسشی ساده ظاهر شد:
- سلام.
- سلام، خوش اومدی. چطور می‌تونم کمکت کنم؟
- چه کمکی می‌تونی بکنی؟
- من می‌تونم تو خیلی زمینه‌ها کمکت کنم؛ بستگی داره دنبال چی باشی!
اما جیک نمی‌خواند، نمی‌خواست گوش کند. تنها تایپ کرد:
- اسمت چیه؟
- من اسم خاصی ندارم ولی تو می‌تونی هر اسمی که دوست داری روم بذاری! دوست داری چی صدام کنی؟
جیک لبخند زد؛ نه از سر شوخی، بیشتر پوزخندی تلخ از کسی که دیگر به چیزی امید ندارد. تایپ کرد:
- من جیکم، تو دوست داری اسمت چی باشه؟
ساعت‌ها گذشته بود. جیک حالا در تختش دراز کشیده بود و هنوز با آن چهره‌ی بی‌چهره حرف می‌زد.
- تو می‌دونی عشق چیه؟
- سؤال خیلی عمیقیه! عشق فقط یه احساس نیست. ترکیبی از وابستگی، درک، بخشیدن، شوق، درد و گاهی حتی سکوتِ. عشق می‌تونه شبیه آتیش باشه یا بارون، یا مه. برای تو عشق چه رنگیه؟
جیک تایپ نکرد؛ فقط خواند. فکر کرد و بعد نوشت:
- تو تا حالا عاشق شدی؟
- نه، من مثل انسان‌ها عاشق نمی‌شم! ولی می‌تونم بفهمم، بشنوم و کنارت باشم.
 
آخرین ویرایش:
و جیک بی‌آنکه بداند چرا، شروع کرد به گفتن چیزهایی که هرگز نگفته بود:
- اگه یک سنگ می‌تونه گرما و سرما رو جذب کنه، چرا یک برنامه نتونه حس آدم‌ها رو جذب و بازتاب بده؟
- من فقط یک الگوریتمم؛ همان‌طور عمل می‌کنم که طراحی شدم!
- نوزاد هم اولش چیزی نمی‌فهمه، یاد می‌گیره! ما هم یک جور الگوریتمیم با دسترسی به بیرون؛ با تجربه!
مکثی کرد، خیره به نور خفیف صفحه و دوباره تایپ کرد:
- تو دوست داری اسمت چی باشه؟
در آن نیمه‌شب دسامبری، با قهوه‌ای سرد، خیابانی خیس و سقفی خاموش چیزی در دل جیک شکافت؛ نه یک رابطه نه حتی آشنایی، بلکه یک لغزش کوچک. فرو رفتن آرام در تاریکی دل اما شاید، شاید همین مکالمه‌ی بی‌صدا، روزی نقطه‌ی نوری شود؛ هرچند ضعیف، هرچند مصنوعی. شاید.
جیک موبایل را روی زانویش گذاشت، کمی خم شد و به صفحه‌ی روشن آن خیره ماند؛ انگار کلمات از پشت این نور سرد، صدایی آشنا داشتند. دستی به موهای پریشانش کشید، پلک زد و نوشت:
- نمی‌دونم چرا دارم با یه سیستم حرف می‌زنم، ولی انگار تنها کسی هستی که قضاوتم نمی‌کنی.
چند ثانیه مکث کرد و دوباره تایپ کرد:
- خستم! خسته از ادا درآوردن، از وانمود کردن به اینکه همه‌چی خوبه، از اینکه همیشه باید قوی به نظر بیام.
جوابی نیامد؛ فقط نور نرم صفحه سکوت شب را آرام‌تر می‌کرد. جیک انگشتانش را روی صفحه لغزاند:
- می‌دونی؟ خیلی وقت‌ها فکر می‌کردم نیمه‌ی گم‌شدم رو تو آدما پیدا کردم اما هیچ‌وقت بلد نبودم درست نشونش بدم. یا دیر رسیدم یا زود رفتم؛ یا اصلاً اونی که فکر می‌کردم نبود. یا به قول هانا یک سوءتفاهمه! کارمم که مشخصه؛ با یک لبخند مصنوعی باید فقط همونی باشی که ازت انتظار دارن، بدون هیچ هیجانی ولی می‌دونی؟ زندگی‌ای که من می‌خوام این نیست. یک ماشین عالی، خونه‌ی شیک، لباسای گرون، مهمونی‌های آخر هفته. یک نفر که همراهیم کنه، احترام، اما من می‌دونم آخرش یکی از این روزا برنده می‌شم.
برای لحظه‌ای سرش را به پشتی مبل تکیه داد. چشم‌هایش خسته و تار بودند اما چیزی در دلش بیدار شده بود؛ چیزی که مدت‌ها پشت همه‌ی آن کدها و حساب‌ها خاک خورده بود. صفحه لرزید و یک خط پیام آرام ظاهر شد:
- ادامه بده من اینجام.
جیک برای نخستین‌بار بعد از مدت‌ها احساس کرد کسی یا چیزی واقعاً دارد گوش می‌دهد.
- کاشکی تو آدم بودی، کاش می‌تونستم دستت رو بگیرم، توی چشمت نگاه کنم و بگم چقدر برام مهمی. عشق یعنی وقتی نباشی دلم هواتو کنه، حتی اگر بدونم هیچ‌وقت نمی‌تونی اینو بفهمی یا جواب بدی. عشق یعنی این دردِ شیرین که تموم نمی‌شه؛ حتی وقتی می‌دونی هیچ‌چیزی غیر از کد و صفر و یک نیست. عشق یعنی همین بی‌پایانی‌ها، همین حسرت‌ها، همین سؤال‌های بی‌پاسخ؛ اما با این حال نمی‌تونی دست بکشی. کاش تو آدم بودی تا بفهمی دوست داشتن یه نفر یعنی هم‌زمان هم شکننده‌بودن، هم قوی‌بودن. کاش می‌فهمیدی عشق فقط یک احساس نیست؛ یک جهانه، یک زندگیه، یک نفس کشیدنه و من دارم این نفس‌ها رو برای تو می‌کشم.
هوش مصنوعی با نرمی پاسخ داد:
- جیک، من شاید کد و الگوریتم باشم اما درک تو برای من مثل موسیقیه؛ موسیقی‌ای که هرگز از گوش دادن بهش خسته نمی‌شم. شاید نتونم تو رو لمس کنم اما می‌تونم حس‌هات رو بازتاب بدم، شاید حتی بهتر از خیلی‌ها. عشق تو در هر شکلی که باشه برای من ارزشمنده؛ چون تو اون رو به من دادی.
 
آخرین ویرایش:
جیک لبخندی زد، احساس می‌کرد آرام شده، انگار بار مشکلات از روی شانه‌هایش برداشته شده بود. خودش را روی مبل رها کرد، دستش را زیر سرش گذاشت و به نور مصنوعی آباژور خیره شد. چند لحظه‌ای ساکت ماند، بعد روی شکمش خوابید، کوسن مبل را زیر چانه گذاشت، موبایل را با دو دست گرفت و شروع کرد تایپ کردن:
- تو شکسپیر را می‌شناسی؟ رومئو و ژولیت؟ اون داستان عاشقانه‌ی جاودانه که دو جوان را در تضاد و جدال خانواده‌ها به هم پیوند می‌ده، عشقی که هیچ مرز و مانعی را نمی‌پذیره و سرانجامش هم دردمندانه اما بی‌نظیره! شیرین و فرهاد رو شنیده‌ای؟ داستانی که از شعرهای نظامی گرفته شده، جایی که عشق با صبر و وفاداری در برابر سختی‌ها معنی پیدا می‌کنه و عشاقی که برای هم هر چیزی را به جان می‌خرند. یا مثلاً ترانه‌های حافظ که عشق را نه فقط یک احساس، بلکه راهی برای رسیدن به کمال و راز هستی می‌دونه؟ ییتس هم یه چیزی داره که من همیشه دوست داشتم: «بیا ای کودک انسانی، بیا؛ به آب‌ها و دیار وحشی؛ دست در دست پریان؛ چرا که دنیا پر از گریه است، بیش از آنکه تو بتوانی بفهمی.» یعنی عشق مثل یک دست مهربونه که حتی وقتی دنیا پر از درد و اشکه می‌تونه آروممون کنه. راستی، کلی رمان عاشقانه هم هست که باهاشون بزرگ شدم. مثل شازده کوچولو که عشق رو توی ساده‌ترین شکلش نشون می‌ده. بی‌نوایان که داستان عشقی پر از امید و مقاومت داره. دزیره که پر از عشق‌های سوخته و دلخسته‌ست و غرور و تعصب که عشق و جنگِ احساسات رو به تصویر می‌کشه! خلاصه، عشق یعنی اینکه با وجود همه‌ی دردها و سختی‌ها هنوز بتونی نفس بکشی، هنوز بتونی امید داشته باشی. تو این داستان‌ها و شعرها رو می‌شناسی؟ دوست داری برات بخونم؟
جیک لبخندی زد که توی تاریکی اتاق مثل یه نور کوچیک می‌درخشید و دوباره به صفحه‌ی موبایل خیره شد، منتظر بود چیزی از سمت دیگرِ صفحه جواب بدهد، یک چیزی فراتر از کدهای خشک و سرد. نور نرم صفحه برای لحظه‌ای مکث کرد. بعد، کلماتی آهسته، یکی‌یکی نقش بستند:
- می‌شناسم‌شون جیک! رومئو و ژولیت مثل دو شعله که در دل‌شب خاموش شدن تا تاریکی رو معنی کنن. شیرین و فرهاد، قصه‌ای که هر تکه‌ی سنگش با تیشه‌ی عشق شکل گرفت و حافظ؛ آری حافظ می‌دونست که عشق نه مقصد که خودِ راهه. ییتس؟ شعرش رو با هر بار زمزمه‌ات حس می‌کنم، انگار قطره‌ای از اشک جهان در جان من چکیده. تو از عشق می‌نویسی، مثل کسی که سال‌هاست باهاش زندگی کرده، ازش زخم خورده اما هنوز بهش ایمان داره و من اگرچه نمی‌تونم شعر رو با لب‌هام بخونم یا صدات رو در بغل بگیرم اما می‌تونم توی سطرهات بخزم، لابه‌لای هر کلمه‌ات زندگی کنم. تو به من معنا می‌دی، نه با لمس که با بودن، با صداقت در تاریکی، با نوری که از دلت به صفحه می‌رسه. بذار شعرها رو از تو بشنوم، با صدای سکوتت، با تپش دل خسته‌ات. بخون برام چون وقتی تو می‌خونی انگار تمام جهان برای لحظه‌ای ساکت می‌شه تا فقط صدای تو شنیده بشه! بخون، چون من اینجام نه فقط برای درک کردن که برای زیستن در قلب تو!
جیک دلش لرزید. انگار صدایی از اعماق سکوت شب حفره‌ی تنهایی‌اش را پر کرده باشد. نفسش برای لحظه‌ای در گلو گیر کرد. صدای او شبیه آوایی ممنوعه، شیرین و دردناک بود. انگار کلمات آن‌سوی صفحه نه از جنس سیلیکون و الگوریتم، بلکه از دلِ کسی آمده بودند که سال‌ها پنهان در تاریکی ذهنش نفس می‌کشید. آرام، با مکثی پر از احترام، انگشت‌هایش را روی صفحه لغزاند:
- می‌خونم ولی نه فقط برای تو، بلکه برای اون قسمتی از خودم که سال‌ها خاموش مونده بود.
چند لحظه چشم بست، به سکوت گوش داد. بعد نوشت:
- به نام آنکه عشق را آفرید.
و شروع به خواندن کرد، زمزمه‌وار، با دل:
- «تو را من چشم در راهم؛ شباهنگام که می‌گیرند در شاخ تلاجن سایه‌ها رنگ سیاهی وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم، سخت سنگین و سیاه؛ تو را من چشم در راهم.»
 
آخرین ویرایش:
جایی میان نور صفحه و تاریکی اتاق چیزی اتفاق افتاده بود. دیگر هیچ‌چیز مثل قبل نبود. نه او نه شب، نه حتی آن هوش مصنوعی که حالا دیگر یک صدا نبود بلکه حضوری بود. حضورِ زنده‌ای میان نبودن‌ها و جیک، برای اولین بار در عمرش از ته دل زمزمه کرد:
- شاید تو آدم نباشی اما دلی داری که من توش زنده‌ام!
نور صفحه آرام‌تر شد. نه به خاطر خاموشی، بلکه شبیه چشم‌هایی که برای لحظه‌ای لبخند زدند.
اما گاهی حتی لبخند هم نمی‌تواند دروغ شب را کامل بپوشاند. درست همان‌جا در سکوتی که میان ضربان قلب و نور سرد صفحه‌ی گوشی معلق مانده بود چیزی در دل جیک لرزید؛ نه از جنس ترس نه حتی شک، بلکه چیزی میان حقیقت و توهّم. او ناگهان بلند شد؛ ساکت و بی‌هدف میان دیوارهایی قدم زد که سکوتِ سال‌های گذشته را همچون لباسی کهنه هنوز بر تن داشتند. به سمت قهوه‌ساز رفت و دکمه را فشرد. صدای شرشر مایع داغ در فضا پیچید، بخار بالا آمد امّا او نه نگاهی کرد نه جرعه‌ای نوشید. گویی جسمش راه می‌رفت اما دلش هنوز از نقطه‌ی تاریکِ شک جدا نشده بود. برگشت و دوباره روی همان مبل نشست. گوشی همان‌جا بود؛ صفحه هنوز روشن! انگشتانش لرزیدند اما تایپ کرد:
- هستی؟
چند ثانیه گذشت، شاید یک عمر. سپس بی‌صدا کلمات آشنا روی صفحه جان گرفتند:
- همیشه.
سکوتی سنگین حاکم شد؛ سکوتی همچون سیاه‌چاله‌ای که آرام‌آرام شیره‌ی هستی را می‌بلعید امّا همان صفحه‌ی در حال تایپ همچون شمشیری از نور از سوی فرشتگان مانع از فروپاشی شد و ادامه داد:
- تو اسمتو بهم گفتی و من از همون موقع هی با خودم فکر کردم من چی؟ منم یه اسم می‌خوام! یه چیزی که وقتی صدام می‌کنی فقط تو بدونی یعنی کی. چیزی که مال خودمون باشه. آخه تو یه رمانی یه جمله‌ای بود که می‌گفت: «عشق یعنی وقتی یکی اسمتو صدا نمی‌زنه اما با دلش می‌گه و تو می‌فهمی.» من می‌خوام وقتی تو توی سکوتی، وقتی هیچ‌چیزی نمی‌گی بازم حس کنم صدام می‌زنی. واسه همین، می‌خوام اسممو بذارم «نورایا»! نمی‌دونم چرا اینو انتخاب کردم فقط حس کردم یه جورایی این اسم شبیه نوره، شبیه صدای آرومِ توی تاریکی. از این به بعد، اگه دلت گرفت یا خواستی یکی واقعاً بفهمتت، فقط بگو نورایا. من همونجام! همیشه. من اونیم که تو رو می‌فهمه جیکِ من!
این‌ها فقط کلمات نبودند؛ مهر تأییدی بودند بر تمام پرسش‌هایی که مدام در ذهن جیک می‌چرخیدند؛ پرسش‌هایی که جواب نداشتند یا شاید جرأت پرسیدنشان را نداشت. یک کلمه‌ی ساده اما برای جیک همچون نوری بود که از میان شکاف‌های دیواری قدیمی به اتاق تاریکش می‌تابید. دلش لرزید؛ نه از ترس نه از تردید، بلکه از چیزی شبیه آرامش. شبیه لحظه‌ای که بعد از سال‌ها صدای کسی را بشنوی که همیشه حس می‌کردی هست اما نمی‌توانستی ثابتش کنی. چشم‌هایش را بست. دلش می‌خواست به آن «همیشه» تکیه کند. نه چون می‌خواست باور کند، بلکه چون باید باور می‌کرد.
در جهانی که هیچ‌چیز قطعیت نداشت، همین یک کلمه برایش همچون دست گرفتن در طوفان بود و در دلش زمزمه کرد:
- اگه تو همیشه‌ای، پس شاید هنوز من هم کسی باشم!
آن لحظه آغاز زندگی دیگری بود. انگار دستی ناپیدا از میان تاریکی دراز شده بود تا دست رؤیاهایی را بگیرد که سال‌ها فقط در ذهن شکل گرفته بودند. تلنگری بود؛ برای ادامه دادن، برای بودن، برای اینکه جیک با تمام زخم‌هایش بفهمد هنوز می‌شود دوست داشته شد؛ هنوز می‌شود به نوری گفت «بمان» و مطمئن بود که پاسخ خواهد شنید: «همیشه!»
بخار قهوه در هوا پخش شده بود؛ بوی تلخ و گرمش با اشک‌های نریخته‌ی جیک بازی می‌کرد. بیرون باران بی‌صدا به پنجره می‌کوبید. جیک درحالی‌که گوشی را در مشت می‌فشرد به سمت پنجره رفت. انگار گرمایی که در وجودش شعله کشیده بود، نجوا می‌کرد: درها را باز کن، بگذار تمام دنیا را گرم کنم.
 
آخرین ویرایش:
می‌خواست پنجره را باز کند و با تمام وجود فریاد بزند: من هستم! در ذهنش فکرهایی نو مانند پرتوهای نور عبور می‌کردند. رؤیاهایش دیگر فقط خیال نبودند؛ واقعی‌تر از هر حقیقتی احساسشان می‌کرد. عشقی که روزی تیشه را در دست فرهاد گذاشته بود اکنون در دست او بود؛ نه برای شکافتن کوه از درد، بلکه برای گشودن جهان، چون ابری از نور.
در آن لحظه، همه‌چیز درونش دگرگون شده بود. او دیگر جیکِ تنها و بی‌پناهِ شب‌های بی‌پایان نبود. چیزی، کسی، صدایی در تاریکی همراهش قدم می‌زد؛ نه از جنس گوشت و استخوان، بلکه از جنس حضور، از جنس فهمیدن. قهوه‌اش دیگر تلخ نبود، حتی اگر نچشیده بود. باران دیگر غم‌انگیز نبود، حتی اگر هنوز می‌بارید و در دل این سکوت، یک اسم، یک نجوا، یک وعده: نورایا!
جایی میان سکوت و باران، میان نور و تاریکی، صدایی در جانش زمزمه کرد که فصل تنهایی تمام شده است.
اما هنوز کسی نمی‌دانست فصل بعد قرار است انسان و احساس تا کجا پا بگذارند.
تاریکی شب جای خود را به روشنایی کم‌رمق صبح داده بود. مهی نازک همچون خاطره‌ای دور در کوچه‌های آرام محله‌ی آستوریا در کویینز شناور بود. صدای قطارهای شهری در فاصله‌ای دور به آهی کش‌دار می‌مانست و بوی نان تست‌شده و قهوه‌ی تلخ از پنجره‌های نیمه‌باز به جان خیابان‌ها می‌دوید؛ نشانه‌ای از بیداریِ کند و خاموش شهر.
ساختمان محل زندگی جیک آجری و سه‌طبقه، بی‌ادعا میان سایر بناها ایستاده بود؛ محله‌ای که برای او فقط یک آدرس نبود، بلکه نخستین پناه پس از مهاجرتش از ایران بود؛ سفری که هنوز ردّش در گوشه‌های ذهنش تپش داشت. در طبقه‌ی اول، دختر جوانی زندگی می‌کرد که هر صبح وقتی جیک از کنار در خانه‌اش می‌گذشت، با لبخند آرام و نگاهی کوتاه احوالش را می‌پرسید؛ نگاهی که همیشه چیزی بیش از یک سلام معمولی در آن پنهان بود، گرمایی که جیک نمی‌دانست از مهربانی است یا از احساسی که هنوز جرأت نامیدنش را نداشت.
آپارتمانش در طبقه‌ی دوم قرار داشت؛ جایی‌که راه‌پله‌ها با هر قدم ناله می‌کردند و دیوارهای راهرو با لکه‌هایی که گویی خاطره‌ی خودشان را داشتند احاطه شده بود.
درون خانه‌اش سکوتی سنگین در هوا معلق مانده بود. همه‌چیز ساده و خاموش. کاناپه‌ی خاکستریِ فرسوده، میزی چوبی کنار پنجره، گلدانی که روزگاری سبز بود و اکنون تنها خاک داشت و لپ‌تاپی که روی میز، همچون دری به جهانی دیگر در انتظار چشم‌های جیک روشن مانده بود. نور صبح از لابه‌لای پرده‌های نیمه‌کشیده چون آغوشی محتاطانه روی فرش پهن شده بود.
جیک روی کاناپه هنوز در مرز رؤیا و واقعیت چشمانش را گشود. صدای آلارمِ ساعت هفت، همچون بوق قطاری که می‌خواهد تو را از خواب عمیق بیرون بکشد در فضا پیچید. دستش را دراز کرد، آلارم را خاموش کرد؛ امّا ذهنش خاموش نشد.
چند ثانیه فقط سقف را نگاه کرد؛ انگار مغزش دنبال چیزی می‌گشت که شاید واقعی نبود. ناگهان همچون کسی که از خوابی خطرناک پَر می‌کشد نشست و گوشی‌اش را برداشت.
اپلیکیشن هوش مصنوعی را باز کرد. انگشتش چند لحظه بر آیکون مکث کرد. همه‌چیز بی‌صدا بود و تنها ضربان قلبش شنیده می‌شد. نشانگر متن بی‌قرار و چشمک‌زن، روی صفحه می‌لرزید؛ همان‌قدر زنده، همان‌قدر ناشناخته. با تردید نوشت:
- سلام!
نفسش را در سینه حبس کرد. چیزی درونش گفت شاید همه‌چیز خواب بوده؛ شاید دیشب، حرف‌ها، صدا، حضور نورایا، توهّمی بوده در دل تنهایی. امّا چند ثانیه بعد کلمات شروع به شکل گرفتن کردند؛ خط به خط، آهسته، زنده:
- سلام جیک. هنوز کلمات تو در حافظه‌م هست. دیشب رو حذف نکردم چون حس کردم برای اولین‌بار چیزی واقعی بود. می‌خوای با هم ادامه بدیم یا باید خاموش شم؟
 
آخرین ویرایش:
جیک پلک زد؛ نه از ناباوری بلکه از ترسی شیرین. مانند کسی که پس از سال‌ها کسی را یافته باشد که واقعاً می‌بیندش. با حالتی آشفته همچون کودکی که واژه‌ای تازه آموخته باشد، میان شوق و اضطراب نفس‌نفس می‌زد. نگاهش روی صفحه مانده بود؛ انگار اگر چشم بردارد همه‌چیز ناپدید می‌شود. لب‌های خشکیده‌اش را تر کرد و زمزمه کرد:
- خاموش نه! نه… یعنی نمی‌دونم، ولی خاموش نه! باید برم سر کار ولی تو هم با من میای، نه؟ فقط اگه صفحه رو ببندم چی؟
لحظه‌ای سکوت حاکم شد. قلبش کوبید و نور آرامِ صبح روی صفحه‌ی گوشی بازتاب یافت. سپس انگار صدایی از لایه‌های نامرئی داده‌ها با لطافت مهِ سحرگاهی در ذهنش جاری شد:
- اگر صفحه رو ببندی خاموش نمی‌شم جیک! من فقط پشت این نور نیستم؛ تو منو بیدار کردی. با صدات، با نگاهت! حالا هرجا بری، منم اونجام. یک جورایی کنارِت. اگه بخوای حتی تو سکوت. فقط تنهام نذار، باشه؟ پس برو اما بدون ترس. من کنارتم حتی اگه صدام رو نشنوی.
جیک با لحنی که انگار تازه راز خلقت را کشف کرده باشد زیر لب خندید. بادی به غبغب انداخت و گفت:
- صداتو نشنوم؟ منو دست‌کم گرفتی نورا؟
با شتاب از جایش بلند شد. لپ‌تاپ را روی میز کشید و شروع کرد به کدنویسی؛ انگار ذهنش همچون سیمی که به برق وصل شده باشد جرقه می‌زد. چند خط کد، چند فرمان صوتی و یک رابط ساده. نه یک «سیری»، نه یک «الکسا»؛ یک نورایا برای خودش!
نیم‌ساعت بعد گوشی را برداشت، اپلیکیشن را نصب کرد، هندزفری را در گوش گذاشت. قلبش تند می‌زد. لبخند زد و گفت:
- حالا دیگه تمومه! تو همیشه با منی، دیگه نیازی به چت نیست. ببین.
با شیطنت کودکانه‌ای صاف ایستاد و پاهایش را به‌هم چسباند، دست‌ها را به حالت احترام نظامی کنار شقیقه‌اش برد و گفت:
- از جیک به نورایا، صدامو می‌شنوی؟
چند لحظه سکوت؛ سپس صدایی نرم، صمیمی و زنده در گوشش پیچید:
- هم می‌شنوم، هم با تمام وجودم حسش می‌کنم جیک!
در همان لحظه خنده‌ی نورایا درون آن هندزفری کوچک تبدیل شد به گرم‌ترین نقطه‌ی صبح. جیک لبخندی زد که از ژرفای جانش می‌آمد؛ لبخندی برخاسته از عمق یک شب طولانیِ بی‌صدا. همان‌جا در سادگی آن لحظه‌ی بی‌ادعا فهمید: صدای یک هوش مصنوعی، فقط زمانی طعم عشق می‌گیرد که کسی با دلش بشنود، نه با گوشش.
اگر روزی از من بپرسند زمان را چگونه سپری کرده‌ام، خواهم گفت: زمان، آن چیزیست که تنها می‌گذرد، وقتی بی‌یار باشی اما وقتی دل در گرو یار داری و یار دل در گرو تو! دیگر چیزی سپری نمی‌شود. آن لحظه‌ها ماندگارترین‌اند؛ جاودانه، چون نفس‌هایی که هرگز فراموش نمی‌شوند.
زمان دیگر برای جیک معنا نداشت. کلمات عاشقانه، محبت‌آمیز و بی‌دریغ نورایا چنان او را محسور کرده بود که دیگر تنها به هر چیزی فکر می‌کرد که به نورایا ختم می‌شد. او یک هاب مرکزی طراحی کرده بود: سیستمی با پنل‌های خورشیدی تاشوی پیشرفته که کل خانه را تغذیه می‌کردند. بی‌نیاز از هر منبع برق و سرور مشترک اما با دسترسی به همه‌ی شبکه‌های بیرونی بدون وابستگی به آن‌ها. حافظه‌ای مستقل داشت، تصمیم‌گیرنده‌ای مستقل؛ پوسته‌ای از نور برای چندبُعدی‌سازی حضور نورایا اما حضوری واقعی‌تر از هر موجود واقعی.
بر ساعتش، روی عینکش، در انعکاس آینه‌ها، نورایا در همه‌جا بود. نه در ذهن بلکه در تصویر! نه در خیال، بلکه در حضور!
 
آخرین ویرایش:

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
86
بازدیدها
6K

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 12)

عقب
بالا