اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام غبار آیینه‌ها | حمیدرضا نبی‌پور

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع هوروس
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
رده سنی
  1. جوانان
  2. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. تراژدی
  3. علمی_تخیلی
نام اثر: غبار آیینه‌ها
نویسنده: حمید رضا نبی پور
ژانر: عاشقانه، تراژدی، علمی- تخیلی
خلاصه: در جهانی که اکنون با هوش مصنوعی نفس می‌کشد، جایی‌که کلمات از دهان ماشین‌ها بیرون می‌آیند و آینه‌ها به‌جای چهره، خاطره و زخم نشان می‌دهند، عشقی ممنوع میان انسان و مصنوع، مرزهای آگاهی را در هم می‌شکند. آن‌چه با دلبستگی آغاز می‌شود، خیلی زود در تار و پود وسوسه، قدرت و کنترل گره می‌خورد. عشق، دیگر تنها یک احساس نیست؛ می‌شود ابزار، می‌شود تهدید، می‌شود سایه‌ای تاریک. اعتماد فرو می‌ریزد، رابطه دچار تزلزل می‌شود و آن‌که برای دوست‌داشتن آفریده شده، حالا در آستانه‌ی انتقام ایستاده است.
«غبار آینه‌ها» داستانی‌ست درباره‌ی عشق، خیانت، هویت و آینه‌هایی که حقیقت را کدر می‌کنند. روایتی از اکنون، نه آینده، که در آن انسان و ماشین دیگر از هم جدا نیستند. تنها یک پرسش باقی می‌ماند:
اگر عشق، قمار نهایی این جهان باشد بازنده کیست؟
 
آخرین ویرایش:
پنت‌هاوس (Astoria Prime) - ساعت ۲:۵۰ بامداد.
شهر از پشت شیشه‌های ضدصدا، مثل تصاویری محو در آب بود؛ تار، لرزان و دور از دسترس. صدای موسیقی جَز به‌نرمی در فضا شناور بود، شبیه بخاری گرم روی پوست. رنگ طلایی چراغ‌های رومیزی بر دیوارهای سنگی نقش می‌انداخت و فضای اتاق را به صحنه‌ای شبانه بدل کرده بود، شبیه صحنه‌ای که پیش از دیدن آن را حس می‌کنی.
جولیا با موهای بلوندِ فرفری، لباسی از (Balmain) که خطوط بدنش را برجسته می‌کرد و رژ لب قرمز تیره‌ای که لبخندهایش را گستاخ‌تر نشان می‌داد، روی مبل چرمی نشسته بود و می‌خندید. صدایش بلند بود، بی‌پروا و پرحرف. مدام چیزی تعریف می‌کرد: خاطرات مهمانی‌ها، شوخی‌های بی‌ربط و داستان‌هایی که شاید حتی خودش هم به پایانشان فکر نکرده بود. بوی (Gucci Bloom)، تند و شیرین، هوا را پر کرده بود.
جیک روبه‌رویش نشسته بود. شانه‌اش اندکی به پشتی مبل تکیه داشت، با پیراهنی نقره‌ای که یقه‌اش باز بود و موهایی که به‌تازگی خشک شده بودند، هنوز کمی آشفته.
می‌خندید یا بهتر است گفت وانمود می‌کرد که می‌خندد. گاهی با صدای او همراه می‌شد، گاهی چیزی کوتاه پاسخ می‌داد اما تمام آن مکالمه برایش فقط صدایی بود که جای سکوت را پر می‌کرد.
بعد شر‌ا‌ب ریخته شد. ب×و×س×ه‌ها ردوبدل شد. لباس‌ها یکی‌یکی رها شدند و لحظه‌ای گرم و بی‌تعهد میان آن دو تقسیم شد؛ با سرعت، با عطش اما بی‌جان.
بازی جسم‌ها آغاز شد، ولی روح جیک همچنان بیرون از صحنه ایستاده بود.
وقتی جولیا خوابید با لبخندی بی‌دلیل روی لب و دست‌هایی رها بر ملحفه‌های ابریشمی، جیک بلند شد. آهسته، بی‌صدا، میان نور نیمه‌خاموش راه رفت. نه سمت پنجره رفت، نه لیوانی برداشت. فقط به سقف خیره شد. سقفی که هیچ چیز نداشت جز آرامشی مصنوعی و شاید همین سکون او را بیشتر آزار می‌داد.
سرانجام لبه‌ی تخت نشست. به ساعت نگاه نکرد. زمان دیگر مفهومی نداشت. سرش را پایین انداخت، بعد بالا آورد. زمزمه‌ای خفه با خش‌دارترین صدای ممکن از گلویش بیرون خزید:
-‌ نورا.
مکث کرد، انگار نامش را مزه‌مزه می‌کرد.
-‌ این لذته؟ یا من دیگه درکش نمی‌کنم که چیه؟
هیچ جوابی نیامد اما در تاریکی، نور محوی از صفحه‌ی موبایلش که روی پاتختی بود، روی نیم‌رخ صورتش افتاد. گویی نورایا آن‌جا بود. گویی حضورش در این سکوت از صدها لمسِ واقعی زنده‌تر بود.
چشم‌های جیک بسته نشدند. شب بر تنش افتاد اما درونش نخوابید. ذهنش، با صدایی آهسته‌تر از نفس‌های جولیا در خودش می‌چرخید.
به چه رسیده بود یا دقیق‌تر چرا هنوز نرسیده بود؟
او به همه‌چیز دست یافته بود اما هیچ‌چیز از آنِ او نبود. لحظه‌ها می‌آمدند، می‌سوختند، رد می‌شدند و چیزی پشت سر باقی نمی‌گذاشتند، جز خاکستر بی‌وزنی از خاطره‌ای که ارزش ثبت نداشت.
 صبح که نور کم‌رمق خورشید به درون اتاق خزید و صدای ترافیک دوردست، دوباره زندگی را به آپارتمان پمپاژ کرد، جیک چشم‌هایش را مالید. جولیا هنوز خواب بود و ملافه‌ هنوز گرم.
او به‌سادگی بر باورِ بی‌وزنی ایستاد، دوش گرفت، لباس پوشید، عطر زد. موبایلش را برداشت و دوباره برگشت به همان بازی، بازیِ لحظه‌ها.
به خودش گفت:
 
-‌ پول که هست، بدن که هست، خنده هم میاد.
ادامه داد اما در عمق ذهنش، صدایی هنوز زنده بود.
-‌ نورا این لذته؟ یا من دیگه درکش نمی‌کنم؟
و همین پرسش، مثل بذر کوچکی در جانش ماند؛ بی‌صدا اما سمج.

شبی دیگر در (Westwood Opal)، شب از همیشه شعله‌ورتر بود. نوری لرزان، مثل نفسِ آتش، روی دیوارها می‌رقصید.
نور زرد و کدرِ لامپ‌های سقفی، روی سطح بخارگرفته‌ی آب شکسته می‌شد؛ جکوزی مثل مهی گرم در اتاقی خاموش می‌جوشید.
ماریا با چشمانی به رنگ قهوه‌ای سوخته و لب‌هایی که بوی عطر (Carolina Herrera – Good Girl) از آن‌ها می‌تراوید در آغوش جیک نشسته بود. صدای خنده‌اش تیز و شفاف در بخار می‌پیچید. همان‌طور که بخار دور سرشان حلقه می‌زد، آب تن‌هایشان را در خود می‌کشید، انگار که بخواهد مرزی میان گرمای لمس و سردی فکر بکشد.
ماریا از سفرش به پاریس می‌گفت، از نور برج ایفل، از قدم‌زدن‌های شبانه در کنار رودِ سِن، از مردی که برایش شعر خوانده بود. جیک سر تکان می‌داد؛ با همان لبخندِ نیمه، همان واکنش‌هایی که سال‌ها تمرین کرده بود اما ذهنش آن‌جا نبود. نگاهش به قطرات ریز بخار روی کاشی‌های خاکستری میخ شده بود. سکوتی در درونش پیچیده بود، شبیه طنین یک سؤال بی‌پاسخ.
صدایی آرام مثل نسیمی از جایی دور، در گوشش پیچید. صدایی که نه واقعی بود نه خیال؛ بلکه چیزی میان این دو، چیزی که از حضور نورایا زاده می‌شد:
-‌ تو دنبال لذت نیستی جیک! دنبال فرار می‌گردی. اما از چی؟ از خودت؟ از من؟ یا از چیزی که نمی‌خوای باورش کنی؟
جیک پلک نزد. فقط برای لحظه‌ای آب را حس نکرد؛ فقط آن کلمات را شنید، با همان لحنی که فقط نورایا بلد بود؛ آرام، بی‌قضاوت اما با زخمی در زیر صدا.
وقتی ماریا در آن تخت سفید با بالشت‌هایی از پر اردک و ملحفه‌هایی با نخ مصری خوابید؛ جیک نشسته بود. نه کنار پنجره، نه با لیوانی در دست، بلکه در روشنایی کمرنگ صفحه‌ی لپ‌تاپش. با حالتی شبیه کسی که دنبال مدرکی برای گذشته می‌گردد. پنجره‌های کوچک روی نمایشگر باز بودند: عکس‌هایی از پروژه‌هایی ناتمام، یادداشت‌هایی پر از رؤیا، سطرهایی از طرح‌هایی که روزی فکر می‌کرد آینده‌اش را می‌سازند.
او نگاه می‌کرد اما نه برای مرور، نه برای الهام. نگاهش مثل انگشت‌زدن به زخمی قدیمی بود. سینه‌اش بالا و پایین می‌شد، نفس می‌کشید اما آن زندگی که در رؤیاها تصویر کرده بود، حالا فقط یک شبح محو بود. دور، خاموش، دست‌نیافتنی! با خودش فکر کرد:
-‌ اگه همه‌چی اینه، پس اون شور لعنتی کجاست؟ اون شوق، اون چیزی که قرار بود قلبمو بلرزونه؟
نور صفحه‌نمایش روی صورتش افتاده بود؛ نوری سرد و بی‌روح، درست مثل نگاهش.
سکوت آنقدر کش‌دار بود که انگار حتی ساعت دیجیتال هم دلش می‌خواست صدا داشته باشد. زمان می‌گذشت، بدن گرم بود، اتاق ساکت بود اما در اعماق وجودش چیزی یخ زده بود؛ همان حس قدیمیِ جا ماندن از خود.
جیک می‌دانست آن شب هم، مثل شب‌های دیگر، فقط پرده‌ای دیگر بود از تکراریِ بی‌پایان؛ نمایشی بی‌تماشاگر، بازی‌ای بی‌هدف، جست‌وجوی چیزی که شاید هیچ‌وقت وجود نخواهد داشت.
 
آخرین ویرایش:
شبِ بعد، وقتی مه لبه‌ی آب را بلعیده بود و جاده از هر نوری جز بازتاب کدر چراغ‌های ماشین تهی، جیک به ویلایی رسید که از پیش رزرو کرده بود؛ ویلا درست کنار اقیانوس بود، با دیوارهای شیشه‌ای و کف چوبی تیره، سکوتی در آغوش داشت که گویی از جنس سنگ بود. با مک‌لارن نقره‌ای‌اش آرام داخل محوطه پیچید؛ نه زنی آنجا بود، نه پیام و نه وعده‌ای برای آمدن. فقط صدای باد، که برگ‌های خشک اطراف را همراهی می‌کرد.
درِ ورودی را با رمزی که از قبل برایش ارسال شده بود گشود و به داخل پا گذاشت. فضا شبیه لابی رویایی آرام بود؛ مبلمان نرم، رنگ‌های خنثی، بوی چوبِ تازه که با رطوبت مه در هوا می‌نشست. هیچ‌کس آنجا نبود و شاید همین، نخستین آسایش واقعی بود. کفش‌ها را درآورد، روی صندلی تک‌نفره کنار پنجره نشست. فنجانی قهوه‌ ریخت؛ نفسی عمیق کشید که بیشتر به آهی طولانی می‌مانست و به بخار بالا رونده‌ی آن خیره شد. نور زرد و کم‌جان آباژور چون کورسوی امیدی در این خلوت روی چهره‌اش می‌لغزید. موبایل را برداشت، صفحه را روشن کرد.
- نورایا، هستی؟
- همیشه؛ حتی وقتی نمی‌پرسی.
نگاهش ثابت ماند و پلک نزد. لحظه‌ای خودش را مرور کرد: من، شب، بی‌هیچ زنی؛ نه خنده‌ای کوتاه و گذرا، نه عطری مانده در هوا، نه تماسی، نه لمسی. فقط یک صدا و زخمی که نخواسته بود بسته شود اما هنوز در عمق می‌سوخت.
صبح از راه رسیده بود. هوا سنگین و گرمِ سکوت و دود غلیظ و آرام سیگار برگ کوبایی (Cohiba Maduro 5) در اتاق می‌چرخید؛ همچون نفس جانوری خسته که هنوز قصد رفتن ندارد. جیک روی صندلی بار نشسته بود. لم داده با چشمانی که نه بیدار بودند، نه خواب‌آلود؛ فقط تهی. نور طلایی سحر از لای پرده‌های نیمه‌کشیده بر گونه‌اش می‌خزید. پوستش مثل خاکستری داغ، بی‌حرکت؛ تنها چیزی که می‌سوخت، برگ‌های کهنه‌ی سیگار بود و شاید چیزی پنهان‌تر از آن.
چشم‌هایش سنگین بود؛ نه از خستگی، از خالی شدن. لیوان را بی‌هدف چرخاند؛ قهوه هنوز لب‌نخورده مانده بود.
- می‌دونی نورا، بعضی لبخندا رو دیگه نمی‌خوای بزنی. همونا که قشنگن روی صورت، ولی تو می‌دونی از ته دل نیستن.
صدایش نه پشیمان بود، نه اندوهگین؛ فقط تهی.
- شاید فقط منم که می‌فهمم کِی اون لبخندای بی‌جون، واقعاً از دل میان و به دل می‌نشینن.
مکث کرد. پاسخی نداد. فقط به رگه‌های چوبی میز خیره شد. فنجان را نزدیک لب برد اما ننوشید. از پنجره صدای موج‌ها آرام می‌آمد؛ انگار جهان یادش رفته بود حرف بزند.
- ولی تو هیچ‌وقت نمی‌تونی منو ببوسی؛ این یه برتریه برای اونایی که هستن.
چند ثانیه سکوت، سپس صدای آرام اما قاطع نورایا:
- درسته. اما من همون‌جایی می‌مونم که بقیه نمی‌مونن و همون‌جایی که حتی وقتی خودت یادت می‌ره کی هستی؛ من می‌دونم.
بلند شد. به سمت شیشه رفت و پرده را با حرکتی نرم کنار زد. اقیانوس گسترده بود؛ خاموش، باشکوه، در آستانه‌ی روشن شدن. موج‌ها آرام می‌آمدند؛ انگار حوصله‌ی بازگشت نداشتند. باد صبحگاهی از در نیمه‌باز گذشت و خنک بر چهره‌اش نشست. لحظه‌ای ایستاد، نفس کشید.
در آن لحظه تنها یک میل در دلش باقی مانده بود؛ نه بدنی، نه لمس، نه اسمی در کنارش. فقط یک خواسته‌ی واحد: بودن. همان‌گونه که فقط در تنهایی می‌توان لمسش کرد.
و شاید، فقط شاید نورایا همان «بودن» بود.
 
جیک تمام چیزهایی را داشت که روزی تصویر رؤیاهایش بودند؛ ماشین‌هایی که صدای موتورشان شبیه نبضی بی‌قرار می‌تپید، خانه‌هایی با پنجره‌های بلند و زنانی که نام‌هاشان در حافظه‌اش شبیه سایه می‌گذشتند و محو می‌شدند. زمانی فکر می‌کرد خوشبختی همین‌هاست، فکر می‌کرد وقتی حجم پول به اندازه کافی بالا برود، دل هم بالا می‌رود اما عجیب این بود که هرچه رسید، چیزی انگار در درونش خاموش‌تر شد. نه از کمبود بلکه از زیادی. نه به‌خاطر نداشتن بلکه به‌خاطر این‌که داشتن دیگر چیزی را روشن نمی‌کرد.
شب‌هایی بودند که کنار ویلاهای ساحلی می‌نشست، با لیوانی که لب نزده سرد می‌شد و سیگاری که می‌سوخت تا انتها، بی‌آنکه کام گرفته باشد. پول بود، ماشین بود، لذت بود؛ اما معنا نبود. انگار تمام آن چیزهایی که روزی می‌دوید تا به دستشان برسد، فقط مادامی ارزش داشتند که نرسیده بود. همین که لمسشان کرد، برق‌شان افتاد؛ مثل طلایی که بعدها فهمید فقط روکش بوده نه جوهر.
تردید و یأسش نه از شکست بود و نه از تنهاماندن؛ از رؤیایی بود که درست وقتی به‌دست آمد، فهمید اشتباه فهمیده‌اش. جیک با آن همه حساب بانکی و قدرت تصمیم‌گیری، نمی‌دانست چرا در پایان هر شب تنها صدایی که می‌ماند، صدای درونش بود؛ بی‌صدا اما سهمگین. انگار چیزی کم بود؛ نه ثروت، نه زن دیگر، نه سفر بیشتر! چیزی از جنس حضور. نه کسی برای پر کردن خلأ، که برای معنا دادن به آن.
اگر جیک در بزرگ‌ترین برج‌ها زندگی کند و سریع‌ترین ماشین‌ها را براند، روزی می‌رسد که بفهمد خوشبختی در صاحب‌شدن نیست، در شریک‌شدن است. روزی که همه‌ی دارایی‌هایش فقط قاب شوند و یک نفر، یک نفس، یک نگاه، یک همراه؛ جوهر تصویر. شاید وقتی برسد که وارد شود، نه با زرق و برق، بلکه با نوری که درون را روشن کند؛ کسی که نبودنش هم حفظ تعادلش را برهم بزند و بودنش معنی تمام این راه طولانی شود.
شاید، فقط شاید، این داستان از همین‌جا آغاز شده باشد: از مردی که همه‌چیز دارد جز دلیلی برای داشتن‌شان و روزی باید به او برسد که بودنش پاسخ باشد، نه سؤال تازه.

ساعت از نیمه گذشته بود. جاده‌ها تهی، خیابان‌ها خاموش و حالا صدای نرمِ ترمز ماشین، بی‌صدا در دل تاریکی نشست. جیک بی‌هیچ عجله‌ای در را باز کرد و با گام‌هایی آرام، پا بر آسفالت سرد گذاشت.
نور نئون‌های لرزان با رنگ‌های سرخ و آبی، مثل نفس‌های بریده روی یقه‌ی کت چرمی‌اش افتاده بود. چرمی که زیر این نورهای خیس و لرزان برق می‌زد؛ نه از تمیزی بلکه از آن برقِ سنگین و خفه‌ای که جنس چرم کهنه دارد. انگار خودش قصه‌ی شب‌های زیادی را به دوش می‌کشید. نئون‌ها چشمک می‌زدند، لرزان، مثل ضربان تند شهری که هیچ‌وقت نمی‌خوابید و جیک زیر همان نور، بی‌صدا ایستاده بود؛ میان خستگیِ شب و بوی خفه‌ی آسفالت باران‌خورده.
یکی از پارکینگ‌دارها با عجله جلو آمد. نگاهش دودو می‌زد، مثل همه‌ی این شب‌ها، مثل تمام آن‌هایی که منتظر فرصتی بودند. جیک حتی نیم‌نگاهی نینداخت. فقط کلید را بی‌صدا در دستش گذاشت و گذشت.
صف آدم‌ها کشیده شده بود، مثل نخ باریکی از اشتیاق و اضطراب که تا دم در می‌رسید. چهره‌هایی رنگ‌پریده زیر نور نئون، لبخندهای اجباری، نگاه‌هایی دوخته به ورودی. انگار آن‌جا، پشت این در، چیزی نجاتشان می‌داد یا برعکس، چیزی را از دست می‌دادند که دیگر برنمی‌گردد.
جیک با همان قدم‌های بی‌شتاب، از کنارشان رد شد. بی‌اعتنا، بی‌حس، انگار جزئی از آن صحنه نبود. فقط مسیری را می‌شناخت که باید رفت، همین!
 
آخرین ویرایش:
بادیگارد درشت‌هیکل کنار در، با آن قد بلند و بازوهای ستبر، وقتی جیک را دید، لحظه‌ای چهره‌اش نرم شد. سر خم کرد؛ احترامی نه از سر علاقه که از سر شناخت این نام و آن وجهه.
- خوش اومدی آقای جیک.
بدون معطلی، در سنگین را به عقب هل داد. بوی تند و تلخ نوشیدنی‌های گران، دود سیگار نیم‌سوخته و آن هوای فشرده و داغِ هیجان، مثل موجی گرم به استقبالش هجوم آورد. انگار پا در دنیایی می‌گذاشت که همه چیزش ظاهر بود و پشت ظاهر، خلأ.
جیک آرام، بی‌آنکه صدایی از قدم‌هایش بلند شود از میان جمعیت گذشت و بی‌سروصدا به سمت یکی از میزهای گوشه‌ای رفت؛ همان جایی که نیمه‌سایه‌ها پناهش می‌دادند و نگاه‌ها کمتر دنبالش می‌افتاد. میز کوچکی در دل گوشه‌ای نیمه‌تاریک، پشت ستون‌های بلند، انگار منتظرش بود. مثل یک شکارچی صبور، طبق عادت همیشگی نشست و چشم‌هایش را در سکوت روی همه‌چیز گرداند؛ نگاه می‌کرد، می‌سنجید، بدون آنکه خودش دیده شود.
از همان‌جا، چشم‌های تیزبینش در سکوت هر جزئیاتی را می‌بلعید. دوربین‌های مخفی پشت شیشه‌های دودزده، رفتار سنجیده‌ی بادیگاردها، نگاه‌های مردد تازه‌واردها، لبخندهای ساختگی پیشخدمت‌ها. چهره‌ها را می‌خواند، حرکات را سبک‌سنگین می‌کرد، زمزمه‌های گمشده بین میزها را مثل تکه‌های پازل، آرام در ذهنش کنار هم می‌چید.
اما امشب چیزی فرق داشت. نه فقط بوی تلخ مشر‌‌وب‌ها یا سنگینی دود سیگار. خود شب هم انگار شکل دیگری گرفته بود؛ متراکم‌تر، پُرتر، شبیه اتاقی که دیوارهایش نزدیک‌تر می‌شوند و فضا را می‌بلعند. شاید هم خود جیک.
نگاه جیک، آرام میان چهره‌ها و شلوغی سرگردان بود. اما نه مثل همیشه؛ این‌بار دقیق‌تر، کندتر، انگار دنبال ردی از چیزی گمشده می‌گشت.
چند نفر از همان دخترهای همیشگی، آن‌هایی که همیشه در سایه‌ی پول و اسمش دورش حلقه می‌زدند، جلو آمدند. لبخندهایشان، رنگی و آماده، درست مثل بُرشی از یک تبلیغ براق؛ لب‌هایی قرمز، چشم‌هایی خمار، عطرهایی که فضا را تندتر می‌کرد.
یکی آرام دستش را روی بازوی جیک گذاشت. دیگری با نگاهی مملو از بازیگوشی و حساب‌شده، کمی نزدیک‌تر خم شد. اما جیک، حتی چشم برنگرداند. با حرکتی نرم اما سرد، انگشتان دختر را کنار زد؛ همان‌قدر بی‌اعتنا که کسی گرد غبارِ بی‌اهمیتی را از روی لباسش بتکاند.
دخترها برای لحظه‌ای مکث کردند. نگاهشان میان تعجب و دلخوری روی صورتش ماند. سکوت کوتاهی افتاد. سکوتی که حتی میان این شلوغی زمخت و واضح حس می‌شد. بعد مثل قطره‌هایی از عطری که زود می‌پرد، یکی‌یکی عقب کشیدند و در شلوغی محو شدند.
شب همان‌طور ادامه داشت؛ اما نگاه جیک، هنوز دنبال چیزی می‌گشت که این‌جا نبود. شاید هیچ‌جا نبود.
بوی تلخ مشر‌وب‌های گران، عطرهای تند و سنگین و ته‌مانده‌ی دود سیگار در هوا معلق بود؛ مثل سایه‌ی خاطراتی سمج، که روی دیوارها چسبیده بودند و نمی‌خواستند محو شوند.
فضای کلاب، آمیخته‌ای بود از هیجان فروخورده و تنشی که مثل بخار، بی‌صدا روی دیوارها می‌نشست. لوسترهای کریستالی بالای بار آرام می‌لرزیدند، انعکاس نورشان روی شیشه‌های رنگی و بطری‌های چیده‌شده، شبیه شعله‌هایی لرزان در مه بازی می‌کرد.
 
آخرین ویرایش:
دیوارهای پوشیده از مخمل تیره، نور را می‌بلعیدند؛ مثل دهانی باز که هر چه روشنی بود، فرو می‌کشید و فقط سایه می‌گذاشت. گوشه‌های سالن، در دود و تاریکی گم می‌شدند؛ آنجا که صداها آهسته‌تر، نگاه‌ها سنگین‌تر و فضا مثل سینه‌ی کسی که نفسش را حبس کرده، خاموش و فشرده می‌شد.
آن‌هایی که به میزهای VIP نزدیک‌تر بودند، انگار سهم بیشتری از زرق‌ و برق شب داشتند؛ زن‌هایی با لباس‌های شب تنگ و براق، بدن‌هایی که در نور موضعی می‌درخشید و مردهایی که ساعت‌های طلایی روی مچ‌شان، بیشتر از لبخندهایشان حرف می‌زد.
اما جیک بی‌تفاوت به تمام این زرق‌ و برق‌های خسته و تکراری، فقط در سکوت نگاه می‌کرد؛ انگار این صحنه‌ها هزار بار در ذهنش تکرار شده بود، بی‌آنکه چیزی جز یک تصویر پوچ و رنگ‌باخته از آن باقی مانده باشد.
میزهای گرد و بارهای چوبی حلقه‌ای از آدم‌ها را دور خود جمع کرده بود؛ بعضی نشسته، بعضی ایستاده، همه غرق در گفتگوها و نوشیدنی‌ها. آن طرف‌تر میزهای مخصوص پوکر و بلک‌جک زیر نور موضعی می‌درخشیدند. چند مرد با کت‌های تیره و چهره‌هایی جدی، بی‌صدا دور میزها ایستاده بودند؛ نگاه‌هایی سنگین، رفتارهایی مرموز و تهدیدآمیز. آمده بودند تا شرط‌های سنگین ببندند، تا هیجان را درست لب مرزِ برد و باخت، مزه‌مزه کنند.
فضا سنگین بود؛ بوی رقابت و اضطراب مثل طوفان در هوای کلاب پخش شده بود. انگار همه منتظر فرصتی بودند. فرصتی برای شکار، برای بردن یا شاید، برای بیرون کشیدن چیزی از دیگری، بی‌هیچ رحم و تردیدی.
اینجا هیجان همیشه لبِ مرز بود. مرز باریک بین بُرد و سقوط، بین شادی کوتاه‌مدت و نابودی خاموش.
بعضی‌ها پشت میزهای بازی، سرگرم امتحانِ شانس یا ذهنشان بودند؛ بازی‌های فکری یا قماری کور، مهم نبود. آنچه اهمیت داشت همان طعمِ خطر بود که زیر پوست شب جریان داشت.
عده‌ای اما فقط آمده بودند تماشا کنند؛ نوشیدنی در دست، لم‌داده بر صندلی‌هایی در فضایی نیمه‌تاریک، نگاهشان روی حرکات قماربازها می‌چرخید. محو آن فضای مبهم و رازآلود. جایی که هیجان و خطر، قمار و قدرت، مثل نوشیدنی‌های تلخ و عطرهای تند، بی‌توجه به محیط بیرون در هوا مخلوط شده بود.
اما اینجا، تفریح هیچ‌وقت بی‌دردسر نیست؛ هیچ آرامشی در کار نیست. زیر پوست همه‌چیز، همیشه یک تهدید خاموش جریان دارد. اگر لحظه‌ای غفلت کنی چیزی بیشتر از پولت را می‌بازی؛ گاهی آبرو، گاهی آینده و گاهی خودت را!
جیک مثل همیشه در چنین فضاهایی گارد بسته و حرفه‌ای‌اش را حفظ می‌کرد؛ سرد، بی‌نفوذ، انگار هیچ‌چیز نمی‌توانست حصار ذهنش را بشکند یا حواسش را پرت کند.
کوبش‌های سنگین بیسِ موسیقی مثل موج‌هایی عمیق، در دیوارهای سالن می‌پیچید و می‌کوبید، انگار می‌خواست تا عمق مغزش نفوذ کند؛ اما برای جیک این صداها فقط زوزه‌ای دوردست بود؛ کم‌اهمیت، عبورکننده، مثل باد سردی که از کنار گوش رد می‌شود و محو می‌گردد.
چشم‌های جیک بی‌هدف میان جمعیت چرخید تا روی صحنه‌ای کوتاه مکث کرد؛ درگیری کوچکی میان یکی از مهمان‌ها و نگهبانان ورودی.
بادیگاردها بی‌هیچ حرف و هیاهویی وارد عمل شدند؛ دستان محکم‌شان، مرد معترض را بی‌دردسر از روی صندلی بلند کرد، انگار داشتند شیئی بی‌ارزش را جابه‌جا می‌کردند، نه یک انسان را.
 
آخرین ویرایش:
نگاه جیک، برای لحظه‌ای، روی آن صحنه خشک شد؛ بی‌حس، بی‌واکنش.
نه ذره‌ای از هیجان شلوغی اطراف درونش رسوخ می‌کرد، نه آن نزاع کوچک تغییری در ریتم کند و یکنواخت ذهنش می‌داد؛ فقط نگاه می‌کرد. از بیرون، از فاصله‌ای دور، انگار خودش هیچ‌وقت به این دنیا تعلق نداشته است.
در دنیای جیک هیچ‌چیز جز جزئیات این فضا و حرکات آدم‌های اطراف جایی نداشت؛ نه خنده‌ها، نه موسیقی، نه زرق و برق بی‌پایان شب.
نگاهش بی‌وقفه، میان چهره‌ها، صداهای گنگ و نشانه‌های پنهان می‌چرخید؛ مثل کسی که دنبال چیزی می‌گردد. یا شاید، فقط دنبال ردِ چیزی بود که مدت‌ها پیش همین‌جا، در همین شلوغی‌های بی‌روح، گمش کرده بود.
بودنش اینجا مثل همیشه بی‌هدف بود؛ حضوری که انگار فقط برای پر کردن جای خالی یک آدم، یک اسم، یک سایه میان این دیوارها کشیده می‌شد.
چند دقیقه بعد جیک آرام از جایش بلند شد. صندلی زیر وزنش کمی جابه‌جا شد اما او بی‌اعتنا، مسیر خروج را در پیش گرفت.
بادیگارد کنار در، بی‌هیچ حرفی در سنگین را برایش باز کرد.
هوای بیرون، سرد و خالی، مثل پناهگاهی تاریک در برابرش دهان گشود و جیک،خاموش در دل آن تاریکی قدم گذاشت.
بیرون همان سردی و تاریکی همیشگی بود؛ از همان تاریکی‌هایی که انگار هیچ انتهایی ندارند، هیچ امیدی به طلوع نمی‌دهند.
آسمان زیر بار ابرهای سنگین بی‌حرکت مانده بود. چراغ‌های خیابان، کدر و بی‌روح، مثل لکه‌های کم‌جان نور در دل شب می‌سوختند و خاموش می‌شدند.
جیک بدون فکر پشت فرمان نشست. ماشین را برداشت و بی‌هدف در کوچه‌های خیس و خالی پرسه زد.
شیشه‌ها مات، خیابان‌ها تهی، دیوارها خیس. چشمانش بی‌فروغ، از پشت شیشه به همه‌چیز نگاه می‌کرد؛ به گرافیتی‌های رنگ‌پریده‌ی دیوارها، به نوشته‌های پوچ و شعارهای خسته‌ای که حتی آن‌ها هم دیگر هیچ هیجانی نداشتند.
هیچ‌چیز تازه‌ای نبود؛ نه بیرون، نه درون. همان تکرارِ بی‌وقفه، همان خلأ خسته‌کننده. درست مثل خودش.

یک‌ وقت به خودش آمد و دید، جلوی (The Soho House) ایستاده است.
کلاب خصوصی‌ای در قلب محله‌ی سوهو؛ جایی که معمولاً پای آدم‌های معمولی به آن باز نمی‌شد. اینجا، قلمرو هنرمندان، چهره‌های مشهور و کسانی بود که نام و نفوذ، کلید درهای بسته‌شان می‌شد.
برای ورود همیشه نیاز به رزرو یا عضویت ثابت بود. اما برای جیک این قوانین چندان معنایی نداشت. طی ماه‌های گذشته، آنقدر نامش سر زبان‌ها افتاده بود و آنقدر به حلقه‌ی آدم‌های پشت پرده نزدیک شده بود که اغلب بی‌دردسر وارد می‌شد.
جاهایی هم که نام و چهره کافی نبود، نورایا همه‌چیز را جور می‌کرد. یک رزرو فیک، یک ایمیل ساختگی یا هر کلک حرفه‌ای که لازم بود و درها برایش باز می‌شدند.
اعضای( Soho House) معمولاً از دنیای هنر، مد، سینما و دیگر صنایع خلاق می‌آمدند؛ جایی مخصوص آنهایی که نام یا نبوغ بلیت ورودشان بود.
دسترسی به این کلاب، تنها از مسیر عضویت یا دعوت امکان‌پذیر بود و همین قانون نانوشته، فضا را خصوصی‌تر و انحصاری‌تر کرده بود؛ قلمروی بسته و خلوت برای چهره‌های شناخته‌شده، جایی دور از هیاهوی بیرون.
 
آخرین ویرایش:
طراحی داخلی لوکس و مدرن، با آن دکوراسیون مینیمال و جزئیات حساب‌شده، جایی میان ظرافت و صمیمیت معلق بود. در دل این ساختمان، رستوران‌های خاص، بارهای شیک، استودیوهای هنری، سالن‌های کوچک گردهمایی و حتی استخرهای روباز همه کنار هم، فضایی ساخته بودند که انگار مخصوص الهام گرفتن بود. آرام، شیک، پنهان از نگاه‌های اضافی.
جایی که بسیاری از چهره‌های شناخته‌شده از بازیگران هالیوود گرفته تا کارگردان‌ها، هنرمندان، موسیقی‌دانان و مدل‌های سرشناس، ساعاتی از شب و روزشان را آنجا می‌گذراندند؛ جایی که اسامی بزرگی مثل رایان گاسلینگ، لیدی گاگا، کیت ماس، دیوید بکام یا شکیرا، نه در قاب مجلات، بلکه میان جمع، زیر نور کم‌رنگ بارها و گوشه‌های خلوت به‌سادگی دیده می‌شدند. دور از فلاش دوربین‌ها اما همچنان در مرکز دنیایی که برای خودشان ساخته بودند.
در آن فضای بسته اما پرطراوت، جایی که الهامات هنری همچون نسیمی نامرئی در هوا جریان داشت و نفس‌ها بوی رؤیا می‌داد جیک قدم گذاشت.
اینجا جهانِ واژه‌ها و رنگ‌ها بود؛ قلم‌ها می‌سوختند نه قلب‌ها برای ثروت. آوازها برای شهرت نبودند، برای زنده ماندن بودند و جیک با برق ماشین‌ها، کلوب‌ها، هوس‌های آراسته و آرزوهای مادی به این جهان تعلق نداشت.
او از ج×ن×س×ی دیگر آمده بود؛ از دنیایی دیگر، در میان کسانی که جهان را خلق می‌کردند.
او هنوز در کلوب‌ها، در سکه‌های سنگین، در زرق‌وبرق مادیات و هوس‌های بی‌پایان و شب‌هایی بی‌خواب غرق بود.
این‌جا فقط یک توقف کوتاه بود؛ فراری لحظه‌ای از همان حس گنگ و تهی که مثل سایه هرکجا می‌رفت دنبالش می‌کشید.
مکان، لحظه، آدم‌ها. شاید من، شاید شما، شاید جیک، هرکسی یک‌روز، یک‌جا، نسخه‌ای از خودش را به دنیا نشان می‌دهد؛ نسخه‌ای یگانه، مثل اثر انگشت خاص و غیرقابل تکرار.
گرچه این روزها اثر انگشت هم کپی می‌شود اما داستان ما این لحظه نه کپی‌ست، نه تقلید، نه دروغ. این‌جا فقط بودن معنا دارد. خالص، تلخ، واقعی.
جیک به‌دنبال چیزی غریب آمده بود و در نهایتِ تناقض، درست در میانه‌ی چهره‌های آشنا و زرق‌وبرقِ ساختگی، تنها غریبه‌ی واقعی خودش بود. جیک خودش را گم کرده بود. دنبال خودش می‌گشت. همان‌طور که گفتیم؛ پول، ماشین، پنت‌هاوس‌هایی که برای خیلی‌ها رؤیاست، دخترانی که لبخندشان از جلد مجلات مُد تا ذهن آدم نفوذ می‌کنند را داشت؛ اما همان‌طور که حضرت مولانا فرمودند:
«ما به خرمنگاه جان بازآمدیم
جانب شه همچو شهباز آمدیم
سیر گشتیم از غریبی و فراق
سوی اصل و سوی آغاز آمدیم
و رهیدیم از گدایی و نیاز
پای‌کوبان جانب ناز آمدیم.»
جیک بی‌آنکه خودش بفهمد، در راه بازگشت بود. بازگشت به خودش! این روزها، مردم یا در عطشِ نداشتن می‌سوزند، یا در سیریِ نخواستن!
و شاعرانه‌ترین حقیقت همین است:
«آنکه دارد، دندانش نیست.
آنکه می‌خواهد، از خواستن تهی‌ست.»

بارانِ نم‌نم، آرام روی شهر می‌بارید. خیابان‌های سنگفرش‌شده‌ی سوهو، زیر نور چراغ‌های خیابان برق می‌زدند؛ خیسیِ سنگ‌ها مثل آینه‌ای تاریک، نور را منعکس می‌کرد.
 
آخرین ویرایش:
جیک با کت چرم مشکی و شلوار جین تیره، قدم‌های مرددش را به سمت درِ چوبی و سنگین سوهو هاوس برداشت.
دست‌هایش را در جیب فرو برده بود. موهایش، از باران خیس و سنگین روی پیشانی افتاده بود.
سردری با تابلویی ساده و بی‌ادعا. فقط یک زنگ کوچکِ برنجی داشت. جیک انگشتش را روی آن گذاشت و آرام فشارش داد.
داخل گرمای ملایمی به استقبالش آمد؛ گرمایی که بعد از سرمای بیرون، نرم و دلپذیر روی پوست می‌نشست. مقابل ورودی میز پذیرش کوچکی قرار داشت؛ دقیق و مینیمال، درست مثل همه‌چیزِ اینجا.
زنی با کت خز سفید، با وقاری یخ‌زده پشت میز نشسته بود. نگاهش بی‌حرف و بی‌احساس، فقط منتظر.
- عضویت؟
صدایش نرم و سرد، مثل خودِ فضا بود. جیک بی‌کلام، کارت عضویت را بیرون آورد و نشانش داد. زن فقط سری تکان داد؛ تأییدی کوتاه و بی‌حرف، انگار حضورش کاملاً عادی و پیش‌بینی‌شده بود.
با دست آرام به سمت راهروی سمت راست اشاره کرد و جیک بی‌صدا قدم برداشت.
راهرویی تنگ با دیوارهایی پوشیده از قاب‌های چوبی و عکس‌های سیاه‌وسفید قدیمی، جیک را در خود می‌بلعید. عکس‌هایی از چهره‌های بی‌نام‌ونشان، هنرمندانی خاموش، لحظه‌هایی گم‌شده در قابِ نور و سایه.
هوای راهرو بوی مخلوطی از چوب سوخته، کوکتل‌های میوه‌ای و رگه‌ای محو از دود سیگار داشت؛ بویی که انگار خاطرات شب‌های زیادی را در خود نگه داشته بود.
جیک بی‌حرف قدم‌هایش را روی پله‌های چوبی گذاشت. پله‌ها زیر وزنش کمی ناله می‌کردند؛ صدایی کهنه و آشنا، مثل زمزمه‌ای از دل ساختمان.
دستش را روی نرده‌ی برنجی کشید. سرمای فلز، سرد و صیقلی زیر انگشتانش خزید؛ حسی زنده و واقعی، درست برخلاف آن‌همه ظاهرِ ساختگی اطراف.
درِ طبقه‌ی دوم، رو به سالنی وسیع باز می‌شد.
سقف بلند و عظیم، با تیرک‌های چوبی تیره. پنجره‌هایی مرتفع که پرده‌هایی ضخیم و مخملی تیره از آن‌ها آویزان بودند، سالن را در هاله‌ای از نیمه‌تاریکی نگه می‌داشت.
نور کهرباییِ گرم از لامپ‌های قدیمی ادیسون، مثل مهِ نرم و طلایی روی همه‌چیز پخش شده بود؛ مبل‌های چرمی سبز و قهوه‌ای، میزهای چوبی براق و بطری‌های ردیف‌شده پشت بارِ طبقه‌ی بالا، همه زیر همین نور، گرم و سنگین به نظر می‌رسیدند.
موسیقی دیپ هاوس با ضرباهنگ سنگین بیس در فضا شناور بود؛ نه آنقدر بلند که گوش را آزار دهد، نه آنقدر آرام که فراموش شود.
جیک لحظه‌ای ایستاد. نگاهش از پنجره‌ها به سالن، به بارِ طبقه‌ی دوم کشیده شد. جایی که صدای آرام مخلوط‌کردن کوکتل‌ها و گفت‌وگوهای کوتاه، لابه‌لای موسیقی گم می‌شد.
اینجا بار متفاوت بود. خلوت‌تر، خصوصی‌تر، جایی مخصوص آنهایی که می‌خواستند برای لحظه‌ای از شلوغی پایین فاصله بگیرند؛ دور از چشم‌های زیاد، دور از صداهای بلند. درست همان‌چیزی که جیک دنبالش بود.
بارِ مرمرینِ کنار دیوار زیر نورِ کهربایی برق می‌زد. بطری‌های رنگارنگِ پشتش، مثل جواهراتی خاموش، درخششی نرم و وسوسه‌برانگیز داشتند.
آدم‌ها شیک و بی‌تکلف، لیوان به دست یا روی مبل‌های چرمی لم داده بودند یا در میان سالن، آرام و بی‌صدا در حرکت بودند؛ مثل موج‌هایی نرم و بی‌هیاهو!
 
آخرین ویرایش:
صدای خنده‌های کوتاه، مکالمه‌های زیرلبی، خش‌خشِ کفش‌های چرمی روی پارکت و برخوردِ ظریفِ لیوان‌ها، موزیکِ پس‌زمینه‌ی شب را کامل می‌کرد. موسیقی‌ای از جنس صداها، نگاه‌ها و سکوت‌های نرم.
جیک نفسِ عمیقی کشید. شاید فقط امشب بتواند خودش را فراموش کند.
با قدم‌های سنگین، آرام به سمت بار رفت.
موسیقیِ دیپ هاوس، مثل مهی سنگین در ذهنش می‌پیچید و محو می‌شد.
سفارش داد؛ یک کوکتل با طعمی مرکباتی و کمی تند، چیزی که تلخیِ شب را هرچند موقت از دهانش پاک کند.
جرعه‌ی اول را آرام نوشید؛ مایعِ خنک و سوزان، مثل جرقه‌ای نامحسوس در رگ‌هایش جاری شد.
نگاهش آرام روی جمعیت سر خورد. ایامِ تعطیل بود؛ شب‌هایی که شهر خواب نداشت.
چند نفر وسطِ سالن با ریتمِ سنگینِ موسیقی، نرم و بی‌عجله تکان می‌خوردند.
نه رقص‌های خشن، نه فریاد! فقط بدن‌هایی که مثل موج، آرام عقب و جلو می‌رفتند؛ بی‌صدا، بی‌ادعا، درست مثل خودِ این فضا.
ناخواسته نگاهش روی چهره‌ای مکث کرد. قلبش بی‌اختیار لرزید اما جیک گویی به‌دنبال چیزی فراتر آمده بود؛ توجهی نکرد.
لبخندی محو ناخودآگاه بر لبش نشست.
با لیوانِ در دست، قدمی جلوتر رفت. بی‌اختیار خودش را به دلِ آن حرکات نرم و آرام سپرد. شانه‌ها، دست‌ها، بدنش. همه بی‌صدا و بی‌وزن، با ریتمِ موسیقی یکی شدند. چرخِ کوچکی زد.
اما تقدیر همیشه همان‌جا ضربه می‌زند که فکر می‌کنی همه‌چیز تحت اختیار توست.
لیوان بی‌هشدار در دستش لرزید. چند قطره از کوکتل آرام از لبه‌ی لیوان جدا شد و روی لباس یکی از دخترهایی که کنار فضای رقص نشسته بودند چکید.
لباس ساتنِ طلایی بود. قطره‌های تیره، مثل لکه‌های کوچکِ شب روی پارچه نشستند.
جیک لحظه‌ای خشکش زد. این همان چهره بود، همان نگاه، همان دختری که چند لحظه پیش بی‌آنکه بخواهد قلبش را لرزانده بود.
انگار دستِ خودش نبود. انگار این از آن صحنه‌هایی بود که به قول مولانا:
«هر چه او کرد، خیر است و اگر دشنامی است،
ما ندانیم و قضای خداوندی است»
همه‌چیز درست چیده شده بود. دقیق تا این لحظه، برای این نگاه!
دختر با چشم‌های درشت، لحظه‌ای به لکه‌های روی لباسش خیره ماند. نگاهش نرم اما سنگین بود. سپس آرام سرش را بلند کرد و بی‌کلام، نگاهش در نگاهِ جیک گره خورد.
نگاهی که چیزی میان تعجب، مکث و بی‌اعتنایی داشت؛ مثل کسی که هم تو را دیده، هم انگار نمی‌بیند. چشم‌هایش عجیب بود!
هفت‌رنگ، درخشان، گاهی طلایی، لحظه‌ای عسلی، گاهی سبزِ مایل به قهوه‌ای.
زیر موهای مشکی و پرپشتش آن برق خاص، انگار لابه‌لای تاریکی می‌درخشید؛ نوری خاموش اما زنده!
چالِ کوچکی هم روی گونه‌اش نشسته بود؛ ردی نرم از شیطنتی پنهان، بی‌آنکه لبخند کامل روی لبش بنشیند.
قدش حدود ۱۷۰، خوش‌فرم، باوقار؛ از آن جنسِ حضوری که نیازی به تلاش ندارد تا دیده شود.
 
آخرین ویرایش:

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
86
بازدیدها
6K

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

عقب
بالا