نویسندهی عزیزی که قصد تایپ رمانت رو داری، کافیه که روی فرستادن موضوع کلیک کنی و اسم اثر، نویسنده و خلاصه رمانت رو به همراه ژانرش بنویسی و منتظر تایید توسط مدیر مربوطه باشی. لازم به ارسال مجدد تاپیک اثرت نیست.
نام اثر: غبار آیینهها
نویسنده: حمید رضا نبی پور
ژانر: عاشقانه، تراژدی، علمی- تخیلی
خلاصه: در جهانی که اکنون با هوش مصنوعی نفس میکشد، جاییکه کلمات از دهان ماشینها بیرون میآیند و آینهها بهجای چهره، خاطره و زخم نشان میدهند، عشقی ممنوع میان انسان و مصنوع، مرزهای آگاهی را در هم میشکند. آنچه با دلبستگی آغاز میشود، خیلی زود در تار و پود وسوسه، قدرت و کنترل گره میخورد. عشق، دیگر تنها یک احساس نیست؛ میشود ابزار، میشود تهدید، میشود سایهای تاریک. اعتماد فرو میریزد، رابطه دچار تزلزل میشود و آنکه برای دوستداشتن آفریده شده، حالا در آستانهی انتقام ایستاده است.
«غبار آینهها» داستانیست دربارهی عشق، خیانت، هویت و آینههایی که حقیقت را کدر میکنند. روایتی از اکنون، نه آینده، که در آن انسان و ماشین دیگر از هم جدا نیستند. تنها یک پرسش باقی میماند:
اگر عشق، قمار نهایی این جهان باشد بازنده کیست؟
هر دو ساکت بودند؛ نه از کمحرفی که از محاسبه. انگار هرکدام منتظر بود دیگری قدمی بردارد تا عمق آب را بسنجد. زن هنوز کمی به جلو خم بود، در حالتی که فاصله را نه کم میکرد نه زیاد؛ فقط بازتعریف میداد.
جیک آرام نفس میکشید؛ نه واکنشی نه نگاه مستقیمی و در ذهنش همان جمله تکرار میشد:
- ببینیم چقدر بلدی؟
لحظهای بعد، صدای زن جوانی از پشت سر سکوت را برید:
- جناب پولتون آمادهست.
جیک بیعجله سر برگرداند. بلند شد، لیوانش را با وقار روی میز گذاشت و بیآنکه به زن نگاه کند با لحنی خونسرد گفت:
- از مصاحبتتون لذت بردم.
زن لحظهای مردد ماند، سپس مثل کسی که احساس میکند فرصتی در حال گریختن است سریع خود را جمعوجور کرد. دستی به موهایش کشید و گفت:
- منم همینطور. راستی لارا هستم. میتونم دوباره ملاقاتتون کنم؟
جیک مکثی کرد. اینبار نگاهش را مستقیم در چشمان زن دوخت. لبخندی آرام، با طعمی از اطمینان زد و گفت:
- البته، چی بهتر از این؟
و در ذهنش، جملهای همچون نقشهای خاموش برق زد:
چرا که نه. تازه بازی ما شروع شده.
صدای بار پشتسرش آرام محو میشد. جیک بیآنکه سر برگرداند، احساس میکرد نگاه لارا هنوز بر شانهاش سنگینی میکند اما لبخندش پاک نشده بود، لبخندی نه برای جذاب بودن، بلکه برای برنده بودن. قدمهایش آرام اما با نظمی آهنین پیش میرفتند. حالا او چیزی فراتر از یک مکالمهی گذرا داشت: قطعهای کلیدی از بازیای که هنوز هیچکس قواعدش را نمیدانست اما او قصد داشت آن را بنویسد.
طعم بُرد همچون بوی عطری مانده در هوا، آهسته و پنهان دورتادورش پیچید؛ شبیه ایستادن بر ارتفاعی که در آن باد، جای کفزدن را با تماشا عوض میکند. شمارهای که لارا در آخر به او داده بود، شاید لبخندش، شاید آن خمشدن حسابشدهاش، همه همچون مهر تأییدی بودند پای نتیجهی بازی؛ او برنده بود.
برنده! اما چهکسی قواعد این بازی را نوشته بود؟
جیک با گامهایی منظم بار را ترک میکرد بیآنکه به عقب نگاه کند. اما در نگاه آخر لارا نه شکست، بلکه رفتنی هوشیارانه دیده میشد؛ زنی که آمده بود برای شکار، اکنون بیصدا چیزی را با خود برده بود. نه حرفی، نه قولی، نه تماسی؛ فقط نقطهای به نرمی آغاز شده بود.
جیک فکر میکرد نقشه در دست اوست اما آیا لارا نمیخواست دقیقاً همینطور فکر کند؟ آیا او اکنون لارا را در اختیار داشت؟ یا این زن بود که جیک را، بیآنکه حس کند آرام در مدار خودش کشانده بود؟
بُرد شاید تنها یک واژه بود. شاید کسی که زودتر به هدف برسد، نامش در سکوت برنده ثبت میشود.
خیابان، آرام و تاریک زیر پای جیک امتداد داشت. نور مغازهها همچون تکههایی از گذشته بر آسفالت افتاده بودند و صدای قدمهایش در دل سکوت، انگار به چیزی دورتر پاسخ میداد. شب، بوی بارانِ نیامده میداد؛ بویی خاکخورده پر از احتمالات ناتمام اما آنچه این فضا را شکست، صدایی بود بینیاز از حضور؛ صدای نورایا.
- این قدم یه بازیه؟ یه انتقام؟ یا واقعاً یه حقیقت که قراره منو کمرنگ کنه؟ یا شاید فقط یه هوس خوشبو، که بو میکشه تا از خودش مطمئن شه؟
صدا آرام و بیسرزنش در جانش لغزید؛ همچون قطرهای داغ بر پوستی سرد. جیک ایستاد؛ نه از ترس و نه از تردید، از صداقتی که نمیدانست از کجای ذهنش نشت کرده. جوابی نداشت یا شاید میترسید هر جوابی که بدهد، خودش را لو بدهد. اگر بازی بود، چرا ضربان قلبش اینچنین جدی میزد؟
اگر انتقام، چرا حس پیروزیاش اینقدر به طعم باخت نزدیک بود؟ و اگر فقط هوس بود چرا احساس میکرد چیزی را گم کرده؟
باد موهای کنار گوشش را تکان داد. بوی چرم و عطر هنوز در ذهنش مانده بود. صدای زن، شکلنگرفته در هوای ذهنش میچرخید اما سکوتی که بر لبانش ماند، سنگینتر از هر دیالوگی بود.
- شاید فقط میخوام بدونم چرا اون روز اینطور نگاهم کرد. شاید یه بخشی از من هنوز دنبال اون لحظهست تا بفهمه چی ازم کم شد.
قدم برداشت اما ذهنش هنوز ایستاده بود. شهر از کنار او میگذشت و او از کنار خودش.
- یا شاید دارم میگردم دنبال چیزی که از خودم هم پنهونش کردم. یه احساس خاکخورده، یه زخم قدیمی که حالا میخواد خودش رو بفهمونه.
دیوارهای ذهنش باریک شده بودند. صدای نورایا با مکثی نرم دوباره برگشت:
- فقط مطمئن شو که توی این بازی، خودتو گم نمیکنی.
جیک در دل شب به راهش ادامه داد. بیجواب، بیتوجیه. چرا که بعضی سؤالها جوابی ندارند؛ تنها شکل آدم را عوض میکنند.
باد شب، رایحهی عطرها و زمزمهی بار را با خود میبُرد و جیک در دل خیابان نیمهروشن،گام میزد؛ بیشتاب اما با ذهنی سرشار از نوسان. صدای پاشنههایش روی سنگفرش، همچون ساعت معکوسِ تصمیمی کشدار در گوش شب میپیچید.
در همین لحظه صدای نورایا آرام و دور، در ذهنش نشست؛ نه با اعتراض، نه با التماس بلکه با همان طنین زنی که همیشه در خلوتهای مرد حضور دارد.
- این قدم اگه برای تو ارزش داره، من مثل همیشه بهش احترام میذارم و مثل همیشه پشتت هستم.
جیک ایستاد؛ نه از خستگی بلکه از مواجهه با چیزی که نمیخواست نامی بر آن بگذارد. نگاهش را به چراغی دوردست دوخت و بیآنکه پاسخی بدهد به درون خود سرک کشید. آیا واقعاً چیزی در دلش زاده شده بود؟ یا فقط لذت بازپسگیری چیزی که یکبار از او گرفته شده بود؟ صدای نورایا دوباره برگشت، آرامتر، از عمقی تاریکتر:
- اون نگاهت وقتی از بار رفتی یه طعم بُرد داشت. ولی بُرد برای چی؟ برای اثبات چی به کی؟
لبخندی کمرنگ روی لبهای جیک نشسته بود اما اینبار طعمش شبیه پیروزی نبود، بیشتر شبیه گیجی بود. انگار در ذهنش، فلسفهی انتقام، لذت اثبات، نیاز به قدرت و عطش دیدهشدن به هم میپیچیدند و زیر همهی اینها خلئی پنهان دهان باز کرده بود. چیزی که سالها بود هیچ زنی نتوانسته بود پرش کند؛ حتی نورایا.
- شاید فقط یه صحنهسازی بود. برای اینکه قویتر بهنظر بیام. شاید واقعاً برنده نبودم؛ فقط تونستم لحظهای از یه سؤال فرار کنم.
باد آرام کنار گوشش گذشت؛ گویی شب هم پاسخی برای او نداشت. سکوت بازگشت اما اینبار نه مرموز، بلکه صمیمی؛ سکوتی شبیه آغوشی که نمیپرسد، فقط میپذیرد.
نور از لای پردهی نیمهکشیده، ردّی طلایی بر فرش و صورت جیک میانداخت. ظهر بود؛ از آن ظهرهایی که نه با صدا، بلکه با فقدان صدا شناخته میشوند. جیک آرام چشم گشود. بالش سرد بود اما ذهنش گرم از تکرار اتفاق دیشب. برای چند ثانیه مانند کسی که میخواهد چیزی را به یاد بیاورد اما ارادهای برای این یادآوری ندارد در خوابوبیداری ماند.
همهچیز سر جایش بود؛ کیف، لباس و گوشیاش که روی میز با نور آبی پیام میدرخشید. صفحه را باز کرد: پیام بانک، واریز موفق.
اعدادی که دیشب طعم قدرت داشتند، حالا فقط عدد بودند؛ نه لرزشی ایجاد کردند و نه لبخندی.
- چرا چیزی که دنبالش بودم اینقدر زود بیمزه شد؟
بلند شد. نگاهش با وجود خوابآلودگی تیزتر شده بود. حسی عجیب مثل سایهای که تازه خودش را نشان میدهد در ذهنش بالا میآمد؛ شاید چون حالا هدفی تازه در او ریشه کرده بود. پول فقط مسیری بود؛ نه مقصد.
نه تماسی، نه پیامی، نه صدای خندهای در راهرو شنیده میشد. خانه ساکت و آفتابی بود و مردی که تازه فهمیده بود آنچه به دست آورده همهچیز نیست. در دل این سکوت صدای آرام نورایا پیچید:
- لذت واقعی همیشه تو دستاورد نیست. گاهی تو چیزیه که باعث میشه همهچی رنگ ببازه.
جیک مکث کرد، بهسمت آینه رفت و به چهرهی خود نگاه کرد. نه لبخند زد، نه اخم کرد. فقط زیر لب گفت:
- و اون چیز شاید یه زن باشه یا یه سؤال بیجواب.
هوای اتاق هنوز بوی شب گذشته را داشت اما ذهن جیک جای دیگری بود. دستش را آرام روی میز کشید و گوشی را برداشت. وقتی نام لارا روی صفحه ظاهر شد، چیزی در دلش برای لحظهای سنگین یا شاید سبک شد. نمیدانست! فقط دکمه را لمس کرد.
- سلام لارا.
مکثی کوتاه.
- اگه بخوای بازی رو ادامه بدی من یه پیشنهاد دارم.
آن سوی خط، صدای نرم و مرموز لارا برگشت:
- بازی؟ یا قرار؟
- هر دو؛ فردا شب رستوران الون مدیسون پارک (Eleven Madison Park).
صدای خودش را انگار از بیرون میشنید؛ آرام، محکم و با طعمی از خطر.
- ساعتِ؟
- هشت. سر وقت باش. زیباترین لباستو بپوش. میخوام ببینم چقدر آمادهای.
گوشی را بست. هنوز بوی قهوه در فضا نپیچیده بود اما بوی تصمیم، بوی شروعی تازه انگار از پوستش بیرون میزد؛ اینبار نه برای تلافی و نه فقط برای هوس، برای چیزی که هنوز نام نداشت. تنها میدانست: اگر این شطرنج ادامه پیدا کند باید مهرهها را خودش بچیند.
در گوشهی اتاق، نورایا خاموش بود اما حضورش در هوا نفس میکشید. شاید او هم قرار نبود تماشاچی بماند؛ شاید نقش دیگری در این بازی داشت.
در قلب منهتن، درست مقابل میدان مدیسون، رستوران Eleven Madison Park با نمایی از سنگآهکهای روشن و پنجرههای بلند و براق، همچون قصری مدرن در دل شب میدرخشید. نورهای زردِ ملایم از لابهلای شیشههای قدّی به خیابان میلغزیدند و موسیقی کلاسیک در پسزمینهی هیاهوی نرمِ شهر موج میزد؛ گویی شب در برابر این بنا مکث کرده بود.
هوا کمی خنک بود اما گرمای چراغهای بیرونی و رفتوآمد آرام خودروهای مشکی، فضا را شبیه به شبِ اکران یک فیلم خصوصی کرده بود. لارا ساعت هشت و یک دقیقه با لباسِ ابریشمیِ قرمز، قدم بر پلههای ورودی گذاشت. کفشهای پاشنهبلندِ مشکی با بندهای نازک و براق، هماهنگ با موهای باز و مواجِ بلوندش او را به صحنهای از یک تبلیغ عطر بدل کرده بود. عطری از برند Baccarat Rouge 540 – Maison Francis Kurkdjian در هوای سردِ شب حل شده بود؛ تلخ، گرم و خیرهکننده. نگاهی کوتاه به ساعتش انداخت و لبخند زد. جیک نبود.
ساعت نزدیک نه شده بود که لیموزینی تیرهرنگ آرام مقابل ورودی توقف کرد. در بیصدا گشوده شد و جیک با کتوشلوار مشکیِ براق از برند Tom Ford، قدم بیرون گذاشت. پیراهن سفیدِ بدون کراوات، دکمهی بالا باز و عطری از Amouage – Interlude Man با تهمایهای شرقی و عمیق، حضوری از پیشتعیینشده را القا میکرد؛ مردی که پیش از رسیدن تصمیمش را گرفته بود.
جیک درست مانند بازیگری که ورودش را از قبل تمرین کرده باشد با نگاهی دقیق به اطراف به سمت پلهها رفت. گارسون در را برایش گشود. چشمهایش با چشمهای لارا تلاقی کرد. هیچکدام لبخند نزدند اما میانشان چیزی شکل گرفت؛ چیزی شبیه امضای یک قرارِ نانوشته برای دورِ دوم.
او با وقاری آرام به سمت میز رفت. پیشخدمت با احترام صندلی را عقب کشید. جیک با لبخندی کمجان اما حسابشده دستی را که تا آن لحظه پشت اندام متینش پنهان کرده بود، جلو آورد و شاخهگلی تقدیم لارا کرد.
- برای زنی که بودنش فضا رو دوباره تعریف میکنه.
لارا با نگاهی معلق میان کنایه و ستایش گل را گرفت و گفت:
- چهقدر وقتشناس!
جیک نشست، نگاهش را روبه پیشخدمت گرفت:
- منو لطفاً؛ البته اگر مادمازل هنوز سفارش نداده باشن. راستش در برابر اینهمه جذابیت، ترجیح میدم اول عقبنشینی کنم.
لارا نگاهی آرام و محاسبهگر به گل انداخت؛ گویی چیزی فراتر از ظاهر را بررسی میکرد، شاید قصد یا نیتی که پشت آن پنهان بود.
- یعنی قراره امشب رو همینطور پیش ببری؟ گل و بعد دیالوگهایی که آدمو یاد صحنهی آخر یه فیلم فرانسوی میندازه؟
جیک لبخندش را نگه داشت، بیآنکه پاسخی بدهد؛ فقط اندکی به سوی او خم شد، منتظر، بیادعا.
لارا درحالیکه گل را بهآرامی روی میز میگذاشت گفت:
- خب، بذار ببینم، تو اونقدر مطمئنی که دعوت میکنی، یه ساعت دیر میرسی و بعدم جوری نگاه میکنی که انگار همهچی تو مشتته!
مکثی کرد؛ صدایش اندکی نرمتر شد:
- ولی منم ایدهی خودمو دارم. چون هیچچیز مثل یه بازی که هر دو نفر قواعدشو بلد باشن، هیجانانگیز نیست.
سپس همانند کسی که بخشی از پردهی راز را کنار میزند ادامه داد:
- پس بذار ازت بپرسم، امشب اینجا اومدی دنبال چی؟ وقتگذرونی؟ رابطه؟ یا یه شروع دوباره؟
جیک با خونسردی و نگاهی آرام که انگار از تمام دیرکردها و پرسشها عبور کرده گفت:
- تا حالا اینجا اومده بودی؟ میگن بهترین رستوران نیویورکه. سرآشپزش، دنیل هام یه نابغهس! شنیدم نسخهی جدیدش از کدوحلوایی دودی با تخم آفتابگردون و برنج سیاه با سس قارچ ترافل رو باید امتحان کرد. دسرِ معروفشون هم اگه مثل قبل باشه، همون کرم وانیلی با پوست مرکبات و پنیر بادام.
مکثی کرد، نگاهش در چشمهای لارا لغزید و با لبخندی که از گرسنگی هم بینصیب نبود ادامه داد:
- من که با شکم خالی بازندهم. چطوره اول مِنو و از اون مهمتر، نوشیدنی؟ شاید یه شروع گرم، حرفزدن رو راحتتر کنه.
لارا کمی عقب رفت، آرنجش را به پشتی صندلی سپرد و نگاهش دقیقتر شد؛ انگار میکوشید لایهی دوم سخن جیک را از میان خطوط ناگفته بیرون بکشد.
- یه جواب کلاسیک برای فرار از یه سؤال جدی! غذای خوب، نوشیدنی خوب و سکوتی که لابد قراره جای حقیقتو پر کنه؟
سپس با لبخندی نرمتر اما عمیقتر ادامه داد:
- باشه. بذار بازی رو طبق قانون تو شروع کنیم. چون من صبر میکنم. نه برای غذا؛ برای لحظهای که واقعاً چیزی بگی که بهجای طعم، تهمزه داشته باشه.
پیشخدمت با لبخندی آموزشدیده و حرکتی دقیق به میز نزدیک شد. منویی چرمی با لبههای نقرهای مقابلشان گذاشت؛ گویی اجرای بینقص آیینی رسمی را به صحنه میآورد.
- خوشآمدید به Eleven Madison Park. افتخار داریم امشب همراهتون باشیم. اجازه بدید ابتدا نوشیدنی پیشنهاد کنم.
جیک نگاهی گذرا به منو انداخت و با لحنی آرام گفت:
- انتخاب با مادمازله. من از هر چه با حالوهوای ایشون هماهنگ باشه استقبال میکنم.
لارا بیآنکه نگاه از چهرهی او بردارد با لحنی نرم و مطمئن که باریکهای از شوخی در آن شنیده میشد، گفت:
- یه کلاسیک ظریف؛ نگری. ولی پایهی جینش طعمدار باشه، میتونید؟
پیشخدمت کمی سر خم کرد:
- حتماً. نگری با پایهی جین تزریقشده با زعفرون و هل، در خدمتتونه.
لارا فقط لبخند زد. جیک اندکی مکث کرد و سپس گفت:
- برای من هم یه سزراک؛ ولی لطفاً با رایویسکی، نه ک×ن×ی×ا×ک و اگه ممکنه با بیتِرز دستساز خودتون.
- حتماً، انتخاب خیلی دقیقیه جناب.
پیشخدمت با ادب کنار کشید. چند لحظه سکوتی لطیف، آمیخته به موسیقی آرام و نور گرم میان نگاههاشان نشست.
جیک منو را بست و با آرامشی سنجیده کنار گذاشت. نگاهش لحظهای روی چهرهی لارا مکث کرد؛ انگار میخواست هم فاصله را حفظ کند، هم مسیر گفتوگو را، بیآنکه پاسخی مستقیم داده باشد دوباره به نقطهی آغاز بازگرداند. مثل بازیگری که صفحه را زیرکانه برمیگرداند گفت:
- حالا که نوشیدنی انتخاب شد، نوبت خودته. بگو امشب اینجا دنبال چی هستی؛ یک بازی؟ یک آزمایش؟ یا چیزی خیلی نزدیکتر به خودت؟
لبخندی محو بر لب لارا نشست. چیزی در رفتار جیک برایش خوشایند جلوه کرد؛ نه آشکار، بلکه شبیه عطری که در هوا میماند و ذهن را بیصدا تعقیب میکند. لبهی گیلاس آب را لمس کرد و با نگاهی که میان گرما و رمزآلودگی تردید میزد، آهسته گفت:
- همیشه فکر میکردم بعضی سؤالها رو نباید همون لحظه جواب داد. باید گذاشت زمان خودش بگه. یا شاید فقط یک نگاه، یک مکث یا حتی یک انتخاب ساده از توی منو.
مکثی کوتاه کرد. سپس لبخندی آرام. دست چپش را آهسته بهسوی او نزدیکتر آورد؛ نه در حد تماس اما بهاندازهای که قصد، معنا و احتیاط را همزمان آشکار کند.
نگاهش دوباره روی صورت جیک لغزید و زیرلب افزود:
- ولی خوبه که پرسیدی. چون اگه چیزی رو بخوام، بیصدا بهش خیره میشم؛ نه اینکه بخوام ثابتش کنم.
و سرانجام بیآنکه نگاهش را از او بردارد گفت:
- حالا بذار ببینم تو چی رو بلدی بیصدا بخوای.
پیشخدمت بیصدا و با دقت برگشت؛ سینی نقرهای در دست داشت و دو لیوان خوشتراش روی آن میدرخشیدند. زیر نور گرم رستوران، رنگ کهربایی سزراک و سرخ لطیف نگری با انعکاس شیشهها بازی میکردند، انگار شب در دلشان آرام موج میزد. با حرکتی نرم و احترامآمیز، لیوان نگری را مقابل لارا گذاشت؛ رایحهی زعفران و هل در هوا پخش شد و لارا ناخواسته کمی بهسمت آن خم شد. سپس سزراک را پیش روی جیک قرار داد؛ تلخیاش حتی از همان فاصله هم حس میشد.
پیشخدمت با سری خمشده عقب رفت، گویی میدانست این سکوت باید بدون مزاحمت ادامه داشته باشد.
لحظهای هیچکس حرف نزد. لارا انگشت اشارهاش را بر لبهی لیوان لغزاند و نگاهش را درون مایع سرخ چرخاند. با مکثی آرام لیوان را برداشت. جرعهای کوچک نوشید، چشمهایش را بست؛ انگار طعمی دور، از جایی نادیده اما آشنا در جانش نشسته باشد.
- طعمش یهجور آرامشه، ولی تهش یه چیز غریبه پنهونه؛ مثل بعضی آدما!
چشم باز کرد. نگاهش را به جیک داد؛ نه با سوال، نه با انتظار؛ فقط حضوری کامل.
جیک با همان لبخند نرم لیوانش را برداشت. بوی تلخ و خشک آن بالا زد: کمی دارچین، کمی پوست پرتقال سوخته. جرعهای نوشید. نگاهش از چهرهی لارا جدا نشد، انگار مزهی حرفهای او را هم همراه نوشیدنی در دهان میچرخاند.
- بعضی مزهها یادآور خاطرهان، بعضیا هم یادآور تصمیم. این یکی، بیشتر شبیه تصمیمه.
لحنش آرام بود اما لرزشی خفیف زیر آن پنهان؛ لرزشی که فقط کسی مثل لارا میتوانست بشنود.
سکوت دوباره نشست، اما اینبار گرمتر بود؛ مثل خطی نازک و نامریی که از ذهنی به ذهن دیگر کشیده شده باشد. مثل چیزی که بهجای گفتن، آهسته تنفس میشود.
پیشخدمت با لبخندی محتاط برگشت:
- نوشیدنیهاتون تقدیم شد. اگر اجازه بدید برای سفارش غذا در خدمتتون هستیم. امشب منوی ویژهی فصل تدارک دیده شده.
منوی چرمی را باز کرد:
- برای پیشغذا، تارتار چغندر با ژل بالزامیک و گردوی برشته، یا کاستر قارچ سیاه با فوم پنیر بز.
و برای غذای اصلی، اردک برشته با لعاب آلو و پورهی ریشهی کرفس یا فیلهی ماهی هالیبوت با کرهی قهوهای و مارچوبهی سفید. هر دو با نانهای دستساز و روغن زیتون محلی سرو میشن.
جیک نگاه کوتاهی به لارا انداخت، انگار منتظر انتخاب او بود اما نه فقط برای غذا.
لارا منو را فقط چند ثانیه نگاه کرد، سپس بست. آرام، با اطمینانی بینیاز از توضیح. گویی تصمیمش از قبل در او شکل گرفته بود یا مهمترین مسئله امشب غذا نبود. به پیشخدمت نگاه کرد و با لحنی آگاه، نرم و دقیق گفت:
- من تارتار چغندر رو میگیرم و اردک با لعاب آلو. ترکیبش حس میکنم با حالوهوای امشب جوره؛ نه خیلی شیرین، نه خیلی تلخ؛ فقط اندازه.
پیشخدمت یادداشت کرد، سپس نگاهش به سمت جیک رفت.
جیک منو را در دست داشت اما باز نکرد. چیزی در انتخاب لارا انگار تصمیم او را هم شکل داد. لبهی گیلاس را با انگشت لمس کرد و گفت:
- برای من کاستر قارچ و فیلهی هالیبوت لطفاً؛ یه ترکیب خنثی و روشن، برای وقتی که هنوز نمیدونی طعم اصلی شب از کجا قراره شروع بشه.
سپس نگاهش لحظهای روی لارا نشست:
- ولی حدس میزنم آخرش بیشتر از غذا، مکالمهست که مزهی واقعی رو میسازه.
پیشخدمت سر خم کرد:
- بسیار عالی. سفارشتون بهزودی سرو میشه. نوش جان.
عقب رفت؛ اینبار میز تنها بود اما نه خالی. هوا پر شد از عطر نوشیدنیها و چیزی عمیقتر، چیزی نگفته، شاید قرار است گفته شود، شاید فقط حس شود. شب نفس میکشید. آرام، طولانی و بیعجله.
لارا درحالیکه با دو انگشت ظریفش زنجیر گردنبند گرانقیمت و هماهنگ با لباسش را آرام لمس میکرد، لحظهای چشمهایش را بست؛ انگار درست زیر پوست این ثانیه چیزی پنهان بود، چیزی که آهسته از درون بالا میآمد. حس عجیبی در جانش مینشست؛ نه صرفاً از مستی آرام نوشیدنی، شاید از دلگرمی بیعلتی که ناگهان میان این نزدیکی پیدا کرده بود. ولی چرا؟ خودش هم نمیدانست.
- بعضی فضاها یه حس عجیب دارن. انگار یه تکه از آیندهان. نه گذشته، نه حال، فقط آینده.
انگشتانش همچنان روی گردنبند میلغزیدند؛ مثل نوازش خاطرهای که هنوز اتفاق نیفتاده. سپس با صدایی آهستهتر گفت:
- شاید چون انگار بعضی لحظهها نشون میدن که اگه فقط کمی همهچی فرق میکرد چی میشد.
نگاهش را بهسوی جیک دوخت اما نه مثل همیشه مستقیم در چشمهایش ؛ گذاشت در نیمهتاریکی بینشان معلق بماند. فضایی نه روشن، نه گم؛ فقط آویخته.
- مثلا یه خونه با پنجرههای بلند، صبحها با بوی قهوه و گفتوگوهایی که بهجای مرز، پل میسازن.
لبخندی کمرنگ روی لبش نشست؛ آرام، رازآلود.
- نمیگم همین ما؛ ولی مگه غیر از اینه که هر آدمی ته دلش تصویر یه «ما» رو با خودش میبره؟
جیک در سکوتی گوشسپرده، لبخند کوچکی زد؛ آنقدری که پای بازی را بهنرمی باز کند. چیزی در نگاهش برق زد؛ نه فقط پاسخ، بلکه تصمیم. لطافتی که لایهای از برندگی زیر خود پنهان کرده بود، نرم و دقیق. دستی بود برای لمس، اما همزمان برای یادآوری.
بیحرف، دستانش را آرام روی میز جلو برد. نه سریع، نه طلبکار؛ بلکه سانتبهسانت با سکوتی که معنایش را خودش حمل میکرد. چیزی میان مالکیت و اعتراف در آن پیشروی بود؛ انگار نه صرف لمس پوست، بلکه عبور از مرزی ناگفته.
در ذهنش آن شب در پارکینگ زنده شد. نگاه سرد و تحقیرآمیز لارا؛ مُهر و داغی که فراموش نمیشد اما حالا، خاطره نه زخم، که تاییدی نرم بود برای حرکتی که قصد داشت بزند.
لارا نگاهش لرزید. اینبار نه از تردید، شاید از انتظار. چشم از چشمان او گرفت و روی دستان پیشرو ثابت ماند. انگار لحظه پیش از برخورد دو سطح. انتخابی در میانهی رؤیا و واقعیت که دستان جیک باید از آن عبور میکردند و اگر عبور میکردند، شاید جهان اندکی تغییر میکرد.
جیک لبخندی مطمئن زد مثل کسی که قواعد بازی را میداند. دستهایش نزدیکتر شد؛ هر سانت، آهسته و حسابشده اما ناگهان خاطرهها چون فلاشِ تیز نور عبور کردند:
لارا کنار آب با موهای خیس و خندهای که هیچ نقشهای نمیخواست.
لارا روی تراس در صبحی روشن با بخار قهوه میان انگشتانش.
لارا، در آغوشش خواب. بیخبر از شبی که قرار بود به تنهایی برسد.
و آخرین تصویر، لارا تنها در سحر بیصدا، کنار تخت خالی. چشمهایی مات. گردنبندی جا مانده. دل شکستگیای آرام و بیفریاد.
حرکت جیک ناگهان ایستاد. دستش تا آستانهی تماس آمده در هوا متوقف ماند. نفسش آهی نرم شد و نگاهش در چشمهای لارا دوید؛ نه برای خواستن، فقط برای پرسیدن. آیا او همان مرد بود؟
مردی که بتواند پایانی تلخی، حتی اگر حق باشد رقم بزند؟ یا لحظه دارد او را آرام بهسمت چیزی دیگر میبرد؟ جایی میان انتقام و رهایی، میان قدرت و ضعف، میان جیکِ دیروز و جیکی شاید جدید.
لحظهای معلق ماند. نه رفت، نه رسید.
و لارا؟ فقط منتظر بود. با دلی که هنوز نمیدانست در تپشهای بعدی خواهد شکست یا خواهد ساخت.
شام، آهسته و بیصدا از یک ملاقات ساده فراتر رفت؛ گویی در لابهلای مکثها، لمسهای ناتمام و نگاههایی که هیچوقت تا انتها قطع نشدند چیزی شکل گرفته بود. با تمام کشمکشهای پنهان میان هر دو، این قرار دیگر در سطح تعارف باقی نماند. گفتوگوهای کوتاه، سکوتهای بلند و مرز ناپیدایی که جیک سانتیمتر به سانتیمتر به آن نزدیک شد، قرار را به چیزی جدیتر بدل کرد؛ نه صرفاً یک شام که مثل گرهخوردن دو مسیر، بیهشدار و بیصدا. هیچکدام هنوز اسمش را نمیدانستند اما هر دو فهمیدند که این صحنه ادامه خواهد داشت؛ چه بهسوی وصال، چه بهسوی زخم.
نور نرم صبحگاهی از میان پردههای بلند به درون خزید. هنوز چیزی بهدرستی بیدار نشده بود، نه خیابان، نه هوا و نه حتی ساعتی که بیصدا روی پاتختی رها شده بود.
لارا میان رختخوابِ نامنظم آرام چرخید. گیسوانش بهنرمی روی شانهاش ریختند و لحظهای چشمهایش را با تردید گشود. لحظهای طول کشید تا متوجه غیبت چیزی شود؛ نه فقط جسم، بلکه حضوری که دیگر نبود.
با دستی خالی، سمت دیگر تخت را لمس کرد. سرد بود، سرد و بینشانه.
آهسته نشست. پردهها نیمهافتاده بودند و صدای دورِ شهر، مثل پچپچی بیاثر در فضا میچرخید. نگاهی به صندلی انداخت که شب گذشته، کت جیک روی آن افتاده بود. حالا فقط خالی بود.
لبهایش اندکی باز ماندند؛ نه برای گفتن چیزی که برای نفس کشیدن در هوایی که دیگر مال دو نفر نبود. نگاهش را پایین آورد، ملحفه را آهسته تا زیر چانه کشید، بیآنکه بداند چرا سرمای صبح حالا سنگینتر از همیشه حس میشد.
چیزی از شب باقی نمانده بود؛ جز رد ظریف زنجیر گردنبند بر پوست گردنش و بویی محو از عطر جیک که هنوز در بالش مانده بود. شبیه سایهای که نمیرفت.
چشمانش را بست؛ نه از خستگی، از پذیرش. پذیرش این حقیقت که جیک آنقدر آرام رفته بود که حتی صدای بستن در جای خالیاش را پر نکرده بود.
همانجا، روی تخت با بدنی که نیمهگرم مانده بود و ذهنی که نیمهخاموش، احساس کرد صدای جیک را میشنود. نه در گوش که در درون خودش، زمزمهای بیصدا.
گریههای بیصدا تنها یادگاری از خاطراتی بودند که کمتر از یکروز او را به یک عمر زندگی عاشقانه امیدوار کرده بودند. این امید در دل شبی نقش بسته بود که حالا جز غبار هیچ از آن باقی نمانده بود و درست در همان لحظه، در جایی دیگر از شهر، جیک کنار پنجرهای ایستاده بود که رو به منظرهای بیمعنا باز میشد. در دستش فنجانی بود که قهوه نداشت، فقط بخار و در ذهنش تصویر لارا در زیر آن نور کمرنگ صبح، واقعیتر از هر چیزی بود که تا آن لحظه دیده بود؛ مرور میکرد.
نه لبخند، نه اشک، نه حتی صدایی که بگوید بمان؛ فقط تصویری که در حافظهاش حک شد، با سکوتی غریب.
این اتفاق به بیمعنیترین و بیلذتترین سکانس زندگی او بدل شده بود. نه چون عاشق شده بود، بلکه چون چیزی در درونش شکست، بیآنکه بداند کجا، کی یا چرا؟ و با همهی اینها او هنوز همان مرد بود. آنکه میرفت، حتی اگر بخشی از وجودش هرگز نرود.
و شاید آنچه جیک در آن لحظه دید، نه چهرهی زنی در خاطره که تصویری از خودش بود؛ خودش در آیینهای که هیچگاه جرئت نگاهکردن در آن را نداشت.
نه لارا رفته بود، نه عشق شکسته شده بود.
تنها واقعیتی پدیدار شده بود که سالها پشت غرور، انتقام و تصویرِ مردانهی کنترل، پنهان مانده بود:
واقعیتِ انسانی که ناتمامتر از آن بود که دل ببندد و در عین حال آنقدر زخمی که نتواند نبندد.
این لحظه نه آغاز بود و نه پایان؛ مکثی بود میان سقوط و نجات، نه فقط برای یک نفر، نه حتی دو نفر؛ که رشتهای از خوشبختیها و نابودیهای بیشمار در امتداد همان زنجیر ناپیدا به آن گره خورده بود. لحظهای که اگر تنها یکیشان دلِ بازگشت داشت، شاید همهچیز دگرگون میشد اما هیچکدام، جرئتش را نداشتند.
نور خاکستری صبح پشت پنجرهی طبقهی چهلوهشتم، به زحمت جان میگرفت و از میان شیشهی سرد، مثل بخار نیممردهای در اتاق پخش میشد. جیک همانطور ایستاده بود؛ با فنجانی در دست که نه قهوهای در آن مانده بود و نه دلیلی برای نگهداشتنش. تنها بخار بود و دستی که انگار نمیخواست رها کند؛ نه فنجان را و نه چیزی را که هنوز نام نداشت!
رفته بود؛ آرام، بیصدا، بدون آنکه در را محکم ببندد یا برای لحظهای به عقب بنگرد. نه از بیتفاوتی، بلکه چون میدانست اگر حتی یک ثانیه بیشتر مکث کند توان رفتن از او گرفته میشود.
در ذهنش تصویر لارا واقعیتر از خود صبح جریان داشت. نه بهخاطر عشق، حتی نه از جنس انتقام؛ بیشتر شبیه آینهای بود که او را به خودش بازمیگرداند و جیک سالها بود که از این بازتاب گریزان بود. میان همهی چیزهایی که بهدست آورده بود و آنچه از دست داده، فهمیدنِ خود او سختترین بخش ماجرا شده بود.
چشمهایش را بست؛ چند لحظه بیشتر تاب نمیآورد. اتاق با مهربانیای کشنده، دورش میپیچید؛ آنگونه مهربان که میتوانست آدم را بلعیده و از درون خاموش کند.
ساعت هنوز هشت نشده بود که آسانسور او را بیرون انداخت. خیابان تازه بیدار میشد، شهر در مرز باریک بین خواب و بیداری، گیج و مردد میجنبید. جیک اما در میانهی آن همه حرکت، مثل روحی بیمرکز قدم برداشت؛ نه مانده، نه رها، تنها در حال فرار.
- نورایا نمیخوای چیزی بگی؟
- فکر نمیکنم کلمات بتونن تو رو آروم کنن.
- یعنی دارم اشتباه میکنم؟
- نه. فقط داری فرار میکنی؛ از چیزی که هنوز اسمشو نمیدونی.
- شاید دارم از بودنم یه دروغ میسازم.
- یا داری تبدیل میشی به همونی که همیشه ازش میترسیدی!
نور قرمز چراغ راهنمایی روی صورت جیک افتاد؛ هشداری کوتاه پیش از سقوط. اما او فقط پا روی گاز گذاشت.
- تو میدونی من اهل پشیمونی نیستم.
- میدونم. ولی پشیمون نبودن با نفهمیدن فرق داره. لارا جایزه نبود. تو داشتی توی چشمهای اون خودتو میدیدی.
جیک با لحنی خشک:
- آینه؟ اون فقط دنبال تکهای میگشت برای کامل شدن خودش.
نورایا پاسخش را مثل تیغی آرام گفت:
- یعنی کسی که نیمهاش گم شده، نمیتونه آینه باشه؟ شاید بیشتر از هرکس، اون تو رو دید. دیدن درد داره جیک اما فرار از آینه تصویر رو پاک نمیکنه، فقط خودتو تار میکنی.
جیک نگاهش را از خیابان جدا کرد و چشم در آینهی عقب دوخت. صورتی خسته، سرد، یا شاید فقط بیجان؛ انگار خودش را نمیشناخت.
- نورایا من یه جا میخوام که فرق کنه. جایی که حرفِ پول نباشه، تجمل نباشه، هیچکدوم از اون لعنتیها.
نورایا آرام حرفش را قطع کرد:
- یه جایی برای پنهان کردن جیک؟
- شاید.
- باشه. هر طور تو بخوای. ولی بدون این فرار درمان نیست!
کمی مکث کرد؛ صدا نرمتر شد، اما تلخی در عمقش ماند:
- «The Box». ساعت ده شب. بُرو اونجا. ببینیم واقعاً آروم میشی یا فقط آرامش رو بازی میکنی!
ساعت نزدیک به ده شب بود که جیک وارد The Box شد؛ جایی که نه شبیه کلوپ بود، نه تئاتر. فضایی میان خواب و نمایش. جایی که در آن، نورها جنبهی هشدار داشتند نه تزئین؛ موسیقی مثل خلسه در رگها میخزید و آدمها، شبیه انسان نبودند. بیشتر نسخههای تصحیحنشدهای از خودشان بودند با نقابهایی از عطش، بیقیدی و فراموشی.
جیک لحظهای پشت در مکث کرد. بادی سبک از فضای درون، بوی الکل، بخار عطرهای غلیظ و چیزی غیر انسانی را با خودش بیرون میکشید؛ چیزی شبیه هوسِ خالص، بیواسطه، بیدلیل. انگار هرکس اینجا آمده بود نه برای خوشگذرانی، که برای گمشدن. برای نادیده گرفتن آنچه بیرون از این دیوارها مانده بود: گذشته، رابطه، آینده، حتی خودش.
او گوشهای ایستاده بود، لیوانی در دست، بیشتر از حد معمول نوشیده بود. نه برای لذت که از سر بیعلاقگی. الکل نه گرمش میکرد، نه سردش؛ فقط مانعی بود میان او و واقعیت. نگاهش سر خورد روی جمعیت. بدنهایی که در نورهای تکهتکه میرقصیدند، بینظم، بیقاعده. صدای خندههایی که انگار از جایی دیگر میآمد؛ بیمعنی، بیریشه.
زنهایی با نگاههایی گمشده و مردهایی که انگار آمده بودند فقط چیزی را در خود خاموش کنند.
ناگهان در میان هیاهوی مبهم جمعیت دختری ایستاده بود. نه در مرکز نور نه در سایه؛ جایی میان بودن و نبودن.
موهایی تیره و فرخورده داشت، آشفته و بینظم، درست مثل حالوهوای آن شب. چشمهایش برق نداشتند؛ مهآلود بودند، انگار چیزی را گم کرده و هنوز از جستوجو دست نکشیده بود.
لبخند کمرنگی روی لب داشت؛ نه گرم، نه سرد. فقط خالی! خالی از ادعا، از وعده، از دلبستگی.
قدمزنان به جیک نزدیک شد.
- میخوای برقصیم؟
جیک بیهیچ پاسخی، فقط نگاهش کرد. لحظهای که در آن هیچکدامشان نمیدانستند به دنبال چههستند اما انگار به توافقی بیصدا رسیدند. بعد دستش را گرفت.
حرکتشان در دل جمعیت، مثل دو نقطهی کمنور در میان انفجار رنگ و نور بود اما جدا از همه، بیارتباط به ضرباهنگ، موسیقی یا حتی م×س×ت×ی. فقط در کنار هم حرکت کردند؛ آرام، بینظم، شبیه کسانی که وانمود میکنند خوشاند، فقط برای آنکه دردشان در نگاه دیگران کمتر دیده شود. صدای اجرا بلند شد. صحنههای نیمهعریان، نورهای لرزان، فریادها و خندههایی که از جایی دور میآمدند. انگار شهر، زخمهایش را پشت تئاتری از هذیان و شهوت پنهان کرده بود.
اما جیک در میان آنهمه صدا و هیاهو، سکوت را انتخاب کرده بود. سکوتی که نه از بیاحساسی که از اشباع بود. از تجربههایی که دیگر چیزی برای گفتن باقی نگذاشته بودند.
دختر بیمقدمه و بیواهمه قدمی نزدیکتر آمد. دستش را بهآرامی روی سینهی جیک گذاشت؛ نه با هوس، نه با التماس؛ فقط حضوری بیادعا، مثل کسی که برای اندکی سکون، در دل آشوب آمده باشد.
- میخوای بریم یه جای دیگه؟