نویسندهی عزیزی که قصد تایپ رمانت رو داری، کافیه که روی فرستادن موضوع کلیک کنی و اسم اثر، نویسنده و خلاصه رمانت رو به همراه ژانرش بنویسی و منتظر تایید توسط مدیر مربوطه باشی. لازم به ارسال مجدد تاپیک اثرت نیست.
عنوان: نبرد با اسپارتاکوس و گلادیاتور
نویسنده: زری
ژانر: تریلر، علمی-تخیلی، جنایی، فانتزی، عاشقانه
خلاصه:
جنگل و غار که در میان ابرهای سیاه و مههای مرموز گم شده، دروازهای دنیایی که سالها پیش از دست انسانها پنهان شده، نشانی موجودات افسانهای وحشتناکی بود که دشمنان انسانها بودند! هر درخت، هر سنگ و هر صدای جیرجیرک، رازهایی را در خود داشت که در طول قرنها هیچکس قادر به کشف آنها نبود. موجودات افسانهای که در دل جنگل و سایهها زندگی و از خون آتشین آسمانها تغذیه میکردند. در این دنیای چالشبرانگیز، جادو نه تنها توانایی تغییر واقعیتها، بلکه میتوانست سرنوشتها را نیز تغییر دهد. آیا موجودات افسانهای در نهایت دوستان انسانها خواهند شد یا یک تهدید بیپایان برای بشریت خواهند بود؟
کریستال سرنوشت» زمان گذشته «یک روز قبل»
گرالت در دل جنگل، در حالی که به دقت در حال جستجو برای گیاهان نادر بود، توجهی به محیط اطراف نداشت. نسیم سردی میوزید و صدای پرندگان در دوردستها به گوش میرسید. نگاهش به گیاهی خاص دوخته شده که ساعتها میگذشت و در جستوجوی آن بود؛ گیاهی که میتوانست برای درمان جراحات و سموم جان دخترش، بسیار مفید باشد؛ اما ناگهان، صدای خشخش برگهای زمستان که در برابر سرما یخ زده بودند و زیر پای شخصی طنینانداز شد، نظرش را جلب کرد. درختان تنومند و جنگل وسیع، جثه و قدمهای دشمنانش که در کمینش بودند را پنهان کرده بود؛ اما گرالت که احساس خطر میکرد، دست به شمشیر برد و خودش را برای هر نوع اتفاقی، آماده کرد.
دشمنانش دورتادور او را حصار کردند. با این حال که او مردی شجاع و دلیر بود و در هر زمانی میتوانست از پس خود بر بیاید؛ اما امشب فرق میکرد، زیرا جانش به خطر میافتاد، به همین خاطر هم فکر فرار به سرش زد؛ اما تعداد دشمنانش بیش از آنچه بود که انتظار داشت.
در حالی که دشمنانش از هر طرفی که نگاه میکرد، با سلاح سردشان مقابلش ایستاده بودند؛ اما هنوز هم در تلاش بود تا آنها را فریب دهد، در همین حین یکی از افراد غول پیکر به او نزدیک شد و با ضربه زدن به سرش، گرالت بیهوش شد. یک ساعت بعد که دشمنان به مکانشان رسیدند، گرالت به هوش آمد، سپس اطرافش را از دید گذراند، احساس میکرد در یک مکان غریب که تاریک و سرد است، حضور دارد. در اطرافش، جایی که او را به دام انداخته بودند، تنها فقط دیوارهای سرد و فلزی به چشمش افتاد؛ صدای قدمهای استوار و محکم دشمنان و زنجیرهایی که به وسیلهی آن دستها و پاهای انسانها را میبندند، به وضوح بیش از پیش در چاهسار گوشش پیچید.
«زنجیرهای سرنوشت»
با ضربهای که به پیشانی و سرش خورده بود، درد شدیدی در همان ناحیه احساس میکرد که انگار تمام دنیایش در تاریکی غرق شده است. با تکان دادن سرش، از شدت درد، ابروان شلاقیاش را درهم کشید. درد مثل شعلهای در مغزش شعلهور بود. لبان خشکیده و کبودش را به زحمت گشود و زیر لب زمزمه کرد:
- چه اتفاقی افتاده؟ اینجا کجاست؟
پیشانیاش را ماساژ داد تا از درد آن بکاهد؛ ولی بیفایده بود. زمانی که دستش را از روی پیشانیاش برداشت، با از نظر گذراندن انگشتانش که از هجوم خون در برابر نور مشعل میدرخشید، حیرتزده و چشمانش گرد شد.
چشمانش اجسام را تیره و تار میدید و انگشتانش به طرز عجیبی میلرزید. دندانهایش را روی هم فشرد؛ اما در قفسهای که او را زندانی کرده بودند، نمیتوانست تکان بخورد. صدای قدمهای سنگین انسانهای غول پیکر که اجزای صورتشان بیش از حد ترسناک و چندشآور بود، به وضوح بیش از پیش در چاهسار گوشش پیچید. صدای خندههای انسانهای غول پیکر، جوری در گوشش نجوا میشد که گویا فاصلهی چندانی با او نداشتند. با لباسهای بلند و مشکیرنگی که بر تن داشتند و ماسکی که به وسیلهی آن، صورتشان را پنهان میکردند، چند قدم استوار به طرف گرالت برداشتند. یکی از آنها نیشخندی زد و با صدای کلفت و بمش لب برچید:
- این خائن رو از قفسه بیرون بیارید!
همان فرد سری تکان داد و کلید را در قفل درب قفسه انداخت و پس از گشوده شدنش، با یک حرکت ساده گرالت را از قفسه خارج کرد و پیش پای آن مرد جوان انداخت. مرد جوان شلاق را بالا برد و ضربهی مضبوطی به کمر گرالت زد، سپس از لای دندانهای کلید شدهاش، غرید:
- تو فکر کردی به همین سادگیها میتونی از دست من فرار کنی؟
گرالت در تلاش بود که صحبت کند؛ اما از شدت درد شلاقی که به کمرش برخورد کرده بود، مانع این کارش شد و نتوانست صدای آه و نالهاش را کنترل کند. در حینی که به سختی نفس میکشید، دستانش را دور میلهی قفسه حلقه کرد؛ اما مرد جوان چند مرتبهی دیگر شلاق را به کمر او زد و گفت:
- به هر حال خائن بودن هم تقاص خودش رو داره!
سپس با دستانش که مانند آهن بود، گرالت را از جای بلند و فشار بیشتری به بدنش وارد کرد. صدای فریاد گرالت با خندههای بیرحمانهی مرد جوان، در فضای زندان پیچید؛ اما دست از تلاش کردن نکشید، بلکه به تلاشش ادامه داد که در برابر ضربههای بیرحمانهی او، محکم و قوی بایستد. با وجود اینکه دستانش آغشته به خون بود، گلوی مرد جوان را فشرد و لب برچید.
- تقاص کدوم گناه؟ اصلاً تو کی هستی؟
مرد جوان با چشمان آبیرنگش که از شدت نفرت گویا منجمد شده بود، به چشمان به خون نشستهی گرالت زل زد و او را هول داد، سپس ضربهای محکم در پهلویش زد که روی زمین سرد افتاد. با هر حرکت اشتباه او، گرالت احساس میکرد که به سمت نابودی کشیده میشود؛ اما ناامید نبود، زیرا امیدش به دخترانش و دیگر افرادش بود، آنها او را در چنین شرایطی تنها نمیگذارند؛ ولی هیچگاه نه اجازه داد و نه دوست داشت که جان دخترانش به خطر بیفتد! دستان زخمآلود گرالت که از آن خون میچکید، روی زمین سرد خورد و بدنش مانند سنگ بر روی زمین افتاد. خون از پیشانی و اجزای صورتش چکید. با این حال که تمام قسمتهای بدنش زخمی شده بود؛ اما هنوز توانایی ایستادن بر روی پایش را داشت. او به خود اجازه نداد که شکست را بپذیرد و دشمنانش پیروز شوند. با چند حرکت خودش را از دست آنها نجات داد؛ اما در کسری از ثانیه، انسانهای غول پیکر او را به دیوار کوبیدند. صدای شکسته شدن استخوانهای گرالت در فضای نیمه تاریک پخش شد و او تمام بدنش را در حال غرق در دردهایش دید. یکی از افراد خبیث به گرالت نزدیک شد و با انگشت سبابهاش، چانهی منقبضش را بالا برد و فریاد زد:
- دیگه هیچکس نمیتونه جون تو رو نجات بده، حتی از شکنجهها هم نمیتونی فرار کنی!
یکی از افراد، آمپول پروپوفول را در دست گرالت تزریق کرد، چشمان گرالت سیاهی و به اغمای عمیقی فرو رفت.
***
در دل جنگل دینتری، مکانی که درختان تنومند و سرسبز، آسمان را مسدود کرده بودند و برفهای سفید زمستانی، خودشان را در دل زمین جای میدادند. دومینیکا و دیگر افرادش، به دنبال ماجراجویی و پیدا کردن سرنخی از گرالت بودند، گویا این جنگل با سحر و جادوهایش، افسانهها و داستانهای کهنسال را در قلبش نگه داشته بود. در این جنگل، موجودات افسانهای زندگی میکنند و رازهایی در روند زندگی کردنشان وجود دارد که بشر برای فهمیدنشان، عاجز و ناتواناند! گروهی که تشکیل داده بودند، شامل هشت نفر بودند، دومینیکا، دختری جوان و شجاع، با ارادهای قوی و کار بلد. آندرومدا دختری جوان و بهترین همراه و قلبی مهربان داشت. اسپارتاکوس پسری جوان و باهوش و خلاق. لئو، جوانی پرانرژی و خوش اخلاق. آنشرلی، دختری جوان و کنجکاو و شخصی که به دنبال ماجراجویی بود! کای و اِلای دو جوان مرموز و موزی و خودخواه. آرنولد پسری جوان و کنجکاو و به دنبال حقایق و سر در آوردن از رازها. بعد از گرالت، دومینیکا رهبر آنها بود که به آنها کمک میکرد تا راه درست را انتخاب کنند. تصمیم نهاییشان این بود که به سمت جنگل تارکین حرکت کنند و به مکانی که انسانهای زیادی و به احتمال نود درصد، گرالت را هم آنجا زندانی کرده باشند، برسند. مسیرشان سرشار از چالشها و حقایق زندگیشان بود. درختان تنومند پوشیده از برف، مثل غولهای پیکر، خموش ایستاده بودند. صدای موجی از باد، در بین شاخههای آنها، حس انزجار را ایجاد کرد.
طبق معمول، بحث میان اسپارتاکوس با برادرش لئو، بالا کشید؛ ولی آرنولد و آنشرلی به صحبت راجع به افسانهها و قبلیهی آدمخوارها پرداخته بودند که صدای جیغ چندتا از دخترهای جوان باعث شد سکوتی حزن آلود میانشان شکل بگیرد و پایشان از حرکت باز ایستد. آرنولد که به همراه آنشرلی از همهی آنها جلوتر بودند، به سمت صدا دویدند، آرنولد لب برچید.
- باید نجاتشون بدیم، گویا جونشون توی خطره!
چند قدم استوار دیگری که برداشتند، با صحنهای مواجه شدند که عدهای از دختر و پسرهای جوان که متشکل از دو گروه متفاوت بودند، بر سر منابع محدود آب و غذا با هم درگیر شده بودند، درگیریای که اوج گرفت و فریاد پسرهای جوان با جیغ دخترها آمیخته شده بود. همگی باهم به نزاع پرداخته و صدای شمشیرهایشان، گوش آرنولد و آنشرلی را خراش داد. جنگشان همانند آتش، تنشی در جنگل شعلهور شده بود. اعضای دیگر که به همراه دومینیکا به آرنولد و آنشرلی که رسیدند، فقط دست به پهلو زده بودند و تماشا میکردند، زیرا نمیدانستند باید چه کاری انجام دهند. بین این دو کار مانده بودند که آیا باید مداخله کنند یا تماشاگر باشند؟
زمانی که اسپارتاکوس چند قدم استوار برداشت و شمشیرش را از غلاف بیرون کشید، سایههای غولپیکری بر روی زمین سرد افتاد. چند تا از افراد غولپیکر که از مسیرهای طولانی، نظارهگر این جنگ و نزاع بودند. قدرت بدنی آنها به قدری زیاد بود که جوانان نمیتوانستند به راحتی در برابر آنها مقاومت کنند. بالاخره جنگ و نزاع به پایان رسید و به نفع افراد غول پیکر تمام شد و آنها را در دام خودشان انداختند، سپس دستها و پاهایشان را به زنجیر بستند و به قفسهای آهنی، محبوس کردند.
دومینیکا به آرامی پلک خستهاش را گشود، به محض اینکه مردمک چشمان زیبایش را در اطراف به چرخش در آورد، انتظار داشت در یک جای امنی دور از دشمنان خود و پدرش، پناه گرفته باشد؛ اما با ورود چند تَن از دشمنانش به مکانِ سرد و تاریک که تنها نور کمرنگی از خورشید، از پنجرهی کوچک به داخل میتابید، متوجه شد در دام کسانی افتادهاند که با قصد و قرز آزادی پدرش و دیگر مردم، به این جنگل آمده بودند! انگشتان زخمآلودش را در برابر اشعهی خورشید سپر کرد و با صدای رسایی، جیغ کشید و زیر لب زمزمه کرد:
- نه، نه امکان نداره!
سپس به سختی خودش را به سمت دیوار سرد و نمزده رساند و به محض نزدیک شدنِ پسری جوان که جثهای غولپیکر داشت و بلند به ریشش میخندید، شمشیر کوچکی که پشت کمرش پنهان داشت را بیرون کشید و در هوا چرخاند، سپس از جای برخاست و قلبِ پسر جوان را هدف قرار داد و درون قلبش فرو برد. پسر جوان روی زمین افتاد و چشمان آغشته به اشکش را بست. دومینیکا، نمیتوانست باخت را بپذیرد، به همین خاطر با تمام قدرت بلند شد و روی پاهایی که گویا با طنابهای پولادین به زمین دوخته بودند، ایستاد. شمشیر پسر جوان را از روی زمین برداشت و با دیگر افراد، به جنگ و نزاع پرداخت. صدای فریادِ دومینیکا و صدای شمشیرهایی که با فاصلهی اندکی از هم، در حال جنگ بودند، با صدای فریاد افراد غولپیکر، درهم آمیخته شد. با اینکه ترس از مرگ، با دومینیکا همراه بود؛ ولی در دلش امیدی جوانه زد که برای بقا تلاش کند! زمانی که به خودش آمد و مردمک چشمانش را اطراف چرخاند، افراد زیادی به دستش کشته شده بودند؛ اما این پایان نبرد نبود، بلکه آغازِ جنگی بیپایان، با هزاران تن از دشمنانی بود که متشکل از قبلیههای متفاوت که هر کدام از این گروهها، دست به دست همدیگر داده بودند که انسانها را مورد ظلم و ستم خود قرار دهند یا آنها را برده خود کنند!
سپس به سختی خودش را به سمت دیوار سرد و نمزده رساند و به محض نزدیک شدنِ پسری جوان که جثهای غولپیکر داشت و بلند به ریشش میخندید، شمشیر کوچکی که پشت کمرش پنهان داشت را بیرون کشید و در هوا چرخاند، سپس از جای برخاست و قلبِ پسر جوان را هدف قرار داد و درون قلبش فرو برد. پسر جوان روی زمین افتاد و چشمان آغشته به اشکش را بست. دومینیکا، نمیتوانست باخت را بپذیرد، به همین خاطر با تمام قدرت بلند شد و روی پاهایی که گویا با طنابهای پولادین به زمین دوخته بودند، ایستاد. شمشیر پسر جوان را از روی زمین برداشت و با دیگر افراد، به جنگ و نزاع پرداخت. صدای فریادِ دومینیکا و صدای شمشیرهایی که با فاصلهی اندکی از هم، در حال جنگ بودند، با صدای فریاد افراد غولپیکر، درهم آمیخته شد. با اینکه ترس از مرگ، با دومینیکا همراه بود؛ ولی در دلش امیدی جوانه زد که برای بقا تلاش کند! زمانی که به خودش آمد و مردمک چشمانش را اطراف چرخاند، افراد زیادی به دستش کشته شده بودند؛ اما این پایان نبرد نبود، بلکه آغازِ جنگی بیپایان، با هزاران تن از دشمنانی بود که متشکل از قبلیههای متفاوت که هر کدام از این گروهها، دست به دست همدیگر داده بودند که انسانها را مورد ظلم و ستم خود قرار دهند یا آنها را برده خود کنند!
دومینیکا کوزهای که در محتوی آن سرشار از آب بود، میان انگشتان زخمآلود و لرزیدهاش گرفت و مقداری از آن را روی صورت اسپارتاکوس و مقداری دیگر را در صورت لئو و کای ریخت و از لای دندانهای کلید شدهاش غرید:
- مبادا شکست رو بپذیرید، عجله کنید ما با هدف نجات جون همنوعانمون اینجا هستیم، نه برای تسلیم شدن و مرگ!
سوزش پیشانیاش باعث درهم رفتن ابروان شلاقیاش شد، اسپارتاکوس دستش را در برابر اشعههای ریز و درشت خورشید سپر کرد و با چشمانی که نه خواب بود و نه بیدار، جزئیات صورت دومینیکا را از دید گذراند. سیاهچالهی چشمان دومینیکا درخشش گرفت و صدایش با انرژی و شادی گرائید.
- اوه خدای من! آره همینه!
اسپارتاکوس سرش را بالا برد تا با چشمان دودوزن و آبیرنگش جزئیات صورت دومینیکا را بیابد که ناخواسته مردمک چشمانش روی انگشتان باریک او که به سمتش گرفته شده بود، دوخته شد. به یکباره غرورش جوانه زد؛ اما با از دید گذراندن اطرافش که مملو از افراد غولپیکر بود، غرورش را زیر پا گذاشت، زیرا زمان غرور و لجولجبازی نبود، بلکه زمانیست که با استقامت و بردباری در برابر دشمنانشان بایستند تا حریفشان را به زانو در بیاورند، پس به همین واسطه دست دومینیکا را گرفت و با کمکش از جای برخاست. دومینیکا به مابقی افرادش نگاهی گذرا انداخت و شمشیرش را بالا برد و فریاد زد:
- عجله کنید! زمان خواب و غفلت نیست، زمان تسویه حسابه!
لئو با صدای فریاد دومینیکا به خود آمد و پلک خستهاش را گشود، سپس با چشمان سرخفامش اطراف را از دید گذراند، تا قبل از اینکه اطراف را حلاجی کند، در تصوراتش خیال میکرد که در جای امنی که گرالت دستور داده بود به خواب عمیقی فرو رفته باشد؛ ولی تا چند تَن از افراد غولپیکر را از نظر گذراند، به سرعت از جای برخاست و برای دفاع از جان خودش و دیگر افرادش، شمشیر را از روی زمین برداشت و به سمت یکی از افراد غولپیکر پرتاب کرد و در قلبش فرو رفت. خون و خاکسترهای نبرد به هوا برخاست، اسپارتاکوس به دست دوناتا که آغشته به خون بود، نگاه کرد. چهرهاش پر از زخم و درد بود؛ اما نگاهش هنوز هم شجاع و پر از امید! میدانست در چنین شرایط بحرانیای اگر تسلیم ترس شود یا مکث و تعلل کند، با شکست مواجه میشود، پس با یک حرکت ساده، دومین حریفش را در نزدیکیاش به زانو در آورد. دومینیکا و اسپارتاکوس همچو صخرهای در میان طوفان ایستاده بودند و صدای برخورد شمشیرشان و افراد غول پیکر، گوششان را خراش میدادند. صورتشان سرشار از زخمهایی بود که نشان میداد نبردهای دشواری را پشت سر گذاشتهاند. چشمان دومینیکا، نه از شدت خشم و نفرت، بلکه از آرامشی ترسناک لبریز بود، آرامشی که تنها برای مردان و زنان جنگجو و شجاع ملاک بود و مرگ را با چشمانشان دیده بودند. لئو، روی پاشنهی پایش چرخید و ضربهی مضبوطی به مچ پای حریفش زد و با شمشیر، سرش را از تنش جدا کرد. هر حرکت بدنش، از چکیدن ع×ر×ق بر پیشانیاش تا فشردن دستهی شمشیر میان انگشتان مردانهاش، گویی طنین دههها تمرین و انضباط بود. یکی از افراد غولپیکر با آمپول پروپوفولی که در دستش بود به لئو نزدیک شد و آمپول را روی گردنش گذاشت، همان لحظه اسپارتاکوس آمپول را از میان انگشتانش بیرون آورد و در گردن حریف تزریق کرد، پخش زمین شد، اسپارتاکوس با چشمان آتشبارش، به چشمان وحشتناک او خیره شد و شمشیر را روی گردنش قرار داد، ترس از مرگ با حریفش همراه بود، دستش را روی شمشیر قرار داد و با صدایی ضعیف، لب برچید:
- نه... نه لطفاً من رو نکش!
اسپارتاکوس نیشخندی زد و شمشیر را در قلب حریفش فرو برد و فریاد کشید:
- خون در برابر خون!
سپس شمشیر آغشته به خونش را بالا برد و به طرف حریفان دیگرش، قدم برداشت. لئو مات و مبهوت مانده به اتفاقی که چند دقیقه اخیر رخ داده بود، میاندیشید، زیرا برای اولین بار، برادرش جانش را نجات داد. زرهی آنشرلی دیگر آن درخشش را نداشت و جای رد شمشیر و خاک روی آن مانده بود. دست لرزیدهی خفیفش را روی شانهی لئو گذاشت و گفت:
- حالت خوبه؟
لئو، قبضهی سلاح را میان انگشتانش نگه داشت و به چشمان ناامید و خستهی آنشرلی زل زد.
- بهتره بریم!
سپس چند قدم استوار برداشت؛ اما صدای آنشرلی بیش از پیش در چاهسار گوشش پیچید.
- تو خونریزی شدیدی داری، باید بانداژ ببندی تا از خونریزی جلوگیری بشه!
اسپارتاکوس با قامت کشیده و بازوان ورزیدهاش که میان پیراهنی گشاد و زرهاش، پوشیده شده بود؛ اما میان این سادگیها، تارهای عضلانی شانه و بازویش، قدرت یک جنگجوی در حال پیروزی را فریاد میزد. موهایش طلاییرنگ و نامرتب روی پیشانی چین خوردهاش ریخته بودند. دومینیکا با قامت نسبتاً بلندش، مقابل افرادش ایستاد و گفت:
- باید جون مردم رو نجات بدیم، پشت سر من راه بیفتید!
سایهها در دالانهای سرد و فلزی این بنای مخوف، مثل جانورانی گرسنه روی دیوارهای سرد چسبیده بودند، اسپارتاکوس جلوتر از دیگر افراد پشت سر دومینیکا قدم برمیداشت و با هر قدم، صدای پوتینهای مشکیرنگ خاکیاش، روی کف فلزی سالن، پژواکی عجیب و وحشتناک ایجاد میکرد. پشت سرش، آندرومدا و آنشرلی، دیگر افراد با ترسی که چنگزنان کمرشان را طی میکرد، به جلو قدم برمیداشتند. زمانی که درب بزرگ و ضد گلولهای که در آخر سالن قرار داشت توسط دومینیکا گشوده شد، هوای سنگین و بوی فلز زنگزده به صورتشان سیلی زد. مقابل آنها، دیواری عظیم از قفسهای طبقاتی آهنی زنگزده قدعلم کرده بودند.
بیش از بیست قفس که در هر کدام، انسانهایی بیروح و بیجان و آغشته به خون، در انتظار نامعلومی نشسته بودند. سکوت دردناکشان، آزاردهندهتر از فریادشان بود که در گلویشان خفه میشد. دومینیکا با صدایی رسا گفت:
- نگران نباشید! هرگز ترس از مرگ با شما همراه نخواهد بود، ما اینجاییم تا جونتون رو نجات بدیم!
هنوز دومینیکا به قفسهها نزدیک نشده بود که سنسورهای دیواری، حضورشان را تشخیص داده و آژیر به صدا در آمده بود. ناگهان نورهای قرمز و سبزرنگ چرخانی زیر سقف روشن شد و آژیر، رساتر از قبل در چاهسار گوش همهی آنها پیچید. صدای ناهنجار آژیر، تنشان را به لرزه انداخته بود. آرنولد بدون هیچ مکث و تعللی، از لای دندانهای کلید شدهاش، غرید:
- عجله کنید! زیاد وقت نداریم.
آنشرلی دستان لرزیدهاش را به سرعت باد، روی پنل کنترل کنار قفسها به حرکت در آورد، او با هر ضربهی مضبوط انگشتش، کد امنیتی را وارد میکرد. گویی ضربان قلبش با ریتم آژیر یکی شده بود، بالاخره صدای تقتق رهاییبخش گشوده شدن قفلها در چاهسار گوششان پیچید. آنشرلی با ذوق و شوقی وصف نشدنی لب زد:
- همگی بیرون بیاید و به سمت درب خروجی حرکت کنید!
پسرهای جوان با شانههای پهن و بازوان ورزیده، میلههای زنگزدهای را که قفلشان گیر کرده بود با فشار بسیاری به عقب راندند و دخترهای جوان با کمک همدیگر، از قفسها بالا رفتند و دست اسیران وحشتزده را گرفتند و از قفس بیرون کشیدند. یکی از زندانیها که پسری جوان بود، خطاب به آندرومدا با صدایی ضعیف و دردمند، گفت:
- لطفاً بهم یکم آب بده!
دومینیکا، سری تکان داد و از کول پشتیاش قمقمهاش را خارج کرد و به سمت پسر جوان گرفت. پسر جوان بیدرنگ و با عجله قمقمه را میان انگشتان بیجان و زخمآلودش گرفت و با ولعی، تمام آب را نوشید و جان تازهای که گرفت، لبخندی زیبا مزین لبان خشکیدهاش شد و گفت:
- این لطفت رو جبران میکنم!
سپس دستش را روی شانهی آندرومدا قرار داد و با کمک او، از قفس خارج شد، سپس به آندرومدا کمک کرد تا پیرمردی که حتی نای ایستادن روی پاهایش را نداشت از قفس بیرون بیاورند. پیرمرد مچ دست آندرومدا را گرفت، پسر جوان به سمت پیرمرد شتافت و او را در آغوش گرفت و با نگاهی سرشار از عزم و شجاعت، لب برچید:
- از جهنم جون سالم به در بردیم، ما آزادیم!
در حالی که آژیر همچنان با ریتمی ناهنجار، مینواخت و صدای پوتینهای دومینیکا و اسپارتاکوس از دور دست به گوش میرسید، گروهی از جوانان، دست در دست اسیران به سمت مسیری که نامش «آزادی» بود میدویدند. نه تنها خودشان را از قفس بیرون کشیدند، بلکه امید در دلشان جوانه زد! در همین هنگام که به مجروحان کمک میکردند، صدای مردی که نفسنفس میزد، در هوای گرگ و میش پیچید.
- دومینیکا! لطفاً کمکم کن.
چشمان آغشته به اشک دومینیکا، دختر جوان و دلیر که درونش اشک هویدا بود، چون تیری در تاریکی به سمت صدا چرخید. در انتهای همین مکان سمت چپ در اتاقی سرد و تاریک، در میان ازدحامی از جمعیت که تعدادی کشته و تعدادی مجروح شده بودند، مردی غولپیکر با اجزای صورتی وحشتناک، با قامت بلند، ایستاده بود و تیغهی براق شمشیرش، چون اتفاقی مرگبار، بر گردن گرالت که دستانش را به نشانهی «تسلیم» بالا برده بود، قرار داشت. مرد غولپیکر با صدای کلفت و بمش فریاد زد:
- اگر افرادت رو از اینجا ببری، پدرت رو با شمشیر تکهتکه میکنم!
آندرومدا با وحشت سرش را برگرداند و با چشمانش که روح را از بدن بیرون میکشید، جزئیات صورت مرد غولپیکر را از دید گذراند. چهرهاش برایش آشنا بود، آشنایی که انتظار نداشت او را با مرگ پدرش، تهدید کند!
- گانر!
رنگش پرید و در کسری از ثانیه پخش زمین شد.
دومینیکا، در جزئیات صورت پدرش که زیر تیغ شمشیر مرد غولپیکر، بهتزده ایستاده بود، خیره شد. قلبش در سینهاش فرو ریخت، زیرا آن مرد، پدرش بود، پدری که حتی حکم مادرش را هم داشت!
- پدر!
صدای دومینیکا از عمق جان و آه جانسوزی، برخاست. گرالت با چشمانی که از اشک و دلسوزی و نفرت میسوخت، فریاد زد:
- اگر یه تار مو از سر دخترهام کم بشه، دنیا رو به آتیش میکشم. اگر میخوای زنده بمونی، باید بلایی سر دخترهام و افرادم نیاد!
در این هیاهو و هرج و مرج، اسپارتاکوس چند قدم استوار برداشت و رأس و مماس دومینیکا قرار گرفت. چشمان اسپارتاکوس خسته؛ اما سرشار از شجاعت، عزم و اراده بود.
- دومینیکا! میدونم به من اعتماد نداری، اما این یکی کار رو به من بسپار، من از یه راه دیگه میرم و جون پدرت رو نجات میدم!
پیش از آنکه منتظر پاسخ یا اجازهای از سمت دومینیکا بماند، از پلهها بالا رفت و از درب دیگری، وارد اتاق شد. بغض دومینیکا شکست و دانههای مرواریدی چشمانش باعث خیس شدن صورت زیبایش شد. با چشمان اشکبارش، نگاهش را بین
اجزای صورت پدرش و جزئیات صورت مرد غولپیکر که روزی فرشتهی نجاتشان بود حال دشمن خونیشان، به چرخش در آورد. دقایقی بعد، در حالی که مرد مهاجم کلفتی صدایش را به رخ دومینیکا میکشید و پدرش سعی در آرام کردنش داشت، از پشت سر دشمنشان، اسپارتاکوس را دید. اسپارتاکوس شمشیرش را میان انگشتانش گرفت، همچو شبحی که از دل تاریکی بیرون جسته باشد، پشت سر مرد غولپیکر ایستاد و در کسری از ثانیه، بدون آنکه حتی روح مرد مهاجم باخبر شود، شمشیر را در کمرگاه او فرو برد، با دردی خفقانآور فریادی کشید و شمشیر از دستش افتاد و خودش هم روی زانوانش افتاد و دقایقی بعد، پخش زمین شد. گرالت فرصت را غنیمت شمرد و به سمت دومینیکا قدم برداشت، او را در آغوش گرفت و موهایش را به نوازش کشید. اسپارتاکوس شمشیر را از کمر مرد غولپیکر بیرون آورد و با چشمانش که از آن آتش میچهید، به اجزای صورتش خیره شد و خطاب به گرالت گفت:
- انگار دیر رسیدیم، چون تعدادی از مردم کشته شدند و تعدادی مجروح، اگر دیر بجنبیم، خون زیادی از دست میدن و به جمع کشته شدهها اضافه میشن!
در همین هنگام، مرد مهاجم تکانی خورد.
اشکها بیهیاهو، همچون بارانی که بر شیشهای غبارگرفته ببارد، از گوشهی چشمانش سرازیر میشدند. بدون هیچ لرزشی در شانه، بدون هیچ صدای هقهقی؛ تنها رد خیسی که بر صورتش میماند، گواهی خاموش ویرانی درونیاش بود. با لرزشی که درون صدایش نهفته، به سختی لب برچید:
- آندرومدا! من... من به تو علاقه... علاقه داشتم؛ اما تو... .
آندرومدا مجال حرف زدن به گانر نداد و روی شکم او نشست، گویی سد صبرش شکسته بود و با شنیدن صدای گانر که به او ابراز علاقه میکرد، خون در رگهایش منجمد شده و انگار قلبش در گلویش میکوبید. شمشیرش را از قلاف بیرون کشید و از لای دندانهای قفل شدهاش، غرید:
- اما من چی؟
زمانی که صدایی از گانر نشنید و تنها نگاهش را به سمت شمشیر کوچک درون دستش دید، نیشخندی مزین لبانش شد و همزمان با فرو بردن آن درون قلبش، به ادامهی حرفش افزود:
- بهتره خودم بگم! ولی من هیچ علاقهای بهت ندارم، حتی باعث بسته شدن دفتر زندگیات هم شدم، گانر!
آندرومدا شمشیرش را از قلب گانر بیرون کشید و فریاد زد:
- بکش تا زنده بمانی!
پوست اسپارتاکوس، رنگ خاکستر گرفت. چشمانش گشاد شده بود و نگاهش به نقطهای نامعلوم خیره ماند؛ گویی روحش برای لحظهای از بدن خارج شده بود تا از آنچه میبیند فرار کند. او حتی توان لرزیدن هم نداشت؛ فقط خشک شده بود، مثل مجسمهای که در انتظار سقوط است! در همین حال دستی روی شانهاش احساس کرد در کسری از ثانیه سرش را برگرداند و به دست نگاهی گذرا انداخت، انگشتر الماسی که در انگشت گرالت بود، در برابر نور مهتاب میدرخشید.
- خیلی خب جوون! تا دیر نشده