پارت دو
حال
آدمها وقتی حالشان بد میشود، کارهای مختلفی انجام میدهند. گریه میکنند، پیش دوستانشان میروند، کتاب میخوانند و کارهایی از این دست انجام میدهند. این ذات آدمی است که گاهی ناراحت باشد و گاهی شاد. گاهی سرحال شوند و گاهی بیحال و بیجان!
اما در دنیای درندگان وضع بسیار متفاوت از دنیای انسانها بود. دنیای درندگان تبدیل شده بود به یک میدان جنگ که اگر آماده جنگ نبودی کشته میشدی. در دنیای درندگان دیگر چیزهایی مثل صلح و آرامش، تفریح یا گردش تبدیل به آرزو شده بودند.
دلیل تمام این اتفاقات، اعلام شدن کیارش به عنوان آخرین بازمانده از نسل مهرداد و پادشاه تمامی سرزمین های دنیای درندگان بود.
کیارش جوانی زیرک و باهوش بود که توانست سرزمینهای اصلی دنیای درندگان را زیر یک پرچم در آورد و شورای اتحاد قلمروها را قانع کند تا او را به عنوان پادشاه معرفی کنند. برای همین سرزمینهای مستقل از شورا، تصمیم به جنگ علیه شورای اتحاد و سرزمین های تحت فرمان کیارش گرفتند و پیکی برای او فرستادند تا اعلام کنند دیگر از شورای اتحاد پیروی نخواهند کرد.
پیک در اولین روز زمستان به قصر کیارش رسید. کیارش آن روز درحال بازرسی از پادگانها بود که خدمتکار مخصوصش هیجان زده و ترسان خود را به او رساند و گفت:
- سرورم! پیکی از طرف خشایار و قبلیه های باقیمونده از نسل خون آشامها اومده.
کیارش با شنیدن حرفهای خدمتکارش، دست از نگاه کردن به سربازان در حال تمرین برداشت و مشغول فکر کردن شد. او به خوبی میدانست که خشایار زیر بار پادشاهی او نخواهد رفت و او را مجبور به جنگ خواهد کرد. با این وجود انتظار اینکه آنقدر سریع پیک خشایار برسد را نداشت؛ چون گمان میکرد که او هنوز آماده جنگ نیست.
- بیارینش اینجا، میخوام جلوی سربازان حرفهاش رو بشنوم.
با شنیدن دستور کیارش، خدمتکار به سوی درب خروجی پادگان رفت تا پیک را بیاورد. فرمانده نیز دستور مرتب ایستادن سربازان را داد و سپس خود در کنار کیارش که روی صندلی سلطنتی نشسته بود ایستاد.
پادگان یک محیط بزرگ مربعی شکل بود که دور تا دورش را با حفاظهای چوبی و فلزی پوشانده بودند و در هر گوشه دو برج مراقبت وجود داشت. سربازان در وسط میدان تمرین میکردند و جایگاه مخصوص پادشاه درست در مقابل درب ورودی پادگان قرار داشت و روی آن با پارچهای مشکی رنگ پوشیده شده بود تا مانع برخورد نور خورشید به پادشاه و هیئت همراهانش شود.
سربازان در حالی که در چهاردسته مختلف تقسیم میشدند، سپرهای گرد خود را که رویشان پرچم شورای اتحاد حک شده بود بالا گرفته و طبق آداب و رسوم مخصوص خود ایستادند.
خدمتکار همراه با مردی زره پوش که در دست راست خود طوماری داشت وارد شد و خود را به نزدیکی جایگاه مخصوص آمد. هردوی آنها ادای احترامی کردند و با اجازه کیارش بر سر جای خود ایستادند.
پیک مردی بلند قد با هیکلی ورزیده و چهرهای بیروح بود. بر روی سرش کلاهخود سیاه رنگی را قرار داده بود و روی گونهی چپش، یک جای زخم شبیه اژدها وجود داشت. کیارش پس از وارسی دقیق او، پرسید:
- برای چه چیزی به اینجا اومدی.
پیک با صدای آرام و لحنی جدی پاسخ داد:
-سرورم خشایار، حاکم سرزمین های سیاه فرمان دادن تا نامهشون رو برای شما بیارم.
بعد از زدن این حرف، در حالی که تعظیم میکرد نامه را به کیارش داد و او مشغول خواندن شد. همه کسانی که در آنجا حاضر بودند، کنجکاوانه به او مینگریستند. گویی که میتوانند با دیدن چهرهاش از محتویات نامه خبردار شوند.
کیارش در حالی که با آرامش نامه را میخواند، لبخند کمرنگی هم میزد و وقتی که به انتهای نامه رسید، قهقههی بلندی زد:
- قبلا فکر میکردم خشایار شخص احمقیه؛ اما حالا معلوم شد زیرکتر از اون چیزیه که فکر میکردم.
بعد از زدن این حرف، آرام و با طمأنینه از روی صندلیاش بلند شد و خطاب به پیک گفت:
- با پیشنهاد مذاکرهی خشایار موافقت میکنم؛ اما یک شرط داره. باید این مذاکرات در جایی انجام بشه که نه تحت حفاظت نیروهای من باشه و نه نیروهای اون. در ضمن، اگر در حین مذاکرات خطایی از ارتش شما سر بزنه فرمان حمله به سرزمین های سیاه رو صادر میکنم.