نویسندهی عزیزی که قصد تایپ رمانت رو داری، کافیه که روی فرستادن موضوع کلیک کنی و اسم اثر، نویسنده و خلاصه رمانت رو به همراه ژانرش بنویسی و منتظر تایید توسط مدیر مربوطه باشی. لازم به ارسال مجدد تاپیک اثرت نیست.
عنوان رمان: نبرد با کریستین بایتگها
نویسنده: زری
ژانرها: تخیلی، فانتزی، عاشقانه
خلاصه: او مردیست که روزگارش پر از درد و تنهایی است، مانند سربازی در میدان نبرد! نه تنها با دشمنان خارجی، بلکه با زخمهایی که در دل و ذهنش نهفتهاند، دست و پنجه نرم میکند. او از آن دسته افرادیست که در موقعیتهای بحرانی، دست از جان شسته و خود را فدای مردم و آرمانهای میهنش خواهد کرد! در مبارزهای که در ظاهر، علیه دشمنان کشورش است، او در درون خود درگیر نبردی سختتر؛ نبردی با دردهایی که مانند خوره روحش را میخورند و به تدریج تمام وجودش را فرا میگیرند، است.
در این مبارزه، چیزی که او را زنده نگه میدارد و در برابر نابودی حفظ میکند، نه سلاحهای گرم، نه دلاوریهای فیزیکی، بلکه عشقیست که به مردم و سرزمینش دارد؛ ولی آیا این عشق میتواند در برابر زخمهایی که از درون او را میخورد، تاب بیاورد؟ در این دنیای جنگی، آیا چیزی باقی میماند که ارزش جنگیدن داشته باشد؟ آیا کریستین بایتگها میتوانند بر دشمنان درون خود غلبه کنند یا اینکه سرنوشت او همانند هزاران جنگجو پیشین، به فراموشی سپرده خواهد شد؟
عزیزانی که مایلند این اثر را بخوانند، بهتر است زمان مناسبتری که ویرایش این اثر توسط نویسنده به اتمام رسید، تصمیم به مطالعه بگیرند، چون ایده تعویض شده، بخش آغازی و بخشهای دیگر اعم، از نام شخصیت و نام اثر، خلاصه و لاغیر به همین خاطر اگر بخوانید، دچار مشکل میشوید.
دوک با ترس و تردید، اطراف را از دید گذراند؛ اما انگار زبانش به سقف دهانش چسبیده بود و نمیتوانست چیزی بگوید. او نمیدانست به این سایه اعتماد کند یا از او فرار کند! در همین لحظه که به این سایه فکر میکرد، ناگهان شمعها و مشعلها روشن شدند و اتاقش را نورانی کردند؛ اما در عوض این نور و روشنایی، سایه ناپدید و صدایش هم شنیده نشد. دوک با وحشت چشمانش را گشود، حتی ندیمهها هم در اتاقش حضور نداشتند. ترس و نگرانی حتی خبری از ندیمههایش هم نبود، با خود اندیشید و زیر ل*ب زمزمه کرد:
- نکنه به ندیمهها صدمه زده باشه؟
همان لحظه درب گشوده شد و ندیمهها وارد اتاق شدند، یکی از آنها با سینیای که ظرفهای بلوری در آن قرار داشت، به سمت دوک آمد و با لبخندی که مزین لبانش شده بود، ل*ب برچید.
- صبحتون بخیر!
لیوان آب را به سمت دوک گرفت و به ادامهی حرفش افزود.
- چیشده؟ خوب هستید؟
دوک بازدم عمیقش را از پرهی بینیاش بیرون فرستاد، با دستانی لرزان لیوان را میان انگشتانش گرفت، سعی کرد با خونسردی جرعهای از آب را بنوشد؛ ولی حس میکرد که هنوز سایه با او همراه است. او به ندیمههایش نگاهی گذرا انداخت و با صدایی ترسیده و ضعیف خطاب به ندیمه گفت:
- من... من یه کابوس... کابوس دیدم!
ندیمه بر روی صندلی در نزدیکی تخت دوک نشست و ل*ب برچید.
- میخواید باهم بریم داخل حیاط پشتی یکم قدم بزنیم؟
دوک سری به نشانهی تاسف تکان داد و به خودش خندید.
- نه! نیاز نیست. من خوبم! چیزی که من دیدم و شنیدم فقط یه خواب بود.
با وجود اینکه هنوز باور داشت که این یک کابوس یا توهم است؛ ولی هنوز صدای لیهنا در گوشش طنینانداز شده بود.
- من همیشه تحت هر شرایطی، مثل یه سایه کنارتم!
شبها گذشت و دوک هر شب بعد از خواب، باز هم با آن حس عجیب روبهرو میشد. او نمیتوانست از یاد بردن لیهنا خلاص شود. احساس میکرد که او به نوعی در زندگیاش جا گرفته است. هر روز صبح که از خواب بیدار میشد، حس میکرد که سایهای در کنارش نشسته است. دوک متوجه شد که این موجود غیر عادی، تنها یک سایه نیست که در زندگیاش حضور دارد، بلکه او یک نمایندهای از احساسات درونی و آرزوهاییست که در قلبش نهفته. شاید لیهنا باعث و بانی شده بود که دوک بتواند با ترس و ناامیدیها روبهرو شود و بجنگد یا به خود بیاید.
شب شده بود، هنگامی که دوک در اتاقش، بخش خلوتگاه خودش به تنهایی نشسته بود، با خود اندیشید.
- اگر لیهنا یه سایه نیست و واقعاً وجود داره، چرا نباید به اون نزدیک بشم؟
دوک تصمیم گرفت که با او هم صحبت شود؛ ولی جایی که جز خودش و لیهنا، شخص دیگری حضور نداشته باشند.
- اگر تو واقعا اینجایی، پس خودت رو به من نشون بده!
چند ثانیه بعد، صدای لیهنا در نزدیکی گوشش نجوا شد.
- تو باید به ندایِ قلبت گوش کنی. دوک! من همیشه کنارت هستم؛ ولی تا زمانی که تو من رو نپذیری، من خودم رو به تو نشون نمیدم.
بین احساسات واقعی و تخیلی دوک، تناقض بود! او تصمیم گرفت که بهجای فرار از این موجود یا احساساتی عجیبی که نسبت به او داشت، با آن روبه رو شود، گرچه به زندگیاش ادامه میداد؛ ولی در دلش جایی برای لیهنا باز نگه داشت و ساعت خاصی را در اختیار او قرار داده بود.
دوک شروع به نوشتن احساساتش بر روی برگهی پاپیروس کرد، هر شب قبل از خواب، به لیهنا فکر و با او صحبت میکرد. میخواست بفهمد که آیا او یک موجود خیالیست یا واقعیست و میتواند حامیاش باشد!
لیهنا بهقدری روی دوک تاثیر مثبتی گذاشته بود که به او اعتماد کرد، چون باور کرده بود که او فقط یک سایه نیست، میتواند برایش یک دوست باشد. لیهنا با صدای زیبایش ل*ب برچید.
- من بهت کمک میکنم تا توی جنگت پیروز بشی؛ ولی کافیه بهم اعتماد کنی و هر کاری که گفتم رو انجام بدی!
لیهنا لبخندی زد و خطاب به دوک لــب برچید:
- اگر به من اعتماد کردی و دوست داری که با من روبهرو بشی، پس شب زمانی که همهی اهالی هوبارت به خواب فرو رفته بودن، توی حیاط عمارت منتظرم باش تا باهم به یهجای دور بریم!
دوک آنقدر عمیق نفس میکشید که به ششهایش فشار وارد شد؛ به سختی بزاق دهانش را قورت داد و به تکان دادن سرش اکتفا کرد. او نمیتوانست حرف بزند، حتی بهجز خودش، هیچ شخص دیگری قادر به شنیدن صدای لیهنا نبود. لیهنا همچو سایه از کنار ندیمهها گذر کرد و به سرزمینی که متعلق به خودش بود، رفت. سرزمینی که خودش رهبر میلیونها نفر بود و مردم او را بسیار دوست داشتند. دوک خطاب به ندیمههایش گفت:
- امروز میخوام تنها باشم، لطفاً اتاقم رو ترک کنید و به اتاقهای خودتون برید! اگر چیزی نیاز داشتم، خودم صداتون میزنم.
یکی از ندیمهها پس از تعظیم، پارچ آب را بر روی میز قرار داد و لــب زد:
- ولی دوناتا با شما کار مهمی داشت، حتی اون هم... .
دوک کمان ابروانش را درهم کشید و دست مشت شدهاش را روی میز کوبید و فریاد زد:
- حتی به اون هم بگو که دوک میخواد تنها باشه!
سپس از روی تختش بلند شد و پردهها را کنار کشید، با از دید گذراندن دوناتا، سگرمههایش به لبخند کمرنگی تبدیل شد؛ اما با فکر کردن به سفری که مشخص نبود چند مدت طول میکشد، لبخند از روی لبانش محو شد. روی تختش نشست و به سخنان لیهنا که شبهای قبل در چاهسار گوشش نجوا شده بود، اندیشید. او نمیتوانست به همین سادگی به لیهنا اعتماد کند؛ اما به ناچار به ندای قلبش گوش سپرده بود، گویا آن موجود، او را طلسم کرده یا مهرهی مار دارد که در چند شب اخیر، توانسته بود دوک را راضی به اعذام شدن این سفر بکند، سفری که حتی خودِ دوک هم نمیدانست کجاست و چطور میتواند دوناتا را ترک کند و بیهیچ اطلاعی یا راهنمایی گرفتن، به این سفر اعذام شود.
و انگار برای دوک هیچ اهمیتی نداشت که در این بازهی زمانیای که در محلهی هوبارت حضور ندارد، چه اتفاقی برای مردم کشورش رخ خواهد داد؛ ولی در رابطه با سلامتی جسمی و روحی دوناتا، هنوز تردید داشت، نمیدانست با رفتن به این سفر، همه چیز درست خواهد شد یا برعکس!
دوناتا در میان انبوهی از مردم، قدم برداشت و با صدای رسایی گفت:
- ای مردم! شما تنها نیستید! شاید ملیت بعضی از شماها با دیگر مردم کشور فرق بکنه؛ اما همگی کنار هم هستیم تا از خاک سرزمینمون دفاع کنیم و تا قطره به قطرهی خونمون بجنگیم!
لباس مشکی رنگ کای، توسط باد به رقصی زیبا در آمده بود، با قدمهای استوار و صدایی بشاش، لــب برچید.
- دوناتا! از طرف رهبر بومیها، چندتا نامه داری!
دوناتا چشمانِ درشت و مخمورش را در حدقه چرخاند، سپس انگشتانش را پشت کمرش گره زد و روی پاشنهی پایش چرخید.
- نامه رو بخون!
کای نامه را راس و مماس چشمان حیرتزده و کنجکاوش قرار داد و با صدای بشاشتری نامه را خواند.
- همبستگی با رهبر احمقی مثل تو بیفایدهست! تو به دنبال صلح و آرامش نیستی، مثل یک روح شرور میمونی که صلح و آرامش رو توی خشم و نفرتش میبینه، نفرت تو، مثل شعلههای آتیشی هست که هر روز، شعلهورتر میشه؛ اما تا جنگ بهپا نکنی، خاموش نمیشه! یا افرادم رو بهم پس بده که صلح برقرار بشه، یا خودت رو برای یه جنگ آتش و یخ که عصر جدیدیه، آماده کن!
دوناتا با حالتی موقر، به فکر فرو رفت و نیشخندی زد و زیر لــب زمزمه کرد:
- پس اگر من احمقم، لابد تو عاقلی، ابله!
نامه را از لابهلای انگشتان کای بیرون کشید و روی سنگفرش انداخت و زیر پوتینهای بلند مشکیرنگ چرمش، مچالهاش کرد و با صدای رسایی، فریاد زد:
- سریعاً تمامی مردم بومی جدید رو توی زیرزمین حبس کنید!
دوناتا چشمانش را اطراف حیاط عمارت چرخاند و غرید:
- کای! دست و پاهای تکتکشون رو با زنجیر ببند و توی زیرزمین زندونی کن!
کای با حالتی قانع پاسخ داد:
- اطاعت میشه!
ترسی چنگزنان کمر تمامی بومیان را طی کرد، با صدایی بشاش و اعتراضگونه، لــب زدند:
- لطفاً این کار رو با ما نکن!
اما انگار صدای آنها، به گوش دوناتا نمیرسید! کای شقیقهاش را ماساژ داد و با ترس و تردید، خطاب به دوناتا گفت:
- متاسفانه رهبر بومیها، افرادمون رو کشتن و جنازشون رو به دار آویختن!
دوناتا، یک جیغ ملودراماتیک که موهای آدمی را سیخ میکرد، کشید و چشمانش را اطراف حیاط عمارت به چرخش در آورد و غرید:
- کافیه! تنهام بذارید.
کای، پاهای بلند و پهنش را به حرکت در آورد و با صدای بشاشی، خطاب به سربازان لــب برچید:
- تموم بومیها رو به زندان ببرید!
یکی از بومیان که زنی نسبتاً جوان بود، به طرف دوناتا دوید و زانوانش را میان انگشتانش گرفت.
- لطفاً ما رو توی زندان حبس نکن! ما به شما اعتماد کردیم.
دوناتا، نگاه سراپا تمسخرش را به زن جوان داد، شمشیرش را از قلاف بیرون کشید و سر او را از تنش جدا کرد. شمشیر آغشته به خونش را بالا برد و با صدای رسایی خطاب به مردم گفت:
- خون در برابر خون! هرگز تسلیم نخواهیم شد.
سپس با دستان ظریفش، رد چند قطره از خونِ زن جوان را از روی پیشانیاش پاک کرد. به محض قدم برداشتنش، چندتا از افرادش پشت سرش به راه افتادند. چشمان آبیرنگ دوناتا از فرط نفرت، گویا منجمد شده بود. کنار چشمهای که در نزدیکی عمارتش وجود داشت، روی سنگ نشست و به شمشیر آغشته به خونش چشم دوخت. دو چشم زیبایش، جریان آب را به نظاره نشسته بودند. با چشمانی خشک شده، اطراف را از دید گذراند و خطاب به یکی از سربازانش گفت:
- اسبم آمادهست؟
سرباز زبان بر روی لبان باریکش کشید و با لکنت زبان، پاسخ داد.
- بب... بله!
دوناتا به اسبی که متعلق به برادرش کینان بود، زل زد. ناخودآگاه، لبخند بیرمقی روی لبان خشکیدهاش طرح بست. با یک حرکت از جای برخاست، با هر قدم کف پایش آتش میگرفت و زانوانش میلرزید. هنوز هم نتوانسته بود مرگ افرادش را هضم کند، زیرا آنها از رگ گردن هم به او نزدیکتر بودند! با آهی حاکی از دلشکستگی، زیر لــب زمزمه کرد:
- تقاص این کارش رو پس میده!
«شهر ولتارا»
لیهنا با چشمانی که روح را از بدن بیرون میکشید، به چشمان گرد شده دوک خیره شد.
- ولتارا در دل آسمونی سپیدهگون و میون ابری از ذرات نقرهای شناوره! برجهاش از مادهای ساخته شدن که میون فلز و کریستال در نوسانه. گاهی میدرخشه و گاه شفاف میشه، حتی تصویر آینده رو توی خودش میتابونه.
دوک، لبانش را به داخل دهانش کشید و با از دید گذراندن اطرافش، گویا یک نیرو یا شادی، انرژی در رگهایش جریان یافت.
- خیابونهاش یه حس و حال عجیبی داره، لیهنا!
لبخندی زیبا، روی لبانش طرح بست. سرش را بالا برد و با چشمان دودوزن و سبزرنگش، به دو گوی زیبای دوک خیره شد.
- خیابونها از انرژی روان شکل گرفتن. وقتی که قدم برمیداری، گویا مثل حرکت روی نوره!
دوک قامت بلندش را به نزدیکی برج رساند و نگاهش را بالا کشید و به برج چشم دوخت و پرسید:
- اینجا دنیای فناوری و جادوهه؟
لیهنا همزمان با قدم برداشتنش، اجزای صورت دوک را از نظر گذراند. موجی از باد بلندی لباسش را به رقصی زیبا در آورد.
- هیچ مرزی بین علم و جادو وجود نداره، مردم ولتارا از هستههای زمانی برای نیرو و درمان استفاده میکنن. جادوگرها، حتی دستیارهای دیجیتالی و دانشمندها، با کمک هم آینده رو طراحی میکنن.
هر خونهای دارای هستهی حافظهست.
دوک، انگشتان کشیدهاش را روی سنگی زیبا و درخشان کشید و با حس و حال عجیب که گویا در خواب یا رویا میمانست، پرسید:
- اسم این سنگ چیه؟
- اوه نه! لُمنیت رو نباید لمس کنی، دوک!
ترسی چنگزنان کمر دوک را طی کرد، به سرعت انگشتانش را از روی سنگ برداشت و چند قدم عقبگرد کرد. ناخودآگاه کمان ابروانش را درهمکشید و پارچهی لطیف و نازک لباسش را در بین انگشتانش، فشرد.
- چرا؟
- چون با لمس کردن این سنگ، تصویری از آینده و گذشتهات رو که پنهون شده، آشکار میکنه و شاید تو با انجام شدن این کار، از من دلخور شی!
لیهنا با حالتی مضطرب زیر نگاه پرحیرت دوک، گوشهای نشست. دوک، چشمانش را بهم فشرد و نفسش را در سینهاش حبس کرد.
- قطعاً شک و گمان من میگه که اسم اصلی تو لیهنا نیست!
لیهنا تک خندهای کرد و در پاسخ به سوال دوک، گفت:
- لیهنام اسمیه که پدرم رو من گذاشته؛ اما مردم این سرزمین، من رو به اسم دختر زمان میشناسن یا نختابان اعظم!
دوک سرش را کج کرد و کنار لیهنا نشست.
- لطفاً بیشتر راجعبه خودت به من بگو!
- من نختابان اعظم شورای ولتارام، وارث مستقیمِ بافت هستهای. سن من ۲۰۹ ساله اما به دلیل مجاورت با هستههای زمانی، ظاهری در آخرای دهه بیست زندگی خودم به سر میبرم.
ناگهان چشمان لیهنا، دختر زمان تغییر رنگ داد و این بار دوم بود که چشمان نافذش تغییر رنگ میداد و از دیدگان دوک، دور نمانده بود، البته نه به صورت تصادفی، بلکه به صورت امواج نور. گاهی مثل یک طیف گرگ و میش صبحگاهی و گاهی مثل ستارههای دوردست.
باد لباس زیبای لیهنا که ردی بلند از پارچهای که با رشتههای نور ضعیف، تزئین شده، به رقص در آورد؛ ولی به هیچ عنوان چروک نمیشد. دستش را روی کمربند کرونوستش کشید تا صاف شود، زیرا تمرکزدهنده قدرت اصلیاش بود!
دوک، با حسی کنجکاوانه و پر از حیرت، پرسید:
- معنی و نماد تتویی که پشت دستته، چیه؟
- نشونهی درخششه و شبیه یه ساعت شنی وارونهست که وقتی از اون استفاده میکنمکه باید قدرتم فعالتر بشه.
لیهنا، دستش را به طرف دوک گرفت و با لبخندی که کنج لبانش طرح بسته بود، به ادامهی حرفش افزود:
- اگر موافقی که باهم به یه رستوران مجلل و باشکوه بریم، پس دست من رو پس نزن!
دوک، به انگشتان کشیدهی لیهنا نگاهی گذرا انداخت، سپس مردمک چشمانش بر روی چشمان زیبای او که تغییررنگ داده بود، به چرخش درآمد و لغزید.
- با کمال میل!
سپس انگشتانش را در انگشتان لیهنا گره زد و در کسری از ثانیه، راس و مماس رستورانی زیبا قرار گرفتند. دوک به زیر پایش نگاهی انداخت، بر روی یک سکوی معلق کروی شکل قرار داشت که توسط کریستالهای ضد جاذبه در پایینترین لایه شهر، درست بالای ابرها نگه داشته شده بود. این همان موقعیتی بود که منظرهی ۳۶۰ درجهی آسمان سپیدهگونی که لیهنا گفته بود را به تصویر میکشید. دوک از شدت ترس، تنش میلرزید؛ ولی او میان شک و تردیدهایش، به لیهنا اعتماد داشت و بخاطر او، ریسک را پذیرفته بود. دوک پشت سر لیهنا قدم برداشت. مردم تا چشمشان به لیهنا افتاد، تعظیم کردند و یکصدا گفتند:
- سلام بر دختر زمان و نختابان اعظم!
لیهنا لبخندی زد و خطاب به پسر جوانی گفت:
- تختم آمادهست؟
- البته دختر زمان!
دوک به سقف رستوران که گنبندی شکل شیشهای بود، خیره شد. برق تراشهی نوری درخشانش بهقدری بود که گویا چشمان دوک را کور میکرد.
لیهنا به خوبی میدانست که سوالهای بسیاری در گنجینهی ذهن دوک، انباشته شده است، پس رد نگاه او را گرفت و بیآنکه دوک چیزی از او بپرسد، گفت:
- این تراشهها با زمان روز و وضعیت روحی ساکنان این شهر، هماهنگ شده و رنگ و شدت نور داخل رو تنظیم میکنه و زمانی که شب میشه، سقف، آسمون واقعی رو به گونهای در میاره که صورتهای فلکی نادر و غیرقابل دید از پایین شهر، به زیبایی به نمایش میذاره.
دوک، کنار میزی که از چوبهای صیقلی شده با رگههایی از فلز سبکِ فضایی ساخته شده، ایستاد و روی یکی از صندلیها نشست. درواقع میز دارای یک کریستال مرکزی کوچک بود که از جنس کرونوست کوچک است که به عنوان یک تنظیمکننده سرعت چشایی، عمل میکند.
دوک با چشمانی گرد شده به خدمهها چشم دوخت.
لیهنا روی صندلی نشست و لب برچید.
- پیشخدمتهای رستوران من، موجودهایی هستن که با ترکیبی از فناوری و انرژی ساخته شدن، به آرومی و بدون هیچ صدایی در فضای اینجا، شناورن. درواقع یه قدرتی دارن که با زبون و بدنشون، میزان زمان دلخواه هر کسی رو برای هر دوره غذا رو حدس میزنن.
دوک، به غذاهایی که بر سر میزها در ظروفهای بزرگ و درخشانی بودند، نگاهی انداخت و گفت:
- غذای اینجا چیه و چه طعمی داره؟
- پیش غذا، تارتارِ انعکاسهاست یعنی ماهی دریایی که تنها یه سال در سال توی دریاچههای زیرین شهر شکار و به صورت نپخته سرو میشن؛ ولی با استفاده از انرژی جادویی، طعمش به صورتهای مختلفی از سردیِ یخ، به گرمای آتش تغییر پیدا میکنه.
غذای اصلی، بُقلمون سیارهایه با سس هسته نور.
گوشتی هست که به کندی و در یه محیط خلا با حرارت دقیق کرونوست پخته میشه تا تموم فیبرهای اون نرم بشه و با سسی که حاوی عصاره مایع شده از لُمینته، تزئین میشه و در دهان یکم نور آبی ملایم ساطع میکنه.
لیهنا خطاب به یکی از خدمهها گفت:
- من دسر شورشِ نیوتونی میخورم.
دوک که نمیدانست چه غذایی سفارش دهد، پس خطاب به لیهنا، لب برچید:
- من میل ندارم!
لیهنا سگرمههایش را درهم کشید و با چشمان آتش بارش، به چشمان دوک زل زد.
- میدونم چه نوع غذایی دوست داری.
پس خطاب به خدمه به ادامهی حرفش افزود:
- آشِ کرونوست، غذای مورد علاقه خودم، سَرِپُلِ زمان و تنِ سنگی. شَرابِ پَس زده، به اندازه دوتا لیوان کریستالی! ۱_ آشِ کرونوست: یک سوپ بسیار رقیق و شفاف که حاوی غبار کریستالی کرونوسِت است. نوشیدن آن باعث میشود فرد برای چند لحظه، صدای افکار نزدیکترین فرد در میز کناریاش را بشنود.
۲_ سَرِپُل زمان: رشتههای پاستای دستساز که به صورت مارپیچی پخته شدهاند. هر دور از مارپیچ با دمایی متفاوت و عصارهای از یک فصل متفاوت مزهدار شده است، به طوری که با هر گاز، گذر یک سال کامل را حس میکنید.
۳_ تنِ سنگی: گوشت ماهی اعماق که با استفاده از انرژی هستههای حافظه، بافتی شبیه سنگ مرمر پیدا کرده؛ اما در دهان به سرعت ذوب میشود و طعمهای متعددی را آزاد میکند.
۴_ شَرابِ پَسزده: یک نوشیدنی انگور تخمیری که به صورت هنری طوری عمل میکند که در حین نوشیدن، حس میکنید کمی از خاطرات مصرف شدهتان در حال بازیابی است.