نویسندهی عزیزی که قصد تایپ رمانت رو داری، کافیه که روی فرستادن موضوع کلیک کنی و اسم اثر، نویسنده و خلاصه رمانت رو به همراه ژانرش بنویسی و منتظر تایید توسط مدیر مربوطه باشی. لازم به ارسال مجدد تاپیک اثرت نیست.
عنوان: نبرد با اسپارتاکوس و گلادیاتور
نویسنده: زری
ژانر: تریلر، علمی-تخیلی، جنایی، فانتزی، عاشقانه
خلاصه:
جنگل و غار که در میان ابرهای سیاه و مههای مرموز گم شده، دروازهای دنیایی که سالها پیش از دست انسانها پنهان شده، نشانی موجودات افسانهای وحشتناکی بود که دشمنان انسانها بودند! هر درخت، هر سنگ و هر صدای جیرجیرک، رازهایی را در خود داشت که در طول قرنها هیچکس قادر به کشف آنها نبود. موجودات افسانهای که در دل جنگل و سایهها زندگی و از خون آتشین آسمانها تغذیه میکردند. در این دنیای چالشبرانگیز، جادو نه تنها توانایی تغییر واقعیتها، بلکه میتوانست سرنوشتها را نیز تغییر دهد. آیا موجودات افسانهای در نهایت دوستان انسانها خواهند شد یا یک تهدید بیپایان برای بشریت خواهند بود؟
«فصل دوم: شاهماران. پادشاه مارها و ملکه مارها.»
شاهماران روی تخت پادشاهی سلطنتیاش نشسته بود و تعداد بیشماری از مارها را دور خود احاطه کرده. اجزای صورت گرالت را از نظر گذراند. دو سر خود را به طرف دیگری چرخاند و تاجهایی که در هر سر داشت را تکانی داد و گفت:
- تا الان هیچکس داوطلب نشده که از اینجا بیرون بره و برای نجات جونش سکه و طلا یا گنج پیدا کنه.
گرالت نیمنگاهی گذرا به مارها انداخت. تنش به رعشه افتاد، زیرا جسم مارها به قدری بزرگ و سنگین شده بودند که به راحتی میتوانستند چندین انسان را چند لقمه کنند. شاهماران از روی تخت برخاست و رأس و مماس گرالت قرار گرفت و به ادامهی حرفش افزود:
- میتونی یه وعدهی دروغی بهشون بدی یا همشون رو از بین ببرم؟
گرالت کش و قوسی به تن خستهاش داد و یکییکی قلنج انگشتانش را شکست.
- با از بین بردن انسانها، گویا برگ برنده رو با دستهای خودت پاره کردی. در صورتی که تا الان برگ برنده دستت بوده و هر بار مچالهاش کردی؛ اما دلیل نمیشه که از بین رفته باشه یا پارهاش کرده باشی. پس با یکم صبر کردن، قطعاً میتونی انسانها رو توی مشتت بگیری و روی تختت بشینی و پادشاهی کنی.
شاهماران چند قدم برداشت تا پشت سر گرالت قرار گرفت. سرش را به گوش او نزدیک کرد. باری دیگر صدایش به وضوح بیش از پیش در چاهسار گوشش پیچید:
- ای کاش یه راهی هم وجود داشت که بهجای اینکه از بین ببرمت، تو رو توی مشتم بگیرم.
اخم ظریفی میان ابروان گرالت جا خوش کرد؛ اما جای اخم را به خنده داد و پس از تک خندهای، همزمان با برگرداندن سرش، روی پاشنهی پایش چرخید.
- با توی مشت گرفتن من، چی نصیبت میشه؟
انگار شادی یا یک نیرو و انرژی در رگهای شاهماران جاری شد. تک ابرویی بالا انداخت و روی تخت نشست.
- قدرت!
گرالت شمشیرش را قلاف کرد و جلوی شاهماران زانو زد.
- بلفرض که من رو از بین نبردی و توی مشتهات گرفتی، اگر من نماد قدرت هستم که به وسیلهی من بتونی یه کاری کنی که معجزهای برای مردم باشم، قطعاً من از سالیان قبل کنارت بودم و خواهم بود. اگر از طریق من قدرتی دریافت نکرده بودی که تعداد بیشماری از مردم هوبارت و ملبورن توی مشت تو نبودن و توی مشت من بودن، بیش از این قدرت میخوای؟
شاهماران خندید و گفت:
- هم تو و مردم و هم قدرت رو یهجا با هم میخوام. با این اوصاف، هنوز مردمهایی وجود دارن که با جرأت با مارهایی که من پرورش دادم جنگیدن و زخمیشون کردن. بهنظرت توی کارهات نقص وجود نداشته؟
گرالت لالهی گوشش را خاراند و صاف ایستاد، دستش را به پهلویش زد و پاسخ داد.
- علاقهات رو نسبت به تموم مارها میدونم، حتی در جریانم که بارها به حیوونهای آسیب دیده کمک کردی و چقدر برای درمان کردنشون مهارت داری؛ اما تو مخلوق مارهایی و اونها تو رو میپرستن و این دلیل منطقیای برای انسانها نیست که در برابر شما ایستادگی نکنن. هیچوقت نتونستی فاصلهات رو با انسانها حفظ کنی و با زندونی کردنشون هیچ چیزی جز عذاب نصیبت نشد، به همین خاطر ازت درخواست میکنم که اونها رو آزاد کنی، شاید اینطور راه درستی برای پرستش محیا بشه که تو ازش غافلی!
شاهماران اندکی فکر کرد و پس از اندکی سکوت، لب برچید.
- یعنی اگر من به انسانها کمک کنم، این امر باعث محبوبیت من میون مردم میشه؟
مقابل گرالت ایستاد و چشمان دلربایش را رأس چشمان او قرار داد و به ادامهی حرفش افزود.
- یه روز یه پسر جوون که مشخص بود شکارچیه و برای شکار به جنگل ملبورن اومده و در جستوجوی شکاره، خیلی اتفاقی وارد غار شد. وقتی که چشمهاش رو به طرف من چرخوند، ترس عجیبی توی چشمهاش و دلش موج زد؛ اما با قدم برداشتنش به طرفم، متوجه شدم که اون قصد داره با من صحبت کنه.
گرالت متعجب پرسید.
- خب! بعدش چه اتفاقی افتاد؟
- من ظاهری انسانی دارم، شاید فکر میکرد من یه موجود نیکوکار و خوبم؛ اما برخلاف این افکارش، من خیلی بخیل و بدجنسم و فقط میتونم به خودم خوبی کنم. نمیدونم چیشد که من دلم به رحم اومد و روی خیلی از درد و رنجهاش مرحم گذاشتم و از یه سری چیزها آگاهش کردم. اون یه پسر قوی و بیش از حد تصور جسور بود، طبق گفتههای خودش، بیشتر اوقات در جستوجوی خیلی چیزهاست. از من درخواست کرد تا دانش و رازهای نهفته توی درمان رو بیاموزه. من هم اون رو بابت این کارش تشویق کردم و شاید از نظر اون یه موجود عجیب بودم. اون هم برای من خیلی عجیب بود! درواقع قدرت توی دست کسایی هست که شجاعت جستوجو کردن دارن و ترسشون رو به زانو در میارن. از اون روز به بعد ندیدمش، بیش از هزاران مار فرستادم؛ اما پیداش نکردن. تنها انسانی بود که من هیچوقت نتونستم بهش صدمه بزنم، بلکه از جونش هم محافظت کردم.
گرالت لبخندی زد و با لحنی مهربان گفت:
- شاید این یه نماد و نشونه بوده که تو رو به سمت محبت کردن به انسانها و صلح فرا بخونه. شاید نزدیک شدن به تو تا حدودی متعجبت کرده باشه؛ اما قدرت و شجاعتش رو داشته و به همون اندازه هم شما براش متعجب بودی. چون نیمه انسان و نیمه ماری، میتونی بهجای دشمنی و جنگ کردن با انسانها، صلح رو برقرار کنی که همگی در کنار هم توی آرامش زندگی کنیم. شاید راز بقا صلح میون ما انسانها و شما مارها باشه.
شاهماران دستش را روی لباس بلندش کشید و تک ابرویی بالا انداخت.
- نمیتونم تضمین کنم که از امروز به بعد جون افرادت در امانه.
- علت این خصومت و دشمنی چیه؟
شاهماران کمان ابروانش را درهم کشید و گفت:
- یه راز بزرگه که دوست ندارم فاش بشه.
- تا الان کدوم رازت رو فاش کردم؟ مسلماً هیچکدوم.
شاهماران اطراف را از دید گذراند.
- اما این یه راز تا زمانی که زندهام توی قلبم میمونه.
گرالت چند قدم برداشت، سپس همزمان با برگرداندن سرش، روی پاشنهی پایش چرخید.
- اگر انسانها رو از بین ببری، انسانها هم تو رو از بین میبرن.
شاهماران سگرمههایش را درهم کشید و احساسات لگدمال شدهاش را در مشتش پر کرد و روی میز کوبید.
- گرالت! هیچکس به اندازه من قدرت نداره که بخواد من رو بکشه.
گرالت نیشخندی زد و زیر لب زمزمه کرد.
- اما من این قدرت رو دارم.
چند قدم برداشت، زمانی که از تونل خارج میشد، به ادامهی حرفش افزود.
- یه روز متوجه میشی که من دست راستت نیستم، من یه سلاح سردم که برای قطره به قطرهی خونت تشنهام. مردم بیگناه رو توی زندون حبس کردی؛ ولی منی که بار گناه روی دوشمه رو به عنوان عزیزترین کست آزاد گذاشتی، گویا خودت قصد داری که حکم مرگت رو صادر کنی شاهماران!
گرالت به نزدیکی تونل که رسید، جسمهای آغشته به خون هیولاها را که از دید گذراند، متوجهی حضور دومینیکا و دیگر افراد شد. به سرعت قدم برداشت و مردمک چشمانش را اطراف جنگل چرخاند؛ اما خبری از آنها نبود. زبانش را روی لبان خشکیدهاش کشید و چنگی به موهای مجعدش زد. دومینیکا از لابهلای درختان بیرون آمد و با صدایی نسبتاً بشاش گفت:
- پدر!
گرالت به طرف صدا چرخید و زمانی که چشمش با دومینیکا افتاد، هم نگران شد و هم از طرفی دیگر خوشحال. به طرف او قدم برداشت و دست زمخت و پرزورش را روی بازوی او قرار داد، سپس به طرف خود کشید و او را به یک پناهگاه برد که مبادا شاهماران یا مابقی مارها از حضور او مطلع شوند.
- برای چی جلوی درب تونل صدام میزنی؟ ممکنه کسی ببینه و نقشهمون نقشه بر آب بشه دختر!
- خیلیخب فهمیدم. بگو ببینم نتیجه صحبت کردن با اون ملعون به کجاها رسید؟
گرالت بازدم عمیقش را از پرهی بینیاش بیرون فرستاد و با حسی که سرشار از ناامیدی بود، پاسخ داد.
- متأسفانه به نتیجهی مطلوبم نرسیدم؛ اما دارم یه نقشه خوب میکشم که انسانها رو نجات بدم.
- چه نقشهای پدر؟
- باید کمکم کنید که غذا پیدا کنم. اگر میوه هم باشه تا حدودی شکمشون رو سیر میکنه که لااقل توان فرار کردن داشته باشن. نیاز به پیدا کردن سلاح سرد نیست، چون خودم تعداد بیشماری سلاح یهجا مخفی کردم.
دومینیکا لبانش را به داخل دهانش فرو برد و پس از اندکی مکث گفت:
- بهت کمک میکنم؛ اما این وقت شب نمیتونم و خستمه.
- یه مخفیگاه همین نزدیکیها هست که میتونید امشب رو استراحت کنید؛ اما فردا تا خودم به مخفیگاه نیومدم، هیچکدومتون از اونجا خارج نشید.
- پدر! پس خودت کجا میمونی؟
- تونل کنار شاهماران.
دومینیکا نفس عمیقی کشید و گفت:
- این که یه زن نیکوکار بود، چطور تبدیل به یه شیطان صفت شد؟
- متأسفانه رازش رو بهم نمیگه؛ اما به زودی متوجه میشم و یه راه چاره پیدا میکنیم.
- اگر بهت صدمه زد چی؟ بعد از مرگ مامان تنها دلخوشی من تو شدی.
گرالت با دستانش صورت دومینیکا را قاب گرفت و با لبخند پاسخ داد.
- هرگز به من صدمه نمیزنه، علتش رو نمیدونم؛ اما اینجور که مشخصه با حضور من قدرت میگیره.
- این یه توطئهست پدر!
گرالت سر دومینیکا را بوسید و او را در آغوش گرفت.
- تو به این چیزها فکر نکن. پدرت همیشه مواظب خودش هست. امشب رو استراحت کن که فردا خیلی کار داریم.
دومینیکا سیب سرخ را از کول پشتیاش خارج کرد و به طرف گرالت گرفت، سپس لب برچید.
- همیشه مامانم برات سیب قرمز میآورد، میگفت خیلی دوست داری. من هم ترجیح دادم بدمش به تو چون مطمئناً از خوردنش سیر نمیشی.
گرالت با ولعی تمام گاز کوچکی از سیب زد و با دهان پر گفت:
- اوم! قطعاً همینطوره.
دومینیکا خندید و مردمک چشمانش را در جزئیات صورت پدرش چرخاند. گرالت چند قدم برداشت.
- خیلیخب بذار از غار چندتا مشعل بیارم که بتونیم به راحتی مسیر رو پیدا کنیم.
- من هم بیام؟
- اوه نه! همینجا منتظرم بمون.
دومینیکا به حرف پدرش اعتنایی نکرد و به تونل نزدیک شد. یکی از مشعلها را برداشت و به آرامی قدم از قدم برداشت؛ اما صدای هولناکی که درون تونل میپیچید، گوشش را خراش داد. زمانی که سرش را برگرداند، یکی از هیولاها از جای برخاست و شمشیرش را برداشت و به طرف دومینیکا هجوم برد. دومینیکا که متوجهی این موضوع شد، شمشیرش را از غلاف بیرون کشید و با او مبارزه کرد. گرالت در حینی که دو مشعل در دست داشت، با صدای شمشیر ترس درون تنش رخنه بست و به سرعت دوید. زمانی که دومینیکا را دید که با هیولایی غول پیکر به مبارزه پرداخته است، مشعل از دستانش افتاد و شمشیرش را از غلاف بیرون کشید و دوید. زمانی که مقابل هیولا قرار گرفت، سرش را از تنش جدا کرد و شمشیرش را رها کرد، سپس کمان ابروانش را درهم کشید و از لای دندانهای کلید شدهاش غرید.
- مگه نگفتم دورتر از تونل منتظرم باش تا بیام، پس چرا حرف پدرت رو پشت گوش انداختی و وارد تونل شدی؟
پس از این حرفش، دستش را روی مچ دست دومینیکا گذاشت و به اجبار و کشانکشان او را به بیرون از تونل برد.
- اگر اینبار بخوای روی حرفم حرفی بزنی یا بدون اینکه اطلاع داشته باشم کار اشتباه یا احمقانهای انجام بدی، نمیتونم باهات مهربون رفتار کنم.
سپس وارد تونل شد. دومینیکا روی زمین خاکی نشست و به تنهی درخت تنومند تکیه داد. نیشخندی زد و زیر لب گفت:
- از زمانی که زیر سلطهی شاهماران زندگی میکنی، از خودش بدتر شدی پدر! امیدوارم خود واقعیت رو پیدا کنی تا مجبور نشی تا این حد بیرحم و ظالم باشی. از کجا معلوم؟ شاید قتل مادرم هم زیر سر این موجود بیرحم باشه که مشخص نیست سر چه موضوعی از یه زن نیکوکار تبدیل به فرد خبیثی شده.
گرالت برای مهار کردن خشمش اندکی مکث کرد، سپس مشعلها را برداشت و از تونل خارج شد. چشمانش را بهم فشرد و نفسش را در سینهاش حبس کرد. دومینیکا مردمک چشمانش را روی اندام پدرش به چرخش در آورد، زمانی که اجزای صورتش را از دید گذراند، چشم غرهای نثارش کرد و با یک حرکت از جای برخاست، لباس خاکیاش را تکاند.
- جایی که باید بریم کجاست؟
- سمت جنگل.
- کدوم جنگل؟
گرالت یکی از مشعلها را به طرف دومینیکا گرفت و گفت.
- جنگل داینتری.
- اون که خیلی دوره.
- ولی امنه!
دومینیکا خندید و نگاه سراپا تمسخرش را به او داد.
- ولی مسیرش خطرناکه.
- پس کجا بمونید؟
- بهنظرم غار و رودخونهی مارگارت هم نزدیکه و هم امن.
گرالت تک خندهای کرد و زبانش را روی لبان خشکیدهاش کشید.
- شوخیت گرفته؟ توی همچین شرایطی هم دنبال جای شیکی؟
- اوه نه پدر! اصلاً. شما گفتی یه جای امن، من هم نظرم رو مطرح کردم.
- مطرح نکن دومینیکا! همون جنگل داینتری بهتره.
حرکت پای دومینیکا از حرکت باز ایستاد و از شدت عصبانیت دستانش مشت شد.
- خیلیخب پس خودت برو.
گرالت که از دومینیکا دور شده بود، روی پاشنهی پایش چرخید و به سرعت به طرفش قدم برداشت. زمانی که مقابلش قرار گرفت، نگاهی گذرا در جزئیات صورت او انداخت.
- جز این راهی نداری!
اسپارتاکوس از میان درختان تنومند بیرون آمد و اطراف را از دید گذراند و چشمش به دومینیکا و گرالت که افتاد، با صدای بشاشی گفت.
- هی دومینیکا!
گرالت رویش را برگرداند و دومینیکا هم چند قدم به طرف اسپارتاکوس برداشت.
- صدام زدی؟
اسپارتاکوس مردمک چشمانش را رأس و مماس چشمان آتشبار دومینیکا قرار داد.
- پدرت تونست شاه ماران رو راضی به آزاد کردن انسانها بکنه؟
- نه متأسفانه.
اسپارتاکوس پوزخندی زد و با بالا انداختن ابروان مشکیرنگش خشمگین و نیشآلود، گفت:
- شب رو کجا میمونیم؟
گرالت مقابل اسپارتاکوس ایستاد.
- بهتره این سؤال رو از من بپرسی چون جوابش پیش منه. جنگل داینتری بهترین مکان برای شماست. لااقل میدونم که جونتون در امانه.
برق سرزنش شدیدی در چشمان دومینیکا موج زد؛ اما با این حال ماسک بیتفاوتی را روی صورتش کشید و راه جنگل را در پیش گرفت. صدای پدرش به وضوح بیش از پیش در گوش دومینیکا پیچید.
- بقیه بچهها کجا هستند؟
- همین اطراف استراحت میکردند.
- اوه! استراحت توی همچین شرایطی؟ فکر میکنم فرار بهترین گزینه بود.
- اما فرار گزینهی اونها نبود.
گرالت خندید، سپس صدایش به خشونت گرائید.
- ولی مجبورن که تموم گزینهها رو حذف کنن و فعلاً گزینهی فرار رو انتخاب کنن.
- تصمیم بهجا و درستیه!
دومینیکا دوستانش را که زیر درخت خوابیده بودند را از دید گذراند و با صدایی رسا گفت.
- استراحت کافیه!
آرنولد چشمانش که نه خواب بود و نه بیدار را گشود و دستش را در برابر نور ماه سپر کرد و با صدای آرامی لب برچید.
- ساعت چنده؟
- خیلی دیر وقته، باید به طرف جنگل حرکت کنیم.
آرنولد متعجبانه پرسید.
- جنگل! کدوم جنگل؟
- جنگل داینتری.
آرنولد روی پاشنهی پایش ایستاد و گاز کوچکی به سیب قرمز زد.
- پس من میرم مابقی بچهها رو باخبر کنم.
- خیلیخب عجله کن.
گرالت و اسپارتاکوس همزمان با هم قدم برداشتند. اسپارتاکوس پشت سر دومینیکا صاف ایستاد و دستش را به پهلویش زد.
- میدونم که از پدرت عصبیای؛ اما اون... .
دومینیکا رویش را برگرداند و کمان ابروانش را درهم کشید.
- بهتره که حرفت رو کامل نکنی.
- چرا؟ چون شناخت کاملی نسبت به تو و پدرت ندارم؟
دومینیکا چند قدم برداشت و به ماه خیره شد.
- این یکی از دلیلهاشه.
- پس دلیلهای بیشتری وجود داره که نمیدونستم.
دومینیکا از کول پشتیاش قمقمهاش را بیرون آورد.
- قرار هم نیست بدونی.
- اگر قرار بود بدونم یا کنجکاو بودم، تا الان در جستوجوی دلایل کافی بودم.
آرنولد به همراه مابقی افراد به سرعت خودشان را به دومینیکا و اسپارتاکوس و گرالت رساندند، البته گرالت گوشهای نشسته و به آسمان بیکران که لباس سیاهرنگی به تن داشت خیره شده بود. آرنولد خطاب به دومینیکا گفت.
- خوبی؟
دومینیکا سرش را به طرف صورت آرنولد کج کرد و هر دو دستش را بالا برد.
- عالیم!
- اینطور به نظر نمیاد.
- اما باید بیاد، چون من عادت ندارم سگرمههام رو توی هم بکشم.
دومینیکا لبانش را به داخل دهانش کشید و خطاب به دوستانش گفت.
- خیلیخب باید بریم.
لئو و آنشرلی و آندرومدا یک صدا گفتند.
- کجا؟
- جنگل داینتری.
دومینیکا جلوتر از همه حتی پدرش گرالت، به سمت جنگل داینتری قدم برداشت؛ اما آنشرلی و لئو و آندرومدا به تنهی درختان تکیه داده و مشغول تکاپو بودند. گرالت که میدانست دومینیکا از دست او خشمگین شده، از روی زمین برخاست و باتوجه به قدمهای استوار گرالت و قدمهای کوتاه دومینیکا، همگی توانستند در زمان مناسبی خودشان را به آن دو برسانند. تنها کسی که سکوت کرده بود و چیزی نمیگفت، دومینیکا بود. گرالت خطاب به آرنولد گفت:
- خاطرهی خوشی از این سیب قرمزی که توی دستته ندارم.
دومینیکا با شنیدن چنین حرفی از زبان پدرش، کمان ابروانش را درهم کشید و نیشخندی زد. به محض نزدیک شدن گرالت لب زد:
- بهتره خاطرهی خوشی از شاه ماران نداشته باشی، چون اون باعث و بانی خیلی از اتفاقهاست.
گرالت خندید و جزئیات صورت آرنولد را از دید گذراند و به ادامهی حرفش افزود.
- هیچوقت یه انسان بیدلیل از هیچ چیزی متنفر نمیشه، شاید دلیلش برای اطرافیانش تا حدی که باید، قابل هضم نباشه؛ ولی همین که خودت توی اون مسیر به سختی قدم برداشته باشی، میدونی لااقل برای خودت قابل درکه که چرا نسبت به یه انسان یا از یه خوراکی حس تنفر پیدا کردم.
آرنولد به سیب قرمز که میان انگشتانش بود خیره شد و گفت:
- باید بپذیری که نمیتونی از طرف هر کسی درک بشی، همین موضوع خودش یه دلیل برای هضم کردن تموم حسهاست.
- ولی گاهی نیاز داری که درک بشی آرنولد، نشی گویا اینطوریه که جای امیدت رو با ناامیدی عوض کردن و این نمیتونه اون حسی که نیاز داری و بهت برگردونه.
آرنولد با حرفهای گرالت به این نتیجه رسید که با درک نشدنش توسط دومینیکا، آزرده خاطر شده است و اینگونه احساساتش را به او بیابان میکند؛ ولی تا جایی که دومینیکا را میشناسد، او یک انسان با درک و شعور است که برخلاف پدرش، نمیتواند نسبت به احساسات و جان مردم، بیاهمیت باشد، البته گرالت خودخواه نبود؛ اما اولویت اولش خودش و پس از آن دو دخترانش بود.
دومینیکا کنار اسپارتاکوس ایستاد و به نیمرخ او خیره شد.
- تو هم مثل من آشفته حالی، اتفاقی افتاده؟
اسپارتاکوس تک خندهای کرد و گفت:
- شرایط فعلی ما جوریه که اگر آشفته حال نباشیم و بیخیال باشیم و بخندیم، لقب دیوونه میگیریم. آیا جز آشفته حالی یا استرس چیزی نصیبمون میشه؟
دومینیکا هیچگاه ناامید نمیشد، پس برخلاف افکار منفی اسپارتاکوس گفت:
- من هیچوقت ناامید نشدم چون باور دارم که باید در برابر سختیها مقاومت کرد و ایستاد. ما خودمون نخواستیم وارد میدون جنگ یا چالش بشیم؛ اما حالا که زندگی ما رو وارد این چالش کرد، باید با امیدوار و قوی بودنمون اثبات کنیم که میتونیم حریفمون رو به زانو در بیاریم. در اصل برای این بهدنیا اومدیم که ثابت کنیم ما جنگجوایم و برای مشکلات سر خم نمیکنیم بلکه با پیروز شدنمون، سربلند میشیم.
اسپارتاکوس زبانش را روی لبان خشکیدهاش کشید.
- پس برای لحظهای آرامش، باید سالیانسال جنگید. چرا؟ چون آرامش یه پتانسیل ارزشمند هست که ممکنه نصیب هر کسی نشه و اگر نصیب ما شد، پس یعنی ما جنگجو و مقاوم بودیم که برای به دست آوردنش ترجیح دادیم بجنگیم تا پیروز و سربلند شیم نه سر خم کنیم و بدون آرامش بمیریم.
- درست همینطور که گفتی هست، من اگر اینجام برای اینه که با خیلیها جنگیدم. شاید به آرامش نسبیم نرسیدم؛ اما جونم بهم بخشیده شد و این برمیگرده به شجاعت خودم.
آندرومدا با قرار گرفتن در کنار دومینیکا، به مکالمهی بینشان پیوست و نظر خود را مطرح کرد.
- افراد قوی و جنگجو برای خواسته و هدفهاشون میجنگن، حتی به قیمت جونشون هم که شده؛ ولی تا پیروز نشن دست برنمیدارن، گاهی پیروزی نشونهی آرامشه. حتی افرادی هستند که دوست دارن برای اهدافشون بجنگن؛ اما ضعیفن و ترجیح میدن تسلیم شن و شکست رو بپذیرن؛ اما از جونشون نگذرن که آرامش نصیبشون هم نمیشه.
گرالت خطاب به دومینیکا و اسپارتاکوس و آندرومدا گفت:
- مسیر رو دارید اشتباه میرید، برگردید.
آندرومدا و اسپارتاکوس روی پاشنهی پایشان چرخیدند؛ اما دومینیکا بدون اینکه به حرف پدرش اهمیتی بدهد، چند قدم برداشت. وندیگو «هیولایی آدمخوار» از روی یکی از شاخههای درختان پایین آمد و روی تن دومینیکا رخنه بست. گرالت تا متوجهی این موضوع شد، شمشیرش را از غلاف بیرون کشید و به سرعت دوید. سر وندیگو را از تنش جدا کرد. اسپارتاکوس با نگرانی به طرف گرالت و دومینیکا قدم برداشت. گرالت به صورت زخمی و آغشته به خون دومینیکا خیره شد و گفت:
- دخترم! چشمهات رو باز کن.
گرالت جسم بیجان دومینیکا را در آغوش کشید. آندرومدا در حینی که قدم برمیداشت، متوجهی مه اسیدی شد و با صدای بشاشی لب برچید.
- مه اسیدی! باید سریعاً پناه بگیریم، وگرنه مه اسیدی ما رو از بین میبره.
گرالت به سرعت دوید، در حین دویدنش خطاب به بقیه گفت:
- اینجا یه غار هست که میتونیم پناه بگیریم.
همگی وارد غار شدند. اسپارتاکوس به طرف گرالت قدم برداشت و گفت:
- حال دومینیکا خوبه؟
- نه، وندیگو به اون آسیب زده، نزدیکیهای این جنگل یه گیاه هست که میتونم از این طریق زخمهاش رو درمون کنم.
اسپارتاکوس زبانش را روی لبانش کشید و سری تکان داد.
- خیلیخب پس من میرم دنبال اون گیاه بگردم.
گرالت دست زمختش را دور مچ دست اسپارتاکوس حلقه کرد و گفت:
- نه! تو نمیتونی بری.
- چرا؟ میترسی گیاه اشتباهی بیارم که باعث مرگ... .
گرالت به او مجال اینکه به حرفش ادامه دهد و کاملش کند نداد؛ اما خودش در برابر این سؤال اسپارتاکوس اینگونه پاسخ داد.
- متأسفانه مه اسیدی توی هوا پخش شده و اگر تو از این غار بیرون بری، باعث مرگت میشه. وندیگو: این هیولا برای گذر از زمستانهای سخت، از گوشت بدن انسانها تغذیه میکنند.
مه اسیدی: نوعی آلودگی هوایی است که در آن ذرات معلق در اتمسفر، حاوی ترکیبات اسیدی هستند. این ذرات معمولاً از واکنش گازهای آلاینده مانند دیاکسید گوگرد و اکسیدهای نیتروژن با بخار آب در اتمسفر ایجاد میشوند. مه اسیدی به عنوان قسمتی از باران اسیدی شناخته میشود.
اسپارتاکوس کنار گرالت نشست و گفت:
- میشه راجع به وندیگو و مه اسیدی بیشتر توضیح بدی؟
- وندیگو یه هیولای آدمخوار هست که برای گذر از زمستون سخت، از گوشت بدن انسان تغذیه میکنه. یکی از موجودهای وحشتناک شاه ماران هست که اونها رو از کشور آمریکا به استرالیا آورده.
آرنولد در قسمتی که جای خالیای در نزدیکی گرالت قرار داشت، نشست و کنجکاوانه پرسید.
- معنی اسمش چیه؟
- روح شروری که انسانها رو میبلعه. یا به عبارتی دیگه، آدمخوار.
لئو چنگی به موهایش زد و پرسید.
- شاه ماران در چه مواقعی این موجودهای وحشتناک رو از تونل آزاد میکنه که وارد جنگلها بشن؟
گرالت شقیقهاش را ماساژ داد.
- زمانی که از انسانها خشمگین باشه، امروز از حرفهای من ناراحت شد به همین خاطر خیلی از موجودات وحشتناک رو از زندان آزاد کرده که اگر انسانی دیدن، اون رو از بین ببرن. درواقع به این نوع موجودها گرسنگی میده که با بیرحمی به دنبال شکارشون برن.
اسپارتاکوس بهقدری خستهاش شده بود که قادر به تکان خوردن یا جنبیدن نبود. رگهای گردنش متورم و دندانهایش را به هم فشرد.
- پس دومینیکا شانس آورد که از دست این موجود نجات پیدا کرد. دومینیکا به سختی چشمانش را گشود و با تمام قوا نام پدرش را فریاد کشید.
- پدر!
صدایش در درون غار پیچید و خشم نهفته در صدایش آشکار شد.
- پدر... از... از این... اینجا... ب... برو.
گرالت سرش را اطراف چرخاند تا آمد چیزی بگوید، اسپارتاکوس لب زد.
- دومینیکا! دیوونه شدی؟ مه اسیدی باعث مرگ پدرت میشه.
دومینیکا لحظهای فکر کرد و پس از اندکی سکوت، گفت:
- مه اسیدی؟!
- آره.
اسپارتاکوس از کول پشتیاش تکه دستمالی برداشت و روی زخم دومینیکا گذاشت تا از خونریزی جلوگیری کند. گرالت اخمهایش را درهم کشید و گفت:
- وقتی دخترم حال جسمیش خوب نیست، نمیتونم دست روی دست بذارم، من میرم تا اون گیاه رو پیدا نکنم، برنمیگردم.
آندرومدا با یک حرکت از روی زمین سرد برخاست و خطاب به پدرش گفت:
- پدر! من هم باهات میام.
گرالت روی پاشنهی پایش چرخید تا چشمان آتشبارش مقابل چشمان آغشته به اشک او قرار گرفت.
- نیازی نیست، تو مواظب خواهرت باش.
اسپارتاکوس با لحنی غمگین، به تبعیت از آندرومدا لب برچید.
- من کنار دومینیکا هستم.
دست گرالت از شدت خشم مشت شد و صدایش به خشونت گرائید.
- همین که گفتم!
آندرومدا بازدم عمیقش را از پرهی بینیاش بیرون فرستاد و کنار لئو نشست. نوری از غار ساطع شد و فضای نیمه تاریک را روشن کرد. دومینیکا مردمک چشمانش را در اجزای صورت اسپارتاکوس چرخاند تا چهرهی او را به خوبی بیابد، البته با پنهان شدن نور، نتوانست چهرهی اسپارتاکوس را واضح ببیند؛ ولی چون آفتاب غروب نکرده بود، تا حدی موفق شد که اجزای صورتش را از دید بگذراند. آنشرلی با قاطعیت خطاب به آندرومدا گفت:
- تا کی باید توی این غار بمونیم؟ هوا به شدت سرده تنم بیش از این نمیتونه دمای سرد رو تحمل کنه.
- تا پدرم گیاه رو پیدا کنه و برگرده، طول میکشه و هوا تاریک میشه، پس مجبوریم امشب تا صبح رو همینجا بمونیم تا پدرم یه جای امن برامون پیدا کنه.
لئو کت چرمش را از تنش بیرون آورد و روی شانهی لرزیدهی آنشرلی انداخت و با لحنی مهربان به زحمت لبانش را گشود.
- امیدوارم این لباس بتونه تا حدی سرما رو ازت دور نگه داره.
- پس خودت چی؟
لئو خندید و شانهای بالا انداخت.
- اوه بیخیال آنشرلی! من سردم نیست.
آنشرلی ع×ر×ق روی پیشانیاش را پاک کرد و نگاه سراپا تمسخرش را به اندام و چهرهی لئو داد.
- من هم باور کردم.
آندرومدا چشمانش را در حدقه چرخاند و با خشم به آنشرلی خیره شد. با دیدن صحنهای که هر دو میخندیدند، خشم در وجودش شعلهور شد و سرش را به طرفی دیگر برگرداند. آرنولد که متوجهی خشم آندرومدا شده بود، از جای برخاست و خطاب به او گفت:
- میشه یکم حرف بزنیم؟
آندرومدا با بیحوصلگی و کلافگی لب برچید.
- درمورد؟
- اگر امکانش وجود داره تنهایی حرف بزنیم.
آندرومدا سر تکان داد و از روی زمین برخاست.
در حینی که قدم برمیداشتند، آرنولد قولنج انگشتانش را شکست و پس از اندکی سکوت، گفت:
- از چی ناراحتی؟
- ناراحت نیستم، نگران خواهرمم.
آرنولد نیشخندی زد و ادامه داد.
- ولی نگرانیهای تو برای خواهرت نیست، چون نگاههای عصبیت رو نسبت به اون دو نفر به خوبی دیدم و حس کردم.
آندرومدا خندید و با لحنی تمسخر آمیز گفت:
- کدوم دو نه نفر؟
- لئو و آنشرلی.
- شاید دلیلش برای پرحرفیهاشون و تا این حد خودخواهن، بوده.
صدای فریاد و جیغ تعدادی از افراد باعث شد همهی آنها نگران شوند. آرنولد خطاب به آندرومدا پرسید.
- توهم صدای جیغ رو شنیدی؟
- آره.
- بریم ببینیم چهخبر شده.
آندرومدا مچ دست آرنولد را گرفت. مردمک چشمان آرنولد روی انگشتان ظریف او که روی مچ دستش حلقه شده بود، به چرخش درآمد، سپس پرسید.
- چرا؟ شاید موجودهای وحشتناک قصد دارن بهشون صدمه بزنن، پس ما باید به اونها کمک کنیم.
آنشرلی و لئو به تبعیت از آرنولد، گفتند:
- حق با آرنولد هست.
آندرومدا نگاهی گذرا به جزئیات صورت آنها کرد.
- خیلیخب شما همینجا منتظر باشید تا من برم و برگردم.
آندرومدا هنوز چند قدمی برنداشته بود که آرنولد با صدای بشاشی لب برچید.
- آندرومدا صبر کن! تو نمیتونی تنها بری شاید این یه دسیسه چینی از طرف شاهماران باشه که به وسیله انسانها بتونه ما رو توی دام بندازه.
اسپارتاکوس به سختی از جای برخاست و رأس و مماس آرنولد قرار گفت.
- اوکیه پسر! من همراهش میرم نترسید.
آرنولد سری تکان داد و گفت:
- مواظب باشید.
اسپارتاکوس سری تکان داد و به سختی از غار بیرون رفت. مدت زیادی نگذشته بود؛ اما خورشید غروب کرده و جای خودش را به گوی نورانی داده، با این وجود تاریکی بر همهجا سایه افکنده بود و سوز شدید و عمیقی دمیدن گرفت. اسپارتاکوس با صدای نسبتاً بشاشی گفت:
- آندرومدا!
آندرومدا که فاصلهی زیادی با اسپارتاکوس نداشت و به تنه درخت تکیه داده بود، روی پاشنهی پایش چرخید و مشعل را بالا گرفت و به طرف صدای اسپارتاکوس قدم برداشت.
- مگه نگفتم توی غار منتظرم بمونید؟
- آندرومدا! توی همچین شرایطی نمیتونم ترکت کنم.
آندرومدا نیشخندی زد و سگرمههایش را درهم کشید.
- به پدرم گفتی که مراقب دومینیکا هستی؛ اما ظاهراً منظورت تنها دومینیکا نبوده، من هم بودم.
- نه اینطوری نیست؛ ولی ما اینجا هستیم که به هم کمک کنیم.
آندرومدا چند قدم برداشت و سرش را کج کرد.
- ولی من به کمک هیچکس نیاز ندارم، به خصوص تو!
- تا این حد به خودت مطمئن نباش، چون هر چقدر هم جنگجو باشی، یکی هست که رو دستت بزنه.
اسپارتاکوس در حالی که به تندی قدم برمیداشت و راهی که آندرومدا میرفت را در پیش گرفته بود، پایش به سنگی گیر کرد و پخش زمین شد. صدای زمین خوردن اسپارتاکوس به وضوح بیش از پیش در چاهسار گوش او پیچید. قصد داشت او را به حال خود رها کند؛ اما یاد حرف پدرش افتاد.
- هر زمان یکی زمین خورد، دستش رو بگیر، حتی اگر اون دشمنت باشه. قبل اینکه اون رو دشمن خودت بدونی، یادت بیاد چقدر اون تو رو زمین زد و تو بهسختی بلند شدی. گاهی برای به زانو درآوردن حریفت زوده، پس باید خودت رو خوب جلوه بدی که جذبت بشه، وقتی اعتماد کرد، ضربت رو بزن. اونوقته که تو یه جنگجوی واقعیای.
آندرومدا روی پاشنهی پایش چرخید و به سرعت خودش را به اسپارتاکوس رساند. به او که روی شکمش افتاده بود چشم دوخت و دست راستش را به طرف او دراز کرد تا کمکش کند از روی زمین بلند شود.
- دستم رو بگیر بلند شو.
اسپارتاکوس بلند قهقهه زد.
- ما به کمک کردن هم نیاز نداریم.
- ولی تو نیاز داری؛ دستم رو بگیر و بلندشو، وگرنه میمیری.
اسپارتاکوس چند مرتبه تلاش کرد بلند شود، اما نتوانست و دست آندرومدا را گرفت و به سختی بلند شد. بهقدری پایش درد میکرد که نمیتوانست روی زمین بند بماند؛ اما به زحمت لبانش را گشود.
- مرگ حق همهست؛ اما تا دشمنهام رو نکشم نمیمیرم.
- تو قدرت این رو نداری که پیشبینی کنی کی میمیری، پس هر چه زودتر برای از بین بردن دشمنهات اقدام کن.
اسپارتاکوس تک ابرویی بالا انداخت و با تحکم گفت:
- شاید من هم دارم همین کار رو انجام میدم، منتها بیسروصدا نه همه جا جار بزنم که دشمنم زودتر وارد عمل ضربه زدن بشه.
آندرومدا چند قدم به جلو برداشت و به مسیری که ناهموار بود، خیره شد. با اینکه هوش و حواسش سمت حرفهای اسپارتاکوس بود، متوجه شد که شاید منظور او از دشمن و ضربه زدن، خودش و خواهر و پدرش بود؛ اما چیزی که باعث شک و تردید آندرومدا شده، این است که اگر اسپارتاکوس سر از حقایق در آورده بود، هرگز سکوت نمیکرد و اولین ضربهاش را میزد، پس زمان موعود فرا نرسیده و اسپارتاکوس متوجهی حقایق نشده است؛ ولی با این اوصاف، میدانست که اسپارتاکوس حریف باهوشیست، دست کم آوازهاش را از این زبان و آن زبان شنیده و این قضایا را به اثبات رسانیده بود، پس نمیتوانست به راحتی از رازهای او سر در بیاورد، یا به اولین ضربهاش فکر کند، عمل که جای خود را داشت. اسپارتاکوس نگاهش را بالا کشید و به آسمان که لباسی سیاهرنگ به تن داشت، زل زد.
- بهقدری توی فکرهات پرسه زدی که فکر میکنم فراموش کردی برای چی توی این جنگلی!
آندرومدا نیشخندی زد و بیآنکه سرش را برگرداند که اجزای صورت اسپارتاکوس را برای بار هزارم تماشا کند، به تمسخر شانهای بالا انداخت و جملاتش را محکم ادا کرد.
- هدفم مشخصه، همراهم باعث شده راه گم کنم.
اسپارتاکوس لب باز کرد که چیزی بگوید؛ اما با دیدن دختر و پسر جوانی که آغشته به خون بودند و دست خونآلودشان را به طرف اسپارتاکوس و آندرومدا دراز کرده بودند، از شدت ترس بدنش شروع به لرزیدن کرد و صدایش با لرزش و ترس گرائید.
- آندرو... آندرومدا... چه... چه
آندرومدا به سرعت روی پاشنهی پایش چرخید و خطاب به او گفت:
- باید بهشون کمک کنیم.
لئو به همراه آرنولد که هر دو صدای آندرومدا و اسپارتاکوس را شنیده بودند به طرفشان قدم برداشتند، آنها که تماشاگر این دو جوان بودند، هین کشداری از گلویشان خارج شد؛ اما تنها کسی که بعد از اسپارتاکوس از شدت ترسیدن میلرزید، لئو بود که اینگونه واکنش نشان داد.
- اوه خدای من! اینجا رو ببین!
سپس دستش را روی لب خشکیدهاش قرار داد. آندرومدا کمان ابروانش را درهم کشید و صدایش به خشونت گرائید.
- بجنبید! باید کمکم کنید که این دو نفر رو از روی زمین بلند کنیم و به غار ببریم، خون زیادی از دست دادن که ممکنه بمیرن.
لئو و آرنولد با ترس چند قدم کوتاه برداشتند، اسپارتاکوس اطراف را از دید گذراند، هر چه میگذشت، صداهای عجیب بیشتر در چاهسار گوشش میپیچید. زمانی که آنها را از دید گذراند، جسم سنگین پسر و دختر جوانی دید که روی دوششان بود. اسپارتاکوس جسم سنگین دختر جوان را به دوش کشید و با صدایی که سعی داشت به سرعت قدم بردارد، به سختی لبانش را گشود.
- میشه... میشه بدونم... بدونم چه... چه اتفاقی براشون... براشون افتاده؟
آندرومدا اخم ظریفی روی پیشانی چین خوردهاش نشاند و در فاصلهای ناچیز کنار لئو ایستاد و گفت:
- عجله کن لئو! نبضشون رو چک کردم خیلی ضعیف میزنه، میدونی که ما به حضور این دو نفر به شدت نیاز داریم، پس وقت تلف نکن!
لئو سری تکان داد و به نیمرخ پسر جوان که چشمانش نیمهباز بود، چشم دوخت و لبخندی زد.
- جونت رو نجات میدم جوون! فقط قوی باش و چشمهات رو نبند.
آرنولد خشمگین شد و صدایش را بالا برد.
- بهجای قوت قلب دادن، عجله کن! اگر اتفاقی براشون رخ بده، تو باعث مرگشون میشی نه کسایی که به این دو نفر آسیب جانی زدند.
لئو به خوبی میدانست که زمان جنگ و جدل نیست، بلکه زمانیست که جان این دو جوان را نجات دهد، زیرا دربهدر در پی کسانی بودند که بتوانند به کمک آنها در مقابل دشمنانشان ایستادگی کند که هم جان همنوعانشان و هم خاک کشورشان را از آنها پس بگیرند، پس به حرفهای منفی آرنولد توجهای نکرد؛ اما به سرعت قدم برداشت. آندرومدا خطاب به آرنولد گفت:
- کی کنار خواهرمه؟
- آنشرلی.
دانههای ریز ع×ر×ق روی پیشانی اسپارتاکوس نشسته بود و چشمهی درد در مردمک چشمان نافذ و لرزانش، میجوشید. یک خشم بیپایان از عواقب کار دشمنان و کسانی که اینگونه به جوانان و پیر ان که بیگناه هستند، ظلم و ستم میکنند. آندرومدا به نزدیکی اسپارتاکوس که رسید، سرش را بالا برد و به چشمان پریشان و غضبناک او که اندوه سرتاسر چهرهی دلربایش را گرفته بود، خیره شد. ع×ر×ق از گونههای استخوانی اسپارتاکوس چکید و روی گردنش افتاد. اینها احساسات لگدمال شدهی پسر جوانی بود که از چشمان دختری که نمیدانست رفتارهایش با او اشتباه است، یا درست، دور نمانده بود، بلکه او را مجذوب کرده تا چشم از او برندارد. با وجود اینکه درد خفیفی در زیر پوست خودش جوانه میزد؛ اما گویا این درد را به گذر زمان سپرده بود که در زمان مناسبی به دنبال مرحم و درمان بگردد؛ ولی در جستوجوی این بود که بداند درد قلب زخم خوردهی اسپارتاکوس چیست، گرچه تا به حال متوجهی تعدادی از دردهای کهنهی او شده بود، ولی اینها کفاف نمیکردند و دوست داشت تمام رازهایش را بداند، شاید برای مرحم شدن، یا برای ضربه زدن. شاید اگر صدای لئو چنگ به افکار او نمیزد، تا چند ساعت دیگر، در این شرایطِ بلاتکلیفی باقی میماند. اسپارتاکوس شانهی پهنش را بالا انداخت و جسم نیمه سنگین دختر جوان را در نزدیکی غار گذاشت و خطاب به آندرومدا گفت:
- کسی اینجا پرستار نیست که حال این دو نفر رو خوب کنه، فکری توی سرت داری؟
آندرومدا پوزخندی زد و نگاه آتشبارش را نثار چشمان خشمگین او کرد.
- قبل ازحرف زدن، بهتره یکم فکر کنی، چون متوجه میشی کسی که مقابلت وایستاده، پرستاره.
سپس نیشخند مرموزی روی لبانش نشاند و به چشمان مغرور اسپارتاکوس خیره شد و پس از اندکی سکوت، ادامه داد.
- داخل غار، توی کول پشتیام برام باند طبی و عصاره کامفری بیار.
آندرومدا آستین لباسش را چند تا زد و مردمک چشمانش را روی اجزای صورت آرنولد به چرخش در آورد.
- همین نزدیکیها یه چشمه هست، برام مقداری آب بیار.
اسپارتاکوس که نمیدانست کدامیک از این داروها، عصارهی کامفریست، کلافه چنگی به موهایش زد و نوشتههایی که روی ظرف داروها حکاکی شده بود را زیر لب خواند. دومینیکا به وسیلهی تکه دستمالی که میان انگشتان لرزیدهاش بود، دانههای ریز ع×ر×ق را پاک کرد و خطاب به اسپارتاکوس، گفت:
- چه دارویی میخوای؟
حرکات دست اسپارتاکوس، با صدای دومینیکا متوقف شد و سرش را بالا برد و با چشمان خستهاش که به قرمزی میزد، اجزای صورت او را از دید گذراند.
- عصاره...
اندکی فکر کرد و ادامه داد.
- عصاره کامفری و باند طبی!
دومینیکا داروها را از نظر گذراند.
- اون که رنگ ظرفش قرمز رنگه عصاره کامفریه، اون که یه جعبه بزرگ و طوسیرنگه، باند طبی داخلشه.
اسپارتاکوس لبخندی زد و چند قدم به طرف دومینیکا برداشت، دست سردش را روی پیشانی گرم او گذاشت و گفت:
- دومینیکا! تو تب داری.
دومینیکا دست گرمش را روی دست سرد اسپارتاکوس گذاشت و دست او را از روی پیشانیاش برداشت.
- من خوبم، برو جون اونها رو نجات بده.
آنشرلی دستمال بنفشرنگی که از جنس ابریشم بود، در ظرف آب فرو برد و آب اضافی آن را چکاند.
- دراز بکش تا دستمال رو روی پیشونیت بذارم.
- نیاز نیست.
اسپارتاکوس از غار خارج شد و دارو و باند طبی را به طرف آندرومدا گرفت. آندرومدا چشمانش را در حدقه چرخاند و کلفتی صدایش را به رخ اسپارتاکوس کشید.
- اگر بخوای اینقدر وقتکشی کنی، اینها که سهله، حتی ما هم میمیریم.
اسپارتاکوس به غر زدنهای آندرومدا توجهای نکرد، حتی واکنشی نشان نداد. آرنولد در حین دویدن، مقداری از آب را روی زمین ریخته بود. در حینی که نفسنفس میزد، ظرف را مقابل آندرومدا گرفت.
- حالشون بهتره؟
آندرومدا پارچهی ابریشمی را درون ظرف قرار داد و آب اضافی آنها را چکاند و روی زخم عمیق پسر جوان قرار داد. صدای فریاد او که از هجوم درد و ناشی از زخم عمیق بود، در چاهسار گوششان پیچید. در همین هنگام، صدای جیغ آنشرلی باعث شد اسپارتاکوس از شدت ترس بالا بپرد. اسپارتاکوس خطاب به دوستانش گفت:
- نترسید! همینجا کنار آندرومدا بمونید شاید به کمکتون نیاز داشته باشه.
اسپارتاکوس به وسیله طناب از غار پایین رفت و مشعل را در دستش گرفت. زمانی که مردمک چشمانش را در اجزای صورت دومینیکا چرخاند، بدنش شروع به لرزیدن کرد. دومینیکا سرش را برگرداند و خون بالا آورد. آنشرلی با صدایی تحلیل رفته و لرزان لب برچید.
- کمک... کمکش... کن.
اسپارتاکوس که نمیدانست باید چه کاری انجام دهد، جسم بیجان دومینیکا را در آغوش کشید و قمقمهاش را از کول پشتیاش بیرون آورد و گفت:
- دومینیکا! لطفاً یکم آب بخور.
دومینیکا به سختی چشمانش را گشود و جرعهای از آب را نوشید. اسپارتاکوس دستمال خیس را روی صورت آغشته به خون دومینیکا کشید و با نگرانی پرسید.
- چه دارویی بهت بدم که خوب شی؟
دومینیکا چشمانش را بست و به خواب عمیقی فرو رفت. آنشرلی انگشتش را روی گردن او گذاشت و پس از چک کردن نبضش، نفس عمیقی کشید و زیر لب زمزمه کرد.
- زندهست.
آنشرلی دستمال دیگری برداشت و پس از خیس کردنش، روی پیشانی دومینیکا گذاشت. اسپارتاکوس به جزئیات صورت دومینیکا خیره شد و چند رشته از موهای بلندش که روی صورت زیبایش قرار گرفته بود، پشت گوشش نهاد. صدای آندرومدا به سختی به داخل غار میرسید.
- کمکم کنید تا این دو نفر رو به غار ببرم، اینجا سرده و از شدت سرما میلرزن.
لئو به همراه آرنولد به آندرومدا کمک کردند تا آنها را به درون غار ببرند. آندرومدا که موفق شده بود وارد غار شود، خطاب به اسپارتاکوس و آنشرلی گفت:
- لطفاً کمک کنید!
اسپارتاکوس، دومینیکا را روی پارچهی ابریشمی گذاشت و با یک حرکت از جای برخاست. پسر جوان را به کمک لئو در آغوش کشید و به او کمک کرد که بنشیند، سپس دختر جوان را در کنار او گذاشت.
آندرومدا پارچهی نمد که برای گرمای بیشتر استفاده میکرد، روی تن آن دو انداخت و گفت:
- کدومتون لباس اضافی دارید؟
چشمها در اجزای صورت همدیگر به چرخش در آمد، تا اینکه اسپارتاکوس لب زد:
- من دارم.
آندرومدا چند قدم برداشت و گفت:
- اگر امکانش وجود داره، بهش کمک کن تا لباسهاش رو بپوشه.
اسپارتاکوس سری تکان داد و لباس پسر جوان که تار و پودی از آن باقی مانده بود را از تنش خارج کرد و لباس نو را تنش کرد. آندرومدا چند میوه از کول پشتیاش خارج کرد و خطاب به دختر جوان و پسر، گفت:
- تا صبح چیز دیگهای نمونده، فعلاً شکمتون رو با اینها سیر کنید تا صبح به فکر غذا باشیم.
دختر جوان به میوهای که در دست آندرومدا قرار داشت، نیمنگاهی گذرا انداخت، سپس دست زخمآلودش را به طرف سیب گرفت و گاز کوچکی به آن زد. پسر جوان گاز بزرگی به سیب زد و با صدای ضعیف و دردمندش خطاب به آندرومدا که جانشان را نجات داده است، گفت:
- ممنونم.
آندرومدا در نزدیکی دومینیکا نشست و لبخندی زد.
اسپارتاکوس شقیقهاش را ماساژ داد.
- خیلیخب استراحت کنید، صبح کارهای زیادی داریم که باید انجام بدیم.
هر کسی یک گوشه از غار را برای چند ساعت استراحت و خواب کافی انتخاب کرد و به خواب عمیقی فرو رفتند؛ اما در این میان کسی که بیدار بود، هم برای کشیک دادن و هم برای محافظت از جان دومینیکا، اسپارتاکوس بود، البته در چنین شرایطی که آندرومدا مراقب سه تا از مجروحان بود، انتظار بیداری نداشت، چون بیشتر از همهی آنها، آندرومدا خسته و درمانده شده بود. آنشرلی با فاصلهی اندکی در کنار لئو و آرنولد به خواب عمیقی فرو رفته و آن دو نفری که به تازگی به جمعشان پیوسته بودند، از نظر چهره شباهت بالایی داشتند، گویا خواهر و برادر بودند. کنار هم؛ ولی با فاصلهی اندکی به خواب رفته و سر دختر جوان روی شانهی پسر جوان افتاده بود. اسپارتاکوس انگشتر الماسش را دور انگشتش چرخاند و به دومینیکا خیره شد. صدای نالهی دختر جوان که مشخص نبود از درد زخمهایش است یا از کابوسهایی که میبیند، به همین خاطر اسپارتاکوس از جای برخاست و به آرامی جوری که کسی بیدار نشود یا نترسد، قدم برداشت و دست مردانهاش را روی شانهی دختر جوان قرار داد و با صدای ضعیفی، گفت:
- هی! خوبی؟
دختر جوان چشمانش را گشود و با ترس نفسنفس زد و اطرافش را از دید گذراند. دانههای ع×ر×ق سرد از پیشانیاش لیز خورد و به سرعت روی ابروان شلاقیاش افتاد. اسپارتاکوس با همان صدای آرام ادامه داد.
- چیزی نیست آروم باش! فقط یه کابوس بود. میتونی با خیال راحت استراحت کنی، من بیدارم و اجازه نمیدم کسی به تو و داداشت صدمهای بزنه.
دختر جوان دست لرزیدهاش را روی دست مردانهی اسپارتاکوس گذاشت، ناخودآگاه قطرهی سرکش اشکی از گوشهی چشمانش چکید و اما غبار غمی بیپایان در درون چشمانش پدیدار گشت و اشک گونههای استخوانیاش را گلگون کرد. صدایش با بغض عجیبی که مشخص بود مدت طولانیست نشکسته است، از گلویش خارج شد.
- خانوادهام... خانوادهام... .
بغض اجازهی صحبت کردن به او را نمیداد؛ هقهقش باعث شد چند دانه اشک از چشمانش بچکد. دستش را روی دهانش گذاشت تا صدای هقهقش را کسی جز خودش و اسپارتاکوس که قصد همدردی با او را داشت، نشنود. اسپارتاکوس در چشمان آغشته به اشک دختر جوان که درد در درون چشمانش هویدا بود، خیره شد و گفت:
- میتونی به من اعتماد کنی. بگو ببینم چه اتفاقی برای خانوادهات افتاده؟
دختر جوان با دستان خشکیدهاش رد اشکهایش را پاک کرد. با هر قطره اشک زخم صورتش میسوخت، انگار کورههای آتش روی صورتش ریختهاند.
- خانوادهام اسیر آدمخوارها... آدمخوارها شدن.
- پس شما چطور نجات پیدا کردین؟
دختر جوان به سختی بزاق دهانش را قورت داد و جرعهای از آبی که در قمقمه کنار دستش قرار داشت، نوشید و ادامه داد.
- به کمک یکی از افرادی که اونجا به عنوان پرستار مراقب ما بود، از اونجا فرار کردیم؛ ولی فرصتش محیا نشد که به پدر و مادرم و خواهر و برادر کوچیکم کمک کنه که فرار کنن.
اسپارتاکوس مردمک چشمانش را اطراف چرخاند و پس از اندکی سکوت، با لحنی مهربان و دلسوزانه، پرسید.
- اونها کجا هستن؟
- جنگل تارکین.
اسپارتاکوس با دستانش، صورت دختر جوان را قاب گرفت و چند مرتبه به آرامی تکان داد.
- خیلیخب نگران نباش، صبح بعد از اینکه به یه مکان امنی رفتیم، به کمک دوستهام جون خانوادهات رو نجات میدیم.
در چشمان سبزرنگ او خیره شد و ادامه داد.
- فقط راستش رو به من بگو، بهجز خانوادهات، شخص دیگهای هم اسیر اونهاست؟
دختر جوان سرش را به نشانهی تأیید تکان داد.
- آره، بیشتر هم کسایی اونجا اسیرن که جوونن و جنگجو هستن، البته تعداد زیادی جنگلی و دریایی هستن که آدمخوارها اونها رو برای زمستونشون توی قفسه بزرگ اسیر کردن، اگر دیر بجنبیم، ممکنه نتونیم جونشون رو نجات بدیم.
- تا الان متوجه اینکه توی اون مکان حضور ندارید، شدن؟
- متوجه شدن؛ اما چون تعداد بیشماری انسان اونجا حضور دارن، برای خوراکشون دنبال ما نمیگردن، مگر اینکه انسانهایی که تحت نظر خودشونه تموم شن، بعد برای غذاشون، زمستونگردی کنن.
اسپارتاکوس از سرجایش برخاست و چند مرتبه چنگ به موهای مجعدش زد و با خود به این اندیشید که شاید دشمن اصلی شاهماران، آدمخوارها باشند که ملکه مارها برای حفظ جان آنها در برابر آدمخوارها، قصد دارد که هر چقدر که میتواند انسانها را در غارش نگه دارد که اسیر چنین موجوداتی نشوند. اسپارتاکوس گوشهای از غار نشست و زیر لب زمزمه کرد.
- باید این موضوع رو با آندرومدا و گرالت در میون بذارم، شاید بهترین تصمیم اینهکه شاهماران رو باور کنیم و اون رو دشمن نه، بلکه دوستمون بدونیم.
صبح فرا رسید و زندگانی و روزهای غمانگیز و گریههای شهر، آفتاب رخت بربست و مشعلهایی که در غار وجود داشت، خاموش گشت. خورشید گیسوان طلاییرنگش را بر دل کوههای سر به فلک کشیده افکند. اشعههای ریز و درشت خورشید که از بیرون به داخل غار میتابید، باعث شد همهی آنها از خواب دیرینه و شیرین خود برخیزند. اولین کسی که به تازگی چشمش به خواب شیرینش گرم شده، اسپارتاکوس بود؛ ولی با یادآوریای که آندرومدا کرد، به اجبار از جایش برخاست.
- هی بلند شید! تایم استراحت تموم شده.
دومینیکا که به تازگی تنش انرژی و نیرو گرفته بود، به کمک اسپارتاکوس از جای برخاست؛ اما درد بدی در ناحیه ستون مهرههایش حس میکرد، گویا سنگریزههای غار درون ستون مهرههایش راه میرفتند. آندرومدا که متوجه شده بود ناحیهی کمر خواهرش با درد مواجه شده، به طرفش قدم برداشت و کمر او را ماساژ داد و گفت:
- امروز حالت بهتره؟
دومینیکا با بیحوصلگی که از تُن صدایش هم مشخص بود، پاسخ داد.
- آره.
لئو کول پشتیاش را روی شانهاش انداخت و گفت:
- میخوام قمقمهام رو آب کنم، کسی دیگه نمیخواد قمقمهاش رو ببرم؟
کسی به حرف لئو اهمیتی نداد، میخواست از غار خارج شود که دومینیکا لب زد:
- قمقمهی من خالیه، لطفاً تا جایی که محتویش جا داره، آب بریز.
لئو هنوز خودش را بابت حرفی که زد و بیجواب مانده بود، سرزنش و توبیخ نکرده بود که دومینیکا اینگونه پاسخ سؤالش را داد. لئو بیآنکه چیزی بگوید، راهی که به سمت خروجی غار ختم میشد را برگشت و قمقمه را در دستش گرفت. لبخند شیرینی روی لبان سرخرنگ دومینیکا طرح بست. شاید علت لبخندش برای این بود که مراقبتهای اسپارتاکوس معجزه کرده که اینگونه سراپاست. دومینیکا خیره به مردمک پر از حیرت آندرومدا، تک ابرویی بالا انداخت و رفتن لئو به وسیلهی طناب، تماشا کرد.
- حاضرید؟
سپس مردمک چشمانش را روی پسر و دختر جوان چرخاند و ادامه داد.
- هی! شما دو نفر حالتون مساعده؟ اگر نمیتونید رو پا وایستین تا گاری بیارم با کمک بچهها حملتون کنیم.
دختر جوان در جواب به او، خندید؛ اما پسر جوان سری تکان داد. آنشرلی پوزخندی زد و چشمانش را ریز کرد.
- من نفهمیدم کجای حرف دومینیکا خنده داشت!
دختر جوان کمان ابروان شلاقیاش را درهم کشید و به طرف آنشرلی هجوم برد و از لای دندانهای کلید شدهاش غرید.
- و من متوجه نشدم کجای این موضوع به شما ربط داشت!
پسر جوان صدایش را بالا برد و وسط آن دو ایستاد.
- هی اِلا! کافیه.
آنشرلی از او فاصله گرفت و چشم غرهای نثارش کرد. آندرومدا چشمان متعجبش را میان این تکاپو چرخاند و نگاه سردی به اِلا انداخت و رویش را به طرف اسپارتاکوس و آرنولد برگرداند.
- شما حاضرید؟
اسپارتاکوس با کلافگی نفسش را فوت کرد و پس از اینکه موفق شد کمربند طلاییرنگ آرنولد را ببندد، با چهرهای درهم رفته، پاسخ داد.
- آره.
آندرومدا لبخندی نصفه و نیمه زد و مردمک چشمانش را از پوزخند تلخ اسپارتاکوس گرفت و روی پاشنهی پایش چرخید و دستش را در جیب شلوارش فرو برد.
دومینیکا چند قدم برداشت و سینه به سینه آندرومدا ایستاد و دستش را به پهلو زد.
- خیلیخب دوستان! باید از این غار بریم بیرون.
دومینیکا پایش را در جای خالی گذاشت و مسیری که به طرف خروجی غار میرسید را در پیش گرفت و به ادامهی حرفش افزود.
- همونطور که همهمون میدونیم، داخل جنگل موجودهای خطرناک زیادی اعم از شاهماران، مارهای افعی و آدمخوارها به علاوه انسانهای جنگلی و دریایی وجود دارن، پس باید همهی ما با مجهزات کاملی که داریم، همزمان با هم قدم برداریم که اگر اتفاق ناخوشایندی مثل حمله کردن، رخ داد پشتوانه همدیگه باشیم. تفهیم شد؟
همگی سرشان را به نشانهی تأیید تکان دادند و پشت سر دومینیکا، به راه افتادند.
آندرومدا جرعهای آب نوشید و گفت:
- پس پدر چی میشه؟
- مگه پدر کجا رفته؟
آندرومدا نیشخندی زد و نگاه سردی به او انداخت.
- رفته بود برای تو گیاهی پیدا کنه که دارو درست کنیم حالت خوب شه.
دومینیکا سرجایش ایستاد و کمان ابروانش را درهم کشید.
- چرا اجازه دادی بره؟ با اسلحه که به مغزم شلیک نکرده بودن، یکم بیمار شده بودم که با استراحت کردن، خوب میشدم!
دومینیکا از روی تمسخر خندید و با چند قدم به جلو برداشتن، جلوتر از همه ایستاد و دستانش را بالا گرفت.
- ولی من فکر میکنم با یه گلوله به مغزت شلیک شده، چون خودت با وجود اینکه میدونستی بیرون چقدر میتونه برای پدر خطرناک باشه و مه اسیدی هست، ازش خواستی غار رو ترک کنه که فقط جلو چشمهات نباشه! آخه کینهای بودن تا این حد؟ منطقی نیست دومینیکا!
دومینیکا به سرعت خودش را به آندرومدا رساند و مچ دست او را گرفت و صدایش را بالا برد.
- از چه کینهای حرف میزنی تو؟ من حتی نمیدونستم که داخل غار هستیم چه برسه به اینکه بدونم اون بیرون، مه اسیدیه و ممکنه با خروج پدر از غار، آسیب جانی ببینه یا اتفاقهای دیگهای!
دومینیکا نگاه آتشبارش را از جزئیات صورت آندرومدا گرفت و با از دید گذراندن اجزای صورت مابقی، ادامه داد:
- فکر میکنم که پدرم توی دام افتاده، تا زمانی که پدرم پیدا نشه، پامون رو از این جنگل بیرون نمیذاریم!
آنشرلی پوزخندی زد و دستانش را در جیب شلوار چروکیدهاش فرو برد.
- فکر میکنی که رهبر مایی و هر چی گفتی، باید بگیم چشم قربان؟ نخیر! ما در قبال پیدا کردن پدر تو، هیچگونه وظیفهای نداریم.
دومینیکا دستش را بالا برد و سیلیای به صورت آنشرلی زد، سپس مچ دست او را گرفت و به طرف درخت تنومند هولش داد و فریاد کشید.
- خیلیخب! تویی که در قبال جون آدمها احساس مسئولیت نمیکنی، میتونی مسیر خودت رو بری؛ اما این رو بدون که اگر توی دام هم افتادی، هیچیک از این آدمها که پشت سرت وایستادن، هیچگونه وظایفی در قبال نجات جون تو ندارن!
سپس خطاب به آنها ادامه داد.
- همگی به سمت رودخونه حرکت میکنیم!
دومینیکا، مردمک چشمانش را روی درخت انجیر استرنگلر که با ریشههای هوایی پیچ خوردهاش، نظرش را جلب کرده بود، چرخاند. اسپارتاکوس به تبعیت از او، نگاهش را تا سرشاخههای درختان پاندانوس و درختان بارانی قدیمی، بالا کشید.
- گونههای جانوری، اینجا زندگی میکنن.
دومینیکا، نگاهی گذرا به دو گوی زیبای اسپارتاکوس انداخت.
- آره. همین درختها، سایبونی متراکم و پیچیده ایجاد کردن که زیستگاه خیلی از گونههای جانوریه.
آنشرلی دورتر از دوستانش، قدم برمیداشت و در حین قدم برداشتنش، چند لحظهای را مکث میکرد و انگشت کشیدهاش را روی گیاهان گلدار با رنگهای زنده مانند ارکیدههای استوایی و گلهای خاص دینتری کشید. البته، این درختان و گیاهان جلوهای چشمانداز به این محیط بخشیده که باعث شده بود آنشرلی از خارج شدن از این مکان زیبا، منصرف شود و اگر پای جانش در میان نبود، قطعاً در یکی از کلبهها زندگیاش را میگذراند. دومینیکا، نخلهای بومی را از دید گذراند. اسپارتاکوس با گذر کردن از نخلهای بومی، یاد زمانی افتاد که پدرش برای او تعریف میکرد و میگفت: «نخلهای بومی، سرخسهای درختی غولپیکر که در جنگل داینتری وجود داره، یکی از یادگارهای عصر دایناسورها هست.»
دومینیکا، با فاصلهی اندکی کنار اسپارتاکوس ایستاد.
- میدونی چندتا گونه جانوری اینجا زندگی میکنن؟
- نه.
- بیش از ۱۲۵ گونه پستاندار توی این جنگل زندگی میکنن. بهتره بگم این جنگل شده حیاتوحش!
اسپارتاکوس با چشمانی گرد شده، لب برچید.
- اما میدونستم که این جنگل، محیط زندگی جانورهای منقرض شده، مثل دایناسورها هست!
- ولی توی این جنگل، هنوز هم گونههای نادر و در معرض انقراض وجود داره.
لئو به جمع آن دو پیوست و با حسی کنجکاوانه پرسید:
- مثلاً؟
دومینیکا لبان گوشتیاش را به داخل دهانش کشید و انگشتانش را درهم گره زد.
- از جمله، کانگوروی درختی دینتری، اپوسوم خالدار دینتری، البته جونورها، از بومیترین گونههای این منطقه و جنگل، محسوب میشن به همین جهت هم، نسلشون در حال منقرض شدنه.
لئو دستش را به پهلویش زد و با لحنی مهربان گفت:
- محل زندگی پرندهها هم هست؟
- البته! جنگل دینتری میزبان طیف گستردهای از گونهها، از جمله بیش از ۴۳٠ پرنده هست. یکی از پرندهها، کسوروی جنوبیه. پرندهای بزرگجثه که به شترمرغ و امو هم شباهت داره.
اسپارتاکوس با ذوق و شوق، به طرف شاهمرغ آبی و پری شانهبال فیروزهای قدم برداشت و با ذوقی که در صدایش نهفته بود، خطاب به آنها، گفت:
- وای خدای من! اینجا رو ببینید!
دومینیکا نگاهی گذرا به آنها انداخت و چشمانش را به طرفی دیگر، سوق داد.
- اینها، به علاوه طوطیها، زینتبخش آسمون این منطقه و جنگل هستن، البته! اینها برخلاف مار سبز درختی و تمساح آبشیرین و مارمولکهای گکو، بیخطر هستن و به انسانها صدمهی جانی نمیزنن!
لئو از دورادور، شاهمرغ آبی را تماشا کرد.
- پس رودخونه و برکهی دینتری کجاست؟
- یکم دیگه میرسیم.
اسپارتاکوس از آنها فاصله گرفت و پس از نوشیدن جرعهای از آب، گفت:
- مطمئنی که پدرت اینجاست؟
دومینیکا بازدم عمیقش را از پرهی بینیاش بیرون فرستاد و چند قدم برداشت.
- فکر نمیکنم زیاد دور شده باشه!
اسپارتاکوس لبخند کمرنگی زد و پس از رد شدن از روی سد که زیرش رودخانه بود، گفت:
- اگر به هوای پیدا کردن گیاه جهت درست کردن دارو رفته باشه، قطعاً راه دوری نرفته.
آندرومدا کنار دومینیکا ایستاد و بازویش را میان انگشتان لرزیدهاش گرفت.
- بهنظرت پدر اینجاست؟
با دویدن کانگورو به طرفشان، دومینیکا کمانش را در دستانش گرفت و نیزه را به طرف او پرتاب کرد. اسپارتاکوس خندید و خطاب به دومینیکا گفت:
- فکر کنم تو باعث نادر شدن و کمکم منقرض شدنشون شدی.
دومینیکا چشمانش را در حدقه چرخاند و کمانش را میان دستانش رد و بدل کرد.
- چقدر باهوشی! من از عمد این کار رو کردم که گرسنه نمونیم.
اسپارتاکوس خندهاش را خورد و با لحنی جدی و قاطع گفت:
- کانگورو حیوون ملی کشورمونه، خوردن گوشتش شرمآوره، چطور میتونی بخوری؟
دومینیکا روی پاشنهی پایش نشست و به وسیله دو طناب مجزا از هم، دست و پای کانگورو شکار شده را بست.
- کمکم کن تا حملش کنیم!
اسپارتاکوس طنابی که توسط دومینیکا، به پای کانگورو بسته شده بود را میان انگشتانش گرفت و جسم سنگینش را به دوش کشید. آرنولد نگاهی گذرا به کانگورو انداخت و لبانش را به داخل دهانش فرو برد.
- اوه! بهجز جنگجو بودنت، شکارچی هم هستی؟
- بله که هستم! قدرم رو بدونید. البته بعضیها چون در قبال جون بقیه احساس مسئولیت نمیکنن، پس انتظار ندارم قدرم رو بدونن!
آنشرلی که بیش از حد نصاب احساس گرسنگی میکرد، با عجله دوید و با فاصلهی اندکی کنار دومینیکا ایستاد؛ اما به علت بیتوجهی دومینیکا به حضور او و چند قدم استوار برداشتن، آنشرلی پشت سرش قرار گرفت؛ ولی صدای آنشرلی که پشیمانی درونش موج میزد، به وضوح بیش از پیش، در چاهسار گوش دومینیکا پیچید.
- من قدرشناس و مسئولیتپذیرم؛ اما حس رهبری تو در برابر ما، بهشدت عصبیام میکنه!
دومینیکا طنابی که به دستان کانگورو بسته بود را در نزدیکی آب روان رودخانه رها کرد و با سرآستین لباسش، رد دانههای ع×ر×ق را پاک کرد.
- این حس رهبری نیست و کمک کردن به همنوعانم هست! دیدت نسبت به آدمها و کارهاشون، اشتباهه و بهتره از دید مثبت به کارهای من نگاه کنی، نه منفی!
اسپارتاکوس به تبعیت از دومینیکا، گفت:
- حق با دومینیکاست، چرا؟ چون اگر دومینیکا یا آندرومدا نبود، ما مسیر رو بلد نبودیم و نمیدونستیم اینجا چهخبره و توی دام دشمنهامون میافتادیم. اگر هم چیزی میگه، جز اینکه خیر و صلاح ما رو میخواد، هدف دیگهای نداره آنشرلی!
لئو دستانش را در آب زلال رودخانه شست و سپس لب برچید.
- اینجا، کسی از کسی برتر نیست، بلکه تمامی ما در یه سطحیم و هدفمون یکیه! جنگ و نجات جونمون و ایستادن در برابر دشمن!
دومینیکا سری تکان داد و گفت:
- لئو و آندرومدا و آنشرلی و آرنولد، مسیر مستقیم رو برید و بگردید!
سپس دستش را پشت کمرش گره زد و صاف ایستاد.
- اِلای و...
به پسر جوان که رسید، مکث و تعللی کرد و انگشت سبابهاش را به طرفش گرفت و به ادامهی حرفش افزود:
- تو اسمت چیه؟
- کای!
- خیلیخب! کای و اسپارتاکوس به همراه من، مسیری که میرم و طی کنید!
کای و اِلای سرجایشان ایستادند؛ اما اینبار کای بود که با لحنی اعتراضگونه، لب زد:
- دومینیکا! اگر فردی مسئولیت پذیر در قبال جون همنوعانت هستی، پس جون عزیزهام رو نجات بده!
اِلای نگاهی شیطنتآمیز و شرارت به چشمان برادرش، انداخت و گفت:
- البته، بعد از پیدا کردن پدرت!
دومینیکا روی پاشنهی پایش چرخید و چند مرتبه انگشت سبابهاش را روی لپش کوبید.
- فکر کردید من فرد خودخواهیم؟
هر دوی آنها یکصدا گفتند:
- نه!
- البته که همینطوره؛ اما بعد از پیدا شدن پدرم، برنامههای زیادی دارم که یکیش شامل، نجات جون عزیزهای شما و دیگرونه!