نویسندهی عزیزی که قصد تایپ رمانت رو داری، کافیه که روی فرستادن موضوع کلیک کنی و اسم اثر، نویسنده و خلاصه رمانت رو به همراه ژانرش بنویسی و منتظر تایید توسط مدیر مربوطه باشی. لازم به ارسال مجدد تاپیک اثرت نیست.
عنوان: نبرد با اسپارتاکوس و گلادیاتور
نویسنده: زری
ژانر: تریلر، علمی-تخیلی، جنایی، فانتزی، عاشقانه
خلاصه:
جنگل و غار که در میان ابرهای سیاه و مههای مرموز گم شده، دروازهای دنیایی که سالها پیش از دست انسانها پنهان شده، نشانی موجودات افسانهای وحشتناکی بود که دشمنان انسانها بودند! هر درخت، هر سنگ و هر صدای جیرجیرک، رازهایی را در خود داشت که در طول قرنها هیچکس قادر به کشف آنها نبود. موجودات افسانهای که در دل جنگل و سایهها زندگی و از خون آتشین آسمانها تغذیه میکردند. در این دنیای چالشبرانگیز، جادو نه تنها توانایی تغییر واقعیتها، بلکه میتوانست سرنوشتها را نیز تغییر دهد. آیا موجودات افسانهای در نهایت دوستان انسانها خواهند شد یا یک تهدید بیپایان برای بشریت خواهند بود؟
پرینستون، چشمانش را روی هم فشرد و نفسش را حبس کرد و لب زد:
- پس تنها امید ما شما هستی، مطمئنم با راز و رمزهایی که توی دستت داری ما رو ناامید نمیکنی.
گرالت، برای مهار کردن خشمش اندکی مکث کرد. سپس زبانش را بر روی لبان خشکیدهاش کشید و شمشیرش را میان دستانش رد و بدل کرد و لب زد:
- من به ناامیدی اعتقاد ندارم، زمانی که میدونم مرد جنگجو و قدرتمندی هستم پس لزوماً هیچ ترسی این وسط ندارم که به شکست منجر بشه. شما تنها کاری که میکنین، اینهکه هوای هم رو داشته باشین. دست هم رو میگیرین و تنها به خودتون و جونی که دارین فکر نمیکنین، همه با هم میشینین، با هم بلند میشین. تفهیم شد؟
همه سری به نشانهی تایید تکان دادند. گرالت، نگاه مهربانش به طرف دو دخترش چرخ خورد. گرچه سخت بود دخترهایش را ترک کند، اما او بیشتر از هر کسی یا چیزی به پیروزی فکر میکرد تا اینکه خودخواهانه رفتار کند و فقط جان خود و دخترانش را اولویت بداند و دیگران برایش هیچ اهمیتی نداشته باشد. شمشیرش را با تکه دست*مالی پاک کرد و به ادامهی حرفش افزود:
- من میرم، اما مطمئن باشین تنها برنمیگردم. از پیر تا جوون و خردسال، همه با هم به همین نقطه که روش وایستادیم برمیگردیم.
دومینیکا، بغضش شکست و دانههای مرواریدی چشمانش باعث خیس شدن صورت زیبایش شد. قدمهای خرامانی به طرف گرالت برداشت و او را در آغوش کشید. گرالت، دستان پدرانه و مردانهاش را بر روی سر دخترش کشید و گفت:
- گریه نکن، میدونی که اگر گریه کنی واسه هر قطره اشکت جهان رو به هم میریزم؟
آندرومدا، با لجاجت اشکهای مزاحم را از روی صورتش کنار زد و سرش را بالا آورد و به طرف پدرش گام نهاد. سرش را بر روی سی*ن*هی چالاک گرالت گذاشت و با صدای ضعیف و دردمندش لب از لب گشود:
- ای کاش میشد ما هم با شما بیایم، اما مطمئنم همچین چیزی غیرممکنه. حتی تصورش هم ناممکنه چه برسه به واقعیت.
گرالت، غبار غمی بیپایان گونهی گلگونش را آزرد. با اضطراب بیشتری بزاق دهانش را قورت داد و گفت:
- قول میدم که هیچوقت ترکتون نکنم. شما هم قول میدین که نهایت تلاشتون رو بکنین؟
دومینیکا، دیگر برایش مهم نبود که در جنگل، سر میبُرند یا ارواح مردگانشان را احضار میکنند. پس به یک لبخند آزار دهنده اکتفا کرد و با صدای ضعیف و دردمندش لب از لب گشود:
- قول میدیم.
آندرومدا، سوزش پیشانیاش باعث در هم رفتن ابروانش شد. لبان باریکش را به داخل دهانش کشید.
- قول میدیم.
گرالت، به خوبی توانست تا دخترانش را از دوریاش مغلوب کند. پس با چند قدم خرامان از آنها فاصله گرفت و در حین رفتنش لب ورچید:
- میدونم که حتی اگر سرتون بره قولتون نمیره. پس با خیال راحت میرم و برمیگردم.
دومینیکا، انگار سلول به سلول تنش برایش میگریستند، ولی چشمانش خشک بود. نتوانست احساساتش را کنترل کند. بغضش شکست و دانههای مرواریدی چشمانش باعث خیس شدن صورت زیبایش شد. با بلندی سر آستین پیراهنش دانههای مرواریدی چشمانش را پاک کرد و به سرعت به طرف پدرش دوید. او را از پشت سر در آغوش کشید و با صدایی که پر از بغض بود لب زد:
- پدر، میشه من رو هم با خودت ببری؟ من نمیتونم از تو دور باشم. حتی نمیتونم اجازه بدم که تو تنها وارد تونل بشی و با شاهماران روبهرو شی. لطفاً نرو!
گرالت، پردهای از اشک چشمانش را پوشاند. به وسیلهی انگشتش رد اشک را پاک کرد و روی پاشنهی پایش چرخید. دستان مردانهاش را بر روی صورت دومینیکا قرار داد و گفت:
- اگر من نرم، پس مردم چی میشن؟ میدونستی اگر ما به اونها کمک نکنیم اونها هم نمیتونن به ما کمک کنن؟ تنها امید اونها من و شماها هستیم. پس بگو پدر لطفاً برو!
دومینیکا، انگشتش را زیر بینی قلمیاش کشید.
- باشه پدر، لطفاً برو.
بیاراده قطرهی سرکش اشکی از چشمانش لیز خورد و بدنش شروع به لرزیدن کرد. با لجاجت اشکهای مزاحم را از روی صورتش کنار زد و با بغض بیشتری به ادامهی حرفش افزود:
- لطفاً برو!
گرالت، با دقت، جزئیات صورت دومینیکا و آندرومدا را از نظر گذراند و دستش را بالا آورد و با دخترانش وداع کرد. پس از آن لب زد:
- تموم ابزارها و وسایلها رو نزدیک تونل گذاشتم. خیالتون راحت جاش امن هست. من بدون تجهیزات نیستم. مواظب خودتون باشین.
دومینیکا، آسمان چشمانش، طوفانی شد. با این حال، لبهای براقش را از هم باز کرد و مانند همیشه، ماسک بیتفاوتی را بر روی صورتش کشید. آندرومدا، به راحتی میتوانست حرکات نرم قطرات باران را بر روی برگهای سبز نعنا گربهای تصور کند. صدای رقص کوبندهی باران باعث شد تا افکار آندرومدا پراکنده شوند. بر روی تکه سنگی که به طرز عجیبی خیس باران نشده بود، نشست و گفت:
- حالا باید چیکار کنیم؟
پرینستون، با شکافته شدن قلب آسمان و غرش کوبندهی ابرهای سیاه، چشمانش را گشود و بینیاش را بالا کشید. سپس از تنهی درخت فاصله گرفت و لب زد:
- گرالت کجا رفت؟
دومینیکا، با تردید سرش را چرخاند و به او خیره شد. پرینستون، زمانی که مکث و تعلل دومینیکا را دید مجبور شد نگاهش را بالا بکشد و به ریشخند بیحال و تحقیر کنندهاش خیره شود.
آندرومدا، چشمانش را بر روی هم فشرد و نفسش را حبس کرد و گفت:
- وسایلهایی که نیاز داریم رو توی کول پشتیمون قرار میدیم و به طرف تونل حرکت میکنیم.
پرینستون، نیشخند موذیانهای زد و با شیطنت خاصی لب برچید:
- همگی با هم یا به نوبت؟
دومینیکا، با لبخندی خبیث که صورت زیبایش را خدشهدار میکرد، لب زد:
- همه با هم، چون شما دو نفر مسیر رو بلد نیستین. از طرفی هم ممکنه توی دام مارها بیفتین پس بهتره که همه با هم باشیم تا اگر توی دام افتادیم بتونیم به هم کمک کنیم.
لئو، با لبخند به او با تیلههای سبز رنگش نظری انداخت و با لحن شیرینی لب زد:
- راهی که به تونل میرسه راه صافه یا پر از پیچ و خم؟
دومینیکا، بزاق دهانش را به سختی قورت داد. سپس، نفس عمیقی کشید و دستان مشت شدهاش را از هم باز کرد.
- پر از پیچ و خم. حتی باید از ارتفاع ده الی بیست متری که حالت چاله و گودال داره بپری. مطمئناً راه سختی در پیش داریم.
پرینستون، با لکنتی که ناشی از تلاقی همزمان ترس و درد در وجود بیوجودش بود، لب زد:
- پر... پر از... از پیچ... پیچ و خم؟ ارتفاع... ارتفاع ده... ده... الی.. الی بیست... بیست متری؟
دومینیکا، سری به نشانهی تایید تکان داد و به ادامهی حرفش افزود:
- بیش از ده الی بیست چالهی پر ارتفاع داره که زیر پارکتها دریایی با عمق زیادی هست. اگر نتونی بپری توی دریا میفتی و شنا بلد نباشی غرق میشی.
لئو، قدمهای نامتعادلی به طرف دومینیکا برداشت و با دو چشمانی که از شدت تعجب گرد شده بود، پرسید:
- دیگه چه چیزهایی توی مسیرمون هست؟
دومینیکا، زبان بر روی لبان گوشتیاش کشید و پس از اندکی مکث گفت:
- میمونهای هلندی.
لئو و پرینستون همزمان با هم گفتند:
- میمونهای هلندی؟
دومینیکا، گوشهی سرش را خاراند و لب زد:
- آره، زمانی که ما به طرف تونل بریم توی مسیر میمونهای هلندی هستن که پشت سر ما میان. اگر توی دریا بیفتیم یا زمین بخوریم اونها ما رو اسیر خودشون میکنن و شاهماران ما رو توی تونل زندانی میکنه. پس باید خیلی مواظب خودتون باشین.
پرینستون، دستانش را مشت کرد و پارچهی لطیف پیراهنش را در بین انگشتانش، فشرد. گوشهی چشمش را مالید و گفت:
- پس ظاهراً راه خیلیخیلی سختی رو در پیش داریم. امیدوارم که همگی صحیح و سالم به تونل برسیم.
آرنولد که تمام وقت ساکت مانده بود و تنها با تیلههای آبی رنگش آنها را از نظر میگذراند. بالاخره سکوتش را شکست و لب از لب گشود:
- ما برای چی داریم به تونل میریم؟
دومینیکا، چند سنگ ریزه از کنار سنگهای بزرگ برداشت و گفت:
- برای اینکه به پدرم کمک کنیم تا بتونه جون مردم کشورمون رو نجات بدیم.
دومینیکا، به طرز رقتباری بین نفرت در صدایش و پهنای اشک بر روی صورتش تناقض بود. چشمش دودو میزد و غصه داشت. گویا همهی احساساتش با همدیگر قاطی شده بود. با حالتی مضطرب سنگها را میان دستانش رد و بدل کرد و به ادامهی صحبتش افزود:
- پنج تا کوله پشتی داریم. داخل هر کیف یه سنگ، قمقمه، غذای خام، لباس، و طناب و چند تا ابزار و صلاح سرد قرار میدم. هر زمان که گفتم سنگ رو از توی کوله پشتیتون بیرون بیارین. حتماً این کار رو انجام بدین. چون شما راه و روش رو بلد نیستین و تنها کسی که خیلی حرفه داره من و آندرومدا هستیم. تفهیم شد؟
هر سهی آنها سرشان را به نشانهی تأیید تکان دادند.
دومینیکا، کش مویش را از مچ دستش جدا کرد و موهای طلایی رنگش را بالا جمع کرد و به وسیلهی کش مو بست. سپس، رو به آندرومدا گفت:
- بیا بریم لباسهامون رو عوض کنیم. باید لباسی که مخصوص نبرد و ستیز هست رو بپوشیم.
سپس رو به پسران ادامه داد:
- شما هم لباسهاتون رو عوض کنین. بیشتر از پنج دقیقه نشه چون خیلی کار داریم.
دومینکیا پس از پوشیدن لباس خود، دستی روی چکمهی مشکی رنگ چرمش کشید و سپس نوک آن را بر روی پارکتها کوبید و گفت:
- کیها لباسشون رو پوشیدن؟
آندرومدا در حینی که گوشهی لباس قرمز رنگ کوتاهش را میگرفت و به آرامی میکشید تا صاف شود، از معبد خارج شد و گفت:
- من لباسم رو پوشیدم و لوازمهام هم آمادهست.
لئو از میان انبوهی از درختان تنومند گذر کرد و در حینی که دستی بر روی لباس مدل خفاشی مشکی و قرمز رنگش میکشید، گفت:
- من هم آمادهام.
دومینیکا بر روی تکه سنگی نشست و به تنهی درخت تکیه داد و لب زد:
- پس پرینستون و آرنولد چیشدن؟
- داشتن لباس میپوشیدن.
آرنولد در حالی که شنل قرمز رنگ را بر روی شانهاش میانداخت، پرینستون زبان بر لبان گوشتیاش کشید و گفت:
- میشه کمکم کنی که این نقاب گرگ رو روی سر و صورتم بذارم؟
آرنولد بند شنلش را چند گره محکم زد.
- البته.
به او کمک کرد تا نقاب گرگ را بر روی سرش بگذارد؛ اما پیشانیاش خیس از ع×ر×ق شد. به وسیلهی سر آستین لباسش، رد ع×ر×قهای گرم را از روی پیشانیاش پاک کرد و سپس گفت:
- چرا نقاب گرگ رو روی سرت میذاری و صورتت رو هم میپوشونی؟
از سرجایش تکانی خورد و شانهاش را بالا انداخت. زمانی که مکث و تعلل پرینستون را دید مجبور شد تا نگاهش را بالا بکشد و تلخندی بزند. دومینیکا انگشتش را زیر بینی قلمیاش کشید و چند قدم استوار و شتابان به طرف انبوهی از درختان برداشت و با صدای بشاشی لب زد:
- وقتتون تمومه.
پرینستون از لابهلای انبوهی از درختان خارج شد. ناخودآگاه یک تای ابروان شلاقیاش بالا پرید.
- من آماده شدم.
دومینیکا سرش را بالا آورد و با دو چشم دودوزنش سراپای پرینستون را از زیر نظر گذراند تا به اعضای صورتش رسید. زمانی که نگاهش به طرف نقاب گرگی او افتاد، چشمانش درخشش گرفت و از فرط هیجان تک خندهای کرد و گفت:
- فکر نمیکردم این نقاب گرگ رو روی سر و صورتت بذاری.
- چرا؟
به وسیلهی زبانش، لبانش را تر کرد و گفت:
- چون این نقاب به آدم قدرت میده که توی شرایط سخت و دشوار تبدیل به گرگ بشی.
هردو چشم پرینستون از شدت تعجب گرد شد. یک تای ابروانش را بالا انداخت و لب زد.
- یعنی من تبدیل به گرگ میشم؟
- آره؛ ولی برای تبدیل شدن به گرگ باید یه چیزی بخوری.
- چی؟
دومینیکا شیشهی کوچکی از داخل کول پشتیاش خارج کرد و انگشت سبابهاش را به طرف او گرفت و ضربهی آرامی به شیشه زد و گفت:
- این.
- این چه نوع نوشیدنیای هست؟
دومینیکا چند گام برداشت و سپس گفت:
- این یه نوع نوشیدنیای هست که به آدم انرژی و قدرتی میده که تبدیل به گرگ میشی. البته این کار، کار هر کسی نیست. تو میتونی از عهدهی این کار بر بیای؟
پرینستون شانهای بالا انداخت و با تردید سرش را چرخاند.
- فکر نکنم بلد باشم. لباس دیگهای نیست که بپوشم؟
- متأسفم جز این لباسی نداریم.
- پس من همون لباسهای خودم رو میپوشم.
دومینیکا با صدای نازکش جیغی کشید و گفت:
- بوتهی وحشی دور پاهام پیچید.
لئو با یک حرکت از جای برخاست.
- کمک نمیخوای؟
- نه. چون تلاش کردم مچ پام رو ول کرد.
پرینستون پشت انبوهی از درختان ایستاد و به سختی لباسی که با پوست گرگ ساخته شده بود را از تنش خارج کرد و لباسهای خود را به تن کرد. دومینیکا، ناخودآگاه دستانش را مشت کرد و پارچهی نرم و ابریشمی لباسش را میان انگشتان ظریفش فشرد و گفت:
- کیها آماده هستن به طرف تونل حرکت کنیم؟
همگی دستانشان را به نشانهی «آمادهایم» بالا بردند.
دومینیکا نفس عمیقی کشید و به ادامهی حرفش افزود:
- پس همگی آمادهاین و باید منتظر پرینستون بمونیم تا لباسش رو بپوشه و به طرف تونل حرکت کنیم.
پرینستون دستی روی پیراهن کرمی رنگش کشید و گفت:
- من هم آمادهام.
- پس به طرف تونل حرکت میکنیم.
دومینیکا اول و جلوتر از همه ایستاد و سپس بر روی پاشنهی پایش چرخید و گفت:
- اول من حرکت میکنم، بعد پرینستون و لئو.
پس از اون، آرنولد و در آخر هم آندرومدا.
دومینیکا بهسرعت بر روی پارکتها دوید و به دره که رسید، پرید و طناب را گرفت و به وسیلهی آن از دره پایین رفت؛ سپس سی سکهی طلا را در کول پشتیاش نهاد. دومینیکا بر روی پارکت ایستاد و به دره چشم دوخت. پرینستون هر دو چشمانش را بست. از شدت ترس ضربان قلبش بالا رفته بود. قطرهی سرکش اشکی از گوشهی چشمانش چکید. چند گام آهسته برداشت گویی بر روی ابرها راه میرفت. چنگی به موهای نمناکش زد و زیر لب زمزمه کرد:
- خیلی راهش خطرناکه. اگر از دره پایین بیفتم چی؟
آندرومدا دستانش را درهم قفل کرد و با صدای بشاشی گفت:
- پرینستون، تو میتونی!
پرینستون بر روی پاشنهی پایش چرخید و با تردید سرش را به طرف اعضای صورت آندرومدا چرخاند و سری به نشانهی تایید تکان داد. بهسرعت دوید و به نزدیکی دره و طناب که رسید، نگاهی به دومینیکا که به نقطهی کوری تبدیل شده بود، انداخت. دومینیکا چند رشته از موهایش را از روی شانهاش کنار زد.
- پرینستون تلاش کن تو میتونی. چندتا قدم برو عقب و بهسرعت بدو و یه پرش بزن و طناب رو بگیر.
پرینستون به گفتهی دومینیکا چند گام عقبگرد کرد و بهسرعت دوید. زمانی که پرید، پایش لیز خورد و تلاش کرد تا توانست با یکی از دستانش، طناب را بگیرد. به ندرت موفق شد تا با دست دیگرش هم طناب را بگیرد. اندکی به طرف سکهها کج شد و هشتاد و شش تا سکه جمع کرد. زمانی که به پارکتها رسید، از شدت ترس پخش زمین شد و سکهها زمین را فرش کردند. دومینیکا نگاهی به سکهها که هر کدام قسمتی از پارکتها افتاده بود و در برابر اشعههای ریز و درشت خورشید همچو الماس میدرخشیدند، انداخت و به طرف پرینستون گام نهاد و بر روی زانویش نشست و گفت:
- پرینستون، حالت خوبه؟
هر دو چشمانش را گشود و سری به نشانهی تایید تکان داد. دومینیکا زبان بر لبان سرخرنگش کشید و لب ورچید:
- پس دستت رو به من بده و بلند شو.
دستش را بر روی مچ دست پرینستون گذاشت و او را با یک حرکت بلند کرد و به ادامهی حرفش افزود:
- این تازه اول راهه و نباید به این راحتی شکست رو بپذیری.
لئو پرشی زد و طناب را گرفت و همچو زنان جیغی کشید. پرینستون ری پاشنهی پایش چرخید و گفت:
- تا این هم که ترسوئه زودتر از من از دره گذر کرد و به وسیلهی طناب خودش رو به پارکتها رسوند.
لئو بر روی تکه سنگی نشست و در حینی که نفسنفس میزد، خطاب به دومینیکا گفت:
- از اول تونل تا اینجا چند متر اومدیم؟
- دویست و پنجاه متر.
- چندتا سکه جمع کردی؟
لئو در حینی که چند جرعه آب میخورد، قمقمه را در کول پشتیاش نهاد و لب زد:
- پنجاه و پنج تا، تو چندتا؟
- سیتا. پس پرینستون بیشتر از هممون سکه جمع کرده.
لئو نیشخندی زد و گفت:
- هنوز دو نفر دیگه باقی مونده. شاید اونها بیشتر از پرینستون سکه جمع کنن.
دومینیکا در حینی که سکهها را از روی پارکتها برمیداشت، لب زد:
- در حال حاضر هشتاد و ششتا سکه بیشتر نیست که پرینستون یکیش رو هم جا نگذاشته.
دومینیکا سرش را به طرف صورت پرینستون و لئو کج کرد و لب زد:
- آندرومدا به آرنولد آموزش میده که چطور بپره و طناب رو بگیره. آماده هستین که مابقی راه رو با هم بریم؟
پرینستون و لئو همزمان با هم لب زدند:
- آمادهایم.
در حینی که چند گام برمیداشتند، پرینستون گفت:
- از سمت راست یا چپ باید بریم؟
از هر دو مسیر راه داره؛ ولی ما راه سمت راستی رو انتخاب میکنیم.
دومینیکا به طرف راه سمت راست رفت و گفت:
- اینجا باید یک متر الی یک متر و نیم پرش بزنین. باید خیلی مواظب باشین چون اینجا طنابی در کار نیست و اگر از این راه پایین بیفتین، زیر پاتون دره هست و جون سالم به در نمیکنین؛ پس من پرش میزنم و شما هم نگاه کنین که یاد بگیرین. اینجا به علت وزن زیادی میمونهای هلندی، پل زیر گذر شکسته و زیر این پل، یه دره با ارتفاع بسیار بلندیه.
دومینیکا روی پل زیر گذر ایستاد و یک پرش دو متری زد. پرینستون دهانش تا بناگوش باز ماند و هردو دستانش را بر روی لبانش قرار داد و گفت:
- بعید میدونم که من و برادرم بتونیم دو متر پرش بزنیم.
دومینیکا در حینی که نفسنفس میزد، با لکنت زبان لب ورچید:
- می... میتونین.
پرینستون چند گام آهسته برداشت. زمانی که با تیلههای پر از ترسش دره را از زیر نظر گذراند. ناخودآگاه، هردو چشمانش بسته شد و بدنش شروع به لرزیدن کرد. آرنولد از شدت ترس بغضش شکست و دانههای مرواریدی چشمانش، باعث خیس شدن صورت زیبایش شد. آندرومدا هردو دستانش را دور شانهی او حلقه کرد و به او دلداری میداد.
- گریه نکن، به زودی به تونل میرسیم.
پرینستون هردو چشمانش را گشود و بهسختی یک متر پرید. دومینیکا دست پرینستون را گرفت و با تمام قدرت کشید و گفت:
- نمیذارم از دره پایین بیفتی. من به پدرم قول دادم که شما رو صحیح و سالم به ورودی در تونل میرسونم.
دانههای ع×ر×قهای سرد، از روی پیشانی دومینیکا لیز خورد و انتهای آن به گردنش رسید. به ندرت پس از چند دقیقه تلاش موفق شد تا پرینستون را به طرف پارکتها بکشد. آندرومدا زبان بر لب کشید و گفت:
- من پرش میزنم که لئو و هم آرنولد یاد بگیرن؛ پس از اون کمکتون میکنیم تا از دره پایین نیفتین.
آرنولد بهقدری ترسیده خاطره شده که گریه امانش را بریده بود. از شدت ترس گوشهی لبانش را گاز گرفت و با دیدن ارتفاع بیش از حد دره، هردو چشمانش را بست. دومینیکا که دیگر طاقتش طاق شده بود، با صدای بشاشی از لای دندانهای کلید شدهاش غرید:
- شما باید قهرمان باشین. پدرم در عرض نصف روز خودش رو به تونل رسونده و حالا شما برای یه متر پریدن اشک میریزین. تا دو دقیقه دیگه اگر نپریدین، همینجا ترکتون میکنیم و میریم.
لئو به طرف پل زیر گذر گام نهاد و یک متر و نیم پرش زد و دستش را به طرف پرینستون گرفت و درخواست کمک کرد. در حینی که پایش لیز خورد و دیگر رمقی برای درخواست کمک نداشت، دومینیکا دست مردانهی او را گرفت و در حینی که تلاش میکرد، خطاب به آندرومدا گفت:
- دست یکی دیگهاش رو بگیر و کمکم کن تا اون رو به طرف پارکتها بکشیم.
آندرومدا دست دیگر لئو را گرفت و به او کمک کرد تا از پل گذر کند و اولین گامش را به طرف پارکتها بردارد. لئو به وسیلهی سر آستین لباسش، رد ع×ر×ق را از روی صورتش پاک کرد و گفت:
- این یکی خیلی سخت و وحشتناک بود.
دومینیکا سیاهچالهی نگاهش را بالا آورد و راس و مماس آرنولد قرار گرفت و لب زد:
- به پل نزدیک بشو و لااقل یه پرش یه متری بزن.
آرنولد نوک چکمهاش را بر روی پارکت کوبید و فریاد زد:
- نمیتونم! میخوام برگردم.
دومینیکا از حرص قهقههای سر داد و سپس از لای دندانهایی که بر روی هم میسایید، غرید:
- دیگه راه برگشتی نداری.
- دارم.
آندرومدا چند گام برداشت تا خود را به دومینیکا برساند. در همین حین لب زد:
- حق با دومینیکاست پسر، راه برگشتی نداری. بهجای اینکه بخوای برگردی یه پرش یه متری بزن و کار خودت و ما رو هم سخت نکن.
آرنولد چند گام برداشت و به پل نزدیک شد. به سختی پرید تا به پارکتها رسید. لئو و دومینیکا دستانش را گرفتند تا بتواند بلند شود.
پس از اینکه مسیری طولانی که راه آن مستقیم و بیهیچ پیچ و خمی بود را رد کردند، دومینیکا جلوتر از همه کنار درخت آتش ایستاد و دستانش را پشت کمرش نهاد و انگشتانش را درهم گره زد و گفت:
- یکم جلوتر به دریا میرسیم، متاسفانه خبری از کشتی و قایق نیست و باید شنا کنیم. کدومتون شنا کردن رو بلد نیستین؟
لئو مات و مبهوت مانده به دومینیکا خیره شد و طولی نکشید که از فرط هیجان و خجالت، گونهی گلگونش به دو گل سرخ بدل شد و سیاهچالهی نگاهش را پایین انداخت. در حینی که انگشتانش را به بازی گرفته بود، دومینیکا چند گام استوار و شتابان به سمت آنها برداشت و به ادامهی حرفش افزود:
- پرسیدم که کدومتون شنا بلد نیستین؟ چرا انگار مجسمه خشکتون زده و از هیچکدومتون صدا در نمیاد؟ الان زمانی نیست که وقتمون رو هدر بدیم و مات و مبهوت مونده به همدیگه زل بزنیم!
لئو به آرامی انگشت سبابهاش را بالا آورد و با لکنت زبانی که ناشی از تلاقی همزمان ترس و هیجان در وجود، بیوجودش بود، لب زد:
- من... من... شش... شنا... بلد... بلد... نی... نیستم.
دومینیکا، با صورتی جمع شده، نگاهش از حیرت وا میرود و به سوی او گام برمیدارد.
- عجیبه که شنا کردن رو بلد نیستی!
انگشتش را زیر بینی قلمیاش کشید و پس از اندکی اندیشیدن، به ادامهی حرفش افزود:
- تایمی نداریم که بخوام صرف یادگیری شنا کردن کنم؛ اما میتونم در حین شنا کردن بهت کمک کنم که لااقل غرق نشی.
در حینی که بزاق دهانش را بهسختی و بیتاب و مستاصل قورت میداد، پردهای از اشک چشمان نافذ و زیبایش را پوشاند. پرینستون چند گام بهسوی لئو برداشت و در حینی که کمان ابروانش را درهم میکشید، نگاهی پر از خشم و سردی به او انداخت و بابت این کارش توبیخش کرد:
- مگه بارها شنا کردن رو بهت یاد ندادم، پس چرا الان میگی بلد نیستی که شنا کنی؟
لئو به آرامی خود را به عقب کشید و سیاهچالهی نگاهش را پایین انداخت و به دو جفت کفشی که تمیزی آن و درخشش، چشمان پرینستون و دیگر دوستانش را کور میکرد، خیره شد. با جویدن پوست نازک لبش برای ساکت ماندن تلاش کرد؛ اما پرینستون خشمگین شد و چانهی او را محکم فشرد که انگشتش در پوستش فرو رفت. هر دو چشم لئو بر روی چشمان سرشار از خشم و ترکیبی از اندوه پرینستون، با بیقراری لغزید. بهقدری فشار دست پرینستون بر روی صورت لئو افزایش یافت که درد در گوشتش پیچیده و به مغز و استخوانش نفوذ کرد. دومینیکا که دیگر از این بحث و جدلهایی که شروع کنندهاش پرینستون و تمام کنندهاش لئو بود، خسته شده بود. از شدت خشم ابروان کمانیاش درهم فرو رفت و از لای دندانهایی که بر روی هم میسایید، فریاد نه چندان بلندی زد:
- کافیه!
همین فریاد کافی بود که آن دو از هم فاصله بگیرند و مردمک چشمانشان اطراف بچرخد. دومینیکا بیآنکه نگاهی به آنها بیندازد، چند گام بهسوی دریا برداشت و سپس به آسمان بیکران و خالی از ستاره چشم دوخت. پرینستون تنها کسی بود که پس از دومینیکا به سمت دریا راه افتاد و گویا که قصد رقابت داشت، لب زد:
- بهنظرت من و تو اگر همزمان با هم شنا کنیم، کی زودتر به تونل میرسه؟
صدای سنگ ریزههایی که از دل سنگهای بزرگ به سمت دریا حرکت میکردنند، گوش دومینیکا را خراش دادند؛ اما صدای قطرههای باران که همچو الماس میدرخشیدند، زمانی که در آب دریا فرود میآمدند بهقدری لذتبخش بود که دومینیکا به هیچ صدای دیگری، حتی صدای پرینستون گوش نسپاریده بود؛ ولی پرینستون ژست مغرورانهای گرفت و به ادامهی حرفش افزود:
- قطعاً و بیشک من!
پرینستون پس از این حرفش، با یک معلق زدن خود را در آب دریا انداخت و در حینی که بهخاطر موج بیش از حد دریای طوفانی به سمت راست و چپ کشیده میشد، با هیجان لب زد:
- خیال میکردم آروم بودن این دریا میتونه مثل دریای هوبارت باشه، حتی توی خوابم هم ندیده بودم که میتونه اینقدر تفاوت بین دریای هوبارت و ملبرون باشه، اوه نه!
با سنگ ریزههایی که بر روی آب فرود میآمد، پرینستون دستانش را به طرف صورت پر از هیجانش سپر کرد. دومینیکا در حینی که شنا میکرد، خود را به پرینستون رساند و چند رشته از موهایش که خیس از آب شده بود، پشت گوشش انداخت و گفت:
- هی! بدون اینکه توضیحهام رو بشنوی کجا رفتی؟ میدونستی شنا کردن داخل چنین دریایی نیاز به رعایت کردن چند تا نکات و اصولهای خودش رو داره؟ تو همیشه توی زندگیت اینقدر عجولانه و بیفکر تصمیم میگیری و بیگدار به آب میزنی؟ اصلاً به قانونهای زندگی اهمیت نمیدی، نه؟
پرینستون بهقدری محو دو چشمان زمردین او شده بود که حواسش به سنگ بزرگی که در نزدیکی و سمت چپش قرار داشت، نبود. دومینیکا با ترسی که در هر دو چشمانش موج میزد، مچ دست پرینستون را در دست ظریفش گرفت و گفت:
- نه، نباید به سمت چپ شنا کنی اگر سرت به سنگ بخوره ممکنه که جونت رو از دست بدی، تو باید به طرف راست شنا کنی.
دومینیکا زیر لب به حواس پرتی پرینستون بارها لعنت فرستاد و سپس به ادامهی حرفش افزود:
- ای کاش یکم به حرفهام اهمیت میدادی.
پرینستون که تازه متوجهی منظور دومینیکا شده بود و آن سنگ بزرگی که گوشهی دریا بود را تماشا کرده و به چشمم آمده، زبان بر لب کشید و مچ دست دومینیکا که حواسش به سمت پرینستون بود را گرفت و او را به طرف خود کشید. دومینیکا مات و مبهوت مانده به دو چشم زیبای او که آسمان آبی در آن نهفته بود، خیره شد و دستش را بر روی شانهی پرینستون گذاشت و اما پرینستون پوزخند تلخی زد، چون حس میکرد که این نگرانیها، نمادین نگرانی یک زن بود که جان خودش هم برایش اهمیت چندانی ندارد و فقط قول و عهدش دارای اهمیت بالاییست. دومینیکا که در یک شرایط واکنش ناشیانه قرار گرفته بود، ضربان قلبش به مراتب بالاتر رفت و هنوز هم با همان حالتی مضطرب و تعجب برانگیز به دو گوی آبی رنگ پرینستون خیره مانده بود. تنها خدا میدانست که اگر صدای آندرومدا، به رشتهی افکارش چنگ نمیزد و آن را نمیدرید، تا چند ساعت در این وضعیت همچنان بلاتکلیف میماند.
- دومینیکا.
دومینیکا در حینی که شنا میکرد، سرش را به عقب برگرداند و با دیدن زنی که لباسی ردینگوت، از جنس ابریشم بر تن داشت و چنگی به موهای طلایی رنگ و خیسش میزد، با حیرت لب زد:
- بل... بله؟
آندرومدا خود را به دومینیکا رساند و همانند قبل یک حلقه رنگارنگ و درخشانی از چند زن و مرد در آب دریا، زدند و گرداگرد هم بر روی آب شناور شدند. دومینیکا دستی بر روی دامن کوتاه و سفید رنگش که خیس از آب شده بود، کشید و همچنان منتظر مانده بود تا آندرومدا به حرف بیاید.
- زمانی که میخواستیم داخل آب دریا معلق بزنیم، این زن رو دیدیم که درخواست کمک میکنه و از اون خواستیم که با ما به سمت تونل بیاد.
دومینیکا، با یک حرکت ساده؛ اما پرانرژی خود را به آن رساند و چهرهاش گلگون و بشاش شد.
- اوه! چهقدر خوب شد.
پرینستون حتی سر بالا نیاورد که نگاهی گذرا به او بیندازد، زیرا دومینیکا بهقدری جذابیت و دلربایی داشت که هیچکس دیگری به جز او به چشمان نافذش نمیآمد. درواقع دومینیکا هم در دو چشمان او یک نگاههای برقآسا میدید که هرگز از چشمانش دور نمانده و این حس را به خوبی مشاهده میکرد. هنگامی که متوجه شد دومینیکا به نگاههای او توجهای نکرده است، سریعاً شنا کرد تا به یک چرخدنده رسید. نمیدانست که باید چگونه از این چرخدنده گذر کند، پس همچنان منتظر ماند تا دومینیکا خود را به او برساند و راهنماییاش کند. نگاهش به طرف چند لباس خوشرنگ که به درخت آویزان شده بود، چرخ خورد. با دیدن چنین لباسهایی، حس کنجکاوانهاش بیش از پیش تحریک شد. دومینیکا از دورادور پرینستون را تماشا کرد و با صدایی بشاش، لب زد:
- چرا برای رسیدن به تونل اینقدر عجله داری؟
ناگهان حسی سرشار از انرژی و شاید اندکی اضطراب و ترس، بر دلش چنگ انداخت و همانند شعلههای آتش او را سوزاند. پوست لب گوشتیاش را جوید تا برای ساکت ماندن تلاش کند، گرچه برای او سکوت کردن کار آسانی نبود؛ ولی دست از تلاش نکشید و همچنان به این سکوت بهای بسیاری داد. دومینیکا که مکث و تعلل او را دید، مجبور شد تا نیشخندی بزند و نگاهش را به طرف دیگری بچرخاند. از سمت راست شنا کرد تا سر یا تنش به چرخدندها برخورد نکند و زخمی و آغشته به خون شود. پرینستون به تبعیت از او، پشت سرش به شنا کردن ادامه داد و سکوت حکمفرمای بینشان را شکست و لب زد:
- بعد از اینکه وارد تونل شدیم، باید چه کاری انجام بدیم؟
پرینستون در حین صحبت کردن با او، متوجهی این حرکت لئو و آن دختر شد که به بهانهی صحبت کردن با همدیگر، تغییر مسیر داده و مشخص نیست که برای مدت طولانیای یا کوتاه صحبتشان به اتمام میرسد و از این مسیر میآیند، یا از همان مسیر خود را به طریقی به راه ورودی تونل میرسانند؛ اما از نظر دومینیکا بهترین راه از مسیری است که خود با پرینستون همراه شده و همکاری با همدیگر است. دومینیکا که متوجه شده بود آن دو تغییر مسیر دادهاند و مستقیماً به تونل نمیروند و فقط سعی میکردند تا از زیر کار در بروند، از راهی شنا کرد که میدانست میتواند از طریق این راه، جلوی راه آن دو را سد کرده و با آنها برخورد میکند، سپس نگاه سردی به پرینستون انداخت و کمان ابروانش را درهم کشید. در حینی که شنا میکرد، پرینستون لب زد:
- به من میگفتی که عجولم و برای رسیدن به تونل عجله دارم؛ اما ظاهراً خودت که بیشتر از من عجله داری!
دومینیکا به انتهای دریا که رسید، راهش را به طرف آن راهی که آن دو رفته بودند، کج کرد و با شنیدن صحبت کردنشان، پشت درخت افرای قرمز ایستاد و با قلبی که از اضطراب فشرده میشد، نگاه آتشینش را به آن دو دوخت و لب زد:
- الان ما باید وارد تونل بشیم؛ ولی این دو تا دارن کار ما رو به تعویق میندازن.
پرینستون راه چشمان دومینیکا را در پیش گرفت. با دیدن صحنهای که دومینیکا را خشمگین کرده بود، کمان ابروانش را درهم کشید و از لای دندانهای کلید شدهاش غرید:
- این پسر روانی شده. توی چنین شرایطی که معلوم نیست پدرت زندهست یا مرده، داره با دختره خش و بش میکنه.
دومینیکا، احساسات لگدمال شدهاش را در مشتهایش جمع کرد و بغضش را به سختی همراه بزاق دهانش قورت داد و با صدای تحلیل رفتهای لب زد:
- همینجا منتظر بمون تا من بیام.
به طرف آن دو شنا کرد. پرینستون برای مهار کردن خشمش پلک خستهاش را بست و گفت:
- همیشه یه پسر بیعقل و بیمسئولیت بود. آخه توی همچین شرایطی کی وقت تلف میکنه که این... .
لئو دستش را بر روی شانهی پرینستون گذاشت و مجالی به حرف زدن به او نداد و گفت:
- وقت تلف نکردم، درواقع یه مشکلی براش پیش اومده بود که نمیتونست از اون راه بیاد به همین خاطر هم از من درخواست کمک کرد. میون راه گفت که به علت زخم پاش نمیتونه شنا کنه به همین خاطر داشتم راضیش میکردم که اجازه بده کمکش کنم.
پرینستون چشمانش را بهم فشرد و نفسش را حبس کرد. درواقع برای این به سکوتش ادامه داده بود چون لئو را قضاوت کرده و حال نمیدانست چه بگوید که وضعیت از این بدتر نشود، پس سیاهچالهی نگاهش را پایین انداخت.
لئو گوشهی چشمانش را مالید و ادامه داد:
- حق داری سکوت کنی همیشه همینطوری بودی که ندیده و نپرسیده قضاوت میکردی؛ ولی یه معذرت خواهی هم نمیکردی.
پرینستون پوزخند تلخی زد و گفت:
- من مرتکب چه اشتباهی شدم که باید بابت این قضیه ازت عذر خواهی کنم؟
دومینیکا نگاه سردی به آن دو انداخت و کمان ابروانش را درهم کشید. از لای دندانهایی که بر روی هم میسایید، فریاد نه چندان بلندی زد:
- به جای بحث کردن بهتره که زودتر شنا کنیم و خودمون رو به تونل برسونیم. تا رسیدن به راه تونل صد متر دیگه بیشتر نداریم.
پس از این حرفش نفس عمیقی کشید و دستانش را باز کرد و به شنا کردنش ادامه داد. پرینستون بیآنکه چیزی بگوید، مردمک چشمانش را در اجزای صورت لئو چرخاند و با شنا کردن از آن دو دور شد. لئو مردمک چشمانش را از پرینستون گرفت و به اجزای صورت آن دختر جوان داد و گفت:
- پات بهتره یا هنوز درد میکنه؟
بیاراده قطره سرکش اشکی از گوشهی چشمانش چکید و بدنش شروع به لرزیدن کرد. برای اینکه لئو از این اتفاق غمانگیز باخبر نشود، به وسیلهی سر آستین لباسش دانهی مرواریدی چشمانش را پاک کرد و با صدای تحلیل رفتهای لب زد:
- خوب... خوبم. نن... نگران... نبا... نباش.
لئو که میدانست دختر جوان دروغ میگوید، ناخودآگاه آسمان چشمانش توفانی شد و گفت:
- میدونم که پات درد میکنه؛ ولی تنها کاری که میتونم برات انجام بدم اینهکه کمکت کنم بتونی شنا کنی. اینجا نه خبری از کشتیه و نه قایق، پس سعی کن درد پات رو تحمل کنی تا به تونل برسیم.
آنشرلی با دقت، جزئیات صورت او را از نظر گذراند و دستش را بالا آورد. زهرخندی بر ل*ب نشاند و گفت:
- اگر بهم کمک کنی قطعاً به تونل میرسیم؛ اما... .
- اما چی؟
آنشرلی پلکهایش را بر روی هم گذاشت و نفس عمیقی کشید.
- اما داخل تونل بهقدری وحشتناکه که من هرجایی رو به اونجا ترجیح میدم.
لئو دست مردانهاش را بر روی دست ظریف آنشرلی گذاشت و در حینی که به او کمک میکرد تا شنا کند، خیره به مردمک چشمان او که در بین مژههای بلندش محصور شده بود، لب زد:
- مگه داخل تونل چهخبره؟
با تصور کردن تونل، بدنش شروع به لرزیدن کرد و حلقهای از اشک چشمان نافذش را پوشاند. با اضطراب بزاق دهانش را به سختی قورت داد و گفت:
- تعداد بیشمار و عاری از مردم اونجا در بخشهای مختلفی زندونی شدن. شرط آزادی مردم از تونل اینهکه هر تعداد سکه یا الماس و چیزهایی که گرونبها هستن پیدا کنن و تحویل شاهماران بدن. اگر برحسب تعدادی که بهشون گفته باشه و به همون تعداد رسیده باشه، آزادن. البته از چندین نفر شنیدم که میگفتن این کارش جز حقهبازیه و تا زمانی که شاهماران توی این سرزمین باشه، ما راه نجاتی نداریم و تا ابد باید عذاب بکشیم.
لئو لبان خشکیده و کبودش را به وسیلهی زبانش تر کرد و گفت:
- پس شما و بقیه چطور داخل تونل نیستین؟
- چون ما به سختی از دست اونها فرار کردیم، حتی ممکنه امروز هممون رو زندونی کنه.
صدای امواج خروشان دریا، سکوت آن دو را شکست. ابرها و ستارگان خورشید را بلعیده بودند. لئو نگاهی به دوردستها انداخت و گفت:
- تا شب چیزی نمونده. زودتر شنا کنیم تا به اونها برسیم، وگرنه توی دریا که تاریکه نمیتونیم شنا کنیم.
آنشرلی سرش را بالا برد تا با چشمان دودوزنش صورت لئو را بیابد، سپس گفت:
- آروم پات رو روی پارکتها بذار و بلند شو.
- بهتره اول تو این کار رو بکنی.
اخم ظریفی میان دو ابروان لئو طرح بست. علت عصبانیتش برای این بود که چرا شاهماران انقدر بیرحم و بیوجدان است که اینگونه با حقه بازیهایش با زندگی تمام انسانها بازی میکند؟ آنشرلی دستان سردش را وارد آستین لباسش کرد و به ادامهی حرفش افزود:
- حالت خوبه؟
لئو، ناخودآگاه، دستانش را مشت کرد و پارچهی لطیف پیراهنش را در بین انگشتانش، فشرد، سپس لبان گوشتیاش را به داخل دهانش کشید و لب ورچید:
- خوبم.
پس از این حرفش، مجال حرف زدن به آنشرلی نداد و پایش را به آرامی بر روی پارکتهایی که دانههای مرواریدی باران همانند الماس میدرخشیدند، گذاشت و به آسمان که لباس سیاه رنگ براقی پوشیده بود، چشم دوخت. تا به حال آسمان را به این نزدیکی و زیبایی ندیده بود؛ اما حال آسمان برایش زیباترین نقاشی دنیا شده بود. آنشرلی هر چه تلاش کرد که از پارکت بالا بیاید، با شکست مواجه میشد. لئو روی پاشنهی پایش چرخید و چشمان درخشانش را در اجزای صورت او چرخاند و پس از اینکه دست مردانهاش را به طرف آنشرلی بلند کرد تا به او کمک کند، لب زد:
- هیچوقت برای کمک گرفتن دیر نیست. هر زمان احساس کردی نیاز به کمک داری، بیشک بدون که من هستم؛ اما هیچوقت اینطوری خودت رو عذاب نده.
آنشرلی سرش را پایین انداخت و پس از گذشت چند ثانیه، انگشتان کشیدهاش را بر روی انگشتان تیز لئو گذاشت. چشمان لئو بر روی چشمان آنشرلی با بیقراری لغزید. آنشرلی بیتاب و مستاصل بزاق دهانش را قورت داد و لبان باریکش را به داخل دهانش کشید و لب زد:
- از اینکه من رو تنها نگذاشتی و توی همچین شرایطی کنارم بودی، از صمیم قلب تشکر میکنم.
لئو به تبعیت از او، دستانش را به نرمی فشرد و خندهای زیبا، مزین لبان گوشتیاش شد، سپس با یک حرکت آنشرلی را به طرف خود کشید. آنشرلی اجزای صورت لئو را از نظر گذراند و به ادامهی حرفش افزود:
- تو مابقی راه رو بلدی؟
لئو که مات دو گوی زیبای آنشرلی شده بود، نگاهش به طرف دو چشم او دقیقتر شد. آنشرلی دستش را جلوی چشمان لئو تکان داد و به ادامهی حرفش افزود:
- متوجه شدی که چی گفتم؟
لئو به حواس پرتیاش بارها لعنت فرستاد و چند قدم عقبگرد کرد و لب زد:
- مابقی راه رو بلد نیستم؛ اما دومینیکا گفت که پس از اینکه به پارکتها رسیدیم، چند متر بعدش به راه ورودی تونل میرسیم.
آنشرلی تک خندهای کرد و چند قدم برداشت و گفت:
- اگر اینطوری پیش بری، راه تونل رو گم میکنیم و نمیتونیم جون بقیه رو نجات بدیم.
لئو چشمانش را بهم فشرد و نفسش را حبس کرد. نمیدانست در جواب به حرف آنشرلی چه بگوید، پس سکوت را ترجیح داد؛ البته که آنشرلی هم مجال حرف زدن به او نداد و به ادامهی حرفش افزود:
- اگر با خودم باشه که بیش از حد تصور خودخواهم و به جز نجات و در امان بودن جونم، به جون هیچکس دیگهای فکر نمیکنم؛ اما این انتخابم تا حدودی با شکست روبهروم میکنه، چون اگر جون مردم رو نجات ندیم نمیتونیم با این تعداد کم، با شاهماران و مارهایی که زیر دستش پرورش داده میشه بجنگیم، پس مجبوریم که با این موضوع کنار بیایم تا هم جون خودمون و هم جون مردم کشورمون در امان باشه.
لئو، پوزخندی بر لب نشاند و با بالا انداختن نمایشی ابروان بورش، خشمگین و نیشآلود پاسخ داد:
- بعضی از خصوصیاتت شبیه به برادرمه، اون هم مثل تو خوداهه و تا زمانی که مجبور به انجام کاری نشه، سعی میکنه از اون راه دوری کنه تا جونش در امان باشه؛ اما اگر اجباری توی کارش باشه، نمیتونه فقط به خودش فکر کنه. درواقع یه خصوصیات دیگهای هم که داره، اینه که از هیچکس درخواست کمک نمیکنه و تا جایی که در توانشه، سعی میکنه که خودش از پس کاری که برعهدشه، بر بیاد.
ناخودآگاه، یک تای ابروان هشتی و بلند آنشرلی بالا پرید و با دو چشمان گرد شده از شدت تعجب، لب زد:
- عجیبه که خصوصیات من تا این حد شبیه به خصوصیات برادرته!
لئو سرش را بالا آورد و با دیدن راه ورودی تونل که شبیه یک اژدهای وحشتناک و با دو دندان تیز مانند بود، سرجایش میخکوب شد و تنش شروع به لرزیدن کرد. جلوی راه ورودی تونل، چند میمون و هیولا ایستاده بودند. لئو با لکنتی که ناشی از تلاقی همزمان ترس و درد در وجود بیوجودش بود، گفت:
- اون... اونجا... می... میمو... میمون و... و هی... هیو... هیولا... هه... هست.
آنشرلی سیاهچالهی نگاهش را بالا آورد و اتفاقها و صحنههای شومی که چند سال پیش برایش رخ داده بود، همانند فیلم جلوی چشمانش گذشت. ناخودآگاه قطرهی سرکش اشکی از گوشهی چشمانش چکید و لب زد:
- من... من هم... می... میترسم.
با کشیدن شدن لئو به طرف راست و آنشرلی به طرف چپ، هر دو به قدری ترسیده بودند که همزمان با هم یک صدا گفتند:
- کمک! ولم کنید.
این اتفاق، جز خیالات لئو و آنشرلی بود؛ اما در حقیقت چنین اتفاق شومی برای هر دویشان رخ نداده بود. آنشرلی چند مرتبه پلک خسته و آغشته به اشکش را بست و گشود، سپس خطاب به لئو گفت:
- چرا درخواست کمک کردی؟
لئو تک خندهای کرد و لب زد:
- با طوفانی که اومد و من رو به طرف درخت افرا هول داد، خیال کردم موجودهای خیالی بهم حمله کردن، به همین خاطر هم درخواست کمک کردم که جونم توی خطر نیفته.
آنشرلی چشمانش را در حدقه چرخاند و نیشخندی بر لب طرح زد.
- به من و برادرت لقب خودخواه رو میدی؛ اما بیشتر از هر چیزی و هر کسی به فکر جون خودتی که توی خطر نیفتی.
لئو چند قدم برداشت. ناخودآگاه یک تای ابروانش بالا پرید.
- کسی که جونش براش مهمه، فرد خودخواهی نیست. در واقع جون خودش رو اولویت میدونه چون برای خودش ارزش قائله. کنار اولویتهاش، مردم رو هم اولویت میدونه و برای اونها هم ارزش قائله و ممکنه برای نجات جونشون هر کاری انجام بده؛ اما فردی که خودخواهه یه اولویت بیشتر نداره که فقط خودشه و هیچ چیز یا کس دیگری رو اولویت اول نمیدونه. برای خودش بیش از حد ارزش قائله و حتی یه درصد برای دیگران ارزش قائل نیست و برای نجات جون هیچ فرد، هیچ قدمی برنمیداره و در این صورت هم خودش و جونش رو اولویت میدونه. پس با این اوصاف، من خودخواه نیستم؛ اما جون خودم رو اولویت میدونم و جون مردم رو هم اولویت دومم، چون تا خودم پیروز نشم و برگ برنده دستم نیاد، نمیتونم به مردم کمک کنم که نیمی از پیروزی و برگ برنده من رو سهیم باشن.
آنشرلی که چند دقیقهای سکوت کرده و گوشهای ایستاده بود و مردمک چشمانش را در اجزای صورت لئو میچرخاند، نمیدانست در برابر حرفهای زیبای او چه بگوید. لئو زبانش را بر روی لبان خشکیدهاش کشید و به ادامهی حرفش افزود:
- آنشرلی!
آنشرلی مردمک چشمانش را از صورت لئو دزدید و شمشیرش را از قلاف بیرون کشید و لب زد:
- حواسم پرت حرفهات شده بود، متوجه نشدم که صدام زدی.
دومینیکا دوتا از انگشتانش را بر روی زبانش نهاد و سوت رسایی زد. لئو سرش را اطراف چرخاند و مات و مبهوت مانده، خطاب به آنشرلی لب زد:
- تو هم صدای سوت رو شنیدی؟
آنشرلی حیرتزده مردمک چشمانش را در اجزای صورت لئو چرخاند.
- آره شنیدم.
لئو شمشیرش را از قلاف بیرون کشید.
- یعنی کی میتونه باشه؟
آنشرلی نفسش را در سینه حبس کرد و گفت:
- شاید یه تله از طرف شاهماران باشه.
لئو نگاه سراپا تمسخرش را به آنشرلی داد.
- مگه شاهماران هم بلده سوت بزنه؟ این کارش یکم مضحک نیست؟
آنشرلی چند قدم برداشت و با صدای رسایی فریاد زد:
- کی اونجاست؟
دومینیکا از میان انبوهی از درختان بیرون آمد و لب زد:
- آنشرلی، منم دومینیکا.
لئو نفسش را فوت کرد و مسیری که به طرف آنها ختم میشد را طی کرد. آنشرلی لنگانلنگان پشت سر لئو راه را در پیش گرفت و گفت:
- ترسیدیم، فکر کردیم که شاهماران هست.
دومینیکا تک خندهای سر داد و گفت:
- شاهماران برای کسایی که میخواد به دام بیفته سوت نمیزنه، مارهاش رو میفرسته که آدمها رو توی دام بندازه.
پرینستون قلنج انگشتانش را شکست و خطاب به دومینیکا گفت:
- الان باید چه کاری انجام بدیم؟
دومینیکا، شقیقهاش را ماساژ داد و پس از اندکی مکث، گفت:
- باید نگهبانهای جلوی در رو بکشیم. بعدش وارد تونل بشیم و با کمک پدرم، مردم رو نجات بدیم.
پرینستون کش و قوسی به تن خستهاش داد و یکی یکی قلنج انگشتانش را شکست.
- اگر فقط جلوی تونل نگهبان نباشه و داخل تونل مارها هم باشن چی؟
دومینیکا با ولعی تمام به طرف تونل رفت و پس از ده قدم کوتاه، همزمان با برگرداندن سرش، روی پاشنهی پایش چرخید. جرقهای در ذهنش خورد.
- پس از اینکه نگهبانها رو کشتیم، آندرومدا وارد تونل میشه و به شاهماران میگه که تعدادی از آدمها جلوی راه ورودی تونل هستن. شاهماران برای به دام انداختن ما، تعداد بیشماری مار میفرسته. ما هم از فرصت سواستفاده میکنیم و گوشهای پنهون میشیم، با فرصتی که توی مشتمون داریم، جلو میریم و با کمک پدرم تعدادی از مردم رو آزاد میکنیم و با شاهماران میجنگیم.
پرینستون همانند همیشه یک جواب و حاضر جوابی در آستین داشت مثل آب در هاون کوفتن بود. در حینی که نیشخندی بر لب طرح میزد، شانه به شانهی دومینیکا راه افتاد و لب زد:
- کاش به همین سادگیها بود که میگی. در عرض پنج دقیقه چطور تعداد بیشماری از مردم رو از تونل فراری بدیم؟ اونها به قدری شکنجه شدن که نای راه رفتن رو هم ندارن، چه برسه به جنگیدن.
لئو زبانش را بر روی لبانش کشید و بر روی پارکت نشست و به تنهی درخت افرا تکیه داد.
- نه قدرت جنگیدن داریم و نه شوق تسلیم شدن. با این اوصاف، تکلیف چی میشه؟
دومینیکا انگشت سبابهاش را بر روی لپش نهاد و چند مرتبه ضربه زد و پس از اندکی سکوت، لب از لب گشود:
- یه راه دیگه هم وجود داره.
پرینستون کلافه پوفی صدادار و طولانی کشید و گفت:
- چه راهی؟
دومینیکا در لابهلای درختان سر به فلک کشیده که قبل از راه ورودی تونل بود، زیر نور ماه جایی که آسمان شب، بر سرش سایه انداخته بود، با لباس سفید و براقش چند گام برداشت با اینکه ترس در دلش ریشه دوانده بود، لب زد:
- طبق گفتههای قبلیم، شاهماران چند نفر از ما که شجاعترین فرد شناخنه شدیم رو در نظر گرفته که من این چند نفر رو نام میبرم و میگم که باید چه کاری انجام بدین. اول که جنجگوترین و شجاعترین فرد، پدرمه. پس از اون پرینستون و من و آندرومدا که خواهرمه. لئو آخرین نفری هست که ممکنه شاهماران پس از اینکه از طریق ما به هدفش نرسید، به سراغش بیاد. شاید براتون سؤال شده باشه که وظیفتون چیه و درواقع باید چه کارهایی انجام بدین.
دومینیکا هر قدم که برمیداشت، موهایش دیوانهوار در هوا میرقصید. چنگی به موهایش زد که به یکباره دور انگشتان باریکش آرام گرفت. بر روی تکه سنگی نشست و به ادامهی حرفش افزود:
- شاهماران به هیچ عنوان به پدرم صدمه نمیزنه چون دست راستشه و اگر پدرم نباشه بیشک از بین میره. پرینستون به علت نامفهمومی پس از پدرم، یه برگ برنده برای شاهمارانه که اگر پدرم پا پس کشید، به وسیلهی اون بتونه پیروز بشه. اگر از طرف این دو نفر ناامید بشه، من و خواهرم رو نقطه ضعف پدرم و لئو رو نقطه ضعف پرینستون قرار میده که از این طریق بتونه به اهدافش برسه. اگر از هیچکدوم هیچ نکته مثبتی دریافت نکرد، تموم آدمها رو میکشه و در آخر تیرش رو به طرف ما پرتاب و این سرزمین رو اشغال میکنه. فکر میکنین با دست روی دست گذاشتن و در آخر تسلیم شدن همه چیز تموم میشه و دلش میسوزه؟ نه! اون اگر دلی هم داشته باشه تنها برای خودش به رحم میاد و تنها اولویتی که داره خودشه، پس ما اولویت اولمون خودمون نیستیم، چرا؟ چون تا جون مردم رو نجات ندیم و قفل قفس رو نشکنیم، هرگز نمیتونیم نجات پیدا کنیم، بلکه خودمون هم کنار اونها زندونی میشیم. امشب یا میجنگیم و پیروز میشیم، یا میجنگیم و میمیریم. هر کی قانع شده دستش رو روی دست من بذاره و شمشیرش رو از قلافش بیرون بکشه که نبرد رو با پادشاه مارها شروع کنیم.
*****
دومینیکا به چشمان به رنگ یاقوت پرینستون نگاه کرد و سپس نگاهش به طرف دو چشم زیبا و سرخ رنگ لئو که از فرط بیخوابی بود، چرخ خورد. پرینستون پس از اندکی اندیشیدن دست سردش را بر روی دست گرم دومینیکا که در هوای سرد به طرز عجیبی گرم مانده بود، نهاد. با بسی امید، قدرت در وجود دومینیکا شکوفه زد و از شدت خوشحالی احساس میکرد که چیزی مثل یک نیرو یا شادی و انرژی در درون رگهایش جاری شده است. لئو دستش را بر روی دست پرینستون قرار داد و گفت:
- گرچه برادرم من رو به عنوان یه منجی شجاع نمیپذیره؛ اما من برای نبرد با پادشاه مارها آمادهام.
لبخندی زیبا پهنای صورت دومینیکا را پوشاند. آنشرلی از لحن هیجانزده لئو، شادی به دلش سرازیر شد و دست زخمآلود سردش را بر روی دست مردانهی لئو گذاشت و مردمک چشمانش را در اجزای صورت او چرخاند و خطاب به دومینیکا لب برچید:
- من هم برای نبرد با پادشاه مارها آمادهام.
صدای آندرومدا با صدای خشخش برگها و صدای دلنواز جیرجیرکها آمیخته شد. باد لابهلای موهای طلایی رنگش رقص کنان به پرواز در آمده بود. با دو دست چشمانش را مالید و پس از این کارش، دست راستش را روی دست آنشرلی نهاد و لب زد:
- من خیلیوقته که برای نبرد با این موجود کثیف که پادشاه مارها نام گذاری شده، آمادهام.