متروکه رمان مدرسه شبانه روزی در لندن | آرمیتا حسینی کاربر انجمن رمانیک

تالار تایپ رمان
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
اسم رمان مدرسه شبانه روزی در لندن
ژانر: تخیلی، معمایی، عاشقانه
نام نویسنده : آرمیتا حسینی
خلاصه

اتفاقات و راز‌های اسرار آمیزی ما بین اتاقک های کلاس سوسو می‌زند. ناپدید شدن ناگهانی معلم‌ها، ابتدا باعث شادی دانش آموزان شد و کم کم تردید را در دل تمامی افراد جاسازی کرد. ماجرای این مدرسه‌ی شبانه روزی همچو پازلی حل نشده بود. یک نفر، یک فرد عجیب، پشت آن همه ماجرا قرار دارد؛ اما آن فرد عجیب تنها نیست!



مقدمه

آرام دریچه را باز کردم. الکس پشت سرم مدام زمزمه می‌کرد که بازگردیم بازگردیم اما کنجکاوی آنچان تمام وجودم را قلقک می‌داد که غیرممکن بود بازگردم، بلاخره جایی رفتم که نباید می‌رفتم، با ورودم تاریکی همه جا را فرا گرفت و در از پشت قفل شد. با صدای بلندی فریاد می‌زدم و مشت‌هایم را به در می‌کوبیدم اما نه از بیرون به داخل صدایی می‌آمد نه از داخل به بیرون. بازگشتم و با دیدن مقابلم، نفسم در سینه حبس شد و روی زمین افتادم...


مقدمه
شما با یک رمان عجیب طرف هستید! ابتدا وارد یک مدرسه می‌شوید و سپس سوالات و درهای بسته مقابلتان قرار می‌گیرد، هرچه درها را باز می‌کنید بیشتر درون هزار تو گیر می‌کنید تا جایی که اصلا موضوع مدرسه بودن این مکان را فراموش می‌کنید و مشغول سیر در این مکان عجیب می‌شوید!
سپس می‌فهمید شما ، یک فرد عادی نیستید چیزی فراتر از این هستید!
ماجرا ترسناک نیست اما قابل درک هم نیست! عجیب‌تر از چیزی است که فکرش را می‌کنید.
بگذارید خودم را معرفی کنم من، تا مدتی قبل از ورود به مدرسه زندگی عادی‌ای داشتم اما بعد ماجراها مرا در خود فرو بردند و هی عمیق‌تر شد تا اینکه فراموش کردم قبلا چه کسی بودم!
می‌دانید هنوز نفهمیدم آیا مدرسه عجیب بود یا
آدم‌های؟
Negar_20210406_112957.png
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
  • جذاب
واکنش‌ها[ی پسندها]: 16 users

ara.wr.o.o

فوق رمانیکی
پرسنل مدیریت
فرازین
شاعر
ادیتور
مقام‌دار آزمایشی
کاربر منتخب
کاربر طلایی
کاربر نقره‌ای
کاربر ثابت
مدیر بازنشسته
آزمایشی
تایپر
شناسه کاربر
300
تاریخ ثبت‌نام
2021-01-16
آخرین بازدید
موضوعات
512
نوشته‌ها
4,538
راه‌حل‌ها
167
پسندها
28,051
زمان آنلاینی
83d 13h 51m
امتیازها
908
سطح
8
مدال‌ها
50
سن
17
محل سکونت
آندرسیتی :|

  • #2

80bb_save__.jpg


نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛ خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.
قوانین تایپ رمان

اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین زیر سوالتون رو مطرح کنید.
قوانین پرسش سوال ها

قبل از درخواست جلد، قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین درخواست جلد

برای درخواست نقد در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید.
درخواست منتقد

بعد از اتمام رمان، میتوانید درخواست ویراستار دهید.
درخواست ویراستار

و پس از پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید.
تاپیک اعلام پایان رمان

با تشکر​
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
  • گل رز
واکنش‌ها[ی پسندها]: 13 users

نویسنده♛غیرعادیـღ♛✐

رمانیکی متعهد
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
نویسنده ویژه
نویسنده
رمانیکی‌نویس
دل‌نویس
بازرس
ناظر
منتقد
گوینده
آموزگار
هنرجو
خبرنگار
رمانیکی‌خوان
مقام‌دار آزمایشی
کاربر ثابت
مقام خاص
منتقدیار
آزمایشی
مبلغ
مدیر
تالار گردشگری
شناسه کاربر
123
تاریخ ثبت‌نام
2020-11-05
آخرین بازدید
موضوعات
202
نوشته‌ها
2,318
راه‌حل‌ها
23
پسندها
17,136
امتیازها
588
سطح
3
مدال‌ها
15
محل سکونت
کره

  • #3
پارت 1

ماجرای مدرسه

استاد: بیاین برای مبارزه..

دلارام از روی صندلی سرد بلند شد و سمت زمین بازی رفت. کارول وآلیس هردو در مقابل یکدیگر ایستاده بودند و دلارام و راشل هم مقابل هم. آسمان گوشه زمین ایستاده بود تا برنده با او مبارزه کند. در این لحظه نفس‌ها در سینه حبس شده بود. دلارام به چشمان وحشیه راشل خیره بود ومی‌دانست این دختر بویی از رحم نبرده و سرسخت ترین حریف است. البته از دید راشل هم دلارام دختر مغرور و ترسناکی بود یک حریف خشن. در این میان هرکسی برای حریف خود فکرهای وحشتناکی می‌کرد. استاد ابتدا به گروه اول یعنی کارول و آلیس اجازه مبارزه داد. هردو خم شدند و پس از احترام به یکدیگر مبارزه را آغاز کردند. کارول با تمام قدرت با پایش به قفسه سینه آلیس می‌کوبید و چنان محکم ضربه می‌زد که آلیس نفس‌اش چند لحظه بند آمد اما تلاش کرد تا پا بر جا بماند. کارول نسبت به آلیس تازه کار بود و تا زمانی که پایش را بالا بیاورد چند لگد نوش جان می‌کرد. در آخر کارول پرید و ضربه محکم به گیج گاه آلیس زد و آلیس نقش بر زمین شد. همه جا را تار می‌دید و صداها را گنگ می‌شنید. کل سالن دور سرش می‌چرخید و در حقیقت آلیس در یک حالت خواب و بیداری بود و یک حس مبهمی داشت. استاد کارول را برنده اعلام کرد و آلیس از زمین بازی خارج شد تا کمی استراحت کند. دلارام ظاهرش را خشن و آرام نشان می‌داد اما از درون آتش گرفته بود. راشل فقط لبخند پلیدش را حفظ کرده بود و نقشه‌می‌چید تا به نقطه ضعف دلارام ضربه بزند غافل از اینکه دلارام نقطه ضعف ندارد. بازی آغاز شد و اول از همه راشل حمله کرد. دلارام با لبخند ریلکس‌اش ضربه‌های راشل را یکی پس از دیگری با جاخالی دادن دفع می‌کرد و فعلا قصد حمله نداشت. او همیشه ابتدا حریف را خسته می‌کرد و خود نفسی تازه می‌کرد پس از خسته شدن حریف وارد میدان می‌شد. دلارام می‌توانست قطرات عرقی را که از پیشانیه راشل می‌ریزد تماشا کند. همچنین حدس می‌زد راشل نفس کم آورده باشد و پاهایش خسته باشند اما فعلا داشت مقاومت می‌کرد. با بی حال شدن ضربان راشل، دلارام سریع وارد عمل شد و پرید و با یک حرکت چرخشی پا، راشل را روی زمین انداخت و راشل

انقدر خسته بود که نتوانست بلند شود و دلارام فقط با یک ضربه پیروز شد. آهسته روی صندلی نشست و آبش رانوشید. پس از چند دقیقه‌ مبارزه سالن بسته شد و دلارام با بستن زیپ ساکش از سالن خارج شد.
 
  • لایک
  • گل رز
واکنش‌ها[ی پسندها]: 15 users

نویسنده♛غیرعادیـღ♛✐

رمانیکی متعهد
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
نویسنده ویژه
نویسنده
رمانیکی‌نویس
دل‌نویس
بازرس
ناظر
منتقد
گوینده
آموزگار
هنرجو
خبرنگار
رمانیکی‌خوان
مقام‌دار آزمایشی
کاربر ثابت
مقام خاص
منتقدیار
آزمایشی
مبلغ
مدیر
تالار گردشگری
شناسه کاربر
123
تاریخ ثبت‌نام
2020-11-05
آخرین بازدید
موضوعات
202
نوشته‌ها
2,318
راه‌حل‌ها
23
پسندها
17,136
امتیازها
588
سطح
3
مدال‌ها
15
محل سکونت
کره

  • #4

پارت 2​

هوا بارانی بود و قطرات درشت با تمام توان خود را به زمین پرتاب می‌کردند. معمولا در ماه دسامبر شهر لندن با بارش فراوانی رو به رو است. در چنین هوایی بدون چتر باید موش آب کشیده شوی زیرا باران شدید بود و حتی دیدن مقابل هم سخت‌ترین کار دنیا شمرده می‌شد. ماشین‌ها در خیابان چراغ های خود را روشن کرده بودند و آرام و با احتیاط حرکت می‌کردند. دلارام با خود فکر می‌کرد مگر می‌شود در چنین هوایی آن همه مسافت را طی کند و به خانه برسد؟ به خصوص که رعد و برق نیز قصد داشت امشب خودنمایی کند. ناچار س*ا*ک‌اش را روی سرش گذاشت تا بیش از این خیس نشود هرچند س*ا*ک‌اش خیس می‌شد و این خود دردسری بزرگ بود. هوا حالت مه آلود داشت و امروز چهره شهر خفه به نظر می‌رسید. با شالاپ شولوپ در حال گذر از خیابان بود تا به آن سو برسد و از راه پارک حرکت کند زیرا آن سمت باران های جمع شده کمتر بودند و بر سر راه ماشین‌ها هم نبود که آب به سر و رویش بپاشند. درختان با قدرت تکان می‌خوردند و حال احتمال داشت درختی روی سر دلارام بی افتد و در همان جا دیدگانش بسته شود. این افکار ترس آور را پس زد و سعی کرد به راه باقی مانده فکر کند. فاصله خانه آنها تا باشگاه بسیار بود و او حتی می‌توانست حدس بزند تا زمان رسیدن‌اش باران بند خواهد آمد. او هیچ گاه مثل هم سن و سالان خود باران را یک هوای عاشقانه و عالی نمی‌دانست و هیچ علاقه ای به دویدن یا قدم زدن زیر باران نداشت برعکس راجع به باران و چنین هوایی دید ترسناکی داشت. او گمان داشت زیر باران امکان دارد هر حادثه و اتفاق بدی رخ دهد و در حقیقت زمان بارش باران زمان اشک ریختن ابرها برای انسان‌هاست و قرار است اتفاق بدی بیفتد. قدم هایش را تندتر کرد تا به ماشین زرد رنگی که آن سوی در انتظار مشتری پارک کرده، برسد. سریع خود را به ماشین رساند و چند ضربه به شیشه ماشین زد. مرد شیشه را پایین داد و دلارام توانست در نگاه اول سیبیل بلند و پرپشت مرد را تشخیص دهد در حقیقت او از چنین افرادی متنفر بود و مطمئن بود سیبیل افراد را خشن نشان می‌دهد.

-من رو به خیابون آبی برسونین. ((«خیابان ابی» (Abbey Road) به خاطر اقامت گروه بیتل در «ابی رود استود*یوز» (Abbey Road Studios) از شهرت جهانی برخوردار است. این گروه افسانه‌ای تمام آلبوم‌های خود را به جز یکی در اینجا ضبط کردند. در سال ۱۹۶۹ آن‌ها نام آلبوم خود را به نام این خیابان گذاشتند و عکس مشهورشان را هم در حال عبور از خط عابر پیاده روی آن منتشر کردند.))

مرد سری به نشانه تایید تکان داد و دلارام سریع سوار ماشین شد و ماشین آرام شروع کرد به حرکت کردن. نفس راحتی کشید و حال احساس کرد از چنگال باران خلاصی یافته. داخل ماشین بوی نم می‌داد و این احتمالا نشان دهنده خیسی چیزی در ماشین بود. اما صندلی چرم و سیاه رنگ ماشین دلارام را به آرامش وا می‌داشت. دمای گرم ماشین باعث شد دلارام خمیازه آرامی بکشد. آرام دستش را روی شیشه گذاشت و به قطرات لغزان خیره شد. هیچ احساسی شیرین‌تر از گرما زیر باران و سرما زیر نور خورشید نیست. هوای خنک در هنگام گرمای شدید لذت بخش است و گرما در هنگام سرمای شدید. او همیشه این را می‌دانست که حال و هوای ایران نسبت به لندن بسیار متفاوت است. شاید لندن هوایی ناشناخته و مبهم داشت اما همه‌ی هوای ایران یک حس دیگری داشت مانند حس آغوش اما به دلیل شغل پدر ناچار شدند به این کشور بیایند هرچند ناراضی هم نیستند او حال در این شهر چندین دوست داشت و همیشه باهم درحال گشت و گزار هستند هرچند دلارام با کسی زود صمیمی نمی‌شود اما آنها با او صمیمی می‌شوند. سرمای زیاد گرمای زیادی جذب می‌کند اما اگر بیش از حد گرم و شیرین باشی همه را دفع می‌کنی. این یک حقیقت است که با گذشت زمان بسیار به درکش می‌رسیم. دلارام به حرکات مرد خیره شد. دست‌اش روی فرمان بود و با آرامش خاصی ماشین را هدایت می‌کرد و یک دست‌اش هم ما بین جنگل سیبیل‌اش گم شده بود و چشمانش به دقت بیرون را بر انداز می‌کرد هرچند دلارام از بین این همه قطرات و جاده‌ای خیس و تاریک، همچنین بین این همه چراغ‌ ماشین‌ها که مخالف آنها از سمت چپ حرکت می‌کردند ، چیزی نمی‌توانست ببیند. بالاخره ماشین مقابل در سیاه رنگ و درخشانی ایستاد و آب را به اطراف پاشید. دلارام اسکناسی از داخل زیپ س*ا*ک‌اش خارج کرد و به راننده داد.

-ممنون.

راننده سری تکان داد که دلارام خارج شد و محکم در را بست. پس از حرکت ماشین، آرام سمت در رفت. خانه آنها دراز و هشت طبقه بود و یک جورهایی در این کوچه بین هزارن خانه ریزه میزه تک بود و حال به آسمان خشمگین تقریبا رسیده بود. همچنین رنگ دیوار خانه آبی بود و این خانه را خاص‌تر می‌کرد. وارد خانه شد و از راهروی دراز خانه عبور کرد و دکمه آسانسور را زد. او همیشه از این راهرو و پارکینگی که در دو طرف واقع بود وحشت داشت. شاید حس می‌کرد بیشتر چیزها مرموز است. درحالی که بی صبرانه باز به دکمه فشار وارد می‌کرد، در آسانسور باز شد و سریع سوار شد. نگاهی به صورت خیس شده‌اش انداخت. موهای زرد رنگش روی صورتش افتاده بود و لبانش سفید سفید بود. دو تیله سیاه چشمش احساس خستگی می‌کرد و می‌سوخت. وارد خانه شد و کفش‌هایش را از پایش خارج کرد گمان نمی‌کرد داخل کفش‌اش خیس شده باشد اما شده بود. با ورودش جک برادرش را مشغول دیدن مسابقه خوانندگی ترکیه نظاره کرد. مثل همیشه تمام چراغ‌ها خاموش بود و فقط یک چراغ هال روشن بود.

-سلام جک.

جک سریع برگشت و گفت.

جک: اوه خیس شدی دلارام.

دلارام لبخندی زد و از پله‌های چوبی آن گوشه بالا رفت. از دو در گذشت و به در سوم رسید و وارد اتاق‌اش شد. پرده‌های سیاه رنگ مانع دیده شدن قطرات روی شیشه شده بود. به تخت دوطبقه و میله‌ای خیره شد و بی توجه به آن سمت کمد سیاه و سفید رنگ‌اش رفت. س*ا*ک و لباس‌اش را داخل آن انداخت و یک لباس خفاشی شکل و شلوار راحتی آبی رنگی پوشید و موهای خیس شده‌اش را با حوله بست. پشت میز سفید‌اش نشست . سرش را روی میز گذاشت. خسته تر از آن بود که خود را به طبقه بالای تخت‌اش برساند و خواب را مهمان چشمانش کند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • لایک
  • گل رز
واکنش‌ها[ی پسندها]: 15 users

نویسنده♛غیرعادیـღ♛✐

رمانیکی متعهد
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
نویسنده ویژه
نویسنده
رمانیکی‌نویس
دل‌نویس
بازرس
ناظر
منتقد
گوینده
آموزگار
هنرجو
خبرنگار
رمانیکی‌خوان
مقام‌دار آزمایشی
کاربر ثابت
مقام خاص
منتقدیار
آزمایشی
مبلغ
مدیر
تالار گردشگری
شناسه کاربر
123
تاریخ ثبت‌نام
2020-11-05
آخرین بازدید
موضوعات
202
نوشته‌ها
2,318
راه‌حل‌ها
23
پسندها
17,136
امتیازها
588
سطح
3
مدال‌ها
15
محل سکونت
کره

  • #5
چکاو هم سرش را به نشانه تایید تکان می‌داد. بعد از اینکه گوشت چرخ کرده را هم اضافه کرد آن را داخل مایکروفر گذاشت. سپس جک را از روی اپن برداشت و در آغو*ش گرفت.

چکاو: «خب پسرم بگو ببینم فردا برای آبجی چی میگیری؟»

چشمان جک درخشید. او همیشه دوست داشت خود را مردی بزرگ نشان دهد درحالی که شش سال بیشتر نداشت. دوست داشت به جای کشیدن نقاشی‌های مسخره و بچگانه یک هدیه واقعی به خواهرش دهد تا به درد او بخورد. جک برعکس بیشتر برادران کوچک به جای آزار خواهرش به او محبت می‌کرد و دوست داشت خواهرش به او تکیه کند و اگر هم غمی دارد در آغو*ش او اشک بریزد. این تفکرات بچگانه و خود بزرگ بینانه اگر با او پرورش یابد و همیشه اینگونه رفتار کند خیلی عالی می‌شود! جک با اشتیاق زبان باز کرد.

جک: «من می‌خوام یک چیز خوشگل براش بخرم.»

چکاو: «چه چیز خوشگلی؟»

جک: «خب..»

سخن جک با ورود پدرش ناتمام ماند. آبتین با ظاهری خندان وارد خانه شد و سلام بلند بالای داد. جک ب*غل پدرش پرید و آبتین او را بو*سه باران کرد. جک پدرش را بو کرد و گفت.

جک: «بابا بوی دخترکش میدی!»

آبتین و چکاو هردو به این شیرین زبان خندیدند. آبتین پس از تعویض لباس جک را روی مبل در آغو*ش خود قرار داد. چکاو هم درحالی که آرد و فلفل و رب به غذا اضافه می‌کرد، گفت.

چکاو: «از ادارت چه خبر؟»

آبتین درحالی که کانال را جابه‌جا می‌کرد، گفت.

آبتین:« مثل همیشه پشت میز نشستم چندتا برقه راست و ریست کردم.»

کار آبتین اداری بود و او مهندس یک پارک بود اما چکاو پرستار بود مدت زمان بیشتری کار می‌کرد. آبتین گویی که موضوع بسیار مهمی پیش آمده، گفت.

آبتین: «یک هفته دیگه مدرسه‌ها باز میشه، دلارام باید به مدرسه شبانه روزی بره.»

چکاو بعد از ریختن پنیر پیتچزا پای پوره سیب‌زمینی را داخل مایکروفر قرار داد و روی مبل‌های راحتی و شکلاتی رنگ مقابل تلوزیون نشست. جک در آن سوی مشغول دویدن و بازی بود که چکاو خود را بیشتر به آبتین نزدیک کرد و گفت.

چکاو: «بهتره دلارام رو به اسم انگلیسیش صدا بزنیم!»

آبتین دست‌اش را روی ک*مر همسرش گذاشت و باشه آرامی گفت سپس ادامه داد.

آبتین: «باید توی مدرسه شبانه روزی ثبت نام کنیم. تو که کار داری منم قراره برم بازدید پارک شهر لیوپول و مدتی اونجا هستم، جکم پیش مامانم می‌برم، اون توی این وضعیت نمی‌تونه خوب درس بخونه کسی هم تو خونه نیست که بهش رسیدگی کنه.»

چکاو با اینکه مخالف مدرسه شبانه روزی بود اما به فکر فرو رفت. دلارام هنگام بازگشت از مدرسه گرسنه سر به بالش می‌گذارد و این اصلا خوب نیست از طرفی دلارام مخالف مدرسه شبانه روزی است و به دلیل دوستانی که اینجا دارد و همچنین باشگاهش غیرممکن است راضی شود. سکوتی در خانه حاکم شد و حتی جک نیز ساکت بود. او سخن پدرش را شنیده بود و خود را برای مخالفت با این سخن آماده کرده بود، اما نظر آبتین عوض نمی‌شد و تصمیم خود را گرفته بود. شاید این بهتر بود. چکاو بلند شد و غذارا از مایکروفر خارج کرد. دلارام آرام از پله پایین آمد و سلام بلندی داد. حال موقع گفتن ماجرای مدرسه بود!
 
  • لایک
  • گل رز
واکنش‌ها[ی پسندها]: 14 users

نویسنده♛غیرعادیـღ♛✐

رمانیکی متعهد
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
نویسنده ویژه
نویسنده
رمانیکی‌نویس
دل‌نویس
بازرس
ناظر
منتقد
گوینده
آموزگار
هنرجو
خبرنگار
رمانیکی‌خوان
مقام‌دار آزمایشی
کاربر ثابت
مقام خاص
منتقدیار
آزمایشی
مبلغ
مدیر
تالار گردشگری
شناسه کاربر
123
تاریخ ثبت‌نام
2020-11-05
آخرین بازدید
موضوعات
202
نوشته‌ها
2,318
راه‌حل‌ها
23
پسندها
17,136
امتیازها
588
سطح
3
مدال‌ها
15
محل سکونت
کره

  • #6
پذیرفتن موضوع

دلارام یا همان گلوریا که نام خود را به انگلیسی تغییر داده، وارد هال شد و روی صندلی راحتی نشست. خانه آنها حالت کلاسیک داشت. لوستر‌هایی منشور شکل و با بدنه طلایی از سقف هال آویزان بود که همه جا را طلایی کرده بود. مبل‌هایی کرمی و شکلاتی رنگ که راحتی بودند نیز به شکل دایره در هال، مقابل تلوزیونی که از دیوار آویزان بود، قرار داشتند. دقیقا مقابل تلوزیون و بعد از مبل‌ها اپن قرار داشت و سنگ طراح شده روی اپن رنگ قهوه‌ای تلخ داشت و کابنیت‌های آپشزخانه نیز سیاه رنگ بودند. انواعی از مجسمه‌ها و وسایل تزیینی نیز در گوش تا گوش خانه قرار داشت. کاغذ دیواریه کرمی که خط و طرح شکلاتی رویش بود نیز، به ترکیب رنگ‌های آرامش بخش خانه می‌افزود. برای همین است که این خانه بیشتر مواقع در آرامش و سکوت است و فقط به یک آهنگ غمگین و آرام نیاز دارد. دلارام قهوه‌اش را از روی میز عسلی مقابل‌اش برداشت و مشکوک نگاهش را بین خانواده‌اش چرخاند. جک برعکس همیشه آرام نشسته بود و به او خیره بود و دقیقا اولین چیزی که مشکوک بود از نگاه جک خوانده می‌شد. همچنین پدر و مادرش اصلا صحبت نمی‌کردند و زیر چشمی به او نگاه می‌کردند. حال زمان این بود که سولش را بپرسد.

دلارام(گلوریا) :« چیزی شده؟ چیزی قراره بشنوم؟»

آبتین بلاخره سکوت را شکست. هرچند برایش سخت بود که این سخن را بگوید و می‌دانست دلارام اصلا واکنش خوبی نشان نخواهد داد. شاید چندین ماه با آنها قهر کند و یا شاید اصلا دیگر با آنها صحبت نکند احتمالا بعد از شنیدن این سخن گریه کند و سمت اتاقش برود. او اصلا قصد ندارد دخترش را ناراحت کند اما این تنها تصمیمی است که در این شرایط راحت‌تر از همه موارد است از طرفی دلارام در مدرسه جدید می‌تواند دوستان بهتر و جدید‌تری پیدا کند. شاید اصلا از آنجا خوشش آمد. بلاخره با وجود تمامی این شک‌ها و شاید‌ها سخنش را گفت.

آبتین:« دخترم به دلایل سفر من و نبود مادرت ، مطمئنم که نمی‌تونی خوب درس بخونی نه غذایی هست نه کسی هست که ازت مراقبت کنه! می‌فهمی که؟ برای همین ما تصمیم داریم تورو توی مدرسه شبانه روزیه لندن ثبت نام کنیم. می‌دونی انقدرام سخت نیست شاید اولش سخت باشه.»

همه با ترس به او خیره بودند و جک منتظر بود که خواهرش مخالفت کند تا پشت خواهرش به ایستد و کل اعضای خانواده را سرزنش کند هرچند برای حمایت از خواهرش بیش از حد کودک بود! اما برعکس تصور همه، دلارام اصلا ناراحت نبود! او با تمامیه هم کلاسی هایش قهر بود و می‌دانست آنها او را مسخره خواهند کرد در جشنی که در مدرسه برپا شد او رقصید و پایش پیچ خورد سپس کل کلاس خندیدند! او با خود متهد شد با آنها قهر کند و حتی نقشه‌هایی برای آنها کشید. داخل کیف یکی خرچنگ بزرگی گذاشته بود و باعث ترس او و مسخره شدنش شد! همچنین بقیه را نیز به گونه دیگری ضایع کرد! برای همین جنگی بزرگ در مدرسه اتفاق افتاد و حال بازگشت او به آن مدرسه برابر بود با مرگش! علاوه بر آن شنیده بود که امکانات مدرسه شبانه روزی و به خصوص اتاق ورزش آنها پیشرفته است. از این باشگاه و زخم زبان‌های آلیس هم خسته شده بود و دیگر همه چیز برایش تکراری بود پس دلیل کافی‌ای برای موافقت داشت بنابر این فقط گفت.

دلارام: «موافقم.»

دقیقا با همین یک کلمه همه‌ی اعضای خانواده متحیر شدند زیرا اصلا چنین توقعی نداشتند. جک دهانش را باز کرده بود و آب دهانش از آن سرازیر بود. جک پیش از این خودش را آماده مخالفت سخت و مبارزه کرده بود اما حال...آبتین خوشحال بود و دوست داشت این رفتار دخترش را با یک هدیه عالی تحسین کند. فردا روز بسیار خوبی بود تا برای دخترش هدیه‌ای بگیرد. چکاو در عین اینکه خوشحال بود اما غمی نیز داشت. قرار است برای مدت زیادی فرزندانش را نبیند. دلارام دیگر باید رسما نام فارسیه خود را فراموش می‌کرد و خود را گلوریا معرفی می‌کرد. دوستان جدیدش از اینکه او ایرانی است نباید باخبر شوند نه اینکه این بد باشد نه! فقط دوست دارد دوستان جدیدش آن را همنوع و هم‌وطن خود بدانند نه یک غریبه همان طور که مدام او را در مدرسه پیشین غریبه صدا می‌زدند و مسخره‌اش می‌کردند. در اصل آنها اصلا ادب نداشتند و هیچ درکی از بهترین کشوری که او داخلش بود، نداشتند. گلوریا با فکر کردن به آنها خشمگین شد و دستش را به حالت یک مشت سفت در آورد. سپس سعی کرد بی خیال قهوه‌اش را بنوشد.

آبتین: «دخترم فردا باشگاه داری؟»

- نه پدر ندارم.

آبتین: «پس حتما فردا باید بری خونه کریس.»

- چرا؟

چکاو: «خب اون به کمک نیاز داره. نظرت راجبش چیه؟»

- بیشتر دوست دارم خونه بمونم و استراحت کنم.

این سخنش بیشتر شبیه سنگی روی تمام نقشه‌ها و اهداف شیشه مانند خانواده بود. شاید آنها باید برای بیرون بردن دخترشان از خانه فکر دیگری می‌کردند.

جک:« آبجی تو منو می‌بری کارتون جدیدمو بخرم؟»

- مگه بابا نخرید؟

جک: «نه این‌بار خیلی فرق داره.»

- باشه می‌برم.

همه به شکل نامحسوس لبخند زدند. جک اصلا به این نکته فکر نکرده بودم که اگر خواهرش او را ببرد پس چگونه برای او هدیه می‌خرد؟ تازه داشت به گندی که زده بود فکر می‌کرد. گلوریا سمت آشپزخانه رفت و پای پوره سیب‌زمینی را با عشق مزه مزه کرد. جک سریع خودش را روی پای پدر انداخت و با صدای آرامی گفت.

جک:« بابا یک دست‌بند خوشگل از طرف من می‌تونی بخری؟ اخه من با آبجی میرم نمی‌تونم بخرم.»

آبتین از گونه نرم و توپول جک را کشید و البته‌ای زیرلب گفت. چکاو هم با دخترش مشغول خو*ردن غذا شدند.

چکاو: «فقط برای تو درست کردم دخترم.»

گلوریا: «مرسی مامان خیلی عالی شده.»

برای دلارام از همه چیز سخت‌تر فکر کردن به دوری از خانواده بود. خانواده‌ای که با وجود حضور کم، در هنگام حضورشان دوست داشتنی‌ترین و با محبت‌ترین خانواده بودند. اما احتمالا در دوران تعطیلی می‌توانست آنها را ببیند. نور شوقی در وجود دلارام روشن شده بود و قصد خاموشی نداشت. حال دوستان جدید پیدا خواهد کرد و حتی با آنها می‌خوابد. این احساس جدید به هیچ وجه قابل تغییر نبود.
 
  • لایک
  • گل رز
واکنش‌ها[ی پسندها]: 12 users

نویسنده♛غیرعادیـღ♛✐

رمانیکی متعهد
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
نویسنده ویژه
نویسنده
رمانیکی‌نویس
دل‌نویس
بازرس
ناظر
منتقد
گوینده
آموزگار
هنرجو
خبرنگار
رمانیکی‌خوان
مقام‌دار آزمایشی
کاربر ثابت
مقام خاص
منتقدیار
آزمایشی
مبلغ
مدیر
تالار گردشگری
شناسه کاربر
123
تاریخ ثبت‌نام
2020-11-05
آخرین بازدید
موضوعات
202
نوشته‌ها
2,318
راه‌حل‌ها
23
پسندها
17,136
امتیازها
588
سطح
3
مدال‌ها
15
محل سکونت
کره

  • #7
هدیه
اصلا قادر نبود گرمایی که تمام وجودش را در برگرفته بود رها کند. این تخت گرم و خوابی شیرین و لذ*ت بخش. اما جک مدام بالا و پایین می‌پرید و گویا اصلا درک نداشت که این آغو*ش چقدر شیرین است. چشمان دلارام شدیدا گرم بودند و اصلا دوست نداشت بازشان کند. شاید این رویای شیرین خواب را ستایش می‌کرد. او درحال ضربه زدن به حریفش بود به راستی کدام نادانی حاضر بود از چنین خوابی خسته شود؟ اما بلاخره صدای دلخراش و آزار دهنده جک دیوانه‌اش کرد. روی تخت نشست و خود را پایین انداخت. شانه‌ای به موهایش زد و با یک ر*ژ کمرنگ کارش را تمام کرد. ژاکت سبز رنگ و کوتاهش را با شلوار بخیه‌ای برداشت و از اتاق خارج شد. جک پله‌ها را دوتا دوتا می‌پرید و زیرلب آواز می‌خواند اما دلارام هنوز در خواب خود غرق بودم و با خود فکر می‌کرد چه می‌شد باز سمت تختش برود؟ بوی خوشی به مشام دلارام رسید. این بو معمولا زمانی در خانه می‌پیچید که مادرش در خانه بود. او درواقع عاشق آشپزی بود و این کار را تا جایی که می‌توانست به بهترین روش انجام می‌داد جوری که فرزندانش اصلا به هیچ غذایی جز این غذا نمی‌توانستند فکر کنند. دلارام پشت میز غذاخوریه بزرگشان نشست و سلام بلند بالایی داد. اما مادرش فقط سرش را تکان داد. اصلا دلارام نمی‌توانست درک کند که چرا باید ساعت نه از خانه خارج شود. نکند او را از خانه بیرون می‌کنند؟ دلیل خاصی داشت؟ امروز چه روزی بود؟ اما بلاخره با دیدن غذا ذهنش قفل شد و چنگال را در غذا فرو برد. جک با اشتیاق به صبحانه خواهرش که شامل تخم‌مرغ سرخ شده، بیکن، گوجه سرخ شده، قارچ سرخ شده، نان تست با کره و سوسیس می‌شود، خیره شد. ترکیبی هیجان‌انگیز که با قهوه همه چیز تمام می‌شد. دلارام با چنین شوقی غذارا مزه می‌کرد که گویا تاکنون چنین غذایی نخورده البته او حق داشت. او هیچ گاه مادرش را صبح در خانه نمی‌دید درواقع مادرش قبل از طلوع خورشید از خانه خارج می‌شد و هنگام شب می‌آمد اما او حال برای اولین بار در خانه بود و این یک حس خاصی به دلارام می‌داد. اینکه یک مادری دارد که کنارش است و می‌تواند او را ببیند می‌تواند بر حس تنهایی‌اش غلبه کند و یک خانواده گرم و صمیمی داشته باشد. در حقیقت او و جک بیشتر اوقات را در خانه تنها بودند و تنها زمانی که از کل خانواده بهره‌مند بودند هنگام شب بود. بهترین کار برای اینکه از مادرش تشکر کند تعریف از غذایش بود زیرا مادرش همیشه عاشق این بود که از غذای او تعریف کننده به طوری که هنگام تعریف گونه‌اش سرخ می‌شد و دلارام خوب این را می‌دانست هرچند این روزا ها کمتر با مادرش ارتباط دارد اما امروز فرصت خوبی بود.

- خیلی ممنون مامان خیلی خوشمزس. واقعا معرکس.

چکاو دقیقا عین همیشه سرخ شد اما حوضه خود را حفظ کرد و نخواست هیجان زیادش در صدایش تاثیر بگذارد چون در آن صورت شبیه کودکی با اشتیاق می‌شد در حالی که او جذبه‌اش را بسیار دوست داشت. در حقیقت چکاو کودک درون بسیار فعالی دارد اما همیشه آن را پشت ظاهر جدیه خود مخفی می‌کند البته همه ما اینگونه هستیم، جز جک که او همیشه با شور و شوق تمام احساسات خود را بروز می‌دهد که هرچند رفتار جک در بیشتر مواقع بهتر است.

چکاو: «ممنون نوش جونت.»

بلاخره دلارام از غذایش دل کند و درحالی که دست برادر کوچکش را می‌گرفت سمت در رفت.

- خدافظ مامان.

چکاو: «خدافظ.»

جک درحالی که به مادرش چشمک می‌زد با خواهرش از خانه خارج شد. حال چکاو با خیالی راحت می‌توانست دنبال هدف اصلی خویش برود. سریع مانتوی زرشکی و شلوار سیاهش را برداشت و پوشید. موهایش را از بالا بست و با برداشتن کیفش سمت پنجره رفت. جک و دلارام سوار تاکسی‌ای شدند و از آنجا دور شدند. کلید خانه را برداشت و از خانه خارج شد. درحالی که دکمه آسانسور را می‌زد کفش‌های پاشنه بلند خود را پوشید. گاهی خود نیز نمی‌دانست چرا پاشنه بلند؟ این کفش‌ها اصلا راحت نبودند و در بیشتر موارد پایش را به شدت می‌زدند جوری که نوک انگشت بزرگش مدام می‌سوخت و درد می‌کرد حتی او نمی‌توانست زیاد با آنها پیاده روی کند اما برای اینکه قدش بلندتر شود تمام این درد را متحمل می‌شد. وارد آسانسور شد و همکف را فشار داد. خب او نسبت به بیشتر افرادی که با آنها در ارتباط بود قد کوتاهی داشت حتی از دخترش هم قد کوتاه‌تر بود و این را یک نوع کاستی و کمبود در خود می‌دانست بنابر این سعی می‌کرد با این کفش‌ها آن را جبران کند هرچند ابلهانه به نظر می‌رسید. سریع از خانه خارج شد و نفس عمیقی کشید. به راستی امروز هوای خوبی در پیش بود هرچند مطمئن بود شب هنگام باز باران خواهد بارید. این در چنین ماهی غیرمنتظره نبود. سمت ماشین سیاه رنگ و درازش رفت. با سوار شدن شروع کرد به حکرت اما فعلا مقصدی مد نظرش نبود. در حقیقت قصد داشت یک هدیه خوب برای دخترش دست و پا کند. شاید هدیه‌ای که دلارام سال‌ها آرزویش را داشت خوب باشد. انتخاب و خرید یک لپتاپ آن هم با بهترین مارک شاید بهترین تصمیم بود و برای خرید او باید به خیابان کنزیگتون های استریت برود.
 
  • لایک
  • گل رز
واکنش‌ها[ی پسندها]: 12 users

نویسنده♛غیرعادیـღ♛✐

رمانیکی متعهد
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
نویسنده ویژه
نویسنده
رمانیکی‌نویس
دل‌نویس
بازرس
ناظر
منتقد
گوینده
آموزگار
هنرجو
خبرنگار
رمانیکی‌خوان
مقام‌دار آزمایشی
کاربر ثابت
مقام خاص
منتقدیار
آزمایشی
مبلغ
مدیر
تالار گردشگری
شناسه کاربر
123
تاریخ ثبت‌نام
2020-11-05
آخرین بازدید
موضوعات
202
نوشته‌ها
2,318
راه‌حل‌ها
23
پسندها
17,136
امتیازها
588
سطح
3
مدال‌ها
15
محل سکونت
کره

  • #8
این خیابان تقریبا کلی مغازه در خود جای داده بود که هرچیزی در آن وجود داشت. و احتمالا بهترین چیز‌ها را در آنجا بتواند پیدا کند. بلاخره به یک مغازه موبایل و لپتاپ فروشی رسید و مقابل آن پارک کرد هرچند شک داشت جای مناسبی پارک کرده باشد و احتمالا باز جریمه می‌شد پس باید خریدش را زود تمام کند. سریع وارد مغازه شد و سلام بلند بالای داد.

چکاو: «سلام. یکی از بهترین مارک لپتاپ.»

پسری که جوان کم سن و سالی بود و می‌خورد تقریبا هجده ساله باشد، ابتدا سلام کرد و سپس عینک دایره شکلش را که صرفا برای مد بود روی میز گذاشت و سمت طبقات مختلف رفت. آنقدر اندام لاغری داشت که چکاو با دیدن دست دراز پسر یاد شیلنگ افتاد. یا بهتر یک چوب دراز که قصد داشت چیزی از نقفسه‌های بالا بردارد، هرچند این رفتار و فکر راجب آن پسر کمی دور از ادب بود اما حقیقت بود. شاید اگر کمی هیکلی بود آن عینک مد دارش نیز به استایل صورتش می‌آمد اما حال با یک صورت و اندام استخوانی چیزی به او نمی‌آمد حتی لباس سفید و ورزشی شکلش که کمی پوف کرده بود. حداقل چسبان نبود که بدتر از این شود. بلاخره پسر جعبه را روی میز گذاشت و لپتاپ سفیدی را که رویش طرح اپل داشت به چکاو نشان داد. چکاو ابتدا لپتاپ را روشن کرد تا این پسر شیره روی سرش نمالد هرچند به ظاهرش می‌آمد ساده‌تر از این حرف‌ها باشد. با چک کردن دقیقت لپتاپ لبخندی از روی رضایت زد و کارت خود را روی میز گذاشت.

- ممنون همینو می‌برم.

پسر بعد از کادو پیچ کردن لپتاپ کار را تمام کرد و چکاو با شادی سمت ماشین خود رفت، هرچند کارش فعلا تمام نشده بود اما خوبیش این بود که جریمه هم نشده بود و این خود خوش‌شانسی بود! حال باید به خیابان کانابی» (Carnaby Street) برای خرید بهترین لباس می‌رفت هرچند این لباس را با پول همسرش و از طرف او قرار بود برای دخترش بخرد. خیابان کانابی مثل همیشه شلوغ بود. اما دقیقا یک جا پارک مناسب پیدا کرد و سمت بهترین مغازه لباس فروشی رفت. درحالی که او داشت بهترین لباس‌ها را با رنگی که دلارام دوست دارد بررسی می‌کرد تا بخرد در آن سو دلارام دیوانه شده بود و با یک تلخی شدید دنبال جک داشت وقت تلف می‌کرد.

کلافه به دیوار گچی تکیه داد و با صدای بلندی گفت.

- بسه جک من خسته شدم.

جک باید حتما یک نقشه‌ای می‌چید. اگر درکارش موفق نمی‌شد تمام نقشه به باد می‌رفت و جک اصلا دوست نداشت در ماموریتش موفق نشود. برای همین سمت خواهرش که به دیوار تکیه داده بود، رفت و با لحن فریبنده‌ای گفت.

جک:« نظرت چیه بریم کافی شاپ؟ خب آبجی تو باید با منم وقت بگذرونی قرار نیست همیشه پیش اون دوستای مسخره رنگی رنگیت بگردی که!»

هرچند دلارام به شدت از توهین برادرش نسبت به دوست‌هایی که خود نیز از آنها ناراضی بود، ناراحت شد، اما این احساس حسادت برادرش به نوعی شیرین و دلچسب بود. خب شاید کمی باید با او نیز وقت بگذراند حتی اگر از نظر خودش این اتفاق وقت تلف کردن باشد. دست کوچک برادرش را برداشت و همراه او در پیاده روی سنگ فرش قدم برداشت. هوا تقریبا باید گفت نه گرم بود و نه سرد و این دقیقا هوایی بود که دلارام عاشقش بود. در حقیقت او در خیابان استرند (The Strand) یک کافی شاپ عالی می‌شناخت بنابر این برادر کوچکش را مجبور کرد هم قدم با او حرکت کند هرچند که تقریبا می‌دویدو با خود به این فکر می‌کرد چطور می‌شود خواهرش با آرامش حرکت کند و او برای هم‌گام شدن با خواهرش باید بدود؟ شاید به دلیل پاهای کوچکش مجبور بود سرعتش را بیشتر کند. آری این یک حقیقت تلخ بود که او قدش و اندازه پاهایش بسیار کوچک بود و با وجود آنها نمی‌توانست خودش را یک مرد بزرگ ببیند. بلاخره به کافه رسیدند و روی میز نزدیک به پنجره نشستند. دلارام عاشق این کافه بود و چندین بار با دوستانش به اینجا آمده بود. رنگ دیوارها شیری بود و میز‌ها به رنگ طلایی و قهوه‌ای بودند. خب یک حس آرامشی داشت که دلارام را مجذوب خود می‌کرد به خصوص که عاشق بوی شکلاتی بود. پسری قدبلند که لباس قرمز رنگی پوشیده بود، سمت میز آنها آمد. تقریبا تمام کارکنان کافه رنگ قرمزی می‌پوشند و از نظر دلارام این رنگ اصلا مناسب نیست و در حقیقت با فضای آرامش بخش اینجا شدیدا در تضاد است. چرا آنها یک لباس شکلاتی رنگ نپوشیدند؟ یا حتی سفید؟ شاید هم شیری رنگ؟ این رنگ‌ها حتما یک سازگاری خاصی با محیط ایجاد می‌کردند اما الان یک رنگ قرمز مسخره بین رنگ‌های آرامش بخش کاملا روی مخ بود. با ضربه پای جک به پای دلارام او متوجه شد که چند دقیقه است که به پسر خیره شده و چیزی نمی‌گوید. با دست پاچگی گفت.

- اوه معذرت می‌خوام راستش من یک قهونه شکلاتی تلخ می‌خوام و برادرم یک بستنی شکلاتی.

پسر لبخندی زد و گفت: «مایل هستین کارامل هم بیارم؟»

با این سوال پسر، دلارام تقریبا جا خورد چون تا کنون چنین اتفاقی برایش نیفتاده بود. اینکه یکی خودش پیشنهاد بدهد پس حتما کارامل چیز بسایر خاص و خوبی است که آنها پیشنهاد می‌کنند یا شاید همین‌طوری پیشنهاد کرد در هر صورت افکارش را پس زد و به پسر خیره شد. چهره شیرین و مهربانی داشت. به نظر نمی‌رسید قصد بدی داشته باشد.

- باشه اگر خوبه بیارین.

پسر: «حتما.»

و فقط با گفتن همان حتما آنجا را ترک کرد. آهنگ آرامی پخش می‌شد و دلارام تقریبا از دنیا بی خبر فقط به آهنگ گوش می‌داد اما جک استرس این را داشت که بعد از کافه خواهرش را باید به کجا بکشاند؟ شاید پارک و یا شاید باشگاهش اما نه هیچ کدام مناسب نبود. او از پارک و بازی با تاب و سرسره متنفر بود، باشگاه هم بسته بود و این یعنی تقریبا نقشه‌هایش ته کشیده اما نباید اینگونه باشد آن وقت دیگر غافلگیری‌ای وجود ندارد و شاید پدر و مادرش نفهمند که او یک پسر بزرگی شده و می‌تواند از عهده یک ماموریت بربیاید. آهی کشید که دلارام سریع پرسید.

- خب جک نمی‌خوای با من صحبت کنی؟

آری شاید جک با حرف زدن بتواند خواهرش را سرگرم کند. پسر بستنی و قهوه همچنین کارامل را روی میز گذاشت و با لبخند ترکشان کرد.

جک: «امتحان کنیم احتمالا خوش مزس.»

دلارام کل قهوه را نوشید و با قاشق کوچکی کارامل را وارد دهانش کرد. چه شیرین و لذ*ت بخش بود! یک حس تندی و اما شیرین داخلش پنهان بود. خب این فکر خوبی بود که درخواست پسر را قبول کرد. درحالی که آن دو مشغول لذ*ت بردن از فضا بودند آبتین با تلاش و سختی داشت خانه زا تزئین می‌کرد. تقریبا کیک شکلاتی هم آماده بود و فقط تزئین مانده بود.

آبتین:« اوه خسته شدم.»

چکاو:« غر نزن تو که کاری نکردی!»

آبتین تقریبا با این سخن شاخ درآورد. نصف خانه را او تزئین کرده بود و خانه‌ای به این بزرگی حتی کل آپارتمان و پله‌ها را هم تزئین کرده بود و آن وقت کاری نکرده بود؟ با خو*ردن زنگ در، چکاو سمت در رفت و با باز کردنش همسایه‌هایی را که دعوت کرده بود وارد خانه کرد. همه آنها با خوش‌رویی کادویی آورده بودند شاید بهتر از خانواده باشند که اکثرا یک شیرینی و شکلات یا کتاب می‌آورند.
 
  • لایک
  • گل رز
واکنش‌ها[ی پسندها]: 10 users

نویسنده♛غیرعادیـღ♛✐

رمانیکی متعهد
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
نویسنده ویژه
نویسنده
رمانیکی‌نویس
دل‌نویس
بازرس
ناظر
منتقد
گوینده
آموزگار
هنرجو
خبرنگار
رمانیکی‌خوان
مقام‌دار آزمایشی
کاربر ثابت
مقام خاص
منتقدیار
آزمایشی
مبلغ
مدیر
تالار گردشگری
شناسه کاربر
123
تاریخ ثبت‌نام
2020-11-05
آخرین بازدید
موضوعات
202
نوشته‌ها
2,318
راه‌حل‌ها
23
پسندها
17,136
امتیازها
588
سطح
3
مدال‌ها
15
محل سکونت
کره

  • #9
روزتولد

بلاخره پس از اینکه وقتش را با جک تلف کرد تقریبا هنگام طلوع خورشید به خانه رسید. در حقیقت او بسیار کلافه بود زیرا امروز را یک روز پوچ و مسخره می‌دانست. او امروز هیچ کار خاصی نکرد جز اینکه دنبال جک بود و برای همین اصلا حوصله خوبی هم نداشت و کاملا خسته بود اما برعکس جک خوشحال بود که خواهرش را سرگرم کرده. دلارام کفش‌هایش را روی جا کفشی انداخت و کلید را داخل قفل در فرو برد زیرا احتمال می‌داد خانه خالی باشد، حتی او به قدری خسته بود که به تعداد کفش‌هایی که روی زمین بودند توجهی نکرد و فقط وارد خانه شد. خانه غرق در سکوت و تاریکی بود. جک هم وارد خانه شد و یک جایی بین تاریکی مخفی شد. دلارام در را بست و خواست سمت اتاقش برود که کل چراغ‌ها روشن شدند و با توده‌ای از بادکنک و افراد روبه رو شد. و همه آنها یک صدا فریاد زدند.

+تولدت مبارک گلوریا.

دلارام با دهانی باز به جمعیت مقابل خود خیره بود. درحالی که کف‌هایی را که به سر و صورتش پاشیده بود ، پاک می‌کرد لبخند شیرینی بر ل*ب آورد. تمام احساس خستگی و بیهودگی از بین رفت و حال خوب فهمید که چرا باید ساعت نه از خانه پرت شود بیرون یا کل روز را با جک وقت تلف کند، آن هم با گشتن در خیابان‌ها و شمردن ماشین‌ها. همه یکی یکی دلارام را به آغو*ش کشیدند و او با صدای بلندی از همه تشکر کرد. پشت میز نشست و شمع 17 سالگی‌اش را فوت کرد. به راستی خود نیز باور نمی‌کرد چقدر زود 17 ساله شده! آن شب تا صبح با صدای آهنگ رقصیدند و شادی کردند و اصلا اهمیتی نداشت که نصف روزش تلف شده چون ارزشش را داشت. در حقیقت او یک لپتاپ به دست آورده بود که آرزویش را داشت همچنین یک لباس مجلسی با پارچه حریر پدرش برایش خریده بود که هر دختری دوست دارد داشته باشد و بهتر از همه جواهر ظریف و نقره‌ای رنگی بود که پدرش از طرف برادرش برایش خریده بود و از آن گذشته افراد دیگر کلی پول آورده بودند که با آنها می‌تواند در مدرسه شبانه روزی مقداری پول پس‌انداز داشته باشد و تعدادش آنقدری بود که یک ماه برایش کافی باشد و این اتفاق او را سرشار از شادی کرده بود. هرچند درک نمی‌کرد چرا انسان‌ها پیری خود را جشن می‌گیرند اما حال این پیر شدن ارزش گرفتن چنین هدایایی داشت.

امروز صبح دقیقا روز شنبه بود روزی که باید بارو بندیل خود را می‌بست و مهم ترین لوازم خود را وارد چمدان جیگری رنگش می‌کرد. هنوز باورش نمی‌شد یک هفته چه زود گذشت! تقریبا کل لباس‌هایش را برداشته بود حتی دامن و لباس مجلسی‌اش را و همچنین لاک‌هایش را هم برداشته بود و لپتاپ و پول و دیگر چیز‌ها به خصوص کتاب درسی و رمان‌هایش را داخل چمدان انداخته بود. بلاخره موهایش را شانه کرد و با کش از بالا به گونه‌ای بست که چشمانش نیز کشیده شد. به چهره خود خیره شد و لبخندی در چهره‌اش درخشید. موهای طلایی رنگش زیر نور خورشید درخشان‌تر شده بودند و همچنین چشمان سیاهش به قهوه‌ای می‌ماندند. لبان کوچک و قرمزش هم با لبخندی وسیع چهره‌اش را شیرین‌تر کرده بود، تنها ایراد این بود که رنگش از گچ دیوار نیز سفید‌تر شده بود و کمی رنگ‌پریده نشانش می‌داد. پنجره اتاقش را بست و با گرفتن دسته چمدانش آن چمدان سنگین را که درحال انفجار بود، با خود به زور روی زمین کشید و با تمام تلاش از پله‌ها پایین رفت و از خانه خارج شد. پدر داخل ماشین منتظرش بود و او نمی‌دانست چرا نرفته دلش برای خانه تنگ شده! شاید دلیلش گریه جک بود که پشت سر خواهرش مدام فریاد می‌زد و اشک می‌ریخت و یا شاید دلیلش مادرش بود که جک را سفت گرفته بود و بغض راه گلویش را بسته بود. اما هرچه که هست دوست نداشت مانع رفتنش شود.
 
  • لایک
  • گل رز
واکنش‌ها[ی پسندها]: 11 users

نویسنده♛غیرعادیـღ♛✐

رمانیکی متعهد
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
نویسنده ویژه
نویسنده
رمانیکی‌نویس
دل‌نویس
بازرس
ناظر
منتقد
گوینده
آموزگار
هنرجو
خبرنگار
رمانیکی‌خوان
مقام‌دار آزمایشی
کاربر ثابت
مقام خاص
منتقدیار
آزمایشی
مبلغ
مدیر
تالار گردشگری
شناسه کاربر
123
تاریخ ثبت‌نام
2020-11-05
آخرین بازدید
موضوعات
202
نوشته‌ها
2,318
راه‌حل‌ها
23
پسندها
17,136
امتیازها
588
سطح
3
مدال‌ها
15
محل سکونت
کره

  • #10
رفتن

- خدافظ.

جک: «نرو آبجی..»

چکاو:« مراقب خودت باش دخترم.»

دلارام چمدان را داخل صندوق عقب گذاشت و سوار ماشین شد. درحالی که شیشه را پایین می‌داد صدای آهنگ را زیاد کرد. دوست داشت با پدرش سخن بگوید و این دلتنگی را رفع کند اما حرفی پیدا نمی‌کرد درواقع او هیچ گاه شروع کننده خوبی نبود. آبتین نیز غرق در سکوت به روز‌های بی دلارام و جک فکر می‌کرد با اینکه شغلش باعث آرامش آن دو می‌شد اما محبت در اولویت بود و بلاخره سکوت را شکست تا با دخترش سخن بگوید.

آبتین: «هر وقت دلت تنگ شد می‌تونی با گوشیت بهمون زنگ بزنی توی اون مدرسه درمواقعی که توی خوابگاهی آزادی از گوشی استفاده کنی.»

- بله حتما.

آبتین:« البته ما میایم و بهت سر می‌زنیم.»

دلارام متوجه شد که پدرش در تلاش است که با او سخن بگوید اما خود سخنی جز تایید نداشت.

- بله می‌دونم.

آبتین: «نگران نباش. دلخور نیستی؟»

دلخور؟ نه او صددرصد دلخور نبود و حتی خوشحال هم بود اما دوری از خانواده برای هرکسی سخت بود اما او بیشتر روز بدون پدر و مادرش بود پس می‌توانست به این وضعیت عادت کند شاید این بهترین راه بود مگر نه؟

- نیستم. نه پدر دلخور برای چی؟

دلارا احساس کرد پدرش نفس عمیقی از روی آسودگی کشید.

آبتین:« دلم برات تنگ میشه.»

- منم پدر.

مکالمه آنها با همین کلمات به پایان رسید و ماشین مقابل مدرسه شبانه روزیه وست مینستر لندن متوقف شد. دلارام از ماشین پایین آمد که پدرش چمدان را به دست او داد و هردو باهم وارد محوطه مدرسه شدند. دلارام با دیدن ساختمان‌های بزرگ دهانش تقریبا باز ماند. رنگ ساختمان‌ها رنگ خاک بود و قهوه‌ای روشن بود که همه آنها به صورت بلند و لاغر بودند که به یکدیگر چسبیده بودند و گنبد آنها به صورت مثلث و نوک تیز بود. همچنین حیاط و محوطه بسیار بزرگی داشت و آن پنجره های لوزی شکل به زیبایی ساختمان افزوده بود. دلارام راجب این مدرسه در اینترنت جست و جو کرده بود اما هرگز عکسش را ندیده بود. در اینترنت راجب این مدرسه نوشته بود که این مدرسه به صورت مختلط بوده و کودکان و نوجوانان بین سنین 7 الی 18 سال می توانند در این مدرسه تحصیل کنند. شهریه سالانه این مدرسه به طور میانگین حدود 38 هزار پوند در سال بود.

از در بسیار بزرگ و قهوه‌ای رنگی عبور کردند و در مقابل یک سالن بسیار بزرگ و براق قرار گرفتند به طوری که عکس خود را روی کف سالن می‌توانست ببیند. مستقیم حرکت کردند و وارد اتاق مدیر شدند که بسیار بزرگ بود و سه میز دورتادور آن قرار داشت که روی تمامیه میز‌ها مقدار زیادی کاغذ به صورت شلخته قرار داشت و کامپیوتر هم بخشی از میز را ا*ش*غ*ا*ل کرده بود، همچنین صندلی‌های راحتی دور دفتر وجود داشت که دلارام روی آن نشست و بی میل به مکالمه پدرش با مدیر گوش سپرد هرچند برایش مهم نبود.

مدیر:« بله متوجه شدم. خب دخترم من به تو نقش کل ساختمان رو میدم که به مشکل برنخوری و آدرس اتاقت اونجا وجود داره. امروز توی اتاقت استراحت می‌کنی و با دوستات آشنا میشی از فردا کلاس شروع میشه.»

دلارام بلند شد و نقشه را از روی میز برداشت و ممنوی زیرلب گفت که مدیر لبخند زد. البته او مطمئن نبود مدیر آن مدرسه به راستی مهربان باشد اما ممکن بود به خاطر حضور پدرش تظاهر به مهربانی کند غیر این بود؟ یا شاید واقعا مهربان بود در هر صورت بی خیال اخلاق مدیر شد و به چهره او چشم دوخت. مدیر یک لباس آبی تیر با شلواری گشاد پوشیده بود. عینک مربعی شکلی به چشمانش زده بود و پوستی برنزه داشت و چشمانش شرارت را فریاد می‌زدند. خب در همین اولین دیدار از آقای مدیر خوشش نیامد. از دفتر خارج شدند و آبتین درحالی که گونه دلارام را نوازش می‌داد، گفت.

آبتین: «من دیگه میرم. چیزی کم نداری پول یا..»

- نه ممنون پدر خدفظ.

آبتین لبخندی زد و سمت ماشینش رفت و دلارام تا آخرین لحظه ناپدید شدن پدرش، به ماشین او خیره بود. نگاهی به نقشه انداخت و متوجه شد این ساختمان سه طبقه است و در طبقه دوم سالن غذا خوری قرار داشت و در بقیه حوضه طبقه دوم اتاق‌هایی برای دانش‌آموزان قرار داشت همچنین طبقه سوم شامل اتاق ورزش و باز اتاقی برای استراحت بود. و روبه‌روی این ساختمان یک ساختمان بزرگ دیگر قرار داشت که کلاس‌های درس آموزشگاه و مواردی از این جمله در آن ساختمان بودند، هرچند دلارام بیشتر دوست داشت به ساختمان مقابل برود و از کتاب‌خانه آنجا بازدید کند. بلاخره از پله‌های بلند بالا رفت و در یک سالن بزرگ قرار گرفت که چندین اتاق با شماره‌های مختلف که روی در قرار داشت، در سالن وجود داشت. تا آنجایی که می‌دانست شماره اتاقش 101 بود. درحالی که چمدان را با خود می‌کشید وارد اتاق شد. یک تخت سه طبقه گوشه چپ و یک تخت سه طبقه گوشه راست قرار داشت که تخت‌ها نیز زیبا و مرتب دیده می‌شدند. پنجره بزرگی وسط تخت‌ها قرار داشت که تمامیه محوطه از آن دیده می‌شد، همچنین یک پله کوچک سمت چپ بود که از آن پایین می‌رفتی و با مبل‌های راحتی و تلوزیون روبه رو می‌شدی! بهتر از این نمی‌شد زیرا گلوریا با خود فکر کرد اتاق فقط شامل تخت است اما این‌طور نبود تنها چیزی که در اتاق نبود آشپزخانه بود و حتی حمام و دست شویی نیز داخل اتاق بود. تقریبا تازه فهمیده بود که سه دختر روی مبل راحتی نشسته اند و به او نگاه می‌کنند. چمدان را روی زمین گذاشت و با خجالت گفت.

- سلام.

دختری که موی قرمز رنگی داشت لبخند وسیعی زد و گفت.

مو قرمز: «سلام چمدونتو می‌تونی کنار تختت بذاری.»

دلارم چمدانش را روی تخت پایینی سمت چپ گذاشت و سمت آن دختر‌ها رفت و کنارشان نشست هرچند معذب بود اما توجهی به این حس مزخرفش نکرد.

موقرمز: «من اسمم تلماس. این دوتا هم رزا و رامونا هستن. تقریبا هر سه تامون امروز صبح اومدیم. و بهتر بگم هیچ کدوم همدیگه رو نمیشناسیم دانش‌آموزا هرسال تغییر می‌کنن و اتاق خواب و کلاس‌ها راستش امکان نداره بتونیم دوست‌های سال پیشمونو پیدا کنیم.»

به نظر دختر پرحرف و شیرینی می‌آمد اما دلارام چندان اهل سخن گفتن نبود پس فقط خودش را معرفی کرد بهتر از هیچی بود.

- من گلوریام.

هرسه باهم گفتند.

+خوش بختیم گلوریا.

رامونا چهره جدی‌ای داشت اما خودش اصلا جدی نبود و داشت راجب لباس‌عروس در جشنی که دیروز رفته بود صحبت می‌کرد و آن لباس را درحقیقت مورد تمسخر قرار داده بود. رامونا موهای سیاهی داشت که نوک موهایش را آبی رنگ کرده بود و این واقعا فوق العاده به نظر می‌رسید همچنین رزا موهای توپی شکل و طلایی‌ای داشت که به چهره سفید و توپولش می‌آمد او چندان حرف خاصی نمی‌زد و سرگرم لاک زدن به دستانش بود. در حقیقت صحبت اصلی بین رامونا و تلما شکل گرفته بود. دلارام سرش به به مبل تکیه داد و توجه چندانی به سخنان آنها نکرد در حقیقت شک داشت که بتواند به این زودی با آنها صمیمی شود.

تلما: «نظر تو چیه؟»

دلارام گنگ نگاهش کرد و دنبال چیدن دروغی بود تا نفهمند به سخن آنان اهمیتی نمی‌داد اما نتوانست چیزی بگوید.

رامونا:« نظرت راجب لاکم چیه؟»

به لاک سیاه و سفید رنگ رامونا خیره شد و با لبخند گفت.

- ترکیب خوبیه.

به نظر می‌رسید با این کم حرف بودنش و به جا حرف زدنش خود را کمی مغرور نشان داده بود و این باعث جذب دختران به سمتش شد و آنها هرکدام به تریقی می‌خواستند با او صمیمی شوند. بلاخره هوا تاریک شد و هرکسی سمت تختش رفت.

- دو نفر نیست یعنی فردا میان؟

رامونا:« نه خب ار هر اتاقی چند تخت همیشه خالی میمونه شاید کلا نیان.»

تلما خودش را با تلاشی فراوان روی تخت بالایی انداخت و گفت.

تلما: «نباید بالا رو انتخاب می‌کردم.»

رزا: «دیر نشده برو رو تخت خالی بخواب.»

تلما: «نه دیگه.»

دلارام در سکوت چشمانش را بست و سعی کرد به فردای سرشار از انرژی و خوشی فکر کند. شاید این عالی باشد و او واقعا خوشحال بود. حال داشت یک چیز جدید و متنوع را تجربه می‌کرد خوابیدن با دوستان و وقت گذراندن با آنها لذ*ت بخش بود به خصوص که این رفتار عجیبش و کم حرف بودنش باعث جذب دوستانش به سمت او شده. تلما از همان اولین دیدار از چهره مغرور و زیبای دلارام خوشش آمد هرچند دلارام اصلا مغرور نیست اما آنان فکر می‌کنند چون او کم صحبت می‌کند و کمتر به آنها توجه می‌کند، شاید مغرور است و هردلیلی که داشت این رفتارش باعث شد تلما و رامونا به شدت به سمت او جذب شوند شاید آنها آخرین نفر نباشند و کل مدرسه به سمت او جذب شوند چون او در مدرسه پیشین خود نیز دوستان بسیار زیادی داشت و خود نیز می‌دانست که به طور خیلی عجیبی افراد را به سمت خود جذب می‌کند. البته اگر رزا هم کمتر به فیلمی که ذهنش را درگیر کرده بود، فکر می‌کرد صددرصد جذب می‌شد. بلاخره آن شب در سکوت و آرامش سپری شد و خورشید از لابه لای آسمان بیرون جست و از شیشه پنجره نیز به داخل اتاق نفوذ کرد.
 
  • گل رز
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: 7 users
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

بالا پایین