اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان قرار آن‌جاست| دردانه

نام: قرار آن‌جاست
نویسنده: دردانه عوض‌زاده
ژانر: تراژدی، عاشقانه


خلاصه:
این رمان در ادامه‌ی رمان «راهی جز او نیست» می‌باشد. ماجرای زندگی سارینا را با یک وقفه‌ی پنج‌ساله نشان می‌دهد. خلاصه‌ی داستان رمان تلاش سارینا برای رسیدن به آرامشی است که نبود علی آن را از زندگی‌اش برده.


مقدمه:
زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره‌ها میماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی، فهم نفهمیدن‌هاست
زندگی، پنجره‌ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی‌ست
زندگی شاید آن لبخندی‌ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه‌ پاک حیاتست، میان دو سکوت
زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی‌ست
من دلم می‌خواهد
قدر این خاطره را دریابیم

کیوان شاهبداغی
 
خطی میان ابرویم افتاد. خوب می‌دانستم کار پدرم جای دفاع ندارد، اما پدرم بود، نباید حرفی در پذیرش اشتباه بودن کارش می‌زدم.
- شما هم بی‌پاسخ نذاشتید، با یه دروغ مانع انجام معامله‌ش شدید، پس گله‌ای نمی‌مونه، حساب گذشته رو صاف کردید.
سری به اطراف تکان داد و باز رنگ غرور به چشمانش برگشت.
- البته! قرار نبود وقتی نذاشته من نفع کنم، بذارم اون نفع کنه. علاوه‌بر اون، فکر کردی چرا پدرت این همه سال اون زمینا رو نگه داشته و آب نکرده؟
به خودش اشاره کرد و گفت:
- چون من نذاشتم کسی اونا رو بخره. مشتری اول و آخر اون زمینا منم. اگه پدرت می‌اومد پیش من یعنی شکستش رو قبول کرده‌بود.
با خرسندی گفتم:
- که البته هرگز نیومد.
دو دستش را باز کرد.
- اوه نه، می‌بینی که باز من پیروز این نبرد شدم، چون تو اومدی پای معامله.
نگاهم را به میز دوختم و پوزخندی زدم.
- آقای مهرانفر نشستن امروز من اینجا هیچ ربطی به نبرد بین شما و پدرم نداره، هر چی بوده بین شما دو نفر بوده و به من ارتباطی نداره. حیطه‌ی کاری من و پدرم از هم جدا بود. من یه آدم بی‌خبرم که از پدرم ارثیه‌ای دارم، می‌خوام بفروشمش، بهم گفتن شما مشتری اونید. بهم بگید اگه قراره بشینم و خاطرات شما رو مرور کنیم، بهتره نیست پاشم برم؟ از خیر فروختنشون می‌گذرم و نگهشون می‌دارم، شاید چند سال دیگه تونستم تفکیکشون کنم و در قواره‌های کوچک‌تر بفروشمشون، بالأخره که همیشه در روی یه پاشنه نمی‌چرخه.
نگاه حق به جانبم را به او دوختم و خنده‌های روی لب مهرانفر پر کشید.
- یعنی باور کنم پول لازم نداری و حاضری سال‌ها وقت صرف کنی تا تفکیکشون کنی؟
لحظاتی مکث کردم و به چهره‌ی مرد مقابلم چشم دوختم.
- چون آدم تجارت نیستم، قصد نگهداری نداشتم. پسرتون هم گفت، شما خیال می‌کنید من به پول احتیاج دارم که اونا رو می‌فروشم. این فروش می‌تونه منتفی بشه اگه طرف معامله‌ام مثل یه خریدار وسط نیاد. حالا شما بگید خریدار هستید که بمونم یا نه؟
مهرانفر لحظاتی به من چشم دوخت و گفت:
- خریدارم! دوشنبه ساعت سه بعدازظهر توی دفترخونه‌ی ابدالوند معامله رو انجام میدیم. قیمت نهایی من پنج میلیارده.
کمتر از ارزش زمین‌ها بود، اما برخلاف ادعایی که کرده‌بودم وقتی برای انصراف از فروش و تلف‌کردن وقت نداشتم. باید زمین‌ها را به زودی می‌فروختم.
- خیلی خوب، من با آقای ابدالوند هماهنگ می‌کنم، اگر حرف دیگه‌ای نیست، رفع زحمت کنم.
مهرانفر که باز فنجانش را برداشته‌بود و می‌نوشید، آن را زمین گذاشت و گفت:
- خارج از بحث زمین‌ها و رابطه‌ی بین من و فریدون... دوست دارم بمونی بیشتر مصاحبت کنیم.
ابروهایم بالا پرید.
- بله؟ برای چی؟
دست در جیب لباسش کرد. سیگار را بیرون کشید و همزمان با بیرون کشیدن سیگار گفت:
- تو شبیه فریدون قوی هستی، با اینکه میگی اهل تجارت نیستی، اما ماندگاری و معلومه تاجر بالفطره‌ای. با کمی مماشات من می‌تونی باهام کار کنی.
پورخندی زدم و سر به اطراف تکان دادم.
- چرا فکر کردید من دنبال کار می‌گردم؟
سیگاری را که روشن کرده‌بود، همراه دو انگشتش تکان داد.
- چرا اینقدر غدبازی درمیاری؟ دارم پیشنهاد خوبی بهت میدم. شرکت ماندگار که دیگه نیست، من هم ازت خوشم اومده، حتی به ریخت و قیافه‌ات هم کاری ندارم، هرجور خواستی بپوش، اما بمون و به عنوان یه مشاور توی هولدینگ من کار کن. من به کسی نیاز دارم که همراهم بشینه پای میز معامله و دلم بهش قرص باشه، من یه آدم معامله می‌خوام.
کمی اخم کردم.
- درمورد من اشتباه فکر کردید، بهتره پسرتون رو همراه خودتون ببرید.
مهرانفر پکی به سیگار زد.
- آریا؟ نه... اون آدم معامله نیست، اون اگه آدمش بود پنج‌سال پیش تو رو از دست نمی‌داد. اگه تو کنارش بودی، الان از این بی‌مصرفی دراومده بود، اما... .
دستم را کمی بلند کردم و میان حرفش رقتم.
- ببخشید آقای مهرانفر! مسئله پنج‌سال پیش و دیدار من با پسرتون همون موقع تموم شد، اون خواسته‌ی پدرم بود که من برخلاف میلم قبول کردم، پس حرفشو نزنید. درمورد پیشنهاد کاریتون، من خودم شاغل هستم و تمایلی به ادامه‌ی تجارت پدرم ندارم. ترجیح میدم به کار خودم برسم.
درحالی که از جا برمی‌خاستم ادامه دادم:
- روز دوشنبه می‌بینمتون آقای مهرانفر!
خاکستر سیگارش را تکاند. سری تکان داد و گفت:
- خیلی‌خب... می‌بینمت.
در جوابش سری تکان داده و برگشتم. پشت فرمان که نشستم دلم پر بود از حرف‌هایی که درمورد کارهای پدرم شنیده‌بودم. عصبی بودم که از چیزهایی دفاع کرده‌ام که قبولشان نداشتم. نیاز داشتم پیش پدر بروم تا از او گله کنم که کمی آرام شوم.
 
خودم را به دارالرحمه و آرامگاه خانوادگی رساندم. هنوز نرسیده‌بودم که متوجه شدم مردی بالای مزار پدر ایستاده‌است. کت و شلوار طوسی‌رنگی به تن داشت‌. لای کتش را عقب داده و یک دستش را درون جیب شلوارش فرو کرده‌بود. سر خم کرده و چشم به نوشته‌های روی مزار دوخته‌بود. همان‌طور که پیش می‌رفتم، چشم ریز کردم تا بشناسمش؛ اما عینک‌دودی روی چشمانش اجازه نمی‌داد. نزدیک چارچوب آرامگاه که رسیدم، بلند سلام کردم. با شنیدن صدای من اول سرش را بلند کرد و با دیدن من صاف ایستاد و از بالای مزار به طرف من قدم برداشت. با کمی فاصله از پایین مزار به من رسید و دستش را از دورن جیبش بیرون آورد و با برداشتن عینکش گفت:
- سلام خانم‌ماندگار!
شناختمش.
- سلام آقای‌جهانبخش!
عینکش را درون جیب کوچک کتش گذاشت و گفت:
- خوبه که منو هنوز یادتونه!
من که به تصادفات عجیب و مضحک این روزهایم فکر می‌کردم و اینکه خدا می‌خواهد چه چیزی را ثابت کند؛ با پوزخندی محو به حال خودم گفتم:
- خواهش می‌کنم. حافظه‌م اونقدر هم ضعیف نیست.
مؤدبانه سر خم کرد.
- عذر می‌خوام، قصدم اسائه‌ی ادب نبود. فقط فکر نمی‌کردم با اون برخورد اول، هنوز منو به هم‌صحبتی بپذیرید.
واقعاً هم رفتارش از پنج‌سال پیش تغییر کرده‌بود. گویا دیگر آن آدم بی‌ادبِ مغرور نبود که مرا خانم‌کوچولو خطاب کرد.
«خواهش می‌کنم»ی گفتم و او بلافاصله گفت:
- خیلی تغییر کردید.
از نگاهش که روی چادرم بود، منظورش را گرفتم. چادرم را مرتب گرفتم و گفتم:
- شما هم تغییر کردید.
سرش را به طرف مزار پدر چرخاند و بعد از مکثی کوتاه آرام گفت:
- منو تغییر دادن.
از نفهمیدن منظورش اخمی کردم.
- ببخشید؟
به طرف من برگشت. لبخند تلخی زد.
- نتیجه‌ی اون روزی که شما اومدین شرکتم، این شد که پدرتون منو تغییر بده.
ابروهایم را درهم کردم.
- یعنی چی؟ متوجه منظورتون نشدم.
نفس عمیقی کشید و بعد از کمی مکث گفت:
- چند ماه بعد از اون دیدار، من مجبور شدم برم تهران و تا الان هم جرئت نداشتم برگردم. امروز هم مستقیم از فرودگاه اومدم اینجا تا مطمئن بشم می‌تونم شیراز بمونم.
از ربط حرف‌هایش به پدرم گیج شده‌بودم.
- می‌تونید واضح‌تر صحبت کنید؟
لحظاتی به من چشم دوخت و بعد آرام گفت:
- پدرتون منو وادار کرد از این شهر فرار کنم.
بهت کردم.
- پدرم؟ می‌فهمید چی میگید؟
- لطفاً خشمگین نشید، قصد آزارتون ندارم. پرسیدید، من هم جواب دادم.
سر تکان دادم.
- من خشمگین نیستم آقای جهانبخش! لطفاً بگید بین شما و پدرم چه اتفاقی افتاده؟
 
نفس عمیقی کشید. نگاهش را به اطراف چرخاند و گفت:
- بعد از اون جلسه‌ای که بین من و شما بود، کم‌کم مشکلاتی توی کارم پیش اومد. نمی‌فهمیدم چی شده؟ اما داشتم له میشدم. من، اشکان جهانبخش که معتبرترین شرکت ساختمانی رو توی این شهر ساخته‌بودم. طی فقط یازده‌ماه به جایی رسیدم که هیچی دیگه نداشتم. نه اعتبار، نه درآمد، نه مشتری. پروژه‌هام با کارشکنی خراب میشد، محموله‌هام توی گمرک می‌موند یا گم میشد و اصلاً از دبی نمی‌اومد، هرچی هم پیگیری می‌کردم، نتیجه‌ای نداشت. طرف حسابام بدقولی می‌کردن و مشتری‌هام یکی‌یکی می‌رفتن.کاملاً حس می‌کردم یکی داره توی کارم موش می‌دونه، اما نمی‌فهمیدم کیه. وقتی هم دست به دامن روابط خاصم شدم، اونا هم مأیوسم کردن، تنهای تنها شدم و آخرش هم یه ورشکستگی بزرگ.
نفس هوف‌مانندی کشید و با نگاه دوختن به جایی پشت سرم ادامه داد:
- اعتبار شرکت خانوادگیمون داشت می‌رفت زیر سؤال. بدی ماجرا هم این بود که نمی‌فهمیدم از کجا دارم می‌خورم. تا این که یه روز پدرتون، فریدون‌خان ماندگار منو کشوند دفترش.
نگاهش را به طرف من چرخاند و گفت:
- واقعیتش... امیدوار شدم. پدرم حمایت چندانی ازم نکرد و من نیاز به حامی داشتم، کی بهتر از فریدون‌خان ماندگاری که قبلاً دخترشو هم پیشکش کرده‌بود.
از حرفش خشمگین شدم و ابرو درهم کشیدم، اما چیزی نگفتم و او با لحنی آرام و خشمگین ادامه داد:
- وقتی جلوش نشستم، گفت:«خب پسر بگو مزه‌ی ورشکستگی چطوره؟» اون لحظه کپ کردم. خندید. بلند خندید و گفت:«اصلاً مزه‌ی خوبی نداره، می‌دونم، ولی این تقاص کسیه که به فریدون‌خان ماندگار بگه کسی نیست و یه دخترش اهانت کنه.»
چشمانم گرد شد. این آدم هم از پدرم خورده بود؟
جهانبخش به طرف من برگشت.
- اون لحظه، از خشم به حد انفحار رسیدم، اما نتونستم چیزی بگم. فریدون‌خان گفت:«این تنبیه رو تا آخر عمرت یادت بمونه و دیگه برنگرد شیراز» گفت:«کله‌پا کردن تو یه‌سال طول کشید، کله‌پا کردن پدر و برادرات هم بیشتر از این نمیشه» گفت:«اگه می‌خوای حدأقل یه گوشه‌ای از این کشور، اسم جهانبخش بالای یه شرکتی باشه، برگرد تهرون و همونجا بمون» گفت:«شیراز مال منه و کسی نمی‌تونه توش برام شاخ بشه.»
پوزخند تلخی زد و ادامه داد:
- آخرش هم گفت:«دوست ندارم دیگه هیچ‌وقت، حتی برای گشت و گذار و تفریح، توی شیراز ببینمت.»
شرمندگی وجودم را گرفت. علت همه‌ی کارهای پدرم با این آدم، من بودم. من از این آدم پیش او بد گفتم و پدر هم تقاص گرفت. گرچه جهانبخش آن روز بسیار بد با من رفتار کرده‌بود، اما قطعاً مستحق چنین عقوبتی نبود. با شرمندگی گفتم:
- من اصلاً از این ماجراها اطلاعی نداشتم.
با حفظ لبخند روی لبش گفت:
- نگفتم که شرمنده بشید، هنوز به کسی نگفتم فریدون‌خان با من چیکار کرد. شما به عنوان یه شنونده فقط گوش بدین.
لب‌هایش را به بالا انحنا داد، نگاه از من گرفت و گفت:
- ترجیح دادم بقیه ورشکستگی رو اشتباه خودم بدونن تا رودست خوردنم از فریدون‌خان. نگهداشتن این راز هم دیگه بسه، لازم بود به کسی بگم. چه کسی بهتر از شما که سرزنشم نمی‌کنه.
گوشه‌ی لبم را به دندان گرفتم و پرسیدم:
- واقعاً با یه تهدید پدرم پا پس کشیدید؟
سر تکان داد:
- نه به این راحتی... برگشتم تهران و با کمک یکی از برادرام خواستم کاری بکنم که مقابل پدرتون دربیام یا دوباره برگردم شیراز، اما به سه‌ماه نکشید کسب و کار برادرم دچار مشکل شد و یه ضرر هنگفت کرد. پدرت هم بهم پیغام داد که «گفته بودم نزدیک شیراز نشو».
لب‌هایش را به دندان گرفت و بعد رها کرد.
- اونجا بود که از پدرتون ترسیدم. با این که مدام از طرف خانواده‌م به خاطر بد کار کردنم و از دست دادن سرمایه‌م در فشار بودم، اما هرگز جرئت نکردم به شیراز برگردم. تمایلی به کار در جای دیگه نداشتم، حقیقت اوضاع روحیم هم مناسب کار نبود. مدت‌ها خونه‌نشین شدم تا همین اواخر.
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
5
بازدیدها
988
پاسخ‌ها
1
بازدیدها
38
پاسخ‌ها
13
بازدیدها
172
پاسخ‌ها
2
بازدیدها
95

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

عقب
بالا