. . .

در دست اقدام رمان راهی جز او نیست| دردانه

تالار تایپ رمان
رده سنی
  1. جوانان
  2. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. تراژدی
سطح اثر ادبی
نقره‌ای
اثر اختصاصی
نه، این اثر در جاهای دیگر نیز منتشر شده است.
20230916_095157_ne87.jpg


نام رمان: راهی جز او نیست
نام نویسنده: دردانه
ژانر: عاشقانه، تراژدی
ناظر: @ننه سرما
خلاصه:
نخستین‌هاست که عشق را می‌سازد. نخستین روز، نخستین ساعت، نخستین نگاه... .
یاد عشق فریب‌مان می‌دهد. برای آن‌که عشق زنده بماند به چیزی فراتر از یاد نیاز است.
و درد زمانی‌ست که آتش عشق به خاکستر فراق بنشیند، آن‌گاه جان شوریده‌ای می‌خواهد تا به یاد نخستین‌ها به دنبال عشق بگردد.
اما...
آتشی که خاکستر شد دیگر آتش نیست، حتی اگر داغ‌داغ باشد.
فریب حرارت را نخور، نباید گذاشت شعله بمیرد، اصل رقص شعله‌هاست.

مقدمه:
آدمی تا زمانی که دوستی را ندیده، تنهایی را می‌تواند تحمل کند؛ اما همین که طعم دوستی را چشید دیگر نمی‌تواند به تنهایی بازگردد. در این زمان تنهایی تبدیل به مشکل بغرنجی می‌شود که باید آن را حل کرد.
برخی مسئله را پاک می‌کنند، برخی تنهایی را با دیگری پر می‌کنند
فقط اندکی هستند که با کاوش گذشته در پی حل برمی‌آیند و فقط این‌ها رستگارند، حتی اگر پاسخ را نیابند.
 
آخرین ویرایش:

Romanik Bot

رمانیک بات
کاربر VIP
شناسه کاربر
235
تاریخ ثبت‌نام
2020-12-27
آخرین بازدید
موضوعات
53
نوشته‌ها
863
پسندها
7,329
امتیازها
218
محل سکونت
romanik.ir
وب سایت
romanik.ir

  • #2
Negar__f19057b2c9f2a505.png


نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.
قوانین تایپ رمان

اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین زیر سوالتون رو مطرح کنید.
قوانین پرسش سوال ها

قبل از درخواست جلد، قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین درخواست جلد

برای درخواست نقد، با توجه به قوانین در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید.
درخواست منتقد برای رمان

شما می‌بایست پس از اتمام اثرتون درخواست رصد اثرتان را دهید تا ممنوعات اثرتون بررسی بشه، برای درخواست از طریق لینک زیر اقدام کنید.
درخواست رصد

بعد از اتمام رصد، میتوانید درخواست ویراستار دهید.
درخواست ویراستار

جهت درخواست صوتی شدن آثار خود می‌‌توانید در تالار مربوطه، درخواست دهید.
درخواست صوتی شدن رمان

و پس از پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید.
تاپیک اعلام پایان رمان

|کادر مدیریت رمانیک|
 

دردانه

رمانیکی فعال
رمانیکی
شناسه کاربر
6346
تاریخ ثبت‌نام
2023-08-25
آخرین بازدید
موضوعات
6
نوشته‌ها
402
پسندها
2,051
امتیازها
123

  • #3
اجازه بده همه چیز را از آن شنبه کذایی برایت شروع کنم. از آن آخرین شنبه فروردین نود و دو.
همان صبح دردناکی که عصبی در اتاق بهم ریخته، قدم می‌زدم و می‌گفتم:«من چقدر احمقم؛ یک ابله به تمام معنام که اجازه دادم علی به همین راحتی وارد زندگیم بشه، چقدر راحت اونو باور کردم و اجازه دادم با زندگیم بازی کنه.»
خودم را با کلمات احمق، حیوان و ابله خطاب می‌کردم و مدام می‌پرسیدم:«چرا؟»
پاهایم از قرارگرفتن روی وسایلی که کف زمین پخش شده بود، اذیت میشد؛ اما بی‌توجه فقط به موهایم چنگ زده و در اتاق راه میرفتم و با علی حرف میزدم:«چرا اینطور با من بازی کردی؟ چرا دروغ گفتی دوستم داری؟ تو که میگفتی از دروغ متنفری؟ همین رو هم دروغ می‌گفتی؟»
سری تکان دادم و گفتم:«آره، اون هم دروغ بود، مثل بقیه حرفات؛ اصلاً نمیفهمم چطور تونستی به این راحتی، واقعی دروغ بگی؟»
لبه تخت نشستم، دستم را از موهایم جدا کردم و روی پاهایم زدم.
- بابا حق داشت، راست می‌گفت، چقدر گفت تو قابل‌اعتماد نیستی، نباید بهت اعتماد کنم، اما من احمق نفهمیدم، همیشه می‌گفتم بابا اشتباه می‌کنی، علی پسر خیلی خوبیه... باید می‌فهمیدم حق با اونه، بابا خیلی زودتر تو رو شناخته بود.
نگاهم روی قاب عکس وارونه‌اش که همان اول ورودم از روی میز جلوی آینه پرت کرده بودم، ثابت شد.
- کدوم دختر بی‌چشم و رویی برات چشم و ابرو اومد؟ قشنگ‌تر از منه؟
آهی کشیدم.
- تو زنی می‌خواستی که شبیه خودت باشه، من که شبیه تو نبودم؛ درسته نه؟... دروغگو! تو که می‌گفتی به زنا نگاه نمی‌کنی، پس چی شد؟
خودم را روی تخت انداختم و به سقف خیره شدم.
- چرا فراموش کردم شما پسرها همه از یک قماشید؟ هیچ کدوم قابل‌اعتماد نیستید، نه معتقدتون نه لامذهبتون. اما توی عقده‌ای فرق می‌کردی، توی متعصب، خشکهِ مقدسِ مذهبی از بقیه غیرقابل‌اعتمادتر بودی؛ جرم من فقط این بود که وضع زندگیم بهتر بود؟ خواستی انتقام کمبودهای زندگیت رو از من بگیری؟ آره، امثال تو فکر می‌کنید ماها که بیشتر از شما داریم، حق‌تون رو خوردیم، خواستی انتقام بگیری..‌. یا شاید تو هم مثل این اراذل دیدی به کسی پا نمیدم با رفقات نشستی شرط کردی شاخمو بشکنی؟ با کی قرار گذاشتی نابودم کنی؟ با سید؟ جز اون که رفیقی نداشتی؟..‌. شاید هم انتقام روزای کارشناسی رو گرفتی که باهم رقابت داشتیم، بدطور سوخته بودی که این‌طور منو سوزوندی؟ بی‌وجدان تو که همیشه بهتر از من بودی، دیگه چرا کینه کردی؟... هنوز سخته باور کنم دروغ می‌گفتی، چه‌طور می‌تونستی اینطور راحت دروغ بگی، چطور سه سال دروغ گفتی و معلوم نشد.
بغض گلویم را گرفته بود.
- من تو رو باور کرده بودم نامرد! یک لحظه هم بهت شک نداشتم، به خودم شک می‌کردم اما به تو نه، اون حرفای قشنگ، اون روزای قشنگ، همه دروغ بودن؟... چطور باور کنم؟
اشک چشمانم را پر کرده بود، به پهلو غلطیدم و در خودم جمع شدم.
- این‌قدر از من متنفر بودی که سه سال صبر کردی؟ سه سال دروغ گفتی، سه سال نقش بازی کردی، تا فقط منو فریب بدی؟ وابسته‌ام کنی، عاشقم کنی، بعد یک دفعه ول کنی بری؟ می‌خواستی کاملاً نابود بشم؟ تبریک میگم کارتو خوب انجام دادی... خیلی خوب!
اشک‌هایم دیگر سرریز میشد. دست بردم لحاف را که روی زمین افتاده بود گرفتم و بالا کشیدم، تا جایی که میشد در بغلم جمع کردم، صورتم را داخل لحاف فشار دادم و گریه کردم.
به یاد دو روز پیش افتادم؛ عصر پنجشنبه، نزدیک دانشکده بودم که تلفنم زنگ زد.
- سلام خانوم ماندگار!
- سلام خانوم زارع! طوری شده؟
- گفته بودید وقتی آقای مهندس اومد خبرتون کنم.
- مگه اومده؟
- بله خانوم! همین الان اومدن کلید آزمایشگاه رو از من گرفتن.
- دستت درد نکنه، خیلی ممنونم بهم خبر دادی.
- خواهش می‌کنم خانوم!
 
آخرین ویرایش:

دردانه

رمانیکی فعال
رمانیکی
شناسه کاربر
6346
تاریخ ثبت‌نام
2023-08-25
آخرین بازدید
موضوعات
6
نوشته‌ها
402
پسندها
2,051
امتیازها
123

  • #4
خودم را به دانشکده رساندم، از پله‌های ورودی محوطه پایین رفتم، باسرعت از کنار باغچه بزرگ پیچیدم و از در کوچک بخش شیمی داخل شدم، تند پله‌ها را طی کردم و در ته راهرو طبقه دو به آزمایشگاه رسیدم. علی را دیدم که مشغول جمع کردن وسایل کمدش داخل یک کارتن بود. درحالی‌که نزدیکش می‌شدم گفتم:«علی جان! می‌دونی دو روزه ازت خبر ندارم، نه زنگ می‌زنی، نه جواب تلفن میدی؛ چندبار اومدم خونه‌تون نبودی، دیشب تا دیروقت تو خونه‌تون منتظرت بودم، اما نیومدی؛ اگه بابا زنگ نمی‌زد، شب همون‌جا می‌موندم تا ببینمت. صبح هم اومدم، مادرت گفت بعد از نماز زدی بیرون. کجایی تو عزیزم؟»

علی به وضوح از دیدنم جا خورد، اما چیزی نگفت و دوباره مشغول جمع کردن وسایلش شد. موهای مشکی کوتاهش را که همیشه به عقب شانه می‌کرد روی صورتش ریخته بود، همان پیراهن روشن همیشگی و شلوار نخودی رنگ پارچه‌ای تنش بود که قبل از عید باهم خریده بودیم. سرآستین‌هایش را به عادت همیشه دو دور بالا زده بود و ساعتش روی دستش بود. سرووضعش همان همیشگی بود اما کلافگی به وضوح از چهره و حرکاتش مشخص بود. نزدیک‌تر رفتم، آن‌چنان کوتاه‌تر از او نبودم، اگر برمی‌گشت باهم چشم در چشم می‌شدیم، اما او بی‌توجه به من مشغول کارش بود.

وقتی پاسخی نشنیدم گفتم:«چرا فکر می‌کنم اتفاقی افتاده که داری ازم فرار می‌کنی؟»

بی‌حرف بقیه وسایل کمد را با یک دست داخل کارتن ریخت، رفتاری که از علی منظم بعید بود. نزدیک‌تر رفتم و بازویش را گرفتم.

- چی شده علی جان؟

با تحکم بازویش را عقب کشید و با اینکه نگاهم نمیکرد، گفت:«لطفا به من دست نزنید»

از لحن جدی‌اش تعجب کردم.

- این چه طرز حرف زدنه؟

بدون اینکه جواب بدهد، از من فاصله گرفت. باعجله چند برگه و جزوه را از روی میزکارش جمع کرد و همراه با کیف دستی‌اش روی محتویات کارتن گذاشت.

- علی! با توام؛ دو سه روزه خبری ازت نیست؛ هیچ‌جا نیستی، کلی بهت زنگ زدم، همه‌جا دنبالت گشتم، حالا هم که پیدات کردم جواب نمیدی؟ چرا داری وسایلاتو جمع می‌کنی؟ مگه کارات تموم شده؟

فلشی را از جیب درآورد به طرفم دراز کرد و آرام گفت:«همه محاسبات پایانی رو انجام دادم تو این ریختم، بعلاوه همه آزمایشات، مشاهدات و گزارش‌ها و کلاً هر چیزی که برای پایان‌نامه لازمتون میشه»

فلش را نگرفتم و کلافه گفتم:«پایان‌نامه چیه؟ من از یه چیز دیگه حرف می‌زنم.»

فلش را داخل کمد خالی گذاشت. برگشت از روی میز پشت سرش پوشه‌ی دکمه‌داری را که از زیادی محتویات درش به زور بسته شده بود برداشت، داخل کمد گذاشت و گفت:«اینم، بقیه چیزایی که از پایان‌نامه پیش من مونده بود. جمع‌بندی‌اش زیاد وقت نمی‌گیره، امروز و فردا تمومش کنید، شنبه بدید دست دکترفروتن؛ منتظرند.»

عصبی در فلزی کمد را به هم کوبیدم و گفتم:«گور بابای پایان‌نامه، بگو چه اتفاقی افتاده؟ حرف بزن، منو نصفه جون کردی.»

حلقه نقره‌ای را که برایش گرفته بودم از انگشتش درآورد، به طرفم گرفت و بدون آنکه نگاهم کند، گفت:«اینو هم بگیرید، دیگه لازم نیست پیش من بمونه.»

قلبم ریخت.

- یعنی چی علی؟

وقتی دید حلقه را نمی‌گیرم، از شیار جیب مانتوام داخل کرد و گفت:«فقط میمونه عقد؛ که اونم می‌تونید برید فسخش کنید، اجازه‌شو دارید.»

- می‌فهمی چی میگی؟

علی کارتن وسایلش را برداشت و باز بدون آنکه به من نگاه کند، گفت:«منو ببخشید، من دیگه نمیتونم ادامه بدم.»

با ناباوری گفتم:«نمی‌تونی؟!»

پشت به من کرده بود.

- من اشتباه کردم، از همون اول هر دومون اشتباه کردیم، ما راهمون از هم جداست، از اول هم جدا بود، نباید عمرمونو برای یک رویای اشتباه تلف می‌کردیم، منو ببخشید بخاطر اینکه سه‌سال زندگیتونو گرفتم، خواهش می‌کنم منو فراموش کنید، منم شما رو فراموش می‌کنم.

کاملا وارفته بودم. در جایم قفل شده و تکان نمی‌خوردم.

- این حرفا چیه؟ نمی‌فهمم علی، آخه چرا؟

کمی سرش را به طرف من چرخاند.

- دلیلشو نپرسید، فکر کنید اصلاً از ابتدا آدمی بنام علی وجود نداشته، خواهش می‌کنم منو فراموش کنید و به زندگی‌تون برسید. آرزو می‌کنم بدون حضور من موفق و خوشبخت بشید. برای همیشه خداحافظ.

علی برگشت و از در آزمایشگاه بیرون رفت. میخکوب شده بودم. فقط توانستم رفتنش را با چشم دنبال کنم.
 
آخرین ویرایش:

دردانه

رمانیکی فعال
رمانیکی
شناسه کاربر
6346
تاریخ ثبت‌نام
2023-08-25
آخرین بازدید
موضوعات
6
نوشته‌ها
402
پسندها
2,051
امتیازها
123

  • #5
مدتی طول کشید تا فهمیدم چه گفته است. به دنبالش راه افتادم، اما خبری از او نبود، نه در راهروها و نه در حیاط. خسته و کلافه گوشی را درآوردم و تماس گرفتم؛ دوبار رد داد و دفعه سوم پاسخ داد، اما نگذاشت حرف بزنم.
- لطفا تماس نگیرید، خواهش می‌کنم منو فراموش کنید، همه چیز تموم شده، راهی برای برگشت نیست.
- علی!
-لطفا چیزی نگید، بذارید هرچه زودتر این راه اشتباه رو برگردیم و بیشتر ادامه ندیم، بیهوده است؛ من دیگه دوست ندارم با شما رابطه و آشنایی داشته باشم؛ خواهش می‌کنم دیگه تماس نگیرید تا مجبور به خاموش کردن گوشی نشم؛ خونه هم نمیرم، مزاحم مادر نشید.
بدون هیچ توضیح دیگری تلفن را قطع کرد. چند لحظه به گوشی خیره شدم،یعنی چی؟ به همین راحتی؟ چرا؟
بهت‌زده تا ماشین رفتم و سوار شدم. نمی‌فهمیدم چه اتفاقی افتاده است.چه چیزی باعث شده بود، علی همه چیز را رها کند.
دست در جیب کردم تا سوییچ را دربیاورم، حلقه علی به دستم آمد، حلقه را در دست گرفتم، جمله علی در گوشم طنین انداخت«من اشتباه کردم» به همین راحتی از اشتباه بودن من گفته بود، عصبی حلقه را به گوشه‌ای پرت کردم. چندبار محکم روی فرمان زدم و فریاد کشیدم، کمی که آرام‌تر شدم، ماشین را روشن کردم و به طرف خانه علی راندم، باید می‌فهمیدم چرا اشتباه هستم، حتی سعی نکرده بود بگوید چرا اشتباهم، یعنی آنقدر ارزش نداشتم که دلیل کارش را بگوید؟ حتماً همینطور بود، وگرنه چرا باید پنهانی می‌رفت؟ او می‌خواست هرگز نفهمم که رفته، اگر خودم سر نرسیده بودم، همین را هم نمی‌گفت که اشتباهم.
ماشین را نگه داشتم. نگاهی به حلقه دستم کردم، آن را از انگشتم بیرون آوردم و جلوی صورتم گرفتم. قلبم تیر می‌کشید، اشک در چشمانم جمع شده بود.
- نه! دنبالت نمیام. خودت گفتی نیا! چرا خودمو کوچیک کنم؟ تو حرفاتو زدی، دیگه حرفی نمونده، همه چی تموم شد.
با پشت دست اشکم را پاک کردم و حلقه را روی داشبورد انداختم. گریان و عصبی به خانه برگشتم. بدون آنکه جواب سوالات ایرانِ نگران را بدهم به اتاقم رفتم و در را قفل کردم. از عصبانیت همه کمدها و کشوها را باز کردم و بیرون ریختم. کتاب‌ها و وسایل قفسه را روی زمین انداختم؛ هر چه در اتاق بود را بهم ریختم تا آرام شوم، اما فایده‌ای نداشت. ایران و رضا نگران پشت در آمدند و خواستند در را باز کنم، کسی از ماجرا خبر نداشت من هم حوصله حرف‌هایشان را نداشتم، پس بی‌توجهی کردم تا بی‌خیال شوند.

دو شب و یک روز خودم را در اتاق زندانی کردم و فقط راه رفتم، خاطرات‌مان را مرور می‌کردم تا ببینم از کجا به اینجا رسیده‌ایم، وقتی چیزی نمی‌فهمیدم وسایل پخش شده را به در و دیوار می‌زدم و جیغ می‌کشیدم. مرا آرام نمی‌کرد، پس خودزنی می‌کردم، اما فایده‌ای نداشت؛ خسته که می‌شدم دوباره در خاطراتم غرق می‌شدم تا علت رفتار علی را بفهمم، اما نمی‌فهمیدم و دوباره چرخه ادامه داشت. بارها ایران و رضا پشت در آمدند و خواهش کردند در را باز کنم و هربار با فریاد خواستم تا بروند و تنهایم بگذارند. هیچ آینده‌ای پیش رویم وجود نداشت، بین زمین و هوا معلق مانده بودم و امیدی به نجات نداشتم.
صورتم را از لحاف جدا کردم؛ گریه ام تمام شده بود اما هنوز هق هق می‌کردم.
- علی، تو هم مثل ژاله فهمیدی چه آدم بی‌ارزشی هستم که منو ول کردی. فهمیدی اگه بمونی پای من عمرتو تلف کردی. به هیچ دردی نمی‌خورم. حتی به درد اینکه برام وقت بذاری توضیح بدی. علی! بعد از تو چطور می‌تونم تک و تنها زندگی کنم؟ نه! من دیگه طاقت تنهایی رو ندارم، هرچی تا الان تنها بودم بسه. آخ علی! زندگی من بدون تو یه گودال لجن شده که توش اسیرم و راه فراری ندارم. بی‌وجدان! من همه قلبمو بهت دادم. تا قبل از تو این‌قدر غرور داشتم که اجازه نمی‌دادم پسری با من هم‌کلام شه یا بد نگاه کنه چطور گذاشتم تو وارد قلبم بشی؟ الان کجاست اون دختر مغرور؟ چطور شد که غرورمو برای تو کنار گذاشتم؟ چرا گذاشتم ابراز علاقه کنی؟ چرا جواب مثبت دادم؟ چرا عقدت شدم؟ چرا گذاشتم به من دست بزنی؟ چرا با تو خوابیدم؟ بابا بیشتر از من می‌فهمید که قول گرفت رابطه نداشته باشیم، اما باز هم من همه شور و شوقمو بهت دادم. همه زندگی‌ام رو باتو شریک شدم، چه راحت با یه اشتباه کردم ختمش کردی. آخ! من قلبمو پیش تو جا گذاشتم. بدون قلب چطور میشه زندگی کرد؟ دیگه کسی پیدا نمیشه اینقدر که تو به دروغ وانمود کردی، منو دوست داشته باشه. سهم من دیگه تنهاییه، همون‌طورکه تا قبل از تو تنها بودم. این زندگی چی داره که بهش دلخوش باشم؟ چیزی از این زندگی ندیدم، تحملش برام از مرگ سخت‌تره. از همون اول هم وجودم دردسر برای بقیه بود. بچه ناخواسته‌ای بودم که ژاله منو نمی‌خواست؛ وقتی ول کرد و رفت، چقدر بابا بخاطر من به زحمت افتاد، چقدر دردسرامو تحمل کرد، چقدر مزاحم زندگیش بودم. برای ایران هم یه مسئولیت عذاب‌آور بودم که همه جا باید حواسش به دختر تخس و بی‌ادب شوهرش بود. رضای بیچاره چقدر بخاطر من محدود شد. علی تنها کاری که کرد این بود که واقعیت منو نشونم داد، نشون داد که هیچی نیستم. نشون داد اینقدر مزخرف و حال‌بهم‌زن هستم که نمی‌تونه تحملم کنه. بقیه مجبور بودن تحملم کنن، ولی اونکه مجبور نبود، خودشو از دست من راحت کرد. باید زودتر از اینا می‌فهمیدم چقدر غیرقابل‌تحمل هستم. چرا زندگی من اینطوریه؟ جز عذاب و بدبختی چیزی برای من نداشت. کاش می‌تونستم از این تکرار پر رنج راحت بشم.
 
آخرین ویرایش:

دردانه

رمانیکی فعال
رمانیکی
شناسه کاربر
6346
تاریخ ثبت‌نام
2023-08-25
آخرین بازدید
موضوعات
6
نوشته‌ها
402
پسندها
2,051
امتیازها
123

  • #6
نگاهم میخکوب کاتری شد که هنگام ریختن کشو روی زمین افتاده بود. بلند شدم و روی تخت نشستم.

- چرا نتونم؟

سریع خم شدم و کاتر را برداشتم. درحالی‌که تیغه‌اش را بالا می‌آوردم، گفتم: «زندگی به انتخاب من نبود، اما مرگم به انتخاب خودمه. خودم تصمیم می‌گیرم این رنج و عذاب چه‌طور تموم بشه. هم خودم، هم بقیه از دستم راحت میشن. مگه بعد از من چه اتفاقی می‌خواد بیفته؟ هیچ!»

به فکر فرو رفتم.

- حتماً وقتی ایران و رضا بیان صدام بزنن و ببینن صدایی از من نمیاد، رضا در رو می‌شکونه، بعد جنازه‌‌م رو پیدا می‌کنن. ایران جیغ می‌کشه و گریه می‌کنه؛ رضا به‌خاطر احساس مسئولیت زنگ می‌زنه اورژانس، به بابا هم حتماً رضا خبر میده، بعد که دکتر گواهی مرگم رو امضا کرد، منو می‌برن سردخونه. فردا، پس‌فردا یه قبر کنار مامان‌بزرگ و بابابزرگ برای من می‌کنن و دفنم می‌کنن. سر قبرم عمه‌فتانه میگه:«از اولش هم معلوم بود دختره یه چیزیش میشه.» شنیدم چندبار پشت سرم گفته عقل درست و حسابی ندارم؛ عمه خوب می‌دونه من چقدر بدرد نخورم، بخاطر همین هیچ‌وقت منو دوست نداشت. بابا حتماً برام گریه می‌کنه، اما عصبی هم میشه، ایران رو سرزنش می‌کنه، بی‌چاره ایران، بعد مرگم هم از دست عذاب‌های من راحت نیست. ایران هم حتماً خودشو سرزنش می‌کنه که چرا حواسش به من نبوده، ولی رضا هست، اون خیلی مهربونه، مادرش رو آروم می‌کنه. بابا مثل همه وقت‌های ناراحتی، این بار هم برای فراموش کردن غصه‌ی من، حتما میره طرف مشرو.ب و سیگار؛ اما بالاخره ایران اون رو از اون حال و هوا بیرون میاره. بابا بدون من تنها میشه؟ شاید. ولی ایران هست، حواسش به بابا هست؛ من به دردش نمی‌خورم. می‌دونم مرگ من اوضاع رو برای ایران بدتر از همه می‌کنه. اما آخرش همه چی برمی‌گرده سرجاش. فوقش دوماه گریه می‌کنن، بعد همه میرن سر زندگی عادیشون. بابا راحت میشه، با دیدن من دیگه یاد ژاله نمیفته. ایران وقت می‌کنه به خودش هم فکر کنه، رضا هم دیگه بدون مزاحم زندگی می‌کنه. همه بدون من راحت‌ترند، اصلاً چرا تا الان صبر کردم؟

تیغ را روی مچ دستم گذاشتم، خواستم فشار دهم، اما یک لحظه فکری به‌ خاطرم رسید.

- اگه این‌جا رگم رو بزنم، همین الان بیان دنبالم و زود بفهمن، چی؟ نمی‌ذارن کارم رو انجام بدم؛ حتی اگه بمیرم هم، همه‌جا خیلی خونی میشه، بیچاره ایران، دردسرش مضاعف میشه. نمی‌خوام بیشتر از شنیدن سرزنش‌های بابا به‌خاطر مراقبت نکردن از من، عذاب بکشه. پس چی کار کنم؟ آها، باید برم تو حموم. حموم طبقه بالا قرق منه، کسی نمیاد، هم راحت تمیز میشه، هم می‌دونن من چه‌قدر حموم رو طول میدم، مزاحمم نمیشن. چاره کار فقط حمومه!

بلند شدم و در اتاق را باز کردم. همین که بیرون رفتم با ایران مواجه شدم که از پله‌ها بالا می‌آمد. کاتر را در آستینم پنهان کردم و به او خیره شدم. موهای موج دار کوتاهش را با شانه‌ای پشت سرش محکم کرده بود. تا مرا دید با ذوق جلو آمد.

- وای ساریناجان! بالاخره اومدی بیرون؟ داشتم می‌اومدم صدات کنم، می‌خواستم اگه باز هم در رو باز نکردی، بدم رضا در رو بشکونه. خوبه خودت اومدی بیرون، زود بریم یه صبحونه کامل بخور؛ بعد برام بگو چی شده!

- می‌خوام برم حموم.

لبخند زد، از همان‌هایی که چال گونه‌اش را مشخص می‌کرد.

- باشه عزیزم برو؛ منم شیرعسلت رو آماده می‌کنم.

همین‌که ایران از پله‌ها پایین رفت. به طرف حمام رفتم، دسته در آلومینیومی حمام را گرفتم، کمی مردد شده بودم.

- یعنی کار درستی می‌کنم؟

به خودم تشر زدم.

- من تصمیمو گرفتم، باید تمومش کنم.

داخل شدم. در را بستم و دسته را چرخاندم تا در جایش قفل شود. در آینه روی در، خودم را نگاه کردم. موهای مشکی آشفته‌ام وز شده بودند؛ زیر چشمانم گود افتاده بود و سفیدی چشمانم به سرخی می‌زد. هنوز همان مانتویی تنم بود که روز پنجشنبه پوشیده بودم.
 
آخرین ویرایش:

دردانه

رمانیکی فعال
رمانیکی
شناسه کاربر
6346
تاریخ ثبت‌نام
2023-08-25
آخرین بازدید
موضوعات
6
نوشته‌ها
402
پسندها
2,051
امتیازها
123

  • #7
روی آینه دست کشیدم.
- علی‌جان! حتما‌ً زن خوبی برات نبودم؛ از من عصبانی بودی که رفتی. کم بودم برای تو. ازم خسته شده بودی.
به طرف وان برگشتم و با لباس داخل وان دراز کشیدم. صورتم به طرف در و پاهایم از وان به بیرون آویزان بود.
- از عصبی شدن‌هام، از طعنه‌هام، از برخوردام، از سر و وضعم، از همه چیزم دل‌سرد شده بودی.
شیرآب را باز کردم تا اگر کسی سراغم آمد، فکر کند واقعاً حمام می‌کنم. آب سرد دوش روی زانوهایم می‌ریخت. کاتر را بالا آوردم و درحالی‌که که به تیغه‌اش خیره بودم، صدای علی در ذهنم چرخید:«ما از ابتدا اشتباه کردیم»
اشک در چشمم جمع شد.
- من اشتباهم رو پاک می‌کنم، منتظر مرگ تدریجی نمی‌مونم، خودم تمومش می‌کنم.
مچ دست راستم را بالا آوردم، تیغ را نزدیک مچم آوردم.
صدای علی را شنیدم.
- خانوم گل! باور نداری تنها ساکن قلب و ذهن منی؟ خونی که توی قلب من جریان داره تویی.
- تو هم مثل خونِ داخل قلبم بودی. تو دروغ می‌گفتی، اما من راست میگم. من بدون تو نمی‌تونم زندگی کنم.
اشک‌های گرمم صورتم را گرفته بود. دستم می‌لرزید، تیغ را روی مچم گذاشتم، اما کنترلی نداشتم. صدای علی رهایم نمی‌کرد.
- هیچ‌وقت نمی‌ذارم آب توی دلت تکون بخوره.
دست از کار کشیدم و پشت سرم را به لبه وان تکیه دادم. گریه امانم را گرفته بود.
- حتی نمی‌تونم نفرینت کنم، عزیز من! چرا رفتی؟
گریه‌ام به هق‌هق تبدیل شد. آب سرد تا نصف وان بالا آمده بود. سرمای آب به همه بدنم نفوذ کرده و لرز گرفته بودم.
- اول ژاله، حالا تو، دیگه طاقت جدایی ندارم، من این تنهایی رو که اسمش زندگیه تموم می‌کنم.
سرم را از لبه وان بلند کردم. گریه‌ام را کنترل کرده و چند نفس عمیق کشیدم. باید قدرت تمام کردن پیدا می‌کردم. تیغ لرزان را روی مچم گذاشتم، برای ثابت بودن فشار را بیشتر کردم و کشیدم. سوزش زخم و گرمای خون مطمئنم کرد که دیگر تمام می‌شود. با خیال راحت سرم را به لبه وان تکیه دادم و به سقف خیره شدم.
- دلم تنگ شده ع×و×ض×ی! خیلی تنگ، من آغوشت رو می‌خوام، نوازش انگشت‌هات رو وقتی تو موهام می‌رفتن، من اون ب×و×س×ه‌های شیرین رو می‌خوام.
چشمانم را بستم؛ فقط باید صبر می‌کردم تا ذره ذره زندگی از بدنم خارج شود. چهره خندان علی را دیدم. چشم باز کردم.
- دیگه تموم شد، ولی من هنوز هم دوستت دارم، بیا، بیا ببین موفق شدی، بیا ببین دروغ‌هات کارشو کرد، نابود شدم، بیا ببین انتقامت رو گرفتی، یادت باشه روز دفنم حتماً حاضر باشی، نذار دیدن اون لحظه تو دلت بمونه، کاش نامه گذاشته بودم تا خبرت کنن، بیا و از دیدن مرده من لذت ببر. خیلی احمق بودم که حرف‌هات رو باور کردم؛ گفتی همیشه با منی، گفتی بی‌‌من نمی‌تونی، ولی تونستی، بی من تونستی، منم که بی‌تو نمی‌تونم. کاش بودی تا از دیدن حال الانم لذت می‌بردی.
صدای شرشر آب تشنه‌ترم می‌کرد، بی‌حال شده بودم، سرم سنگین بود. سربرگرداندم به خونی که از دستم روی کف حمام می‌ریخت و با آب سرریز شده از وان، مخلوط میشد، نگاه کردم.
- کاش بودی، کاش بودی تا الان فقط همدیگه رو نگاه کنیم؛ بی‌هیچ حرفی، بی‌هیچ حرکتی، کاش بودی تا این آخری‌ها فقط تو رو می‌دیدم.
منتظر بودم تا چشمانم سنگین شده و به خواب ابدی فرو بروم.
- این‌قدر از این زندگی خسته‌ام که نگو، بذار این دنیا بمونه برای اون‌هایی که باهاش خوشند.
کسی به در زد. چشمان بی‌حالم را به طرف در برگرداندم. ایران بود.
- سارینا! ساریناجان! شهرزاد پشت خطه، کار مهم داره، یه لحظه بیا جواب بده، سارینا! سارینا!
بدون حرفی به در خیره ماندم. کم‌کم سرم هم گیج می‌رفت.
- سارینا! ساریناجان! دخترم! جواب بده.
فقط خیره ماندم و چیزی نگفتم. صدا قطع شد.
- خوبه، رفت، می‌خواست کارم رو خراب کنه.
چشمانم داشت روی هم می‌افتاد و من به زور باز نگه‌شان داشته بودم. صدای در زدن محکم‌تری آمد که پشت‌بندش صدای رضا بود.
- سارینا! سارینا! آبجی! درو باز کن. سارینا! جواب بده یه چیزی بگو.
چشمانم تار شده بود، تصاویر واضحی نمی‌دیدم؛ فقط صدای شرشر آب بود و در زدن محکم.
قبل از این‌که چشمانم کاملاً روی هم بیاید، سایه کسی را دیدم که نزدیک میشد و بعد تاریکی مطلق.
 
آخرین ویرایش:

دردانه

رمانیکی فعال
رمانیکی
شناسه کاربر
6346
تاریخ ثبت‌نام
2023-08-25
آخرین بازدید
موضوعات
6
نوشته‌ها
402
پسندها
2,051
امتیازها
123

  • #8
در چاهی عمیق و طولانی درحال سقوط بودم. هرچه می‌رفتم پایانی نداشت، از هر طرف صدای جیغ و شیون می‌آمد، کسی را نمی‌دیدم، فقط صدای جیغ‌های دل‌خراش بود که نزدیک می‌شد، تاریکی مطلق و سقوط، تمام وجودم را اضطراب فرا گرفته بود، قلبم به تپش افتاده بود، زود بود که از سینه‌ام بیرون بزند. از ترس حالت خفگی گرفته بودم؛ نفسم بالا نمی‌آمد. به گلویم چنگ می‌انداختم شاید نفسم بیرون بیاید. صداهای گوش‌خراشی که نزدیک می‌شد، بندبند وجودم را به لرزه انداخته بود. دستانم را روی گوش‌هایم گذاشتم تا نشنوم، اما فایده‌ای نداشت؛ به اطراف چنگ انداختم تا چیزی را بگیرم؛ از ترس آن چاه و بی‌فایده بودن کارم، به گریه افتاده بودم، که به زمین برخوردم. تاریکی محض بود، چیزی نمی‌دیدم؛ فقط صدای جیغ‌ها نزدیک و نزدیک‌تر شده بود. با ترس به اطراف نگاه می‌کردم، اما چیزی نمی‌دیدم. در تاریکی شناوری غرق شده بودم. حس می‌کردم موجوداتی به من نزدیک می‌شوند، به هر طرف سر می‌گرداندم چیزی نمی‌دیدم، می‌فهمیدم نزدیک می‌شوند، اما چیزی نمی‌دیدم. نفس‌نفس می‌زدم و به وضوح صدای قلبم را می‌شنیدم. هر طرف سر می‌چرخاندم، تاریکی و وحشت بود. خواستم بلند شده و فرار کنم، اما فلج شده و به زمین چسبیده بودم؛ نمی‌توانستم تکان بخورم، دست‌ها و پاهایم فرمان نمی‌بردند؛ چند بار تلاش کردم، اما بی‌فایده بود. از ترس به گریه افتادم. هوا داغ و سوزان بود. سوزش را در تمام تنم احساس می‌کردم، نمی‌دیدم از کجا می‌سوزم، اما حس سوختن تا مغز استخوانم می‌رفت، امانم را بریده بود؛ توانم را از دست دادم به زمین چنگ زده و با تمام توان جیغ کشیدم، بلندترین جیغی که می‌توانستم؛ التماس کردم، اما به چه کسی؟ نمی‌دانستم. به موجوداتی که می‌دانستم اطرافم هستند، اما نمی‌دیدم‌شان و ترس از آن‌ها قلبم را به تپش انداخته بود. گرمای زیادی که باعث شده بود تا عمق وجودم بسوزد، بی‌تابم کرده بود. کاری جز جیغ کشیدنهای مداوم آن‌هم از عمق وجود از من برنمی‌آمد. از وحشت بندبند استخوان‌هایم درحال گسستن بود، که صدایی در وجودم طنین انداخت.


«برگردانید، فرصت دوباره داده شد.»


می‌سوختم. عطش تمام وجودم را گرفته بود. نای حرف زدن نداشتم. فقط توانستم بگویم: «آب!»


پلک‌هایم سنگین بود، نمی‌توانستم بازکنم، دوباره گفتم: «آب!»


صدای ایران را شنیدم:«بیدار شدی؟ عزیزدلم!»


خیسی دستمالی را روی لبم احساس کردم. چشمانم را کمی باز کردم، سایه ایران را دیدم. خیلی خسته بودم، دوباره چشمانم را بستم تا بخوابم.


علی بود که می‌خندید. روی نیمکت پارک نشسته بود. دستانش را در بغل جمع کرده بود و می‌خندید. پرسیدم:
«چرا می‌خندی؟»


- هیچ‌وقت نمی‌تونی منو فراموش کنی، من همه جا با توام.


چشمانم را باز کردم و به سقف خیره شدم. چیزی یادم نمی‌آمد. من چرا این‌جا بودم؟ سر برگرداندم، ایران روی صندلی نشسته بود و داشت کتاب دعا می‌خواند. به کتاب خیره شدم، علی را به یاد آوردم. یادم آمد چه کرده، یادم آمد تصمیم داشتم بمیرم، اما هنوز زنده بودم.


- پس چرا من نمردم؟


ایران سرش را بالا آورد و مرا دید، قبل از این‌که چیزی بگوید، گفتم:«چرا نذاشتید بمیرم؟»


کتاب دعا را بست.


- خداروشکر دخترم! بالاخره چشم‌هات رو باز کردی؟


- من می‌خواستم بمیرم.


بلند شد و تا کنار تختم آمد.


- چرا مرگ؟ زندگی به این خوبی!


به گریه افتادم.


-کدوم زندگی؟ وقتی علی گذاشت رفت.


ایران متعجب لحظه‌ای مکث کرد و بعد گفت:«فدای سرت! دنیا که به آخر نرسیده. تو هنوز فرصت زندگی داری.»


- فرصت زندگی؟ بدون علی؟


دست راستم را گرفت.


-آره. بدون علی، بدون من، بدون رضا، حتی بدون پدرت، بدون هرکس دیگه، تو هیچ‌وقت نباید کم بیاری، فقط باید زندگی کنی.


با دست چپ پتو را روی صورتم کشیدم و اشک ریختم.


-چرا نذاشتید بمیرم؟


- تو یه لحظه به ما فکر کردی؟ دختر!


سرم را تکان دادم. نمی‌خواستم چیزی بشنوم، فقط می‌خواستم گریه کنم.


پرستاری داخل شد و گفت:«به‌به! خانم ماندگار! به‌هوش اومدی؟ پتو رو بکش پایین ببینمت دختر!»


پتو را پایین کشیدم.


- بالاخره چشم‌هات رو باز کردی؟ چرا گریه می‌کنی چشم‌هات زشت میشه.


داشت سِرُم را چک می‌کرد. گفتم:«چرا نذاشتید بمیرم؟»


- وقت برای مردن زیاده، حیف تو نیست اول جوونی.


مشغول نوشتن چیزهایی شد. بعد رو به ایران گفت:«مشکلی نیست. دخترتون می‌تونه آب و غذا بخوره، دکتر آنتی‌بیوتیک تجویز کرده، به‌خاطر خونریزی ویتامین و پروتئین بیشتر بهش بدید، مثل میوه و گوشت و این‌جور چیزها، حواستون باشه بهش»


- خانوم! کی خوب میشه؟


- زخمش یک هفته تا ده روز طول می‌کشه. فعلاً تا فردا که دکتر قائمی بیاد ویزیتش کنه، این‌جا می‌مونه، به احتمال زیاد فردا دکتر اجازه مرخصی میده.


پرستار درحالی‌که بیرون می‌رفت گفت:«خانومم! زندگی آدم فقط مال خودش نیست که تنهایی بخواد براش تصمیم بگیره. تو حق حیاتت رو با تک‌تک عزیزهات شریکی؛ با همه اون‌هایی که با رفتنت اشک می‌ریزن شریکی؛ نمی‌تونی تنهایی براش تصمیم بگیری.»
 
آخرین ویرایش:

دردانه

رمانیکی فعال
رمانیکی
شناسه کاربر
6346
تاریخ ثبت‌نام
2023-08-25
آخرین بازدید
موضوعات
6
نوشته‌ها
402
پسندها
2,051
امتیازها
123

  • #9
با رفتن پرستار، ایران که ایستاده بود روی صندلی کنار دستم نشست؛ دوباره پتو را روی سرم کشیدم تا گریه کنم.
- وقتی اومدی بیرون، خوشحال شدم، گفتم بالاخره میایی حرف می‌زنی میگی چی شده؟ سبک میشی، اما تو به فکر رگ زدن بودی. خدا خیلی بهمون رحم کرد. خدا خواست که دکتر فروتن دربه‌در دنبالت بگرده، به شهرزاد زنگ بزنه تا تو رو پیدا کنه، شهرزاد به خونه زنگ بزنه، خدا خواست چند سال پیش که بابات در حمام طبقه پایین رو چوبی کرد دست به حموم طبقه بالا نزد. همونطوری آینه‌دار موند، خدا خواست رضا خونه بود که آینه رو بشکونه در رو باز کنه، خدا خواست رضا عقل کرد زود دستتو با روسری بست تا بیشتر خونریزی نکنه، من که دست و پام رو گم کرده بودم؛ تا رضا آوردت تو ماشین و اومدیم بیمارستان نمی‌دونی چی به ما گذشت؛ خدا رحم کرد که خطر از سرت رفع شد. خدا رو صدهزارمرتبه شکر! می‌دونی از اون‌موقع که تو حموم غرق خون دیدمت تا موقعی که دکترها دستت رو بخیه زدن و گفتن مشکلی نیست، من مردم و زنده شدم. گریه نکن! عزیزم! باید شاد باشیم، خدا دوباره تو رو به ما داد.
عصبی پتو را محکم پایین کشیدم.
- تو و رضا نذاشتید من بمیرم. شماها تو خونه ما چی‌کار می‌کنید؟ چرا دست از سر من برنمی‌دارید؟ چرا مزاحم زندگی من‌اید؟ تو چرا زنِ بابای من شدی؟ نمی‌خوامتون
برید بیرون از زندگی من. هیچ‌کدومتون رو نمی‌خوام.
پتو را دوباره روی سرم کشیدم و بلند گریه کردم.
ایران کمی مکث کرد، دست زخمی‌ام را رها کرد و دست سالمم را از روی سرم پایین آورد.
- اگر خودم بزرگت نکرده بودم، حتماً از این حرفت دلخور میشدم.
پتو را از روی سرم پایین آورد.
- اما من سارینای خودم رو خوب می‌شناسم، می‌دونم موقع عصبانیت خون به مغزش نمی‌رسه، بی‌فکر حرف می‌زنه.
بعد دستمالی را از جعبه دستمال‌کاغذی روی میز بیرون آورد و اشک‌هایم را پاک کرد.
- می‌دونم این‌ها حرف‌های ته دلت نیست.
راست می‌گفت به همین زودی از حرف‌هایم پشیمان شده بودم.
ایران پیشانی‌ام را بوسید.
- ساریناجان! تو الان عصبانی هستی که چرا نذاشتیم بمیری. اصلاً قبول! من و رضا غریبه‌های مزاحم. این غریبه‌های مزاحم دوستت دارن، نمی‌خوان از دستت بدن دختر!
خودم را در بغلش انداختم و با گریه گفتم:
- من خیلی بدبختم. هیچ کس به خواست من فکر نمی‌کنه.
سرم را از آغوشش جدا کرد، در چشم‌هایم نگاه کرد و گفت:
- فکر می‌کنی با مردن همه چیز درست میشه؟
اشک‌هایم را پاک کردم.
- مهم نیست حل بشه یا نه؛ من تصمیم گرفتم بمیرم، نباید جلوی من رو می‌گرفتید.
- به همین راحتی تصمیم گرفتی بمیری، پس باید بمیری. موقع تصمیم‌گیری به بقیه هم فکر می‌کنی؟ من و رضا غریبه؛ به پدرت چی؟ فکر کردی؟ وقتی بهش زنگ زدم، نمی‌دونی پشت خط چه حالی پیدا کرد؛ ندیدی چطور تو راهرو بیمارستان بی‌تابی می‌کرد، مثل مرغ سرکنده این‌طرف و اون‌طرف می‌رفت و با همه بحث می‌کرد، تا نگفتن خطر رفع شده آروم نگرفت. اون موقعی که تیغ می‌کشیدی رو دستت، من و رضا به جهنم، به این فکر کردی که تو تنها پاره‌تن فریدونی، تو حاصل عمر اونی، به همین راحتی می‌خواستی ناامیدش کنی؟ فریدون جز تو کی رو داره تو این دنیا؟ من زنشم اما بچه فرق می‌کنه، وابستگی که یک نفر به بچه‌اش داره به همسرش نداره. یک نفر می‌تونه از همسرش جدا بشه و فراموشش کنه، اما از بچه‌اش نمی‌تونه جدا بشه و فراموشش کنه.
سرم را زیر انداختم.
- منو هم همسرم فراموش کرد، هم ژاله.
- ما که هنوز هستیم و دوستت داریم.
- من این زندگی رو نمی‌خوام.
- اگر زندگیت مطابق میلت نیست پاکش نکن، عوضش کن.
- بدون علی مگه میشه؟
- چرا نشه؟
- علی ول کرد رفت، می‌فهمی؟ راحت گفت اشتباه کرده!
 
آخرین ویرایش:

دردانه

رمانیکی فعال
رمانیکی
شناسه کاربر
6346
تاریخ ثبت‌نام
2023-08-25
آخرین بازدید
موضوعات
6
نوشته‌ها
402
پسندها
2,051
امتیازها
123

  • #10
ایران از من جدا شد و گفت:
- فکر کردی اگه خودت رو می‌کشتی، اون رو دچار عذاب وجدان می‌کردی؟ اگه می‌خواست پشیمون بشه که نمی‌رفت. اصلاً عذاب وجدان می‌گرفت، مگه فرقی هم می‌کرد؟ تو دیگه نبودی که فایده‌ای برات داشته باشه؛ پس اصلاً اهمیت نداشت بعد تو چی به سر علی می‌اومد.
سرخورده بودم.
- من باید چی‌کار کنم تا دلم آروم بشه؟
- باید بلند بشی. تو از همه مشکلات قوی‌تری؛ بلندشو! زندگیت رو از نو بساز.
سرم را تکان دادم.
- تنهایی نمی‌تونم.
- من هم قبول دارم، رفتن علی مشکل بزرگیه مخصوصاً که بی‌دلیل رفته. اما چاره چیه؟ باید باهاش کنار بیایی نه این‌که بزنی زیر میز.
- میز زندگی من به‌هم ریخته، علی به‌هم ریخته، اون‌هم بدون هیچ توضیحی.
- دوباره جمعش کن، برو علی رو پیدا کن، ازش دلیل بخواه، شاید تو هم قانع شدی که اشتباه کردی و آدم همدیگه نیستید.
آب بینی‌ام را بالا کشیدم.
- من‌ هم تلاش کردم بفهمم، اما علی جوابم رو نداد؛ گفت برم و دیگه مزاحمش نشم.
- پس راه‌حل این بود که بیایی رگت رو بزنی.
دوباره گریه‌ام گرفت.
- سه سال، تمام زندگیم علی بود. ایران!
ایران سری از تاسف تکان داد. درحالی‌که آب در لیوان می‌ریخت گفت:
- همون پنجشنبه که داغون اومدی چپیدی تو اتاق، نباید به حرف فریدون گوش می‌کردم.
لیوان آب را به‌ دستم داد.
- به پدرت گفتم: برو به زور بیارش بیرون ببینیم چی شده؟ گفت: ولش کن! بذار تنها باشه. رضا رو میفرستادم پشت در اتاق، فریدون میگفت: چی‌کارش دارید؟ راحتش بذارید، خودش خوب میشه میاد بیرون بالاخره.
لیوان خالی را از دستم گرفت.
- بله، بالاخره اومدی بیرون، اما نه برای زندگی، برای مرگ!
- من مستحق مرگم. منی که نتونستم علی رو نگه دارم، برای چی باید زندگی کنم؟
- با این منطق قبرستون‌ها باید پر باشن از زن‌ها و مردهای مطلقه‌ی خودکشی کرده.
دوباره کمی آرام شدم.
- چرا باید این‌طوری می‌شد؟
- اتفاق عجیبی نیفتاده شما یه عقدموقت سه‌ساله کردید، برای این‌که با هم معاشرت کنید، ببینید می‌تونید زیر یه سقف برید یا نه؟ خب حالا فرض کن به این نتیجه رسیدید که نمی‌تونید و تموم کردید همه چی رو. پرونده‌اش رو ببند بره.
اشکم را پاک کردم.
- علی یه دروغگویِ پستِ بی‌همه‌چیزِ عقده‌ایِ بی‌شعورِ رذلِ کثافتِ آشغاله!
ایران خندید.
- فحش دیگه‌ای هم بلدی نثارش کنی؟
- اون فقط دنبال این بود که انتقام حقارت‌هاش رو از من بگیره، فکر کرده من دلیل بدبختی‌هاشم؛ این کار رو کرد تا دلش خنک بشه.
- چماق تو وسط نداره نه؟ یا سرش رو گرفتی یا تهش رو. یه ذره هم وسطش رو بگیر. فکر کن شاید یه دلیل منطقی این وسط بوده. یه دلیل که واقعاً نمیتونسته با وجود اون به زندگی با تو ادامه بده.
- چه دلیلی غیر از انتقام گرفتن از من؟ اون دلیل دیگه‌ای نداشته.
- من هم قبول دارم علی اصلاً کار خوبی نکرده که دلیل کارش رو نگفته ولی...
نگذاشتم حرفش را تمام کند
- نگفته چون نمی‌تونسته بگه. علی نتونسته بگه که سه‌سال وقت صرف کرده تا من‌ رو گول بزنه، سه‌سال دروغ گفته تا من رو عاشق کنه و با احساسات من بازی کنه.
 
آخرین ویرایش:

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
1
بازدیدها
30
پاسخ‌ها
1
بازدیدها
48
پاسخ‌ها
23
بازدیدها
144

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 5)

بالا پایین