. . .

در دست اقدام رمان یه راهی هست | ستیا

تالار تایپ رمان
رده سنی
  1. نوجوانان
  2. جوانان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. پلیسی
به نام خداوند بخشندهٔ بخشایشگر
نام اثر: یه راهی هست
موضوع: عاشقانه، پلیسی
نام نویسنده: ستیا
ناظر: @پرنسس مهتاب
خلاصه:
دلارام همیشه دختر عزیز دردونه خانواده‌اش بوده. وقتی شرکت پدرش ورشکست میشه و پدرش یه بدهی با مبلغ خیلی بالا به بار میاره، مجبور میشه دختر عزیز دردونه‌اش رو به جای بدهی به پسر شریکش بده. دلارام مجبور به عقد با کیارش میشه، اما کیارش واقعاً چه‌جور آدمیه؟ چی در انتظار دلارام نازپرورده‌اس؟ یعنی همه چیز درست میشه؟ یعنی راهی هست؟

مقدمه:
وقتی داری بهترین روزهای زندگیت رو می‌گذرونی و منتظر هیچ اتفاقی هم نیستی، یه‌دفعه یه چیزی سر و کلش پیدا میشه تا همه چیز رو خراب کنه. تو زندگیم اشتباه کردم، اما هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم اشتباه بزرگی مثل عاشق شدن ازم سر بزنه... عشقی اشتباه اومد و گوشه دلم نشست... عاشق شدم... اونم عاشق کی؟ کسی که منو به جای بدهی از خانوادم گرفت... کسی که حتی درست نمی‌شناختمش... فقط امیدوارم یه راهی باشه... یه راهی هست...!

گالری عکس شخصیت‌های رمان یه راهی هست | ستیا
 
آخرین ویرایش:

Romanik Bot

رمانیک بات
کاربر VIP
شناسه کاربر
235
تاریخ ثبت‌نام
2020-12-27
آخرین بازدید
موضوعات
53
نوشته‌ها
917
پسندها
7,490
امتیازها
218
محل سکونت
romanik.ir
وب سایت
romanik.ir

  • #2
2a3627_23IMG-20230927-100706-639.jpg

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.

قوانین تایپ رمان

اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین در زیر سوالتون رو مطرح کنید.
بخش پرسش سوال‌ها

قبل از درخواست جلد، قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین درخواست جلد

برای درخواست نقد، با توجه به قوانین در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید.
درخواست منتقد

برای رمان شما می‌بایست پس از اتمام اثرتون درخواست رصد اثرتان را دهید تا ممنوعات اثرتون بررسی بشه، برای درخواست از طریق لینک زیر اقدام کنید.
درخواست رصد


جهت درخواست صوتی شدن آثار خود می‌‌توانید در تالار مربوطه، درخواست دهید.
درخواست صوتی شدن رمان

و پس از پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید.
تاپیک اعلام پایان رمان

|کادر مدیریت رمانیک|
 

Setiya

رمانیکی
رمانیکی
شناسه کاربر
8433
تاریخ ثبت‌نام
2024-07-04
آخرین بازدید
موضوعات
2
نوشته‌ها
59
پسندها
266
امتیازها
78

  • #3
نفس عمیقی کشیدم و سرم رو بالا آوردم. نگاهی به جمع حاضر کردم و دلم گرفت. برای مادرم که آروم گریه می‌کرد، پدرم که سرش رو پایین انداخته بود که کسی چشم‌های سرخش و حال بدش رو نبینه، آرسام و آرشام که هر دو عصبی و ناراحت بودن. هر جا رو نگاه کردم آرتا رو ندیدم. حتماً رفته بود بیرون.

چه روزای خوبی داشتیم. سه تا برادر بزرگ‌تر از خودم داشتم که همیشه شوخی می‌کردن و می‌گفتن ما نمی‌ذاریم تو جایی بری، حق نداری شوهر کنی و... بعدش هم کلی با هم می‌گفتیم و می‌خندیدیم. اما حالا که کاری از دستشون بر نمی‌اومد... حالا که درمانده و با شرمندگی و چشمای نم‌دار نگاهم می‌کردن انگار که بزرگ‌ترین درد جهان رو داشتن می‌کشیدن.

اصلاً چی شد که این‌جوری شد؟ چرا اوضاع بد شرکت رو جدی نگرفتن؟ چرا من باید...

بغضی تو گلوم نشست و نگاهم رو چرخوندم که به پریسا خورد. پریسا زن اول کیارش بود. با حرص و عصبانیت زل زده بود به من. آخه من که چاره‌ای نداشتم... چرا از من عصبانی بود؟

نگاهی به کیارش کردم. اونم تو فکر فرو رفته بود و انگار از این وضعیت راضی نبود. یه جورایی با روزای قبلی که می‌دیدمش فرق کرده بود. ساکت و آروم شده بود و زیاد حرف نمی‌زد.

سرم رو انداختم پایین و سریع اشک روی صورتم رو پاک کردم. من این وضع رو نمی‌خواستم. من فقط نوزده سالم بود. دلم می‌خواست خودمو برای بابا لوس کنم. برم یکم برای آرتا گریه کنم تا شبونه منو ببره بیرون و تا دم صبح تو خیابونا بچرخیم. یا...

با صدای عاقد از فکر بیرون اومدم...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Setiya

رمانیکی
رمانیکی
شناسه کاربر
8433
تاریخ ثبت‌نام
2024-07-04
آخرین بازدید
موضوعات
2
نوشته‌ها
59
پسندها
266
امتیازها
78

  • #4
_ برای بار سوم عرض می‌کنم، دوشیزه محترمه سرکار خانم دلارام رستگار، آیا به بنده این وکالت را می‌دهید که شما را به عقد دائم و همیشگی جناب آقای کیارش رادمنش در بیاورم؟ آیا بنده وکیلم؟

همه نگاه‌ها روی من بود. واقعاً حس خوبی نداشتم... چه رؤیاهایی داشتم و چی شد...

همون‌جوری که سعی می‌کردم صدام نلرزه آروم گفتم:

_ با اجازه پدر، مادرم و برادرام... بله...!

اجازه خواستن تو این وضعیت واقعاً خنده‌دار بود! وقتی که هیچ‌چیز به خواسته‌ی ما نبود و اجبار بود!

تموم شد. هیچ‌کس دست نزد. هیچ‌کس شادی نکرد. البته انتظاری هم نداشتم... من این کار رو پذیرفتم تا بابام و آرسام که سهام‌دار اون شرکت هستند، نیفتن زندان.

کیارش هم بله رو گفت و از سر جاش بلند شد و به سمت عاقد رفت. فکر کردم می‌خواد چیزی بهش بگه اما دیدم شناسنامه‌اش رو بعد اینکه کار عاقد تموم شد سریع برداشت و تو جیب داخلی کتش گذاشت.

عجیب بود انقدر عجله برای برداشتن و یه جورایی پنهان کردن شناسنامه‌اش. خب همه می‌دونستن من زن دوم کیارش به حساب میام.

رو کرد به من، چند ثانیه نگاهم کرد و گفت:

_ بلند شو زودتر بریم، من کار دارم.

نفس عمیقی کشیدم و آروم سر تکون دادم.

***

کلید انداخت و در رو باز کرد و بهم اشاره کرد برم تو. آروم قدم گذاشتم توی خونه‌اش. تو راه در حد چند کلمه بهم گفته بود چند روزی تو این خونه‌ایم و بعدم میریم خونه پدریش.

نگاهی به خونه‌ای که توش بودم انداختم. خونه بزرگ و تر و تمیزی بود. دکوراسیون سفید، مشکی و طلایی داشت و خیلی شیک به نظر می‌رسید. اما این شد خونه رؤیاهام؟ این شد ته آرزوهام؟ یا کیارش شد مرد زندگیم؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Setiya

رمانیکی
رمانیکی
شناسه کاربر
8433
تاریخ ثبت‌نام
2024-07-04
آخرین بازدید
موضوعات
2
نوشته‌ها
59
پسندها
266
امتیازها
78

  • #5
کیارش همون‌جوری که به سمت دری که احتمالاً اتاقش بود می‌رفت، گفت:

_ هر موقع تو این خونه‌ایم، اتاق‌هامون از هم جداست! این مدت هم اگه تحملت می‌کنم، برای بدهی باباته. چیزی بین من و تو نیست و نخواهد بود! اینو خوب یادت بمونه!

به یکی از درها اشاره کرد و ادامه داد:

_ اون اتاق توئه. در ضمن، حق نداری تو اتاق من بیای، فهمیدی؟

نگاهش کردم و آروم سر تکون دادم که اخم‌هاشو تو هم کشید و گفت:

_ لالی یا زبون نداری؟ نشنیدم بگی چشم!

آب دهنمو به سختی قورت دادم و گفتم:

_ چشم!

سری تکون داد و رفت توی اتاقش و در رو بست. خب حداقل جنبه‌ی مثبتش اینه که اتاق‌هامون از هم جداست. به سمت اتاقی که بهم نشون داده بود راه افتادم و رفتم داخل. نگاهی به سرتاسر اتاق انداختم و درو بستم. یه اتاق بزرگ با تم سفید و مشکی. فکر کنم این آقا کیارش خیلی به رنگ سفید و مشکی علاقه داره. به هر حال، جوری وسایل اتاق رو انتخاب کرده بود که خیلی زیبا و چشم‌گیر بود. از اتاق خودم تو خونمون هم قشنگ‌تر بود.

با یاد خونمون لبخند تلخی زدم. تموم شد دلارام خانم! دیگه خبری از اتاقت نیست. خبری از شیطونی کردنات نیست. دیگه داداشات نیستن که عین یه بچه پنج ساله بهت اهمیت بدن و سر به سرت بذارن.

با یاد چشمای سرخ و نگاه پر از عذاب وجدان آرتا، غمی گوشه‌ی دلم نشست. ارسام و ارشام دوقلو بودن. ارسام بزرگ‌تر از ارشام بود و بچه‌ی اول به حساب میومد. آرشام هم بچه‌ی دوم بود و آرتا بچه‌ی سوم. من هم که آخری بودم. به قول مامان، گل سر سبد! چون فاصله سنی من و آرتا کمتر بود، خیلی بیشتر باهم جور بودیم و یه جورایی می‌شه گفت من آرتا رو از ارسام و آرشام بیشتر دوست داشتم.

با یاد آرتا و شیرین‌زبونی‌ها و شیطنتاش، بغضی تو گلوم نشست و به سمت تخت رفتم و لبه‌ی تخت نشستم. سرم رو تو دستام گرفتم و به این فکر کردم که از الان تا هر موقع که بابا پول رو بهشون بده، حق ندارم هیچ‌کدومشون رو ببینم...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Setiya

رمانیکی
رمانیکی
شناسه کاربر
8433
تاریخ ثبت‌نام
2024-07-04
آخرین بازدید
موضوعات
2
نوشته‌ها
59
پسندها
266
امتیازها
78

  • #6
کلافه از جام بلند شدم و نگاهی به چمدونم که گوشه اتاق بود کردم. تو این لباسای سر تا پا سفید و مجلسی واقعاً سختم بود. تو چمدونم گشتم و یه دست لباس برداشتم و پوشیدم. تو آینه‌ای که تو اتاق بود نگاهی به خودم کردم.

از بچگیم همه از خوشگلیم تعریف می‌کردن. هه... نکنه خوشگلی الان به دردم خورده؟ قیافه خوب و بخت بد؟ الان تنها چیزی که برام فرق نمی‌کنه، چجوری باشه قیافمه.

موهای بور و خرمایی رنگی داشتم که بلندیش تا کمرم می‌رسید، چشمام وقتی لباس روشن می‌پوشیدم آبی می‌شد و وقتی لباس‌های رنگ تیره می‌پوشیدم سبز پررنگ که خودم عاشقشون بودم. پوست صورتم سفید بود و کلاً صورتی بی‌عیب و نقص و زیبا داشتم. اما الان با این اتفاق‌هایی که افتاده چشمام بی‌روح شده بود و به نظرم زیبایی قبل رو نداشت. از صورتم غم می‌بارید و پوستم به‌جای سفید بودن بیشتر رنگ‌پریده بود.

بی‌خیال دیدن خودم شدم و روی تخت دراز کشیدم. هنوز چند ثانیه نگذشته بود که از شدت خستگی خوابم برد.

با حس گرسنگی شدیدی از خواب بیدار شدم. دستی به صورتم کشیدم و به پنجره تو اتاق نگاه کردم. هوا تاریک شده بود. یعنی انقدر خوابیدم؟ از جام بلند شدم و خمیازه‌ای کشیدم. از اتاق بیرون رفتم و خونه‌ای که تو خاموشی فرو رفته بود نگاه کردم. احتمالاً کیارش خونه نبود که برقا رو روشن کنه.

بعد روشن کردن و به قول مامان چراغونی کردن خونه، به سمت آشپزخونه راه افتادم که چشمم به اتاق کیارش افتاد. حس فضولیم رو به زور پس زدم و رفتم تو آشپزخونه. حوصله در افتادن با این کیارش غرغرو و عصبی رو نداشتم. نگاهی به یخچال پر و پیمون کردم و نیشمو باز کردم. این آشپزخونه برای من شکمو حکم بهترین جای خونه رو داشت.
 
آخرین ویرایش:

Setiya

رمانیکی
رمانیکی
شناسه کاربر
8433
تاریخ ثبت‌نام
2024-07-04
آخرین بازدید
موضوعات
2
نوشته‌ها
59
پسندها
266
امتیازها
78

  • #7
البته خودم بهتر می‌دونستم دارم برای دلگرمی خودم این حرفا رو می‌زنم. بعد کلی وسواس تو انتخاب چیزی که می‌خواستم بخورم، بالاخره شکمم رو سیر کردم. از صبح زود که چند تا لقمه کوچیک به اجبار مامان خوردم تا الان هیچی نخورده بودم. نگاهی به ساعت انداختم و زیرلب گفتم:

_ اوووه. آفرین دلی جون، چه تحملی کردی تا الان! مگه اینکه خودت به فکر خودت باشی‌!

برای دل خودمم که شده غذایی که می‌دونستم سریع حاضر می‌شه رو درست کردم. این کیارش که معلوم نیست بیاد یا نه. هرچند بهتر که نیاد. اصلاً ای کاش بره ور دل زن اولش.

بعد اتمام کارم، با عشق نگاهی به غذام کردم و به سمت پذیرایی رفتم. فعلاً یکم تلویزیون تماشا کنم بعد غذا می‌خورم. به خاطر ته‌بندی‌ای که کرده بودم هنوز احساس می‌کردم سیرم.

جلوی تلویزیون که نشستم، ناخودآگاه صورتم درهم رفت. هر موقع من می‌نشستم که یه فیلم ببینم، سر و کله آرشام پیدا می‌شد و اونم می‌خواست یه فیلم دیگه ببینه. بعد مدت زیادی که با هم دعوا می‌کردیم که من فیلممو ببینم یا آرشام، بالاخره مامان با آرامش همیشگیش برای شام صدامون می‌کرد.

سرمو بالا گرفتم تا بغض نکنم و سریع تلویزیون رو روشن کردم. کانالا رو الکی بالا پایین می‌کردم. ای کاش مامان الان اینجا بود...

با صدای باز شدن در، نگاهی به در کردم. کیارش بود. نگاهمو ازش گرفتم که صدای بابا تو سرم پیچید:

_ دلارام خانوم، سلام واجبه‌ها!

آروم جوری که نمی‌دونم صدامو شنید یا نه، سلامی بهش کردم. جوابمو نداد و صدای باز و بسته شدن در اتاقش بهم فهموند رفته تو اتاقش.

بدون اینکه برگردم، صورتمو کج کردم و اداشو درآوردم:

_ لالی یا زبون نداری؟

و ابرویی بالا انداختم و بازم کانال‌های تلویزیون رو بالا پایین کردم که صدای کیارش باعث شد از ترس از جام بپرم و جیغ خفه‌ای بکشم...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Setiya

رمانیکی
رمانیکی
شناسه کاربر
8433
تاریخ ثبت‌نام
2024-07-04
آخرین بازدید
موضوعات
2
نوشته‌ها
59
پسندها
266
امتیازها
78

  • #8
_ادا که در میاری، شبیه میمون میشی!

با ترس برگشتم و نگاهش کردم. این مگه نرفت تو اتاقش؟ پس صدای در...؟

ابرویی بالا انداخت. یه نمه خنده ته صورتش بود که با اخم پنهونش کرده بود. ادامه داد:

_البته از نوع چشم رنگیش!

اخماشو باز کرد و به حرف خودش آروم خندید که ناخودآگاه ترسم تبدیل به یه لبخند کوچیک شد. چه قشنگ می‌خنده! اصلاً مگه خنده هم بلده؟

تشری به خودم زدم و لبخندمو جمع کردم. یعنی چی که قشنگ می‌خنده؟ قیافشو نگاه، شبیه بُز شده!

از حق نگذریم قیافش قشنگ بود. پوست گندمی رنگی داشت. چشم و ابروش مشکی بود و چشماش اون‌قدر نافذ بود که آدم تصور می‌کرد با نگاه کردن داره ذهن می‌خونه! موهاش همیشه مرتب بود و به کنار می‌فرستادشون. ریشی که گذاشته بود جذابیتش رو تکمیل می‌کرد و البته اون اخم همیشگی!

با صداش از فکر بیرون اومدم:

_اگه قیافمو بررسی کردی اجازه مرخص شدن بهم بده!

هجوم خون تو صورتمو حس کردم. سرمو پایین انداختم و سریع برگشتم سمت تلویزیون و خودمو مشغول کردم. حس کردم داره میره سمت آشپزخونه. به هر حال بوی غذام تو کل خونه پیچیده بود. البته دیگه به حسم اعتماد نکردم. یاد حرفش افتادم و از یه طرف خندم گرفت و از یه طرف عصبانی شدم. میمون چشم رنگی؟ من کجام شبیه میمونه؟ میمون خودشه!

صداش از تو آشپزخونه به گوشم رسید:

_تو مگه آشپزی هم بلدی؟

آروم گفتم:

_نه فقط تو بلدی!

حس کردم اومد تو پذیرایی اما اهمیتی بهش ندادم که این بار با جدیت گفت:

_به روت می‌خندم پرو نشو!

چشمام گرد شد و نگاهش کردم. چجوری از تو آشپزخونه شنید من چی گفتم؟

روی یکی از مبلا لم داد و جوری که انگار ذهنمو خونده باشه گفت:

_من گوشای تیزی دارم!

لب برچیدم و به تلویزیون خیره شدم که یه فیلم تکراری نشون می‌داد. پس حتماً باید عادت زیر لب حرف زدن و غرغر کردنمو کنار می‌ذاشتم. سعی کردم نگاهش نکنم، اما این‌جوری که زل زده بود بهم کارمو سخت کرده بود. بعد چند ثانیه کلافه برگشتم سمتش و نگاهش کردم.

وقتی نگاهم به نگاهش خورد، خیلی عادی و آروم نگاهشو ازم گرفت و به تلویزیون داد. بدون اینکه نگاهم کنه گفت:

_وسیله‌هاتو جمع و جور کن، فردا می‌ریم خونه بابا.

گیج نگاهش کردم و گفتم:

_مگه قرار نبود یه مدت اینجا باشیم؟

ابرویی بالا انداخت و نگاهم کرد که از حرفی که زدم پشیمون شدم. آروم سری تکون دادم و باشه‌ای گفتم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Setiya

رمانیکی
رمانیکی
شناسه کاربر
8433
تاریخ ثبت‌نام
2024-07-04
آخرین بازدید
موضوعات
2
نوشته‌ها
59
پسندها
266
امتیازها
78

  • #9
#پارت_هفتم

به سمت آشپزخونه رفتم و نگاهی به غذام کردم. دو تا بشقاب غذا کشیدم و به همراه هرچی که لازم بود روی میز گذاشتم. بیخیال پشت میز نشستم و گفتم
_اگه غذا میخوری بیا
و خودمم بدون اینکه منتظر کیارش باشم شروع به خوردن کردم. کیارش که اومد تو آشپزخونه اصلا توجهی بهش نکردم. اونم بیخیال نشست و غذاشو خورد.
بعد غذا هم هردومون بدون هیچ حرفی آشپزخونه رو ترک کردیم. کیارش رفت تو پذیرایی منم رفتم سمت اتاقم.
*****
نگاهی به ویلای بزرگ رو به روم کردم. واوو! چه خونه ای! خونه که نه عمارت!
پس بگو کیارش چرا هنوز خونه باباش زندگی میکنه. با وجود همچین مال و اموال و همچین خونه ای نبایدم جای دیگه ای بره.
هردو باهم داخل رفتیم. توی خونه همه رو دیدیم. همه با کیارش گرم و صمیمی برخورد میکردن و با من... یه جورایی همشون با تنفر به من خیره شدن. مخصوصا پریسا!
البته از چشم هیچ کس دور نموند که پریسا خواست بره بغل کیارش اما کیارش با گفتن خسته ام اونو از خودش دور کرد.
تک به تک بدون توجه به بی محلیشون باهاشون سلام علیک کردم. پدر کیارش آقا محمد، مادرش کتایون خانوم که البته کتی خانوم صداش میکردن، برادرش که دو سه سالی ازش کوچیک تر بود و اسمش کاوه بود.
پریسا که اصلا منتظر من نموند و با سین جیم کردن رفت پِی کیارش. راستشو بخوای علاقه ای به سلام کردن به اون هم نداشتم.
تنها کسی که توی اون جمع باهام بد برخورد نکرد کاوه بود. اتفاقا خیلی گرم و صمیمی هم باهام حرف زد. یه جورایی رفتارش منو یاد آرتا مینداخت.
زهرا خانوم یکی از خدمه منو برد طبقه بالا و اتاقمو بهم نشون داد و خودش هم رفت.
تم دلنشینی داشت. طوسی و یه رنگی مثل کالباسی یا صورتی خیلی کم رنگ و چرک. به هر حال که قشنگ بود.
چمدونمو که زهرا خانم تا اینجا اورده بود کشیدم داخل و در اتاق رو بستم.
صدای بحثی از پایین میومد اما توجه نکردم. من که به خواست خودم اینجا نبودم. به خواست کیارش هم نبودم. فقط بخاطر محمد، پدر کیارش بود!
نگاهی به دری که فکر کنم رو به تراس باز میشد کردم و به سمتش رفتم. درو باز کردم و رفتم تو تراس. چوبی بود و یه میز و دوتا صندلی هم وسطش بود. حیاط سر سبز رو به رو هم حس خوبی بهم داد. اما الان دیگه مگه میشد به احساسم فکر کنم؟ غیر از این بود که دلمو به چیزای کوچیک خوش میکردم؟
 

Setiya

رمانیکی
رمانیکی
شناسه کاربر
8433
تاریخ ثبت‌نام
2024-07-04
آخرین بازدید
موضوعات
2
نوشته‌ها
59
پسندها
266
امتیازها
78

  • #10
#پارت_هشتم

دستی به بازوم کشیدم و برگشتم توی اتاق.
حتما همه چیز درست میشه. میدونم بابا و آرسام دارن تلاششونو میکنن. میدونم نگران من هستن. منم دلتنگشونم... دلتنگ بغل گرم مامان... نصیحت های بابا... غرغرای آرشام... مهربونی های آرسام... و آرتای همه چی تموم...
کلافه گوشه تخت نشستم و دستی به موهام کشیدم. خیلی زود از اینجا میرفتم. مطمئنم!
#کیارش
_کارا چطور پیش میره بابا؟ شنیدم یه قرارداد بستی با یه شرکت خارجی. این همه شرکت تو ایران، چرا خارج؟
ابرویی بالا انداخت و نگاهم کرد. نگاهش جوری بود که انگار داشت ازم میپرسید مگه خودت نمیدونی که اینا رو میپرسی؟ اما به روی خودم نیاوردم.
_فکر میکردم تو از من توی این کار مشتاق تری!
سری تکون دادم و همونجوری که سعی میکردم عادی باشم گفتم
_آره خب. اما میدونی که خطر هایی هم داره. اگه پلیس شک کنه بهمون اون وقت...
پرید تو حرفم و با ترش رویی گفت
_اَه... تو که انقدر بی دل و جرعت نبودی پسر!
از جاش بلند شد و به سمت پنجره رفت. پک عمیقی از سیگارش گرفت و بدون اینکه نگاهم کنه ادامه داد
_پلیس از این موضوع بویی نمیبره. البته اگه تو نظرت تغییر نکنه و نزنی زیر همه چیز
نیشخندی زدم و سری تکون دادم و آروم گفتم
_من زیر وظایفم نمیزنم.
با شنیدن صدای کاوه هردومون برگشتیم و نگاهش کردیم. از سمت آشپزخونه داشت میومد پیشمون.
_از اولشم کار شما اشتباه بود. اون از راهی که انتخاب کردین اینم از اون دختر بیچاره!
ابرویی بالا انداختم و گفتم
_همه چیزو باهم قاطی نکن. احساسی هم تصمیم نگیر!
سری تکون داد و با سماجت گفت
_خب ماجرای شرکت چی؟ مگه وضع مالیمون بد بود که...
بابا حرفشو برید و با جدیت بلند گفت
_انقدر تو کار ما دخالت نکن کاوه!
کاوه اخماشو کشید توهم و روی یکی از مبلا نشست.
_خیلی خب باشه من دخالت نمیکنم. پس دیگه ازم کاری هم نخواین! تو کارای شرکت هم دخالتی ندارم. هرچی هست به عهده خودتون ببینم چند روز اون شرکتو سر پا میتونین با این وضعیت نگه دارید!
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
14
بازدیدها
169
پاسخ‌ها
2
بازدیدها
48

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 1, کاربران: 1, مهمان‌ها: 0)

بالا پایین