اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان چیناچین| دردانه

رده سنی
  1. جوانان
  2. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
inshot_۲۰۲۴۰۸۲۴_۱۶۳۶۵۵۵۸۷_vrgu.jpg

نام اثر: چیناچین
نویسنده: دردانه
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
ناظر: @دنیا شجری بخشایش

خلاصه:
هر کس زمانی که دست به انتخاب همسر برای زندگی می‌زند، کسی را انتخاب می‌کند که از لحاظ عقیده، منش، رفتار و گفتار بیشترین پیوستگی و شباهت را با او داشته باشد. چرا که می‌داند هر چه بیشتر با همسرش شباهت داشته باشد و او به تمایلات قلبی‌اش نزدیک‌تر باشد، تفاهم بیشتری با او خواهد داشت و زندگی بهتری را با او تجربه خواهد کرد.
حالا تصور کنید کسی خودش همسرش را تربیت کند... .

مقدمه:
هر آنچه می‌اندیشیم لزوما درست نیست!
حتی آن‌هایی که یک عمر به صحت‌اش ایمان داریم.
پذیرفتن خطا هم آسان نیست.
هر چه عقیده اشتباه قدمت بیشتری داشته باشد، پذیرفتن خطا هم سخت‌تر می‌شود.
تنها زمانی اشتباه را می‌پذیریم که چیزی قوی‌تر از آن عقیده، ما را آگاه کند.
عشق مصلح است، اگر واقعی باشد.
بیشترین نیرو را برای پذیرش خطا و تغییر به انسان می‌دهد.
فقط کافیست صبر کنی.
خود عشق راهش را برای اصلاح پیدا می‌کند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
یک ساعتی از حرکتمان در مسیری خلاف جهت روستا گذشته‌بود. واقعاً برنامه‌ای نداشتم و عجیب که از بی‌برنامه بودن نمی‌ترسیدم. تصمیم گرفته‌بودم مدتی را فقط به دلم گوش دهم و این حال مرا خوب می‌کرد. صدای پیامک گوشی‌ام که بلند شد آن را از روی داشبورد برداشته و به طرف مهری گرفتم.
- ببین کیه؟
مهری گوشی را گرفت و نگاه کرد.
- پری‌خانمه.
- بخون ببینم چی نوشته؟
لحظاتی بعد مهری خواند:
- نوشته... باز کن تصویری بگیرم.
همان‌طور که نگاه به جاده داشتم، گفتم:
- می‌تونی اینترنتو باز کنی؟ می‌خواد تماس تصویری بگیره.
مهری با گفتن «بلدم» مشغول شد و با اشاره به نگه‌دارنده‌ی گوشی گفتم:
- بعد بذارش اینجا.
مهری با «اوهوم» تأیید کرد و همین که گوشی را روی گیرنده‌‌ی مخصوص داشبورد جا داد و عقب رفت، زنگ خورد. خودم وصل کردم.
- سلام پری!
صدای دلخورش می‌گفت هنوز تحت تأثیر اتفاق صبح است.
- سلام، شما که هنوز توی ماشینید، گفتم دیگه رسیدین روستا.
نگاهم به جاده بود و جاده شلوغ؛ نمی‌توانستم حواسم را پرت حرف‌زدن با پریزاد کنم با حرکت دست به مهری گفتم:
- تو حرف بزن!
مهری با صدای سرزنده‌ای گفت:
- سلام پری‌خانم چطورید؟
پریزاد گویا از مهری بیشتر از من دلخور بود، با لحن تمسخرآمیزی گفت:
- مثل اینکه خیلی بهت خوش می‌گذره.
مهری متوجه کنایه‌ی او نشد و با همان ذوق سابق گفت:
- آره پری‌خانم! جای شما و مادر خالی.
پریزاد بیشتر دلخور شد و پوزخندی زد.
- رفتن از پیش ما اینقدر خوب بود که از خوشحالی سرازپا نمی‌شناسی؟
من از کنایه‌های کلام پریزاد دلخور شدم، اما گویا مهری متوجه نبود که با همان سرخوشی گفت:
- نه پری‌خانم، خوشحالم چون داریم میریم ماه‌عسل.
توجهی به صفحه‌ی گوشی نداشتم، اما صدای یک‌دفعه بلند شده‌ی پریزاد به من فهماند که جا خورده‌است.
- ماه‌عسل؟
لبخندی زدم و یک‌لحظه به مهری چشم دوختم که کمی به جلو خم شده‌بود تا با پریزاد حرف بزند. سر تکان داد و گفت:
- آره ماه‌عسل!
پریزاد بهت‌زده حرفی نزد و من گفتم:
- عروس دومادها مگه نمیرن ماه‌عسل؟ من و مهری هم عروس دومادیم دیگه، داریم میریم‌ ماه‌عسل.
 
پریزاد به جای جواب سرش‌ را برگرداند و با صدای بلندی گفت:
- مامان! بیا ببین از صبح داشتی غصه کیا رو می‌خوردی!
او که مادر را صدا زد، من هم ماشین را به کنار جاده هدایت کردم تا با خیال راحت با مادر حرف بزنم.
پریزاد هنوز‌ رو به بیرون تصویر داشت و حرف میزد.
- توروخدا بیا ببین، تو داری دق می‌کنی، این دوتا دیوونه حالیشون نیست.
صدای مادر را شنیدم:
- چی شده پریزاد؟
- بیا، بیا ببین واسه‌ی کی از صبح خودخوری کردی؟
مادر کنار پری روی تخت نشست و ما دونفر همزمان سلام کردیم. مادر گوشی پریزاد را به دست گرفت. اخم میان ابروهایش می‌گفت هنوز از دستم عصبانی‌ست، حتی جواب سلام مرا هم نداد.
- سلام مهری‌جان خوبی؟
پریزاد هنوز با‌حرص حرف میزد که مهری نتوانست پاسخی بدهد.
- تو به فکر خانم‌خانما بودی، اون با این روانی خوش می‌گذرونه، ما دوتا اینجا از حرص‌وجوش زندگی نداریم، این دوتا پررو پاشدن رفتن ماه‌عسل.
مادر نگاهش به طرف پریزاد چرخید و پرسید:
- ماه‌عسل؟
پریزاد دستی تکان داد:
- از خودشون بپرس.
من و‌ مهری به خنده افتادیم و من برای رفع دلخوری مادر گفتم:
- مامان منو ببخش ناراحتت کردم. ما‌ تصمیم گرفتیم‌ برنگردیم روستا و به جاش بریم ماه‌عسل.
- خوبی تو؟
این حرف احوال‌پرسی نبود و می‌خواست احمقانه بودن کارمان را گوشزد کند، اما من در جواب گفتم:
- ما خوب خوبیم!
پریزاد به جای مادر گفت:
- باید هم خوب باشید، شما که نفهمیدین این چند ساعت چی به ما گذشت؟ فقط شانس آوردین الان دم‌پرم نیستید، از موقعی که از خونه زدین بیرون، مامان یه لحظه آروم ننشسته و همش حرص خورده بعد شما... به خدا دستم بهتون نمی‌رسه، وگرنه کوچیک‌بزرگی دیگه حالیم نبود.
مهری شرمنده «ببخشید» گفت و پریزاد با تکان دادن دستش گفت:
- برو بابا... ما غصه‌ی تو رو می‌خوردیم؛ بعد تو...
مکث کرد و با حرص بیشتری گفت:
-یعنی خاک بر سر... .
فهمیدم کلامش را عوض کرد و همراه با برخاستن ادامه داد:
- من، که یه لحظه‌ی دیگه به حال تو فکر کنم.
پریزاد از کادر بیرون رفت و مهری شرمنده‌تر گفت:
- ببخشید پری‌خانم!
مادر بی‌توجه به من، گفت:
- مهری‌جان حالت خوبه؟
 
مهری با لبخند گفت:
- خوبم‌ مادر!
- ببین دخترم، وقتی گفتم تو دخترمی، واقعاً از ته دل گفتم، تو مثل پریزادی برام.
- می‌دونم مادر، شما هم مثل مادرید برای من، من خیلی دوستون دارم.
- پس هروقت مهرزاد اذیتت کرد، به خودم بگو. می‌تونی بیای پیش من بمونی، برای همیشه، من نمی‌ذارم مهرزاد اذیتت کنه؛ من بیشتر از مهرزاد مادر توام. نمی‌خواد ازش بترسی، جای تو اینجا توی این خونه همیشه محفوظه.
من اخم کردم و‌ مهری جواب داد:
- نه مادر، ما خوبیم، نگران نباشید.
بلافاصله در ادامه‌ی حرف مهری گفتم:
- مامان‌جان خیالت راحت... .
مادر به تندی میان حرفم آمد.
- مهرزاد فکر‌ نکن از دستم در رفتی و دیگه کارت ندارم، به ولای علی بخوای... .
این‌بار من میان کلامش رفتم و با لحن ملتمسی گفتم:
- مامان‌جان! باور‌ کنید من کاری به مهری ندارم، مهری زنمه، دوستش دارم.
مادر نفسی حرصی کشید و سری به اطراف تکان داد:
- مهرزاد این دختر دستت امانته، کاری نکن تقاصشو بدی. خدا بخواد تقاص بگیره، بدجور زمینت می‌زنه ها!
- عه؟ مگه من کاری کردم؟ غیر اینه می‌خوام ببرمش سفر خوش بگذرونه؟ مادر اینقدر حرص و جوش ما دونفرو نخور، ما زندگیمون خوبه، باور کنید، مهری هم‌ خوشحاله، مگه نه مهری؟
انتهای حرفم‌ را رو به مهری زدم و او رو به مادر‌ جواب داد:
- بله مادر، منم خوشحالم، ببخشید ناراحتتون کردیم، ولی ما با هم خوبیم، شما غصه نخورید.
مادر لحظاتی سکوت کرد و بعد آرام‌تر از قبل گفت:
- خیلی خب، سفرتون سلامت، خوش بگذرونید و ما رو هم از خودتون بی‌خبر نذارید.
بعد از خداحافظی تماس را قطع کردم و مهری با ناراحتی گفت:
- پری‌خانم باهامون قهر کرد؟
درحالی که باز ماشین را به حرکت درمی‌آوردم گفتم:
- غصه‌ی پری رو نخور، تا شب دوباره بهش زنگ می‌زنیم از دلش درمیاریم.
- میشه زود بهش زنگ‌ بزنید؟
- پری الان یه خرده دلخوره، بذار چند ساعت دیگه، اصلاً خودت بهش زنگ بزن، ولی...
ماشین را وارد جاده کرده و نگاهی به چهره‌ی ناراحت مهری انداختم و ادامه دادم:
- الان بخند تا ماهمون عسل بشه.
لبخند دندان‌نمایی زد و گفت:
- ممنونم آقا... شما خیلی خوبید.
هیچ‌چیز بهتر از این تعریف از زبان مهری حال مرا خوب نمی‌کرد. لبخندی زدم و گفتم:
- من و تو با هم خوبیم، اینو هیچ‌وقت یادت نره!
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
1
بازدیدها
38
پاسخ‌ها
13
بازدیدها
172
پاسخ‌ها
2
بازدیدها
95

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 14)

عقب
بالا