اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان بازگشت به خط پایان | اشعه خورشیدی

رده سنی
  1. نوجوانان
  2. جوانان
  3. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. اجتماعی
  3. دلهره‌‌آور(هیجانی)
  4. طنز
inshot_۲۰۲۵۰۹۲۶_۱۹۰۷۴۲۲۶۱_bb1g.jpg

بازگشت به خطّ پایان

نویسنده: اشعہ خورشیدی

ژانر: اجتماعی، طنز، درام

خلاصه:
لژیون بلیتز! اسمش لرزه می‌نداخت به تن هر حریفی.
یه لشکر بی‌رقیب که ربع قرن حکمرانی کرد؛ اما حالا چی؟ یه باخت سنگین توی یه شب یخ‌بندون زمستونی. همه چی از هم پاشیده، روحیه‌ها داغون…
ولی یه کورسوی امید هست: “نِمِسیس”. یه قهرمان با یه گذشته تاریک، از دل خاکستر بیرون اومده تا دوباره لژیون رو سرپا کنه. حرکاتش برق‌آساست، قدرتش بی‌نظیره؛ ولی یه مشکلی هست. این یارو فقط با دشمن‎‌های بیرون از گود مشکل نداره.
یه جنگ روانی حسابی توی سرش داره جریان داره.
سایه‌های گذشته ولش نمی‌کنن.
بالاخره چی میشه؟ می‌تونه هم سایه‌ها رو از بین ببره هم دشمن‌هاش رو؟
پاسخ در قلب شب سرد زمستون مخفی شده.

مقدمه:
-همیشه یه اشتباه کوچیک می‌تونه نتیجه‌های زیادی داشته باشه.
شاید اون اشتباه باعث خیلی از اتفاقات آینده باشه.
یه تصمیم احمقانه که حتی باعث مرگ یه آدم ممکنه بشه
ما گاهی انتخاب های می‌کنیم .
حالا تو موقعی برنده ای که حتی تو اوج اون اشتباه باز هم تلاش کنی تا همه چیز رو درست کنی .
شاید هم از سر یه جوگیری بخوای اشتباه دیگران رو جبران کنی!
ولی‌ هیچ چیز قابل پیش بینی نیست
همه گذشته دوباره زنده میشه...تو!
تو چوبِ اشتباه های گذشته‌ات رو هم خواهی خورد... .
زمین گرد است.
حالا تصمیم بگیر
ادامه می‌دی یا تمومش می‌کنی؟
می‌ذاری آدم‌های بیشتری غرق بشن یا اون اشتباه رو در نطفه خفه می‌کنی؟

به امید لژیون...!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
#پارت_56

تنها چیزی که تو دفترچه سوابق درخشانمون کم بود گ×و×هِ اسب خوردن بود که اینم بهش اضافه شد.
واقعا نمی تونستم خنده ام رو کنترل کنم.
بی محابا زدم زیر خنده
یه مشت آدم سبک مغز!
امیر با پوزخند مغرورانه ای همزمان که نگاه چندشی به سطل دست ساعد مینداخت به خنده ام نگاه کرد:
-بخند گریه ات رو خودم در میارم
بچ سوبر.
بی اهمیت لبمو براش کج کردم همین مونده تو برام زبون در بیاری.
حتی ساعد هم یه دستکش تا آرنج دستش بود و چنان سطل رو از خودش دور نگه می‌داشت و نفسش رو حبس کرده بود که واقعا جا داشت نگران باشیم که خفه نشه!
بچه پولدارِ لوس
لابد نگرانه که بوی عطر اصل دیور ش با بوی گ×و×هِ اسب قاطی نشه.
شهرام دیگه کفرش در اومده بود
ولش میکردی همونجا مادرشم بابت زای‌یدنش فحش می‌داد .
-نه ممنون ما سیریم شما بخور گشنه نمونی خیلی هم خوشمزه و مفیده برای به کار افتادن اسپ‌رومت هم خوبه.
ساعد نیشخندی زد و چیزی نگفت
امیر به جاش پوزخندِ ک‌ون سوزی زد که مثلا قراره جواب دندون شکنی بهش بده خاک بر سرش واقعا!
-عه؟ لابد خوردی که می‌دونی چه مزه ایه.
-نه ولی از مادرت شنیدم که میشه خورد!
-نه بابا،نکنه مامان منو سر قبر ننه و بابات دیدی؟
-نه ولی وقتی رو تخت آقام بود یواشکی حرفاش رو شنیدم!
امیر رسما آمپر چسبوند
این غیرت و چ‌صونه بازی هاش واقعا خسته کننده بود!
خرناسه ای کشید و با قدم های گشاد سمتِ شهرام رفت و قبل اینکه کسی بخواد کاری انجام بده
مشتِ گره خورده اش روی فکِ شهرام نشست جوری که فکر کنم تا چند ماه از نعمت حرف زدن برخوردار نباشه!
همین که صدای آخ جانسوز شهرام رو شنیدم لبخندِ ملیحی زدم
جوری که گوشه چشمم چین افتاد
احمق بود دیگه! چه میشه کرد.
آروین با بهت قدمِ عصبی ای سمتِ امیر برداشت و زیر لب فحش ناموسی ای زمزمه کرد:
-احمق،برو بیرون.
امیر بی توجه به آروین خواست شهرامی که از شدت درد و بهت لال شده بود رو یه مشت دیگه دعوت کنه
ولی قبل اینکه مشتش فک شهرام رو نابود کنه توسط آروین رو هوا گرفته شد و خیلی فجیع پیچونده شد!
این چیز مغز رسما با خودِ سگ پدرِ هزار جریبی شونم مشکل دارند!
-گفتم گورتو از جلوی چشمام گم کن.
امیر عصبی دستش رو از دست آروین بیرون کشید و فوق العاده عصبی تخت سی‌نه اش کوبید:
-به خاطر یه قرارداد کوفتی باید لال بشم؟
گور باباشون من صد تای مثل اینا رو می‌خرم و می‌فروشم این چهارتا پاپتی که چیزی نیستن‌!
زارت!
یعنی واقعا زارت یکی بیاد دهن اینو ببنده تا بالا نیاوردم.
غرور و تکبرش منو کشته حالا چون پولداره فکر میکنه ارباب همه اس حالا کل هیکلش به یه پوخ بنده
ریقوی بدبخت!
بلخره شهرام زبون باز کرد و باز نیشش رو زد
این بشر حتی با وجود کتک باز هم حرفش رو می‌زد!
این خونسردی و مود عوض کردنش منو کشته جوری که خیلی ریلکس سرش رو صاف کرد و با لبخند ملیحی نظریه کاملا علمیش رو بیان کرد:
-پولتو بزار دم کوزه ابشو بخور
مغزت رو که فابریک زدن، عقل رو کجا جا دادن؟
آروین اما بی توجه به شهرام
امیر رو به سمت در هول داد
انگار می‌دونست اگه امیر اینجا باشه با وجودِ شهرام قطعا دعوا میشه و این وسط خط قرمز های که نباید زیر پا گذاشته میشه.
-امیر فقط برو،برو بیرون بچ سال
- من باید دهن اینو س‌رویس کنم...دِ بزار
امیر با عربده های تو خالیش بلخره بیرون رفت.
لطفا این سیرک مسخره زودتر تموم بشه ممنون!‌
-خب بریم سر بحث خودمون بلخره هر اشتباهی یه تاوانی داره!
همزمان که چینی به دماغش می‌داد سطل رو از ساعد گرفت
ساعد بلخره نفس راحتی کشید و یه لحضه اکسیژن رو چنان به ریه هاش کشید که انگار صد سالی هست که نفس نکشیده.
آروین سطل رو جلوی پای من گذاشت
دقیقا جلوم!
هرگز فکر نمی‌کردم خوردن عن انقدر برام جالب باشه!
-خوب؟ دستامو باز کن راحت تر بخورم.
با این جمله کاملا جدی و ریلکسم ابرو ای بالا انداخت انتطار نداشت ولی به روی خودش هم نیاورد:
-اونو که خودمون زحمت خوروندنش رو بهت می‌دیم
تو لازم نیست زحمت بکشی!
-اوکی فقط بعدش یه مسواک هم برام بیار.
-اونم برات شونه اسبا رو میارم بکشی به دندونات .
-خوبه با اینکه جا نمیشه ولی خوب چاره ای نیست‌.
رفته رفته داشت از حرف زدن با این ابله جلوش حوصله اش سر می‌رفت.
سطل رو بلند کرد و من یه بار دیگه از بوی بدش نفسم گرفت
مطمئن بود که حتی اگه یه قطره از اون محتوا بهم بخوره پوست تمام بدنم رو می‌کنم! می‌کنم چیه؟آتیش می‌زدم
ولی در عین حال صحنه اکشنی بود
لبخند عمیقی زدم و دهنم رو به موازات باز کردم
- زود،تند،سریع لطفا!
ساعد با نگاه مشتاقی نگاهم می‌کرد و حسابی خر کیف شده بود.
می‌تونستم بفهمم شهرام چقدر خودش رو کنترل میکنه تا جیغ دخترونه نکشه و آروینِ بچ سال با اون نگاه سرد و ساعتِ مارکش مثلِ عزرائیل می‌موند برام!
سطل رو دقیقا زیرِ فکم گرفت.
اون لحضه کاملا رویای بود!
اصلا شما نمی تونی نظیرش رو جای پیدا کنی
یه چیزی از اعماق وجودم داد می‌زد بدبخت قراره به فلان سگ بری!
 
آخرین ویرایش:
#پارت_57

ولی شاید برای اولین و آخرین بار تو زندگیم از ماوریکس جماعت خیر دیدم!
همه اتفاق ها در ارز ده ثانیه افتاد‌.
صدای داد بلندی به گوش رسید
بلافاصله صدای شکستن چیزی همراه شد با باز شدن درب اتاقک و تابیدن نورِ امید به ته قلبم!
نمایان شدنِ چهره خیکی رضا همانا و کوبیده شدن صندلی ایِ چوبی به سرش همانا!
بیچاره اصلا ورود گنگ بهش نیومده !
با بهت یا ابلفَضلی زمزمه کرد و سمتِ پسرِ حدوده ۲۱ ساله دراز و ریقو ای که اعصبانیت داخل چشم هاش موج میزد برگشت دستش رو روی شکم گنده اش گذاشت و با لبخند همونطور که سمت پسره که عقب عقب میرفت متقابلا قدم برمی‌داشت گفت:
-بیا بیا بریم اون پشت پسرم بیا..
همین که چهره اش از جلوی در کنار رفت منظره بیرون تازه برام روشن شد!
پرهام از بهت ریخت و ناخداگاه کمرم رو صاف کردم.
شاهین مشت های پی در پی ش روی صورتِ امیر فرود می اومد و چند نفر دیگه هم درگیر شده بودند.
اینجا واقعا صاحاب نداره؟؟
آروین با بهت سطل رو روی زمین انداخت و سمت در قدم تند کرد
ساعد فحش غلیظی به جدو آبادِ باعث و بانی خراب شدن مسخره بازیش داد و سمت در حجوم برد.
حتی اگه کل ثروت ایلان ماسک رو هم به شهرام می‌دادن چنان خوش حال نمی شد!
با خنده زوق مرگی خودش رو محکم به صندلی کوبید و صدای دادش همه جا رو فرا گرفت:
- داشیای گل یکی بیاد دستای منو باز کنه این بچ خونگی ها رو یه صفای بدم.
اون لحضه حتی پتانسیل کشتن عمم رو داشتم چه برسه به این سه عنصر کم عقلی
آخ من یک خاری از شما ساقط کنم!
همین که هیکل قناص و پر جوشِ ممد توی چارچوب در ظاهر شد شهرام بلند بلند شروع کرد به چرت گویی:
-آخ داش‌ بیا کمک
نبودی ببینی داشتن رسما بهم دست درازی می‌کردن
من هرچ...
پوفِ کلافه ای کشیدم
کاش این بشر لال بشه من راحت بشم!
-خفه شو عن فیس
بیا دستمونو باز کن ی‌ابو به چی نگاه میکنی.
اخم محوی گوشه ابرو هاش نشست سریع سمت دست هامون اومد و شروع به باز کردن تناب ها کرد...
-همین صندلی ها تا ته تو تون احمقا!
یه کاری نمیشه بهتون سپرد.
شهرام به محض اینکه دستش آزاد شد لگد نسبتا محکمی به پشت زانوم کوبید و همونطور که با عجله سمت در حدودا پرواز میکرد داد زد:
- اینم بابت اون کله ای که بهم زدی.
بند دست هام رو مالیدم و با اخم مثل خودش داد زدم:
-آخی خوب شد زدی عقده نشه رو دلت بچه.
بی تفاوت انگشت وسطش رو سمتم گرفت و با خنده از در بیرون زد
بلافاصله صدای فحشِ خار مادر دارش به امیر همه جا رو پر کرد.
نیشخندی زدم و سمت در رفتم:
-از کجا فهمیدید ؟
همونجور که دستی به گردن ع×ر×ق کرده اش میکشید کفش های نایکش رو به زمین کشیده و سمتم اومد:
-یکی از بچه ها از امیر شنیده
اونم نبودی قرار بود شهرام بین ساعت یازده تا نیم زنگ بزنه که نزد
اهانی زمزمه کردم و از اتاقک بیرون زدیم.
هیاهوی ایجاد شده برگ ریزان بود
یه دعوای کاملا بچگانه داشتیم!
شما فرض کن چرا باید شهرام موهای امیر رو بکشه و امیر؟ دستش روی کمربند شهرام باشه؟
اصلا ل×ا×ش×ی گری ته زات این بشره!
آروین و شاهین یه جورای بده بستون داشتند یکی اون میزد یکی این
ساعدو نبود!
خبری از رضا هم نبود ولی بجاش همون پسر مو خرمای صبح با تمام وجود داشت از پسر برنزه هیکلی ای کتک میخورد
فقط ماشالا هیکل
حاظرم قسم بخورم هیکلش با هادی چوپان مو نمی‌زد.
جوری پوزیشن شون به دلم نشست که دلم می‌خواست تا خودِ صبح نگاهشون کنم!
ولی اون وسط یه چیزی لنگید! ممد با حرص صداش رو بلند کرد و رو به هادی چوپان داد زد:
- محکم تر بزنش حروم لقمخ رو یه جور بزن ننه بابای آمازونیش با جنگ زده های مناطق محروم اشتباهش بگیرند.
پسر مو خرمای همون لباس فرم صبح تنش بود و حالا یونیفرم با پارچه پاره پوره فرقی نداشت کل تنش خونی بود!
حتی از بین موهاش قطرات خون قابل دیدن بود
از درد لب هاش رو به هم می‌فشرد
چقدر تحمل می‌کرد تا داد نزنه؟قطرات اشکی که از بین چشم های نیمه بازش جاری بود جواب سوالم رو داد
اون وسط هادی چوپان با اون ابهت یقه پاره پسر رو بالا کشید و همزمان با اون صدای خراشیده اش خیلی جدی رسما این معنی که تا جونش بالا نیاد ول کن نیستم رو رسوند:
-چشم آقا
امشب ایشالا وی ای پی عزرائیل دعوته.
ولی همه چیز یهو عوض شد و حرفش چپکی برگشت سمت خودش ضربه نسبتا محکمی به سر هادی چوپان خورد جوری که صدای بلندش همه رو خفه کرد
بلافاصله هادی چند قدم عقب رفت.
پسر تقریبا هیکلی ای با چوب دستش به سر هادی کوبیده بود همزمان که خودش هم از ترس سکته رو زده بود ضربه محکم تری به سر یارو کوبید که رسما گ×و×ه گیجه گرفت و پخش زمین شد
چند لحضه با بهت نگاه کرد تا به خودش بیاد و بعد
با بهت و عجله سمت مو خرمای خم شد:
-سینا؟حالت خوبه؟چشماتو باز کن لعنتی
ممد ناراضی از کنارم رد شد
یه جوری لبش رو کج کرده بود انگار انتظار داشت یارو واقعا هادی چوپان باشه!
صدای حرصیش نشون از عمق اونجای سوخته اش می‌داد:
-خاک بر سرت احمق مثلا هیکل بزرگ کردی به یه پوخ بند بودی که.
 
آخرین ویرایش:
#پارت_58

از اونطرف امیر در حالی که کمربندِ شهرام رو باز کرده بود و شهرام متقابلا با بهت همزمان که خشتکش رو گرفته بود با دست دیگش موهای امیر رو می‌کشید داد زد:
-پوک مغز همش آمپوله! اینا واقعی شون ته تهش بشه بیضه چپ هادی چوپان.
ممد همزمان که یقه پسری که هادی چوپان فیک رو به خاک داد می‌گرفت
خطاب به امیر صداش رو بلند کرد:
-اتفاقا تو یکی هم ازش استفاده کن! اندازه اونجای همین هادی چوپان فیک هم نیستی!

بعد یقه پسر رو گرفت و مشت محکمی زیر فکش زد و همزمان غرید:
-مانی سگ پدر من یک خاری از تو و این مخبرِ ک‌○شور درارم!
و بعد خیلی شیک مشغول دعوا شدند

یه لحضه جریان محکمی روی گونه ام حس کردم طوری که صورتم به راست متمایل شد
با حس سوزش گونه ام با بهت به منبع مشت نگاه کردم.
ح‌رومزاده!
دیده بودمش نوچه آروین بود!
پسر حدودا ۲۴ساله ای که ژن آلبینو داشت!
برای همین قیافه اش داخل ذهنم ثبت شده بود.
اسمش رُهام بود و یه جورای امینِ اون سه تا اسکل!
جوگیر احمق!
با بهت نگاهش کردم که با سکوتم جری شد و فکر کرد مثلا خ○یه کردم
مشت دوم رو وحشیانه بالا آورد.
بله بله

برای امشب فقط دعوا کم داشتم که شبم تکمیل بشه!
مشتش رو تو هوا گرفتم و پیچوندم.
توعه پیرمرد بخوای برای من شاخ بشی که دیگه واویلاس!
تاحالا با هیکلِ عن مالی شده ام دعوا نکرده بودم که خوب اینم تجربه است دیگه!
دستش رو بین انگشت هام فشردم چرا انقدر پوستش نرم بود؟
هیکلش که چرخید دقیقا از پشت بهش چسبیدم و مثل روح دم گوشش لب زدم:
-میگم زال خواهر داری؟اونم عین خودت سفیده؟یا اصلا چشماش ابیه؟
اینا رو کاملا جدی و کنجکاوانه پرسیدم
با صدای که رگه های از درد داخل ش موج میزد تقریبا داد زد:
- زال رو هفت جدو آبادت دارند
ک‌○شی خواهرمم به تو نیمده!
- اوکی پس گِی می‌شی؟
انقدر تو دل برو و خوشگل بود که اصلا با وجودش زن احتیاج نداشتی!
با خنده فیکی پام رو بالا بردم و دقیقا به پهلوش کوبیدم که بلخره آخِ ضعیفی گفت
این بشر چرا انقدر خوش صدا بود؟

اصلا صدا هیچی چرا باید موی سفید به یکی انقدر بیاد؟
بیشتر از این حرصم می‌گرفت که توی یه شلوار جین و پیرهن ساده چرا انقدر باید خوشگل به نظر برسه؟
همین که با درد خم شد طی یک حرکت گردنش رو گرفتم و کله اش رو بلند کردم.
همین کافی بود تا سگ پدر با دست آزاد شده اش دست روی گردنش بزاره و از طرفی دیگه با پای چپش جوری به وسط شکمم بکوبه که یه لحضه حس کنم از زندگی ساقط شدم
با درد خم شدم و دست هام رو سپر دلم کردم
حس می‌کردم راه تنفسم بند اومده چنان دل و روده ام بهم پیچید که فکر کنم هیچ وقت درست نمی‌شد!
بلافاصله چنگی به موهام زده شد و کله ام رو محکم بالا کشید
اون لحضه صدای کنده شدن از ریشه موهام به قلبم هم نفوز کرد!
مشتش که زیر فکم نشست رسما به اون دنیا شتافتم مزه شور خون رو داخل دهنم احساس کردم
ای بر خارت رهام!
یعنی فکر کنم مغزم به اینکه اولش مثل سگ کتک بخورم و بعد بزنم عادت کرده بود!
حالا با شنیدن صدای چندتا مرد که قصد جدا کردن بقیه رو از هم داشتند واقعا تفی تو شانسم فرستادم
در حالی که موهام تو چنگش بود چند قدم عقب رفت که بلافاصله پام رو بین پاهاش قرار دادم
و تعادلش رو از دست داد.

همین کافی بود تا دوتامون دوباره روی زمین پلاس شیم
حس کردم باس‌نم از هزار جا ناقص شد
با درد نیم خیز شدم و همین که قیافه گه گیجه گرفته اش رو دیدم بلافاصله
همراه با تک خنده پر دردی مشت محکمی روی دماغِ خوشگلش کاشتم.
روش خ‌یمه زدم و مشت بعدیم دقیقا روی دهنش نشست داد بلندی زد ولی بیکار ننشست دست هاش آزاد بود پس مشتِ دست راستش رو جلو آورد.
یه لحضه هواسم به اکسسوری های دستش پرت شد
انگشتر های دستش پر از انواع تیغ بود!
لنگه اشون رو داشتم یه ستِ چهار تای بودن
از اینا فقط برای مشت زنی استفاده می‌کنند تا خار طرف دراد.
برق تیز نوکش مثل تیری تو قلبم بود
خدایا یه ژنِ آلبینو چرا باید انقدر وحشی باشه؟
جواب بده لطفا!

((بیست دقیقه بعد /دفتر مدیریت دانشگاه))
با درد دست روی چشمم گذاشتم فجیع می‌سوخت.
الهی هر چهار تا انگشتش قطع بشه!
حتی نمی‌خواستم فکر کنم که بیست دقیقه پیش چهارتا انگشتر تیغ دار که اتفاقا هر تیغه اش اندازه بند انگشت من بود
زیر چشمم فرو رفت نَتنها یک بار بلکه سه بار!
و تار و پودم رو به باد داد!
زیر چشمم به طرز کریهی باد کرده بود و زخمی شده بود جوری که حتی چشمم هم باد کرده بود و به شدت قرمز بود.
بعد از اون فاجعه واقعا اتصالی کردم جوری که با سر به صورتش کوبیدم اونم پنج بار و خدا رو شکر اونم هیکلش پوکید!
یه ردیف پر از آدم زخم و زیلی تشکیل داده بودیم
نگم از بدبختی که انتظامات سرِ جدا کردن ما کشید!
اون ساعت از شب سگ هم اطراف دانشگاه پر نمی‌زد ولی از شانس قشنگ ما چند نفر که از اینجا رد می‌شدند سر و صدا شنیدند و فکر کردند اجنه داخل دانشگاهه پس گزارش کردند

خدا خیر شون نده که این ساعت از شب مدیر و انتظامات برای ما فرستادن.
مدیر بیچاره که از شدت هول و ولای گزارش به بالا دستی هاش با همون لباس خواب به علاو
پالتوی بلندی همراه دخترش اومده بود.
چون دختره متعقد بوده پدرش این وقت شب رانندگی کنه یه وقت تصادف میکنه
سی‌کتیر بابا!
شهرام همونطور که شلوارش رو محکم بالا می‌کشید و همزمان چاک بزرگِ لباسش رو مخفی می‌کرد و به نظرش هنوزم خوشتیپ ترین مرد سال بود لبخندِ ملیحی زد و به شونه منی که رسما کور شده بودم کوبید:
-میگم مهری؟
-ها؟
-خیلی خوشگله نه؟
-چی داری میگی احمق؟مگه نمی‌بینی کور شدم؟
-بابا احمق دختره رو می‌‌گم.
نگاهِ زیر چشمی ای به دخترِ مدیر انداختم
کپی برابر امیر!
همزمان که دهنم رو سمت شهرام کج می‌کردم آروم گفتم
-کجاش خوشگله؟ یه امیر تمام عیاره!
- می‌دونستی امیر فیتیش چشم رنگی داره!
-حتی بهش می‌خوره بچه مقعدی باشه حالا خفه شو.
امیر کیسه یخ رو روی گونه کبودش گذاشت و همزمان لب پایینش رو گاز گرفت
حالت چهره اش یه غلط خوردم خاصی داشت:
-آخه عمو..
-عمو بی عمو!
من جواب پدرت رو چی بدم؟ اصلا این بود جواب اعتماد من؟ شما چند تا دارید چیکار می‌کنید؟اعتبار اینجا رو طی چند روز زیر سوال‌ بردید
-شما اجازه ب..
-امیر توچطور کلید اینجا رو پیدا کردی؟
امیر شرمنده سرش رو پایین انداخت که عموش یا همون مدیر با شکایت فکش رو گرفت و بالا کشید.
حتی مدل حرف زدنش پولدار بود!
مدل اعصبانیتش!
این مرد پولدار بودن ازش می‌بارید اصلا کی رو دیدید لباس خوابش بوی پول بده؟
 
آخرین ویرایش:
#پارت_59

اصلا جدا از اینا امیر چرا مثل موش شده بود؟ این بشر یه ریزه پز می‌داد فقط که
چهره سرخ شدش نشون از این می‌داد که چقدر داره تحقیر میشه و تحمل میکنه
آخی گوگولی خوردی؟نوش جان.
-جواب منو بده

سرت رو پایین ننداز.
یه جوری سرش رو بالا آورد که فکر کردم قراره جدو و آبادِ عموش رو جلو چشماش زنده کنه ولی فقط نفسش رو عمیق بیرون داد
مارمولکِ هفت خط بلافاصله چنان قضیه رو ماس مالی کرد که فقط دهنش سرویس!:
-عمو جون بابت اتفاقی که افتاد متاسفم! می‌دونید که نگهبان دانشگاه بابای یکی از بچه هاست
امشب مثل اینکه علی تصادف کرده باباش رفت بیمارستان برای همین ما گفتیم دانشگاه بی صاحاب نمونه!
بعدشم که چند نفر ریختند سر مون!
جوری با مهربونی دستش رو دور گردن شاهین انداخت و با علاقه به خودش فشرد که یه لحضه فکر کردم شاهین داداش بزرگشه!
-مگه نه شاهین جان؟
اصلا یه جور رفتار کرد انگار خودش و شاهین از اول تو یه تیم بودن،حالا کی کتک کاری کرد خدا داند!
عموش ابروی بالا انداخت و صاف ایستاد باور نکرده بود
ولی چیزی هم نمی‌گفت
-من خودم دیدم باهم گلاویز شدید،امیر حقیقت رو بگو شما روزی صد بار دعوا می‌کنید.
آروین از اینکه امیر بندو به آب بده تخم کرد.
هرچند بعید می‌دونستم امیر چیزی بگه ولی باز هم آروین ترسید که مبادا سوتی ای بده که نشه جمع کرد دستی به پیشونی وَرم کردش کشید جوری که انگار مظلومه دو عالمه گفت:
-آقا اصلا مگه گاویم ساعت دو شب بیایم دانشگاه دعوا راه بندازیم؟
اصلا همین دارو دسته هادی چو...نه چیز دارو دسته مجید بودن مثل همیشه باز می‌خواستن برگه های آزمونو نیست و نابود کنن
معمولا هر بار بعد هر آزمونی این کارو رو میکنه دیگه خوب بود ما نبودیم تا راحت برگه های آزمون رو دست کاری کنه؟
هادی چوپان شد سپر بلای همه بیچاره هادی چوپان که با سر باندپیچی شده مبهوت نگاهش رو به آروین دوخت و خواست چیزی بگه ولی
همین که شهرام و ممد و شاهین حرفِ آروین رو تایید کردند لال شد.
عمو جان نگاهِ خون خوارش رو به چوپان دوخت:
-بازم تو مجید مظفری!
همین حالا با دارو دسته ات از جلوی چشمام گم و گور می‌شید و دیگه ریخت تونم تو دانشگاهی که من هستم نبینم .
چوپان بی خیال نیشخندی زد

بزرگ ترین فرصت زندگی هر انسانی تحصیل تو یه دانشگاه مثل اینجا بود ولی اون فرصتش رو با نادانی از دست داد و حالام عین خیالش نبود اصلا به پشم هاش حساب کرد
سری تکون داد با سرعت از اونجا خارج شد و پشت بندش هم چند نفر بیرون رفتند.
سری با تأسف تکون داد :
-باید با انتظامات صحبت کنم گندی که اینبار زدید رو نمیشه راحت جمعش کرد...
وقتی مدیر بگه حله یعنی حله دیگه؟ فلانی و بهمانی خر کیه؟ همین که نور خوشی به قلب همه پمپاژ شد با جمله آخرش رسما ضعف کردم و چشم هام سیاهی رفت !
-درضمن...اگه داخل آزمونِ سراسری رد بشید باید بندو بسات تونو از این دانشگاه جمع کنید!
امیر مثل هر زد زیر خنده و با بهت زمزمه کرد:
-اشتباه میکنی عمو؟ اون آزمون که برای بچه های بورسیه اس!
-درسته شما هم اون آزمون رو می‌دید!
به هر حال هر چیزی حدی داره! شما اینجا نیستید تا قلدری کنید‌ اینجا برای درس خوندنه!
دخترش بلخره روزه سکوت رو شکست و به حرف اومد و حتی نوع حرف زدنش هم به شدت شبیه امیر بود!
-ولی آزمون بورسیه سه روز دیگه است !
چطور انقدر مبحث که سر کلاس شون نبودند رو یاد بگیرند؟
اینجا همه چیز باهم متفاوت بود‌ بچه های بورسیه باید سخت درس میخوندن تا تحصیل تو اینجا رو از دست ندند.
بجاش بقیه دانشجو ها خیلی راحت نمره می‌خریدند
درس بیشتر به چپ شون بود‌.
دانشجو های اینجا می‌تونستد با فارغ التحصیل شدن اونم اینجا بهترین موقعیت ها رو کسب کنند.
تبغ شنیده هام بچه های بورسیه فشرده درس می‌خوندن مثلا یه مبحث رو که دانشجو های عادی تازه یاد می‌گرفتند بچه های بورسیه باید اون رو حفظ می بودند و آزمونش رو می‌دادند.
هیچی دیگه دهنمون س‌رویس بود
طلبکار رو به روم ایستاد انگار از شاگرد ممتاز انتظار نداشت یا بهتر بگم رو حساب خر خون بودن فکر میکرد الان دارم خونمون تست میزنم :
-نمی خوام چیزی بشنوم...ببینمت تو رو پسر؟!
تو همین چند روز پیش انتقالیتو گرفتی که! با این ارازل چیکار میکنی؟

من دانشجو بی بندو بار نمی‌خوام از فردا ببینم کنار یکی از اینا قدم برداشتی اخراجی!
نیشخندی گوشه لب هام نشست تو بخوایم من دیگه یه قدم با اینا بر نمی‌دارم
بعد از گرفتن یه تعهد نامه از هر کدوم مون دک مون کردند البته نه اینکه بگن برید به سلامت بلکه همه مون رو ردیف بردند به حیاط و تا خودِ صبح مجبور مون کردند کل حیاط رو یه دور تمیز کنیم!
اون هم با نظارت کی؟ قمیشی! لعنتی جغد بود یارو!
 
آخرین ویرایش:
#پارت_60


هر کس کوچک ترین لغزشی تو انجام کارش میکرد ثبت میشد و آره یه راست اخراج میشد .
تا خودِ صبح همراه با لشکر یزید کل حیاط به علاوه اتاقک و آلونک نگهبانی رو تمیز کردیم.
جوری که حس میکردم چمن ها می‌درخشند.!
ساعت راست ۹ صبح بود
هر کدوم مون طی به دست گوشه ای افتاده بودیم و قمیشی با دقت اطراف سطل زباله رو برسی میکرد
هر از گاهی دانشجو ای از کنار مون رد میشد با بغل دستیش پچ پچ میکرد و بعد هر هر میخندید و میرفت.
رسما شده بودیم دلقک ملت!
تازه می‌فهمیدم چرا میگن این دانشگاه فرق داره!
شاهین از روی خریت فقط به قمیشی گفت هرچقدر بگه میده تا بزاره بره خونه ولی قمیشی چیکار کرد؟ یه راست فرستادش تا دستشوی ها رو بشوره و تا زمانی که شاهین تک تک دست شوی ها رو تمیز نکرد نزاشت بیاد بیرون.!
به سطحی از بدبختی و خسته گی رسیده بودیم که شهرام یه گوشه از راهرو سنگ فرش خوابیده بود و امیر سرش رو روی پاهای شهرام گذاشته بود!
من؟منی دیگه وجود نداشت! رسما یه تیکه آشغال مچاله شده بودم!
از چشم وَرَم کرده تا لجن ترین لباس های تنم!
بخدا اگه با این لباس ها از در دانشگاه بیرون میرفتم قطعا یه دور دیگه جون میدادم!
همین حالا هم هر کس از کنارم رد میشد چنان قهقه میزد که انگار طنز ترین شخص سال جلوشه.!
لباسای پاره و چروک و خیس و گ×و×ه مالی شده ابهت نمیزاشت که!
چشم های قرمزم رو مالیدم و با نفرت به قمیشی خیره شدم
با اون کت از دهن سگ در اومده و موهای که ده کیلو ژل بهش مالیده بود نمونه بارز یه شغال بود!
انگل با دقت زره بینی از جیبش در آورد و مشغول برسی دسته نیمکت شد
با زره بین!
جوری که آروین با هر بار دیدنش خرناس میکشید مطمئن بودم بیرون از اینجا یه جای جوری خارش رو ساقط میکنه که دیگه بحثِ تمیزی و حساسیت بشه جیغ بکشه!
-شت...مهرداد؟
با صدای نازک ولی پر از بهت ساغر چشم های دردناکم رو محکم روی هم فشردم
تو رو کم داشتم!
شاهین یه پلکش رو کوتاه باز کرد و با دیدن ساغر همونطور که ازم فاصله میگرفت زیر لب زمزمه کرد:
-ج*نده.
انگار میونه اشون بهم خورده.!
چه سریع!
-ببینمت...وای خدای من چشمتو.
هرچی اون بوی ادکلن میداد و مرتب بود من همونقدر آشغالی بودم!
خمیازه ای کشیدم و دور از چشم قمیشی آروم لب زدم:
-چیزی نیست دیشب دعوا کردیم و تا خودِ صبح مجبور مون کردند اینجا رو تمیز کنیم!
با بهت سرش رو تکون داد و رو به روم به حالت چار زانو نشست:
-امروز نزدیکای صبح تو تیتر هم زدن!
معرکه بود!
مسئول تیتر امیر بود
ولی میشد فهمید ساعد ع‌وضی خیلی خوش خوشان دیشب برگشته خونه و این خبر رو هم پخش کرده!
-بلند شو بریم دستشوی.
طاقت نیاورد ..اینو با چندش گفت و از جاش بلند شد.
تک خنده ای کردم.
-بریم دستشوی چیکار کنیم؟
از لحن شیطونم اونم تو بد ترین شرایط ابرو هاش بالا پرید لب خند پر رنگی زد:
-بریم کل هیکلت که گ‌وه گرفته شده رو تمیز کنیم.
با کرختی از جام بلند شدم .
جوری از سوزش چشمم با هر بار پلک زدن بهره می‌بردم که ناخدا گاه خرناسه ای کشیدم و به موهای سفید و چندش و بهم ریخته اش خیره شدم
اصلا هم خوب نبود! بوی عن هم ازش بلند شده بود
از عمد از کنارِ جنازه بی جونش رد شدم و لگد نسبتا محکمی به پهلوش کوبیدم
با صدای اخش وجودم سر شار از خوشی شد و ناخداگاه یه بار دیگه برگشتم سمتش و لگد دومی رو هم کوبیدم
بعد بی توجه با تمام عالم که به سخره گرفته بودنم سمت دستشوی رفتم...
 
#پارت_61

(بیست دقیقه بعد. لوکیشن:دست شویی)
با خنده دستش رو گرفتم و رو رو به روم گرفتم
به شونه کوچیک تو دستش اشاره کردم و برای بار هزارم مسخره اش کردم:
-این تو دستت غیب نمیشه؟
با حرص زیر چشمی نگاهم کرد و همزمان تره دیگه ای از موهام رو توی صورتم ریخت:
-ل×ا×ش×ی مدیونِ همینی !
بعد با زوق دست هاش رو دو طرف صورتم گذاشت
جوری که انگار بزرگ ترین اثر هنری جهان رو خلق کرده چشم هاش از زوق درخشید و صدای هیجان زده اش کل دستشوی رو برداشت:
-تموم شد! بنازم دستو پنجه رو چی ساختم.
با خنده به ریختم خیره شدم
تیشرت و شلوار مشکی ساده ای از ناکجا آباد گیر آورد و حدود ده دقیقه بحث ما این بود که من کجا باید لباس عوض کنم
هر پسری وارد دست شوی می‌شد چنان نگاه می‌کرد انگار یکی از عجایب جهان رو دیده بعضی هام که تیکه می‌نداختند که خوب قاعدتا به اونجام
اصلا وجود یه دختر تو یه دستشوی پسرونه با دوست پسرش چیز خاصی نبود.
خیلی حرفه ای و طی یک حرکت انتهاری کله ام رو زیر یکی از شیر ها گرفت و اونجای که آب سرد رو با تمام وجود حس کردم نابود شدم.
بعد با همون موهای خیس یه شونه گوگولیِ کوچولو از کیفش بیرون آورد و با همون موهام رو شونه زد و خیلی حرفه ای با موهام چشمم رو پوشوند.
تمام مدت صدای مسخره بازی هامون کل دست شوی رو برداشته بود
-نه
مثل اینکه همچین نخودِ خام هم نیستی یه کارهای هم بلدی بکنی البته که زیاد هم خوب نیست!
با بهت نگاهم کرد و شونه دستش رو بین انگشت هاش فشرد
فکر نمی‌کرد عوض تشکر بابت اینکه نرفت کلاسش و تمام مدت تو یه دستشوی با من سرو کله می‌زد با یه نگاه بی میل همچین جمله ای رو بگم!
شونه رو به قصد کشت بالا برد و قدم آروم ی سمتم برداشت :
-مهرداد دوست داری همین شونه رو فرو کنم تو اونجات؟
نگاه سرخم رو به شونه دوختم و با جدیت و لحن تحقیر آمیزی لب زدم
-این؟ کلا سای...
جیغ فرا بنفشی کشید با عصبی ترین حالت ممکن سمتم اومد که متقابلا چند قدم عقب رفتم.
-اشکال نداره بریم سر خیابون بزرگ ترشو برات بخرم .
با خنده عقب عقب سمت در دستشوی رفتم و همزمان که حواسش رو به کشیدن شونه از دستش پرت میکردم ب×و×س×ه ای کوتاه روی سرش گذاشتم و همزمان که از در بیرون میرفتم چشمکی زدم:
-میبینمت خوشگله.
از دانشگاه بیرون زدم و تاکسی گرفتم و ربع ساعت بعد جلوی درب خونه بودم .
چشم هام قرمزی و خسته گی رو داد میزد و از طرفی پوستم در اثر سرمد قرمز شده بود و موهای نم دارم اوضاع رو بدتر میکرد.
کلید رو داخل در انداختم و به سرعت بی توجه به عالم و آدم سمت آسانسور رفتم
سرم رو به شیشه اسانسور تکیه دادم تا زمانی که بلخره اسانسور ایستاد از اون محیط خفه بیرون زدم .
خمیازه ای کشیدم و همراه با نیمچه لبخندی کلید رو وارد در کردم و همزمان موهام رو قبل از اینکه کور بشم از جلوی صورتم کنار زدم.
عشق در تنهای ست!
-خاموشه
نکنه فهمیده یه بلای سر خودش آورده؟
چشم هام تا آخرین حد مجاز گشاد شد!
حتی اون چشم ورم کرده ام هم به طرز کریهی دردش رو فراموش کرد و گشاد شد.
سرم کج شد و لبم کج تر از سرم!
دقیقا الان اینجا چه خبره ؟
از شدت بهت و حرص ناخداگاه دستگیره در رو بین انگشت هام فشردم
-عه سلام!
کجا بودی تا الان؟
نیما این رو در حالی که با دیدنم ابرو هاش رو بالا می‌نداخت و از روی مبلِ شکلاتی و کرمی بلند می‌شد تا سمتم بیاد گفت
و من لبخندی به عمق کـ×و×نِ سوخته ام زدم!
وای به روزی که آروین گفت کلید خونه ات رو به هیچ بنی بشری نده ولی من به این دادم!
اره اره یکی از بزرگ ترین گوساله گی های زندگیم رو کردم
-مهرداد جان خوبی پسرم تا الان کجا بودی؟ این چه وضعشه؟ با کی گلاویز شدی؟
با دشمنای هم خونه پسرت عزیزِ دلم!
با دوستِ خرِ پسر عزیزت زیبا جون!
با نگرانی شالِ حریر مشکیش رو جلو کشید و از جاش بلند شد
سمتش رفتم و مهربون بغلش کردم
آخی یه سر و گردن ازم کمتر بود!
زیر گوشش آروم لب زدم
- سلام خوشگله.
و بلافاصله ازش جدا شدم و تازه چشمم به جمال پر نور و زیبای خاندان قشنگ مون افتاد!
پدر،مادر،عمه
با گیجی اخمی کردم و به دخترِ سفیدِ دماغِ فانتزی عملی و چشم رنگی که ظاهرا لنز بود موهای بلندش رو دم اسبی بسته بود و پایینشون رو صورتی رنگ زده بود
و سرهمی صورتی رنگش همه چیز رو تموم کرد خیلی آشنا میزد
لعنتی جذاب چشم هام ریز شد
عجب لوبعتی! به به بسم الله القاسم الجبارین!
نیشخندی گوشه لب هام نشست
همون لحضه عمه با چرب زبونی ضربه آرومی به بازو دختره زد و بد خیلی با غرور و تحسین گفت:
-مانلی جان دخترم چرا به پسر داییت سلام نمیکنی؟؟
بهت؟ کلمه غریبیِ!
عمه مگه چندتا دختر داشت؟ مانلی؟
پشم هام!
مبهوت زیر لب زمزمه کردم:
-مانلی؟
حتی صدای نیما اونم بغل گوشم باعث نشد از بهت در بیام و همچنان به قیافه اش خیره بودم:
-پشمات ریخته؟؟ حق داری پرای خودمم ریخته لامصب دختره ریخته از نوع ساخته.
یعنی چی؟ اصلا این کی بود؟ هنوز ویندوزم بالا نیومده بود منگلانه دستی به گردنم کشیدم
حتی نمی خواستم به اون چیزی که ته ذهنم شناور بود فکر کنم!
امکان نداشت!
-مهدیه!؟
این زمزمه انقدر مبهوت بود که فکر کنم حتی خبر به چیز رفتن اسرائیل هم نمی تونست انقدر بهت زده ام کنه!
لعنت به زندگی که هر لحضه سوپرایز جدیدی برای آدمای مفلوک داره!
که به انی با ضربه ای که به شونه ام خورد به این دنیا بر گشتم و باز هم یه سر خر نزاشت قشنگ کنکاش کنم!
 
آخرین ویرایش:
#پارت_62
-خاله سوفیا اومدن دیدنت مهرداد.
با بهت رد دستش رو دنبال کردم که به اندام رویای و کفش های پاشنه دار
کت و شلوار مشکی و مینی اسکارف مشکی برخورد کردم آخ که تیکه ای از قلبم جدا شد!
لعنتی عاشق زنای بلوندم!
و بله خاله سوفیا دوست جون جونی مامان اصلیت فرانسوی .
بر خلاف تصور همه ایرانی ها و بر خلاف همه فیلم خارجکی ها یک زن سخت گیر و جدی ای بود که نگو!
اصلا اگه کاری رو بر خلاف میلش انجام می‌دادی دهنت س‌رویس بود
تا زمانی مهربون بود که نه نیاری رو حرفش!
بله یه دمغرور و خودخواه تمام عیار مثل پسرش!
مثل آدرینِپوک مغز!
اخرین بار چند ماهه پیش وقتی مجازی با آدرین صحبت می‌کرد دیده بودمش.
اون موقع با شوهرش اسپانیا بود
آدرین همیشه اهنگ های اسپانیای جزو فهرستِ دلخواهش بود
به قولی عاشق این بود که با گیتارش کف خیابونای اسپانیا اهنگ بخونه و تهش هم همه براش دست و جیغ و هورا بکشن.
خاک بر سرش با علاقه هاش.
اینکه صمیمیت مامان آدرین با مامانم باعث شده بود تا ما از بچه گی کنار هم باشیم و نوع دیگه اش این بود که تنها دوست هم باشیم.
دو نفر که از همون بچه گی بخاطر محدودیت هاشون فقط هم رو می‌دیدند.
چند سال پیش که مادر و پدر آدرین به اسپانیا رفتن آدرین هم بجای هر دو مون تصمیم گرفت
تا بریم فرانسه چون نمی خواست با پدر و مادرش بره
شاید دنبال رویا های که هیچ وقت پیدا شون نکردیم!
یا هم فرار از خونواده های که تصمیم داشتند محدود مون کنند
شاید اگه پدر و مادری بجز ظاهر بچش به روانش به عقلش به فکر هاش هم اههمیت می‌داد دنیا جای قشنگ تری می‌شد!
مادر آدرین با وجودِ تمام سخت گیری هاش هیچ وقت رویا های بچه اش رو اسیر نکرد !
قدمی به عقب برداشتم و گیج شده بهش خیره شدم
باز چه خبر بود؟
همزمان که بی هواس دست مامان رو از روی بازوش کنار می‌زد قدمی جلو اومد و صدای خروسکی و لهجه دارش بلند شد:
-پسرم
بیا بغلم.
با بهت به این حجم از مهربونی و آغوشش خیره شدم
سوال من اینه تو با این حجم از زیبای چرا باید زنِ یه کچلِ کُرد ایرانی بشی که نتیجه اتون بشه یه ح‌رومزاده مثل آدرین؟
یادمه پارسال شب تولد آدرین نفری یه چک هم به من هم به خود عنونه اش زد چرا؟ چون آدرین از خواهر زاده اش متنفر بود و وقتی به تولد ادرین اومد دوتای قهوه ایش کردیم
شکی در این‌که مامان عمدا بهش گفته بود تا بیاد اینجا نیست.
بابا من زن نمی‌خوام!
با یاداوری دوباره مهدیه لبخند محوی گوشه لبم نشست و لب هام رو به هم فشردم تا نخندم
لو لو رفت هلو اومد!
ولی باز یادم اومد اینا شبی خون زدن به خونه ام و قیافم مچاله شد
وقتی دید مثل ماست دارم نگاهش میکنم تعلل نکرد و با قدم های تق تقیش سمتم اومد و بغلم کرد
از فکر اینکه ممکنه بوی عطر ساغر که با لجبازی روی موهام زده بود رو حس کنه ازش جدا شدم .
نیشخندی گوشه لب هام نشست
یعنی خاندان شون به چه درجه های از خفت رسیده که سراغ من اومدن و ول کنم نیستن :
-خبریه؟
نیما قبل از این که کسی چیزی بگه هول هولکی و کاملا ضایعه ابرو هاش رو بالا انداخت مثل سگ داشت یه چیزی رو مخفی میکرد:
-نه چه خبری؟ اومدیم یکم دور هم باشیم!
تمسخر سرم رو تکون دادم و اهانی زمزمه کردم
دور هم باشید تا جون تون دراد.
با لبخند ملیحی سمت اتاق رفتم واردش شدم و زرتی درش رو کوبیدم.
اصلا شما تونستید منو اغفال کنید!
با حرص مشهودی در کمد رو باز کردم و تیشرت شلوار لش مشکی ای برداشتم و قبل اینکه کسی بیاد داخل سمت حموم رفتم
ربع ساعت بعد
زیر دوش حدودا در مرز بی هوش شدن بودم که کسی به در ضربه زد :
- مهری؟
انگشت وسطم رو برای در بالا بردم و دهنم رو کج کردم
وقتی سکوتم رو دید سمج وارانه صداش رو بلند کرد:
-ک‌ره خر مهمون برات نشسته تو سالن خودت چپیدی تو حموم خاک بر سرت؟
-مهمون نخوام کدوم ت‌خم سگی رو باید ببینم؟
با پر رو ترین لحن ممکن" گمشو بیرونی زمزمه کرد
خستگی و بی خوابی به علاوه درد باعث شده بود اصلا حوصله نداشته باشم
دیگه واقعا دووم نیاوردم چنگی به شلوارم زدم همونجور با بدن خیس
پام کردم و با حرص و شتاب در رو باز کردم.
دقیقا خودشو به در چسبونده بود و نزدیک بود با باز شدن یهوی در داخل پرتاب بشه ولی بدبختانه تعادلش رو حفظ کرد و با ترس چند قدم عقب رفت
-توعه احمق چرا اینا رو آوردی اینجا؟
دور همی تونو خبر مرگت نمی‌شد ببری یه جای دیگه؟
بعد با نفرت اعداش رو در آوردم:
- دور هم باشیم...مرگ.
-خیلی خوب حالا! چرا فشاری میشی؟
با بهت نگاهش کردم عجب آدم پر روی :
- نیما الان جدی ای؟ فشاری نشم؟
چینی به دماغش داد و با حرص گفت:
-خوبه حالا به خاطر خودت اینجاییم
جوری این جمله رو پر رو گفت که تا فیها خالدونم سوخت!
- بله بله
بخاطر من؟ ببخشید نکنه گذاشتم زیر تون تا مجبور شید بیاید؟
-گمشو بابا منو باش نگران حال کی بودم!
خاک بر سرت اسکل بد قیافه از دیشب تا الان هزار بار زنگ زدم بهت خامش بودی.
-من خامش بودم یعنی لشکر بنداز دنبال بیا دنبالم بگرد؟
کاملا جدی با حالت متفکر بدون هیچ فکری لب زد:
-بمیر تو عن فیس
من گفتم شاید قضیه نیک رو فهمیدی از شدت غم یه بلای سر خودت آوردی.
-قضیه نیک؟
جوری توی نقش حاضر جواب بودنش و توجیح و ضایعه کردن من فرو رفته بود که سوال هام رو بدون مکث و فکر جواب میداد:
- آره دیگه
گفتم لابد آدرین بهت زنگ زده گفته نیک دار فانی رو وداع گفت و توهم غمباد گرفتی.
- مگه نیک خر کیه که من به خاط...چی؟!
حس کردم یکی آتیش انداخت تو اونجام!
ک‌○ش ح‌رومزاده!
با بهت تک خنده ای کرد و چند قدم عقب رفت :
-شت...چیز ببین .
سرم کج شد و لبخندم عمیق.
اصلا از شوخی های بی نظم خوشم‌نمی آمد!
بدون هیچ حسی به پشت سرم اشاره کردم:
- نیما از حموم تیشرت منو بیار.
شوک شده نگاهم کرد انتطار خر چیزی رو داشت غیر از این!
-مهرداد م...
- چی گفتم بهت؟
نمی دونست چی بگه‌
شاید اون تو ذهنش داشت به این فکر می‌کرد که من از همه چیز خبر دارم!
من تمام مدت داشتم سعی می‌کردم خودم رو آروم کنم.
نمی خواستم دل بدم به حرف مسخره اش تا بعدا مضحکه اش نشم.
بدون اینکه چیزی بگه لباسم رو آورد جلوی چشم های مبهوتش تیشرت رو طی یک حرکت پوشیدم
با لبخند سرم رو تکون دادم و خیره به افق لب زدم:
-نیما برو شامپو رو از تو حموم بیار‌.
گیج شده سری تکون داد و مثل بچه ای که بزرگ ترین خلاف رو کرده سمت حموم رفت.
من دهن تو رو که س‌رویس میکنم بچه میلفر!
همین که سمت حموم رفت سمت کشوی کمد رفتم و شیشه قهوه ای رنگ رو ازش بیرون کشیدم
مثل روانیا لبخند زدم و سمتش رفتم تا خواست وارد حموم بشه
درب شیشه رو باز کردم و کل نفت خام رو مثل آب روش ریختم‌.
در اصل این شیشه براش کم بود! فقط سر و گردنش رو خیس کرد!
یه دبه لازم بود! ولی فعلا در حدی که آتیش بگیره نفتی شده بود!
رسما مثل روانی بدون توجه با هین مبهوتی که کشید سمت میز خم شدم و بین انواع وسیله روش دنبال فندک گشتم.
-این چی بود؟چه غلطی کردی؟
بعد از ثانیه ای صدای بلندش همه جا رو برداشت
-یا ابلفضل مهرداد این نفته؟ چه گوهی خوردی عنتر؟
بی توجه به نق نق هاش وسیله ها رو پخش و پلا کردم.
دقیقا شدم مثل قتل تو سریالا!اصلا نباید دهنش رو باز میکرو و زر تلاوت می‌کرد!به اندازه کافی کشیده بودم
حتما راه جدید بود برای برگردوندنم به فرانسه بود!
آخ نیک آخ نیک چقدر دلم می‌خواد اینجا بودی و به خاطر اینکه به این عنونه دورا دور دوستی یه دور کتکت می‌زدم
بالاخره فندک رنگ عن رو پیدا کردم.
با همون لبخند سمت نیما که با بهت صداش رو پس کله تاسش انداخته بود رفتم
-مهرداد م..
همین که فندک رو دستم دید و منی که کولی وارانه سمتش رفتم چشم هاش گرد شد و با بهت نگاهم کرد
ولی خب تا بهش رسیدم مثل پلنگ سمت حموم خیز برداشت و داخل حموم پرید و زرتی در رو بست.
- چه غلطی می‌خوای بکنی ی‌ابو؟
نعره طلبکارانه اش با صدای مشتم به در خفه شد
- بیا بیرون بی خ○یه هزار پدر تا بهت بگم.
جوری حرفش رو زد که تونستم قیافه پر منتش رو از همونجا حس کنم
-ببین نمی‌خوام آبروت رو ببرم بچه خوشگل وگرنه من الان یه داد بزنم اون لشکر بیرون بیان داخل فکر میکنن از غم دوری رفیقت ک‌○خل شدی،شرفت میره!
باز می‌گفت!بخدا که امروز هم خودش هم نیک رو منهدم می‌کردم!
-باز کن ببینم بازم ت‌خم شر گفتن داری؟
-آخ مهرداد!آخ!مهرداد یعنی حیف آبی که ریختن تو مامانت کاش بابات می‌ریختد رو فرش.
-گ×و×ه خوریش به تو نیومده ح‌رومزاده!
چند ثانیه تو سکوت به در خیره شدم
-مهرداد؟
دهنم رو کج کردم و با انزجار گفتم
-مَرَض!
-نکنه فکر کردی دارم شوخی میکنم؟
پوکر فیس به در خیره شدم
رسما رو دراگ بود!
-نیما یه جوری آتیشت میزنم حتی اسکلتتم نمونه!
چند ثانیه خفه خون گرفت.
بعد از چند ثانیه صدای برخورد چیز های بهم اومد معلوم نبود اون داخل داره چه علظی میکنه!
- د گوساله گوشی بی صاحابتو بردار ببین توش چه خبره!
خسته لگدی به در زدم:
- شده تا خود شب اینجا می‌شینم ولی تهش تو رو آتیش میزنم
حالا برو اون تو خودتو ب‌○ا.
- نه تو رو جونِ مامان زیبا یه دقیقه برو تو گوشیت.
لگد دوم رو به در زدم
- ببند گاله رو سیرابی.
سمت تخت رفتم و گوشیم رو از روش برداشتم همزمان که دوباره دم در ایستادم تا مبادا در بره روشنش کردم
۶۰ تا تماس بی پاسخ از خط خارجی و و چندین اس و تماس از طرف مارسل!
با بهت به صفحه خیره شدم
نفسم ناخداگاه حبس شد،یه لحضه حس کردم یه نفر قلبم رو مچاله کرد...
 
آخرین ویرایش:
#پارت_63
(سه روز بعد.لوکیشن:خونه سپهری ها)
-اصلا توجهی نکن! به هیچ وجه...
خیره به کف دست هام چشم هام رو عمیق بستم
صدای نیما اصلا برام واضح نبود
انگار یه نفر داخل سرم طبل میزد،چشم هام میسوخت
-می‌شنوی چی میگم؟
با دستش که زیر فکِ قفل شده ام قرار گرفت و سرم رو بلند کرد بهش خیره شدم
کلافه اوفی کشید :
-من چهار ساعت داشتم برات چی نق میزدم؟
چشم هام رو روی هم فشردم
بی حوصله دست هاش رو کنار زدم و سمت تراس رفتم همزمان زیر لب بکش بیرون بابای زمزمه کردم.
وارد تراس که شدم انگار بر خلاف همیشه هوای سرد حالم رو بدتر کرد!
همه چیز خفه بود، پک عمیقی به سیگار دستم زدم
در تراس باز شد و بعد هم صدای کشیده شدن کفش های نیما روی زمین،کنارم ایستاد‌.
می تونستم بفهمم نفسش رو حبس کرد تا مبادا دود به بینیش برخورد کنه.
ناراضی سیگار رو کف زمین انداختم و کف کفشم رو روش قرار دادم.
-امروز...میری دانشگاه؟
به آروین گفتم چند روزی نمی‌ری دانشگاه، صبح گفت بهت بگم امروز روز آزمونه.
بدون هیچ واکنشی نفس عمیقی کشیدم.
بدون برو برگشت رد بودم! من تو همه چیز رد بودم!
نفس عمیقی کشید و نگاهِ کوتاهی بهم انداخت و دوباره به دارو درخت خشکیده خیره شد :
- بهت حق می‌دم که ناراحت باشی ولی
اتفاقیه که افتاده هر کس یه روز می‌میره.
- گفتن جنازشو پُ...پر از خون تو خونه پیدا کردن،گفتن اولش انقدرفجیع بود که...که نمی‌شد تشخیص داد.
حالم از صدای خفم بهم خورد.
یه چیزی ته ذهنم بود مثل یه خلاء وحشتناک هر چقدر بهش فکر میکردم نمی تونستم بفهمم منشأ اون خلاء کجاست!
یه حس گناه بود من این حس رو چند سال پیش هم تجربه کردم ولی دلیلش چی می‌تونست باشع؟
هر جمله ام انگار خنجری بود داخل قلب خودم!صورت قرمزم و صدای خفم داشت نابودم می‌کرد.
با بهت نگاهم کرد و با استرس گفت:
- به نظرم همه آدما باید یه زمانی گریه کنند! بدبخت غمباد می‌گیری میوفتی رو دست مون.
خفه شویی زمزمه‌کردم.
- باید برم خونه‌.
درست ترش این بود که قبل از اینکه قلبم همینجا بایسته باید از اینجا برم!
بدون اینکه بخواد بهونه بیاره یا رد کنه لبخند محوی زد:
-میرسونمت.
بعد سمت در پا تند کرد بدون حرف با قدم های آروم پشت سرش راه افتادم.
همه دور هم جمع بودند به چه مناسبت؟ به مناسبت مرگ رفیق پسراشون!
سوزشی رو درون سرم حس می‌کردم که به جنون می‌کشوندم!
مثل گاو سرم رو پایین انداختم و پشت نیما از پله ها پایین رفتم‌
صدای همهمه مثل مته روی مغزم هک میشد
با ایستادن نیما روی آخرین پله کلافه نوچی زمزمه کردم
سرم رو با عصبی ترین حالت ممکن بلند کردم تا دلیل ایستادنش رو ببینم ولی...
موهای بهم ریخته بلند روی صورتش،تیپ لش همیشه مشکیش چشم های سورمه کشیده اش و زات ل‌اشیش!
مستقیم نگاهِ سرخش به چشم های سرخِ من بود!
دم در ایستاده بود و از بین تمام آدم های که اطرافش رو گرفته بودن با اخم فقط به من نگاه می‌کرد اینجا چیکار میکرد؟
دنبال چیزی بود ولی بر خلاف همیشه فقط سردی رو از بین مردمک هام پیدا میکرد.
اون اینجا بود اینجا بود تا داستان رو تغییر بده!
نفسم رو بی تفاوت حبس کردم دوست نداشتم ثانیه ای باهاش هم کلام شم!
ضربه آرومی به شونه نیما کوبیدم و به جلو هولش دادم.
از جاش جابه جا شد و با بهت گفت:
- شت...آدرین هم برگشت ایران؟
آره نیما جان! یه دیوانه به دیوانه های ایران اضافه شد.
از همین تریبون علام میکنم فقط دعا کنه پرش به پرم نخوره!
جوری پراشو می‌چینم که دمشون بزاره رو کولش برگرده فرانسه!
-مهرداد جان پسرم چرا اونجا وایستادی؟ بیا بیا ببین دوستت اومده.
با انزجار دهنم رو کج کردم .
بدون اینکه بخوام جواب مامان رو بدم خیره به شونه های نیما با بد ترین لحن ممکن لب زدم:
-نیما می‌رسونیم یا پیاده برم؟
- اوکی بابا بریم.
بعد دوباره راه افتاد ارز سالن رو طی کردیم،نیما همین که به آدرین رسید لبخند پت و پهنی زد و سر جاش وایستاد.
حاظرم همینجا به عقد مهد...که نه همون مانلی در بیام ولی عمرا یه نگاهم بهش بندازم!
همه جوری با زوق و بهت نگاهش میکردن انگار ایلان ماسک اومده!
بدون اینکه وایستم تنه ای به شونه اش کوبیدم و بی توجه به عالم و آدم در رو باز کردم و بیرون رفتم
البته که پشت سرم چنان در رو کوبیدم که چهار ستونش لرزید.
انقدر اعصاب نداشته ام تحلیل رفت و بهم ریخت که حتی وقتی نیما با سرعت دو ایکس خودش رو بم رسوند عمدا پام رو جلوش قرار دادم تا بیوفته.
یک ساعت بعد از اینکه نیما رسوندم و خودش سیکشو زد شهرام اومد دنبالم تا مثلا باهم به دانشگاه بریم...
 
آخرین ویرایش:
#پارت_64

-می‌گم این رفیقت چند سالش بود حالا؟
خسته روی نیمکت جابه جا شدم و چشم های سرخم رو مالیدم:
-بیست و سه.
-عه پس همسن بودید.
سرم رو تکون دادم
شاهین پالتو سورمه ایش رو از تنش بیرون آورد و همزمان به محمد گفت:
-برو ببین اون تو چه خبره کی آزمون می‌گیرن.
محمد بدون هیچ حرفی از ما دور شد و به سمت سالن رفت
خسته سرم رو روی شونه شهرام که خواب هفت پادشاه رو می‌دید گذاشتم و خیره به راهرو سنگ فرش شده لب زدم:
- من هیچی نخوندم ممکنه رد بشم،سوالا دست تون نیست؟
سهیل به طرز کریهی یه کتاب تست قطور دستش بود و مدام تست می‌زد
با حرفم نیم نگاهی بهم انداخت و دوباره با مداد مشغول شد:
-سوالا رو امیر سگ پدر داره اخه دختر عموش طرح کرده!
یادم باشه رفتم دریا یه آفتابه آب با خودم ببرم!
شانس که نبود کویر لوت بود رسما!
طلبکار چشم هام رو بستم و موهام رو از روی صورتم کنار زدم:
- ببین منو بچه ک‌ونی من بغلت می‌شینم مال منم پر کن.
- ریدم برات بیا بخور.
از لحن پرو رو در عین حال عادیش لای پلک سمت چپم رو باز کردم و نگاه کوتاهی بهش انداختم
-نمی خورمت،تولیدت میکنم.
-تولید شده هستی.
شهرام که کلا تو فضا بود و داشت چرت می‌زد با صدای بلند منو سهیل از جاش پرید و با بهت رو به جلو هولم داد تا صاف بشینم و همزمان با صدای خروسکیش داد زد:
- اه ک‌یر تو اول و آخر خاندان تون قوزمیتا ببندین در گاله رو.
شاهین سرش رو گرفت و روی شونه خودش گذاشت:
-بگیر بخواب آلودگی صوتی ایجاد نکن.
محمد با قدم های گشاد سمت مون اومد و با هیجان دستاش رو بهم کوبید:
- برو بچ بزنید بریم آزمون داره شروع میشه!خسته خمیازه ای کشیدم و از جام بلند شدم و همراه بقیه به سمت سالن حرکت کردیم
از در سالن عبور کردیم که پسر تقریبا بیست ساله ای بازوم رو گرفت.
با اخم به چشم های وزقیش نگاه کردم، نیم نگاه محتاطی به سهیل و شاهین که خوش خوشان سمت اخر راهرو می‌رفتن انداخت و اروم کنار گوشم لب زد:
- آروین گفت بیا طبقه چهارم،راهرو سمت چپ.
و بد بدون اینکه منتظر حرفی از جانبم باشه گازشو گرفت و رفت.
خسته پوفی کشیدم و دست هام رو توی جیب شلوارم فرو کردم.
بیاید امید وار باشیم که فقط می‌خواد سوالا رو لو بده در غیر این صورت دهنش صافه!
با بی اعصاب ترین حالت ممکن از پله های پیچ در پیچ آخر سالن بالا رفتم.
تا حالا به طبقه چهارم نیومده بودم
سالن درازی که آخرش دو تا راهرو داشت.
حدودا همه گوشه کنارش خرت و پرت بود!
از صندلی شکسته تا کارتون و پرونده های که گوشه کنارش دیده می‌شد.
از پنجره های مستطیلی کوچیک نور به داخل می‌تابید و ناخداگاه یاد صحنه های فرار از زندان می افتادی جای بهتری نبود؟
کم و بیش صدا های از آخر سالن می امد و معلوم بود لشکر پوک مغز توی راهرو سمت چپ هستند .
دهنم کج شد و سمت اخر سالن رفتم و وارد راهرو سمت راست شدم.
یه راهرو کوتاه که به یه سالن بزرگ ختم‌میشد.
به چار چوب سالن تکیه زدم و همراه به نیشخند تمسخر امیزی بهشون خیره شدم.
ساعد کتاب تست دستش بود و با استرس تست میزد.
صدای کلش زدن امیر همه محفظه رو پر کرده بود
بایدم بازی میکرد بلخره وقتی سوالا رو داشت چرا زحمت خوندن میکشید؟
آروین با خودکار آبی تو دستش بازی می‌کرد و با اخم به تتو های دستش خیره بود.
نگاهش رو از دستش گرفت و عمیق به من دوخت
امیر با اخم صفحه گوشیش رو خاموش کرد و داخل جیبش گذاشت
کی تو رو آدم حساب کرد چصو
ساعد اما همچنان تند پشت هم تست می‌زد و هیچ توجه ای به اطراف نداشت،اصلا انگار مهم ترین چیز براش همین بود‌.
چشم هام رو تمسخر آمیز ریز کردم
- ببخشید مزاحم اوقات گ‌وه خوری تون شدم کاری دارید؟
امیر باز چص هر ک‌○ن شد و پارازیت انداخت:
-طلبکارم هستی بچه پر رو؟
نگاهم به طرز بدی روش نشست چنان لحنم توهین و تحقیر آمیز بود که دهنش بسته شد:
-کوچولو وقتی دو تا بزرگ تر حرف میزنن غد غد نکن دونه اتو بخور.
احمق فکر کرد مثلا خیلی پوخیه و صدای نکره اش رو انداخت پشت سرش
-چی گ‌وه میخوری ؟
-بسه.
بی اهمیت به آروین پوزخند تحقیر آمیزی زدم
-کی تو رو آدم حساب کرده که این وسط داری مدام تِف میدی؟
-خفه شو
آروین تقریبا این جمله رو با داد گفت و بلافاصله از جاش بلند شد
خیلی جوگیرانه و غیر قابل پیش بینی سمتم شیرجه زد و مشتش دماغ عزیزم رو نشونه گرفت.
 
آخرین ویرایش:
.
 
آخرین ویرایش:

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
11
بازدیدها
566
پاسخ‌ها
8
بازدیدها
941

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 5)

عقب
بالا