سلام نویسندهی عزیز، یک نکتهی خیلی مهمی رو لازمه بدونی و
اون هم اینه که در فرایند
رصد، طراحی،نقد،ویراستاری،کپیست،
و ... اگر ایرادی میبینی همون زمان به تیم مربوطه اطلاع بده. بعد از تایید شدن، هیچ تغییری در مرحلهی قبل داده نمیشه.
نام رمان: دوست دختر ربات او _
his robot girlfriend
نویسنده: وسلی آلیسون ( Wesley Allison)
مترجم: سحر آقاملایی
ژانر: علمی تخیلی
خلاصه: زندگی مایک اسمیت مسخره بود، سالها پس از مرگ همسرش و بزرگ شدن فرزندانش و نقل مکان آن ها، تنها زندگی می کرد. تا زمانی که آگهی بازرگانی دافودیل را دید. او یک ربات بود، بسیار بیشتر از سایر ربات ها، دافودیل می توانست به هر چیزی که او می خواست تبدیل شود. با ورود دافودیل زندگی مایک در شرف تغییر است.
زندگی مایک تلخ بود. هر روز از رختخواب بلند می شد و به این فکر می کرد، که چقدر کسل کننده است. امروز او از رختخواب بلند شد، راه خود را از بین لباس های دور ریخته شده در کف اتاق خواب تا حمام طی کرد. تصویر فرسوده اش در آیینه به او نگاه کرد. قبل از اینکه بیاد آورد امروز شنبه است، ماشین ریش تراش برقی اش را برداشت و روشنش کرد. لباس زیرش را در اورد و آن را به بیرون محفظه ی شیشه ای حمام پرت کرد، جلوی درب حمام روی زمین افتاد. شیر آب را باز کرد و داخل محفظه ی شیشه ای زیر دوش ایستاد. نفس عمیقی کشید، شروع به صابون زدن و شستشو کرد. کمی شامپو روی پست سرش ریخت و سرش را شست. کاملا که آبکشی کرد، شیر آب را بست. قبل از اینکه از محفظه خارج شود، چند دقیقه ایستاد تا حدی خشک شود. وقتی که خشک شد، به اتاق خواب برگشت و به سمت کمد رفت. یک جفت لباس زیر تمییز بیرون آورد. لباس زیر آنقدر قدیمی بود؛ که رنگش از سفید رو به خاکستری می رفت. اول پای چپش و سپس پای راستش را در لباس زیر لغزاند. انگشت شستش برای ثانیه ای گیر می کند. راضی از اینکه تعادلش را حفظ کرده است، به حمام باز می گردد و موهای نازک و خاکستری اش را شانه کرد. خیلی وقت بود، که خاکستری شده بودن درست بعد از مرگ تیفانی. چند سالی بود، که لاغر هم شده بود. دندان هایش را هم مسواک زد و به مردی که داخل آیینه بود، پوزخند زد. این یک پوزخند دوستانه نبود! به اتاق خواب برگشت، یک شلوار جین و یک تیشرت سبز پوشید. سپس از در اتاق خواب از پله ها پایین رفت و از در اتاق نشیمن وارد پذیرایی شد. او صفحه ی ویو تی که درست بالای شومینه آویزان بود را لمس کرد، تا آن را بچرخاند. سپس از راهرو عبور کرد تا وارد آشپزخانه شود. داخل یکی کاسه کمی غلات ریخت و قبل از اینکه شیر اضافه کند آن را بود کرد، هنوز فاسد نشده بودن. قاشق رو برداشت و به کابینت فرسوده ای، که درست رو به روی ویو تی بود، تکیه داد. هنوز صفحه ی نمایش روشن بود؛ اما بی حرکت و سامت. هنوز مرورگرش روشن و هنوز در سایت رافودیل بود. او دیشب از طریق دنبال کردن یک لینک تبلیغات ظریفی از او دیده بود. در سمت چپ صفحه نمایش عکس یک نرگس زرد بزرگ و سمت راست، چهار رنگ زرد بزرگ بود، دگمه هایش به صورت عمودی مرتب شده اند...
دافودیل بزرگ ترین شرکت تولید کننده ربات ها نبود؛ اما مطمئنا بیشترین تولید را داشت. کشش فرهنگی تبلیغات آنها به مراتب بهترین بود! دافودیل چهار دکمه که مطابق با چهار واحد کار اصلی ربات تولید کرده. اگرچه بین این چهار نوع دکمه گزینه های زیادی برای انتخاب بود. بارون معمولا کمکی برای بزرگسالان مثل پدربزرگ و مادربزرگ، خدمتکار ربات یا باغبون بود. ناون یک نوع پرستار بچه، معلم خصوصی یا باز بسته به گزینه ها یک خدمتکار بود. پی دابلیو ایکس یک ربات درجه یک صنعتی طراحی شده برای استفاده شرکت ها و سازمان های دولتی به عنوان یک پذیرش یا یک منشی و در آخر آموخته یک همراه شخصی بود. میتوان آن را به عنوان یک اسکورت، دوست یا عاشق تنظیم کرد! همانطور که تبلیغاتش گفته بود: ("هرچیزی بود و هر چیزی می خواهید، هست.")
مایک به پشتی صندلی تکیه داد و ریموت کنترل را به سمت ویو تی گرفت. در صفحه نمایش گزینه های قاب بنده آمد؛ اما یک پنجره کوچیک در امتداد سمت چپ وجود داشت که روی آن نوشته بود: (" اندام ا را باریک کن.")
شما می توانید قیمت و قومیت یا حتی جنسیت آنها را محدود کنید. مایک این ها رو نادیده گرفت! به بدنه نگاهی انداخت. اگر می خواستی رویا ببین، ممکن بود به این شکل باشد. رویایی بدون محدودیت! صفحه ها به فرد اجازه می دادند؛ قد، کمر و ... رو تعیین کنید. او شب قبل تمام این ویژگی ها را پر کرده بود. پس از آن چند صفحه رو رد کرد مشتریان احتمالی می توانسند تقربا تمام جنبه های ربات های خود را تغییر دهند. کنترل بر روی شکل و خط فک، رنگ و مدل مو، نوع چانه و قرار دادن کک و مک، تمامی جزئیات از نوک پا تا فرق سر. مایک تمامی صفحات وب را رد کرد و آخرین صفحه قیمت خاص خودش را نشان می داد: " دوهزار و ششصد نود و نه دلار." این تقریبا تمام پس انداد او را از بین می برد!
مایک به جست جو در سایت پرداخت و بین پست ها چرخی زد. بسیاری از مردم بودند که در مورد دافویل جنبه های خاصی از طراحی و... را زیر سوال می بردند. اما تعداد کمی از افراد، واقعا یکی را خریده بودند. شرکت دافودیل ارقام فروش خود را برای عموم فاش میکند؛ اما کارشناسان تخمین می زنند تا اکنون حدود سیصدهزار دستگاه فروخته شده است. چند پیام از صاحبان ربات وجود داشت، که در مورد برتری آن بود. فقط یک پیام وجود داشت، که مایک آن را نخوانده بود. روی آن کلیک کرد. یک زن سالخورده با موهای نارنجی روی صفحه نمایان شد.
نوشته ی او اینگونه بود: ("من عاشق دافودیل خودم هستم. او همه چیز رو برای من انجام میده. از صورت حساب ها مراقبت میکنه، تعمیر میکنه و تمام وعده های غذایی من را بهم می ده. او همیشه من را به دیدن دوستانم میبره و هر شب پاهایم رو می مالد. اسم من آندره است. من فقط نمی دانم بدون او چه خواهم کرد.")...