اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

متروکه ترجمه رمان ميراث اسکارلت( SCARLETT ÖRÖKÉBEN ) | Thumbelina

رده سنی
  1. جوانان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. تاریخی
بااین‌حال نگاهش پیوسته بیشتر به سواحل کارولینای همجوار اقیانوس اطلس لغزید، و هرچه بیشتر نام شهرهای ساحلی را می‌خواند، تردیدش قوی‌تر می‌شد.
زیر لب زمزمه کرد.
– چارلستون جورج‌تاون و ویلمینگتون... نزدیک «مرتل بیچ» باید حواس‌جمع بود با صخره‌ها... خیلی حیله‌گرند.
روی صندلی صاف‌پشتی تکیه داد و چشمانش را بست. حالتی عجیب و نیمه‌خواب‌گونه بر او مستولی شد، چنان‌که گویی ناگهان زیر اثر نوعی افیون افتاده باشد.
کشتی باریک و تیزرو آرام و بااحتیاط میان صخره‌های ساحلی پیش می‌رفت. سحرگاه بود، پرده‌ای ضخیم از مه نفوذناپذیر جهان را پوشانده بود. موج‌های کوچک بر بدنه‌ی کشتی می‌خورد، و در دوردست صدای جیغ یک مرغ دریایی پیچید. عرشه در سکوت مطلق بود. سکان‌دار با دستانی خشک و محکم چرخ سکان را گرفته، چشمش را به دیوار مه دوخته بود. ع×ر×ق از شقیقه و پیشانی‌اش می‌چکید. دیده‌بان‌ها در پست‌هایشان بی‌وقفه آب را می‌کاویدند، هر بار که کشتی در کنار صخره‌ای خاکستری و شبح‌مانند چون قلعه‌ای جن‌زده می‌لغزید، با هراس می‌لرزیدند. امّا جهت‌یابی ناخدا تاکنون بی‌نقص بود. بااینکه سایه‌های هولناک گاه تا اندازه‌ی درازای دست با بدنه فاصله داشتند، بدنه حتی خراشی برنداشته بود. تنش و ترس... و هم‌زمان شور و شعف. شور خطر. یک سایه‌ی دیگر از راست، دو تا از چپ، سپس:
– خوب، بچه‌ها! بیرون آمدیم.
صدایش آرام بود، شاید همه نشنیدند. اما طنین رضایتش خود گویای همه‌چیز بود. نفس‌های آسوده‌ی دور و بر. باز صدا بلند شد:
– آرام باشید، هنوز تمام نشده! حالا کشتی‌های جنگی می‌آیند.
این را آن‌چنان ساده و طبیعی گفت، انگار نه جنگی که فقط ماهیگیران سرخپوست از راه می‌رسند. باز سکوتی سنگین روی عرشه نشست. چشم‌ها با اضطراب مه را می‌کاویدند. آنگاه سایه‌های سهمگین پیدا شدند. چون لاک‌پشت‌های غول‌آسا روی سطح آب صف کشیده بودند: کشتی‌های مسافربر و باربری بخاری که به جنگی تبدیل شده بودند، با عرشه‌های چوب‌کوبیده. لاشه‌های سنگین و کُند در موج‌های ملایم بالا و پایین می‌رفتند. کشتی باریک و تندچابک چنان میانشان لغزید که گویی پری سبکبال میان غول‌ها می‌رقصد. ردیف لاک‌پشت‌های عظیم پشت سر گذاشته شد. ناخدا دوباره گفت:
– خوب، حالا دیگر واقعاً رها شدیم. همه‌ی بادبان‌ها بالا، رو به سوی انگلستان!
صدایش در فریادهای کرکننده‌ی شادی ملوانان گم شد. پشت سرشان بر کشتی‌های کند جنب‌وجوشی خشم‌آلود آغاز شد. دماغه‌های سنگین به کندی چرخیدند، صدای توپ‌های دیررس غرید. آب پاشید. فوج مرغ‌های دریایی هراسان جیغ کشیدند. اما کشتی باریک و سیاه دیگر هیچ‌چیز سدّ راهش نمی‌شد.
مرد با کوبیدن بر در از رؤیای بیدارگونه‌اش بیرون پرید. با عصبانیت از صندلی جست.
تند فریاد زد.
– بله؟
صدای کمی هراسان «مِریدیت» از پشت در آمد.
– معذرت می‌خواهم، ارباب، نکند بیدارتان کردم؟برای صبحانه پایین نیامدید، فکر کردم شاید اتفاقی افتاده.
میهمان شتابان در را برای دختر گشود. با شرمندگی شروع به توضیح داد:
– اوه، این منم که باید پوزش بخواهم، هم ترساندمتان و هم بی‌ادب بودم. حقیقت این است که کمی... خب، چطور بگویم... غرق رویا شدم. خاطره‌ای مرا با خود برد.
مریدیت فوراً هراسش را فراموش کرد. بی‌اختیار بازوی مرد را گرفت و سیلی از پرسش‌ها نثارش کرد:
– وای، واقعاً؟ می‌توانم بپرسم چه بود؟ آه می‌دانم بی‌اندازه بی‌ادبانه است، اما خیلی دوست دارم کمک کنم! خوب بود یا بد؟ کمکی کرد؟... خدای من، نکند فهمیدید که چه کسی هستید؟ خواهش می‌کنم، بیش از این معطل نکنید!
مرد لبخند زد.
– خانم، همین که بگذارید حرف بزنم، همان دم برایتان بازگو می‌کنم. گرچه مطمئن نیستم ما را به پاسخ نزدیک‌تر کند.
مربی جوان سرخ شد. تازه آن‌گاه فهمید که بازوی مهمان را گرفته است. وحشت‌زده دستش را رها کرد و چون کسی که نیش زنبور خورده، عقب پرید.
مرد خندید.
– وای خانم من که آدم‌خوار نیستم! وقتش رسیده کم‌کم از آن زنجیرهای احمقانه‌ای که در صومعه به شما بسته‌اند، رها شوید. ببینید، سرشت شما ذاتاً شاد و کنجکاوست، و این قیدها تنها همچون باری سنگین بر شما نشسته‌اند و مدام می‌خواهند بشکنند و بیرون بزنند.
مریدیت با سرِ پایین سکوت کرد.
 

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 2)

عقب
بالا