سلام نویسندهی عزیز، یک نکتهی خیلی مهمی رو لازمه بدونی و
اون هم اینه که در فرایند
رصد، طراحی،نقد،ویراستاری،کپیست،
و ... اگر ایرادی میبینی همون زمان به تیم مربوطه اطلاع بده. بعد از تایید شدن، هیچ تغییری در مرحلهی قبل داده نمیشه.
البته، مراقب بود که این نظرش را با صدای بلند به زبان نیاورد.
آخر دیگر چه چیزی کم بود؟
که یک دکتر انگلیسی دربارهی چنین چیزهایی جلوی این ایرلندیهای نادان حرف بزند!
در جا، تمام اعتبارش از بین میرفت.
با این حال... با این حال خوب میدانست که چنین چیزی واقعاً وجود دارد.
در طول تحصیلاتش دربارهی موارد مشابه زیادی شنیده بود.
مواردی که در بیشترشان، هرگز نتوانسته بودند ثابت کنند تقلب یا شعبدهای در کار بوده.
و حالا این زن، نامزد کنت فنتون...
نه، نمیشود!
نباید حتی به خود کنت هم چیزی از این سوءظن گفت.
مطلقاً نمیتوان انتظار کوچکترین درکی را داشت.
رو به مالی کرد.
– خب، خانم محترم، بهنظر میرسد که بستگانتان، خوشبختانه، بهخوبی در حال بهبودیست همچنان آرامش از همه چیز مهمتر است. به هیچ وجه نباید هیجانزدهاش کنید، حداقل در حال حاضر نباید جلوی او از رویدادهای تراژیک حرفی زده شود، یا از چیزهایی که به آنها مربوطند. مخصوصاً از کودک! به نظر میرسد هنوز بهقدر کافی قوی نیست که با حقیقت روبهرو شود.
پس مالی و شوهرش، رابرت داناهیو، باید خود را به صبر بیشتری عادت میدادند.
کمک بزرگی برایشان همان پول تازهای بود که کنت فنتون بهدست دکتر سپرده بود تا برای مخارج به آنها بدهد.
مراقبت از اسکارلت تنها بخش کوچکی از آن پول را مصرف میکرد، و حتی حقوق خدمتکاری که برایش گرفته بودند نیز کاملاً تأمین میشد؛ بقیهی پول بهراحتی در اختیار مزرعهی رابرت قرار میگرفت.
با این حال، رابرت را همچنان خشمگین میکرد اینکه «یک زن آمریکایی خوابگرد را به گردنشان انداختهاند».
مدام نق میزد، با اینکه عملاً هیچ کاری با زن بیچاره نداشت، و حتی سود خوبی هم از حضورش میبرد.
اما برای اسکارلت، این مسائل دیگر اهمیتی نداشت.
همانند سایر چیزهای دنیای بیرونی، هیچ چیزی او را تحت تأثیر قرار نمیداد.
در درون خود بسته شده بود، و بهکلی بیتفاوت نسبت به هر آنچه اطرافش میگذشت، و حتی نسبت به کسانی که از حالش جویا میشدند.
خوب میدانست چه بر سرش آمده در آن شب وحشتناک، و صبح پس از آن، اما سنگینی آن از دستدادن بر او فرو نریخت، او را دفن نکرد.
آن حالت عجیب و غریب، مثل نوعی خلسه، او را محافظت میکرد؛ و خودش هم کمکم آگاهانه به آن دل بست، چون پناهگاه نهاییاش شده بود.
با آرامشی ژرف و نوعی تسلیم خاموش، فقدانهای تراژیک را پذیرفته بود، آرامشی چنان عمیق که حتی در خواب هم ندیده بود.
جایی در اعماق ضمیرش شاید میدانست این آرامش چقدر زودگذر، چقدر شکننده است، اما همین آگاهی نیز باعث میشد بیشتر و بیشتر از دنیای بیرونی فاصله بگیرد.
هزارتوی خاطرات، جایی که روزهایش را در آن پرسه میزد او را از مواجهه با واقعیت حفظ میکرد:
از دست دادن رت و «کت»، ویرانی بالیهارا، و نابودی همهی چیزهایی که ارزش جنگیدن داشتند.
همهچیز بیمعنی شده بود.
حتی خود زندگی هم دیگر اهمیتی نداشت.
احساسات مرده بودند، جهان مرده بود.
تنها چیزی که باقی مانده بود، سکوت بود و دیوانگی.
رابرت داناهیو، مالک زمینهای خانوادهی اوهارا،
در اتاق نشیمن مرتب و تمیز نشسته بود، و با عصبانیت، گوشهی رومیزی توریمانندی را که آهار سفتی خورده بود، ور میرفت.
مالی خواهر ناتنی کلوم اوهارا، فنیان سابق، و خدمتکار سابق رابرت با نگرانی به شوهرش چشم دوخته بود.
روبروی شومینه ایستاده بود و برای بار چهارم داشت ظروف چینی را که از قبل هم کاملاً مرتب بودند، دوباره جابهجا میکرد.
رابرت که این اواخر بهکرات بهخاطر اسکارلت غر میزد دوباره شروع کرد:
– خب، تا کی باید این خوابگرد لعنتی را تحمل کنیم؟ هان؟ وقتی قانعم کردی که بپذیریمش، گفتی یکیدو هفته بیشتر طول نمیکشه! و حالا نگاه کن، آخرای اوت شده!
مالی با دست بالا آمده و لحن آشتیجویانهای گفت:
– واقعاً، رابرت، بیانصافی نکن. ما که خیلی خوب از این ماجرا نفع بردیم، باید قبولش کنی. اون پولی که کنت فرستاد...
مرد بلند شد و رفت سمت پنجره.
– پول، پول! فقط بلدی همینو بگی! خب آره، اون پول خوبه، اما... ما فقط به اون فکر نمیکردیم. تو گفتی کنت میاد اینجا، پیش نامزدش.
و وقتی ببینه که چهقدر خوب ازش مراقبت کردیم، اون وقت... اون وقت آرزوهامون رو برآورده میکنه، مثل یه پری مهربون! خب! حالا که چی؟ نزدیک دو ماه گذشته، و جناب کنت هنوز سر و کلهش پیدا نشده!
مالی با وحشت دستش را جلوی دهانش گرفت و ناخودآگاه اطراف را نگاه کرد، مبادا کسی این بیاحترامی را شنیده باشد.
– ولی رابرت! خوب میدونی یک اشرافزاده چقدر کار سرش ریخته. حتماً...
طبیعیست که نتواند از انگلستان جدا شود.
شوهر با عصبانیت سرش را تکان میداد، همانطور که از پنجره به بیرون خیره شده بود.
– چه جور نامزدیه اصلاً کسی که توی چنین شرایطی حتی نمیتونه توی دو ماه یه بار وقت بذاره و به دیدن نامزدش بیاد؟!
زن سعی داشت به بحث ادامه دهد.
– خب... خب، بالاخره مرتب از ما گزارش خواسته، و حتی دکتر هم فرستاده مطمئناً براش کلی خرج داشته این کارها...
رابرت آرام از کنار پنجره برگشت و با نگاهی گرفته به همسرش خیره شد.گفت.
– مگه نمیفهمی؟ چی دارم میگم؟ ازدواجی در کار نخواهد بود، اینو بذار تو گوشت!
و اگه اینطور باشه، باید قید همهٔ آرزوهامون رو بزنیم. تازه، این زن آمریکایی هم همینطور آویزونمون میمونه.
همهچی همینه عزیزم.
حرف در گلوی مالی گیر کرد. فقط دهانش باز و بسته میشد، درست مثل ماهیای که به ساحل افتاده باشد.
بااینحال، بالاخره خودش را جمعوجور کرد.سرانجام با قاطعیت گفت.
– نه... نه، این نمیتونه درست باشه نه، من باور نمیکنم.
مرد با تحقیر لبوبرچید.
– و این اطمینان عجیبوغریب رو از کجا آوردی؟ نگو که الهام زنونهست! اون که تا حالا وقت خشکسالی بارون نیاورده!
مالی کمی مردد گفت
– کنت احتمالاً هنوز نمیدونه وضعیت اسکارلت چهطور پیش میره.
با اون شهرتی که به بیاحساسی داره، احتمالاً داره صبر میکنه ببینه سرنوشت چه خواهد شد.
رابرت با کنجکاوی سرش را بلند کرد.با تندی گفت.
– چی داری میگی؟
زن سرش را پایین انداخت؛ از اینکه چنین چیزی دربارهٔ کنت فنتون گفته بود، خجالت میکشید،
اما درعینحال، از اینکه شاید راهحل منطقیای پیدا کرده بود، کمی به خودش افتخار هم میکرد.آهسته شروع به توضیح داد
– بهنظرم کنت فنتون واقعاً میخواد با اسکارلت ازدواج کنه.
اما فقط زمانی این تصمیم رو قطعی میدونه که اسکارلت کاملاً سلامتیشو بهدست بیاره.
تا وقتی ما گزارشهای پر از آهوناله براش میفرستیم، دل نمیکنه از کار و زندگیاش توی انگلستان...
مالی سکوت کرد و منتظر نگاهی تأییدآمیز به سمت شوهرش نگاه کرد.
مرد سرش را خاراند و چیزی نگفت.
مالی با هیجان دوباره مشغول جابهجایی ظروف چینی شد. رابرت با خشم فریاد زد.
– ولم کن با اون کوزهپوزههای لعنتی! یک لحظه هم نمیتونی آروم بگیری؟ با این وضع که نمیشه فکر کرد!
زن بیحرکت ماند.
رابرت برگشت، سر میز نشست، و با نگرانی روی پل بینیاش را ماساژ داد.بعد از مدتی بدون آنکه سر بلند کند گفت:
– خب، بهنظرت از این زنِ بیچاره بالاخره آدم در میآد، یا حق با منه و یه احمق به گردنمون افتاده؟
مالی با آرامش آهی کشید.
رابرت معمولاً دلش میخواست نشان دهد که رئیس خانه است،
ولی آخر سر همیشه برمیگشت سراغ نظر زن.
این بار هم تفاوتی نداشت.زن شانهای بالا انداخت
– خب مطمئن که نمیتونم باشم، ولی من فکر میکنم بهزودی حالش خوب میشه.
به نظرم دکتر سیگریو درست میگفت، فقط وحشتها و مصیبتها بودن که روحش رو زخمی کردن.
اون زخمها هم بالاخره یه روز خوب میشن.رابرت از جا برخاست
– خب دیگه وقتشه واقعاً.
خیلی راحتتر میخوابم اگه بدونم قراره یه روزی از شرّ این گرفتاری خلاص شیم.
مالی میخواست چیزی بگوید، اما در باز شد و حرفش در گلو ماند.
اسکارلت اوهارا وارد اتاق شد.
لاغر شده بود، سبک و اثیری، مثل هیچوقت پیش از این.
رنگپریده بود، فقط بر گونههایش دو لکهٔ قرمز ناسالم شعله میکشید،
انگار تب میسوزاندش.
دست باریک و سفیدش با تردید برای سلام بالا آمد.
صدایش آرام و گرفته بود، اما چشمانش...
چشمانش دوباره جانی گرفته بودند، و ردی از درخشش قدیم در آنها دیده میشد.مالی با فریاد از ته دل صدا زد.
– اسکارلت! اسکارلت!
رابرت داناهیو چنان روی صندلی افتاد که انگار پتکی بر سرش فرود آمده.
حتی یک کلمه هم نتوانست از دهانش خارج کند.
با نگاهی گیج و خیره بهنوبت به اسکارلت و همسرش زل زد.تازهوارد بار دیگر گفت :
– رابرت... مالی فکر میکنم خیلی چیزها هست که باید برام تعریف کنید...
رابرت با زحمت از دهانش درآورد
– اهم... اِممم... خب بله ولی شاید... شاید بهتر باشه بشینی یا یه چیزی...
مالی دوباره فریاد زد
– آه عزیزم! خیلی خیلی خوشحالم که... که بالاخره از اون وضعیت وحشتناک نجات پیدا کردی! نمیتونم بگم چقدر خوشحالم!
با این حرف به سمت اسکارلت دوید و او را در آغوش کشید، و ب×و×س×ههای محکمی بر هر دو گونهاش نشاند.
اسکارلت با گیجی این را تاب آورد، ب×و×س×هها را پاسخ نداد، فقط لبخند کمرنگی زد.
او هنوز کاملاً آماده نبود که به زندگی بازگردد، گرچه بالاخره موفق شده بود از آن سرگردانی و خلسهٔ درونی بیرون بیاید.
امروز حتی نمیدانست چگونه این اتفاق افتاده.
فقط ناگهان متوجه دنیای اطرافش شده بود.
سبزی پرشور بوتهها، نظم ارتشی گلهای پامچال، خطی که مسیر بین مرزها را در دوردست قطع میکرد، گرمای دلچسب پتوها...
زمان زیادی لازم داشت تا آنچه میدید را در خود هضم کند، و تا جایی پیش رود که جرئت کند از صندلی بلند شود.
نخستین قدمها را همانند کودکی برداشت، با لرزش و تردید.
بیدستوپاییاش، کودک ازدسترفتهاش، «کت» را به یادش آورد.
چشمانش از اشک پر شد، همانطور که تصویر صورت خندان دختر کوچکش و صدای پرحرفیاش را به یاد آورد.
تقریباً آماده بود که در فریاد ناامیدی بترکد،
اما ناگهان آرامشی عمیق بر او غلبه کرد، انگار از جایی بیرونی آمده باشد.
نمیدانست این نیرو از کجا آمده، اما ناگهان توان یافت که بی آنکه فروبپاشد، با حقیقت روبرو شود.
کت دیگر نبود.
فرزند دوم رت نیز این دنیا را ترک کرده بود.
همانطور که خود رت باتلر ماجراجو، شگفتانگیزترین مرد دنیا نیز دیگر نبود.
و انگار اینها کافی نبود، خانهاش نیز نابود شده بود – «بالیهارا»، حاصل کار دستانش.
اسکارلت اوهارا، بانوی پیشین خاندان اوهارا، تنها مانده بود، بی هیچ کس و هیچ چیز.
هیچ چیزی نبود که برایش ارزش جنگیدن داشته باشد.
با این حال، هرچقدر هم که انتظار آن درد سوزان، آن اندوه جنونآور را میکشید، چنین چیزی نیامد.
خودش هم نمیفهمید چرا، اما آن دورهٔ طولانی از بیخویشی، از سرگیجه و خلأ، او را از سختترین لحظات گذرانده بود.
اندوهی کند و بیجان جای آن ناامیدی مرگبار را گرفته بود.
مثل همیشه در زندگیاش، اینبار نیز توانست با سرنوشت روبرو شود.
سرش را بالا آورد، نگاهی به خط مرزی که تا دوردستها کشیده شده بود انداخت، و از ژرفای خاطراتش، نمیدانست چرا، آهنگی کهن از سرزمین سرخپوستان به ذهنش آمد:
«روی من حساب نکن!
آخرین بار برمیخیزم،
بر کرانهٔ رودخانهٔ سنگیام،
قلبم را همانجا دفن کن...»
با زحمت جلوی زمزمهٔ این نغمه را گرفت، حتی وقتی که مالی با شور و شوق پرحرارتش چیزی میگفت.
اما خودش را کنترل کرد، و چون نمیدانست چه بگوید، تنها لبخند میزد.مالی باز هم، معلوم نبود برای چندمین بار تکرار کرد.
– آه، خدایا شکرت، که دوباره او را به میان ما بازگرداندی، عزیز دلم! چقدر خوشحالم!
رابرت که دیگر از این نطقهای احساساتی خسته شده بود، با عصبانیت او را ساکت کرد:
– بسه دیگه! بذار این زن بیچاره حرف بزنه، یهجا بشینه
صدایش را بلند کرد، نه از نگرانی برای اسکارلت، بلکه از دلزدگی به هیجانهای تمامنشدنی همسرش.
زن با شتاب اطاعت کرد، شالی آورد، آن را روی شانههای اسکارلت انداخت، و او را به سمت یک صندلی راحتی برد.
چنان نشاندش که انگار بیماری ناتوان و سالخورده است.
اسکارلت هم بیپاسخ نماند به سوی دخترعمویش نگاه کرد:
– خیلی لطف داری مالی، واقعاً ولی لازم نیست اینطور با احتیاط باهام رفتار کنی.
فکر میکنم حالم خیلی بهتره... حتی اگر هنوز نشانههاش مشخص نباشه...
ساکت شد، در اتاق نگاهی گرداند، نگاهش بر رابرت ثابت ماند، گرچه حرفهایش را خطاب به مالی گفت.
– واقعاً لطف بزرگی کردید که اینهمه زحمت رو برای من به جون خریدید... از کیه؟
مالی با صدایی آرام سرش را پایین انداخت
– دو ماهه اسکارلت، دو ماهه دو ماه پیش بود که...
با ترس سکوت کرد.
اسکارلت دستش را بالا برد و روی دامنش انداخت.با اطمینان مالی را تشویق کرد
– اشکالی نداره، بگو میخوام همه چیز رو بدونم، دقیق و کامل. نترس، من میدونم... که رت و کت...
با بیحسی ساکت ماند.
مالی با کنجکاوی سر بلند کرد، مثل سگ شکاری که بویی شنیده باشد.با کنجکاویای که دیگر نمیتوانست پنهانش کند پرسید:
– رت؟ کیه این رت؟
اسکارلت سرخ شد و دستش را جلوی صورتش گرفت تا شرمش را پنهان کند...
بالاخره با زحمت از گلویش بیرون آمد
– اوه... اوه... یکی از دوستان انگلیسیام بود... سعی کرد ما رو نجات بده...گلوله خورد.
ناگهان بغضش ترکید.
– ولی کت... نمیدونم کت کی ناپدید شد!
مالی با دستپاچگی سرِ خمیدهٔ او را نوازش کرد. رابرت با ناراحتی روی صندلیش جابهجا شد.
مدتی گذشت تا همسرش لب به سخن گشود:
– پسرهای عمودنیل فردای نبرد به دنبالتان رفتند.
فقط تو را کنار رودخانه پیدا کردند. از کت هیچ اثری نبود، کاملاً ناپدید شده بود.
اسکارلت ناله کرد.
– ولی تا آخرین لحظه با من بود!
– خب، من نمیدانم...
زن با نگاه درماندهای به شوهرش نگریست، اما رابرت سرش را پایین انداخته و لجوجانه خاموش مانده بود.
نمیتوانست خودش را مجبور کند در چنین گفتگوی ناخوشایندی شرکت کند. سکوت هر لحظه سنگینتر میشد.
مالی ادامه داد، هرچند مطمئن نبود کار درستی میکند که این خاطرات دردناک را زنده میکند،
زیرا دکتر سیگریو بهروشنی هشدار داده بود که چنین موضوعاتی ممنوعاند.
اما چه سود؟ زن نمیتوانست بر کنجکاوی سوزان خود غلبه کند.
اسکارلت پاسخ نداد. با شانههایی خمیده، صورت در دستان پنهانشده، بیحرکت در صندلیاش نشسته بود.
مالی با نگرانی دستهایش را به هم میفشرد، منتظر پاسخ بود.
رابرت ناگهان از جا برخاست، به سمت پنجره کوبید و رفت.
ترجیح میداد از اتاق بیرون بزند، ولی خودش هم به جواب کنجکاو بود، پس ایستاد و منتظر ماند.
سکوت حکمفرما شد. فقط صدای هقهق خاموش اسکارلت شنیده میشد.اسکارلت سرانجام آغاز کرد.
– کسی... کسی با تفنگ... با تفنگ کمین کرده بود...
– ناگهان ساکت شد، چون فهمید نزدیک بود دوباره اسم رِت را به زبان آورد.
چند لحظهای در اندیشه فرو رفت، سپس ادامه داد:
– به ما حمله کرد... شاید... شاید باهاش درگیر شدیم. بعد... بعد از اون دیگه هیچچی یادم نمیاد.
رابرت خودش را جمعوجور کرد و با چند سرفهٔ بلند پرسید:
– و بچه... بچه اونجا بود؟ چی فکر میکنی؟
زن مدتها ساکت ماند. سرش را بالا آورد، نگاهش در دوردست گم شد.
اندوهی بیکران چهرهاش را فرا گرفت.
زن و شوهر داناهیو با وحشت به هم نگاه کردند.
گمان بردند که با سوالات بیرحمانهشان، بیمار را دوباره به همان خلسهٔ دردناک بازگرداندند.
پس از سکوتی طولانی، مالی با تردید آن را شکست به آرامی صدا زد:
– اسکارلت؟ اسکارلت؟
صدای منو میشنوی؟ حالت خوبه؟
زن آهی کشید و سرش را تکان داد با صدایی گرفته گفت:
– اوه، بله، مالی معلومه که خوبم. همهچیز مرتبه، هیچ مشکلی نیست.
رابرت با آسودگی نفسی بیرون داد و دوباره به پنجره پشت کرد.
همسرش با لبخندی پهن، دستی بر موهای بیمار کشید نفسنفس زنان گفت:
– وای عزیز دلم، ترسوندی منو میدونی، میترسم نباید راجعبه این چیزا حرف بزنیم، ولی...
ولی فکر نمیکنم خوب باشه که تو رو توی ناآگاهی نگه داریم.
در نهایت... تو حق داری بدونی چه اتفاقی افتاده، هر طور که نگاه کنیم.
اسکارلت ناگهان سرش را بالا گرفت. هر چه بیشتر توان مییافت، بیشتر از حرفهای ناز و نوازشآلود مالی دلخور میشد.
ذکاوتی که از نیاکان کشاورزش به ارث برده بود، کمکم در او جان میگرفت، و تردیدی در ذهنش شکل گرفت:
واقعاً چرا مالی اینقدر مشتاق و ذوقزده است؟
پیش از این مصیبت، هرگز آنقدر صمیمی نبودند که حالا شادیش تا این حد واقعی به نظر برسد.
حتی همین هم که دو ماه او را پرستاری کردهاند، عجیب بود.
این همه، در یک چشم به هم زدن از ذهنش گذشت، اما سعی کرد چیزی بروز ندهد.
هر چه که بود، حالا به خاطر این مهربانیها مدیونشان شده بود، و این اصلاً خوشایندش نبود.
با این حال، با صدای بلند تنها گفت:
– واقعاً هیچ اشکالی نیست. از حرف نزدن چیزی بهتر نمیشه.
با لحنی اندیشناک افزود.
– باور کنید، من به اندازهٔ کافی قویام...
حتی قویتر از چیزی که خودم فکر میکردم
دوباره سکوت حکمفرما شد.
مالی به سوی شومینه رفت، و داشت دستش را به سمت ظروف چینی دراز میکرد که نگاه خشمگین شوهرش او را از جا پراند.
با لبخندی عصبی از شومینه روی برگرداند و دستهایش را در چینهای دامنش پنهان کرد اندکی بعد با صدای آهسته پس از آنکه کنجکاویاش بر تردیدش چیره شد گفت:
– خب اگه واقعاً اذیتت نمیکنه... شاید بتونی ادامه بدی...
اسکارلت با زمزمهای تلخ پاسخ داد
– بله... بله، البته اوه... فقط اینکه واقعاً چیز زیادی یادم نمیاد. افتادم... و... شاید... سرم ضربه خورد...
مرد دوباره همان سؤال قبلی را تکرار کرد.
– اما بچه، دختر کوچولو اونجا بود؟
اسکارلت با چهرهای درهمرفته به فکر فرو رفت. خطوط عمیق اندوه بر صورتش افتاد.
بازسازی آن صبح نفرینشده برایش بهشدت دشوار بود.
سرانجام بهآرامی گفت
– فکر میکنم... بله بله، متأسفانه اون هم اونجا بود... اونجا...
و ناگهان بغضش ترکید.
با استیصالی تمام، بیپروا گریست. غم بیپایانش را بیرون ریخت.
اینبار هیچ نیرویی به یاریاش نیامد تا تسکینش دهد.
رابرت داناهیو دیگر تاب دیدن این صحنه را نداشت.
بلند شد، چند لحظه با نگاهی خشک به زن گریان خیره ماند، سپس بیصدا از اتاق بیرون رفت.
همسرش با ترسی خاموش دنبالش را نگاه کرد، و دستانش را با آشفتگی میفشرد.
اما گریه، همانطور که ناگهانی آغاز شده بود، ناگهان هم قطع شد.
اسکارلت سرش را بلند کرد، با چشمانی اشکبار و سرخ به سوی خویشاوندش نگریست.
خطوط چهرهاش دوباره سخت و محکم شده بود.آهسته گفت:
– متأسفم ولی خیلی سخته... روبهرو شدن با همهٔ اینها.
مالی دستی بر شانهاش گذاشت و لبخندی ساختگی زد در گوشش زمزمه کرد:
– مهم نیست، عزیزم، مهم نیست گریه کن،
میگن اشک دل آدم رو سبک میکنه، کمک میکنه زخمها زودتر التیام پیدا کنن.
مدتی سکوت برقرار شد، تا اینکه اسکارلت دوباره لب گشود.
کلماتش سنگین و با لرز از لبهایش بیرون آمدند:
– یعنی... یعنی شماها میگید که... هیچوقت پیکر کت رو پیدا نکردید؟
هرچقدر هم که میخواست جلوی خودش رو بگیره، نمیتونست با اون امید پوچ، ولی لجوجانه رو به فزونی، مقابله کنه. اگر جسدی نبود، شاید...
ولی نه، نباید با امیدی احمقانه خودش رو بیشتر آزار بده.
رودخانهٔ خروشان بویِن اون صبح بسیاری از اجساد رو با خودش برده بود!
رت هم به درون همون رودخانه افتاد، و احتمالاً هرگز پیکرش پیدا نمیشه.
پس یه دختر کوچولوی نحیف برای اون آب پرخروش چه معنایی داشت؟
در یک چشمبرهمزدن میتونست ناپدیدش کنه.
و با این حال...
مالی با سری خمشده، آرام پاسخ داد.
– نه عزیزم، جز تو، هیچکس دیگهای رو پیدا نکردن
اما ناگهان جان گرفت، چون به یاد آورد که موضوعی خوشایندتر هم هست که بشه ازش حرف زد.
موضوعی خوشایندتر... و شاید مفیدتر.
– در ضمن... کُنت عزیز هم خیلی مهربون بود! دکتر فرستاد، و دائم پیگیر احوالت بود...
اسکارلت با حیرت به او نگاه کرد.
– کنت؟ چه کنتی؟
نفس در سینهٔ مالی حبس شد. از ترس یخ کرد.
اسکارلت حتی نامزدش رو هم یادش نمیاومد؟
این خیلی خطرناک بود... تمام زحماتشان میتونست بر باد بره.
تمام رؤیاهاشون نابود میشد. با احتیاط توضیح داد
– همون کُنت کلمسانی لوک فنتون، نامزدت.
قرار عروسیتون توی سپتامبره... خیلی هم زود نزدیک میشه.
اسکارلت با لحن خشک گفت:
– نامزدم؟
میخواست بگه، «اما من که شوهر دارم» ولی ناگهان به یاد آورد که این چندینبار اشتباهه.
رت باتلر ازش طلاق گرفته بود، و بعد... بعد هم مرده بود.
گلویی صاف کرد تا اشکش رو فرو بخوره، و بعد از کشمکشی کوتاه ادامه داد:
– آره... درسته... نامزدم. لوک فنتون.
حالا مردی بلندقد، با موهای تیره و چهرهای خوشقیافه در ذهنش جان گرفت، کسی که در اصل فقط بهخاطر هدفی شبیه به دامپروری قصد داشت با او ازدواج کنه:
چون از کت خوشش آمده بود و دلش پسرکی شبیه او میخواست.
البته نمیدانست که اسکارلت دیگر نمیتواند فرزندی به دنیا بیاورد.
اسکارلت هم آن زمان به این ازدواج رضایت داده بود، چون مجذوب موقعیت کُنتبودن شده بود،
و از همه مهمتر، دلش میخواست دخترش را به بالاترین مرتبهها برساند.
اما حالا که کت دیگر وجود نداشت، و رت پیش از مرگ، هرچند فقط برای یک شب، دوباره به او بازگشته بود، دیگر این ازدواج با آن غریبهٔ هوسران و بدنام هیچ معنایی نداشت.
او که هرگز زن چنین هیولایی نمیشد!
اما حالا نمیخواست دربارهاش حرفی بزند. ذهنش جای دیگری بود...
یک فکر سمج و امیدبخش، دوباره و دوباره به ذهنش بازمیگشت.
اگر رت نمرده باشد چه؟
البته با چشم خودش دید که تیر خورد و توی قایق افتاد،
ولی شاید فقط زخمی شده باشد...
تسلیبخشی خیالی. امیدی احمقانه.
اما باز هم نتوانست جلوی خودش را بگیرد که نپرسد:
– اون... اون دوست انگلیسیم... چیزی ازش نمیدونید؟
با آهی عمیق گفت، تا مبادا صدایش بلرزد یا اشکها دوباره جاری شوند.
– بهش تیراندازی کردن... همون موقع که کمکمون میکرد از وسط معرکه فرار کنیم.
نمیخواست اعتراف کند که آن شب را با هم گذرانده بودند؛ باید به همان داستان پایبند میماند، اینکه او فقط یک آشنای معمولی بوده، که در راه جوانمردی قربانی شده.
مالی با تاسف شانه بالا انداخت:
– نمیدونم عزیزم، واقعاً نمیدونم. اون شب خیلی از سربازهای بیچارهٔ انگلیسی کشته شدن... و اجسادشون رو ریختن توی رود بویِن. کی میدونه کی بین اونها بوده؟ اگه خیلی برات مهمه، میتونیم...
اسکارلت ناگهان حرفش را برید.
– اون سرباز نبود یه غیرنظامی بود، و اصلاً اهل اینجا نبود. فقط برای دیدن من اومده بود، و دقیقاً همون موقعی رسید که تیراندازی شروع شد.
با تعجب دریافت که حالا دیگر تسلط بر صدایش آنقدرها هم سخت نیست.
هیجان، درد را سرکوب کرده بود.
– دارین دربارهٔ کی حرف میزنین؟
– صدایی از سمت در شنیده شد. رابرت برگشته بود. بعد از اینکه کمی بیرون قدم زد و خودش را آرام کرد، دوباره برگشته بود. البته اول کمی پشت در گوش سپرده بود، تا مطمئن شود دیگر خبری از گریه نیست.
وقتی فهمید گفتوگویی آرام در جریان است، وارد شد.
نمیخواست خبری را از دست بدهد.
همسرش بلافاصله به سمت او برگشت:
– اسکارلت دربارهٔ یه دوستی صحبت میکرد که اون شب وحشتناک کمکشون کرده، اما متأسفانه تیر خورد. اسکارلت پرسید که چیزی ازش میدونیم یا نه.
رابرت با حالتی جدی سر تکان داد. قدمزنان از اتاق گذشت و دوباره سر جایش نشست.تأکید کرد.
– گفتین غیرنظامی بوده؟ و غریبه؟
اسکارلت در اوج هیجان فقط توانست سر تکان دهد، ولی مالی، که حالا توی حرفزدن افتاده بود، سریع و با عجله جواب داد:
– بله، بله! چیزی ازش نشنیدی؟ میدونم مدت زیادی گذشته، ولی اون روزها با خیلیها حرف زدی، همهشون پر بودن از خبر و...
مرد با حالتی عصبی حرفش را قطع کرد
– شنیدم و اگه فقط یه لحظه ساکت بمونی، میگم چی شنیدم!
– من فقط...
رابرت صدایش را بالا برد و رو به اسکارلت کرد، که دستهایش میلرزید
– خب خیلی متأسفم، ولی خبر خوبی ندارم.
روز بعد از تیراندازی، پایینتر از رود، آب دو تا جنازه رو آورد.
هر دو با گلوله کشته شده بودن.
یکیشون یه سرباز انگلیسی با کت قرمز بود.
اون یکی، یه مرد غیرنظامی با لباس تیره که هیچکس نمیشناختش.
معلوم بود اهل اینجا نیست. از روی لباساش هم نمیشد گفت ایرلندیه.
میگفتن یه طناب قایق بهش بسته شده بود شاید میخواستن چیزی به گردنش ببندن تا جسدش پایین بره...
چشمان اسکارلت دوباره از اشک پر شد.
اوه، رت! یعنی اینطور پایانیافت؟
چقدر سعی کرده بود مانعش بشه که سوار اون قایق لعنتی بشه، انگار پیشبینی کرده بود که اتفاقی میافته...
اون طناب که دور جسد پیچیده شده بود، طنابِ اون قایق لعنتی بود...
شاید رت سعی کرده بود باهاش خودش رو نگه داره بعد از اینکه تیر خورد...
ولی موفق نشد...
با قدرتی شگفتانگیز پرسید.
– و... و بعدش چی شد؟
مرد جواب داد
– هر دو رو با احترام خاک کردن ولی کجا؟ واقعاً نمیدونم.
اسکارلت گریه میکرد. بیصدا. بیهیچ نالهای.
فقط اشکهایی که روی چهرهٔ بیرنگ و خاموشش میریختند، و انگار قصدی برای پایان نداشتند.
انگار تازه حالا بود که واقعاً باور کرد مرگ رت قطعی، واقعی و برگشتناپذیره.
چطور میتونست بدونه که کسی که اینچنین براش اشک میریخت، در حقیقت فقط یه فرانسوی سرگردون بود، که نیمی از دنیا رو گشته بود و نهایتاً در کنار رودخانهٔ بویِن، در گیرودار شورش سفیدپیراهنها به سرنوشت شومش رسید.
مرد بیچاره هیچ آشنایی نداشت...
و اگر به طریقی میتونست زن ماتمزدهای را که براش گریه میکرد ببینه، بیشک دلش به درد میاومد از اینکه کسی حتی اشتباهی هم که شده، براش عزاداری میکنه...
سکوت سنگینی بر اتاق سایه انداخت، که با صدای محترمانهٔ در زدن قطع شد.
با اشارهٔ صاحبخانه، پیرمردی با موهای جوگندمی، در را باز کرد.
اما وارد اتاق نشد.
با احترامی کوتاه سر خم کرد، و پاکتی را بالا گرفت.
آن را طوری میان دو انگشت پینهبستهاش گرفته بود،
انگار که مار یا حشرهای چندشآور باشد...
پیرمرد با صدای خشک و بیاحساسش گفت:
– «نامه رسید، ارباب. فرانک کِلی، پیک اسبسوارِ تریم آوردش. میگه از طرف انگلیسیاست.»
مالی پاکت را از او گرفت و پیرمرد بیدرنگ از اتاق خارج شد.
زن با هیجان مشغول باز کردن نامه شد.با شوق فریاد زد.
– اسکارلت... عزیزم، این از طرف جناب کنت رسیده وای، خیلی هیجانزدهام، ببینیم چی نوشته! نکنه میخواد بیاد اینجا؟!
هیچ چیز برای اسکارلت ناخوشایندتر از این نبود که لوک فنتون ناگهان ظاهر شود، و او مجبور شود توضیح بدهد چرا نمیخواهد با او ازدواج کند.
اما خیلی زود، در درونش حسی از لجاجت زبانه کشید.
«به اون هیولا که نیازی به توضیح ندارم!»
فقط بهش میگه که نظرش عوض شده. همین و بس.
اگر فنتون خواست، خودش برای خودش دلیل بتراشه.
دیگر اصلاً توجهی به وراجیهای مالی نداشت.
مالی برای سومین بار پرسید.
– اسکارلت، عزیزم، شنیدی چی گفتم؟ کنت فنتون بهزودی میاد که تو رو ببینه، مگه فوقالعاده نیست؟
نامه را بهدقت تا کرد و در لای لباسش پنهان کرد، مبادا اسکارلت بخواهد آن را بخواند.
چون واقعیت این بود که لوک فنتون اصلاً این را ننوشته بود.
او در نامهاش از خانوادهی دوناهیو خواسته بود فوراً به او تلگراف بزنند و وضعیت نامزدش را گزارش کنند.
اگر نشانهای از بهبودی نبود، مراسم عروسی را فعلاً لغو میکرد و به قارهی اروپا سفر میکرد.
در صورت بهبود، بعد از دریافت تلگراف، شخصاً به ایرلند میآمد، شاید همراه با دکتر سیگریو.
زبان نامه اصلاً شبیه عاشقی نگران نبود.
بلکه به طرز عجیبی سرد و رسمی بود.
برای همین مالی تصمیم گرفت نامه را به اسکارلت نشان ندهد.
در عوض، فقط گفت که کنت قرار است بیاید راست هم گفته بود اما از گفتن بخشهای ناخوشایند پرهیز کرد.
اسکارلت این خبر را اصلاً فوقالعاده نمیدانست.
احساس میکرد از فرط خستگی، دیگر توانِ رویارویی با هیچ مشکلی را ندارد.
همین عذابهای درونیاش برایش کافی بودند؛ کابوسهایی که با ولع جاناش را میجویدند.
خودش را به هیچ وجه آمادهی رودررویی با لوک فنتون نمیدید.
کنت کیلمسانی، بیش از اندازه رقیبِ سرسختی بود – این را خوب یادش بود.
چه مدت طولانی، آه، چه مدت خودش را فریب داده بود که میتونه دل این مرد را ببرد، و تبدیل شود به نخستین و شاید آخرین زنی که قلب آن زنباز بدنام را میشکند.
اما چقدر اشتباه کرده بود!
نهتنها لوک فنتون تسلیمش نشد، بلکه با پیشنهاد بهتآورش، جان اسکارلت را هم جریحهدار کرده بود.
آن پیشنهاد، چیزی نبود جز ازدواج برای تولید مثل.
حالا، اسکارلت هیچ چیز نداشت.
نه همسر، نه فرزند، نه خانه.
هیچچیز.
نمیدانست بعد از این با زندگیش چه کار کند.
اصلاً آیا چیزی در زندگی باقی مانده که ارزشش را داشته باشد؟
البته فکرِ مرگ را رد میکرد.
غریزهی زندگی در او، حتی با آنهمه مصیبت، هنوز پرقدرت و پابرجا بود.
اما با این حال...
...با این حال شاید بهترین کار، قطع کردن همه چیز باشد.
در هر صورت، هیچ دلیلی وجود نداشت که پیشنهادهای سرد و بیروح لوک فنتون در این لحظه، باری روی دوشش باشد.
میترسید اگر مرد بیاید و باز بخواهد دربارهی تصوراتش از ازدواج حرف بزند، او نتواند خودش را کنترل کند و چیزی سنگین را به صورت متکبر و مغرورش پرتاب کند.
خشم ناگهانی که در قلبش شعلهور شد، تلخی دلمردگی را کنار زد،
و اگرچه هنوز حالش خوب نبود،
ولی توانست کمی خودش را جمع و جور کند.با لبخندی کمرنگ به مالی نگاه کرد.
– واقعاً؟ چقدر عالی! فقط میدونی... هنوز کمی خستهام. فکر نکنم هیجانات رو بتونم تحمل کنم... تازه، برای لوک هم خوشایند نخواهد بود که منو اینجوری ببینه.
اما مالی به هیچ وجه از تصمیمش منصرف نمیشد.
تصمیم گرفته بود که به هیچوجه اجازه ندهد این ازدواج به هم بخورد.
کنت کیلمسانی باید بیاید. دیگر جای بحث نبود.
– اوه عزیزم؛ اون فقط تازه نوشته! تا وقتی برسه، تو عالی خواهی بود. همهچی روبهراه میشه. اصلاً نگران هیچی نباش. من خودم همه چیزو ردیف میکنم. تو فقط استراحت کن. تنها کاری که باید بکنی اینه که حالت خوب بشه!
مالی در حالی که حرف میزد، با مهربانی شال روی شانهی اسکارلت را مرتب کرد.
چهرهی اسکارلت ناگهان در هم رفت، اما خوشبختانه نه رابرت و نه همسرش آن را ندیدند.
او هیچ دل خوشی نداشت از اینکه مالی میخواست «همهچیز رو خودش ردیف کنه».
این آخری چیزی بود که کم داشت!
با اینحال باز هم لبخندی زورکی به مالی زد،
و اطمینان داد که همهچیز «عالی» خواهد شد.
اما...
در پسِ آن لبخند، کمکم یک اشتیاق دیگر از دلش سر برآورد.
اول آهسته، و بعد... با شدت.
میلِ بازگشت. به آمریکا. به تارا.
نوعی دلتنگی، با نیرویی دیوانهوار، به جانش هجوم آورد.
گرچه میدانست پدر و مادرش، عزیزترین کسانش، دیگر آنجا نیستند و دلداریاش نخواهند داد،
اما با این حال، به مزرعهی خانوادگی به یادگارهای شیرین آن خانه دل بسته بود.
در کابوسهایش، در آن هفتههای طولانی تب و خلسه، حتی تارا هم برایش مثل سرزمین اشباح شده بود...
اما در بیداری، پشت آن دیوارهای سفید،
هنوز شاید آرامش و صلحی نهفته بود.
حداقل حالا اینطور تصور میکرد.
در میان آن پاییز سرد، با قلبی زخمی، و روحی که خود را تنها و فریبخورده میدید...
در هزارتویی بیانتها و ژرف، تیره و تار سرگردان بود.
در راهروهایی باریک، نمناک و سرد.
گاهی پیکرههایی بیشکل و سیاه در برابرش ظاهر میشدند و با اشارههای پرهیجان، او را وسوسه میکردند تا باز هم بیشتر در دل تاریکی فرو رود.
مدتی، انگار نوری پشت سرش میدرخشید، اما خیلی زود ناپدید شد، و جز ترسی بیکلام و ناخودآگاه چیزی باقی نماند.
میخواست از وحشت فریاد بزند، اما صدایی از گلویش درنمیآمد.
مدتها، بسیار طولانی سرگردان بود.
آیا این مرگ است؟
آیا باید تا ابد در این راهروهای زیرزمینی سرگردان باشد؟
آیا این تاوان گناهانش است؟ یا فقط آغاز ماجراست، و هرچه عمیقتر فرو رود، با ترسناکترهایی روبهرو خواهد شد؟
میخواست بایستد، اما نمیتوانست.
فقط میرفت، در دل تاریکی بیپایان.
صدای شرشر آب، غرش رودخانه...
پیوسته در گوشش میپیچید.
رودخانه او را در برگرفت، در خود غرقش کرد.
ذهنش را از هر چیزی تهی ساخت، از هر آنچه به زندگی گذشتهاش مربوط بود.
اکنون، او هیچکس بود.
یکی از آن بیشمارانی که در ساحل رودخانهی دنیای مردگان رود "سیکس" در انتظار قایقران، "کارون" ایستاده بودند.
صفهایی بلند، میان مرز مرگ و زندگی، در سکوت، و با شکیبایی.
و ناگاه، آشوبی برخاست.
شاید چند روح بیچاره خواستند با سرنوشتشان مقابله کنند، یا شاید فقط بازیِ خدایان دوزخ بود،
وقتی نگهبان دروازههای دوزخ، سگ عظیمالجثهی "سِربروس" را فرا خواندند.
هیولایی با سرِ اژدها و نفسهای آتشین...
با خشمی دیوانهوار به سایهها یورش برد، پارسهایش فضا را پر کرد.
پیوسته پارس میکرد، فقط پارس میکرد...
و سپس سکوت شد.
آری، سکوت...
نظم دوباره برقرار شد.
او اکنون بر قایق کارون بود.
رودخانه به آرامی در زیر پایش میغرید.
به سوی آن سوی ساحل پیش میرفت.
و دیگر نه ترسی بود، و نه امیدی.
سایهای بیخود، بینام، بیگذشته، بیآینده. و آنگاه، صداهایی تازه پدیدار شدند.
از دور، آه، خیلی دور.
دستهایی لمسش کردند.
دستهایی گرم او را چرخاندند، بلند کردند، بردند.
و صداها، پیوسته نامش را صدا میزدند.
وحشت کرد.
چه میخواهند از او؟
این شکنجهی تازه چیست؟
چرا نمیگذارند به مقصدش برسد،
آنجا که اکنون به آن تعلق دارد؟
اما کاری از او ساخته نبود.
او فقط عروسکی بیاراده بود.
سایهای خاموش.
میبایست بگذارد که اینسو و آنسو کشیده شود.
و دوباره، راهروها.
سرد، تهی.
اما اینبار، صداها همراهش بودند.
هدایتش میکردند.
دیگر تنها نبود.
صداها به او نیرو بخشیدند.
نور کمرنگی دوباره پدیدار شد، اینبار، در مقابلش.
آهسته، لرزان، اما به سوی نور رفت.
در روشنایی، پیکرهایی دید.
پوشیده در لباسهای سفید، آبی کمرنگ، یا شاید نقرهای.
آنان آنجا ایستاده بودند و صدایش میکردند.
بدنش دوباره وزن گرفت.
درد، چون موجی او را فرا گرفت.
نالهای سر داد.
صدای خودش را شنید.
مایعی شور به دهانش چکید.
گریه میکرد. فقط گریه میکرد.
– خوبه، خوبه... همهچیز مرتبه... الان دیگه همهچی درست میشه...
مرِدیت مهربانانه زمزمه کرد.
سپس سرش را برگرداند و فریاد زد:
– مری! مری! به هوش اومده! سریع دکتر بولد رو صدا کنین!
صدای قدمهای شتابزده در راهرو پیچید، و پاسخی از دور آمد:
– بله دوشیزه، الان میرم!
مرد، چشمانش را گشود.
موهای سیاه و ژولیدهاش از زیر بانداژی که پیشانیاش را پوشانده بود بیرون زده بود و روی چهرهاش که زمانی آفتابسوخته بود اما اکنون
مرگآسا رنگپریده، افتاده بود.
خطوط چهرهاش از جانکندن دگرگون شده بودند.
و چشمانش، آن نگاه ژرف و سیاه که روزی از طعنه و آتش لبریز بود اکنون در گودی چشمخانهاش فرو رفته، و با هالهای مات، به جهان مینگریست...
نخستین چیزی که دید، صورت دختری نگران و مهربان بود، که چندان زیبا به نظر نمیرسید.
چشمان قهوهایِ درشت و گرم، لبهای باریک اما پرحس، به لبخندی باز شده بود.
با لبخندش، ککومکهای روی بینی کوچکش برق میزدند.
صورتش را موهایی صاف و قهوهای فرا گرفته بود
که با نور آفتاب از پنجره، حلقهای سرخفام بر سرش میدرخشید.با صدایی پر از شوق صادقانه گفت:
– خوش اومدین، قربان اسم من مرِدیت بالدک هست. اینجا املاک "رویال سیل" ـه، املاکِ آقای توماس بالدک.
مرد، لبهای خشک و ترکخوردهاش را برای حرف زدن باز کرد، اما فقط صدایی خشدار و ناتوان از گلویش درآمد.
با پوزخندی تلخ، به ناکامیاش واکنش نشان داد.
با تمام توانش، دوباره تلاش کرد.
بهسختی و بهزحمت، زیر لب گفت:
– میدونی من کیام...
مرِدیت متوجه نشد.
– خواهش میکنم تلاش نکنین، وقت هست برای حرف زدن. فقط خواستم بدونین کجا هستین تا نگران نباشین. وقتی حالتون بهتر شد، خودتون برامون تعریف میکنین که کی هستین و اون گلوله رو از کجا گرفتین. الان فقط استراحت کنین.
چهرهی مرد، پر از ترس شد.
مرد بیقرار شد. مردمکهایش گشاد شدند.
دستش زیر پتو تکان خورد.
با صدایی خشدار فریاد زد.
– نمیدونم من کیام... نمیدونم...
اکنون دستهایش دیوانهوار در هوا چرخ میخوردند، با تمام وجود میخواست از جا برخیزد.
این تقلا، فقط باعث شد با پتو و بالش از تخت پایین بیفتد.
مرِدیت هرچه تلاش کرد، نتوانست مانع سقوطش شود.
بدنش با صدایی محکم به زمین خورد و دوباره بیهوش شد.
مرِدیت جیغزنان دکتر بولد را صدا زد.
پزشکی شکمدار، با موهای سفید آشفته، و صورتی گلگون، که نامش را به شایستگی یدک میکشید،
در همان لحظه در حال بالا آمدن از پلهها بود و با شنیدن فریاد دختر، تا جایی که سن و هیکلش اجازه میداد، دوید بالا.
با کمک هم، مرد بیگانه را دوباره روی تخت گذاشتند.
و دکتر بولد، از مرِدیت خواست که اتاق را ترک کند.
سپس مدت زیادی در اتاق مشغول ماند، در حالی که مرِدیت، نگران و بیقرار، پشت در بالا و پایین میرفت...
او خودش هم دقیق نمیدانست که دلیل این همه هیجانش چیست. درست است که هفتهها بود مرد زخمی ناشناسی را در عمارت «رویال سیل» نگهداری میکردند و او با عزمی جزم سهمی جدی در پرستاری از وی داشت، اما درونش میلی افراطی و بیمارگونه شکل گرفته بود؛ اینکه مرد بالاخره به هوش بیاید، صحبت کند، هویتش را آشکار سازد و داستانش را بازگو کند.
روزهای طولانی کنارش مینشست، نفسهای سنگین و نامنظمش را زیر نظر داشت، صورتش را که از تب میلرزید، تماشا میکرد، پیشانی خیس از عرقش را خشک میکرد و لبهای خشکیدهاش را تر میساخت.
دکتر بولد هرچند درباره یک تفنگ کهنه، خوششانسی در اصابت گلوله، و گیر کردن آن در استخوان جمجمه توضیحاتی داده بود، آن هم بعد از ساعاتی تلاش به همراه دستیارش بر روی مرد بیهوشی که از کنار رودخانه بالا آورده بودند، اما امید واهی به آنان نمیداد. او عقیده داشت اگر این ناشناس نجات یابد، معجزهای از جانب خدا خواهد بود.
و حالا، پس از آن همه مبارزه و انتظار پررنج، او بالاخره به هوش آمده بود. مریديت را تب تند کنجکاوی گرفته بود. این مرد کیست؟ چه بر سرش آمده؟ چطور سر از قایق درآورده؟ هزاران سوال در ذهنش در طغیان بود، اما با انضباطی آهنین آنها را فرو خورد. نباید مرد زخمی را با این حرفها خسته میکرد، یا بیجهت هیجانزدهاش میساخت. از ظاهرش پیدا بود که هنوز نمیتوان او را بهبودیافته تلقی کرد. هر چیزی که یادآور شرایط زخمی شدنش بود، او را به طرز خطرناکی به هم میریخت.
رحم و شفقتی بیانتها در دل مریديت فوران کرد. بیچاره مرد! چه وحشتهایی را از سر گذرانده؟ کجا و چه کسانی برایش اشک میریزند؟ دیگر جوان نیست، حتماً خانواده دارد. زنی، فرزندانی که حالا او را مرده میپندارند و برایش عزادارند. یا شاید آنها هم قربانی همان خشونتی شدهاند که او را به اینجا کشانده؟
چه بسیار اسرار هولناک که هنوز پاسخشان نیامده!
دکتر بولد با نفسنفسزدن از اتاق بیرون آمد. لبخندی امیدوارکننده به دختر زد. در حالی که آستین پیراهنش را برمیگرداند گفت:
– این مرد، معجزهی طبیعت است! بدنش از فولاد ساخته شده. بهزودی خوب خواهد شد.
مریديت با شادی به او نگریست، اما خیلی زود چهرهاش جدی شد.
– اما حرف زدنش، دکتر... خیلی عجیب حرف میزد، هیچچی ازش نفهمیدم. انگار زبان از یادش رفته...
مرد شکمگنده شانه بالا انداخت.
– خب، ممکنه... من نشنیدم، ولی بعد از چنین جراحتی، هر چیزی ممکنه. فقط میتونیم امیدوار باشیم. باید به قدرت بدنش و رحم خدا اعتماد کنیم.
مریديت سرش را پایین انداخت. نباید طمع میکرد. همینکه مرد اصلاً به هوش آمده و سعی کرده چیزی بگوید، خودش معجزهای بود. همه فکر میکردند مرده، وقتی با سری خونآلود و بدنی یخزده روی مبل سالن افتاده بود؛ همان موقعی که کشاورزها او را از قایق بیرون کشیده بودند. و حالا، او برگشته بود. خداوند دعاها و التماسهایشان را برای نجات جان این بیگانه شنیده بود.
دختر دوباره به پزشک نگریست.با صدایی آرام گفت:
– باز هم دعا میکنم، دکتر... مثل همیشه. باور دارم که خوب میشه
دکتر بولد لبخند زد و دستی به موهای دختر کشید. با خوشرویی گفت:
– حالا دیگه من هم همینطور، عزیزم. هرچند شاید احمقانه به نظر برسه، ولی من هم بهش ایمان پیدا کردم! ولی تا وقتی کاملاً سر حال بشه، زمان زیادی لازمه.
دیوید کلدن با سر تأیید کرد، وقتی مریديت خبر را به او داد.
– یعنی نجات پیدا کرده دکتر بولد پیر دوباره معجزه کرده. واقعاً دستاورد بزرگیه، مخصوصاً اگه در نظر بگیریم که تازهترین دستاوردهای علمی خیلی دیر به پزشکهای ایرلند میرسه. از تجهیزات هم که دیگه نگو!
مریديث سرزنشش کرد.
– دیوید، اینقدر طعنه نزن دکتر بولد واقعاً پزشک خوبیه، و انسان مهربونی هم هست.
دیوید شانه بالا انداخت.
با لحنی کنایهآمیز پرسید
– اون مرد مرموز چیزی گفته؟ یا هنوز لال مونده؟ ولی مریديث متوجه طعنهاش نشد.
با حالتی غمگین و به یاد آوردن آن لحظه پاسخ داد.
– هنوز درست نمیتونه حرف بزنه، ولی سعی کرده
پسرک اشارهای زد.
– بالاخره خودت یادش میدی، نه؟ با این وقتی که کنارش میگذرونی، مشکلی نداره
مریديت ماتش برد...
ناله کرد
– نه دیوید واقعاً نمیفهمم. آن مرد در حال مرگ بود. به کمک نیاز داشت، نمیتوانستیم او را تنها بگذاریم!
پسر جوان ارباب برنکَسِل شروع به مخالفت کرد، اما وقتی چهره خشمگین دختر را دید، زود عقب نشست.
– میتوانستی کار را به خدمتکارها بسپاری، فکر میکنم. چه کسی میداند این چه آدم ولگرد و بیسر و پایی است خب، به هر حال... کاریه که کردی، صلاح خودته.
مریديث با لحنی بیسابقه محکم پاسخ داد:
– بله دیوید، خودم هم همینطور فکر میکنم فکر نمیکنم هیچکس بتواند مرا سرزنش کند فقط به این دلیل که به یک در حال مرگ کمک کردم تا به زندگی بازگردد! حتی شما هم نمیتوانید چنین چیزی را به رویم بیاورید، هرچقدر هم که دوست خوبی برای هم باشیم.
پسر، دکمهی پالتویش را میچرخاند و به چشمان دختر نگاه نمیکرد.
– بله، بله... همینه دقیقاً. راجع به دوستیمون میخواستم بگم... خب... مدتهاست که میخواستم بگم...
مریديث بازویش را گرفت و لبخند زد. سرش را کج کرد و مهربانانه به پسر نگاه کرد.گفت:
– اوه دیوید، این بحثهای احمقانه برای چیه؟ ما خیلی دوستهای خوبی هستیم که بخوایم سر همچین چیزی دعوا کنیم. برام مهمه که اون مرد خوب بشه! بالاخره من بودم که پیداش کردم، من باعث شدم که توی رودخونه نمیره.
سر بلند کرد و به تپههای سرسبز اطراف نگاهی انداخت. چشمانش پر از اشک شد، و ادامه داد:
– این یه چیز خیلی شگفتانگیزه، دیوید. باید بفهمی! یه انسانی هست که زندگیش تا حدودی به من بستگی داشت... میفهمی چی میگم؟
پسر جوان برنکسل جواب داد، – البته، البته که میفهمم – و خیلی تلاش کرد تا صدای خشدارش قانعکننده به نظر برسد.
مریديت همچنان ساعتهای طولانیاش را در کنار آن غریبه سپری میکرد؛ مردی که با وجود اینکه حالا بیشتر بیدار بود از زمان اولین بیداریاش هنوز یک کلمه هم حرف نزده بود. فقط با چشمان غمگین و تبآلودش به دختر نگاه میکرد، و با اینکه مریديث با او صحبت میکرد، هیچ نشانهای از درک یا واکنش نشان نمیداد.
این سومین هفته بود که از مرد زخمی در ملک نگهداری میشد. وضعیت سیاسی در سراسر کشور همچنان بیثبات بود و آشوبها هر روز گسترش مییافتند. در برخی شهرستانها، مثل «ماناهان» که با «میث» هممرز بود، عملاً جنگی تمامعیار میان دهقانان و ارتش درگرفته بود. البته ایرلندیها هیچجا دوام نمیآوردند، شورشهایشان یکی پس از دیگری سرکوب میشد. تلاشهای «برادری فنیان» برای متحد کردن و رهبری شورشها بیثمر میماند و اینبار هم نتیجهای نداشت.
خبر رسید که ارتش بریتانیا وارد «بالیهارا» شده و در نبردی خونین تقریباً همه شورشیانی را که حدود یک ماه پیش اربابزاده را بیرون کرده و چندین سرباز انگلیسی را کشته بودند، از دم تیغ گذراندهاند.
آرامآرام، همهی روستاهای شورشی همین سرنوشت را یافتند. هر روز بر تعداد خانههای ویرانشده، زمینهای متروک و کودکان یتیم افزوده میشد. «رویال سیل» هم پر از پناهندگان شده بود، اما توماس بالدک حالا دیگر همه را رد میکرد. ملک توان تامین دهانهای گرسنهی بیشتری را نداشت که بدون هیچ درآمدی زندگی میکردند.
مریديت روزی چند بار به ملاقات بیمار میرفت و اگر وقت داشت، روی صندلی راحتی با روکش گوبلن گلدار مینشست و از این اخبار برایش میگفت. در دلش امید داشت شاید چیزی میان این خبرها باشد که مرد را از سکوت بیتفاوتش بیرون بکشد.
اما آن غریبه فقط لبخند میزد وقتی دختر وارد اتاق نیمهتاریک میشد، و نگاهش را روی صورت مریديت نگه میداشت، بیآنکه حرفی بزند.
– میدانم که عمو توماس حق دارد وقتی میگوید دیگر نمیتواند زنها و بچههای بیشتری را بپذیرد، اما دلم میشکند وقتی این بیچارگان را میبینم. خیلی زیادند، و خیلی فلاکتزدهاند!
شوهرها و پسران بالغشان در نبردها کشته شدهاند، خودشان از زمینهایشان بیرون رانده شدهاند، خانههایشان را خراب کردهاند، سوزاندهاند. آواره شدهاند، گدا. هیچکس پناهشان نمیدهد، چون نمیتوانند مثل مردها کار و منفعتی داشته باشند، ولی به غذا و سرپناه نیاز دارند. با آنها چه خواهد شد؟ مربی جوان، در بعدازظهرهای ساکت، اینگونه در اندیشه فرو میرفت و مرد بیمار در سکوت گوش میداد.
گاهی دختر سعی میکرد از او بپرسد:
– برای شما چه اتفاقی افتاد؟ از کجا آمدید؟ اسمتان چیست؟ نمیخواهید حرف بزنید؟ نمیتوانید؟ ولی من شنیدم، همانبار اول که به هوش آمدید، چیزی گفتید! حرفهایم را نمیفهمید؟ انگلیسی بلد نیستید؟ – پُرسوجو میکرد...