اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

متروکه ترجمه رمان ميراث اسکارلت( SCARLETT ÖRÖKÉBEN ) | Thumbelina

رده سنی
  1. جوانان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. تاریخی
– اول از همه، ارواح در روز جرأت بیرون آمدن ندارند. دوم اینکه، اگر واقعاً روح لرد دار زده این اطراف پرسه می‌زد، بانوی اوهارا هم این‌قدر زیاد به اینجا نمی‌آمد.
سیموس با تردید شروع به گفتن کرد.
– اما...
برادرش با عصبانیت پرید وسط حرفش.
– هیچ "اما"یی نیست! نمی‌خوام حتی از تو هم اون شایعه‌های احمقانه‌ی مردم بالیهارا رو بشنوم!
اسکارلت هم انسانی‌ست مثل من و تو. و او هم یک اوهاراست! از خون توئه، سیموس!
– بله، اما اون بچه‌ی عوض‌شده‌ست...
تیموتی به بحثی که داشت تند و تندتر می‌شد، پایان داد. فریاد زد.
– نگاه کنید! اون پایین، کنار رود...
برادرانش با ترس از جا پریدند، و برای یک لحظه وحشتناک تصور کردند که روح نفرین‌شده‌ی لرد دار زده را خواهند دید. اما با آسودگی فراوان دیدند که تیموتی تنها به پیکری باریک که بین رودخانه و برج روی زمین افتاده بود اشاره می‌کرد.
– اسکارلت!
پاتریک فریاد زد و به سمتش دوید.
برادرانش بعد از کمی تردید به دنبالش دویدند.
وقتی رسیدند، پاتریک کنار زن زانو زده بود و با نگرانی او را وارسی می‌کرد. چند لحظه بعد اعلام کرد.
– خوشبختانه زنده‌ست! فقط بیهوشه، یا شاید خوابه.
تیم، برو از رود آب بیار.
سیموس با اضطراب از این پا به آن پا شد. با نگرانی می‌پرسید
– چطور ممکنه اینجا افتاده باشه؟ چی شده؟ چه مشکلی براش پیش اومده؟
پشت سرش پاتریک با خشم غر زد.
– از کجا باید بدونم؟ فکر می‌کنم سرش به یه سنگ خورده. یه زخم زشت اینجاست
سیموس با ترس پرسید.
– فکر می‌کنی کار لرده بوده...؟
– وای، بسه دیگه! بذار اون بنده‌خدا لرد هم راحت بخوابه! اون‌قدر ازش حرف می‌زنی که آخرش واقعاً از دستت ناراحت می‌شه!
تیموتی با قمقمه‌ای پر از رودخانه و پارچه‌ای خیس برگشت. پاتریک از او گرفت و با دست‌های بزرگ و زمختش شروع کرد به پاک کردن صورت رنگ‌پریده و گِلی اسکارلت. اما فایده‌ای نداشت.
پارچه را چلاند، دوباره با آب تازه خیسش کرد و از نو شروع کرد.
اسکارلت ناله‌ای کرد و بدنش تکانی خورد.
انگار می‌خواست فرار کند، اما خیلی زود دوباره آرام گرفت، بی‌آنکه حتی لحظه‌ای به هوش بیاید.
پاتریک با ناامیدی آهی کشید و سر بلند کرد.
– نمی‌شه... باید ببریمش و براش دکتری پیدا کنیم.
برادرانش با تکان سر موافقت کردند. تیموتی پیشنهاد داد.
– نوبتی می‌بریمش، نمی‌تونه خیلی سنگین باشه
پاتریک بدون اینکه جواب بدهد، زن بیهوش را در آغوش گرفت و می‌خواست به‌سوی آدامزتاون برود. اما صدای خشن و زمختی جلویش را گرفت:
– آروم‌تر، رفیق! اون زن رو زمین بذار... همین حالا!
برادرها هم‌زمان برگشتند. جو اونیلِ بدنام، آهنگر دهکده بالیهارا، به‌همراه سه همراه دیگرش از میان درختچه‌های کنار رود بیرون آمدند. روی چهره‌شان لبخندهایی شرورانه بود. جو و یکی از همراهانش تفنگ داشتند، و دو نفر دیگر چنگک آهنی در دست گرفته بودند.
پاتریک با شگفتی پرسید.
– چه کار با ما دارین، مردها؟
جو اونیل فریاد زد.
– بانوی اوهارا رو می‌خوایم! باید براش دادگاه برگزار کنیم!
پاتریک با حیرت اخم کرد.
– دادگاه؟! برای چی؟
آهنگر با سینه جلو داده، مثل قاضی‌ای که حکم صادر می‌کند، گفت.
– اون به مردم خیانت کرده، رفته طرف انگلیسی‌ها.
علاوه بر اون، یه بچه‌ی عجیب و غریب به دنیا آورده، شاید جادو شده، شاید از پری‌ها...
هزار جور بلا سر دهکده آورده. حالا وقتشه که عدالت اجرا بشه، تا از این بدبیاری‌ها خلاص شیم!
صورت پاتریک اوهارا از خشم به رنگ سرخ سیر درآمد.
با ملایمت و آرامی اسکارلت را روی چمن‌ها خواباند و چند قدم جلو آمد.شروع کرد
– تو، جو اونیل تو و این مشت ولگرد بی‌شرم می‌خواید برای بانوی اوهارا دادگاه برگزار کنید؟
زنی که مثل یه مادر از شما مراقبت کرده؟ همیشه بهتون مهربونی کرده، ازتون محافظت کرده، خونه داده؟
شما می‌خواید برای زنی حکم صادر کنید که خودش در بالیهارا، خود قانون بود؟!
آرام و شمرده حرف می‌زد، با لحنی که از تهدید پنهانی لبریز بود.
برادرانش حواسشان کاملاً جمع بود، آماده بودند تا اگر دعوا بالا گرفت، عقب نمانند.
 
آخرین ویرایش:
آهنگر به سختی آب دهانش را قورت داد. از لحن آرام پاتریک غافلگیر شده بود. انتظار فریاد و مشت‌افشانی و ناسزاهای وحشیانه داشت.
کمی تفنگش را بالا آورد تا به حرف‌هایش وزن بیشتری بدهد.
– خب...
شروع کرد، اما نتوانست ادامه دهد.
مشت غول‌آسای پاتریک با سرعت و نیرویی غیرمنتظره فرود آمد و مستقیماً به چانه‌اش اصابت کرد.
مرد بزرگ‌جثه تلوتلو خورد، لولهٔ تفنگش به سمت آسمان چرخید، انگشتش بر ماشه فشار آورد و تفنگ با صدای کرکننده‌ای شلیک کرد.
پاتریک، کر و کور از انفجار، به طور کورکورانه دوباره ضربه زد. فریادی ضعیف از برخورد مشت او برخاست.
تقریباً در همان لحظه، شلیک دیگری شنیده شد، این‌بار از پشت آهنگر نیمه‌بیهوش.
تفنگ‌دار دوم، ارابه‌ساز جوش‌دار، موفق شد پیش از آنکه تیموتی خود را بر سرش بیندازد، تفنگش را برای نشانه‌گیری بالا ببرد.
اما دیگر فرصتی برای دانستن نتیجهٔ شلیک نداشت، چرا که پسر خانوادهٔ اوهارا با تمام وزنش بر او فرود آمد و او را تقریباً در خاک نرم فرو برد.
دو مرد دیگر از بالیهارا که چنگک به دست داشتند، به شکل تهدیدآمیزی به سوی شیموس حرکت کردند،
اما پسر جوان آن‌قدر با عزم و اراده چوب‌دستی بزرگش را در هوا چرخاند که هیچ‌کدامشان جرأت نکردند نزدیک شوند.
و وقتی بعد از رفع گیجی ناشی از صدای شلیک پاتریک هم چوب‌دستی‌اش را بلند کرد و با صورتی سیاه از دود باروت، چشمانی درخشان از خشم، و فریادی خروشان به طرفشان حمله‌ور شد، شجاعت از وجودشان رخت بربست.
چنگک‌هایشان را پرتاب کردند، یکدیگر را زیر پا له کردند و وحشت‌زده به داخل بوته‌زارها گریختند، انگار هزار دیو خشمگین با نیزه‌های آتشین به دنبال‌شان بودند.
پاتریک با عصبانیت چوب‌دستی‌اش را به زمین کوبید. غرید.
– موش‌های پست! کرم‌های نفرین‌شده! این‌ها خودشون رو مبارز راه آزادی می‌دونن؟
تیموتی با لحنی آرام گفت:
– با این حال، فراموش نکن که بین‌شون آدم‌های خیلی خوبی هم هستن. کلوم هم از هموناست
او روی زمین نشسته بود، کنار ارابه‌ساز بیهوش. از میان انگشتان فشرده‌اش بر شانه‌اش، رگه‌ای باریک از خون جاری بود.
پاتریک با نگرانی کنارش زانو زد.
– زخمی شدی؟ نشونم بده!
– خطرناک نیست، فقط خط انداخته. می‌تونی ببندیش؟ باید عجله کنیم، ممکنه اون لاشخورها برگردن...
شیموس زیر لب اضافه کرد.
– با صد نفر نیروی پشتیبان
– و بعد، برای بانوی اوهارا هم واقعاً مهمه که پزشک رو ببینه
تیموتی جمله‌اش را با صورتی درهم‌رفته به پایان رساند، چون برادرش همان لحظه بانداژ موقتی روی شانه‌اش را سفت‌تر کرد.
پاتریک گفت.
– خب، تموم شد لعنتی، تو حاضری خودتو بزنی بکشی، فقط کار نکنی!
خندیدند. بعد پاتریک دوباره اسکارلت را در آغوش گرفت و به سمت آدامزتاون به راه افتاد. این بار بدون مزاحمتی. برادرانش مدام پشت‌سرشان را نگاه می‌کردند و دنبال او می‌رفتند.
گرین و کت از پناهگاه بوته‌ها با آسودگی خاطر به رفتن آن‌ها چشم دوختند.
پیرزن دست خسته‌اش را از چنگ کودک بیرون کشید و در حالی که با ناله‌ای دردناک همراه بود، شروع به ماساژ دادن آن کرد.
– وای دارا، داشتم فکر می‌کردم تا اونا برن، دستمو می‌شکنی
دخترک سرش را پایین انداخت و در حالی که گوشهٔ روسری زن جادوگر را در دست مچاله کرده بود، به‌آرامی گفت:
– ببخش گرینی، خیلی ترسیده بودم. این آدمای بد چی از مامانم می‌خوان؟ چرا همیشه دنبالمون می‌گردن؟
پیرزن چهره‌اش درهم رفت. با سختی کنار دخترک نشست، دست چروکیده‌اش را روی شانه‌اش گذاشت.
– دارا، توی این دنیا آدمای بد زیادن. شاید اصلاً بد هم نباشه که انقدر زود باهاشون روبه‌رو شدی.
یاد می‌گیری بشناسی‌شون، و من بهت یاد می‌دم که چطور از خودت در برابرشون دفاع کنی. حتی بیشتر، بهت یاد می‌دم چطور باهاشون بجنگی. لازم نیست ازشون بترسی یا دست‌کم نه اون‌قدر.
اما مردم هیچ‌وقت نمی‌تونن تحمل کنن که تو باهاشون فرق داری، که متفاوتی. باید به این عادت کنی. باید یاد بگیری باهاش زندگی کنی. ولی هیچ‌وقت برات آسون نخواهد بود. هرچقدر هم که دلم بخواد، نمی‌تونم بهت قول یه زندگی راحت بدم.
بلند شد. دخترک در سکوت و با چشمانی گشاد و حیرت‌زده به حرف‌هایش گوش می‌داد.
– احتمالاً الآن از خیلی چیزایی که گفتم سر در نمیاری. اما اشکالی نداره. نباید عجله کرد. بلوط هم سال‌ها طول می‌کشه تا قوی بشه.
گرین گفت:
– ولی وقتی قوی شد، دیگه چیزی نیست که بتونه قدرتش رو به چالش بکشه
سپس دست دخترک را گرفت و با او به اعماق جنگل رفت.
شاخه‌ها با خش‌خش آرامی پشت سرشان خم شدند، انگار که دارند از ملکهٔ جدیدشان استقبال می‌کنند.
 
آخرین ویرایش:
۲.

مرِدیث بالدُک زیبا نبود، اما این حقیقت را مهربانی بی‌پایان و طبع ملایمش به‌خوبی جبران می‌کرد. در صومعه‌ی بابراهام، جایی که پس از مرگ پدرش به آنجا سپرده شده بود، این دو ویژگی را بسیار ارج می‌نهادند و او به‌زودی دریافت که بیرون از دیوارهای آن نهاد نیز، این خصلت‌ها چقدر به کار می‌آیند.
اکنون نزدیک به دو سال می‌گذشت از آن زمان که عمویش، توماس بالدُک، او را از صومعه بیرون آورد و مدت کوتاهی بعد با خود به ایرلند برد، تا سرپرست و آموزگار فرزندانش باشد و هم‌زمان افتخار املاک خانوادگی در حاشیه رود بویْن.
این ملک که نام پرطمطراق «رویال سیل» را یدک می‌کشید ( اشاره‌ای به خاستگاه خانوادگی‌شان، که خود را از رابرت بالدُک، رئیس محراب میدلسکس و نگهدارنده‌ی مهر شخصی شاه ادوارد دومِ بداقبال در اوایل سده‌ی چهاردهم می‌دانستند ) اکنون پنج نسل بود که در تملک خاندان بالدُک قرار داشت. توماس بالدُک خود نیز پنجاه‌ودو سال پیش در همین ملک چشم به جهان گشوده بود و هرگز، حتی برای لحظه‌ای، خود را «مهاجری انگلیسی» نپنداشت. زمین‌های مُهر سلطنتی متعلق به او بودند، که آن‌ها را با حق نخست‌زادگی به ارث برده بود، همان‌طور که پدر، پدربزرگ و جدش پیش از او.
با وجود همه‌ی این‌ها، وقتی زمان ازدواج فرارسید، دختری انگلیسی را برای همسری برگزید. همسرش، مارگارت، زنی ظریف و خوش صحبت بود که در مدت تنها چهار سال، سه فرزند برای او به دنیا آورد. اما آخرین دختر، لیزبِت کوچولوی بور، تنها برای مدت کوتاهی دلخوشی خانواده شد. مارگارت در دوران بارداری همواره بیمار بود و زایمان آخر، او را به شدت ضعیف کرد. دیگر نتوانست از بستر برخیزد، و تنها شش هفته پس از تولد نوزاد، مرگ به سراغش آمد.
توماس بالدُک از مرگ همسرش به‌شدت متأثر و اندوهگین شد. بلافاصله پس از خاکسپاری، راهی انگلستان شد تا با دیدار بستگان آنجا، اندکی از غم سنگینش بکاهد. سه فرزندش را در ایرلند و تحت سرپرستی خدمتکار خانه رها کرد؛ زنی که بارها و بارها از او خواسته بود بماند و فرزندان نیمه‌یتیم‌شده‌اش را تنها نگذارد.
اما مرد را نمی‌شد نگه داشت. می‌گفت که دیگر توان زندگی در خانه‌ای را ندارد که هر گوشه‌اش یادآور مارگارت است. با این حال تأکید می‌کرد که نه قصد دارد کودکانش را به حال خود رها کند، نه ملک پدری‌اش را. فقط به کمی زمان نیاز دارد، تا دوباره خود را بازیابد.
هیچ چیز نمی‌توانست مانع تصمیم او شود. و چنین شد که در یک صبح مه‌آلود، اسب‌ها را آماده کرد، و به سوی دوبلین رفت تا از آنجا سوار کشتی شود و به کمبریج، شهر تاریخی انگلستان برود تا خانواده‌اش را ببیند.
خویشاوندان کمبریجی بالدُک با گرمی و محبت از خویشاوند دیرینه‌ی ایرلندی‌شان استقبال کردند و واقعاً از هیچ تلاشی فروگذار نکردند تا اندکی غم او را تسکین دهند. او را نزد آشنایان بردند، به ضیافت‌ها دعوت کردند، به کنسرت‌ها بردند، حتی سفرهای کوچک و دلنشینی به روستاهای اطراف کمبریج ترتیب دادند.
توماس بالدُک با ادب و احترام این محبت‌ها را پذیرفت. گاهی برای مدتی کوتاه با این برنامه‌ها از اندوهش فاصله می‌گرفت و از اینکه مرکز توجه جمع بود، لذت می‌برد، خصوصاً وقتی در نقش "مالک ایرلندی از سرزمین‌های وحشی" ظاهر می‌شد:
– بله، آقا، این روزها با ایرلندی‌ها مشکل‌هایی هست...
– نه، خانم عزیز، دروئیدها دیگر کودک برای شیطان قربانی نمی‌کنند. مذهب دروئیدی خیلی وقت است که از بین رفته.
اما با گذشت زمان، هیچ‌چیز نتوانست دل تاریک و اندوهگینش را آرام کند.
تنها یک نفر بود که می‌توانست برای مدتی بیشتر توجهش را جلب کند: مردیت بالدُک، دختر برادر کوچکش که سال‌ها پیش فوت کرده بود. مردیت در صومعه‌ای کوچک در دهکده‌ای به نام بابراهام زندگی می‌کرد و توماس در یکی از گردش‌های یک‌شنبه با او آشنا شد.
مدت ها نمی‌دانست چه چیزی او را این‌چنین به سوی آن دختر جذب می‌کند، تا اینکه بالاخره فهمید: شخصیت مهربان و لطیف مردیت، او را به‌طرز شگفت‌آوری به یاد مارگارت، همسر از دست‌رفته‌اش می‌اندازد؛ چنان زنده و آشکار، که گویی روح مارگارت در وجود مردیت ادامه یافته است.
از آن پس، بیشتر و بیشتر به صومعه سر می‌زد
 
آخرین ویرایش:
و این‌که رئیس صومعه از رفت‌وآمدهای مکرر توماس بالدک دلخور نشد، بی‌شک تنها به سکه‌هایی بازمی‌گشت که مرتب در صندوق اعانه صدای افتادن‌شان شنیده می‌شد. توماس بالدک حاضر بود هر مبلغی بپردازد، فقط برای آن‌که بتواند کنار مردیث بنشیند، به صدای ملایم و مهربان او گوش دهد و لبخند شیرین و اندکی خجالتی‌اش را تماشا کند. دختر البته نمی‌فهمید که چرا این‌همه توجه نصیبش می‌شود، اما این موضوع برایش اهمیت چندانی نداشت. دیدارها برای او هم به‌اندازه توماس شادی‌آور بودند، چون بعد از مرگ پدرش با وجود حمایت خانواده و صومعه، همچنان احساس تنهایی می‌کرد.
با وجود این، توماس عمو بود، برادر پدرش، و وقتی به دیدارش می‌آمد، مردیت حس می‌کرد گویی پدرش هنوز زنده است.
در واقع، بدون این‌که حتی یک بار به زبان بیاورند، هر دو داشتند شخصی را در وجود دیگری جایگزین می‌کردند.
در دل توماس بالدک کم‌کم اندیشه‌ی اینکه باید مردیت را پیش خودش ببرد، ریشه می‌دواند. اما آن‌قدر کم‌رو و مردد بود که جرئت نمی‌کرد ناگهانی با چنین پیشنهادی پا پیش بگذارد. شب‌های بی‌خوابی زیادی را با فکر کردن به این موضوع سپری کرد، اما باز هم دلش نمی‌آمد نزد خانواده‌اش برود و خواسته‌اش را مطرح کند.
این کشمکش‌های درونی بالاخره به این انجامید که اعلام کرد: «خبرهای نگران‌کننده‌ای از ایرلند دریافت کرده‌ام و باید بی‌درنگ بازگردم.»
با عجله با خانواده‌ی کمبریجی‌اش و انبوهی از آشنایان جدیدش خداحافظی کرد و با شتاب به سوی دوبلین بازگشت.
مزرعه‌ی "مُهر سلطنتی" واقعاً آن‌قدر مشکلات برایش به‌همراه داشت که نه‌تنها اندوهش، بلکه مردیث را هم برای مدت‌ها از یاد برد. تا سال‌ها بعد که برای یک کار تجاری مجبور به بازگشت به انگلستان شد.
کارهایش او را به لستر کشاند، اما همین که کشتی‌اش در لیورپول لنگر انداخت، می‌دانست که بعد از پایان امور، حتماً برای دیدن مردیث خواهد رفت.
دختر هنوز در همان صومعه زندگی می‌کرد. و چنان ناامیدی اندوه‌باری در صدایش پیچیده بود وقتی از زندگی‌اش می‌گفت، که توماس این بار تصمیم گرفت دیگر تردید به دل راه ندهد.
مسلماً آسان نبود انجام کارهای اداری و مقابله با اعتراض‌های خانواده‌ی کمبریجی بالدک‌ها، اما در نهایت تمام موانع از پیش رو برداشته شدند. و پاداش توماس برای تمام آن سختی‌ها و لحظات ناخوشایند، خنده‌ی پرشور و سرشار از شادی مردیث بود، وقتی نامه‌ی آزادی‌اش را از صومعه دریافت کرد.
شادی دختر حتی در طول سفر هم کم نشد. با اینکه بیست‌ساله بود و تربیتی کامل و تحصیلات خوبی داشت، با شگفتی کودکانه‌ای به شگفتی‌های بی‌پایان دنیا نگاه می‌کرد.
توماس بالدک نیز در شادی او شریک شد، و گویی ده سال جوان‌تر شد. خطوط عمیق و تاریکی که پس از مرگ همسرش کنار چشم‌هایش افتاده بود، در طول سفر کم‌کم از بین رفتند. چروک تلخی که همیشه گوشه‌ی لبش بود، ناپدید شد، و دیگر آه‌های غم‌بار که تا آن زمان سخنانش را همراهی می‌کردند، از یادش رفتند. انسانی تازه‌متولدشده از کشتی در بندر شلوغ دوبلین پیاده شد، تا زندگی جدیدش را در مزرعه‌ی "رویال سیل" آغاز کند.
مردیت به‌سرعت در خانه‌ی بالدک جا افتاد. همه دوستش داشتند، به‌خاطر خوی مهربان و آرامش، و لبخند دوست‌داشتنی‌اش. همگی معتقد بودند که او شباهت زیادی به مارگارتِ فقید دارد، و احتمالاً آقای توماس هم به همین دلیل او را پیش خود آورده است. مردم می‌گفتند: «خب، همین‌طور هم باید باشد! بچه‌ها خیلی وقت بود که نیاز به یک پرستار داشتند. بیچاره گوئنِ پیر دیگر نمی‌رسید دنبال‌شان بدود!»
مردیت نیز ناامیدشان نکرد. شب و روز کنار سه خواهر و برادر بود. به آن‌ها آموزش می‌داد، تربیت‌شان می‌کرد، با آن‌ها بازی می‌کرد و ازشان مراقبت می‌نمود.
دو دختر کوچک‌تر، الیزابت و لنور، او را می‌پرستیدند، و هر حرفش را با دقت گوش می‌دادند.
اما پیتر، برادر بزرگ‌ترشان، از همان لحظه‌ی نخست از صمیم دل از او متنفر بود. با آنکه هنگام مرگ مادر فقط چهار سال داشت و حالا چهار سال دیگر هم گذشته بود، هنوز نتوانسته بود مادرش را فراموش کند. و هرقدر مردیث تلاش می‌کرد، او در او تنها سایه‌ی کم‌رمقی از مادرش را می‌دید.
پدرش هرچه التماسش می‌کرد، یا با مجازات‌های گوناگون تهدیدش می‌کرد، هیچ فایده‌ای نداشت. پیتر بدون ذره‌ای تردید، نفرتش را نشان می‌داد و زندگی مردیت بیچاره را هرطور که می‌توانست، تلخ می‌کرد. و چون پسربچه‌ای بسیار باهوش بود، همیشه راهی برای آزار دادن پیدا می‌کرد.
از سرگرمی‌های موردعلاقه‌اش این بود که در گردش‌های اطراف، ناگهان ناپدید می‌شد و خواهران و مردیث را در میانه‌ی طبیعت تنها می‌گذاشت...
 
آخرین ویرایش:
دختر با اینکه خوب می‌دانست پیتر عمداً قایم می‌شود و جای نگرانی نیست، چون پسر بچه با زیر و بم دنج‌ترین گوشه‌های ملک آشنا بود هر بار تا حد ناامیدی دنبالش می‌گشت، آن‌قدر که آخر سر از خستگی فقط می‌توانست اشک بریزد. مرِدیت دختری بیش‌ازحد نگران و باوجدانی بود.
او نمی‌توانست بی‌خیال شانه‌ای بالا بیندازد و همراه دخترها به خانه برگردد، و بگذارد پیتر به قایم‌موشک‌بازی‌اش ادامه دهد و شکم گرسنه‌اش او را به خانه بکشاند. تعقیب و گریز معمولاً همین‌طور به پایان می‌رسید، چون مرِدیت هیچ‌گاه موفق نمی‌شد پسر را قبل از عصرانه پیدا کند.
با این حال، نمی‌توانست خودش را قانع کند که حتی یک بار هم از جست‌وجو صرف‌نظر کند. بدترین کابوس او رودخانه بویْن بود که عظیم، قهوه‌ای‌رنگ و باوقار از وسط ملک عبور می‌کرد، نزدیک خانه اربابی. هر بار که پیتر ناپدید می‌شد که زیاد هم اتفاق می‌افتاد آموزگار جوان با دلهره در کنار رود می‌دوید، مبادا کودک به آنجا نزدیک شود و آب او را با خود ببرد.
جز آزارهای پیتر، زندگی مرِدیت بالدک در ملک عمویش واقعاً خوب بود. عمارت روی تپه‌ای ساخته شده بود، و از پنجره‌های اتاقش نیم‌دایره‌ای از مناظر اطراف جنگل‌ها، نیزارهای کنار رود بویْن، سطح درخشان آب و خانه‌های حاشیه‌ای روستای «ایث» دیده می‌شد.
او مجذوب زیبایی طبیعت شده بود. صبح‌ها، بعد از بیدار شدن، دقایق طولانی مقابل پنجره می‌ایستاد؛ می‌دید که مه چگونه از میان تپه‌ها بالا می‌آید و در نور سپیده‌دم شبنم روی نوک علف‌ها می‌درخشد. به آواز پرندگان بیدارشده گوش می‌داد، صدای رفت‌وآمد خدمتکاران در راهروها، فریاد کارگران مزرعه، و شیهه اسب‌هایی که به گاری‌ها بسته می‌شدند همه این‌ها برایش نوای دلگرم‌کننده‌ی زندگی بودند.
از این رؤیاها هر بار فریاد «بِث»، آشپز پیر، بیرونش می‌کشید که خانواده را برای صبحانه صدا می‌زد.
دور میز بزرگ و کهنه‌ی بلوطی وسط سالن ناهارخوری سنگ‌فرش و طاق‌دار، تنها پنج نفر از خانواده بالدک حق نشستن داشتند. توماس، بزرگ خاندان، همیشه در صندلی قدیمی و منبت‌کاری‌شده‌ی دست‌دارش می‌نشست، که بالای آن روی دیوار، نشان خانوادگی پوسیده‌ای آویزان بود: شمشیری، تاجی، و دستی با دستکش آهنین.
توماس بالدک اغلب این‌طور می‌گفت.
– هیچ‌گاه این نشان را فراموش نکنید، فرزندانم، هر کجا که زندگی شما را ببرد! این، نشان خانوادگی ماست، که بالدک‌ها نسل به نسل برایش افتخار آفریدند. شما هم شایسته‌ی نیاکان‌مان باشید شوالیه‌هایی با قلبی باز و مشت‌های آهنین که قرن‌ها از تاج و انگلستان محافظت کردند!
صدایش در این لحظات همیشه کمی گرفته می‌شد، و واژگانش زیر طاق‌های سنگی طنین احساسی خاصی پیدا می‌کرد. فرزندانش با احترام گوش می‌دادند، و پیتر تا چند روز نقش شوالیه بازی می‌کرد تا وقتی که خواهرهایش از بازیِ شاهزاده‌خانم زندانی خسته می‌شدند و دیگر منتظر نجات‌شان توسط برادری که باید دورشان را از دشمنان و اژدهایان (بچه‌های کلفت‌ها!) پاک می‌کرد، نمی‌ماندند.
مرِدیث این روزها را دوست داشت، چون پیتر بعد از نطق‌های پدرش خیلی آرام‌تر و قابل‌تحمل‌تر می‌شد. «بِث»، آشپز کهنه‌کار، فقط لبخند می‌زد و جام‌هایی را که آقای توماس قبل از احساساتی‌شدن خالی کرده بود، به مرِدیت نشان می‌داد.
بِث اغلب با چشم‌هایی پر اشک می‌گفت:
– آقا مردی مهربان است فقط کاش دست از این شوالیه‌های لعنتی‌اش می‌کشید! اینا بیشتر به کتاب‌های تصویری می‌خورن، نه واسه اینکه هر یک‌شنبه شب مزخرفاتی ازشون ببافه!
با این حال، آموزگار جوان سعی می‌کرد از این احترام که خودش هم آن را کمی اغراق‌آمیز می‌دانست نسبت به نیاکان زره‌پوش استفاده کند. کتاب‌هایی درباره تاریخ منطقه جمع‌آوری کرده بود و تا دیروقت آن‌ها را می‌خواند، تا با چیزی بچه‌ها را سرگرم، آموزش و تربیت کند. دخترها کاملاً شیفته‌اش شده بودند، اما پیتر، انگار می‌دانست چه نقشه‌ای دارد، مقاومت می‌کرد. همچنان با نگاهی عبوس و تحقیرآمیز به مرِدیث زل می‌زد و هیچ‌وقت از گفتن این موضوع دریغ نمی‌کرد که از نظرش حتی حرف زدن درباره قهرمانان نجیب گذشته برای کسی مثل مرِدیث مناسب نیست. او هیچ‌وقت نتوانست دلایلش را توضیح دهد، اما این موضوع کمترین تأثیری بر سرسختی‌اش نداشت.
 
آخرین ویرایش:
و مِرِدیت تحمل می‌کرد. با همان مهربانی و آرامش همیشگی‌اش. نیرویی در درون داشت که از آن می‌توانست مایه بگیرد، چون غیر از پسر جوان بالدک، همه او را دوست داشتند و برایش احترام قائل بودند. حتی خواستگاری هم برایش پیدا شده بود، اگرچه خودش از روی بی‌گناهی و سادگی، او را فقط «دوست عزیزم» می‌خواند: دیوید کالدون، ارباب جوان قلعه‌ی برن در همسایگی. اما آن جوان، رابطه‌شان را بسیار جدی‌تر از یک دوستی ساده می‌دید و در این نظر، خانواده‌هایشان نیز با او هم‌عقیده بودند. البته هیچ‌کس آن‌قدر بی‌نزاکت نبود که به آن دختر معصومی که در صومعه پرورش یافته بود، اشاره‌ای به ازدواج یا زندگی زناشویی بکند.
– هنوز وقت داره اون دختر بیچاره!
این بود نظر بِث، همان‌طور که درباره‌ی همه‌چیزهایی که از اطراف و اکناف به گوشش می‌رسید، اظهارنظر می‌کرد. و چون از کانال‌های مخفی شایعات همیشه به اخبار تازه‌ای دست می‌یافت، هیچ‌گاه کمبودی در گفتنی‌ها نداشت. مبادا سرنوشتی شبیه اون دختر نگون‌بخت دوانالگان پیدا کنه، که پدرش تقریباً از کنار عروسک‌هاش کشوندش پای سفره‌ی عقد با یه کشاورز متمول، و بچه‌ی بیچاره از ترس دق کرد و مرد! آخه یه دختر معصوم از کجا باید بدونه که مردها چی‌ان اصلاً؟
البته بدون غرغرهای بِس هم توماس بالدک هرگز به فکرش نمی‌رسید که عزیزترین برادرزاده‌اش را به ازدواجی مجبور کند؛ بلکه در دل پنهان امید داشت که تا پایان عمر، او را در کنار خودش نگه دارد. برای همین هم با دیده‌ی تردید به «دوست عزیز» مرِدیت نگاه می‌کرد که حداقل هفته‌ای سه‌بار بهانه‌ای برای سر زدن به مهر سلطنتی پیدا می‌کرد.
دیوید کالدون، جوانی بلند و باریک‌اندام با چشمان خاکستری بود؛ گوشه‌ی لبش چین کوچکی داشت که به چهره‌اش حالت همیشگی اندوه می‌داد. موهای بلوند تیره‌اش، نامنظم و موج‌دار دور صورت ظریف و اشرافی‌اش می‌ریختند و ظاهری اندکی رویایی به او می‌دادند. با وجود این، وارث آینده‌ی قلعه‌ی برن هیچ دیوانه‌تر از سایر اشراف‌زاده‌ها نبود مگر اینکه عشق بی‌پایانش به هنرها را نوعی انحراف بدانیم. در این گوشه از ایرلند، در میان مالکان زمین کنار رود بویْن، چنین شور و اشتیاقی چندان منطقی تلقی نمی‌شد. بسیاری البته فقط پشت سرش عقل او را زیر سؤال می‌بردند.
با این حال، بیشتر مردم برای این رفتار عجیب توضیحی پیدا می‌کردند:
– خب معلومه که عادات عجیب‌غریب داره، پسر تحصیل‌کرده‌ست دیگه، رفته اون‌ور، انگلستان مدرسه! از کجا ما بدونیم که چی به نظرش خوبه، چرا واسه‌ش خوبه که اون‌همه پول بده واسه نقاشی‌ها و مجسمه‌های شکسته‌ی خارجی؟
واقعیت این بود که دیوید کالدون واقعاً فردی تحصیل‌کرده بود، و اینکه تحصیلاتش را در یکی از کالج‌های دانشگاه کمبریج گذرانده بود، واقعاً از بازی‌های عجیب و غریب سرنوشت به نظر می‌رسید.
در نخستین دیدارشان طی شامی رسمی که قلعه‌ی برن میزبان رویال سیل بود خیلی زود معلوم شد که دیوید سال‌ها در شهر زادگاه مرِدیت زندگی کرده است. و وقتی این نقطه‌ی اشتراک پیدا شد، دیگر بقیه‌ی مسیر خودبه‌خود هموار شد. آن دو چنان با شور و اشتیاق با هم صحبت می‌کردند که به مرز بی‌ادبی نزدیک می‌شدند. و چیزی که رفتارشان را بدتر می‌کرد این بود که خانواده‌هایشان غالباً اصلاً نمی‌فهمیدند که موضوع صحبت‌شان چیست.
مرِدیتِ خجالتی همان موقع هم از دیوید خواسته بود که صحبت‌شان را به زمان دیگری موکول کنند، مخصوصاً وقتی درباره‌ی اینگر، دولاکروا، مانه و دیگر نقاشان حرف می‌زدند و با نگاه‌های ناخوشایند خانواده مواجه می‌شدند. اما وقتی دیوید ناگهان تصمیم گرفت درباره‌ی چارلز داروین و نظریاتش صحبت کند، مرِدیت آن‌چنان سرخ شد که حاضر نبود حرفی بزند.
خوشبختانه برای کالدون جوان، شام به پایان رسید و در گفت‌وگوی آزاد پس از آن، فرصتی پیدا کرد تا دوباره سر صحبت را باز کند رو به دخترک سرخ‌رو کرد:
– البته من دانشمند علوم طبیعی نیستم اما برخی از مطالعاتم باعث شدند که عمیقاً درباره‌ی نظریات آقای داروین فکر کنم. با دیدن خجالت دلنشین‌تان، فکر می‌کنم که این افکار برایتان ناآشنا نیستند. اگر لطف کنید و دیدگاه بی‌تردید جالب‌توجه خودتان را با من در میان بگذارید، بسیار خوشحال می‌شوم! از وقتی کالج را ترک کرده‌ام، به‌ندرت توانسته‌ام با کسی درباره‌ی چنین موضوعاتی حرف بزنم.
مرِدیت نظریات مورد اشاره را آن‌قدر اهانت‌آمیز می‌دانست که ترجیح می‌داد حتی وجودشان را انکار کند، چه رسد به اینکه درباره‌شان گفت‌وگو کند اما نمی‌خواست آن جوان خوش‌قلب را آزرده کند. پس با شرم و لکنت پاسخ داد:
 
آخرین ویرایش:
– به نظر من، آن آقا را نمی‌توان مردی شایسته و مسیحی دانست. تصورات دهشتناکش فراتر از آن است که یک انسان بافرهنگ و باایمان بتواند حتی به شنیدنش تن بدهد.
دیوید کالدون انتظار چنین واکنشی را داشت، پس دل‌سرد نشد. با لحنی جدی پرسید:
– بله، بی‌شک حق با شماست، دوشیزه! اما آیا جالب نیست که یک راهب از فرقه‌ی آگوستینی نیز در جریان بررسی‌هایش، به نتایجی مشابه رسیده بود؟
دختر دلش می‌خواست از موضوع فرار کند، اما در درونش شرم‌زده اعتراف می‌کرد که کنجکاو است بداند آن راهب چه افکاری داشته.
در صومعه‌ی بابرهام چیزهای زیادی آموخته بود، اما مسائلی چون نقاشی معاصر فرانسه یا نظریات بی‌حرمتی‌آمیز داروین درباره‌ی تکامل گونه‌ها، طبیعتاً از جمله موضوعات ممنوعه به شمار می‌رفتند. با این حال، ساده‌لوحانه بود اگر کسی تصور می‌کرد چنین چیزهایی از چشمان تیزبین و ذهن‌های تشنه‌ی دانایی دختران جوان پنهان می‌ماند. از منابع مخفی، نشریات قاچاق و پنهانی بین شاگردان دست‌به‌دست می‌چرخید و اطلاعاتی را به آن‌ها می‌داد که اگر راهبه‌ها از آن‌ها باخبر می‌شدند، حتماً از وحشت نفس‌شان بند می‌آمد.
مرِدیت به‌طور کلی تمایل داشت که دیدگاه‌های راهبه‌ها را بپذیرد و چنین موضوعاتی را رد کند، اما هرگز نتوانسته بود حس کنجکاوی‌اش را مهار کند. افکارش همیشه به راه خود می‌رفتند. این‌بار هم همان کشمکش درونش را درگیر کرده بود. اما عطش دانایی، بر وجدان مذهبی‌اش چیره شد. سرانجام گفت:
– چیزی درباره‌اش نشنیده‌ام اگر محبت کنید، آقا، و مختصری برایم توضیح بدهید...
چهره‌ی دیوید کالدون از شوق درخشید، همان‌طور که همیشه وقتی فرصتی برای توضیح پیدا می‌کرد، می‌درخشید.گفت:
– با کمال میل، دوشیزه‌ی عزیز!
سپس به ستونی حکاکی‌شده تکیه داد و با حرکات پرشور دست‌هایش، شروع به سخنرانی کرد.
– همان‌طور که بی‌شک می‌دانید، آقای چارلز داروین در سال ۱۸۵۹ کتاب جنجالی خود به نام «خاستگاه گونه‌ها» را منتشر کرد. در آن، افکاری را بیان می‌کند که شما آن‌قدر زشت می‌دانید که حتی حاضر به صحبت درباره‌شان نبودید. اما اجازه بدهید تذکر بدهم که این افکار، امروزه دیگر آن‌قدرها هم شنیع به حساب نمی‌آیند، نه مثل سی سال پیش!
در اینجا مکثی کرد و نگاهی به مخاطبش انداخت. به‌نظر می‌رسید مرِدیت فعلاً از مقاومت دست کشیده و با علاقه منتظر ادامه‌ی صحبت‌هاست.
دیوید او را بیش از این منتظر نگذاشت.
– آقای داروین، پس از تحقیقات بسیار جدی، اصول خود را جمع‌بندی کرد. نمی‌دانم دوشیزه، آیا می‌دانستید یا نه، اما این دانشمند پنج سال تمام بر روی دریاها سفر کرد. در آمریکای جنوبی، آفریقا، استرالیا و جزایر وحشی و دوردست اندازه‌گیری‌ها و مشاهداتی انجام داد، و تازه پس از آن در آن اثر معروفش دست به اظهارنظر زد.
نکته‌ی جالب اینجاست که هم‌زمان و کاملاً مستقل از او، طبیعت‌شناس دیگری به نام آلفرد راسل والاس، در شرق هند به نتایج مشابهی دست یافت! این دو، نخستین کسانی بودند که جسارت یافتند اعلام کنند تمامی گونه‌های زمینی از جمله انسان منشاء مشترکی دارند، و تنها طی میلیون‌ها سال به این تنوع رسیده‌اند! و توضیح همه‌ی این‌ها در یک اصل نهفته است: مبارزه برای بقا...
مرِدیت این‌بار حرفش را قطع کرد با لحنی سرسخت گفت:
– بله، آقا. اما این حرف‌ها ذات آفرینش را زیر سؤال می‌برند! کلام کتاب مقدس را انکار می‌کنند! آیا این همان کفرگویی نیست؟
جوان لحظه‌ای مکث کرد.
– خب... بله... ممکن است چنین به نظر برسد، بی‌شک. اما باید به واقعیت‌های علمی و نتایج پژوهش‌ها نیز توجه کرد!
دوباره با اشتیاق ادامه داد
– واقعیت‌هایی وجود دارند که نمی‌توان نادیده گرفت! امروزه همه‌ی دانشمندان پیشرو با نظریات داروین هم‌نظرند. همه می‌گویند که تکامل گونه‌ها، انتخاب طبیعی و وراثت، حقیقت‌هایی انکارناپذیرند!
مرِدیت با چهره‌ای عبوس به او نگاه کرد.
 
آخرین ویرایش:
– بنابراین باید بپذیریم که از میمون‌ها به‌وجود آمده‌ایم، درست است؟ جناب داروین، بنده و خود شما!
مرِدیت با لحنی سرد و خشک ادامه داد
– طبق گفته‌ی داروین، میمون‌ها نزدیک‌ترین خویشاوندان ما هستند. تصوری بسیار تأمل‌برانگیز، مگر نه؟
جوان لبخندی کم‌رنگ و محتاط زد.
– خب، اگر بخواهیم رک باشیم... بله، این‌طور به زبان آوردن آن چندان دلپذیر نیست. اما به گمان من، باید به واقعیاتی که داروین آقا بر آن‌ها انگشت گذاشته، اعتماد کنیم. چراکه همه‌ی گونه‌هایی که مورد بررسی قرار داد...
– لطفاً، آقای کالدون...
– دیوید. اگر اجازه بفرمایید!
– خب، دیوید، لطفاً دیگر وارد جزئیات نظریه‌های آقای داروین نشویم. هم من خسته‌ام، هم خانواده‌ام کم‌کم با بی‌صبری ما را زیر نظر دارند. اگر زحمت نیست، فقط بگویید آن راهب آگوستینی به چه نتایجی رسیده بود و چگونه نظریه‌های داروین را تأیید می‌کند البته خیلی مختصر، اگر ممکن است!
پسر جوان سرخ شد. با لکنت گفت:
– آه، ببخشید، دوشیزه‌ی گرامی من چقدر نادانم! نباید این‌طور حوصله‌تان را سر می‌بردم، و از بردباری‌تان سوءاستفاده می‌کردم. اما... می‌دانید، خیلی کم پیش می‌آید کسی باشد که با او درباره‌ی این مسائل صحبت کنم. و خب... کمی جوگیر شدم، اما...
دختر با لبخندی دلنشین ادامه داد:
– نه، نه، عزیزم، دیوید جان، این‌قدر خودتان را ملامت نکنید! حرف‌هایتان برایم بسیار آموزنده و لذت‌بخش بود، و حالا از شوق می‌سوزم که درباره‌ی تحقیقات آن راهب بدانم.
– آه، بله، البته! آن آقا... اسمش گرگور مندل است، در شهر برنو، در منطقه‌ی موراوی زندگی می‌کند.
او پس از انجام آزمایش‌های فراوان بر روی گیاهان، قوانینی درباره‌ی وراثت وضع کرد! قوانین او به‌شکل درخشانی نظریه‌ی تکامل داروین آقا را تأیید می‌کند. او با نخود و لوبیا آزمایش می‌کند، انواع مختلفی از پیوندها را انجام می‌دهد و از تفاوت‌های ایجادشده میان آن‌ها به نتایجش می‌رسد. او دریافته که وراثت...
فریادی تیز و نیش‌دار از پشت سر مرِدیت برخاست.
– دیوید! دیوید، واقعاً که!
دختر با ترس برگشت و پسر جوان نیز با حالتی ناخشنود لب‌هایش را جمع کرد.نگاهی به زنی انداخت که به آن‌ها نزدیک شده بود.
– بله، مادر؟
صدای تند و تیز و بی‌امان مادرش بود.
– باید از خودت خجالت بکشی، دیوید! این‌طور بی‌شرمانه درباره‌ی مسائل ناپسند با یک دختر جوان صحبت کنی، آن هم دختری که مهمان خانه‌ی ماست! واقعاً نمی‌توانم تصور کنم چه‌طور توانستی تا این حد بی‌ادب و بی‌پروا شوی! فوراً از این دختر خانم عذرخواهی کن!
مادر دیوید، لیدی کالدون، که نام اصلی‌اش سسیلیا اورلتون بود، زنی حدوداً چهل‌و‌پنج ساله و اندکی درشت‌اندام، اما هنوز جذاب و خوش‌سیما بود. بیست‌و‌پنج سال پیش، در مقام دختر بزرگ یک نجیب‌زاده‌ی درجه‌دو انگلیسی، با لرد کالدون ازدواج کرده بود. او حتی پیش از ازدواج هم به بداخلاقی معروف بود اگرچه سخت‌گیری والدینش تا حدی رفتارهای استبدادی‌اش را کنترل می‌کرد اما وقتی سرانجام ازدواج کرد و با بختی شگفت‌انگیز لیدی شد، دیگر هیچ‌کس جلودارش نبود. به خوشحالی بی‌پایان خواهرانش و دیگر اعضای خانواده، لرد کالدون خیلی زود پس از ازدواج تصمیم گرفت به املاک خانوادگی‌اش در ایرلند نقل‌مکان کند و همسر جوانش را هم با خود ببرد.
همسر جوان آن‌چنان زندگی اطرافیانش را با تکبّر نابخردانه‌اش به تلخی کشانده بود که پدرش، پیرمرد اورلتون، کم‌کم به مهاجرت به دنیای نو فکر می‌کرد!
و چنین شد که لرد و لیدی کالدون به ایرلند کوچ کردند، و قلعه‌ی باستانی بران کَسِل خانه‌ی تازه‌شان شد. آن را با هزینه‌ای هنگفت و زحمتی فراوان بازسازی کردند، در حالی که مردم ایرلند با نارضایتی شدید به آن می‌نگریستند. چرا که بران کسل، قلعه‌ای اصیل و ایرلندی بود که روزگاری توسط اشراف ایرلندی ساکن شده بود، تا آن‌که سال‌ها پیش انگلیسی‌ها آن‌ها را از آنجا بیرون راندند.
محبوبیت خاندان کالدون هیچ‌گاه افزایش نیافت. لرد جفری کالدون به‌راستی همانند یک فاتح انگلیسی در بران کسل زندگی می‌کرد. آگاه از قدرتی که ارتش بریتانیا برایش تضمین می‌کرد، هیچ‌گونه مصالحه‌ای با مردم ایرلند نداشت.
او مالیات‌ها را سخت‌گیرانه جمع‌آوری می‌کرد، خانه‌های بدهکاران را ویران می‌نمود، برای ساکنان سرکش حکم تعقیب صادر می‌کرد، درست همانند دیگر اشراف هم‌تبارش. در شکارهای معروف روباه که در آن شرکت می‌کرد، هیچ‌کس برایش مهم نبود که در راهروهای جنگلی می‌تازند، یا از میان باغ‌ها و کشتزارهای مستأجران عبور می‌کنند.
 
یک انگلیسی بعید بود لرد کالدون را آدم بدی بداند. به‌هرحال، او شوهر خوبی بود، پدری دلسوز، و یک اشراف‌زاده‌ی مؤدب و محترم. اما اجاره‌نشینانش، یعنی اهالی ایرلندی ملک، از صمیم قلب از او نفرت داشتند. با این حال، کاری از دست‌شان ساخته نبود؛ چون سربازان یونیفورم‌سرخ پادگان نزدیک و در واقع کل انگلستان با اسلحه پشتیبانش بودند. با این حال، بسیاری از جوانان ایرلندی آرزوی آن را داشتند که روزی دست‌شان به گلوی آن هیکل درشت، شکم‌گنده و سینه‌برآمده برسد، وقتی که آرام‌آرام در کوچه‌های روستا قدم می‌زد.
لیدی کالدون نیز کاملاً هم‌تراز او بود. زنی مغرور، متکبر، و خودپسند اگرچه چندان باهوش بود.
ترجیح می‌داد تمام وقتش را در مهمانی‌ها و بزم‌ها بگذراند، و وقتی جاده‌ها امکان رفت‌وآمد را نمی‌دادند، به‌شدت احساس بی‌حوصلگی و دلزدگی می‌کرد. از شوهرش انتظار داشت که هر شش ماه یک‌بار برایش از لندن لباس‌های نو بفرستد، تا مبادا در رقابت با سایر بانوان اشرافی منطقه کم بیاورد. ادعا کردن اینکه لیدی کالدون میان آن جمع محبوب بود، واقعاً اغراق به شمار می‌رفت. مستأجران هم هیچ دل خوشی از او نداشتند.
رفتارش با آن‌ها سرد، تحقیرآمیز و از بالا به پایین بود، و تا می‌توانست از تماس با آن‌ها پرهیز می‌کرد؛ انگار که با حشره‌هایی چندش‌آور طرف باشد. او معاشرت با مردم عادی را در شأن یک بانوی اصیل نمی‌دانست.
به همان میزان، علم و هنر نیز برایش بی‌ارزش و پَست جلوه می‌کردند هر آنچه که پسرش دیوید بسیار دوست می‌داشت. آن شب خاص، وقتی به گوشش خورد که کسی از وراثت حرف زده، از شدت انزجار نزدیک بود بیهوش شود. اعتراضاتش، با لحنی بلند و آزاردهنده، گویا تمامی نداشت.
مرِدیت وحشت‌زده سکوت کرد، دیوید مصرانه تلاش کرد حرفی بزند، اما موفق نشد. سرانجام، لرد جفری کالدون به کمکش آمد.
– بیا پسرم، موضوعی هست که می‌خواهیم با آقای بالدک در میان بگذاریم. خوب می‌شد اگر تو هم می‌شنیدی، شاید به نظرت نیاز پیدا کنیم.
این را گفت و نزدیک‌شان آمد.
– دوشیزه‌مان، گمان می‌کنم ببخشد که شما را از او می‌ربایم. مادرتان حتماً سرگرمش خواهد کرد، تصورم این است که صحبت با او برایشان لذت‌بخش‌تر از شنیدن یاوه‌های مبهم تو باشد!
و لیدی کالدون واقعاً "سرگرم" کرد مرِدیت بالدک را. دختر بیچاره چندبار با نگاهی ملتمسانه به دیوید نگریست، اما جوان نمی‌توانست جمع مردان را ترک کند. وقتی میهمانی پایان یافت و سرانجام مرِدیت توانست نفسی به راحتی بکشد، چنین احساسی داشت: هیچ زن نفرت‌انگیزتر و احمق‌تری از لیدی کالدون در تمام ایرلند و شاید حتی در تمام انگلستان وجود ندارد!
شرمنده بود از این‌که چنین فکری درباره زنی به آن سن و اعتبار دارد، اما هر طور که سعی کرد خودش را توجیه کند، ناچار بود بپذیرد که حق با اوست.
از ته دل امیدوار بود که مجبور نباشد زیاد با آن بانو روبه‌رو شود.
اما دربارهٔ دیوید کالدون... خب، خیلی خوب می‌شد اگر آن جوان فرصتی پیدا می‌کرد تا سرانجام داستان آن راهب آگوستینی را کامل تعریف کند.
و دیوید واقعاً چنین فرصتی پیدا کرد تنها دو روز بعد.
بهانه‌ای که برای دیدار با مرِدیت در رویال سیل آورد، واقعاً ناشیانه بود، اما پس از کمی تپق زدن و من‌من کردن، بالاخره او را به ایوانی راهنمایی کردند که مرِدیت در آنجا مشغول مطالعه بود.
دیوید نه فقط داستان گرگور مندل، راهب آگوستینی را با دقت برایش شرح داد، بلکه در طول بسیاری از بعدازظهرهای آرام، درباره‌ی تقریباً هر چیزی که می‌دانست با او صحبت کرد.
با وجود سن کمش، دانش وسیعی داشت به‌ویژه در زمینهٔ های هنری، هرچند به موضوعات علمی نیز علاقه‌مند بود.
گفت‌وگوهایش با دختر معلم، گاه به مسیرهایی می‌کشید که برای بسیاری عجیب به نظر می‌رسید.
یک‌بار دیوید مرِدیت را دعوت کرد تا کلکسیون هنری‌اش را در بران کسل ببیند.
مرِدیت از زیبایی آن مجموعه شگفت‌زده شد و هم از حماقت و تکبر بی‌حد لیدی کالدون!
هرگاه مادر دیوید پیدا می‌شد و بی‌مقدمه نطق نامربوطی را آغاز می‌کرد، دیوید فقط لبخندی اندوهگین می‌زد.
در بیشتر دیدارها، این دیوید بود که حرف می‌زد و مرِدیت گوش می‌کرد گاهی سؤالی می‌پرسید یا نظری می‌داد اما بعضی وقت‌ها، اظهارنظری از سوی دیوید باعث بحث داغی بین‌شان می‌شد.
در این لحظات، روحیهٔ آرام و کم‌حرف مرِدیت ناپدید می‌شد، و او با تمام قدرت وارد بحث می‌شد گفت‌وگویی پرحرارت و جدی.
گاهی، هرچند به‌ندرت، این مرِدیت بود که از دانسته‌های خود برای دیوید تعریف می‌کرد. اغلب از کتاب‌هایی می‌گفت که برای سرگرم‌کردن بچه‌های بالدک خوانده بود.
و دیوید شیفتهٔ شنیدن افسانه‌های کهن بود. به یک‌باره از او پرسید.
– راستی می‌دانی نام قلعه‌تان از کجا آمده؟
پسر جوان شانه بالا انداخت...
 
دیوید گفت.
– اصلاً نمی‌دانستم این اسم منشأیی دارد! همیشه فکر می‌کردم پدرم خودش این نام را انتخاب کرده
مرِدیت با خنده سرش را تکان داد. با طعنه گفت.
– ای وای، چطور ممکن است کسی این‌قدر ناآگاه باشد؟! بران یک اسم اصیل ایرلندی است. فکر می‌کنید پدرتان چنین نامی را از خودش درآورده برای خانه‌تان؟!
دیوید سر تکان داد.
– اگر به فکرش برسد، حتماً یک‌روزه عوضش می‌کند!
مرِدیت لبخند زد و مثل همیشه وقتی می‌خواست داستانی را نقل کند، زانوهایش را در آغوش گرفت.
داستان را آغاز کرد.
– خب، بران پسر یکی از پادشاهان قدیمی بود، خیلی خیلی وقت پیش در این سرزمین زندگی می‌کرد البته، شاید هنوز هم زنده باشد!
دیوید ابرو بالا انداخت، اما حرفی نزد. مرِدیت ادامه داد:
– پدرش پادشاه فِوال بود، شاید قلعه‌اش همین‌جا در نزدیکی قرار داشت، جایی که حالا خانه‌ی شماست. مهمانی‌های باشکوهی می‌داد و مردم از دور و نزدیک برای شرکت می‌آمدند...
دیوید چشمکی زد.
– خب، در این مورد به پدر من رفته!
– ...اما بران از این بزم‌ها خسته شده بود. می‌دانم خودم می‌گویم، چون از حالت صورتتان معلوم است – او هم از این نظر شبیه شما بود!
به‌هرحال، بران از جشن‌ها خسته شده بود. یک شب، مهمان‌ها را پشت سر گذاشت و به باغ رفت تا آرامش پیدا کند. همان‌جا قدم می‌زد که ناگهان نوای موسیقی لطیفی از ناکجا برخاست.
بران با صدای دل‌انگیز چنگ به خواب رفت، و وقتی بیدار شد، کنار دستش در چمن‌ها، شاخه‌ای نقره‌ای دید، آراسته به بی‌شمار گل سفید. شاخه را برداشت و با خودش به اتاقش برد.
در را قفل کرد، همه را بیرون کرد. درست در همان لحظه، زنی در اتاق ظاهر شد. هیچ‌کس نفهمید از کجا آمد...

– باز هم از همون پری‌ها، نه؟ ایرلند پر از این جور موجوداته، حتی توی سوراخ‌موش‌هاش هم هستن! – دیوید با طعنه گفت.

مرِدیت رنجیده نگاهش کرد. شانه بالا انداخت و پاهایش را از بغل رها کرد.
با لحنی سرد گفت.
– خب، اگر این‌قدر برایتان خسته‌کننده است، دیگر تعریف نمی‌کنم
پسر لبخندی مهربان زد.
– معذرت می‌خواهم، واقعاً نمی‌خواستم ناراحت‌تان کنم. فقط... خب، این ایرلندی‌ها با این افسانه‌های پریان‌شان خیلی مضحک‌اند!
– انگار که افسانه‌های انگلیسی پری و جن ندارند! مرِدیت با دلخوری گفت.
– بله، اما انگلیسی‌ها دیگه بهشون باور ندارن. این ایرلندی‌ها هنوزم فکر می‌کنن زیر هر سنگی یه جن هست، حتی بهشون غذا می‌دن! قبول کنید، کمی زیادیه.
مرِدیت با خنده‌ای رها از دل پاسخ داد. یاد بِث افتاد – همان خدمتکار خانه که همیشه پیش از جارو زدن با فریاد "سِخین!" پری‌ها را می‌پراند تا با جارویش تصادف نکنند. همه‌ی خدمتکارها هم همین کار را می‌کردند، حتی وقتی آب چرک را در حیاط خالی می‌کردند.
مرِدیت شانه بالا انداخت.
– خب، باشد گرچه لیاقتش را ندارید، اما داستان را ادامه می‌دهم!
دیوید صادقانه گفت.
– ممنونم! قول می‌دهم دیگر وسط حرف‌تان نپرم!
مرِدیت دوباره زانوهایش را در آغوش گرفت و شروع کرد:
– زنِ غریبه در واقع یک پری بود، همان که شاخه را هم با خودش آورده بود. دوباره برای شاهزاده موسیقی نواخت، اما این‌بار با آواز. آوازش درباره‌ی جزایری افسانه‌ای بود که در آنجا غم و مرگ را نمی‌شناسند. یکی از این جزایر اِمین بود، جایی که مردم با ارابه‌های زرین و سیمین رفت‌وآمد می‌کردند – همان‌جا که شاخه‌ی نقره‌ای از آن آمده بود.
جزیره‌ای دیگر، جایگاه شادی بود؛ مردمانش همیشه در حال خنده.
اما پری از جزیره‌ی زنان آمده بود؛ همان‌جایی که می‌خواست بران را با خود ببرد تا شاه آن جزیره شود.
وقتی آوازش تمام شد، هم خودش ناپدید شد و هم شاخه‌ی نقره‌ای.
بران آن‌قدر دل‌تنگ شد که ناچار شد کشتی‌ای فراهم کند و همراه با بیست‌وهفت یار، راهی آن جزیره شود.
دیوید بی‌اختیار گفت:
– دقیقاً بیست‌وهفت نفر؟
و بعد با ترس دستش را جلوی دهانش گرفت.
مرِدیت با لبخند ادامه داد:
– شب و روزها سفر کردند بران و بیست‌وهفت جنگجوی همراهش.
در راه، با خدای دریا روبه‌رو شدند که به آن‌ها دلگرمی داد و مسیرشان را نشان داد. خیلی زود به جزیره‌ای رسیدند که صدای خنده‌ی بلندی از آن برمی‌خاست.
خواستند بپرسند کدام سو باید بروند، اما ساکنان جزیره فقط می‌خندیدند. گمان کردند خوب نمی‌شنوند، پس یکی از جنگجویان از کشتی پیاده شد تا از نزدیک پرس‌وجو کند.
اما همین که قدم به ساحل گذاشت، خودش هم به خنده افتاد و گذشته‌اش را به‌کلی از یاد برد!
همسفران ناچار او را همان‌جا رها کردند و به سفر ادامه دادند...
دیوید با ناراحتی سر تکان داد.
– چه کار زشتی! این‌طور هم‌سفری را که دچار مشکل شده، این‌طور رها کردن؟! اگر برش می‌گرداندند، شاید طلسم شکسته می‌شد. اصلاً شاید کافی بود به زور سوارش کنند...
و طوری فکر کرد که انگار یک مسئله‌ی علمی واقعی را تحلیل می‌کند.
 

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 3)

عقب
بالا