سلام نویسندهی عزیز، یک نکتهی خیلی مهمی رو لازمه بدونی و
اون هم اینه که در فرایند
رصد، طراحی،نقد،ویراستاری،کپیست،
و ... اگر ایرادی میبینی همون زمان به تیم مربوطه اطلاع بده. بعد از تایید شدن، هیچ تغییری در مرحلهی قبل داده نمیشه.
پیرزن سرش را به نشانهی نفی تکان داد.اشتباه دخترک را اصلاح کرد.
– من گفتم دربارهی پسران میل برات قصه میگم، نه دربارهی خود میل، و اگر هنوز هم بخوای، همین کار رو هم میکنم.
دخترک با هیجان گفت.
– میخوام! معلومه که میخوام!
با صدایی بسیار آرامتر اضافه کرد.
– یعنی... دوست دارم
گرین سر تکان داد. بهسمت در رفت و آن را باز کرد.
نور کمرمق و خستهای روی کف گلی کلبه ریخت.
پیرزن زیر لب زمزمه کرد.
– بازم هوا ابری شده،
بعد رو به دارا کرد:
– بیا دخترم، بلند شو. بریم بیرون یه کم قدم بزنیم، اونجا برات قصه میگم.
دخترک خمیازهی بزرگی کشید و با چشمانی خوابآلود پلک زد، اما بالاخره از زیر شالی که هنگام خواب دور خودش پیچیده بود بیرون آمد. گرینی پیش از آنکه او را به بیرون راهنمایی کند، لیوانی شیر و تکهای پنیر در دستش گذاشت.
هوا نسبت به گرمای صبح کمی خنکتر شده بود، ولی همچنان دلپذیر بود. پیرزن دارا را بهسمت یک درخت بلوط بزرگ راهنمایی کرد. ریشههای بیرونزدهی آن درخت صدساله، میان برگهای خشک انباشتهشده، پناهگاههای راحتی ساخته بودند. دارا بدون اینکه چیزی بپرسد، فوراً در یکی از آنها جا خوش کرد و حتی یک تکهسنگ صاف هم پیدا کرد تا لیوانش را روی آن بگذارد سنگی که انگار برای همیشه در بند ریشههای بلوط گرفتار شده بود.
دارا وقتی گرین هم کنارش نشست. گفت:
– من اینجا رو دوست دارم، ولی...
پس از مکثی اضافه کرد.
– مطمئنی مامانم حالش خیلی بد نیست؟
پیرزن آرامش داد.
– مامانت باید استراحت کنه،
– ولی اگه دنبالم بگرده چی؟
گرین از پاسخ مستقیم طفره رفت.
– بهتره مزاحمش نشی. زودتر خوب میشه.
دختر نگاهی تیز و دقیق به او انداخت، اما چیزی نگفت. انگار با آن نگاهها، تا ژرفای جان پیرزن را جستوجو میکرد.
گرینی زیر لب زمزمه کرد
– چشمهای بینای سیذها،
اما بر خودش مسلط شد و بلند گفت:
– خب، اگه درست یادم باشه، میخواستی دربارهی پسران میل بشنوی.
دخترک سر تکان داد. و گرین ادامه داد:
– اجداد ایرلندیهای امروزی با کشتی از جنوب به این سرزمین رسیدن. همهشون از یک نیای مشترک زاده شده بودن. این نیای باستانی «میل» نام داشت. برای همین، اونها رو «پسران میل» مینامیدن.
دارا دوباره سر تکان داد تا نشان دهد حرف را فهمیده. گرینی آرام لبخند زد.پیرزن قصه را ادامه داد.
– اولین کسی که از میان پسران میل پا به این سرزمین گذاشت، ایت بود، حالا که در دل ریشههای درخت عظیم نشسته بودند، بیشتر شبیه کسانی بهنظر میرسیدند که از دل یک افسانهی فراموششده بیرون آمدهاند. اون زمان که ایت و همراهان باشکوهش به این سرزمین رسیدند، پادشاهان پریها با هم درگیر و دشمن بودند. پس از این مرد نجیبِ غریبه که از سرزمینی دور آمده بود، خواستن بینشون داوری کنه.
دارا پرسید.
– چرا از یه غریبه خواستن این کارو بکنه؟ اون که هیچی دربارهشون نمیدونست!
گرینی اینطور نظرش را گفت:
– شاید دقیقاً به همین خاطر. چون فکر میکردن اون بیطرفه و طرف کسی رو نمیگیره
و دوباره به قصه برگشت.
– ایتِ خردمند گفت این سرزمین زیبا و پُرباره. گندم، میوه و عسلش فراوانه. جنگلها پر از جانور، رودخونهها پر از ماهیهای بلورین. هواش دلپذیره؛ نه سرمای کشنده داره، نه گرمای طاقتفرسا. همه میتونن کنار هم زندگی کنن، توی صلح و آرامش!
پیرزن برای لحظهای سکوت کرد تا کودک حرفها را در ذهنش مرور کند، و خودش هم اندکی استراحت کند. اما دارا بهش مهلت نداد.کنجکاوانه پرسید.
– خب بعدش چی؟ پریها چی کار کردن؟
گرین با تسلیم در برابر کنجکاوی دارا، ادامه داد.
– پریها از این حکم خوششون نیومد، پس توطئه چیدن... و از شدت خشم، ایت رو کشتن.
چشمهای دارا از خشم برق زد. چنان عصبانیت و دلخوری در صورتش موج میزد که انگار خودش شاهد ماجرا بوده.فریاد زد.
– چطور تونستن اینقدر بدجنس باشن! چرا کسی رو که حرف درست زد، کشتن؟ اصلاً از پریها خوشم نمیاد!
پیرزن شانهای بالا انداخت.
– ببین عزیزم، پریها قوم خیلی عجیبی هستن. بدجنس نیستن...
– نه... فقط دنیا را جور دیگری میبینن، نه مثل ما آدمهای فانی. گاهی کارهای عجیبی میکنن، آدم هیچوقت نمیتونه از پیش بدونه که قراره چه کار کنن. برای همین خیلیها اونا رو خطرناک میدونن و ازشون میترسن.
– الآن هم هنوز پریها وجود دارن؟
گرین با اطمینان عمیق سری تکان داد.
– اوه، معلومه که وجود دارن، حتماً که هستن، فقط دیگه زیاد توی دنیای آدمها نمیگردن. رفتن توی سرزمین خودشون. دنیای ما دیگه براشون خیلی ظالم و خیلی احمقانه شده.
– یعنی دیگه هیچوقت نمیتونیم پری ببینیم؟
از صدای دخترک ناامیدی عمیقی میبارید.
پیرزن دستش را بلند کرد. کف دست پرچین و چروکش مثل پروانهای قهوهای و شبانه جلوی صورت دارا به پرواز دراومد.
– نه، من اینو نگفتم،گاهی وقتا پیش میاد که برای مدتی کوتاه بین ما میان، یا یه بچهشون رو میفرستن که در میان ما زندگی کنه...
گرین نگاهی پرمعنا به دارا انداخت.
دارا پرسید.
– میفرستن؟ چرا؟
جادوگر پیر آهی کشید.
– چرا؟ خب، راستش منم دقیق نمیدونم. هیچکس دقیق نمیدونه. بعضیا میگن برای اینه که بهمون کمک کنن. اما بیشتر آدما برعکس فکر میکنن: معتقدن که میان تا بهمون آسیب بزنن. برای همین از بچهپریها میترسن... و اونا رو میتارن.
چهرهی دارا جدیتی باورناپذیر داشت.
– و تو، گرینی؟ تو چی فکر میکنی؟
پیرزن به او نگاه کرد. در چهرهی چروکیده و پیرش مهر و محبتی بیپایان نمایان شد.دستش را روی شانهی دارا گذاشت.
– من؟ من فکر نمیکنم... من مطمئنم که اونا فقط نیت خیر دارن.
– و تو هم باید اینو با تمام وجودت باور داشته باشی.
– حتی اگه بهمون آسیب بزنن، آره؟
سرش را پایین انداخت. در صدایش تلخی و ناامیدی کل یک دنیا پیچیده بود، نه فقط یک کودک چهارساله.
گرین سر تکان داد.
– آره، دارا، حتی اون موقع هم، اما فراموش نکن، یاد میگیری چطور از خودت دفاع کنی.
لازم نیست برای همیشه فرار کنی، قایم شی. مثل قبل. اینو بهت قول میدم.
شانهی دختر را محکمتر گرفت.
دارا به فکر فرو رفت. نگرانی در صورت کوچکش پیدا بود. دستش به آرامی میان برگهای خشک روی زمین بازی میکرد. گرینی مزاحمش نشد. گذاشت تا درون خودش بجنگد.
دختر ناگهان لیوان شیرش را برداشت و جرعهای نوشید. سپس پرسید:
– بعداً چه اتفاقی برای پسران میل افتاد؟ برام تعریف میکنی؟
گرین به عقب تکیه داد، پشتش را به پوست ترکخورده و خزهپوش درخت تکیه داد و آهی کشید.با لحن خاص قصهگویی گفت.
– همراهان ایت، جسدش را به کشتی بردند و به سرزمین مادری برگشتند، وقتی برگشتند، همهچیز را تعریف کردند.
پسران میل فهمیدند که حرفهای ایت خطاب به خودشون هم بوده. پیام داده که در سرزمینی دور، خانهی جدیدی پیدا کرده.
پیرزن با تأکید سر تکان داد.
– پس ایرها به دریا زدند و به سوی سرزمین سیذهها رفتند.
اما قوم پریها متوجه نزدیکشدنشان شدند و جزیره را با جادوی محافظتکنندهای پوشاندند.
گرینی ادامه داد
– سه بار دور جزیره چرخیدن پسران میل، ولی نتونستن پیاده شن.
بار چهارم بالاخره موفق شدن و پا به خشکی گذاشتن.
دارا دوباره با شوق پرسید.
– و پریها چی کار کردن؟ عصبانی شدن چون جادوشون شکست؟ چرا جادوشون از کار افتاد؟
پیرزن گفت.
– عصبانی نشدن، ببین عزیزم، نگهداشتن جادویی که از کل یه جزیره محافظت کنه، خیلی سخته. خسته شده بودن.
دارا داناوارانه سر تکان داد.
– هوم
گرین نزدیک بود بزند زیر خنده، ولی نزد. با لبخندی کمرنگ در گوشهی لب، قصه را ادامه داد.
– سیذهها سه ساحرهی بسیار نیرومند فرستادن تا به ارتش ایرها آسیب بزنن. اما پسران میل هم یه دروید دانا همراه خودشون داشتن، اسمش آمارگن بود! این آمارگن نام اون سه ساحرهی قدرتمند رو فهمید، و طی آیینی پیچیده، سرزمین رو به نام اونها نامگذاری کرد...
پیرزن شانهی دختر را فشرد.
– لازم نیست همیشه فرار کنی، قایم شی، مثل قبل. اینو بهت قول میدم.
دارا در افکار خودش فرو رفت. نگرانی در چهرهاش سایه انداخت. دست کوچکش با تردید میان برگهای خشک بازی میکرد. پیرزن مزاحمش نشد. گذاشت تا درون خودش بجنگد، تنهایی.
دختر ناگهان لیوان شیرش را برداشت و جرعهای نوشید. سپس پرسید:
– بعدش چه اتفاقی برای پسران میل افتاد؟ برام تعریف میکنی؟
گرین به عقب تکیه داد، پشتش را به پوست خزهپوش و ترکخوردهی درخت تکیه داد و آهی کشید. با لحن افسانهگویش گفت.
– همراهان ایت، پیکرش را به کشتی بردند و به سرزمین مادری برگشتند، وقتی برگشتند، ماجرا را برای دیگران تعریف کردند.
پسران میل فهمیدند که حرفهای ایت برای خودشون هم بوده؛ اون پیام داده بود که در سرزمینی دور، خانهای تازه پیدا کرده.
پیرزن با تأکید سر تکان داد.
– پس ایرها به دریا زدند و به سوی سرزمین سیذهها حرکت کردند. اما پریها متوجه نزدیکشدنشان شدند و با جادویی محافظ، جزیره را پوشاندند.
دارا وسط حرف پرید.
– سه بار دور جزیره چرخیدن، ولی نتونستن پیاده شن، درسته؟
گرین ادامه داد.
– آره، ولی بار چهارم بالاخره موفق شدن
– و پریها چی کار کردن؟ عصبانی شدن چون جادوشون از کار افتاد؟ اصلاً چرا جادوشون شکست خورد؟
پیرزن گفت:
– نه، عصبانی نشدن، جادویی به اون بزرگی که بتونه از یه جزیرهی کامل محافظت کنه، خیلی سخت و انرژیبَر هست. خسته شده بودن.
دارا داناوارانه سر تکان داد.
– هوم
گرین نزدیک بود بزند زیر خنده، اما خودداری کرد. با لبخند کمرنگی گوشهی لب، قصه را ادامه داد.
– پریها سه جادوگر بسیار نیرومند فرستادن که ارتش ایرها رو نفرین کنن. ولی پسران میل هم یه دروید بسیار دانا با خودشون داشتن: امارگن نامی!
این امارگن اسم اون سه ساحرهی قدرتمند رو فهمید، و طی آیینی پیچیده، کشور رو به نام اونها نامگذاری کرد.
دارا با بیصبری گفت:
– ولی اینجا دیگه پریها واقعاً عصبانی شدن، نه؟
این بار گرین نتوانست خودش را نگه دارد و با صدای بلند خندید. خندهاش مثل خشخش خارپشتها در برگهای پاییزی در سراسر روشنجای پیچید.
– آره دخترکم، اینبار دیگه واقعاً خشمگین شدن!
– وقتی با وجود همهی جادوها، مردم میل به حضور شاه پریها رسیدن، اون گفت:
میبینم که نمیتونم شما رو با صلح از تصمیمتون برگردونم... پس، بذارید حرف، حرف شمشیر باشه!
– و بعدش جنگ شد؟ کی بُرد؟
گرین سر تکان داد.
– آره، جنگ شد،
موهای خاکستری و ژولیدهاش مثل سبیل ذرت خشک از زیر شال فرسودهاش بیرون زده بود.
– ولی قبلش، به پیشنهاد امارگن، ایرها دوباره سوار کشتی شدن تا برای بار دوم، در زمان بهتری و با نشانههای نیکو پیاده شن. فقط به اندازهی نه موج از جزیره دور شدن، تا از همونجا بازگردن. اما شاه پریها طوفانی به پا کرد چون حتی بر عناصر طبیعت هم فرمان داشت و اون طوفان مردم میل رو در دریا پراکنده کرد.
دارا با تأمل سر تکان داد.
– خیلی زیرک بود این شاه پریها! بعدش چی شد؟ حالا که ایرها اینجان، پس لابد بالاخره پیروز شدن!
پیرزن خندید.
– البته که همینطوره، دخترکم،
– پس از سختیهای بسیار، مردم ایر دوباره همدیگه رو پیدا کردن، و با پریها جنگیدن. پریها در جنگ پیروز شدن، چون در نبرد هم از آدمها ماهرتر بودن.
ولی پسران میل حاضر نشدن عقبنشینی کنن، پس در نهایت، بعد از جنگهای طولانی، با هم صلح کردن.
– یعنی پریها رفتن؟
– نه، اون موقع هنوز نرفتن.
با رهبران ایرها نشست گذاشتن که دربارهی حقوق قوم پریها و حقوق مردم ایر تصمیمگیری کنن.
گرین به شاخههای عظیم درخت بلوط بالای سرشان نگاه کرد. شلوغی درهمتنیدهی برگها، سر و صدای پرندهها و سنجابها، آواز هزاران حشره و بازی سحرآمیز نور و سایه، همیشه در دلش این حس را زنده میکرد که گویی دارد به دنیایی دیگر، پنهان و جادویی، از روزنهای کوچک نگاه میکند.
– در اون زمان، پریها با پسران میل در صلح زندگی میکردند...
با صدایی آرام گفت:
– البته که همیشه کشمکشهایی پیش میآمد
و همچنان به شاخهها چشم دوخته بود.
– اما با این حال، بیشتر دوست بودند تا دشمن.
به یکدیگر هدیه میدادند، فرزندان یکدیگر را آموزش میدادند.
بعدها... پریان این سرزمین را ترک کردند.
دارا با کنجکاوی پرسید.
– چطور؟ چرا؟
اما پیرزن دیگر خسته شده بود.گفت
– این را برای وقت دیگری میگذاریم، دخترکم
و لبهای ترکخوردهاش را با زبان تر کرد.
– نمیتوان همهٔ داستانها را یکباره بلعید!
دارا آهی کشید. او هم به پشت تکیه داد و درست مثل کالیخ، به شاخهها و برگها خیره شد.
دنیای میان برگها او را هم افسون کرده بود.
بالا، میان برگهای لبهموجدار و سبز روشن، تاریکی کمکم غلبه میکرد.
بادی که حالا اندکی شدت گرفته بود، از میان درختان کنار رود گذشت و شاخههای جوانتر را به رقصی بیقرار کشاند.
در نوک شاخهها، برگهای تازهجوشیده آنچنان میلرزیدند که انگار دامنهای توری بالرینایی در حال رقص هستند.
در دلتر، جایی که نسیم بازیگوش به شاخهها نمیرسید، مرغان به نرمی خشخش میکردند، یا شادی خود را با چهچههایی استادانه فریاد میزدند.
جایی بالا در ناپیدایی، جفتی قمری وحشی لانه کرده بودند، تنها صدای نغمهشان، حضورشان را لو میداد.
بعد، باد جان گرفت و رقص لطیف به تکانی وحشی بدل شد؛ شاخههای جوان مانند تازیانههای دیوانه به خود میپیچیدند، و شاخههای ضخیمتر نیز به غرغر درآمدند، گویی از این گستاخی خشمگین شده باشند.
تنهٔ درخت عظیم صدا داد و برگها، شاخههای خشک، بلوطهای نارس روی سر ساکنان زیر درخت فرو ریختند.
گرین گفت:
– فکر میکنم وقتش شده به کلبه برگردیم باران نزدیک است.
با نالهای برخاست، دست دارا را گرفت اما جرئت نکرد سنگینیاش را بر او بیندازد.
دستش را به کمر گرفت و با پوزخندی دردناک گفت:
– چه میشود کرد، دیگر جوان نیستم. و این هوای دیوانه فقط اوضاع را بدتر میکند.
به خورشیدی که از لابهلای ابرهای متراکم میدرخشید اشاره کرد
– نه اشکالی ندارد، داخل میرویم و یک چای حسابی دم میکنیم.
با نگرانی به آسمان نگاهی انداخت
– ولی حالا دیگر باید بجنبیم، وگرنه تا پوست و استخوان خیس میشویم!
و واقعاً، هنوز درست به درگاه نرسیده بودند که قطرههای درشت باران پشت سرشان روی چمنهای محوطه فرود آمدند.
رعد غرید، آذرخشی افق را شکافت، و طوفان، بارانی تند و ناب تابستانی را با خود آورد.
درخت بلوط غولآسا همچون یک کنترباس عظیم نعرهکشید،
و در اطرافش، درختان کوچکتر چون ارکستر ویولن عجیبالخلقهای خم و راست میشدند.
و ساز کوبهای این ارکستر مهیب چیزی نبود جز طبل سهمگین رعد!
دارا و گرین کنار در ورودی ایستاده، شگفتزده به این نمایش تماشایی نگاه میکردند، اما خیلی زود مجبور شدند در را ببندند، چراکه باران چنان سیلآسا میبارید که همهچیز را خیس میکرد.
یک باد ناگهانی، نیرومند و سرکش خودش را به داخل انداخت، و در میان بذرهای مرتبشده روی میز، هرجومرجی بهپا کرد.
گرین کلمات تند و تیزی به زبان کِلتی زیر لب زمزمه کرد، اما هرچه دارا از او پرسید، نگفت چه نفرینی روانهٔ سر باد گستاخ کرده است.
طوفان، همانطور که بهناگاه آمده بود، پس از شام سادهشان به همان شتاب هم رفت.
پیرزن بیرون رفت تا از زیر لبهٔ کاهپوش کلبه، مقداری کاه خشک برای تخت بردارد.
در گوشهای از اتاق کاهها را به دقت پهن کرد، دو روسری روی آن کشید و از سومی بالش ساخت،
و کار تمامشدهاش را به دختر نشان داد.گفت.
– اینجا میخوابی، اگر خوشت میاد متأسفانه چیز دیگری ندارم. البته میتونستم تختم رو بدم، اما اگه این کار رو بکنم، دیگه هیچوقت نمیتونم بلند شم،
انقدر بدنم خشک و بیجان میشه.
دارا بیحرف نشست روی بستر، سپس با آهی رضایتبخش دراز کشید تا نشان دهد چقدر آن را راحت میداند.
پیرزن او را پوشاند.با صدای خشدار و زمختی زمزمه کرد.
– بخواب... استراحت برات خوبه
دارا با رضایت سر تکان داد
– باشه
اما قبلش لطفاً بگو، پریها چطور ایرلند رو ترک کردن، باشه؟
گرین با لبخندی شوخطبعانه، سرش را به آرامی تکان داد با تظاهر به گلهمندی گفت:
– دارا، دارای قصهدوست! ولی این دیگه واقعاً آخرین داستان امشبه!
دخترک با شور و هیجان سر تکان داد، و گفت که فعلاً با همین مقدار راضی است. با احتیاط فقط برای محکمکاری اضافه کرد.
– ولی فردا دوباره برام قصه میگی، مگه نه؟
گرین فوراً شروع کرد تا جلوتر از هرگونه چانهزنی را بگیرد:
– وقتی در ایرلند، پادشاهی به نام "کُن" تاج و تخت را به دست گرفت، آرامش بزرگی بین انسانها و پریان حکمفرما شد.
برای همین هم سلطنتش پُر دوام بود و بخت یارش شد.
– به خاطر اینکه پریان کمکش میکردند؟
– بله، دخترم، به همین خاطر.
– پیرزن بر لبهٔ تخت نشست و پشتش را به دیوار کلبه تکیه داد.
– میگویند یک صبح، پادشاه "کُن" با سه جادوگر و سه نقال از قصر بیرون آمد همانطور که هر صبح این کار را میکرد. چون صلح با پریان تازه برقرار شده بود، و هنوز از جادوی آنها میترسید.
– مردم از پریها میترسیدند؟
– بیشتر باید بگم "ازشون حساب میبردند"، چون پریها خیلی فراتر از انسانها بودند.
دارا سرش را پایین انداخت.
– و الان هم ازشون میترسن، نه؟
صدای گرینی گرفته و جدی شد.
– حالا؟ امروزه، مردم آنقدر از پریها دور افتادهاند که هیچوقت تصور نمیکردند روزی چنین فاصلهای ممکن باشد...
در زمان "کُن"، هنوز همه چیز نزدیکتر و روشنتر بود...
سکوت کرد.
دارا با التماس گفت.
– ادامه بده لطفاً
گرین با سر تأیید کرد.
با آهی آرام افکار سنگینش را از خود دور کرد، و باز نخ قصه را گرفت:
– وقتی پادشاه کُن و همراهانش جلوی قصر ایستاده بودند،
ناگهان مهی غلیظ بر زمین نشست،
و از دل آن مه، سواری زیبا پدیدار شد.
دارا با شگفتی نجوا کرد.
– وای
– بله، سوار زیبایی از میان مه بیرون آمد.
او به پادشاه نزدیک شد و دعوتش کرد به قصر خود.
– اون یه پری بود؟ یه پری واقعی؟
گرینی سر تکان داد.
– بله و قصری که ازش دعوت کرد به اونجا بره، قصر شاهپریان بود.
درختی با برگهای زرین جلوی آن قصر ایستاده بود.
دختری با موهای طلایی از ایرلندیها استقبال کرد.
جلوی او، کوزهای نقرهای با تزئینات طلایی قرار داشت.
او با جامی طلایی از نوشیدنی سرخ رنگی برداشت و آن را به مهمانان تعارف کرد.
دخترک خیالپردازانه گفت.
– همهچی پر از طلا و نقره بوده. باید خیلی قشنگ بوده باشه و موهای اون دختر هم طلا بوده...
بعد، با اندوه دستی روی گیسوان سیاه شبرنگ خودش کشید.
پادشاه را با غذا نیز پذیرایی کردند دندههای گاو و خوک به او دادند.
سپس، شاهپری چنین گفت:
– برای این دعوتت کردم، کُن پادشاه، تا شکوه سلطنت را در نسل تو پایدار کنم.
زیرا آن دختر طلاییمو، در حقیقت خود سلطنت همیشگی بر ایرلند بود!
دارا با چشمان گشادشده از تعجب زمزمه کرد.
– واقعاً؟! یه دختر؟!
گرین بدون اینکه از سوالش منحرف شود، قصه را ادامه داد:
– آن دختر پرسید که پس از "کُن"، سلطنت ایرلند به چه کسی میرسد، و چه کسی مستحق آن شـ×ر×ا×ب سرخ خواهد بود.
شاهپری در پاسخ، تمام شاهان آیندهٔ ایرلند را نام برد
از کُن تا پایان دنیا.
یکی از نقالان نیز این اسامی را با نشانههایی اسرارآمیز بر روی سنگی حک کرد.
– و پریها چی؟
– خود فرمانروای پریان سلطنت را به کُن واگذار کرد و جانشینانش را نیز مشخص نمود.
به عنوان تضمین، جامهای سلطنتی طلایی و لوحهای سنگی را به او هدیه داد.
آنگاه ایرلندیها از قصر شاهپری بیرون آمدند،
و به قلعهٔ خود بازگشتند.
و پریان... آن سرزمین را ترک گفتند.
دارا باز پرسید.
– و پریها به کجا رفتن، گرینی؟
اما پیرزن اخم کرد و با صدایی جدی و قاطع گفت:
– هیس، دارا! گفتم که برای امشب کافی است!
چشمانت را ببند، پشتت را به دیوار کن، و بخواب.
دارا با دلخوری، ولی بیچونوچرا اطاعت کرد.
با اینکه ذهنش پر از صحنههای خیالانگیز قصهها بود، بهزودی تنها صدای آرام نفسهای منظمش شنیده میشد، نشان از خوابی عمیق و بیدغدغه.
صبح فردا، دارا با آواز پرشور پرندگان بیدار شد.
آنقدر خوابآلود بود که نمیتوانست چشمانش را باز کند.
با پلکهای بسته، صدای پرندگان را که در تجلیل از طلوع خورشید میخواندند، گوش داد.
از آنهمه شادیِ طبیعی، شگفتزده شد چرا که در اتاقهای بزرگ خانهٔ اربابیشان، هیچگاه صدای پرنده چنین واضح نمیرسید.
در ابتدا گیج بود، نمیدانست کجاست.
ولی وقتی یادش آمد، ناگهان ترسی وجودش را گرفت.
برای اولین بار از زمانی که مادرش را ترک کرده بود، احساس تنهایی کرد.
آغوش گرم مادر، خانهٔ امن، همه چیز دلش را فشرد.
باور داشت که کلبه خالیست.
شاید گرین رفته و او را تنها گذاشته بود...
اما جرئت نکرد بلند شود و نگاه کند،
مبادا حقیقت آنقدر تلخ باشد که نتواند تحمل کند.
بیصدا شروع به گریه کرد.
اشکهایش روی شال گیاهیعطردار که به جای بالش بود، چکید.
در حالی که میگریست، دوباره خوابش برد...
با صدای خشخش ملایم و زمزمههای آشنا بیدار شد.
گرین درون کلبه آرام حرکت میکرد و چیزی را زیر لب میخواند.
آوازش، زمزمهای شبیه جیرجیر خشدار یک جیرجیرک پیر بود.
دارا گوش سپرد، و همان لحظه، ابرهای تیرهٔ دلتنگیاش کنار رفت.
«به دزد نگاه کن…»
آوازی به زبان گالیک، با ریتمی کودکانه و شوخطبع.
با کنجکاوی پرسید.
– چی بود گرینی؟ دربارهٔ چی میخوندی؟
– صبح بخیر، دارا.
– خوب خوابیدی؟
لحظهای مکث کرد و ترسهای صبحگاهیاش را نگفت.
– آره، خوب بود... چی خوندی؟
گرین لبخند زد، کمی تأمل کرد، بعد گفت:
– اوه، فقط یه ترانهٔ احمقانهست...
یه چیزی شبیه اینه:
«نگاه کن این ناقلا رو، چه زندگیِ خوشی داره، اینجا یه ب×و×س×ه میدزده، اونجا یکی دیگه، درست مثل یه جوجهتیغی، شبها راه میافته، و روزها فقط میخوابه!»
دارا با اشتیاق پرسید، چشمهایش برق میزد.
– کیه؟ کیه؟
همزمان با شادی، از جا برخاست و شروع کرد زیر یونجه دنبال کفشهایش بگردد.
دیگر خبری از اشکها نبود.
او آمادهٔ آغاز یک روز تازه بود پر از درخت و گل، آواز پرندهها و... قصههای تازه.
گرین خندید و گفت:
– کیه؟
خودشه! تیگ اوکین، پسرک بازیگوش از لِیتریم!
دارا با نگرانی سر تکان داد.
– من اصلاً نمیشناسمش
گرین با خنده گفت
– نه واقعاً؟ این داستان خیلی مشهوره! تیگ اوکین، پسر یک کشاورز ثروتمند بود، پسری قویهیکل و خوشقیافه. نور چشم پدرش.
پدرش او را حسابی لوس کرده بود، به او بیحد پول میداد و هیچوقت مجبور نبود کار کند.
در عوض، فقط دنبال دخترها میرفت!
خلاصه، تیگ اوکین خوشقیافه بود و دخترا هم ازش خوششون میاومد.
هر شب یه جایی پرسه میزد و... خب، چطور بگم؟
گرینی لحظهای درنگ کرد؛ گیر افتاده بود، نمیدانست قصه را چطور ادامه دهد.
"هر دختری جلوی پیراهنش را دوست دارد."
سرانجام زیر لب گفت:
– نُه،
دارا بینیاش را درهم کشید و با قیافهای مچاله سکوت کرد؛ واضح بود که نظر خوشی ندارد.
– باشه باشه، حالا بگیم که "هر دختری رو میدید، عاشقش میشد"، همینه دیگه!
دختر دوباره صورتش را درهم کشید. چندان متوجه نمیشد ماجرا از چه قرار است، ولی راستش را بخواهی، زیاد هم برایش مهم نبود.
با قاطعیت گفت.
– این قصه قشنگ نیست
– ای بابا دختر جان، خودت بودی که ازش پرسیدی! – گرین به او تشر زد.
و بعد از مکثی کوتاه ادامه داد:
– البته، این فقط اول داستانه... اصل ماجرا دربارهٔ اینه که چطور تیگ اوکین به خاطر بیبندوباریش مجازات شد!
چشمان دارا برق زد.
– پریا مجازاتش کردن؟ تعریف کن دیگه، خواهش میکنم!
گرین سرش را تکان داد.
– هنوز نمیتونم باید بزرگتر بشی... این یه قصه خیلی ترسناکه. ممکنه از ترس خوابت نبره.
هرچند دارا از شدت کنجکاوی درونش غوغا بود،
ولی فقط یکبار از خواب نرفتن به خاطر ترس، کافی بود که دلش را بزند.
بیآنکه چیزی بگوید، پیشنهاد گرینی را پذیرفت و به سمت میز صبحانه رفت. پس از صرف صبحانه، گرین گفت:
– خب، دارا، فکر کنم وقتشه بری ببینی کی منتظرت بیرونه.
دارا از جا پرید.
– وای گرینی! واقعاً یکی منتظره؟! چرا زودتر نگفتی؟!
شاید رفته باشه!
با عجله به میز برگشت، دست گرین را گرفت و کشید:
– بیا بیا زودتر! ممکنه دیر بشه!
گرین خندید.
– آرومتر، دارا، آروم! جایی نمیره، چون... نمیتونه!
و بعد به پشت کلبه اشاره کرد:
– همونجا پشت کلبهست، خودت برو ببین.
دارا نیازی به تشویق بیشتر نداشت دست پیرزن را رها کرد و با هیجان از کلبه بیرون دوید.
گرینی با لبخندی آرام زیر لب چیزی زمزمه کرد و آهسته به دنبال او راه افتاد.صدای فریاد شادمانهٔ دارا از پشت کلبه به گوش رسید.
– رییی! این خودشه، رییی!
درست در سایهٔ بام کاهپوش، کنار درختی جوان، پونی محبوب دارا، ری، ایستاده بود و علف میخورد.
تا صدای دارا را شنید، سرش را بالا آورد، و با شیههای پرنشاط، صاحب کوچکش را خوش آمد گفت.
دارا دواندوان به سمتش رفت، پوزهاش را بغل کرد و در گوشش زمزمه کرد:
– وای ری، کجا بودی؟ نکنه کسی اذیتت کرده؟ ری، ری عزیزم...
هرچقدر بعدتر پرسید، گرین حاضر نشد بگوید چطور موفق شده ری را پیدا کند و برگرداند.
فقط میگفت:
– میخوام همهچیز رو بهت یاد بدم، فقط یهکم صبر داشته باش.
گرچه این وعده دارا را حسابی هیجانزده کرد،
ولی نتوانست عطش دانستنش را کاملاً خاموش کند.
از ته دل دوست داشت ماجرای ری را بفهمد، اما گرین هیچ نشانی از این نداد که حاضر است این راز را فاش کند.
بیشتر روز صرف پیادهرویهای طولانی شد؛ گرین با حوصلهای بیپایان به سیل تمامنشدنی پرسشهای دارا پاسخ میداد.
صحبت از گلها شد، از گیاهان دارویی، از زبان جانوران، از عادتهای مردمان کوچک، حتی از علم عجیب پیشبینی آبوهوا.
دارا به همه چیز علاقه داشت، ذهنی تیز و روحیهای جستجوگر در وجودش موج میزد.
و با وجود سن کمش، هوش و جدیتش حتی گرین را با آنهمه سال تجربه به شگفتی وامیداشت.
ری، پونی کوچک، همهجا همراهشان بود این خواستهی دارا بود که او را تنها نگذارند،
«چون حتماً بعد از آنچه بر سرش آمده، از تنها ماندن میترسه.»
پس ری با قدمهای سبک و شادیآورش دنبالشان میتاخت و باعث فرار کردن گوزن، پرنده و گرازهای وحشی میشد.
جنگل جادویی، هرچه بیشتر، دل دارا را میربود و کمکم جای خالی عمارت بزرگ را در دلش پر میکرد.
تصویر مادرش گاهی در ذهنش پدیدار میشد، اما دیگر فقدانش را با درد احساس نمیکرد، چون دیگر ترسی نداشت و از آن گذشته، پیش از این هم بارها پیش میآمد که روزها مادرش را نمیدید.
حتی اگر اسکارلت در خانه بود، گاهی خود دارا در برج خلوت میگزید، چون نیاز به تنهایی داشت.
او هنوز نمیتوانست تمام معنای آنچه رخ داده را درک کند، اما در اعماق وجودش حس میکرد که زندگیاش از پایه دگرگون شده است.
جهانی نو، کاملاً متفاوت، پیش رویش گشوده شده بود و با این حال، برایش غریبه نبود.
به شکلی عجیب، در آن جهان احساس راحتی میکرد.
انگار برای آن آفریده شده بود، انگار همیشه در جستجوی همین بوده است.
با اشتیاق و هیجانی خاص، چشم به روزهای آینده دوخته بود.
صبح روز بعد، آواز پرندگان بیدارش نکرد اگر صدایی بسیار ترسناکتر او را از خواب نپراند، شاید تا خود صبح خواب آرامی داشت.
صدایی شبیه ترکیدن شاخههای دوردست یا شاید مانند رعدهای کوتاه پیدرپی خواب را از چشمانش ربود.
با ترس از جا برخاست و دید که گرینی هم بیدار شده و گوشبهزنگ بیرون را نگاه میکند.
صدای انفجارها بیشتر و بیشتر میشد، و کمکم فریادهای انسانی پراضطراب هم با آن آمیخته شد.
چهرهی بانوی جادوگر پر از خشم شد، سایهای تیره روی آن افتاد.
دارا با صدای لرزان پرسید.
– چی شده گرین؟ این صداها چیه؟ دوباره طوفان میاد؟
پیرزن با غمی عمیق سر تکان داد.
– آره دخترم، طوفان...
– ولی اینبار این طوفان رو انگلیسیها به راه انداختن.
بهجای آسمون، تفنگها غرش میکنن، و بهجای قطرات بارون، گلولههای سربی باریدن گرفتن!
پس از سکوتی طولانی، دارا آرام پرسید:
– چرا؟
گرین به فکر فرو رفت.
– میخوان روستاییها رو مجازات کنن... چون شورش کردن... چون خونهتون رو آتیش زدن...
خیلی چیزها هست که باید در اینباره برات تعریف کنم.
تفنگها تا مدتها غرش میکردند، هرچند بهتدریج صدایشان کمتر و کمتر شد.
تا وقتی که صبح کامل شد، دودی تیره و نحس، همچون ارواح نفرینشدهای که آمادهی نبرد میشوند، بر فراز روستا پیچید.
آن روز از کلبه بیرون نرفتند.
همیشه گوشبهزنگ، با ترسی پنهان از پشت در کلبه سرک میکشیدند.
گرینی با دقت بستهبندی میکرد، چیزهای ضروری را جمع میکرد، و برای رفتن آماده میشدند.
پیرزن گفت اگر مانعی پیش نیاید، فردا صبح حتماً راهی خواهند شد.
دارا با احساس اضطراب و در عین حال کنجکاوی نسبت به این سفر، دلش را به دریا زد.
قبلاً با مادرش سفر رفته بود گرین مجبور شد چندین بار تأکید کند که اسکارلت حالش خوب است، در جای امنی است و نگران دارا نیست اما دارا خوب میدانست که این سفر هیچ شباهتی به آنهایی که با مادرش تجربه کرده بود، ندارد.
او از قطار، هتلهای لوکس، شیرینیفروشیها، خیابانهای شلوغ و زنانی با لباسهای زیبا لذت میبرد ولی حالا هیچکدامشان را دلش نمیخواست.
در واقع، تنها چیزی که واقعاً دوست داشت، باغوحش بود و خب، اینجا که حیوان کم نبود!
البته حیوانات جنگل آنقدر عجیبوغریب نبودند که در باغوحش دوبلین، اما میشد هر روز دیدشان، مشاهدهشان کرد، و دربارهشان یاد گرفت.
قصد داشت با بعضی از آنها دوست شود، بهمحض اینکه فرصت مناسبی پیش بیاید.
با اینحال، چیزی که بیشتر ذهنش را مشغول کرده بود، این بود که چرا باید از آنجا بروند؟
گرین هرچه میگفت که «اطراف امن نیست، بخاطر سربازهای انگلیسی»، قانعش نمیکرد.
احساس میکرد پیرزن همهی حقیقت را به او نمیگوید.
و هرچقدر پرسید، سرانجام گرین با لحنی تند گفت: «بس کن!»
و دارا با دلخوری ساکت شد.
وسایل زیادی نداشتند که ببندند، پس زود کارشان تمام شد و کسی هم مزاحمشان نشد.
کمکم ظهر شد، صداهای تفنگ خاموش شد و دود شوم نیز از آسمان روستا پراکنده گشت.
در سکوت، گرینی اجازه داد کمی در جنگل اطراف قدم بزنند ولی زیاد از کلبه دور نشدند.
در ادامه دربارهی گیاهان دارویی صحبت کرد اهمیت شناخت دقیق آنها، گل و میوه و برگشان، و اینکه دست ناآشنا چطور میتواند آنها را به زهر تبدیل کند، و اینکه چگونه از آنها چای، ضماد، پودر دارویی درست میشود، و برای چه بیماریهایی مفیدند.
بعد هم پیشنهاد داد زود بخوابند.
صبح روز بعد، آواز پرندگان جشنگونه، دارا را بیدار کرد.
گرچه به بیداری اینقدر زود عادت نداشت، با شوق سفر، سریع از زیر روسریها بیرون خزید.
سر صبح، دائم گرین را سوالپیچ میکرد:
«کجا میریم؟ چقدر راهه؟ قراره کیو ببینیم؟
مامانم از کجا میفهمه کجاییم؟ ری خوب میمونه؟»
و کلی سوال دیگر که صبر و حوصلهی بیپایان گرینی را به چالش کشید.
و بالاخره لحظهی حرکت رسید.
گرین در کلبه را بست، با تکه زغالی علامتهایی عجیب روی آن کشید و زیر لب آوازگونه وردی خواند.
دارا با چشمهای گشاد تماشایش کرد، جرئت نداشت حرفی بزند.
وقتی کارش تمام شد، گرین بیآنکه از او بپرسد، توضیح داد که این ورد برای محافظت از خانه در برابر هر متجاوزیست.
دارا با رضایت سر تکان داد.
با خودش فکر میکرد که این سفر فقط یک گردش بزرگ است، و دوست نداشت وقتی برگشتند، با صحنهای روبرو شود که روح شریری آسیبی به کلبه رسانده باشد.
نمیدانست که این "گردش"، آنقدر طولانی خواهد شد که شاید سالها دیگر این مکان را نبیند...
اسکارلت اوهارا، بانوی بالیهارا، در تاریکی اتاقهای ناخودآگاه سرگردان بود.
در هزارتوی راهروهای طولانی گام میزد، به اتاقهای نیمهتاریک سرک میکشید، از تالارهای درخشان جشن عبور میکرد.
در میان خاطراتش آنچنان پرسه میزد، گویی به باغ مجسمههایی اسرارآمیز راه یافته باشد.
نگاه کن! این که همان مهمانی نایبالسلطنه است!
امشب پسرعموی ملکهی انگلستان آنجا میرقصد، ریش قرمزش در هوا میلرزد.
اما ناگهان ریشش رشد میکند، میبالد، گسترش مییابد، چون رودی مواج و خونآلود تالار را درمینوردد. خون!
ای خدای من، چقدر خون!
یکی کمکم کنه، همهی خونم داره میریزه تا این بچه بالاخره به دنیا بیاد!
خانم فیتز! زود یه دکتر بیارید، خواهش میکنم!
اما از یکی از اتاقهای مجاور، دکتر بیرون نمیآید، بلکه زنی با قامتی استوار، زیبا، با موهایی طلایی، در لباس سفید باشکوه پدیدار میشود.
یک پری واقعیست.
در آغوشش نوزادی مرده دارد، اما لبخند میزند.
هالهای از نور طلایی گرداگردش میدرخشد، همچنان که دست باریک و سفیدش را بالا میبرد.
هالهی نور گسترش مییابد، و خیلی زود اسکارلت را در بر میگیرد.
– زندگی کودکات را نجات میدهم، زنِ انسان.
صدای پری در فضا طنین میافکند.
– بگذار میان شما فرستادهی ما باشد، جنگجوی قوم سیده باشد، شعلهی سفید در قلمرو تاریکی باشد. پس بگذار زنده بماند!
نوری خیرهکننده همهجا را دربرمیگیرد، پری ناپدید میشود.
گریهی نوزاد سکوت پرشکوه را میشکند.
نوزادی کوچک و قهوهایپوست در آغوش گرینی، پیرِ جادوگر، تقلا میکند.
بیرون، طوفان درختان را میلرزاند، آسمان در شبِ روزِ مردگان به صدا درمیآید...
اما این رعد نیست که میغرد!
صدای شلیک گلولهست یکبار، دوبار...
مردی در قایق واژگون میشود، و قایق را رودخانه با خود دور میبرد...
راهروها... تالارها... اتاقها...
رقصی بیپایان در صحنهی زندگی.
نبردها، عشقها، وداعها...
مثل صفحاتی پرنوشته از رمانی طولانی و پایانناپذیر.
چهرههایی از گنجینهی بیپایان گذشته.
خاطرات دردناک، مردگان محبوب یا بیتفاوت، آشنایان در حال وداع، بازندگان شکستخورده.
اما هرچقدر هم که رها شوند، رقص همچنان ادامه دارد.
بیوقفه، بیمعنا، بیانتها...
موفقیت، پیروزی، درخشش، چالشهای نو...
خاطراتی پرگرد و خاک، پنهان در گوشهی تاریک اتاقها...
و چرا؟ برای چه؟
اسکارلت بیهدف در خاطراتش سرگردان بود، و کمکم تمام وجودش را نوعی پذیرش عمیق و آرامش فراگرفت.
در آن راهروهای مهآلود بیانتها، دیگر هیچچیز اهمیت نداشت.
در اعماق روحش میدانست که هر آنچه برایش مهم بوده، از دست رفته.
با اینحال، اندوهی حس نمیکرد.
احساساتش انگار کرخ شده بودند،
ذهنش بازآرایی شده بود.
گویی مرهمی شگفتانگیز، از منشأیی ناشناخته، بر تمام زخمهایش ریخته بودند، و با نیرویی بیسابقه درد را تسکین میدادند.
با آرامشی ژرف و ناظرانه در تالارها پرسه میزد.
گاهگاهی، صداهایی از جهانی دور و ناآشنا به گوشش میرسیدند.
گاهی او را صدا میزدند، گاهی با یکدیگر صحبت میکردند.نالهای زنانه، پر از ناامیدی.
– اسکارلت، اسکارلت، آه بیدار شو دیگه!
مردی با صدای بم پاسخ داد.
– بیخیال بابا، ولش کن. دکتر هم گفت فقط باید استراحت کنه
صدایی خونسرد و رسمی توضیح میدهد.
– خب، به نظرم صدمهی جدی ندیده. فقط سرش بدجور خورده، همین. زود خوب میشه
زمانی طولانی میگذرد...
– دکتر، این وضع نمیتونه ادامه پیدا کنه. چند روزه داریم ازش پرستاری میکنیم، اما فرقی نکرده!
لحن زن، پر از گلایه و نارضایتی.
– تو این شرایط، دیگه نمیکشیم، نظرتون چیه؟ باید غذا بدیم، آب بدیم، حمام ببریم، در کنار کلی کار دیگه تو خونه؟ کافیه دیگه!
مرد بمصدا میکوشد آرامش برقرار کند.
– خب، پیگین، حالا آروم باش...
– مگه چه کار دیگهای میتونستیم بکنیم؟
– چه کاری؟ خب، همون کاری که از اول باید میکردیم! باید میبردیمش خونهی مالی!
ولی تو گوش نکردی به من. اونا از پس پرستاریاش برمیآن. تازه، اونجا بیشتر بهش میخوره.
صداها دور میشوند، نزدیک میشوند، گاهی ضعیفاند، گاهی بلند.
دورش میچرخند، رهایش میکنند.
زمان میگذرد...
مردی جدید، با لحنی تند و نیشدار.
– مالی، واقعاً؟ چطور تونستی قبول کنی مراقب این زنِ... این آمریکایی بیتربیت باشی؟ یادت رفته چیا بارمون کرد وقتی مهمونمون بود؟
– روبرت، بس کن دیگه، هی گذشته رو پیش نکش. این زن دیگه اون آدم سابق نیست!
فراموش نکن که از اون موقع تا حالا چه راهی رو طی کرده. ستارهی محبوب دوبلین شده، بانوی مجلس، در محافل بانفوذ رفتوآمد داره، و تازه نامزد یه کنت هم هست! اگه درست ازش مراقبت کنیم، کلی امتیاز به دست میاریم!
زن با آرامش سخن میگوید، اما هیجان طمعکارانهای در لحنش حس میشود...
بعد از مکثی کوتاه، مرد دوباره ادامه داد:
– خب، در این گفتهات بیحقیقتی نیست.
آهسته صحبت میکرد، انگار چیزی را سبکسنگین میکرد.
– فقط نمیفهمم چرا هنوز کنت نرسیده؟ یعنی نامزدش اینقدر هم برایش مهم نیست؟
– به احتمال زیاد کنت اصلاً خبر ندارد. این کلهشقهای اوهارا اصلاً به او اطلاع ندادند. تا خبر به شکل رسمی به لندن برسد...
– پس خودمان باید خبر بدهیم! فکر نمیکنم اگر این کار را نکنیم، چیزی خوبی در انتظارمان باشد.
دوباره سکوت.
آرامش.
تونلهای تنگ، فضاهای باز.
گذشتهای دوردست.
آمریکا.
تصاویر رویاگون از شهرستان کلیتون.
نگاه کن، اینها دوقلوهای تارلتوناند! چه مغرورانه بر دشت میتازند...
و... و آنجا پدر است!
او هم سوار بر اسب، با باد مسابقه میدهد.
به سوی پرچین میتازد و فریاد میزند:
"ببین، الن، چطور از این مانع رد میشوم!"
اسب عظیمالجثه جهش میزند،
اسکارلت میخواهد جیغ بزند، اما صدایی از گلویش بیرون نمیآید.
داس مرگ در هوا میچرخد...
اما کنار پرچین، آنکه افتاده و مرده است، جرالد اوهارا نیست...
بلکه دختربچهایست با لباس آبی...
و باز هم صداهایی در گوشش طنینانداز میشود مردی با لحنی موسیقایی و لهجهای عجیب با نوعی غرور کنترلشده.
– نگران نباشید، خانم. مشکل جدیای نمیبینم. مسئله بیشتر از آنکه جسمی باشد، روانیست!
بانوی محترم از آنچه رخ داده بهشدت تأثیر گرفته، و ذهنش با پناه بردن به بیهوشی، از واقعیت گریخته.
زن نیرومند و سالمیست، بهزودی از این حالت بیرون خواهد آمد.
با صدای زنانهای با شور و شوق بیش از حد گفت:
– اوه، دکتر سیگریو! خیلی خوشحالم که آمدید!
– آرامشی که دادید عالی بود! وقتی فهمیدیم چه فاجعهای برای اسکارلت عزیزمان رخ داده، فوراً او را نزد خودمان آوردیم و به کنت اطلاع دادیم.
امید داشتیم کمک کند، اما کاری که کرد، فراتر از انتظار بود!
مردی با صدایی نازک و آزاردهنده، که لحن تأییدآمیزی دارد ادامه داد:
– بله، بله! اینکه از انگلستان یک دکتر عالیرتبه و نامدار مثل شما را فرستاد، نشانهی این است که چقدر به نامزدش علاقه دارد. خب، چند دارو اینجا میگذارم، روش مصرفشان را هم روی این کاغذ نوشتهام. برای بانوی گرامی کاملاً آرامش فراهم کنید، و بعد از به هوش آمدن، از هر گونه تنش دور نگهش دارید. کنت با نهایت لطف، مبلغی به من سپرده تا برای هزینهها به شما بدهم... و باز تکرار میکنم: هیچ، مطلقاً هیچ جای نگرانی نیست. تنها با خستگی شدید روبهرو هستیم.
زن با لحنی نالان گفت:
– ولی دکتر سیگریو، نمیخواهید همین حالا بروید که؟ این کار را با ما نکنید! خواهش میکنم، افتخار دهید و چند روزی مهمانمان باشید!
– واقعاً متأسفم، خانم. اما نمیتوانم. وظیفهام میخوانَد. در انگلستان کارهای ناتمامی دارم.
اگر برای کنت فنتون اینقدر احترام قائل نبودم، هرگز چنین مأموریت عجیب و بیسابقهای را نمیپذیرفتم. پشت لحن ملایمش، فاصلهگیری و سردی پنهان بود.
زن بهوضوح ناامید شده بود.
– آه، بله... البته. میفهمم. خب، اگر واقعاً نمیمانید...
صدای پا، خشخش لباس، زمزمههای زنانهی محو و غرولندآمیز...
سپس سکوت.
سکوت...
اسکارلت اوهارا بر بالکن کوچکی نشسته بود، در صندلی راحتیاش پنهان در میان پتویی سبک.
به باغ نگاه میکرد، به گیاهان سرسبز، و افقهای دوردست، همانطور که روزهای طولانی گذشته نیز این کار را میکرد.
بیش از یک ماه گذشته بود از آن شب که فنیانهای خشمگین او را از خانهاش بیرون راندند، و عملاً هر آنچه برایش ارزشمند بود، از او گرفتند.
تابستان به میانهی ماه اوت رسیده بود.
روزها کوتاهتر شده بودند، بعدازظهرها خنکتر،
و نسیم پرشور عصرها، نوید پاییز را میداد.
اسکارلت، گرچه مدتیست به هوش آمده، هنوز از حالت عجیبی که در آن فرو رفته بود، خارج نشده بود.
گیج و بیهدف بود، مانند خوابگردی در نور روز.
چند روز پیش، پزشک انگلیسی، دکتر سیگریو دوباره به دیدنش آمده بود.
او را معاینه کرده، داروهای تازهای تجویز کرده و با حالتی اندیشناک غرولند کرده بود:
– بسیار عجیب، بسیار عجیب...
انگار... انگار کسی او را افسون کرده، هیپنوتیزم کرده باشد.
انگار به عمد، با نیرویی مغناطیسی، او را به این حالت برده باشند...