نویسندهی عزیزی که قصد تایپ رمانت رو داری، کافیه که روی فرستادن موضوع کلیک کنی و اسم اثر، نویسنده و خلاصه رمانت رو به همراه ژانرش بنویسی و منتظر تایید توسط مدیر مربوطه باشی. لازم به ارسال مجدد تاپیک اثرت نیست.
اسم رمان: ژیکان - جلد اول مجموعههایش
نویسنده: میم.ز
ناظر: @(*A-M-A*)
ژانر: عاشقانه، اجتماعی، تراژدی
خلاصه: او خواهان آزادیست؛ آزادی در خندیدن، دویدن، زیر لب آهنگ خواندن و حتی لباس روشن پوشیدن! او حبس شده در افکار پوسیده مردمیست که بلند خندیدن را جرم میداند. چارهای جز به بهدست آوردن آزادی ندارد! با عجز به هر ریسمانی چنگ میزند و سرانجام، همان ریسمان او را به دار میآویزد!
مقدمه:
همه ما افسردهایم فقط یه سری از آدمها بهتر اون رو مخفی میکنن؛ ولی بالاخره یه روز این حجم از ناراحتی از پشت اون نقاب شادی که روی صورتمون زدیم، بیرون میزنه و دستمون رو میشه و چهره واقعیمون که پر از چین و چروکه مشخص میشه! به قول معروف، ماه همیشه پشت ابر نمیمونه و چه بسا این ماه، ماه عاشقی باشه!
پ.ن: ژیکان به معنی قطره باران.
هایش به معنی درد.
توجه:
جلدهای این مجموعه روایت کنندههای مختلفی دارند پس به هم مرتبط نیستند!
پاهام رو جمع میکنم و سرم رو روی زانوهام میذارم. چی فکر میکردم و چی شد!
لرزش شونههام رو به وضوح احساس میکنم و قطرههای اشکم روی سارافونم ریخته میشه.
- صنم! از دستت داره خون میاد.
بدون اینکه سرم رو بلند کنم، در جواب صبا با صدایی که خودمم به زور میشنوم، لـ*ـب میزنم:
- به درک!
- خدا بگم چهکارت کنه ثنا! بچه خواهرمی دلم نمیاد نفرینت کنم.
پوزخندی روی لبم میشینه، اگه اصرار ثنا نبود، من الان موهام رو داشتم. سرم رو از روی پاهام بلند میکنم و به اطراف نگاهی میاندازم.
کیکی که با شوق خریده بودمش، سهم گلهای قالی شده بود؛ موهایی که با ظرافت بافته بودمشون، الان کنارم افتاده بودن.
دستم رو بالا میارم و زیر چشمهام میکشم و اشکهایی که هرلحظه بیشتر میشدن رو پاک میکنم. دستم رو روی زمین میذارم و بلند میشم. با سوزش مکرر دستم مجدد کف دستم رو چک میکنم. خرده شیشهای که دوباره توی دستم فرو رفته بود رو بیرون میارم.
مامان با بلند شدن من، از روی مبل بلند میشه و همینطور که به سمت انباری میره، میگه:
- تکون نخور مادر، بذار برم جارو بیارم.
لکههای خون روی سارافون خاکستری رنگم، عجیب خودنمایی میکردن.
- با موی کوتاه خوشگلتر شدی.
نگاه اشکیم رو به صبا میدوزم؛ دست کوچیک صبا بالا میاد و اشکهایی که روی صورتش نشسته بود رو پاک میکنه و لبخند غمگینی تحویلم میده.
مامان با جاروبرقی به سمتم میاد و بعد از به برق زدن جارو، شروع به جمع کردن شیشهها میکنه.
ثابت سرجام میایستم و به دسته موی بافته شدم چشم میدوزم. دست زخمیم رو جلو میبرم و بعد موهام رو از روی زمین برمیدارم. دستی رو به کشی که پایین موهام بسته بودم میکشم و متوجه خونریزی دستم میشم.
کف دستم رو به گوشه سارافونم میکشم، همه چیزایی که دوستشون داشتم امشب قربانی عصبانیت و آبروی حاج بابا شده بودن. موهام به جای شونم توی دستم بودن و لباس مورد علاقم پر از لکه خون شده بود.
جاروبرقی خاموش میشه و من قدمی به جلو میذارم و مامان رو از پشت سر بغل میکنم. سرم رو روی کمرش میذارم و به چشمهام اجازه میدم ببارن. دستهام رو دور مامان حلقه میکنم و دست گرم مامان روی دستهام میشینه و من رو از خودش جدا میکنه. به سمتم میچرخه و محکم من رو بغل میکنه؛ هق هقم اوج میگیره و دست مامان روی کمرم میشینه و ضربههای آرومی به کمرم میزنه.
- گریه نکن مادر، درست میشه.
گوشه لبم رو گاز میگیرم تا حرفی که توی دلم تلنبار شده بود رو به زبون نیارم و مامان رو بیشتر از این ناراحت نکنم.
با حس سرگیجه، پلکهام رو روی هم میذارم و نفس عمیقی میکشم. بوی مامان همیشه آرومم میکرد؛ اما اینبار باعث شد اشکهام دوباره روی گونم جا بگیرن.
- مامان! دست صنم... .
مامان سریع من رو از خودش جدا میکنه و به دستم نگاه میکنه. محکم دستش رو روی گونش میزنه و میگه:
- خدا جونم رو بگیره، صبا! بدو چادر و شال صنم رو بیار.
صبا سریع به سمت اتاق میره و مامان هم چادر مشکیش رو سر میکنه.
موهایی که توی دستم بود رو جلوی بینیم میارم و از ته دل بو میکشم و میگم:
- کجا میخوایم بریم؟
صبا شال سرمهای رنگی رو روی سرم میاندازه و بعد موهایی که کوتاه و بلند بودن رو داخل شالم میبره. ماسک سفید رنگ توی دستش رو به صورتم میزنه و توی چشمهام نگاه میکنه؛ دستش رو به موهای توی دستم میرسونه و اونها رو از حصار دستهام جدا میکنه.
مامان چادر مشکیم رو روی سرم میاندازه و پارچه سفید رنگی رو به دور دستم میپیچه. چشمهام رو از شدت درد محکم میبندم و جیغ آرومی میکشم.
- صبا! بابات اومد بگو رفتیم بیمارستان، این کیکها رو هم جمع کن.
دست گرم مامان روی دست سردم میشینه و بعد من رو به دنبال خودش میکشونه.
مطیع به دنبالش حرکت میکنم و از خونه بیرون میریم. مثل همیشه اول داخل کوچه رو چک میکنم، همه همسایهها داخل خونشون بودن و کسی بیرون نبود تا متوجه رفتن ما بشه.
قدمهای مامان تندتر برداشته میشه و من مجبور میشم به قدمهام سرعت ببخشم تا دستم کشیده نشه.
هوای سرد به چشمهای پر از اشکم میخوره و به شدت اشکهام اضافه میکنه.
- دورت بگردم من، گریه نکن قشنگم.
پشت دستم رو به چشمهام نزدیک میکنم و بعد به خیابون چشم میدوزم تا دوباره اشکم درنیاد.
دستم رو که حالا اسیر پارچه شده بود رو جلوی چشمهام میارم. سفیدی پارچه مشخص نبود و کلاً قرمز شده بود.
- خداروشکر رسیدیم.
دستم رو پایین میندازم و به تابلوی بیمارستان که اونطرف خیابون بود نگاه میکنم. مامان دست من رو محکمتر میگیره و بعد از بین ماشینهایی که جلوی بیمارستان ایستاده بودن رد میشیم.
صدای آمبولانس به گوشم میخوره و چشمهام بیاختیار به دنبال آمبولانس کشیده میشه. آمبولانس جلوی در اورژانس میایسته و کمی بعد یه زن رو با برانکارد از داخل آمبولانس پایین میارن و به سمت اورژانس میبرن.
از کنار گلهایی که الان فقط ساقههاشون مونده بود، رد میشیم و به سمت اورژانس میریم.
صدای گریه چند نفر پرده گوشم رو به لرزه درمیاره، دست مامان رو محکم بین دستم فشار میدم و جلوی در شیشهای اورژانس میایستیم.
با کنار رفتن در، هوای گرم به صورتم میخوره. قدمی به داخل برمیدارم و نگاهم رو به اطراف میدوزم، روی صندلیهای پلاستیکی که اطراف اورژانس گذاشته شده بودن، پُر بود از آدمهایی که چشمشون به یکی از پردههای نارنجی رنگ اورژانس دوخته شده بود. با حس سرگیجه چشمهام رو میبندم و ثابت سرجام میایستم. بوی الکل به مشامم میخوره و به سرگیجم اضافه میکنه.
- چیشدی صنم؟
به آرومی پلکهام رو باز میکنم و چشمهای نگران مامان رو میبینم. پرده اشکی روی چشمهای زمردیش کشیده شده و امکان داره هرلحظه کنار بره و اشکهاش گونههای سرخش رو خیس کنن.
اخمهام رو باز میکنم و آروم میگم:
- چیزی نیست، سرم گیج رفت.
دست مامان پشت کمرم میشینه و من رو به سمت جلو هدایت میکنه. قدمهای آرومی بر روی سرامیکهای سفید اورژانس برمیدارم.
پرستاری با موهای بلوند به سمتمون میاد و بعد از پرسیدن مشکل، به سمت اولین تختی که کنار دیوار بود اشاره میکنه.
چند قدم باقیمونده تا تخت رو طی میکنم و روی تخت میشینم. دستم رو بررسی میکنم، همچنان از زخمم خون میاومد و مطمئن بودم چندتا بخیه نصیب کف دستم میشه.
از ترس بخیه زدن، ضربان قلبم بالا میره و عـ*ـرق سردی روی پیشونیم جا میگیره. سرم رو به دیوار پشت سرم تکیه میدم و پلکهام رو روی هم قرار میدم. اتفاقهای امشب مثل یک پرده از جلوی چشمم رد میشن.
- من برم دکتر رو صدا کنم.
بدون اینکه چشمهام رو باز کنم، سرم رو به معنی تایید برای مامان تکون میدم.
نفس عمیقی میکشم و بوی الکل تا اعماق وجودم نفوذ میکنه و به شدت آتیش درونم اضافه میکنه. درد دستم به حد نساب خودش رسیده و باعث میشه گوشه لبم رو گاز بگیرم تا صدای هقهقم بلند نشه.
با پیچیدن بوی آشنایی توی بینیم، پلکهام رو به آرومی باز میکنم. یک پرستار خانوم و یک دکتر مرد کنارم ایستاده بودن. نفس عمیقی میکشم و توی دلم میگم:
- این بو رو قبلاً کجا حس کرده بودم؟
صدای مردونش قلبم رو به لرزه در میاره و یک ثانیه دردی که توی دستم میپیچه رو فراموش میکنم.
- خانوم! شما منتظر باشین صداتون میزنم.
دست گندمیش رو به پرده میرسونه و اون رو میکشه و من توی اون لحظه به این فکر میکنم که ساعت صفحه گرد مشکیش چهقدر به دستش میاد!
روی پاشنه پا میچرخه و نگاهمون برای سومین بار توی هم قفل میشه. نفسم حبس میشه و بیاراده نگاهم رو به سمت پرستار میچرخونم. پرستار دستم رو توی دستش میگیره و بعد به آرومی پارچه توی دستم رو باز میکنه. صورتم از درد مچاله میشه و چشم از زخم کف دستم میگیرم.
- چه مشکلی پیش اومده؟
هومان دقیقاً روبهروم ایستاده و مشغول بررسی کردن کف دستمه. بغض توی گلوم میشینه و سوالش مجدد تکرار میشه. نفس عمیقی میکشم و میگم:
- با شیشه بریده.
انگشت اشارش که روی زخمم قرار میگیره، چشمهام رو با درد روی هم میبندم و گوشه لبم رو گاز میگیرم.
- بخیه لازم داره.
حس میکنم به وضوح پشتم میلرزه و دونههای عـ*ـرق روی پیشونیم لحظه به لحظه بیشتر میشن.
- خانوم باقری! برین وسیلههای لازم برای بخیه رو بیارین.
قطره اشکی لجوجانه از گوشه چشمم سرازیر میشه و پرستار پرده رو کنار میزنه و میره.
هومان دقیقاً روبهروم، روی دو پاش میشینه و میگه:
- از بخیه میترسی؟
نگاهم رو از ساعت دستش که عدد هفت رو نشون میداد میگیرم و به چشمهاش میدوزم. چینهای گوشه چشمش نشون میده که لبخندی روی لـ*ـب داره و ماسک سفید رنگی که روی صورتش نشسته، مانع این میشه که لبخندش رو ببینم.
لـ*ـب پایینم رو به داخل دهنم میکشم و همینطور که به چشمهاش نگاه میکنم، میگم:
- آره.
از روی زمین بلند میشه و دستش رو داخل جیب یونیفرمش میکنه. برای دیدن صورتش مجبورم سرم رو خیلی بالا بگیرم و تنها حرکت دستش رو دنبال میکنم.
گوشی آیفونش رو از داخل جیبش بیرون میاره و بعد سیم هندزفری مشکی رنگی رو به گوشیش وصل میکنه. به صورتم نگاه میکنه و حس میکنم از نگاه کردنش تک تک اعضای صورتم درحال آب شدنن.
نگاهم به کارتی که گوشه جیبش وصل بود میخوره؛ عکسش با یه لباس چهارخونه روی کارت زده شده بود و پایین اون نوشته بود «دکتر هومان بهمنی»
- چرا گوشه ماسکت خونیه؟ نکنه صورتت هم زخم شده؟
با تعجب نگاهم رو از کارت میگیرم و به چشمهاش میدوزم، حس عجیبی داخل چشمهاش نشسته که به هیچ وجه متوجهش نمیشم.
دست سالمم رو، روی ماسکم میذارم، کمی اون رو بالا میکشم و آروم لـ*ـب میزنم:
- نه، دستم خونی بوده، ماسکم کثیف شده.
جلوی پاهام روی دوزانو میشینه و هنذفریها رو به سمتم میگیره:
- وقتی که شروع کردم اینا رو بزار توی گوشهات و فقط به آهنگ گوش بده.
متعجب به هنذفری توی دستش نگاه میکنم، دست آزادش رو به داخل موهای مشکیش میکشه و بعد گوشی و هنذفری رو روی پاهام میذاره.
- بهم اعتماد کن.
با کنار رفتن پرده، چشمم به پرستار میخوره. قدمی به جلو برمیداره و بعد پرده رو میکشه. از پشت پرده کفشهای مامانم رو میبینم که درحال قدم زدنه و مطمئنم مثل همیشه درحال ذکر گفتنه.
- کاری که بهت گفتم رو انجام بده.
نگاه پرستار روی من و گوشی که روی پاهام بود زوم میشه. با خجالت گوشه لبم رو گاز میگیرم. پرستار متوجه موضوع میشه و روبهروم میایسته.
چادرم رو از روی سرم برمیداره و روی شونههام میذاره. قبل از گذاشتن هنذفری داخل گوشم، با چشمهای عسلی رنگش توی چشمهام نگاه میکنه و میگه:
- فقط به آهنگ گوش بده و چشمهات رو ببند.
پلکهاش رو به نشونه اطمینان روی هم میذاره و بعد باز میکنه. زبونم رو روی لبم میکشم و میگم:
- باشه!
گوشه شالم رو کنار میزنه و هنذفریها رو داخل گوشم جا میده. هومان گوشیش رو توی دستش میگیره و کمی بعد صدای آهنگ آشنایی توی گوشم میپیچه.
«چشمهاتو ببند تا بگم چهقدر
میخوامت بدجور عشق دلم»
پلکهام بیاراده روی هم قرار میگیرن و ریههام از بوی ادکلن هومان پُر میشه.
«چشم من همش میپادت
مثل تو اصلاً کی داره
خوشگلی ازت میباره»
نفس توی سینم حبس میشه، دو جفت چشم مشکی به یادم میاد.
« همون شبی که بهت خورد چشم
شونمون خورد به هم
ما زدیم زل بهم
یهکم پیشت شده هول دلم
دیدم باید حسم رو بهت لو بدم»
بیانصافی بود اگه اون روزی که با ثنا رفته بودیم کافه رو نفرین میکردم، این چشمها چند روز بود که هوش و حواس رو از من گرفته بود.
« بالاخره کارتو کردی
اگه نتونم ازت دل بکنم چی
تو دلم هی واست حرفای قشنگی
هی دلم میخواد تو رو دست خودم نیست»
با قرار گرفتن دست گرمی روی صورتم، چشمهام رو با ترس باز میکنم.
دو جفت چشم عسلی رو جلوی چشمهام میبینم که مهربونی تنها حس قابل دریافت از چشمهاش بود. دست ظریفش رو به هندزفری میرسونه و بعد اونها رو از گوشم بیرون میاره.
موهای کوتاهی که از گوشه شالم بیرون اومده بودن رو به داخل شالم هدایت میکنه و میگه:
- تموم شد.
صدای کشیده شدن پرده به گوشم میخوره و بعد پرستار به سمت تخت روبهرو میره.
سرم رو به سمت دستم میچرخونم، کف دستم چندتا بخیه زده شده بود بدون اینکه حتی یک ثانیه متوجه شده باشم.
نفس عمیقی میکشم و بوی الکل که حالا با بوی ادکلن هومان قاطی شده بود رو با تمام وجودم میبلعم.
دست مردونه و سفید هومان به سمت گوشیش که روی پاهام بود میاد و بیحرف به چشمهام خیره میشه.
مردمک چشمهام رو تکون میدم و روی موهای مشکیش که نامرتب بودن ثابت نگه میدارم.
قطره عرقی از گوشه شقیقش سر میخوره و پایین میاد؛ رد قطره رو دنبال میکنم و لـ*ـب میزنم:
- ممنون.
قطره پشت ماسکش مخفی میشه و نگاه من بیاختیار به سمت چشمهاش کشیده میشه. ضربان قلبم روی دور تند میوفته و کف دستم عـ*ـرق میکنه. دستش رو داخل جیب شلوار مشکیش میبره و میگه:
- مه و قربان او میویل سیهِت!¹
ابروهام رو بهم نزدیک میکنم و به جملهای که هومان به زبون آورده بود، فکر میکنم. هیچچیز درباره معنی این جمله به ذهنم خطور نمیکنه.
- چون میدونستم معنیش رو متوجه نمیشی، این جمله رو گفتم؛ مراقب خودت باش تیکآل!
با دهن باز به چشمهاش، نگاه کردم و همون لحظه صدای مامان باعث میشه سرم رو پایین بندازم و تنها به کف دستم که یادگار حاج بابا بود نگاه کنم.
صدای هیچ چیز به گوشم نمیرسه و تنها یک جمله توی سرم اِکو میشه:
«مردم میگن دختر حاج احمد امروز اومده کیک تولد خریده، معلوم نیست تولد کی بوده!»
از اون لحظه، متنفر شدم از هرچی که تهش به تولد و کیک میرسید. متنفر شدم از جشنهایی که برای حاج بابا قرار بود گرفته شه.
آهی میکشم و لکههای خون روی سارافون مورد علاقم مثل خار توی چشمم فرو میره و قطرههای اشکم روی گونههای بیرنگم جا میگیره.
¹قربون موهای مشکیت بشم!
²دلبری با چشمهای قهوهای روشن!
- ممنون آقای دکتر.
با قرار گرفتن دستی روی شونم، دستم رو روی شال سرمهای رنگم میکشم و به قامت مامان که کنارم ایستاده بود، نگاه میکنم.
- درد داری؟
با بغض سرم رو به معنی«آره» تکون میدم. گوشه چادر مشکی مامان رو توی دستم میگیرم و لـ*ـب میزنم:
- قلبم درد میکنه مامان!
مامان دستش رو پشت گردنم میذاره و سرم رو به بدنش نزدیک میکنه و میگه:
- همه چی درست میشه جانِ مادر! موهات دوباره بلند میشن، زخم دستت خوب میشه. حتماً توی مغازه مشکلی پیش اومده که بابات عصبانی شد.
گوشه لبم رو گاز میگیرم و میگم:
- مگه هرکی از یه جای دیگه عصبانی میشه، باید عصبانیتش رو سر نزدیکترین آدمی که میبینه خالی کنه؟
نوازش دست مامان روی سرم قطع میشه. صدای ضربان قلبش تنها صدایی که زیر گوشم میپیچه و کمی بعد به آرومی میگه:
- آدمیزاد همینه مادر! هیچ وقت عصبانیتش رو سر کسی که مقصره خالی نمیکنه. حالا تو بزرگی کن و بابات رو ببخش.
قلبم از جمله آخر مامان به درد میاد، مثل همیشه صنم باید کوتاه بیاد تا مشکل ظاهراً حل شه. چادر مامان رو رها میکنم و ازش فاصله میگیرم. با یک دست چادرم رو روی سرم میاندازم و اجازه نمیدم مامان کمکم کنه:
- این زخم یک هفته کف دستمه، نمیتونم کارهام رو بندازم رو دوش بقیه.
کف دست راستم رو روی تخت میذارم و بعد میایستم. سرگیجه به سراغم میاد و باعث میشه چشمهام رو ببندم.
- بریم مادر؟
همینطور که چشمهام بستست سرم رو تکون میدم و میگم:
- بریم.
با قدمهای آروم کنار مامان حرکت میکنم. اورژانس کمی خلوتتر از قبل شده و پرستارها مشغول رسیدگی به بیمارها بودن. چشمم رو اطراف اورژانس میچرخونم و برای یک ثانیه دیدن هومان، سانت به سانت اورژانس رو زیر نظر میگیرم. ناامید از ندیدن هومان، لـ*ـب بالام رو به داخل دهنم میکشم و از اورژانس بیرون اومدیم.
دستم رو به ماسکم میرسونم و اون رو پایین میارم؛ هوای سرد به صورتم میخوره و لرزی به جونم میاندازه.
بیتوجه به حضور مامان لبخندی روی لـ*ـبهای خشکم میشینه و یک جفت چشم مشکی جلوی چشمهام ظاهر میشه. صداش توی گوشم که من رو تیکآل خطاب کرده بود میپیچه و قلبم رو پر از حس خوب میکنه.
حس خوبی که قرار بود امشب با برگزاری تولد حاج بابا نصیبم بشه و الان هومان این حس رو نصیب قلب و روحم کرده بود.
مامان کنارم قدم برمیداره. بدون اینکه دستم رو بگیره، توی دنیای خودش غرق شده بود و در سکوت قدم میزد.
حوصله شکستن سکوت بینمون رو ندارم و تنها صدای بوقهای پی در پی ماشینهاست که پرده گوش من و مامان رو نوازش میده.
با دیدن تابلوی کوچه، ماسکم رو بالا میکشم و قدمهام رو آرومتر میکنم. استرس بدی به وجودم میوفته و کف دستم عـ*ـرق میکنه و باعث سوزش زخمم میشه. با ایستادن پشت در خونه، چشمهام سیاهی میره و مجبور میشم دستم رو به دیوار برسونم تا بتونم روی پاهام بایستم.
مامان چادرش رو کمی جلو میکشه و بعد دستش رو روی زنگ میذاره. صدای«کیه» گفتن صبا به گوشم میرسه و کمی بعد در باز میشه.
از دیوار فاصله میگیرم و وقتی مامان به داخل خونه قدم گذاشت، من هم پشت سرش وارد خونه میشم.
در پشت سرم بسته میشه و صبا از پشت سر من رو بغل میکنه. قد کوتاهترم نسبت به صبا باعث میشه که کاملاً توی بغلش جا بگیرم.
سرش رو روی شونم میذاره و صدای هق هقش زیر گوشم پخش میشه. دست باندپیچی شدم رو روی دستهای سرد صبا میذارم و زیر لـ*ـب میگم:
- اشکال نداره.
از حصار دستهای صبا بیرون میام، بدون توجه به حضور صبا چادرم رو از سرم در میارم و روی بند لباسی قرمز رنگی که روی دیوار وصل شده بود میاندازم.
به سمت دستشویی قدم برمیدارم و در رو با آرنجم باز میکنم. جلوی آیینه میایستم. با یک دست ماسکم رو از روی صورتم برمیدارم و داخل سطل زباله کرمی رنگ دستشویی میاندازم.
پوست گندمی صورتم، به زردی میزد و سفیدی چشمهام قرمز شده بود.
شیر آب رو باز کردم و دستم رو به زیر آب بردم و دست خیسم رو به صورتم کشیدم. لکه خونی که روی صورتم بود رو پاک میکنم. شالم رو از روی سرم برمیدارم و روی شونههام میذارم.
دستی به موهام میکشم و کمی اونها رو بهم میریزم. موهایی که نامنظم کوتاه شدن قدشون تا روی گردنم میرسه و به این فکر میکنم که چهقدر طول میکشه تا دوباره اندازه موهام، مثل سابق بشه.
انگشت اشارم رو به زیر چشمهام میکشم؛ برق توی چشمهام به وضوح قابل تشخصیه و من نمیدونم که این برق، برق اشکِ یا چیز دیگه!
با یادآوری چشمهای هومان، ضربان قلبم بالا میره. دستم رو روی قلبم میذارم و آروم میگم:
- آروم بگیر بچه!
شیرآب رو میبندم؛ گوشه شالم رو به صورتم میکشم تا صورتم خشک بشه. سرم رو پایین میاندازم و از دستشویی بیرون میام. به سمت بند لباسی میرم و چادرم رو برمیدارم. قدمهای آرومم رو به سمت ساختمان برمیدارم. دستگیره سرد در رو به دست میگیرم و اون رو پایین میکشم. چشمهام رو میبندم و روی قالیهای سرمهای قدم برمیدارم تا به اتاق برسم. تک تک لحظهها حتی با چشم بسته، جلوی نگاهم ظاهر میشه و قلبم رو به درد میاره.
وارد اتاق میشم و شالم رو روی تخت پرت میکنم. بدون اینکه لباسم رو عوض کنم، روی صندلی میشینم، گوشیم رو از روی میز برمیدارم و با دست لرزون اینترنتش رو روشن میکنم.
سیل پیامها جاری میشه و من بیتوجه به پیامهای دریافت شده؛ هندزفری مشکی رنگم رو داخل گوشم قرار میدم و آهنگی رو پخش میکنم که بند بند وجودم رو تصاحب کرده بود.
با پخش شدن صدای آهنگ داخل مجرای گوشم، وارد چتم با ترنم میشم و پیامهاش رو زیر لـ*ـب میخونم:
- با این تعریفی که تو کردی، طرف خیلی آدم حسابیه؛ اگه دوباره دیدیش مُخش رو بزن.
چشمهام رو محکم میبندم و بدون اینکه جوابی به ترنم بدم، اینترنت گوشیم رو خاموش میکنم و سراغ کمد لباسهام میرم.
بیتوجه به اینکه چه لباسی دارم برمیدارم، یکی از داخل کمد بیرون میارم و لباسم رو تعویض میکنم.
سوزش شدیدی توی دستم احساس میکنم و اشک داخل چشمهام جمع میشه.
لامپ اتاق رو خاموش میکنم، بالشت و پتوم رو با یک دست از روی تخت برمیدارم و کنار بخاری، روی زمین میخوابم.
****
- صنم! مامان بلند شو.
پلکهام رو به آرومی باز میکنم، سوزش شدید چشمهام باعث میشه تا با پشت دستم به چشمهام دست بکشم. با صدای گرفتهای میگم:
- ساعت چنده؟
مامان از روی زمین بلند میشه و دستش رو روی زانوهاش میذاره و میگه:
- ساعت نه.
سریع وسط رخت خواب میشینم و میگم:
- وای مدرسم!
نگاه مامان با نگرانی روی موهام میشینه و میگه:
- به مدرستون زنگ زدم، گفتم نمیری.
نفس آسودهای میکشم و چشمم به جعبه قرمز رنگ روی میز میوفته. بخاری رو خاموش میکنم و میگم:
- مامان! این جعبه چیه؟
مامان به سمت جعبه میره و اون رو از روی میز برمیداره. کمی به اطرافش نگاه میکنه و میگه:
- نمیدونم، بابات گفت بذارمش روی میز.
چشمهام با تعجب گرد میشن و زیر لـ*ـب میگم:
- برای من؟
مامان جعبه رو به سمتم میگیره و بعد از اتاق بیرون میره. روی صندلی میشینم و دستی به موهام میکشم و سر جعبه رو باز میکنم.
با دیدن محتویات داخل جعبه اشک داخل چشمهام حلقه میزنه. جعبه پُر بود از گیرههای مو پارچهای؛ روی هر گیره هم یه نوع گل دوخته شده بود.
دستم رو به سمت یکی از گیرهها میبرم و یکی از اونها رو توی دستم میگیرم. گل نارنجی کار شده روی گیره؛ میون گریه، خنده روی لـ*ـبهام میاره.
با پشت دستم اشکهام رو پاک میکنم و گیره رو داخل جعبه برمیگردونم. این جعبه یعنی حاج بابا از کاری که کرده بود پشیمون شده؛ اما این پشیمونی جبران زخمی که به روحم خورده نمیشه.
از روی صندلی بلند میشم، نگاهی به تخت مرتب صبا میندازم و با نبود کیفش متوجه میشم که به مدرسه رفته.
از اتاق بیرون میرم، مامان با دیدنم از چارچوب در آشپزخونه فاصله میگیره و به سمتم میاد. روبهروم میایسته و دستش رو روی انتهای موهام میکشه و میگه:
- باید مرتب کوتاهشون کنم.
نگاهم رو از زمرد چشمهاش میگیرم و به سمت دستشویی داخل حیاط حرکت میکنم. انجام دادن کارهام با یک دست خیلی سخته و من نمیخوام کسی توی کارهام بهم کمک کنه.
بیخیال نگاه کردن صورتم داخل آیینه میشم و شیر آب رو باز میکنم. مطمئنم که الان رنگ به رو ندارم و چشمهام قرمز شدن و دیدن اینها فرقی توی حالم ایجاد نمیکنه.
بعد از بستن شیرآب، از دستشویی بیرون میرم و بدون نگاه کردن به اطراف یکراست به سمت آشپزخونه حرکت میکنم.
حس میکنم تمام در و دیوارهای این خونه بهم دهن کجی میکنن و به حال بدم میخندن. با دیدن پنیر و نونی که روی میز وسط آشپزخونه بود معدم صداش در میاد.
با یک دست صندلی زرشکی رنگ رو از کنار میز تکون میدم و روی اون میشینم. لقمهای از نون و پنیر برای خودم درست میکنم و با بغض قورت میدم و از ته دلم آرزو میکنم که ای کاش همیشه مامان اینجوری بهم محبت میکرد.
- گفتم سختته روی زمین بشینی، بساط صبحانه رو روی میز گذاشتم.
زیر لـ*ـب «ممنونم»ی زمزمه میکنم و آخرین لقمه نون و پنیر رو قورت میدم. استکان چایی کنار دستم قرار میگیره و من سرم رو بالا میارم و به مامان نگاه میکنم. چین و چروکهای اطراف چشمهاش بیشتر از قبل شده بودن و موهایی که قسمتی از اونها از زیر روسریش مشخص بود، سفید شده بود.
لـ*ـبهام رو روی هم فشار میدم و استکان چای رو با یک دستم میگیرم.
- دستت نمیسوزه؟
سرم رو به طرفین تکون میدم و استکان رو به لـ*ـبهام نزدیک میکنم. عادت داغ خوردن چایی رو از حاج بابا به ارث برده بودم. یه قلپ از چایی رو میخورم و گلوم از داغی چای، میسوزه.
دست مامان روی زانوش میشینه و اون رو میماله. صدای جیرینگ جیرینگ النگوهاش داخل گوشم پخش میشه. استکان رو روی میز میذارم و لـ*ـب میزنم:
- زانوهات درد میکنن؟
دست مامان از روی زانوهاش برداشته میشه و میگه:
- پیری و هزار دردسر.
دستم رو زیر چونم میذارم و لبخندی روی لبم میارم و میگم:
- شما هنوز چهارده سال بیشتر ندارین، چهجوری پیر شدین؟
لبخند روی لـ*ـبهای گوشتی مامان میشینه. نگاهش رو ازم میگیره و دستش رو به سمت پیچهای گاز میبره و زیر کتری رو خاموش میکنه.
- من برم وسیلههای آش رو بگیرم، ناهار رو درست کن مادر.
انگشتم رو به لبهی استکان میکشم و میگم:
- مگه صنم مُرده که شما با این زانوهاتون برین خرید؟
- خدا نکنه دختر، با این دستت میخوای بری خرید؟
استکان چای رو برمیدارم و آخرین قلپ چای رو میخورم و لـ*ـب میزنم:
- صبا دو ساعت دیگه مدرسش تعطیل میشه؛ میرم دنبالش و باهم میریم خرید.
مامان از روی صندلی بلند میشه، بسته پنیر رو از روی میز برمیداره و به سمت یخچال میره:
- خدا خیرت بده مادر.
صدای بسته شدن در یخچال به گوشم میخوره. استکان چایی رو روی میز میذارم و بعد از روی صندلی بلند میشم.
- بیا بریم این موهات رو درست کوتاه کنم.
توی نگاهم غم جا میگیره، بدون اینکه به چشمهای زمردی مامان نگاه کنم سرم رو تکون میدم. استکان رو روی ظرفشویی میذارم و بعد به دنبال مامان راهی حمام میشم.
مامان یه چهارپایه صورتی رنگ پلاستیکی رو وسط حموم میذاره و ازم میخواد روی اون بشینم. لـ*ـبهام رو روی هم فشار میدم و کاری که مامان ازم خواسته بود رو انجام میدم.
به کاشیهای سرمهای حمام نگاه میکنم، چهره پر از غمم داخل کاشیهای براق نقش بسته بود و بهم دهن کجی میکرد.
آهی میکشم و مامان با قیچی مشکی رنگی شروع به کار میکنه.
بیحرف روی چهارپایه میشینم تا مامان باقی موندهی شاهکار حاج بابا رو از سرم محو کنه.
- تموم شد.
لبخندی تلخ روی لـ*ـبهام میارم و میگم:
- ممنون.
- لباس برات آوردم، عوض کن لباسهاتو.
«باشه»ای زیر لـ*ـب میگم و مامان از حمام بیرون میره و صدای بسته شدن در آلومینیومی حمام به گوشم میرسه.
با یک دست لباسهام رو از تنم درمیارم. با اینکه دلم یه آب گرم میخواد؛ اما بیخیالش میشم و بعد از کلی کلنجار رفتن، لباس آستین بلند بنفش رنگی رو که مامان برام آورده بود میپوشم.
جلوی آیینه حموم میایستم، به چهره دختری نگاه میکنم که شب قبل، روحش زخمی شده بود. دست زخمیم رو بالا میارم و به پانسمانش چشم میدوزم. خبری از سوزشی که دیشب نصیبم شده بود، نبود. انگشت اشارم رو به گونههای برجستم میکشم. موهای کوتاهم باعث شده که گونههام بیشتر تو چشم بیان و چشمهای کشیدم، خودشون رو بهتر توی صورتم نشون بدن.
لـ*ـبهام رو روی هم فشار میدم، لباسی که عوض کرده بودم رو داخل سبد صورتی که گوشه حموم کوچیکمون بود میندازم.
دستگیره سرد در رو توی دست میگیرم و بعد از باز کردن در، از حموم بیرون میام. نگاهی به سقف خونه همسایه میندازم و بعد از اینکه مطمئن میشم پسر همسایه روی بوم نیست، قدمهام رو به سمت ساختمان برمیدارم.
موزاییکهای حیاط با هرقدمی که برمیدارم، صدای تلق تولوقشون بلند میشه و زیر لـ*ـب میگم:
- این موزاییکها هم اینجا پوسیدن، اون وقت ما نباید بپوسیم.
نفس عمیقی میکشم و وارد ساختمان میشم. قدیمی بودن ساختمان از چند کیلومتری مشخص بود و حاج بابا دل به تعمیر خونه نمیداد. این خونه، ارثی بود که از بابابزرگم به ما رسیده بود و حاج بابا به خاطر خاطراتی که توی این خونه داشت، دست به تعمیر خونه نمیزد. این خونه هم مثل من، قربانی عقاید پوسیده حاج بابا شده و لحظه به لحظه به ترکهای دیوارها اضافه میشد.
زیرچشمی نگاهی به نشیمن انداختم، خبری از آشوبی که دیشب به پا شده بود، نبود.
قدمهام رو به سمت نشیمن برمیدارم و کنار نزدیکترین مبل سلطنتی میایستم.
به اطراف نشیمن نگاه میکنم، اطراف نشمین پر بود از مبلهای سلطنتی و کنار پلهای که نشمین رو از هال جدا میکرد؛ میز عسلی بود که دیشب سپر بلای من شده بود و ضربهی قیچی رو به جون خریده بود.
گوشه لبم رو گاز میگیرم و با دیدن عقربههای ساعت که عدد ده رو نشون میده، به سمت اتاق قدم برمیدارم. دستم رو به سمت میز دراز میکنم و گوشیم رو برمیدارم. رمزش رو میزنم و بعد از روشن کردن اینترنت گوشیم، اون رو روی میز قرار میدم.
جعبه قرمز رنگی که حاج بابا بهم داده بود رو به سمت خودم میکشم و یکی از گیرههای مو رو از داخلش بیرون میارم.
موهایی که جلوی چشمهام بودن رو کنار میزنم و گیره رو به موهام وصل میکنم.
صندلی رو با یک دست عقب میکشم و روی اون میشینم، انگشتم رو روی صفحه گوشی میکشم و وارد چتم با ترنم میشم. بعد از پیام دیشبش، پیامی ارسال نکرده بود.
این روزها همهچیز برخلاف تصورم میشه، اون از جشن تولد حاج بابا و اینم از ترنم که فکر میکردم الان با حجم زیادی از پیامهاش مواجه میشم؛ اما حتی یک کلمه هم نگفته بود که چرا پیامم رو خوندی؛ ولی جواب ندادی.
بیحوصله اینترنت گوشی رو خاموش میکنم و بیخیال خوندن بقیه پیامهام میشم. از روی صندلی بلند میشم و به سمت تخت میرم، روی اون میخوابم و به سقف چشم میدوزم.
تصویر دو جفت چشم مشکی روی سقف نقش میبنده و باعث بالا رفتن ضربان قلبم میشه. نگاه مهربونش از جلوی چشمهام محو نمیشه و من رو توی سیاهی چشمهاش غرق میکنه.
چشمهام رو میبندم و لحظهای رو به خاطر میارم که ازم خواست به آهنگ گوش بدم تا درد رو حس نکنم. قطره اشکی روی گونم میشینه و زیر لـ*ـب میگم:
- اون غریبه بود چشم دیدن درد کشیدنم رو نداشت؛ اون وقت حاج بابا خودش درد رو دو دستی تقدیمم کرد.
از ته دل«آه»ی میکشم و روی تخت میشینم. قطره اشکی که روی گونم نشسته بود و قصد پایین اومدن نداشت رو با پشت دست پاک میکنم.
از روی تخت به سختی پایین میام و در کمد رو باز میکنم. با فکر اینکه ممکنه دوباره هومان رو ببینم، دستم رو روی دهنم میذارم و خندهای روی لـ*ـبهام نقش میبنده.
مانتوی کاربنی رو از داخل کمد بیرون میکشم و با دقت بررسیش میکنم. روی جیبهای مانتو، طرح گل گلدوزی شده بود و از سادگی مانتویی که نه یقه و آستین مدلدار داشت، کم میکرد.
مانتو رو روی تخت صبا گذاشتم و دوباره به سمت کمد رفتم تا روسری مناسبی پیدا کنم. روسری ساتن سفید و کاربنی که حاج بابا از مشهد برام سوغات آورده بود به چشمم میخوره. با لبخند دستم رو به سمتش دراز میکنم و اون رو از داخل کمد بیرون میکشم.
بعد از پوشیدن مانتو و شلوار، گیره داخل موهام رو باز میکنم و مجدد اون رو به موهام میزنم.
از کشوی زیر میز یک ماسک سفید رنگ بیرون میارم و روی میز میذارم.
روسری رو به آرومی روی سرم میندازم و بعد از گره زدنش، دوربین جلوی گوشیم رو فعال میکنم و به چهره خودم داخل گوشی نگاه میکنم. دستم رو زیر چونم میذارم، لبخندی روی لبم میارم و اولین عکس زندگیم رو با گوشیم میگیرم.
بعد از گرفتن عکس، اون رو مخفی میکنم تا حاج بابا اون رو نبینه. از نظر حاج بابا عکس گرفتن و ثبت کردن لحظات خوش زندگی، کار بدی محسوب میشد. هرچند این عکس من لحظه خوشی رو ثبت نکرد؛ اما بازم عکس محسوب میشد.
لـ*ـبهام رو روی هم فشار میدم و چادرم رو از روی جالباسی قهوهای رنگ کنار کمد برمیدارم و زیر لـ*ـب میگم:
- روزی که بتونم با خیال راحت از خودم عکس بگیرم اون روز، روز منه!
چادرم رو روی ساعدم میندازم و ماسک و گوشیم رو داخل جیبم قرار میدم و از اتاق بیرون میرم.
با دیدن ساعت که ده و نیم رو نشون میداد صدام رو بلند میکنم و میگم:
- مامان! لیست چیزایی که میخوای رو بهم بده.
صدای بسته شدن در انباری به گوشم میرسه و باعث میشه به عقب بچرخم. مامان تمام لباسهام رو زیر نظر میگیره و بعد به سمت اتاق میره.
دست سالمم رو داخل جیب مانتوم میبرم و به جورابهای بدون طرح مشکیم چشم میدوزم.
- بیا مادر.
سرم رو بالا میارم و کاغذ سفید رنگی رو از دست مامان میگیرم.
- مطمئن باشم بخیههات باز نمیشه؟
همینطور که دارم لیست مامان رو نگاه میکنم میگم:
- آره.
کاغذ رو تا میکنم و داخل جیبم میذارم. ماسکم رو به صورتم میزنم و جلوی آیینه جا کفشی قهوهای میایستم. با دقت چادرم رو سرم میکنم و با فکر اینکه ممکنه هومان رو ببینم، قند توی دلم آب میشه. کفشهام رو از داخل جاکفشی بیرون میارم و به سمت در میرم.
- صنم!
در رو باز میکنم و به سمت مامان میچرخم:
- بله؟
کارت بانکی به سمتم میگیره و میگه:
- این کارت رو بگیر؛ اگه موجودیش تموم شد و پول لازم داشتی، برو مغازه حاج بابا.
قلبم از تپش میایسته و من با دهن باز به مامان چشم میدوزم. باتردید دستم رو بالا میارم و کارت رو از دست مامان میگیرم و داخل جیبم میذارم.
بعد از خداحافظی کردن از مامان، از خونه بیرون میام. حس یه زندونی رو داشتم که بعد از بیست سال از زندون آزاد شده بود.
هوای خنک صبح، باعث میشه چادرم رو به خودم نزدیک کنم و زیر لـ*ـب به خودم لـعـ*ـنت بفرستم که چرا لباس گرم نپوشیدم.
از کوچه بیرون میام و به سمت چپ میچرخم و راهم رو ادامه میدم. مغازهها باز بودن و مثل همیشه کمتر مغازهای دیده میشد که خالی از مشتری باشه. با کف دستم چادرم رو جلوتر میکشم و نگاهم رو به اطراف میچرخونم تا شاید هومان رو ببینم.
با دیدن شیرینی فروشی«شیرین» سرجام میایستم و به اطراف نگاه میکنم. مغازهای که دیروز هومان رو جلوش دیده بودم بسته بود. به تابلوی مغازه نگاه میکنم و متوجه میشم که مغازه تجهیزات پزشکیه. ناامید نگاهم رو از در بسته مغازه میگیرم و به قدمهام سرعت میبخشم. صدای وانت هندونه فروش به گوشم میرسه و باعث میشه اخم کنم. همیشه از سر و صدا بیزار بودم و الان مجبور بودم بهخاطر خریدهایی که مامان به گردنم انداخته بود، تحمل کنم و برخلاف چند دقیقه قبل، دوست دارم زودتر خریدهام رو انجام بدم و به خونه برگردم. صدای بازی بچهها به گوشم میرسه و متوجه میشم که به پارک شقایق رسیدم.
کنار مغازهی تعویض روغنی میایستم و گوشیم رو از داخل جیبم بیرون میارم. ربع ساعت وقت باقی مونده بود تا مدرسه صبا تعطیل شه.
از پلههای پارک بالا میرم و روی نزدیکترین نیمکت نارنجی میشینم. مدرسه صبا دقیقاً روبهروی پارک قرار داشت و من بدون پلک زدن به در سبز رنگ مدرسه خیره میشم.
صدای بازی بچهها مانع این میشه که توی دنیای شیرینی که برای خودم ساخته بودم غرق شم. چشم از در مدرسه میگیرم، گوشیم رو از داخل جیبم بیرون میارم و وارد پیجم میشم.
تعداد فالوورهام رو چک میکنم و با دیدن افزایش تعداد فالوورهام، لـ*ـبهام به خنده باز میشه.
- پس درست حدس زدم.
ترسیده سرم رو بالا میارم و صفحه گوشی رو قفل میکنم، سرم رو به عقب میچرخونم و با دیدن یزدان که پشت سرم ایستاده بود از روی نیمکت بلند میشم.
نگاه نافذ یزدان روی دستم میشینه و ابروهاش رو به هم نزدیک میکنه و میگه:
- جالبه، از این حرکت شاخ مجازیت عکسی نذاشتی.
نفس عمیقی میکشم، گوشیم رو داخل جییم قرار میدم و قدمی به عقب برمیدارم. نگاه این مرد لرزه به تنم میاندازه و حالت تهوع بهم دست میده.
- ماشالله زبون هم نداری.
پلکهام رو محکم روی هم قرار میدم و عصبانیتم رو با مشت کردن دستم کنترل میکنم و با حرص لـ*ـب میزنم:
- به شما مربوط نیست آقای محترم.
- یزدانم فرزندم.
دهنم از پررویش باز میمونه و صداش توی سرم اِکو میشه. دستش رو داخل جیب شلوار جین مشکیش میبره و قدمی به جلو برمیداره.
نیمکت رو دور میزنه و روبهروم میایسته، نگاهم رو با استرس به اطراف میچرخونم تا مبادا فرد آشنایی من رو ببینه.
- من رو نگاه کن.
با ترس مردمک چشمهام رو، روی چشمهاش ثابت نگه میدارم. سرش رو کمی خم میکنه و میگه:
- برای این کارها خیلی کوچولویی.
صاف میایسته و نگاهش رو از چشمهام برنمیداره. نشستن عـ*ـرق سردی روی کمرم رو به خوبی احساس میکنم. آب دهنم رو قورت میدم و میگم:
- کدوم کارها؟
انگشت اشارش رو به سمت دست زخمیم میگیره و نگاه من روی انگشتر یاقوتی رنگش میشینه.
- نیازی به تعریف من نیست، مشخصه.
گوشه لبم رو گاز میگیرم و نگاهم رو از انگشترش به سمت چشمهاش سوق میدم و میگم:
- کارهای هرکس به خودش مربوطه.
با انگشت اشارش شقیقش رو میخارونه و میگه:
- تا وقتی به خودش مربوطه که...
ادامه حرفش رو قورت میده و به آسمون آبی نگاه میکنه. منتظر بهش چشم میدوزم تا ادامه حرفش رو بزنه، نگاهش رو از آسمون برنمیداره، عقب گرد میکنم و به سمت خروجی پارک قدم برمیدارم. صدای ضعیفش پرده گوشم رو نوازش میده و باعث میشه ثابت سرجام بایستم و به چیزی که شنیدم شک کنم.
- کارهای هرکس تا وقتی به خودش مربوطه که دل یکی براش نرفته باشه.
تک تک کلماتش رو توی ذهنم مرور میکنم، اخمهام توی هم میره و قدمهای محکمم رو به سمت خروجی پارک برمیدارم.
بدون اینکه به عقب نگاه کنم از پارک بیرون میام، انگار چیزی نشنیدم؛ ولی عقلم توان انکار کردن رو ازم سلب میکنه. سرم رو به طرفین تکون میدم تا حرفهای یزدان از سرم بیرون بره. با دیدن ماشینهای زیادی که داخل خیابون پارک شده بودن، میفهمم که زمان تعطیلی مدرسه رسیده.
گوشه خیابون میایستم و بعد از اینکه مطمئن میشم ماشینی از خیابون رد نمیشه، به سمت مدرسه قدم برمیدارم.
کنار درخت کاج میایستم تا صبا بتونه من رو بیینه. کف دستم رو بالا میارم و به باندی که دور دستم پیچیده شده بود نگاه میکنم. کاش توان گفتن این رو داشتم که این زخم، کار خودم نبوده و کسی این رو برام خلق کرده که یه محله روی اسمش قسم میخورن.
کلافه پوفی میکشم و دستم رو پایین میندازم. نگاهم رو به اون طرف خیابون، جایی که یزدان ایستاده سوق میدم.
یزدان پالتوی مشکی رنگش رو درمیاره و روی ساعدش میندازه. همینطور که بهم نگاه میکنه قدمی به عقب برمیداره؛ یک دفعه خم میشه و از روی زمین چیزی رو برمیداره.
چشمهام رو ریز میکنم تا بتونم متوجه چیزی که به دست گرفته بود بشم؛ اما فاصله زیاد مانع این میشه که بتونم به درستی ببینم.
یزدان بدون اینکه به من نگاه کنه به سمت زمین بازی بچهها قدم بر میداره و نفس حبس شده من آزاد میشه.
صدای زنگ به گوشم میخوره و من به در سبز رنگ مدرسه چشم میدوزم تا صبا بیاد.
چند دقیقه طول میکشه تا صبا از مدرسه بیرون بیاد. با دیدنش قدمی به جلو برمیدارم و بین جمعیت بچهها قرار میگیرم و صداش میزنم.
صدای من بین همهمهی بچهها گم میشه و من مجبورم دوباره صبا رو صدا بزنم.
یکی از بچهها به صبا اشاره میکنه و صبا به سمت من میچرخه و من رو میبینه. لبخند کمرنگی روی لـ*ـبهام میشینه و از بین جمعیت بیرون میام و کنار دیوار رنگ شدهی مدرسه میایستم.
نگاه نگرانم رو داخل پارک میچرخونم و بعد از اینکه از نبود یزدان مطمئن میشم، چادر روی سرم رو مرتب میکنم.
- سلام، خوبی؟
سرم رو به سمت صدا میچرخونم و چشمهای خسته صبا رو میبینم. لبخندی میزنم و میگم:
- سلام، آره.
دست سفید صبا روی ماسک خاکستریش میشینه و اون رو پایین میکشه. لُپهاش رو باد میکنه و کلافه پوف کشداری میکشه.
به ساعت مچی سادهای که یادگاری بابابزرگم بود اشاره میکنم و میگم:
- بریم تا دیر نشده.
قدمی به جلو برمیدارم و صبا هم با من همراه میشه. مقنعه سرمهای رنگش رو روی سرش مرتب میکنه و میگه:
- دستت خوبه؟
گوشه خیابون میایستم و به عبور ماشینها نگاه میکنم و میگم:
- بهتره.
بعد از اینکه از نبود ماشین داخل خیابون مطمئن میشم با صبا به سمت اونطرف خیابون قدم برمیداریم.
دستم رو داخل جیب مانتوم میبرم و لیست خریدی که مامان بهم داده بود رو بیرون میارم و به سمت صبا میگیرم. صبا کاغذ رو از دستم میگیره و حین راه رفتن نوشتههای روی کاغذ رو میخونه.
لـ*ـب پایینم رو طبق عادت داخل دهنم میبرم و میگم:
- خب اول کدوم رو بخریم؟
- این همه وسیله رو باید تنهایی تا خونه ببریم؟
زیرچشمی نگاهی به صورت عـ*ـرق کردهاش میندازم و میگم:
- آره.
با حرص پاش رو روی زمین میکوبه و میگه:
- پس اول بریم حبوبات بگیریم.
خوبهای زیر لـ*ـب زمزمه میکنم و تمام حواسم رو به اطراف میدم تا شاید بتونم حتی یک سایه از هومان ببینم و قلبم آروم بگیره.
- صنم! کجایی؟
نگاهم رو از مغازهها میگیرم و میگم:
- همینجا.
انگشتهای صبا داخل انگشتهام قفل میشه و من عکسالعملی برای این کارش انجام نمیدم.
با دیدن تابلوی فروشگاه زنجیرهای، نفسی از سر آسودگی میکشم و میگم:
- این فروشگاهِ بازه، بریم از اینجا همه وسیلههامون رو بخریم.
صبا دستم رو رها میکنه و کف دستهاش رو آروم به هم دیگه میکوبه و میگه:
- بزن بریم.
از ذوقش خندم میگیره و کمی جلوی در شیشهای فروشگاه قرار میگیریم. صبا کف دستش رو روی در شیشهای میذاره و اون رو به عقب هل میده. با باز شدن در هوای گرم به صورتم میخوره و متوجه میشم چهقدر هوای بیرون سرده!
قبل از اینکه وارد فروشگاه بشم، نگاه کلی به داخلش میندازم. جز یک خانواده که برای خرید اومده بودن، مشتری دیگهای داخل فروشگاه نبود.
گوشه ماسکم رو بالا میکشم و بعد وارد فروشگاه میشم. فروشگاه صدمتری پر بود از انواع و اقسام مواد غذایی؛ چندین قفسه داخل فروشگاه چیده شده و به نوعی اینجا رو قسمت بندی کرده.
صبا با شوق به سمت سبدهای چرخدار میره و یکی از اونها که دستهی آبی رنگی داره بیرون میکشه و کنارم میایسته.
لیست خرید مامان رو به دستم میده و با هم به سمت قفسهها قدم برمیداریم.
موزیک آرومی داخل فروشگاه درحال پخشه و ذهنم رو به جایی که نباید سوق میده.
جلوی قفسه رشتههای آشی میایستم و به قیمتهای انواع رشتهها نگاه میکنم و در عین حال به موسیقی گوش میدم و چشمهای هومان رو تصور میکنم.
- یک نفر میرسد از راه
که ماه پیش نگاهش کم است
بر دل من مرحم است
دل شده دیوانهی او وای وای
لبخندی روی لـ*ـب مینشونم، با آهنگ شروع به زمزمه کردن میکنم و ترسی از دیده شدن لبخندم ندارم چون ماسک بهم اجازه میده تا آزادانه بخندم.
دوتا از بستههای رشته آش که قیمت مناسبتری داشتن رو برمیدارم و داخل سبد میذارم.
- یک نفر میرسد از راه
که من چشم دلم روشن است
صاحب قلب من است
اشک من و شانهی او وای وای
به تک تک کلماتی که خواننده میخونه، با دل و جون گوش میدم و لحظهای وجود هومان از جلوی چشمهام محو نمیشه.
قلبم پر از حس خوب میشه و آرزو میکنم که ای کاش، به جای خیالش خودش الان روبهروم قرار داشت.
با صدای پیام گوشیم، نگاهم رو از صبا که مشغول صحبت کردن با فروشنده بود میگیرم و گوشیم رو از داخل جییم بیرون میارم.
دکمه بغل گوشی رو فشار میدم و صفحهی گوشی روشن میشه. با دیدن اساماسی که از سمت شماره ناشناسی برام ارسال شده بود، ابروهام رو با تعجب بالا میندازم. پیام رو با تردید باز میکنم و زیر لـ*ـب میخونمش:
- ببندم در به روی غیر و با یاد تو بنشینم!
ابروهام با تعجب بالا میره، مجدد پیامی که برام ارسال شده بود رو میخونم و ترس به بند بند وجودم رخنه میکنه.
- اینم نخود و لوبیا.
چشمهای ترسیدم رو به صبا میدوزم و آروم لـ*ـب میزنم:
- خوبه.
با دستهای عـ*ـرق کردهام، کاغذ خرید رو جلوی چشمهام میارم و لیست رو چک میکنم. انگار توانایی فهم کلمات ازم گرفته شده و من تنها یک جمله رو، روی کاغذ میبینم« ببندم در به روی غیر و با یاد تو بنشینم!».
پلکهام رو محکم روی هم قرار میدم و لعـ*ـنتی زیر لـ*ـب زمزمه میکنم. تمام تمرکزم رو معطوف به نوشتههای کاغذ میکنم و بدون اینکه به صبا نگاه کنم، میگم:
- سبد رو ببر، خریدها رو حساب کن.
صبا دستهی آبی چرخ رو توی دستش میگیره و به سمت فروشنده که پشت میز قهوهای نشسته بود قدم برمیداره.
گوشیم که هرلحظه امکان داره از دستم بیوفته رو داخل جیبم قرار میدم و با پاهای لرزون به سمت قفسه نمکها قدم برمیدارم.
فکر اینکه این فرد کی میتونه باشه مثل خوره به جونم افتاده و رهام نمیکنه و ترس اینکه ممکنه حاج بابا متوجه شه و گوشیم رو ازم بگیره، باعث یخ بستن خون توی رگهام میشه.
با دستهای لرزون دو بسته نمک برمیدارم، نفس عمیقی میکشم و اشکی که گوشه چشمم نشسته بود رو با انگشت شصتم پاک میکنم.
به آرومی قدم برمیدارم تا روی سرامیکهای فروشگاه لیز نخورم، از بین قفسهها رد میشم و بوی الکل بیشتر از قبل به مشامم میخوره و باعث میشه که حالت تهوع یقهام رو بگیره.
نفسم رو توی سینهام حبس میکنم و سعی میکنم کمتر نفس بکشم تا بوی الکل به مشامم نخوره. کنار صبا که مشغول حساب کردن خریدها بود میایستم و بستههای نمک رو روی میز میذارم. فروشنده که یه خانوم با مانتوی سرمهای بود، بسته نمکها رو به سمت خودش میکشه و قیمتها رو وارد سیستم میکنه و با انگشتهای لاک خوردهاش رسید خرید رو به سمتم میگیره.
لیست رو چک میکنم و بعد از دیدن قیمت، کارت بانکی رو از داخل جیبم بیرون میارم و به سمت فروشنده میگیرم.
بوی ادکلن فروشنده با الکل ادغام شده و باعث میشه بوی الکل کمتر به مشامم بخوره.
- رمز؟
یکی از پلاستیکهای خرید رو به دست میگیرم و میگم:
- یک، سه، چهار، دو.
صبا پلاستیک دیگه رو به دست میگیره و نگاه کلی به فروشگاه میاندازه. کارت و رسید رو از دست فروشنده میگیرم و بعد از خداحافظی از در شیشهای مغازه بیرون میریم.
به آسمون صاف نگاه میکنم که خورشید وسطش میدرخشید. کف دست زخمیم عـ*ـرق کرده و باعث سوزش دستم میشه.
قدمی روی آسفالتهای پیاده رو برمیدارم و کنار صبا که زیر سایه درخت کاج ایستاده بود، میایستم.
لیست خرید که با عـ*ـرقهای کف دست من نمناک شده بود رو دوباره چک میکنم و میگم:
- بریم بازار سبزی و سیر بگیریم.
صبا پوف کشداری میکشه و با حرص میگه:
- این همه وسیله رو خودمون تنهایی باس ببریم تا خونه؟
تک خندهای میکنم و برای اینکه ذهنم از اون پیام دور شه میگم:
- نه زنگ میزنم بچههای بالا بیان دنبالمون.
صبا با حرص توی چشمهام نگاه میکنه و میگه:
- اصلاً چرا حاج بابا نمیره خریدها رو انجام بده؟
شونههام رو بالا میندازم و میگم:
- تا بوده همین بوده.
صبا بیخیال ادامه بحث میشه و میگه:
- پس زودتر بریم تا از دست این مقنعه راحت شم.
و بعد با حرص دستش رو به زیر مقنعهاش میرسونه و اون رو کمی جابهجا میکنه.
کولهاش رو روی شونهاش درست میکنه و جلوتر از من قدم برمیداره. پلاستیک توی دستم رو جابهجا میکنم و پشت سر صبا قدم برمیدارم. برخلاف چند دقیقه قبل، نگاهم رو بین مردم نمیچرخونم تا فرد آشنایی که چشم انتظار دیدنش بودم رو ببینم.
اون پیامک تمام ذهنم رو درگیر خودش کرده و فرصت حضور احساسی که توی قلبم حاکم بود رو ازم میگیره.
قدمهام رو بلندتر برمیدارم و با صبا همقدم میشم.
- خسته شدم صنم.
به نیمرخ صبا نگاه میکنم و بعد آروم لـ*ـب میزنم:
- این پلاستیکی که دست منِ رو بگیر برو خونه.
با ثابت ایستادن صبا مجبور میشم سرجام بایستم و پلاستیک رو روی زمین بزارم.
- با این دستت میخوای بری سبزی بخری؟
کف دست عـ*ـرق کردهام رو به گوشه چادرم میکشم و میگم:
- اگه نتونستم بیارمشون، میرم مغازه حاج بابا و از اون میخوام که خریدها رو بیاره خونه.
تردید توی چشمهای صبا موج میزنه و من دستم رو روی شونهاش میذارم و میگم:
- راه رو که بلدی، منم زودتر برم تا مغازهها بسته نشدن.
دستم رو به معنی خداحافظی برای صبا تکون میدم، عقبگرد میکنم و به راهم ادامه میدم.
صدای اذان از گلدستههای فیروزهای مسجدی که اون طرف خیابون قرار داشت، بلند میشه و آرامش رو به قلبم سرازیر میکنه.
به قدمهام سرعت میبخشم تا زودتر به بازار برسم. از بین جمعیت که به مسجد میرفتن رد میشم و با دیدن سردر کاهگلی بازار نفسی از سر آسودگی میکشم.
بعد از اینکه مطمئن شدم ماشینی از خیابون رد نمیشه، به سمت اونطرف خیابون قدم برمیدارم. نگاهم رو به ورودی بازار میدوزم، نردههای نارنجی جلوی در رو گرفته بودن و عدهی کمی داخل بازار مشغول خرید بودن.
گوشیم رو از داخل جیبم بیرون میارم و با دیدن ساعت، کلافه پوفی میکشم. مجبور بودم از این در بازار وارد شم و اگه میخواستم از ورودی دیگه برم دیرم میشد.
زیر لـ*ـب بسم اللهای میگم و از بین نردهها رد میشم. نگاهم رو به مغازه لوازم خانگی که متعلق به پدر یزدان بود میدوزم و با بسته بودن در مغازه، نفس عمیقی میکشم.
چادرم رو کمی پایین میکشم و بعد با سرعت از جلوی مغازه حاج بابا رد میشم. بعد از اتفاق دیشب، چشم دیدن حاج بابا رو نداشتم.
گوشه لبم رو به دندون میگیرم و به سمت بازار سبزی فروشها قدم برمیدارم.
خلوتی بازار بیشتر از هرچیز دیگهای به چشم میاد و سکوت دلچسبی که توی بازار ساکنه قصد شکسته شدن نداره.
با دیدن تنها مغازه سبزیفروشی که بازِ، قدمهام رو تندتر میکنم و جلوی مغازه قرار میگیرم.
زن میانسالی که صاحب این مغازه بود، با دیدنم گوشی داخل دستش رو کنار میذاره و دستی به مقنعهی سبز رنگش میکشه و میگه:
- خوشاومدین، چی میخواین؟ زبونم رو روی لـ*ـبهای خشکم میکشم و میگم:
- پنج کیلو سبزی آش و دو کیلو سیر.
زن چشمی زیر لـ*ـب میگه و شروع به جدا کردن سبزیها میکنه. دستهاش ماهرانه سبزیها رو از هم جدا میکنن و داخل پلاستیک آبی رنگی میذاره.
پلاستیک رو روی ترازوی دیجیتالی کنارش میذاره و بعد از وزن کردن سبزیها به سمت سبد سیرها میره.
نگاهم رو به اطراف بازار میچرخونم. تمام مغازهها بستهان و تنها مغازهای که توی این راسته بازِ، همین مغازه است.
- بفرمایید خانوم.
کارت رو به سمت زن میگیرم و پلاستیکها رو با یک دست برمیدارم. بعد از گفتن رمز و گرفتن کارت، به سمت مغازه حاج بابا قدم برمیدارم.
سنگینی پلاستیکها برای منی که با یک دست میبایست اونها رو حمل کنم، خیلی زیاده و مجبورم بعد از چندقدم، پلاستیکها رو روی زمین بزارم و مجدد بردارم.
- بزار کمکت کنم.
ترسیده «هین» میکشم و به دنبال صاحب صدا میگردم. با دیدن یزدان قلبم از تپش میایسته و عـ*ـرق سردی روی کمرم میشینه.
ماسک مشکی رنگ روی صورتش رو برمیداره، قدمی به جلو میذاره و دقیقاً جلوی پاهام میایسته.
سرش رو به سمت پایین خم میکنه تا بتونه توی چشمهام زل بزنه. با نگاهش بند بند وجودم به لرزه در میاد و زبونم به سقف دهنم میچسبه.
لبخندی روی لـ*ـبهای خوش حالتش مینشونه و میگه:
- جن دیدی؟
نگاهم رو از چشمهاش میگیرم، تمام جراتم رو جمع میکنم و میگم:
- کم از جن هم نداری.
شلیک خندهاش بلند میشه و من تنها نگاه ترسیدهام رو به اطراف میدوزم تا مبادا کسی من رو ببینه.
- نه خوشم اومد.
سریع خم میشم و پلاستیکها رو از روی زمین برمیدارم. بوی ادکلن یزدان ریههام رو پُر میکنه و این لحظه تنها به این فکر میکنم که بوی ادکلنش هم حالم رو به هم میزنه. صاف میایستم و بدون اینکه نگاهی به یزدان بندازم به راهم ادامه میدم. به قدمهام سرعت میبخشم و با دیدن مغازهی حاج بابا، از خوشحالی بال درمیارم.
تمام دلخوری که از دیشب به جا مونده بود از یادم میره و از پلههای مغازه بالا میرم. حاج بابا آخر مغازه ایستاده و با مشتری که یک زن و مرد بودن، صحبت میکنه. پلاستیکها رو کنار میز میذارم و نفس آسودهای میکشم.
به سمت در ورودی میچرخم و هر لحظه منتظرم که یزدان از جلوی مغازه رد شه. با صدای حاج بابا، سعی میکنم خونسرد به عقب میچرخم و میگم:
- سلام.
نگاه حاج بابا اول روی دستم میشینه و بعد تسبیح فیروزهای رنگ توی دستش رو میچرخونه و میگه:
- سلام دخترم.
پوزخندی توی دلم میزنم و آروم لـ*ـبهام رو تکون میدم و میگم:
- از صنم بابا به جایگاه دخترم ارتقا پیدا کردیم.
انگشت اشارهام رو به سمت پلاستیکهایی که کنار پایه میز بودن میگیرم و میگم:
- خریدها رو نتونستم تنها تا خونه ببرم، آوردم اینجا تا شما وقتی به خونه برمیگردین با خودتون بیارین.
حاج بابا سرش رو به معنی تایید تکون میده و من قدمی به عقب میذارم و میگم:
- من دیگه برم، خداحافظ.
حاج بابا مثل همیشه تنها سرش رو تکون میده و من عقب گرد میکنم و از مغازه بیرون میام.
پام رو که از مغازه بیرون میذارم، یزدان رو میبینم که به دیوار مغازه روبهرویی تکیه داده و دستش رو داخل جیبش برده.
دستم رو مُشت میکنم و نگاه پر از نفرتم رو بهش میدوزم. یزدان ماسکش رو روی صورتش میزنه و قدمی به جلو برمیداره. نفسم رو توی سینهام حبس میکنم، روی پاشنهی پا میچرخم و به سمت ورودی بازار پرواز میکنم.
سرم رو پایین میندازم و تند تند قدم برمیدارم تا یزدان بهم نرسه. با دیدن تابلوی کوچهمون، ثابت سرجام میایستم و نفس راحتی میکشم. دونههای عـ*ـرق روی پیشونیم نشسته و هوای سرد بهمنماه به پیشونیم میخوره و باعث میشه لرز به جونم بیوفته.
با لرزیدن گوشی داخل جیبم، با تردید دستم رو داخل جیبم میبرم و گوشی رو بیرون میارم.
با دستهای لرزون رمز گوشی رو میزنم و به پیامی که روی صفحه نقش بسته، نگاه میکنم.
«مراقب من باش، از من فقط تو ماندهای!»
سریع گوشی رو قفل میکنم و به اطراف نگاه میکنم. حس میکنم کسی که این پیامها رو برام ارسال میکنه همین نزدیکیها ایستاده و من رو زیر نظر گرفته.
گوشه به گوشه خیابون رو زیر نظر میگیرم؛ اما کسی رو داخل خیابون نمیبینم. لعـ*ـنتی زیر لـ*ـب میگم و به سمت کوچه قدم برمیدارم. جلوی در خونه میایستم و انگشت اشارهام رو روی زنگ میذارم.
ماسکم رو پایین میکشم و بدون اینکه به اطراف نگاه کنم، سرم رو پایین میندازم. صدای پا به گوشم میرسه و ذهنم رو از فرد ناشناسی که برام پیام ارسال میکرد، دور میشه.
در با صدای تیک باز میشه و چهره خسته صبا نمایان میشه. لبخندی به روی خستهاش میزنم و وارد خونه میشم. صدای کبوترهای همسایه به گوشم میخوره و مثل همیشه بدون اینکه به اطراف نگاه کنم، کفشهام رو در میارم و وارد خونه میشم.
- سبزی خریدی مادر؟
چادرم رو از سرم درمیارم و روی ساعدم میذارم و به مامان که کفگیر چوبی به دستش بود نگاه میکنم و میگم:
- آره، گذاشتم مغازه حاج بابا تا اون بیاره.
مامان زیر لـ*ـب تشکر میکنه و به سمت آشپزخونه قدم برمیداره.
با حرص شال رو از روی سرم برمیدارم و به چهرهام داخل آیینه جاکفشی نگاه میکنم. دستی به داخل موهام میکشم و با نبود گیره مویی که صبح به موهام زده بودم، مواجه میشم.
سریع نگاهم رو به زمین میدوزم و روی قالی به دنبال گیره مو میگردم. با جرقهای که توی ذهنم میخوره، صاف میایستم و کف دستم رو محکم به پیشونیم میزنم.
مجدد دستی به داخل موهام میکشم و با نبودش مواجه میشم. جیغ آرومی میکشم و گوشه لبم رو با حرص گاز میگیرم. آخه چرا باید این گیره دقیقاً جایی بیوفته که یزدان باشه؟ الان متوجه جسمی که به دست یزدان بود میشم و اشک توی چشمهام حلقه میزنه، با شونههای افتاده به سمت اتاق قدم برمیدارم. با آرنجم در اتاق رو باز میکنم و چادر و شالم رو روی صندلی پرت میکنم.
چشمم به جعبه قرمز رنگ میوفته و آه از ته دل میکشم.
اگه این گیره رو ببره نشون حاج بابا بده چی میشه؟
خودم رو روی صندلی پرت میکنم و زیر لـ*ـب میگم:
- نه، اینکار رو نمیکنه.
جعبه قرمز رنگ رو به سمت خودم میکشم و سرش رو باز میکنم و متفکر لـ*ـب میزنم:
- اگه هم بگه اتفاقی نمیوفته، چون از این گیرهها زیاد توی این شهر پیدا میشه.
لبخندی روی لـ*ـبهام مینشونم و بعد گیرهای از داخل جعبه بیرون میارم و به موهام میزنم.
کتاب اقتصادم رو از روی میز برمیدارم و صفحه اولش رو باز میکنم. ناخودآگاه چشمم به آیدی میخوره که ترنم خیلی وقت پیش داخل کتابم نوشته بود و ازم خواسته بود پیج طرف رو چک کنم.
دکمههای مانتوم رو باز میکنم و گوشیم رو از داخل جیبم بیرون میارم. رمز گوشی رو میزنم و وارد اینستاگرامم میشم و آیدی رو سرچ میکنم.
با شک وارد پیج میشم و با دیدن فالوراش زیر لـ*ـب لعـ*ـنتی میگم. پستهای پیج رو چک میکنم و متوجه میشم صاحب پیج، یه دختره که دابسمش داخل پیجش میذاره.
انگشت اشارهام رو روی لبم میکشم و متفکر به پیج خیره میشم. با اومدن اعلان پیام بالای صفحهام، وارد قسمت دایرکتهام میشم.
کلی پیام نخونده دارم و از بین این همه پیام، اسم لاتین یزدان به چشمم میخوره. با ترس آب دهنم رو قورت میدم و دایرکتش رو باز میکنم. یک عکس برام ارسال کرده بود، بدون اینکه متنی زیر اون بنویسه.
با استرس گوشه ناخونم رو به دندون میگیرم و به صفحه خیره میشم تا عکس باز شه. با باز شدن عکس، نفس توی سینهام حبس میشه. یزدان شروع به تایپ کردن میکنه و من توان بیرون رفتن از دایرکتش رو ندارم.
بعد از چند ثانیه پیامش روی صفحه نقش میبنده و قلب من درحال متلاشی شدنِ.
- اگه حاج احمد این گیره رو ببینه به نظرت چهکار میکنه؟
اشک جلوی دیدم رو میگیره و مجبور میشم چندبار پلک بزنم تا بتونم درست ببینم.
با دستهای لرزون شروع به تایپ کردن میکنم:
- گیره مال من نیست که حاج احمد بخواد کاری کنه.
با انگشت اشارهام دکمه ارسال رو میزنم، چشمهام رو میبندم و زیر لـ*ـب میگم:
- پسرِ آ*ش*غ*ا*ل!
با لرزیدن گوشی داخل دستم، سریع رمز گوشی رو میزنم و به پیام یزدان نگاه میکنم.
- مال خودتِ، دیروز حاج احمد همه این گیرهها رو از مغازه خرید.
از ترس به سکسکه میافتم و با عجز شروع به تایپ کردن میکنم.
- از این گیرهها تو شهر زیاده.
نگران به صفحه چت خیره میشم و با انگشت اشارهام روی میز ضرب میگیرم.
- اشتباه فکر کردی بچه جون، این گیرهها رو مختص تو سفارش داده و لنگهاش دیگه توی اصفهان پیدا نمیشه.
گوشی رو روی میز رها میکنم و دست سردم رو روی دهنم میذارم. نگاهم از گوشی جدا نمیشه و یزدان همچنان درحال تایپ کردنِ.
- البته میتونیم به توافق برسیم.
اولین قطره اشک روی گونهام میشینه و من تایپ میکنم:
- چی از جونم میخوای لعـ*ـنتی؟
با عصبانیت کتاب اقتصادم رو به گوشه میز پرت میکنم و لحظهای نگاهم رو از روی گوشی برنمیدارم.
- هیچی.
لـ*ـبهام رو محکم روی هم فشار میدم تا صدای جیغم بلند نشه.
- ولی اگه کاری که میگم رو انجام بدی، گیره رو به خودت پس میدم و دیگه جلوی راهت سبز نمیشم.
بدون اینکه جوابی بدم تنها با چشمهای اشکآلود به صفحه چت چشم میدوزم. یزدان همچنان درحال تایپه و قلب من انگار توی دهنم داره میتپه. فکر اینکه چه درخواستی میتونه ازم داشته باشه از سرم بیرون نمیره و باعث میشه به دیوار گچی روبهروم نگاه کنم و تو فکر فرو برم.
با قفل شدن صفحه، سریع گوشی رو به دست میگیرم و اون رو باز میکنم. اعلان پیام یزدان مثل خار توی قلبم فرو میره و قلبم رو به درد میاره. با ترس چتش رو باز میکنم و پیامش رو زیر لـ*ـب میخونم:
- اگه پیجت رو پاک کنی و دیگه سمتش نیای و مجدد از این پیجها نزنی، گیره رو بهت برمیگردونم.
با تعجب به پیام یزدان نگاه میکنم و زیر لـ*ـب میگم:
- یه تختهاش کمه.
لـ*ـبهام رو محکم روی هم فشار میدم و سریع شروع به تایپ کردن میکنم.
- فکر نکنم این موضوع به شما ربط داشته باشه.
نفس عمیقی میکشم و بعد پیام رو ارسال میکنم. به پشتی صندلی تکیه میدم و تو فکر فرو میرم. چرا این درخواست رو ازم کرد؟ مگه نبود پیج من چه سودی برای اون داره؟
با صدای پیام گوشیم، سریع از دنیای تفکراتم دور میشم و به پیام یزدان نگاه میکنم.
- یه فکر بهتر، پیجت رو حذف نکن، بهجاش اون رو به من بده.
با عصبانیت از روی صندلی بلند میشم و مانتو رو از تنم درمیارم. بدون اینکه روی صندلی بشینم گوشی رو به دست میگیرم و شروع به تایپ کردن میکنم.
- عمراً، نه پاکش میکنم و نه اون رو به تو میدم.
خنده عصبی میکنم و گوشی رو روی تخت پرت میکنم. لباسهام رو داخل کمد میذارم و بعد به در کمد تکیه میدم. کلافه دستم رو داخل موهام میبرم و به نبود پیجم فکر میکنم. این پیج برای من چیزی جز سرگرمی نبود و البته وسیلهای برای به دست آوردن توجه ترنم. اگه ترنم میفهمید که من پیجم رو از دست دادم ممکن بود دوستیش رو باهام قطع کنه.
با صدای پیام گوشیم، قدمهای آرومم رو به سمت تخت برمیدارم و گوشی رو به دست میگیرم.
پیام یزدان روی صفحه نقش بسته و روح و روان من رو بهم میریزه.
- باید اون رو به من بدی، مگه اینکه دوست داشته باشی بابات متوجه شه.
پیشونیم رو به لبهی تخت میکوبم و با بلند شدن صدای در خونه، قلبم از تپش میایسته. حاج بابا به خونه برگشته و من اینجا درحال جدال با یزدان بودم. موهای سرم رو محکم میکشم و با حرص مینویسم:
- باشه فقط یه شرط.
با شنیدن صدای سلام مامان، سریع اینترنت گوشی رو خاموش میکنم و اون رو درون کشوی میز قرار میدم.
بدون اینکه گیرهای به داخل موهام بزنم، اونها رو به پشت گوشم هدایت میکنم.
به سمت در اتاق قدم برمیدارم، دستم رو دستگیره در میرسونم و اون رو پایین میکشم. در رو به آرومی باز میکنم و با دیدن حاج بابا پشت در، رنگ از روی صورتم میپره و سلام آرومی زیر لـ*ـب میگم.