اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان شاید مرگ | ساناز

رمان شاید مرگ

نویسنده: ساناز

ژانر : اجتماعی

ناظر: @ansel
شخصیت های رمان : مهتاب ( رمان از زبان ایشون نوشته شده) ، امیر ، آناهیتا و.....

خلاصه:
مهتاب یه دختر مستقل که دنبال کار میگرده که توی همین پیدایش کار پیداش کردنش با اتفاقات و درگیری و مشکلاتی برخوردار میشه ولی خب اون تنها نیست و دوست بچگی اش آناهیتا باهاش هستش تا بهش کمک کنه که....
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
2a3627_23IMG-20230927-100706-639.jpg

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.

قوانین تایپ رمان

اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین در زیر سوالتون رو مطرح کنید.
بخش پرسش سوال‌ها

قبل از درخواست جلد، قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین درخواست جلد

برای درخواست نقد، با توجه به قوانین در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید.
درخواست منتقد

برای رمان شما می‌بایست پس از اتمام اثرتون درخواست رصد اثرتان را دهید تا ممنوعات اثرتون بررسی بشه، برای درخواست از طریق لینک زیر اقدام کنید.
درخواست رصد


جهت درخواست صوتی شدن آثار خود می‌‌توانید در تالار مربوطه، درخواست دهید.
درخواست صوتی شدن رمان

و پس از پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید.
تاپیک اعلام پایان رمان

|کادر مدیریت رمانیک|
 
رمان شاید مرگ



ژانر : اجتماعی، خانوادگی



شخصیت های رمان : مهتاب ( رمان از زبان ایشون نوشته شده) ، امیر ، آناهیتا و.....



پارت اول



رد کردن یه فرم استخدام شرکت میتونه دیوانگی باشه ولی خب من اینکار رو کردم. خب راستش بخاطر اناهیتا و کارش. یکم عجیبه ولی خب بلاخره آناهیتا دوست بچگی ام هستش و من نمیخوام ضرر خیلی بزرگ و زیادی از کارش بهش بزنم . درسته که هرروز دنبال کار میگشتم ولی خب بخاطر دوستیمون هم که شده باید ردش میکردم . داشتم با خودم فکر میکردم که مدیر شرکت گفت : خانم محترم ۱۰ دقیقه است اینجا ایستادید نمیخواید کارمند بشید بفرمائید بیرون. وای خدای من باورم نمیشه که ۱۰ دقیقه ایستاده بودم و فکر میکردم. صورتم سرخ شده بود ، سرم گرفتم پایین دست به سینه ایستادم و جواب دادم : وای شرمنده خودم اصلا متوجه گذر زمان نشدم .

_اشکالی نداره لطفا زودتر برید از دفتر‌.

+چشم فقط امکانش هست بگید سرویس بهداشتی شرکت تون کجاست؟

_طبقه اول سمت راست در ورودی.

بدون اینکه چیزی بگم با صورت سرخ شده با نهایت سرعت رفتم سمت سرویس. وای خدایا مهتاب چرا اینجوری میکنی این ، اولین بارت نیست که غرق تو افکارت میشی . صورت خودم رو توی آینه دیدم . واقعا خجالت آور شده بودم. آب خنکی به صورتم زدم‌. تینت براقی که آناهیتا برام خریده بود یکم زدم و رفتم از شرکت بیرون.
 
رمان شاید مرگ

پارت دوم

بعد از اون افتضاحی که توی شرکت به بار اوردم زنگ زدم ، به آناهیتا.
_سلام خوبی؟
+سلام مرسی نه والا کلی کار ریخته رو سرم ، دستیار هام و کمک دستیار ها هم نیستن ، واقعا نمیدونم باید چیکار کنم سردرگم شدم ، همه چی باهم قاطی شده.
_واقعا ناراحت شدم برات نگران نباش درست میشه منم خودم دنبال کار هستم الان چند هفته اس هیچ کاری پیدا نمیشه ولی خب یه شرکت خوب پیدا کردم امروز وقتی یاد حرف تو افتادم دیگه اونم رد کردم.
+حرف من؟ من چی گفتم برای کار تو مگه؟
_باورم نمیشه که خودت یادت نمیاد هه هه هه. گفته بودی که دوتا دوست صمیمی نباید شرکت هاشون مختلف باشه وگرنه باعت تداخل و اینجور چیزا میشه.
+ اهان اونو میگی هه ام خب مرسی باید ازت تشکر کنم میدونم چقدر تو شهر ما میتونه کار پیدا کردن سخت باشه ولی خب ممنونم‌. من الان باید برم بعضی ها نامه ورود به شرکت رو میخوان توی خونه میبینمت.
و گوشی قطع کرد . خب این رفتارش عادی هستش وقتی کار داره صبر نمیکنه طرف مقابلش خداحافظی کنه هه . ولی خب مشکلی نیست . بعد از ۱ ساعت گشتن . ساعت ۲ ظهر توی هوای خیلی گرم رفتم توی یه کافه خیلی دنج نشستم ‌. فضای خیلی آروم و ساکتی داشت وایب خیلی خوبی بهم میداد‌. یه شیک لوتوس گرفتم . همون لحظه دیدم مدیر کافه با یکی از کارمند هاش دعواش شده .
 
پارت سوم


بعد از چند دقیقه اون کارمند وسایلش رو جمع کرد و از اونجا رفت. واقعا حیرت انگیز ک در عین حال تمسخرآمیز بود. بعد از تموم شدن شیکم رفتم پیش مدیر کافه. کلافه و عصبی بود.
_سلام آقا خسته نباشید.
+سلام خیلی ممنون بفرمائید؟
_ام راستش من برای...
+از سفارتشون راضی نبودید؟ کیفیت مون پایین بودش؟
_ام نه میخواستم بگم دیدم که چقدر از کار اون کارمند عصبی شدید...
+اون میگی؟ آره چون سفارش یه مشتری روی دوش اون بود و گفت که دیگه خسته شده و نمیخواد کار کنه و واقعا کارمند برای کافه پیدا کردن مثل گشتن طلا توی دریاست.
_بله میدونم،میخواستم بگم من خودم دنبال کار میگردم و این تنها کاری هستش که ازم بر نیاد میتونم تمام دسر ها و قهوه هارو درست کنم.
+وایییی باورم نمیشه پس این فرم رو پر کنید .
فرم رو گرفتم توی دستم،و بهش نگاه کردم،یه نگاهی به مدیر کردم و گفتم:
_اقای..؟
+گودرزی
_امم...آقای گودرزی یعنی شما حتی نمیخواید منو بشناسید.
+منو امیر صدا کن،نه نیازی نیست!!
یه نگاه تعجب آوری بهش انداختم و بعد ابرو هام رو دادم بالا گویی انگار چیز خیلی عجیبی گفته.که البته واقعا عجیب بود.شاید حسی بهم داشت چون حتی میگه به اسم کوچک صداش کنم.نه مهتاب احمق نشو.
+خانم؟خانم؟
_اوه...بله بله ببخشید ام خب راستش الان فرم رو براتون پر میکنم.
بعد از پر کردن فرم،فرم بهش تحویل دادم.یه نگاهی بهش انداخت و گفت :
+عالیه از فردا ساعت ۱۰ صبح اینحا باش ۱۰ شب هم میری خونه هر ماه حقوقت هم میدم،میشه ۴ میلیون و ۹۰۰ تومن.
_ام....واقعا؟ باشه مشکلی نیست پس میبینمتون.
همینطور که داشتم میرفتم با خودم میگفتم چقدر آدما زود اعتماد میکنن،چرا واقعا؟ شاید بخاطر کمبود کارمند.یا....اصلا ولش کن چقدر خوب شد که کار پیدا کردم حالا راحت میتونم پول دربیارم.
 
پارت چهارم


فردا صبح ساعت ۹ بیدار شدم،صبحونه خوردم و مسواک زدم، حاضر شدم و یه تاکسی گرفتم،ساعت ۱۰ و ۵ دقیقه رسیدم به کافه،امیر با یه شتاب سرعتی پرید روی در کافه، چقد این بشر عجیب و غریبه. گفت:
+سلام صبح بخیر،از الان کارت شروع میشه ۲ تا مشتری برات پیدا کردم بیا تا سفارش هاشون رو بهت نشون بدم و ....بهتره دست به کار شی من کارمند شل و ول نمیخوام.
_باشه مشکلي ندارم بگو چی باید حاضر‌کنم.
رفتم سمت آشپزخانه کافه.چقدر بزرگ بود،چقدر کارمند اونجا کار میکردن وای خدا باورم نمیشه من تاحالا نیومده بودم اینجور جاها.
رفتم و دیدم باید تیرامیسو و آیس کارامل ماکیاتو درست کنم‌.مشتری هاشون چه سلیقه ای دارن هههه . دست به کار شدم و حدودا بین ۵ تا ۷ دقیقه تیرامیسو رو درست کردم و دادم به گارسون که بده به مشتری.رفتم سراغ اون یکی سفارش که یکی از کارمند ها روبه من کرد و با یه صدای کلفت گفت :
+ببینم خانم کوچولو ، چطوری انقدر زود تیرامیسو رو حاضر کردی؟
و ابرو هاشو زد بالا و دست به کمر وایساد
_اول اینکه من کوچولو نیستم و چشمای تو منو داره کوچولو میبینه دوم اینکه من الان باید آیس کارامل ماکیاتو درست کنم و وقت توضیح دادن برای تورو ندارم میتونی بعدا مزاحم بشی.
مهتاب خاک بر.سرت کنن با یه کارمند هرکول اینجوری حرف نزن میزنه کتلتت میکنه وایی خدا من چرا اینجوری میکنممم‌.
+اوم...خوشمممم اومد درست کن ، بهتره امیر عصبی نکنی.
چشم غره ملیحی بهش انداختم و رفتم سراغ اون یکی سفارش که یکی از گارسون ها قهوه ترک مشتری از دستش لیز خورد و ریخت روی من!
_وایییی داغهههه
فقط داشتم روپوش ام رو درمیاوردم که امیر با یه حوله رسید به دادم. وای خداروشکر داشتم می‌سوختم . امیر با یه لحن تند و عصبی گفت :
+وای مگه تو چشم نداری نمیبینی یه خانم محترم...
_اشکالی نداره آقا از دستتون لیز خورد و افتاد بلاخره پیش میاد دیگه اشکالی نداره. و یه لبخند مصنوعی تحویلش دادم.چرا امیر اینجوری میکنه؟ حوله رو داد دستم و گفت :
+چرا خیلی هم اشکال داره حالا برو و خودت رو تمیز کن بعدش هم بهتره آیس کارامل ماکیاتو ات رو درست کنی تا مشتری عصبی نشده.
زیر لبی گفتم : اونی که فعلا عصبی شده و از کوره دررفته تویی نه مشتری.
رفتم توی دستشویی تا خودم رو تمیز کنم.
 
پارت پنجم

همون لحظه یه خانم خیلی جوونی وارد دستشویی شد،داشت غر میزد که چرا لباس گرون قیمتم کثیف شده و اینجور حرفا.بعدش که منو دید ،تعجب کرد که هیچی نمیگم و فقط دارم لباسم رو با آب تمیز میکنم . گفت :
+ایششش ، لباسم چقد کثیف شده حالا چیکارش کنم؟
منتظر بود که بگم من براتون تمیز میکنم ، ولی هیچی نگفتم و فقط توی آینه نگاهش کردم. اونم با عصبانیت تمام رفت و در دستشویی محکم بست.مردم چقدر از خود راضی شدن باورم نمیشه دیگه اخه به من چه ربطی داره. بعد تمیز کردن لباسم با تمام سرعت و وجودم آیس کارامل ماکیاتو مشتری رو درست کردم ‌. اصلا نفهمیدم چقدر زمان زود گذشت،ساعت ۷ عصر بود. مشتری ها صف کشیده بودن ولی من فقط ۱ سفارش داشتم اونم تحویل دادم و یکم استراحت کردم. آناهیتا زنگ زد:
+سلام دختر چطوری؟ کار پیدا کردی؟ یه خبر دارم واست!
_سلام مرسی خوبم،اره پیدا کردم توی یه کافه دارم کار میکنم درآمدش هم...اوم بدک نیست.خیره خبرت چی هست؟
جیغ بلندی کشید
+وای نمیدونیییی تصمیم گرفتم خونم رو بزارم اجاره و بیام پیش تو زندگی کنم چون تنهایی داشت دق میداد منو هورااااا.
_ام چقدددرر خوب حتمااا بیا خوشحال میشم.
گوشی قطع کرد طبق معمول بدون خداحافظی. حالا این بیخیال میخواد بیاد و پیش من زندگی کنه خونم بزرگه ولی خب واقعا تنهایی برام مثل یه آرامش بود و حالا باید با پر انرژی ترین و شلوغ ترین و پر سر و صدا ترین و صمیمی ترین دوستم تو یه خونه باشیم ، خب بد نیست ولی من تنهایی ترجیح میدادم.
 
پارت ششم

+مهتاب!!مهتابببب!!!
_اومم....بل....بله.....وایییییییییی یا خدااااا .
داشتم سکته میکردم و درعین حال تعجب کرده بودم ، داشتم جيغ میزدم که:
+وای چرا انقدر شلوغ میکنی منم دیگه.
_باورم نمیشه نمیگی آدم سکنه میزنه اخه تو کی اومدی تو خونه من،مگه کلید داشتی؟
خیلی وحشت زده نگاش میکردم اخه این چه وضعه بیدار کردنه،کی تورو راه داده تو خونه من
+مهتاب الوووو کجایی با توام؟
_چ..چی؟ اهان هیچی بگو ببینم کلید داشتی مگه؟؟ اخه چرا الان اومدی ؟؟
_داداش من چی میگی داری به دوست صمیمیت میگی برای چی اومدی خونم؟ خودت کلیدت دادی برای اسباب کشی ات که کمکت کنم.گلم ساعت ۱۲ ظهره چقد میخوابی؟
چشمام از حدقه زد بیرون و گرد شد،باورم نمیشد،من تاحالا انقدر نمیخوابیدم
_وایستا ببینم چی گفتیییییی.
با تموم وجود خودم جمع و جور کردم و به امیر زنگ زدم.
_ال‌..و....سلا...م
+به به خانم روز دوم رو نیومده سرکار ، شما کی مرخصی گرفتی که من خبر نداشتم؟
_مرخصی چی؟ من خواب موندم و خبری از مرخصی نیست میشه تأخیر نزنی؟
+تو جو... نه یعنی اینکه باشه تو بیا مهم نیست نمیزنم..
_وایسا ببینم چی میگی ؟ من خودم....بیخیال الان حاضر میشم میام.
مهتاب تو چته؟؟چرا اینجوری شدی؟بیخیال بابا.رفیق تو آناهیتا داری دیگه انگار یا دنیارو بهت دادن مثل یه ، کوه پشتته.
+باشه پس تو برو سرکار من دیگه هستم نگران نباش دختر. یه چشمک بهم زد و رفت سمت آشپزخانه. اوم به نظرم اوضاع داره خیلی خوب میشه‌.شب ساعت ۱۰ بود وقتی برگشتم خونه دیدم آناهیتا داره شام درست میکنه.
_سلام خسته نباشی دختر چیکار میکنی؟
+سلام جونم، خسته نباشی مرسی دارم غذا مورد علاقه ات درست میکنم.
 
پارت هفتم

قبل از شروع پارت برای دلگرمی و خستگی من لایک یادت نره سعی میکنم پارت هارو هم هرچی زودتر بزارم ؛)

_وای آناهیتا تو فوق العاده ای مرسی رفیق.
یه چشمک طولانی بهش زدم و رفتم لباس هام رو عوض کردم. سر شام داشت باهام درباره وسایلش و انتخاب اتاق حرف میزد که من یهو گفتم :
_ببخشید وسط حرفت ببین صبح که دیرم شده بود ، به مدیر کافه امون که میگه باید به اسم کوچیک صداش کنم یعنی امیر زنگ زدم و گفتم میشه تأخیر نزنی و اینا شرمنده ام بعد یهو گفت تو جو... و بعدش جمعش کرد و گفت باشه نمیزنم تو بیا سرکار،ببین به نظرت یکم رفتارش عجیب نیست؟
+اوم...میبینم مهتاب خانم شو.هر پیدا کرده دیت اول چطور؟
و آنقدر خندید که غذا افتاد داخل گلوش . چشم غره ای رفتم بهش.
_ببین من فعلا قصد این بساط هارو ندارم و دختر تو باید خودتو جمع و جور کنی و آنقدر با من سر این مسائل صحبت نکنی چون،میدونی که خوشم نمیاد!.
ناراحتی رو توش چشماش میدیدم. بعد از شام بهم گفت :
+بابت اون اتفاق سر شام معذرت میخوام،نمیخواستم ناراحت بشی ام...حالا میشه منم اتاقم بیاد پیش تو و....من شبا پیش تو بخوابم؟ چون میدونی من از تن...تنه....تنهایی خوشم نمیاد.
یه جوری با لرز این حرفش رو گفت انگار میخواستم بک.شمش .
_اره بیا مشکلی نیست.
خنده مصنوعی تحویلش دادم و رفتم که مسواک بزنم.وای خدایییی من ، این چه قیافه ای هست چرا اینشکلی شدم من . با کلی وحشت یادم افتاد که صورتم رو یادم رفت بشورم و بخاطر همین کل ریمل هام پخش شده روی صورتم و صورت نازنینم رو سیاه کرده.وای شبیه ج.ن شده بودم.بعد از کلی شستن یه نفش راحتم کشیدم.دیدم صدای در میاد، آناهیتا بود.
+ده بجنب دیگه ۱ ساعته اونجا چیکار میکنی تو؟
_باشه بابا اومدم چه خبره؟
 
پارت هشتم

امروز براتون ۲ تا پارت میزارم چون ، پارت های قبلی رو خیلی حمایت کردید ★

امان از این دوستای صمیمی ، بیاید اینجوری به قضیه نگاه کنیم ، دوست زیاد داشتن بد نیست ولی خب دردسر های خودشون رو داره ، بعد فکر کن یکی از دوستات چون از تنهایی خوشش نمیاد تصمیم میگیره که با تو توی زندگی کردن شریک بشه و حتی اتاقت هم به سلطنت بگیره، اره خب یکم اینجاش رو زیاده روی کردم ولی به هرحال من خودم از داشتن یه سلطنت‌ بدم نمیاد ولی خب این مسئله مربوط میشه به یه اتاق پس بهتره بیخیال ماجرا بشیم .بعد از کلی فکر و خیال های چرت و پرت و الکی بلاخره صبح شد و من بیدار شدم ، حاضر شدم و رفتم سر کار ولی با صحنه خیلی عجیبی برخورد کردم ، دیدم هیچ مشتری نداریم، شاید فکر کنید و بگید این کجاش عجیبه؟ ولی آخه همیشه صبح ها اینجا پر از مشتری بود که منتظر یه صبحونه دلچسب و گرم بودن.رفتم تو و دیدم کارمند ها دارن کافه رو تمیز میکنن،بعضی ها تی میکشن بعضی ها ، شیشه هارو تمیز میکنن و یه جور نظافت انجام میدن،ولی خب امروز تازه دوشنبه بود و همیشه آخر هفته ها نظافت رو انجام می‌دادن،رفتم سمت کمد مخصوص خودم تا وسایلم رو بزارم،اصلا هیچ ایده ای برای تمیز کردن نداشتم که امیر با یه دستمال نخی سفید اومد سمتم.
+سلام صبح بخیر
_سلام صبح بخیر ، اینجا چه خبره؟
+اوم...واضح نیست؟ کارمندا دارن نظافت میکنن حالا هم این رو بگیر و برو شیشه روی میز هارو تمیز کن.
_اخه همیشه آخر هفته ها نظافت میکردین .
شونه بالا انداخت و سرش رو کج کرد.
+اوم...به نظرم بد نمیاد که کافه همیشه تمیز باشه،اونوقت مشتری ها نمره بیشتری به کافه میدن .
طوری نگاهش کردم که انگار درک کردن حرف هایی که میزنه مسئله بسیار پیچیده و سختی داره. مشغول به تمیز کردن کردم.واقعا که من اومدم سفارش هارو درست کنم یا بشم کارگر ساده یه کافه؟ خب یه خورده غیر منطقی به نظر میاد چون توی فرم استخدام ننوشته بود که ،تمیز کاری هم جزو کار ها هست پس ، به نظرم باید حقوق دین ماه رو بیشتر بده.
 

موضوعات مشابه

  • مقاله مقاله
پاسخ‌ها
28
بازدیدها
1K
پاسخ‌ها
1
بازدیدها
47
پاسخ‌ها
13
بازدیدها
205
پاسخ‌ها
2
بازدیدها
119

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 1)

عقب
بالا