در دست اقدام رمان شاید عشق | ستیا

رده سنی
  1. نوجوانان
  2. جوانان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. جنایی
inshot_۲۰۲۴۰۹۰۴_۲۳۵۳۵۷۸۶۹_dmd7_6x20.jpg

به نام خداوند جان آفرین
حکیم سخن در زبان آفرین​
نام رمان: شاید عشق
ژانر: عاشقانه، جنایی
نویسنده: ستیا
ناظر: @ansel
خلاصه: آتش یک انتقام بزرگ وقتی جوانه زد تمام رویاها و هست و نیستش را سوزاند، جوری که خودش هم باور نمی‌کرد. دخترکی که پایش به بازی خطرناکی باز شده بود و خودش هم خبر نداشت، کافی بود با جرقه‌ای کوچک تمام دنیای رنگی‌اش را بسوزاند و سیاه کند، اما آیا راهی برای خاموش کردن این آتش بود؟ آیا چیزی بود که مانند آب روی آتش بریزد و بازی را تمام کند؟ شاید آرامش... شاید شروع دوباره... شاید عشق!

مقدمه: از همه چیز و همه کس دل بریدم تا به اینجا رسیدم. همه مانع شدن، سنگ جلوی پام انداختن اما هیچ‌ کدوم نتونستن به جایگاه من برسن! بلکه فقط یه کینه رو توی دل من بزرگ و بزرگ‌تر کردن. من... امیرهومان سلحشور ملقب به هامان، رسیدم به جایی که توی رویاهام می‌دیدم؛ جایی که لیاقتش رو داشتم. قرار بود فقط انتقام خون چند نفر رو بگیرم و بعدش بشم آدم خوبه‌ی داستانم اما رویای من با واقعیت فرق داشت...!
 
آخرین ویرایش:
لبخندی دندون‌نما زد و دستی به پشت سرش کشید.

-قصد جسارت نداشتم!

ابرویی بالا انداختم و چند ثانیه نگاهم رو تو صورتش چرخوندم. اونجوری که جلوی بقیه اخم‌هاش رو توی هم کشیده بود و اون مدل حرف زدنش باعث شده بود طرز فکر درستی در موردش نداشته باشم و این جمله اونم از زبون همین ادم برام خیلی عجیب به نظر بیاد.

بی‌حواس سری تکون دادم و نگاهم رو ازش گرفتم و به کیانایی دادم که با کنجکاوی به مکالمه‌ی ما گوش می‌داد و نگاهش رو بین من و بهنام می‌چرخوند.

-دخترته؟

آروم دستی به کمر کیانا کشیدم و لبخندی کوچیک روی لبم نشست. نگاهم رو به بهنام که این سوال رو پرسیده بود دادم و آروم گفتم:

-خواهرمه!

متقابلا لبخندی زد و با تکون دادن سر، نگاهش رو داد به کیانا.

-اسم این خواهر خوشگلت چیه؟

از اینکه انقدر سریع باهام گرم گرفته بود زیاد خوشم نمی‌اومد. لبخندم رو جمع کردم و قبل اینکه من چیزی بگم، کیانا سریع گفت:

-من کیانا هستم!

و لبخندی زد و با دستش مویی که جلوی صورتش ریخته بود رو کنار زد. ناز توی همه‌ی حرکاتش بود و باعث می‌شد همه‌ی دور و اطرافیان عاشقش بشن. دوباره لبخند روی لبم نشست که بهنام گفت:

-چه اسم قشنگی داری کیانا خانوم.

و لبخندی دندون‌نما تحویل کیانا داد و دوباره نگاهش رو به من داد. اون حالت جدی دوباره برگشت توی صورتش و با تردید گفت:

-تو نمی‌دونستی احسان زمینت رو به هامان داده؟

پوفی کشیدم و موهام رو به زیر مقنعه‌ام هدایت کردم. از دانشگاه که اومدم فرصت نکردم حتی لباسام رو عوض کنم. حداقل خوبیش این بود که لباس‌هام خیلی مسخره نبود. مثلا قرار بود بعد دانشگاه با تینا و سیامک بریم یه دوری بزنیم که جفتشون زدن زیر حرفشون و منم دست از پا درازتر برگشتم خونه.

نگاهم رو مستقیم دادم بهش و بی‌حوصله و بدون تعارف گفتم:

-شما کاری جز سین جیم کردن من ندارید؟

ابروهاش بالا پرید و چشم‌هاش گرد شد، خیلی سریع به خودش اومد و دستی به صورتش کشید. به پشتی مبل تکیه داد و پای راستش رو روی پای چپش انداخت و آروم تکونش داد.

-نه خب فعلا بیکارم.

ابروهام بالا پرید و با تعجب به این همه پرو بودنش چشم دوختم. نفسی عمیق کشیدم و سری به نشونه تاسف تکون دادم. ما به سیامک می‌گفتیم پرو، این زده بود رو دست سیامک!
 
#هامان

پشت میزم نشستم و منتظر نگاهش کردم. ابرویی بالا انداخت و بی‌خیال، روی صندلی جلوی میزم نشست که اخم‌هام رو توی هم کشیدم و گفتم:

-من بهت گفتم بشینی؟

از روی عسلی کنارش که ظرفی پر از میوه روش جا خوش کرده بود، سیبی برداشت و گاز بزرگی ازش زد که از صدایی که ایجاد شد صورتم رو توی هم کشیدم. با دهنی پر خندید و گفت‌:

-من و تو نداریم که!

دستی به گوشه‌ی لبم کشیدم و عصبی خندیدم. داشت رو اعصابم راه می‌رفت... داشت بدجور رو اعصابم راه می‌رفت...!

خنده‌ام جمع شد و با اخم و جدیت گفتم:

-احسان تا ندادم آویزونت کنن حرف بزن!

خودش رو جمع و جور کرد اما بیخیال اون سیب نشد. گاز دیگه‌ای بهش زد که از حرص لب‌هام رو به هم فشردم تا داد نکشم سرش.

-احتیاجی به آویزون کردن نیست.

انگشت اشاره‌اش رو سمتم تکون داد و با دهن پر گفت:

-درضمن به بزرگترت احترام بزار!

دهن کجی‌ای بهش کردم و نیشخندی زدم. دستم رو سمت گوشیم که روی میز بود دراز کردم و با لحنی هشدار دهنده گفتم:

-آقای بزرگ‌تر می‌خوای زنگ بزنم بچه‌ها بیان ببرنت به غلط کردن بیفتی؟

ته مونده‌ی سیبش رو توی بشقاب گذاشت و کمی صاف‌تر نشست. گلویی صاف کرد و گفت:

-این بچه‌هاتون یکم زیادی بزرگ نشدن؟ البته اون که جلوی در گذاشتی فکر کنم هنوز تو سن رشته چون دو برابر ماه پیش شده بود.

پوفی کشیدم و دستی به چشم‌هام کشیدم. می‌خواست همینجوری وراجی کنه‌؟ سر من رو داشت گرم می‌کرد؟

از پشت میزم با ضرب بلند شدم و دستام رو روی میز کوبوندم که چشم‌هاش گرد شد و تو جاش جمع شد. با صدایی که دیگه کنترل بلندیش دستم نبود، با تشر گفتم:

-احسان اگه بخوای مسخره بازی در بیاری و حرف نزنی میدم بندازنت جلو سگام!

از روی میز کمی به سمتش خم شدم و تهدیدوار زمزمه کردم:

-دو روزه غذا نخوردن! می‌دونی یعنی چی؟ یعنی به خودشونم رحم نمی‌کنن، چه برسه به تو!
 
چند بار پلک زد و آروم سر تکون داد که برگشتم و سر جام نشستم.

-می‌شنوم.

دستی به ردیف سیبیل مرتبش کشید و آروم گفت:

-من همه چیز رو گفتم.

سری تکون دادم و متفکر نگاهش کردم.

-راست میگی... گفتی... چی می‌گفتی؟

سمتش کمی خم شدم و دوباره تهدیدوار زمزمه کردم:

-پول من رو خودت و بابات بالا کشیدین، یه زمین بهم انداختین که بعد چند سال صاحبش پیدا شده، حالا صاحبش کیه؟

بلند قهقهه‌ای عصبی سر دادم که صدام توی اتاق پیچید و همراه همون خنده‌ی عصبی، بلند گفتم:

-خواهرزاده‌ات! جالبه... خیلی جالبه...!

دستام رو با تمسخر به حالت تشویق به هم کوبیدم که صداش مثل صدای خنده‌ام توی اتاق پیچید.

-سر چند نفر رو کلاه گذاشتی؟ خواهرزاده احسان؟ خواهرزاده؟

خنده‌ام از بین رفت و جاش رو به اخمی پررنگ داد. کف دستم رو روی میز کوبیدم و عصبی غریدم:

-تو خواهرت رو کی پیدا کردی؟ کی فهمیدی خواهرزاده داری؟ کی وقت کردی این همه دروغ بگی؟ احسان داری بدجور رو اعصابم رژه میری!

نفس عمیقی کشید و بالاخره تصمیم گرفت دهن باز کنه و حرف بزنه. دستی به گردنش کشید و گفت:

-هامان... پدربزرگت به اون پول احتیاج داشت!

نیشخندی زدم و سر تکون دادم. کلمه‌ی پدربزرگ مثل ناقوس مرگ توی سرم پیچید. آروم نجوا کردم:

-پدربزرگ... کدوم پدربزرگ؟ آها... فهمیدم!

نیشخندی زدم و با خشم و حرص زمزمه کردم:

-احسان همونی که به پاش افتادم و خواهش کردم اما فقط پشتش رو بهم کرد! همونی که سر یک ماه ما رو از خونه‌اش بیرون کرد. همونی که باعث شد...

تو دهنم نچرخید حرفم رو ادامه بدم. اون روز مثل کابوس بود... حتی فکر بهش هم تنم رو می‌لرزوند و وجودم رو سرشار از خشم می‌کرد.
 
دستام مشت شد و اخم‌هام تا جایی که شد توی هم رفت.

-احسان اون باعث شد من همه چیزم رو از دست بدم!

احسان نفس عمیقی کشید و دستی به موهاش کشید. دست‌هاش رو روی پاهاش گذاشت و کمی به جلو خم شد. دیگه‌ از اون مسخره بازی چند دقیقه پیش خبری نبود. من با حرص و اون با حالتی مثل دلسوزی نگاهم می‌کرد.

-می‌دونم هامان... می‌دونم... اما باید باهاش کنار بیای. اون می‌خواد کنارش باشی! می‌خواد جبران کنه برات.

نیشخندی زدم و به پشتی صندلی‌ام تکیه دادم. گوشیم رو از روی میز برداشتم و روشنش کردم و هم‌زمان گفتم:

-توبه‌ی گرگ مرگه احسان! اون پیرمرد دندون تیز کرده برای مال و اموالم.

و نگاهش کردم و بدون اینکه فرصت حرف زدن بهش بدم با اخم و جدیت گفتم:

-چشم پوشی می‌کنم اما خودت پول زمین رو از بابات می‌گیری میدی به این دختره که بره. این دور و بر پیداش نشه که حوصله‌ی دردسر ندارم!

نیشخندی زد و خیلی ریلکس تکیه داد و پا روی پا انداخت.

-نترس پسر! کیمیا دختر خوبیه، از اوناش نیست که آویزونت بشه. درضمن، من پول زمین رو از کجا بیارم بدم؟ پدربزرگت فکر کرده من اون پول رو خودم از جیب خودم دادم بهش. حالا برم بگم پس بده؟

شونه‌ای بالا انداختم و شماره‌ی هادی رو لمس کردم. نیشخندی از فکری که توی سرم بود زدم و آروم گفتم:

-اینش دیگه به خودت مربوطه!

تا خواست چیزی بگه دستم رو به نشونه‌ی سکوت بالا اوردم که ساکت شد و با اخم نگاهم کرد. تو اخم نکنی کی بکنه؟ طلبکارم هست آقا!

نگاهی به تماس وصل شده انداختم و گوشی رو کنار گوشم گذاشتم.

-هادی!

ابروهای احسان بالا پرید و با چشم‌های گرد شده نگاهم کرد. فکر کنم اونم فهمید چه نقشه‌ای توی سرمه.

صدای موزیک مثل همیشه از پشت تلفن به گوشم رسید و صدای بلند و سرخوش خودش هم همین‌طور.

-هامان! چه عجب یادی از ما کردی!
 
نیشخندی زدم و صندلیم رو چرخوندم طرف پنجره‌ی قدی‌ای که پشتم قرار داشت. بهترین قسمت اتاق همین پنجره‌ی بزرگ بود که کل حیاط ازش دیده می‌شد و نور هم به خوبی داخل اتاق می‌تابید.

-نگو که از شنیدن صدام تعجب کردی.

قهقهه‌ای زد که اخم‌هام توی هم رفت و چشم ‌توی حدقه‌ چرخوندم. این آدم یک روز حالت عادی نداره!

-تعجب نکنم! هامان خان خودش مستقیم زنگ زده به بنده‌ی حقیر. حالا ببینم چه کاری انقدر مهم بود که خودت بهم زنگ زدی و آدم نفرستادی دم در خونه‌ام.

دستی به ته‌ریشم کشیدم و ابرویی بالا انداختم. حوصله‌‌ی صحبت بیشتر نداشتم و بدون مقدمه گفتم:

-فردا شب بیا اینجا.

دوباره خندید و گفت:

-خواهشه؟ داری دعوتم می‌کنی؟ از تو این کارا بعیده هامان!

نیشخندی زدم و با جدیت لب زدم:

-دستوره‌!

صدای‌ خنده‌اش قطع شد و مکثی کرد. برام مهم نبود چه فکری بکنه یا ناراحت بشه. اصلا قصدم عصبی کردنش بود! برای فردا شب هم برنامه داشتم...

-باشه. فردا شب میام.

بی‌حوصله گوشی رو از گوشم فاصله دادم و تماس رو قطع کردم که صدای احسان بلند شد.

-معلوم هست تو داری چیکار می‌کنی؟ صد دفعه نگفتم با هادی در نیُفت؟

نیشخندی زدم و نگاهی تمسخرآمیز به سر تا پاش کردم.

-از کی تاحالا باید به حرف‌های تو گوش بدم‌؟ تو فعلا برو گندی که زدی رو جمع کن.

و از جام بلند شدم و بدون توجه به قیافه‌ی مبهوتش از اتاق بیرون اومدم. بعد چند ثانیه صدای قدم‌هاش رو پشت سرم شنیدم و باهم راهی شدیم پایین. صدای معترض احسان که سعی در کنترل و بلند نشدنش داشت از پشت سرم بلند شد.

-هامان! برای خودت دردسر درست نکن. هادی هرکاری بگی از دستش برمیاد.

نیشخندی زدم و طبق عادتی که مخصوص دوران عصبانیتم بود، دستی به گوشه‌ی لبم کشیدم.

-چندبرابر کاری که از دست اون برمیاد، از دست من برمیاد! هنوز من رو نشناختی احسان!
 
عصبی خندیدم و با حرص گفتم:

-مرتیکه برای من آدم فرستاده. این سری از این کارها کنه جنازه‌ی آدمش رو تو حیاط خونه‌اش تحویلش میدم!

آخرین پله‌ رو پایین اومدم و نگاهی به احسان که تو فکر رفته بود کردم. صدای بهنام از توی پذیرایی به گوشم رسید و حدس زدم حسابی وراجی کرده.

-تو چند سالته؟

صدایی ظریف و دخترونه که حسابی کلافه و عصبی به نظر می‌رسید بلند شد و با گرفتن رد صدا، به خواهرزاده‌ی احسان رسیدم. با اینکه احسان اسمش رو گفته بود اما هرچی فکر کردم یادم نیومد و در آخر به این نتیجه رسیدم که به من ربطی نداره!

نگاهم رو بهش دادم و ابرویی بالا انداختم. از سر جاش بلند شده بود و با صورتی سرخ شده‌ از عصبانیت به بهنام نگاه می‌کرد.

-به شما چه ربطی داره؟

احسان اخم‌هاش رو توی هم کشید و کلافه پوفی کشید. دستی به پشت گردنش کشید و همون‌طور که آروم نزدیکشون می‌شدیم، با تشر بهنام رو صدا زد و خطاب به خواهرزاده‌اش گفت:

-چی‌شده کیمیا؟

کیمیا! پس اسمش کیمیا بود. جلو رفتم و روی مبل مخصوص خودم نشستم. سر چرخوندم و نگاهی به کیمیا کردم که لحظه‌ای چشم تو چشم شدیم. ابروهام کمی درهم رفت و با دقت نگاهش کردم.

چشماش... چشماش دقیقا مثل چشم‌های مادرم بود! چشم‌هایی کشیده و حالت‌دارِ خرمایی رنگ. انگار که چشم‌های مادرم بود و فقط چین و چروکش رو حذف کرده بودن.

چشم غره‌ای بهم رفت و نگاهش رو با حرص به احسان داد. از چشم‌ غره‌ای که بهم رفته بود اخمی رو پیشونی نشوندم که صدای معترضش بلند شد.

-معلوم هست کجایی احسان؟

با اخم اشاره‌ای به بهنام کرد و با حرص تیکه‌ موی فری که از مقنعه‌اش بیرون و روی صورتش افتاده بود رو توی مقنعه‌اش برگردوند. حرکاتش بامزه به نظر می‌رسید. وقتی پوست سفیدش اونجوری سرخ شده بود و با حرص کارهاش رو انجام می‌داد نمی‌شد بهش نخندید و ناخواسته لبخندی کوچیک و کج، شبیه به نیشخند روی لبم نشست.

-رفیقتون خیلی کنجکاو تشریف دارن. به نظرم شجره‌نامه‌ام به دردشون بخوره!

و چشم‌ غره‌ای به بهنام رفت. کاملا مشخص بود بهنام داره خودش رو کنترل می‌کنه تا نزنه زیر خنده. با این حرف کیمیا، دستش رو روی لبش کشید و آروم خندید که احسان با اخم قدمی سمتش رفت و گفت:

-حد خودت رو بدون بهنام!
 
بهنام نیشخندی زد و نگاهش رو از احسان گرفت که احسان بیشتر کفری شد و قدمی سمتش برداشت. با اینکه از دعوا بدم نمی‌اومد اما از دعوای بینشون جلوگیری کردم و بی‌حوصله گفتم:

-احسان کار دیگه‌ای داری اینجا؟

ابرویی بالا انداخت و با تعجب نگاهم کرد.

-منظورت چیه؟

اشاره‌ای به کیمیا و اون دختر بچه‌ای که مظلومانه روی مبل نشسته بود کردم و با جدیت گفتم:

-رفع زحمت کنید!

کیمیا اخم‌هاش رو توهم کشید و دستش رو به کمرش زد.

-مثل اینکه شما تو زمین من خونه ساختید!

بی‌حوصله نگاهم رو ازش گرفتم و چشم‌هام رو تو حدقه چرخوندم.

-احسان پول زمینت رو بهت میده.

انتظار داشتم ساکت بشه اما با پرروای و لجبازی گفت:

-من زمینم رو می‌خوام!

نیشخندی زدم و نگاهش کردم. کمی به جلو خم شدم و دستم رو به حالت اطاعت روی سینه‌ام گذاشتم.

-چشم سرکار خانوم میگم خونه رو خراب کنن زمینتون رو تحویلتون بدن!

اخم‌هام رو توی هم کشیدم و مستقیم نگاهش کردم. متقابلا اخم کرده بود و با حرص نگاهم می‌کرد. یعنی با پول ساکت نمی‌شد؟ مگه چی داشت این زمین؟ پولش رو می‌گرفت می‌رفت پی کارش دیگه!

با حرص دست اون دختر بچه رو گرفت و همراه خودش تا چند قدمی در ورودی کشوند که احسان افتاد دنبالش و صداش زد.

-کیمیا؟ کیمیا با توام! یه دقیقه وایسا!

و گوشه‌ی مانتوش رو گرفت و کشید که وایساد. دست زیر چونه‌ام زدم و با سرگرمی به اتفاقاتی که می‌افتاد نگاه کردم.

-چیه احسان؟

اون دختر بچه خودش رو جلو کشید و دستاش رو طرف احسان دراز کرد که احسان خم شد و از روی زمین بلندش کرد. صورتم رو درهم کشیدم و لحظه‌ای تصور کردم اون بچه توی بغل منه. قطعا به ثانیه نمی‌کشید که پرتش می‌کردم کنار! این احسان حوصله‌ی خوبی داره! اصلا این بچه کی هست؟ اینم خواهرزاده‌اشه؟ بعید به نظر میاد. شایدم دختر کیمیاست!

نگاهم کشیده شد طرفش و با دقت نگاهش کردم. نه بهش نمی‌خورد بچه‌ای به این سن داشته باشه!

انگشت اشاره‌اش رو تهدیدوار جلوی احسان تکون داد که چشمم به حلقه‌ی طلای توی دستش خورد. شایدم باشه...!
 
#کیمیا

با حرص انگشتم رو تهدیدوار جلوش تکون دادم و نمی‌دونم از لجبازی کی، یا چی گفتم:

-احسان من زمینم رو می‌خوام!

خواست حرفی بزنه که با عصبانیت و مثل بچه‌ها پا کوبان قدمی جلو رفتم و فرصت اعتراض و دلیل و منطق آوردن بهش ندادم.

-همین که گفتم!

دستام رو سمت کیانا دراز کردم و از بغل احسان بیرون کشیدمش. کیانا با چشم‌های گرد شده نگاهش رو بین من و احسان گردوند و احتمالا عقلش بهش حکم کرد حرفی نزنه و مثل داییِ بی عقلش که احسان باشه مزه نپرونه!

متاسفانه حلال زاده به داییش میره و کیانا هم بسیاری از اخلاق‌هاش دقیقا مثل احسانه! زبون درازیش، مزه پرونیش، بعضی وقت‌ها لجبازیش و... حداقل خداروشکر من شباهت اخلاقی‌ای به احسان ندارم!

احسان پوفی کشید و سر تکون داد. کاملا بی‌معنی! نه به معنای تأیید و قبولی حرفم، نه به معنای رد کردن حرفم. از سکوتش حرصم گرفت و چشم غره‌ای به سر پایین افتاده و نگاهی که به من نبود رفتم و با زمین گذاشتن کیانایی که دیگه داشت سنگین می‌شد، به طرف همون دری که ازش وارد شده بودم رفتم.

پسره‌ی... چی بهش بگم آخه؟ بی‌عقل؟ بی‌فکر؟ سوءاستفاده‌گر؟ پوف... شایدم همه‌ی موارد!

همونجوری که دست کیانای بیچاره رو می‌کشیدم از خونه بیرون اومدیم. نگاهی به یکی از محافظ‌ها که مستقیماً زل زده بود بهم کردم و چشم غره‌ی جانانه‌ای حواله‌اش کردم. فکر کنم اندازه‌ی کل عمرم امروز چشم غره رفتم!

پوفی کشیدم و به صدای کیانایی که چند ثانیه‌ای بود داشت حرف می‌زد و چیزی از حرف‌هاش متوجه نشدم، گوش دادم:

-کجا میریم؟

بی‌حواس نگاهی بهش کردم و به سمت در حیاط رفتم.

-چی؟

کلافه و خسته فشاری به دستم داد و با حالتی که انگار هر لحظه امکان داشت بزنه زیر گریه، گفت:

-آجی من خسته شدم! کجا داریم میریم؟ ما که خونه نداریم.

و همونجوری که به اجبار من راه می‌اومد خم شد و دست آزاد و کوچولوش رو روی زانوش کشید.

-پاهام درد گرفته!
 
ابرویی بالا انداختم و کلافه نگاهش کردم. آخه غرغرهای این بچه رو کجای دلم بزارم؟

از کنار دوتا غولی که جلوی در بودن گذشتیم و با کشیدن دستش به سمت ماشین رفتیم.

-پیش آرزو میریم.

جیغ خفه‌ای کشید که لحظه‌ای وایسادم و با چشم‌های گرد شده نگاهش کردم. دستش رو از توی دستم بیرون کشید و با ذوق چند بار به هم کوبید.

-آخ جون بریم.

پوفی کشیدم و به سمت ماشین رفتم که دویید اون طرف ماشین و هم زمان باهم سوار شدیم.

-احسان نمیاد؟

نگاهی بهش کردم و ماشین رو روشن کردم.

-نه!

لب‌هاش رو جمع کرد و دستی به موهاش کشید.

-آخه...

کلافه و بی‌حوصله تو حرفش پریدم و گفتم:

-آخه بی آخه! انقدر هم احسان، احسان نکن. اصلا فکر کن مثل قبلاًها دایی نداریم.

نگاهی بهش نکردم اما از سکوتش کاملا مشخص بود که ناراحت شده. آخه این بچه چرا باید انقدر وابسته‌ی احسان باشه؟ هرچی فکر می‌کنم من واقعا حس خاصی به احسان ندارم و فقط پذیرفته‌ام که داییمه!

-پس... یعنی دیگه پیش احسان نمیریم؟

نچی کردم و گوشیم رو از جیب مانتوم بیرون کشیدم. فقط امیدوارم آرزو یه امروز خونه باشه و نرفته باشه دور دور!

-آجی؟

همونطوری که تلاش می‌کردم هم حواسم به رانندگیم باشه و هم دنبال اسم آرزو باشم، بی حواس هومی کردم که آروم و مظلومانه گفت:

-میشه با احسان آشتی کنی؟

ابرویی بالا انداختم و بالاخره روی اسم آرزو زدم.

-مگه باهاش قهرم که آشتی کنم؟
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
15
بازدیدها
933

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 1)

عقب
بالا