نویسندهی عزیزی که قصد تایپ رمانت رو داری، کافیه که روی فرستادن موضوع کلیک کنی و اسم اثر، نویسنده و خلاصه رمانت رو به همراه ژانرش بنویسی و منتظر تایید توسط مدیر مربوطه باشی. لازم به ارسال مجدد تاپیک اثرت نیست.
نام رمان: از من تا به تو
ژانر: عاشقانه، درام.
نویسنده: سیده نرگس مرادی خانقاه.
ناظر: @My-soo
خلاصه: قلبم شکسته است، دفترچه خاطرات زندگیام را برداشتم تا از تو خاطراتی پر از غم و درد بنویسم...
حالا قلبم را به تو واگذار کردهام تا با همین عشقی که در دلم کاشته شده است، غم و درد ام را با گریه به اتمام برسانم. چیزی که من از آن یاد گرفتهام این است که دگر عشق به سراغ تو نمیآید و من این رنج و غربت را باید تحمل نمایم. آری! رنج و غربت! کلمهای که تازه آن را فرا گرفتهام. تا به خودت بیایی من عالمی برایت شعر نوشتهام که شاید بعدها به دستت برسد.
مقدمه:
کنار تو تنهاتر شدم... .
از تو تا اوج تو، زندگی من گستردهاست
از من تا من، تو گستردهای... .
با تو برخوردم... .
راز پرستش پیوستم
از تو به راه افتادم... .
به جلوهی رنج رسیدم... .
و با این همهای شفاف
و با این همهای شگرف
مرا راهی از تو به در نیست... .
زمین، باران را صدا میزند
من تو را... .
(سهراب سپهری).
نویسندهی عزیز، ضمن خوشآمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید. قوانین تایپ رمان
اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین در زیر سوالتون رو مطرح کنید. بخش پرسش سوالها
برای درخواست نقد، با توجه به قوانین در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید. درخواست منتقد
برای رمان شما میبایست پس از اتمام اثرتون درخواست رصد اثرتان را دهید تا ممنوعات اثرتون بررسی بشه، برای درخواست از طریق لینک زیر اقدام کنید. درخواست رصد
جهت درخواست صوتی شدن آثار خود میتوانید در تالار مربوطه، درخواست دهید. درخواست صوتی شدن رمان
و پس از پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید. تاپیک اعلام پایان رمان
- من که میدونم تو چته سهراب! هرچی نباشه من تو رو میشناسم.
میدانست چه چیزی در دلش میگذشت. برادرش عاشق شده بود. عشقی که یکطرفه بود.
- سهیلا دخترِ خوبیه، اما عاشق تو نیست!
نگاهش بین دستها و صورتش که از اشک خیس بود، افتاد.
- من تو رو درک میکنم. چرا؟ چون خودمم عاشق بودم. خودت هم که خبر داری!
دستهایش را درهم قفل کرده بود و فشارشان میداد. سعی میکرد گریهاش را از او پنهان نماید، درحالی که قبلا اشکهایش را دیده بود.
- اون فردا قراره عقد کنه و خوشحاله که داره ازدواج میکنه.
فریادی زد که از او چند قدم دور شد.
- تو نمیدونی که داخل قلبم چه خبره! تو نمیفهمی که وقتی آدم عاشق بشه، دیگه نمیتونه اون کسی رو که دوست داره رو فراموش کنه.
دوطرف شانهاش را گرفت و ابروان پرپشتش را بالا انداخت.
- نه تو نمیفهمی. هیچی رو! نرگس تو هیچوقت نمیفهمی عشق چیه!
دو قطره اشک، همراه با حرفش مخلوط شد.
- نرگس چرا حرفای ناامیدکننده بهم میزنی؟
ناراحت شد. برادرش عاشق شده بود و عشقاش یکطرفه؛ اما چرا نمیتوانست سهیلا را فراموش کند، همانطور که او علی را به فراموشی سپرده بود.
دستهایی که دوطرف شانهاش گذاشته بود را برداشت و باصدایی که آه از دهانش خارج نموده بود، به اطرافش نگاه گذرایی کرد.
- چرا حرف نمیزنی؟ خودت یکسال پیش، علی رو به فراموشی سپرده بودی، درحالی که رفیقم اونقدر عاشقت بود که به باد فراموشی گرفتیش! عشق تو به درد خودت میخورد نرگس!
او را به طرفی نامشخص هُل داد.
- دیگه نمیخوام چیزی از تو بشنوم!
از اتاقش خارج شد و او را با کوهی از اندوه رها کرد. سهراب عاشق دخترخالهاش سهیلا شده بود. سهیلا دلش گیر پسرعمویش بود؛ اما سهراب حتی این را درک نمیکرد که عشقی که به سهیلا دارد، یکطرفه و پوچ است.
چشمهایش را عمیق بست. تا کی باید این رنج را تحمل نماید؟
بغض سد راه گلویش شده بود. قلبش برای سهیلا میتپید. نمیدانست چرا دلش سراغ او را گرفتهاست. هرچند سعی نمود که او را به فراموشی بسپارد؛ اما نشد! تا به خودش بیاید زود در دلش جا باز کرد. از جذاب بودنش، از اخلاقش که بر او میخورد، از آلبومهایش که دلش را برده بود. از آهنگهایش که تا الان آنها را گوش میداد. دلش برایش ناگهان تنگ شد. چه زود رهایش کرده بود... یکسال!
با صدای بازشدن در، چشمهایش را گشود و به کسی که در را باز نموده بود، نگاه کرد.
مبینا بود که به تازگی، او را به عقد نامزدی که عاشقش بود، کرده بودند. خوشا به حالش که توانسته با عشقش ازدواج کند، درحالی که او هیچوقت به او نمیرسید. چه حرفهای منفیای را آغاز نوشتناش کرده بود. کتابی که قرار است ماجراهای زیادی را تعریف نماید. از یکسالی بگوید که خاطرات پر از فراموشنشدنی با او داشت. ابتدا از مسخره کردن افراد مدرسه آنهم برایش. یکسال پیشی که برای او پر از درد بود، دردی که از همان ماجرای خاطرهانگیز و پر از هیجان شروع شد که شاید اسمش را بگذارد از من تا به تو. این اسم کتابی است که تازه رویش قرار داده بود که تازه نصفاش را نوشته است. یکسال پیشی که شاید برگردد به عشقی که پر خاطره و معنایی برای او داشت... .
***
مادرش برایش ساندویچ که داخلش مربا و کره مخلوط کرده بود را داخل پلاستیکفریزر گذاشت. ساندویچ را داخل کیفاش قرار داد و سپس گفت:
- نرگس؟
سرش را بالا برده تا بفهمد که چه چیزی میخواهد بگوید؟
- جانم؟
تردیدی برای گفتن حرفاش داشت. کمی سکوت کرد تا بتواند حرفش را با جرئت بزند.
- دخترم تو نمیخوای ازدواج کنی؟ قصد ازدواج نداری؟
از حرفش اخمی در لابهلای ابروهایش چین خورد. کلمهی ازدواج برایش مانند گورستانی بود. او اصلاً دلش نمیخواست ازدواج نماید. به قول معلماش با آنکه شانزده سال داشت، اما دلش گواه نمیداد تا بلکه به فکرش باشد. چقدر مادر برای ازدواجاش عجله داشت و او این را به خوبی از حرکاتش تشخیص میداد. باید جوری این مسئله را جمع میکرد و سپس میپیچاند، پس گفت:
- نه! من دیگه برم، دیرم شده.
سپس از روی صندلی ناهارخوری برخاست و از او خداحافظی کرد. ازدواج باید در سن قانونی مطرح کرد نه به اویی که شانزده سال سن داشت زود بود. برای آنکه، او هیچی از ازدواج نمیدانست، از خوشبختی چیزی نمیدانست. خانماش که فامیلاش اسدی بود و معلم دینیاش میبود، خیلی دربارهی ازدواج حرف میزد و میگفت:
- ازدواج زوری نیست که هرچی به تو گفتن زود بگی چشم. ازدواج باید با عقل و دلت منطق باشی و روی اون خوب فکر کنی.
چند نفری در کلاسشان ازدواج کرده بودند که از سر عشق و عاشقی کردهاند. چادرش را بر سرش درست کرد و سوار اتوبوس شد. کنار خانمها یک صندلی خالی وجود داشت. نشست و سپس گوشیاش را روشن نمود.
مبینا برایش چهارتا پیام داده بود. اولی را باز نمود.
- سلام دختر، یه ساعت منو کاشتی سریع باش.
دومی را دید.
- اگر نیای همین مدادی که تو دستمِ میاد توی حلقت.
برایش نوشت:
- دارم میام دیگه. عجلهت واسه چیه؟
فرستاد و نفساش را آسوده بیرون فرستاد. به ایستگاه که رسید، از اتوبوس پیاده شد و به خانهی مبینا رفت. در خانهشان را زد. مبینا با دهان پُر، جیغ زد:
- کیه؟
با اخم گفت:
- آخه احمق، غیر از من کی میتونه باشه؟
در را مانند وحشیها باز کرد و سپس جیغ زد:
- نرگس چنان بزنمت.
نفس عمیقی کشید.
- چنان بزنمت که صدای مرغ بدی.
از جیغ کشیدنهایش آرام خندید.
- به جای سلام کردنت میای خط و نشون میکشی؟
چشم غرهی غلیظی برایش رفت و سپس گفت:
- حالا بیا گمشو داخل، وگرنه دخلت رو میارم.
دستهایش را به حالت تسلیم بالا آورد و با خنده گفت:
- باشه فهمیدم! حالا میذاری بیام داخل یا نه؟
با حرص از در کنار رفت و سپس گفت:
- ایـــش!
حالا او نمیدانست که مبینا این همه غرزدن را از کجا پیدا کرده بود.
خندید و آنوقت گفت:
- چقدر تو غر میزنی مارمولک خانم.
ایندفعه جیغی بنفش کشید.
- نرگـــس برو داخل. آنقدر حرصم نده!
وارد خانهشان شد و به مادرش که درحال ظرف شستن بود، سلام کرد. دستاش را کشید و سپس او را وارد اتاق بههم ریختهاش کرد.
با مسخرگی میگوید:
- خب خانم نویسنده اگر مایل هستید بنشینید روی زمین یا میخواهید برایتان تخت پادشاهی بیاورم؟
از مسخره بازیهایش حرصش میگیرد. چرا نمیتواند او را مانند یک کودک تربیت کند؟ دوسال با همدیگر رفیق بودهاند و او هنوز اخلاقش را رها نکرده بود.
- یعنی اگر من جای تو بودم با ادب صحبت میکردم خانم سلیمی!
عصبی به سمت میزش حرکت کرد و کتاب تاریخش را باز کرد.
- نرگس، تو رو خدا سخت نگیر. راستی یه چیزی بهت میخوام بگم.
میخواست بپرسد چه چیزی اما خودش با هیجان گفت:
- من عاشق یه نفر شدم.
خونسرد با لحن خشک گفت:
- همین؟
با تعجب گفت:
- یعنی تو از عشق و عاشقی متنفری؟
پوزخندی از این حرفش زد.
- نه! ازش خوشم نمیاد. چون خیلی حس مزخرفیه.
انگشت سبابهاش را روی قفسه سینهاش گذاشت و سپس گفت:
- واقعاً که! خودت هم یه روزی عاشق میشی که من هم بهت میخندم. حالا میبینی.
چشم غرهای برایش رفت و کتاب فیزیک را از روی میزش برداشت.
- میدونی، من از عشق و عاشقی هیچی سر در نمیارم. فقط میدونم که خیلی حس مزخرفیه.
دوباره با تعجب گفت:
- من نمیدونم چرا از این حس خوشِت نمیاد، اما خواهش میکنم منو هم درک کن.
سرش را به تأیید تکان داد و گفت:
- باشه درکت میکنم.
در این حد بتواند برایش کاری بکند همان است. درک کردن آن طرف. اینهم اینکه آدمی که یک روز عاشق پسری بشود باید بمیرد. او خودش این حس را تجربه نکرده بود، اما خانواده پدریاش این حس را نحس و مزخرف میدانستند.
دوست نداشت این حس به سراغاش بیاید.
با مبینا کمی درس خواند و نیز از خواهرش صدیقه گفت. او هم کمکم از او خداحافظی کرد. سوار اتوبوس شده و سپس روی صندلی نشست. ( این رمان کمی بر اساس واقعیت میباشد، اما بقیهاش از ذهن نویسنده است... . )
***
در داخل دفتر خاطراتاش نوشت:
- کسى خواهد آمد! لطیف و مهربان! که در همهى غرق شدنها، کنارت مىماند مانند شاخهى درختى که روى آب باعثِ نجات است... .
خودکارش را لای دفتر خاطراتاش گذاشت و سپس با عجله از اتاقاش خارج شد. مادرش برای او قرمهسبزی لذیذ و خوشمزه درست کرده بود. چقدر برایش این غذا خوشمزه و لذیذ بود.
اولین قاشق را داخل دهاناش قرار داد و سپس با لذت فراوان گفت:
- اوم! چقدر این غذای مامان به بدن آدم میچسبد... .
مادرش به او لبخند پُرمهری زد و سپس گفت:
- نوشجونت دخترم.
پلکی زد و به مادر خویش مشکوک شد. چرا ناگهان مادرش مهربان شده بود درحالی که با او بدترین رفتار را نیز داشت.
قاشقی که پُر از برنجاش را داخل بشقاباش گذاشت و گفت:
- چی شده مامان؟ در مورد سهرابه؟
مادرش دیگر طاقت نیاورد و با خوشحالی حرف دلش را به زبان آورد:
- نه؛ اما برات خواستگار اومده.
اخم در پیشانی نرگس چین خورد. هرچه میکرد تا بلکه حرف ازدواج دربارهی خودش، آنهم مادرش را از ازدواج نکردن منع کند نمیتوانست. مادرش پشت لج و لجبازی را روی آورده بود.
با عصبانیت درونی و ظاهریاش از سر سفره برخاست.
- مامان بسه دیگه! ازت میخوام دیگه ادامه ندی.
لپهای گردمانند مادرش را بوسید و سپس با پاهای بلندش، به طرف اتاقاش حرکت کرد.
خود را روی صندلیاش انداخت و سرش را روی میز گذاشت. تنها کسی که حرفهای او را درک میکرد سهراب بود. سهراب برادر خوبی برایش بود و از نظر درونگرا او را درک میکرد. گاهی اوقات که نرگس غمگین بود به او انرژی مثبت میداد، سربهسر نرگس میگذاشت، شیطنتهایی با نرگس میکرد که حتی به مغز نرگس هم نمیرسید؛ اما نرگس فقظ ظاهرش را شاد جلوه میداد.
با سروصدای پدرش که داشت برای مادرش شعری از احمد شاملو میخواند، به خود آمد.
- قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی که چنان ببینی
یا چیزی که چنان بدانی
من درد مشترکم...
مرا فریاد کن! ».
لبخندی از تهِ دل زد. مادر و پدرش، هردو همدیگر را دوست داشتند. خوشبختیاش این بود که پدر و مادرش هردو همدیگر را برای هم بخواهند و به خوبی زندگیشان را با عشق پشتسر بگذارند و حالا به آرزوی خویش رسیده بود؛ اما نمیدانست که این سرنوشتی که قرار است جلوی سر راهش قرار گرفته شود این است، اینکه کارگرداناش خدا است و نویسندهاش خودش... .
سرش را بالا آورد و سپس به کامپیوترش خیره شد. یکلحظه فکری در ذهناش خطور کرد. آن هم آنکه فردا به مدرسه نرود و فقط بنشیند و قصهاش را به اتمام برساند تا بلکه داستان زندگی خود را آغاز کند.
***
لپ پدرش را بوسید و روبه سهراب گفت:
- داداش؟ میشه به مامان بگی که بیاد کنار بابا بشینه؟ امشب سالگرد ازدواجشونِ، میخوام ازشون عکس یادگاری بگیرم.
سهراب « باشهای» گفت و نیز به طرف آشپزخانه بهراه افتاد. نرگس کیک یک طبقه را از روی میز چوبی گذاشت و روبه پدرش گفت:
- بابایی؟ شما دقیقاً کی عاشق مامان شده بودین؟
پدرش لبخندی زد و گفت:
- از وقتیکه به یاد دارم، من اون موقع توی کارخونهی نساجی کار میکردم. اون موقع 23 سالهم بود.
پدرش نگاهی به کیک میاندازد و سپس ادامه میدهد:
- رییس نساجی پدربزرگت بود. یه روز مامانت به دیدن پدربزرگت اومد. وقتیکه دیدمش، مادرت یک دختر مذهبی بود که چادر سرش کرده بود و با متانت، با وقار و سربهزیر سلامی کرد و بعد هم رفت به اتاق پدربزرگت. از اونجا بود که کمکم بهش وابسته شدم و اومدم خواستگاریش.
نرگس لبخندی از هیجان و کنجکاوی زد.
- پس واقعاً زود عاشق همدیگه شدین نه؟
پدرش لبخند محجوبی زد و « آرهای » گفت. نرگس خوشحال بود که همچین پدر و مادری را خدا برای او داده است. پدری که مهربان، شجاع و مغروری بود و اما مادری که مانند پدرش مهربان، دلسوز و مادری واقعی برایش بود.
نرگس و سهراب با لبخند به آن دو نفر خیره شدند. نرگس از آنکه چقدر خانواده خوشبختی در کنارش داشت خوشحال بود. عشقی پاک و نجیب گریبانگیر پدر و مادرش شده بود و هنوز هم وجود داشت. او داستان پدر و مادر و کتابش را به چاپ رسانیده بود. نرگس با لبخند همانطور نظارهگر آن دونفر بود که داشتند با لبخند به همدیگر نگاه میکردند. خیلی دلش میخواست با کسی ازدواج کند که از تهِ دل عاشق او باشد.
سهراب دست خواهر کوچکاش را گرفت و نیز در گوش او گفت:
- بیا عکس خانوادگی بگیریم و این زن و شوهر رو تنها بزاریم. نرگس لبخندی زد و و دستش را دور گردن باریک برادرش حلقه کرد.
- باشه.
سهراب دوربین عکاسی را تنظیم کرد و نیز گفت:
- 1، 2، 3... همه بگید سیب.
پدر و مادرش همانطور نرگس یکصدا گفتند:
- سیب... .
***
دفتر تاریخاش را برداشت و سؤالات درس هفتم را به صورت تستی نوشت. هانیه داشت از روی برگهی نرگس تقلب میکرد و کلماتی را که نرگس به صورت تستی نوشته بود را مینوشت. نرگس نیمنگاهی به هانیه کرد. پوزخندی از جنس تمسخر زد. چه کسی هم از روی برگهاش نگاه میکرد! کسی که او را هر روز مسخره و تحقیر میکرد.
نرگس برای آنکه هانیه نتواند از روی برگهاش تقلب کند، کمی جابجا شد و دوباره پوزخندی از جنس پیروزی زد. به ادامهی سؤالاتش رسید.
دقایقی بعد بلند شد و برگهی سؤالات تستی که در آورده بود را تحویل معلم خود داد. سرجای خود نشست و با خیالخوش نفس عمیقی از خوشحالی کشید.
هانیه با عصبانیت کتاب تاریخاش را باز کرد و برای آنکه حواس معلم به او پرت نشود، زیرِ گوش او غرید:
- بعداً حسابت رو که کف دستت میذارم نکبت خانوم. نرگس با پوزخند نیمنگاهی به او کرد.
- حرف مفت نزن تو حتی بلد نیستی درس بخونی اونوقت میای به من کار میگیری پَلَخمو؟
هانیه از شدت عصبانیت کتاب تاریخاش را به میز کوبید و بیتوجه به معلم که در کلاس حضور داشت فریاد زد:
- دهنت رو ببند تو کی باشی که جواب من رو میدی هان؟ معلم و تمام دانشآموزانی که در آنجا بودند با تعجب و دهانباز به آن دونفر خیره شده بودند.
نرگس با لبخندی که حرص هانیه را در میآورد گفت:
- هرکی که باشم بالٓاخره من هم اینجا آدمیزادم.
هانیه از شدت عصبانیت و حرص، تندتند نفس عمیقی میکشید و نگاهاش سوی نرگس بود.
- تو اینجا آدمیزاد نیستی بلکه تو یک حیوونی!
نرگس از این حرف هانیه مانند یک سنگ که در گلویش گیر کرده باشد، بغض کرد.
از این کلمه منفور داشت چانهاش از شدت بغض لرزید و ناگهان سیلی در گوش هانیه زد و سراسیمه از کلاس خارج شد. کنارِ در کلاس نشست و مانند یک کودک که مادرش را میخواست اسم «مامان» را صدا زد.
صدای گریهاش کل سالن مدرسه را دربرگرفته بود.
هانیه با اخم وحشتناکی به آن صندلی که جای نشستن نرگس بود، نگاه کرد. دخترک چندش را باید ادب میکرد تا بلکه دیگر جوابش را ندهد.
معلم مانند هانیه اخمی بزرگی کرد و سپس گفت:
- اینجا چه خبره؟! چرا شما دوتا مثل سگ و گربه به جون هم افتاده بودین؟
هانیه گره اخمهایش را باز کرد و با پوزخند گفت:
- جواب میداد منم پوزش رو به خاک مالوندم.
مبینا برای طرفداری از نرگس با طعنه گفت:
- پوز کسی رو به خاک مالوندن خیلی کیف میده یا گریه کسی رو درآوردن؟
هانیه چشم غرهای برای مبینا رفت و گفت:
- تو دخالت نکنی، نمیگن لالی!
مبینا با خشم بلند شد و از قصد با کف دست راستاش، هانیه را هول داد و نیز گفت:
- تقلب میکنی اونوقت هم اومدی اینجا جوش ارث بابات رو میخوری پلخمو؟
معلم خواست آنها را از همدیگر جدا کند که زنگ تفریح به صدا درآمد.
هانیه از چنین شکستی، پوزخندی به مبینا زد و گفت:
- نگران نباش این پلخمو روزی زهرش رو روی دوستت میریزه حالا میبینی!
سپس از کلاس خارج شد. خواست برود که متوجه شد نرگس دستهایش را به دو طرف سرش احاطه کرده است. نرگس از شدت گریه کردن، سردرد فجیعی گرفته بود و چشمهایش را بسته بود.
یک لحظه با تعجب به صورت نرگس نگاه کرد. نرگس فکر کرد که مبینا روبهروی او است؛ اما سرش را که بالا آورد با صورت تعجب کردهی هانیه مواجه شد.
اخمی در صورتش نهاده شد.
رویش را به طرف راست کج کرد و هیچی نگفت. فعلاً سرش درد میکرد وگرنه مزد او را خوب بلد بود بدهد. هانیه قیافه متعجباش را جمع کرد و نفس عمیقی از حرص کشید. هنوز هم آن حرفهای کذایی نرگس را فراموش نکرده بود.
نرگس از حرفهایی که هانیه زده بود را فراموش نکرده بود. آنکه خود هانیه مقصر بود. برای آنکه او دعوا را آغاز کرده هانیه پوزخندی زد و با کنایه گفت:
- از این به بعد یادت باشه جناب خانم نرگس فرهادی، با اینجور آدمها نباید در بیفتی. این آدمها، زبون اضافه واسهی آدمهای بیزبون هستن. این رو خوب توی گوشِت فرو کن!
نرگس به هانیه نگاهی پر از نفرت انداخت.
- الآن خودت دقیقاً فهمیدی که چی گفتی؟
هانیه پوزخندی زد.
- به بعضیها که نفهم هستن باید دهبار این کلمه رو توضیح بدم؟
نرگس برایش مبهم بود که هانیه چرا نمیفهمید که چه میگفت و چهکار میکرد؟! نمیدانست این دختر چرا اخلاقاش را مانند همیشه انجام میدهد؛ درحالیکه هانیه هیچوقت آدم نمیشد. نرگس از جاهایش برخاست و مانتویش را با دستاش تکان داد.
- اگر دهبار هم توضیح بدی، من باز هم متوجه نمیشم که داشتی چی میگفتی؟!
هانیه چشم غرهای برای نرگس رفته و نیز گفت:
- میخواستی بفهمی. حالا هم من کار دارم. دور و بر خودم ببینمت، جوری باهات تا میکنم که تا حالا ندیده باشی.
نرگس از تهدید هانیه پوزخندی زد و هنگامی که از او دور میشد، گفت:
- من از تهدیدهای تو نمیترسم؛ اما امیدوارم یه روزی از این کارت پشیمون بشی.
هانیه خود را بیخیال جلوه داد و از این فکر که روزی نوبت او هم خواهد رسید، نیز رفت؛ سرانجام با خود گفت:
- زمین گرده؛ اما یه روزی تو رو نابود میکنم. حالا میبینی نرگس!
نرگس به طرف کلاس حرکت کرد؛ اما همان که وارد کلاس شد، دوستهای هانیه با خشم و نفرت به او چشم دوختند. نیشخندی برایشان زد و از کنارشان گذر کرد.
ساندویچ پنیر و گردویی که مادر عزیزش برای او درست کرده بود را از کیفش برداشت و سپس آن را با دندانهایش گاز گرفت. طعم ساندویچِ پنیر و گردویی که در دهاناش نهاده بود، باعث شد که « اومی » از دهاناش گفته شود. با حس آنکه کسی در کنارش نشسته است، به طرف او چرخید. مبینا بود که کنارش نشسته بود.
- چرا بیخیال داری ساندویچ میخوری؟ نمیبینی که دارن مسخرهات میکنن؟
نرگس با تمام بیخیالیاش شانهاش را بالا انداخت و با دهان پُر گفت:
- خب به من چه؟! بیخیالی باز هم بهتر از نگاه کردن بهشون هست.
مبینا لبخندی سرشار از پیروزی زد. فکر نمیکرد که رفیقاش، باز هم ارزش خود را بالاتر بداند. به چشمهای قهوهای سوخته نرگس خیره شد.
- تو همیشه خودت رو دوست داشتی. ارزش خودت رو دونستی و همیشه برای هیچکسی قیافه نمیگیری. تو ساده میپوشی، اخلاقت هم عالیعالیه! نمیدونم چی از تو دیدن که تو رو مسخره میکنن.
نرگس شانهاش را بالا انداخت و گفت:
- ولشون کن! اونها برای من مهم نیستن.
مبینا سرش را تأیید تکان داد.
- حق با توعه!
نرگس و مبینا با شنیدن صدای زنگ کلاس، سراسیمه کتاب فارسیشان را برداشتند و نیز برای امتحان فارسی، کمی خواندند.