اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان ردی از یک رویا | مهدیه سادات شهیدی

رده سنی
  1. جوانان
  2. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. اجتماعی
نام رمان: ردی از یک رویا
نام نویسنده: مهدیه سادات شهیدی
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
خلاصه:گاهی یک تکه از وجودت را در روزگاری جای میگذاری، که جای خالی‌اش با هیچ چیز پر نمی‌شود، فقط حسرت و زخمی عمیق و قدیمی روی قلبت به‌جای می‌گذارد...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
مه‌لقا تو آشپزخونه مشغول پخت شام شد، یکتا هم با دقت و ذوق وسایل رو برد داخل کمد بزاره. کارش که تموم شد مه‌لقا روصدا زد، اما جوابی نشنید به سمت آشپزخونه رفت اما اونجا هم نبود خواست به حیاط بره که با ضربات خفیف کفگیر به سرامیک‌ها دوید تو آشپزخونه.
مه‌لقا تکیه داده بود به کابینت‌ها و پاهاش و دراز کرده بود چشماش و بسته بود و به سختی نفس می‌کشید.
یکتا با دیدن این صحنه شروع به جیغ کشیدن کرد و منصور رو صدا می‌زد. منصور دوان دوان پله‌هارو پایین اومد و بازگشت مه‌لقا رو تکون می‌داد و صداش میزد، به اورژانس زنگ زد و اقدامات لازم رو از پشت گوشی تا رسیدن آمبولانس انجام می‌داد. یکتا گوشه‌ای نشسته بود و دست‌هاش رو محکم روی دهنش گذاشته بود تا مبادا گریه و جیغش تمرکز پدرش رو به هم بزنه.
بالاخره اورژانس رسید و تشخیص تنگی نفس براثر کمبود اکسیژن خون رو داد و باید بلافاصله منتقل میشد به بیمارستان.
یوسف با ابروان گره خورده دست‌هاشو پشتش برده بود و به حرف‌های دکتر گوش می‌کرد.
-گفتم فعالیت بدنی زیاد، استرس، شوک ناگهانی برای مادرتون مثل سم میمونه ومیتونه جونش رو به خطر بندازه. ظاهرا طبق گفته های خواهرتون امروز حسابی خسته شده بودن و فعالیتشون زیاد بوده. من وظیفمه هشدارها رو به شما گوشزد کنم، بعدش با خودتونه که چقدر برای سلامتی بیمارتون ارزش قائلین.
-الان حالش چطوره؟
-فعلا اوضاع نرماله اما باید تا فردا تحت نظر باشه.
 
یکتا سرش رو کنارتخت گذاشته بود و مه لقا نوازشش میکرد، صورتش رو طرف در کرده بود تا گریه هاش رو مادرش نبینه. مه‌لقا به آرومی صداش زد:
-یکتا بیداری؟
آب دهانش رو قورت داد و چشم‌هاشو محکم به‌هم فشرد تا جلوی ریزش اشک‌هاش رو بگیره. سر بلند کرد و به صورت پژمرده مادرش نگاه کرد.
-جان مامان؟
-فرداشب رو چیکار کردین؟
-هیچی یونس زنگ زد قرار رو کنسل کرد. انشاالله مرخص شدین بعد باهاشون مجدد قرار میزاریم.
-یک چیزی میخوام بگم قول بده جیغ و شیون راه نندازی و آبغوره نگیری.
مات و مبهوت به لب‌های مادر چشم دوخت و گفت:
-چی‌شده؟
-برای یونس مادری کن، میخوام باعزت و آبرومندی دست عروسش رو بگیره و ببرش خونه خودش.
-به من‌ چه؟ یونس مادر داره. من نهایت بتونم براش خواهری کنم.
-یکتا من چشمم آب نمیخوره دومادیش رو ببینم تو جای من رو براش حسابی پر کن.
شقیقه‌هاش شروع به نبض زدن کرد و ناخن‌هاشو محکم تو گوشت دستش فرو کرد. اما فایده نداشت سرش رو گذاشت روی تخت و زار زار گریست.
-بایدقوی باشی یکتا، خیلی قوی. برادرت بهت خیلی نیازداره، همینطور بابات. اینطور نببینش که انگار توپ تکونش نمیده، من میدونم چه‌قدر دل‌نازک و کم طاقچه.
-مامان قلبم از جا داره کنده میشه تمومش کن لطفا.
بلندشد و دست و صورتش رو تو روشویی کنار اتاق شست و سرجاش برگشت، دوباره سرش رو گذاشت روی تخت و با نوازش‌های مه‌لقا به خواب رفت.
 
یونس پلاستیک میوه‌هارو تو سینک خالی کرد و با وسواس مشغول شستن‌شون شد، یکتا لیوان خالی آبمیوه رو روی کانتر گذاشت و با پوزخند گفت:
-اوه اوه ببین کی داره کار میکنه! خوب میسابونی میوه‌هارو،قبلا که نشسته میخوردی.
-الان‌هم فرقی نکرده منتها شب مهمان عزیز داریم خیلی عزیز، باید برق بیفتن این‌ها.
-بله در عزیز بودن مهمان‌هامون که شکی نیست ولی تو هم خیلی جوگیر نشو زشته.
بی‌توجه به حرف یکتا گفت:
-شیرینی هم گرفتم گذاشتم یخچال. اگه چیز دیگه‌ای لازمه بگو برم‌ بخرم.
-باشه، راستی نگفتن ساعت چند میان؟
- سوگند گفت هفت به بعد.
-چه‌قدر دیر، شام دعوت کردی؟
- مامانش جایی دعوته اون موقع برمیگرده، برای شام هم هرچی اصرار کردم قبول نکردن گفتن حال مادرت خوب شه، بعدا میایم.
-باشه من میرم داروهای مامان و بدم حواست به سوپ باشه تا برگردم.
صدای ماشین منصور از تو حیاط به گوش می‌رسید، یونس از پنجره آشپزخونه نگاهی انداخت و بادیدن چهره آشفته و ناراحت منصور دست از کار کشید و به سمت پدرش رفت. بانگرانی پرسید:
-سلام بابا چیزی شده؟
جوابی نشنید.
ادامه داد:
-گریه کردین؟
از حرکت ایستاد و نگاهی گذرا به یونس کرد و گفت:
-میرزا محمد فوت کرده.
-چی؟ میرزا محمد؟ کی؟
-دیشب، اومدم لباس عوض کنم با رفقا بریم خونشون.
-تسلیت میگم بابا، لازمه منم بیام.
-نه تو باش پیش مادرت، حواست باشه آروم بهش خبر بدی.
سری تکان داد و به پاهای پدرش که به زور روی زمین کشیده می‌شد نگاه کرد، میرزا محمد رفیق شفیقش بود و غمش بسیار سنگین.
 
عقربه‌های روی دیوار ساعت هفت رو نشون می‌داد و یونس روی مبل نشسته بود و بی هدف کانال‌های تلویزیون رو عوض می‌کرد. یکتا هم سرگرم بچه‌هاش بود و مه‌لقا با عشق نگاهشون می‌کرد. سکوت خونه با زنگ آیفون شکسته شد، یونس سراسیمه به سمت حیاط رفت تا به پیشوازشون بره. مه‌لقا و یکتا با چشم و ابرو به‌هم اشاره کردن و زدن زیر خنده.
در باز شد و یکتا به استقبالشون رفت، مادرسوگند با لبخند جلو آمد و پلاستیک کمپوت‌هارو به دستش داد، کمی بعد سوگند و یونس با خنده‌ای که قصد مهارش رو داشتند وارد شدند و سوگند خیلی گرم با یکتا و مه‌لقا احوالپرسی کرد و گل‌های نرگس رو روی عسلی گذاشت.
یکتا از مهمان‌ها پذیرائی کرد و کنارشون نشست و با مادر سوگند و مه‌لقا گرم صحبت شدند. سوگند و یونس هم وقت رو غنیمت شمردن و باهم به داخل حیاط رفتند.
بافاصله از هم روی تاب نشستن، سوگند گفت:
-خونه دلباز و قشنگی دارین.
-قابلتو نداره.
-از کیسه خلیفه میبخشی؟
خندید و به چشم‌های درشت سیاهش با عشق نگاه کرد.
-یکی عین همین برات میخرم، ولی کوچیکتر، البته تاوقتی که دور و برمون رو بچه‌های قد و نیم قد نگرفتن.
سوگند ابرو بالاانداخت و گفت:
-بچه‌ها؟! مگه قراره چند تا بچه داشته باشیم؟
-هرچی بیشتر بهتر، از ژن تو هرچه قدر تکثیر بشه کمه.
سر به زیر انداخت و گفت:
-دوتا کافیه. اونم چون مثل خودم تنها نباشه.
یکتا یونس رو صدا زد و سینی چای رو به دستش داد تا توی حیاط بخورن.
اون شب مه‌لقا و مادرسوگند قرار مجدد خواستگاری رو برای هفته آینده گذاشتند.
 
روز خواستگاری، خانواده یکتا و یوسف اومدن خونه پدرشون تا همه باهم به طرف خونه سوگند حرکت کنن.
همه شاد و خوشحال مشغول گپو گفت بودن و غافل از اینکه چه اتفاقی درانتظارشونه.
-یکتا حلقه رو برداشتین؟
-بله بابا مگه میشه فراموش کنیم.
-وسایلا کو پس؟
-کدوم وسایل؟
-همونا که اون‌روز خریدین.
یکتا خندید و گفت:
-باباجان اونا که الان لازم نیست، انشاالله برای مراسم نامزدی.
-امان از دست شما خانوما، خب میزاشتین همون موقع می‌خریدین دیگه.
-دیگه ذوق داشتیم بابا، خواستیم سریعتر آماده کنیم.
مرضیه، زن یوسف پشت چشم نازک کرد و گفت:
-حالا راستشو بگین برای من هم همینقدر ذوق داشتین؟
-آره زنداداش، حتی بیشتر. بالاخره عروس بزرگه هستی ها.
-هی چی بگم؟ امیدوارم مصداق ضرب المثل نو که اومد به بازار کهنه میشه دل آزار نشم.
منصور زد زیر خنده و گفت:
-عملا داری حسادت میکنی ها مرضیه، زشته باباجان.
تو عزیزدل مایی.
-شوخی میکنم پدرجون، خواستم جو رو عوض کنم.
با سلام و صلوات راهی شدن.
توی راه همسر یکتا با مزه پرانی و تخریب خانم‌ها سعی داشت استرس یونس رو کم کنه که باهشدار جدی یکتا روبرو شد.
یونس طبق معمول ساکت بود و تنها به لبخندی اکتفا می‌کرد.
 
هوا تاریک شده بود، با فشردن زنگ آیفون صدای مردانه‌ای به گوش رسید.
-سلام بفرمایین داخل.
منصور گفت:
-درست اومدیم‌ مه‌لقا؟ این مرده کی بود؟
-آره درسته، لابد از مهمون‌هاشون هستن.
-مگه مهمونیه؟
-ای آقا یک جور صحبت میکنی انگار تاحالا خواستگاری نرفتی و با آداب رسومش وارد نیستی.
در باز شد و ابتدا منصور واردشد، مرد چهارشانه سفیدپوستی با خوش‌رویی به استقبالشون اومد. خودش رو پسر عموی سوگند معرفی کرد.
پشت سرش پیرمردی که عموی سوگند بود ایستاده بود،
و در آخر مادر سوگند.
منصور با صدای سلام زنانه‌ای سربلند کرد که با یک جفت چشم آبی روبروشد، چشم‌هایش را ریز کرد و چند بار پلک زد تا مغزش فرد مقابلش را پردازش کند، مادرش با بهت نگاهش می‌کرد، برای چند ثانیه خیره به‌هم شدن و با صدای عمو سوگند که اون‌هارو به نشستن دعوت می‌کرد به خودشون اومدن و چشم از هم برداشتن.
انگار پاهای منصور توان حرکت نداشت، اگر دستش رو به دیوار نمی‌گرفت قطعا با صورت به زمین می‌خورد، یوسف جلو اومد و زیر بغل پدرش و گرفت، مه‌لقا با دستپاچگی صورتش رو جلو آورد و با سوال‌های پی در پی‌اش منصور و کلافه می‌کرد.
-چی‌شد؟ خوبی؟ چرا اینطور شدی؟ سرت گیج رفت؟ شاید فشارت افتاده‌.
-هیچی نیست یک لحظه سرم گیج شد بفرمایید همه بشینین.
کم‌کم فضا آرام شد و صحبت‌ها پیرامون بیماری عمو سوگند و سن بالا شروع شد.
 
مادر سوگند حال بهتری‌ از منصور نداشت. فقط شانس آورد همون اول روی نزدیکترین مبل نشست و تماشاچی صحنه شد، هنوز در بهت بود. نمی‌تونست صحبت کنه، با اجازه‌ای گفت و سلانه سلانه وارد آشپزخانه شد. منصور باحالتی تصنعی حرف‌های پسرعمو سوگند رو تصدیق می‌کرد. انگار جسمش فقط اونجا حضور داشت و روحش کنار سیمین.
نگاه‌های غیر عادی شون از چشم مه‌لقا مخفی نموند. باصورت برافروخته سرش رو پایین انداخته بود و پوست لبش رو می‌جوید.
یکتا با آرنج به پهلوی مه‌لقا زد و باخنده تصنعی گفت:
-مامان حاج خانم با شماهستن.
مه‌لقا به خودش اومد و رو کرد به سمت زن عمو سوگند و مشغول صحبت شد.
سوگند با سینی چای وارد شد و با لبخند به سمت منصور قدم برداشت.
منصور سر بلند کرد و با غمی آشکار نگاهش کرد، یونس دستمال کاغذی خیس شده رو تو مشتش فشرد و به سیمین که به پدرش نگاه می‌کرد خیره شد، انگار میخواست از تو نگاهش ذهنش و بخونه. با گرفتن‌ سینی مقابلش به خودش اومد و با عشق به سوگند نگاه کرد.
کمی بعد عموی سوگند گفت:
-ظاهرا جوون‌ها صحبت هاشون و کردن. اگر صلاح بدونین کاغذ و خودکار بیاریم و اون‌چه که رسمه رو مکتوب کنیم.
 
مادرسوگند با عجله وارد پذیرائی شد و گفت:
- خیلی عذرمیخوام از مهمان های عزیزمون، اما باید بیشتر خانواده‌ها باهم‌آشنا شن. بنظرم الان وقت مناسبی برای این کار نیست.
همه هاج و واج همدیگه‌رو نگاه می‌کردن و تنها کسی که بدون هیچ تعجبی با آرامش سرش و پایین انداخته بود منصور بود. عموی سوگند باخشمی پنهان گفت:
-مطمئنی سیمین بانو؟
با شنیدن اسمش منصور به سرعت سرش و بالا گرفت و خیره شد به سیمین.
-بله حاج اکبر، هرچی فکر میکنم میبینم ما خانواده ها شناختی از هم نداریم فقط جوون ها چند جلسه رفتن بیرون و همدیگه‌رو دیدن.
مه‌لقا با چهره‌ای درهم گفت:
-ما گیج شدیم کاملا، خودتون گفتید امشب بیایم و قرار مدار عروسی و بزاریم. ما انگشتر نشون هم آوردیم دست عروسمون کنیم.
-بله درسته، من شرمنده‌تون هستم‌.
یونس گلوش وصاف کرد و با متانت گفت:
-مشکلی پیش اومده که ما بی اطلاعیم.
-نه پسرم چی مشکلی؟ فکر نمی‌کنم یکی دو هفته تاخیر تو اصل ماجرا مشکلی به وجود بیاره.
سوگند کنار گوش مادرش چیزی گفت که با ابروان گره خورده سیمین مواجه شد و سرش رو پایین انداخت.
منصور از ترس آبروش حرف سیمین و تایید کرد.
جو سنگینی‌برقرار شد و خیلی زود جلسه خاتمه پیدا کرد و افراد حاضر با نگرانی و ناراحتی از هم خداحافظی کردند.
 
سکوت عجیبی تو ماشین منصور برقرار بود نه مه‌لقا صحبت می‌کرد نه منصور و نه حتی یونس.
به محض رسیدن یونس داخل اتاقش رفت و با صدای نسبتا بلندی در رو به هم کوبوند.
مه‌لقا روی اولین مبل نشست و ترجیح داد بقیه فکر‌هاش رو همونجا انجام بده و اما منصور بعد از کمی معطلی داخل اومد و بدون هیچ حرفی یک‌راست به سمت پله‌ها بالارفت.
پاسی از شب گذشته بود و عکس و نامه‌ها کنارش به زمین افتاده بودند و با همون کت و شلوار کنارشون نشسته بود و تکیه به بوفه داده بود، پاهاش رو دراز کرده بود و خیره به دودی که از کشیدن سیگار از دهانش خارج می‌شد، بود.
انگار درون دودها دنبال گذشته‌ میگذشت، گذشته‌ای که به سرنوشتش گره خورده بود و قصد رهاییشو نداشت.
اون شب بعد بحث با پدرش و بیرون زدن از خونه، تا دم دمای صبح تو خیابون قدم زد و هزار جور پازل چید برای رسیدن به سوگند. اما هیچ کدومشون قصد جور شدن نداشتند و اون رو بی‌نتیجه و کلافه رها کردن.
فردای اون روز همه‌چیز در آرامش سپری شد انگار نه انگار که شب قبل دیوارهای خانه شاهد چه بلوا و درگیری بودند.
چند روزی به همین منوال گذشت تا اینکه یک روز که منصور از سر کار به خانه بر می‌گشت متوجه خاوری شد که مملو از اثاث بود و جایی دقیقا مقابل خانه سوگند پارک شده بود. از تصور چیزی که در سر داشت پاتند کرد و به سمت یکی از کارگرها رفت که متوجه شد وسایل رو داخل می‌برند.
 
دورتر مردی ایستاده بود و با دستوراتش سعی داشت وسایل سالم جابجا شدند.
جلو رفت و بعد از احوالپرسی رو به مرد گفت:
-شما آشناهای آقای نهاوندی هستین؟
-خیر، ما خونه رو از ایشون خریدیم چطور؟
-خریدین؟!
-بله.
پاهایش سست شد و بی توجه به حرف‌های مرد مقابلش راه خانه را پیش گرفت.
طهورا با دیدن منصور پا تند کرد و به سمتش دوید، نگرانی در چشم‌هایش موج می‌زد. سکوت منصور رو که دید کمی من و من کرد و بعد ادامه داد:
-دیشب اثاث کشی کردن و رفتن.
-کجا؟
-نمیدونم.
و شانه‌هایش زیر فشار گریه شروع به لرزش کرد. منصور بی توجه به حال خواهرش سرش رو نزدیک کرد و پرسید:
-از سیمین خبر داری؟
-نه والا، مامان گفت همون روزی که بحثتون شده بابا رفته همه‌چیز رو به باباش گفته و کلی هم توهین و تحقیر تحویلش داده. اونا‌هم بی‌خبر دیشب رفتن.
خب سیمین چی؟ حالش خوبه؟
-چی بگم‌والا، همسایه میگفت صدای داد و بیداد باباش همون شب کل خونه رو پر کرده بوده.
-باید پیداشون کنیم.
-به خودت رحم نمیکنی به سیمین بیچاره رحم کن.
و دوباره به پهنای صورت گریه‌ کرد.
با قدم‌هایی پرسروصدا به سمت اتاقش رفت و در رو محکم‌به‌هم کوبید.
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
1
بازدیدها
35
پاسخ‌ها
0
بازدیدها
18
پاسخ‌ها
21
بازدیدها
462
پاسخ‌ها
19
بازدیدها
266

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 4)

عقب
بالا