اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان ردی از یک رویا | مهدیه سادات شهیدی

رده سنی
  1. جوانان
  2. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. اجتماعی
نام رمان: ردی از یک رویا
نام نویسنده: مهدیه سادات شهیدی
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
خلاصه:گاهی یک تکه از وجودت را در روزگاری جای میگذاری، که جای خالی‌اش با هیچ چیز پر نمی‌شود، فقط حسرت و زخمی عمیق و قدیمی روی قلبت به‌جای می‌گذارد...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
مات و مبهوت نگاهش می‌کرد و دنبال کلمات می‌گشت، اما چیزی پیدا نمی‌کرد.
یوسف ادامه داد:
-خواهر زن من و نمیخوای؟ خب نخواه. فکر کردی اینقدر پست فطرتم که بخاطر خواهر زنم زندگی برادرم خراب کنم؟ به خودت بیا یونس، نزار خون مامان پایمال شه. باید همه چیز روشن شه. بابا رو ببین چطور لال مونی گرفته و فرار میکنه همش.
یونس بی هیچ حرفی اتاق رو ترک کرد و روی تاب داخل حیاط نشست. دستاش رو دو طرف سرش گذاشت و محکم چشماش و روی هم فشار می‌داد. کمی بعد بلند شد و گوشیش رو از بین چمن ها بیرون آورد و شماره سوگند رو گرفت اما قبل اولین بوق قطع کرد.
وقتی دید عاجزه از تصمیم گیری به سمت اتاقی که یوسف بود رفت و در رو پشت سرش بست.
یکتا ظرف غذا رو تو سینی گذاشت و پله هارو بالا رفت. پشت در ایستاد و در زد اما جوابی نشنید آروم‌ دستگیره در رو پایین کشید و داخل شد. منصور پشت به در روی صندلی نشسته بود و حیاط رو نگاه می‌کرد.
_بابا، بابا؟ غذا آوردم واست.
وقتی دید جواب نمیده سینی رو روی تخت گذاشت و به سمتش قدم برداشت. به محضی که دستش رو روی شونه‌ش گذاشت. منصور تندی چرخید و با وحشت نگاش کرد که یکتا سریع گفت:
_منم بابا، نترس. چند باز صدات کردم متوجه نشدی.
غذارو گذاشتم روی تخت. با من کاری نداری؟
با دست اشاره به تخت کرد و گفت:
_بشین.
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
5
بازدیدها
30
پاسخ‌ها
1
بازدیدها
57
پاسخ‌ها
13
بازدیدها
226
پاسخ‌ها
2
بازدیدها
131

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 3)

عقب
بالا