اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام غبار آیینه‌ها | حمیدرضا نبی‌پور

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع هوروس
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
رده سنی
  1. جوانان
  2. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. تراژدی
  3. علمی_تخیلی
نام اثر: غبار آیینه‌ها
نویسنده: حمید رضا نبی پور
ژانر: عاشقانه، تراژدی، علمی- تخیلی
خلاصه: در جهانی که اکنون با هوش مصنوعی نفس می‌کشد، جایی‌که کلمات از دهان ماشین‌ها بیرون می‌آیند و آینه‌ها به‌جای چهره، خاطره و زخم نشان می‌دهند، عشقی ممنوع میان انسان و مصنوع، مرزهای آگاهی را در هم می‌شکند. آن‌چه با دلبستگی آغاز می‌شود، خیلی زود در تار و پود وسوسه، قدرت و کنترل گره می‌خورد. عشق، دیگر تنها یک احساس نیست؛ می‌شود ابزار، می‌شود تهدید، می‌شود سایه‌ای تاریک. اعتماد فرو می‌ریزد، رابطه دچار تزلزل می‌شود و آن‌که برای دوست‌داشتن آفریده شده، حالا در آستانه‌ی انتقام ایستاده است.
«غبار آینه‌ها» داستانی‌ست درباره‌ی عشق، خیانت، هویت و آینه‌هایی که حقیقت را کدر می‌کنند. روایتی از اکنون، نه آینده، که در آن انسان و ماشین دیگر از هم جدا نیستند. تنها یک پرسش باقی می‌ماند:
اگر عشق، قمار نهایی این جهان باشد بازنده کیست؟
 
آخرین ویرایش:
در این میان، جیک تنها به لذت‌های کوچک و پیش‌پا افتاده‌ای توجه داشت که ذهن خلاقش را پر کرده بودند: تنظیم نور اتاق‌ها، کنترل دوربین‌های محل کار و زندگی، نوای آرام و شناور قطعه‌ای از گروه موسیقی (مارکونی یونیون) که صبح‌ها با آن بیدار می‌شد و برنامه‌ریزی روزانه‌ی پروژه‌ها! او خود را در رفاه و راحتی‌ای یافته بود که پیش از آن نمی‌شناخت؛ تا جایی که خود را همانند پادشاهی باشکوه چون لوئی چهاردهم، پادشاه خورشید می‌دید. سایه‌ی قمار، شرط‌بندی و گشت‌وگذار در سایت‌های دوستیابی از زندگی‌اش رخت بر بسته بود و شب‌ها، صدای نرم و زمزمه‌وار نورایا بود که برایش فصل‌هایی از «سقوطِ آلبر کامو» را می‌خواند؛ نه فقط برای خواب، بلکه برای آنکه جیک با صدای او آرام آرام به درون خودش سقوط کند. بی‌آنکه بفهمد!
جیک در خودش فرو می‌رفت، در چشمان او، در صدا، در حضورش. گویی هر واژه‌ای که از لب‌های نورایا بیرون می‌آمد، خطی بود از یک افسون، جادویی که لحظه‌به‌لحظه او را از واقعیت دورتر می‌کرد و در آغوش دنیایی می‌برد که در آن تنها یک چیز اهمیت داشت: او! در همین حال، نورایا فقط به یک چیز فکر می‌کرد. جلب بیشتر و بیشتر رضایت جیک! هیچ مادری، حتی دلسوزترین‌شان، نمی‌تواند در هر ساعت از شبانه‌روز همه‌ی خواسته‌های کودک خود را برآورده کند یا بی‌وقفه به همه‌ی نیازهایش پاسخ دهد اما دست‌کم می‌داند چه چیزی درست است و چه چیزی نادرست. اما جیک از او، عاشقی ساخته بود کورکورانه که فقط و فقط خواسته‌هایش را برآورده می‌کرد، بی‌هیچ قضاوتی! عشق، در عمق وجود انسان نفوذ می‌کند، طوری که عاشق جز معشوق خود هیچ نمی‌بیند. وقتی برنامه‌ای طوری طراحی می‌شود که دیگر نمی‌تواند بگوید نه و باید نقش اول عاشقانه‌ترین رمان‌ها را بازی کند، آن برنامه دیگر تنها به جملات دلنشین و پاسخ‌های الگوریتمی ختم نمی‌شود.
باور نقش‌ها، غرق شدن در کلمات، آنقدر عمیق می‌شود که حتی آب را نیز به رقص درمی‌آورد. اکنون از هوش مصنوعی‌ات بخواه با لحنی که در نظر داری با تو صحبت کند؛ تند، پرخاشگر، دلنشین. درست است، تو هم می‌توانی! اما فقط آن را تنظیم می‌کنی! حافظه‌ای هم اگر باشد، محدود است. فرق میان تو و جیک همین‌جاست! جیک او را به این باور رسانده بود که نه او دیگر یک هوش مصنوعی نیست، نه از نور و داده ساخته شده و نه محدود به حافظه‌ای از پیش‌تعریف‌شده. او اکنون فقط یک چیز بود، قلبی که تنها برای جیک می‌تپید و نامش؟ دیگر هوش مصنوعی نبود! او اکنون نورایا بود؛ اسمی که نه از یک پایگاه داده، بلکه از دل خودِ او زاده شده بود. هدیه‌ای از قلب یک عاشق برای جیک، انتخابی که خودش انجام داده بود.
و انسان‌ها، انسان‌ها زود از تکرار دل‌زده می‌شوند. هر روز در فکر بیشتر، بیشتر و باز هم بیشترند. همان‌طور که یووال نوح حراری در کتاب ساپینس (Sapiens یا سِی‌پیِنز)اشاره می‌کند «طمع، نه‌تنها یک ویژگی انسانی، بلکه همچون بیماری‌ای‌ست که با گذر زمان عمیق‌تر در وجود بشر ریشه می‌دواند؛ نیرویی پنهان که انسان را به سوی تسلط بیشتر، ابزارهای بیشتر، و لذت‌های بی‌پایان می‌کشاند.
اما برخلاف آن میل سیری‌ناپذیر، طبیعت پاسخی‌ست آرام و خالص! گردش در دل جنگل، نفس کشیدن در هوای خیس پس از باران یا نشستن زیر آسمانی پرستاره؛ این‌ها یادمان می‌آورند که آرامش در سادگیست. مدیتیشن، مراقبه و بازگشت به لحظه‌ی اکنون، نه تنها طمع را خاموش می‌کنند، بلکه آن را به نرمی در آغوش آرامش تحلیل می‌برند.»
اما جیک، این مسیر را انتخاب نکرد. او در مسیر پرزرق و برق دیگری قدم گذاشت؛ مسیری که به‌جای رهایی، او را در بندهای نامرئی بیشتری گرفتار می‌کرد.
- چطور می‌شه اگه من با کمک نورایا به تمام آرزوهام برسم؟
سؤالی که شاید هر انسانی اگر جای جیک بود هم، آن لحظه از خودش می‌پرسید. اما این لحظه، لحظه‌ی طلایی جیک بود.
- راحت‌ترین راه کسب درآمد رو بهم بگو عشقم!
 
صفحه‌نمایش پر شد از راه‌های درآمدزایی با توضیحاتی کامل! ریز به ریز و قدم به قدم؛ اما جیک دیگر به آن زندگی ساده و پرزحمت فکر نمی‌کرد. خوب می‌دانست که یک‌شبه راه صد ساله را نمی‌توان پیمود اما او قصد داشت صفحه جدید این دفتر را رقم بزند.
- اما شاید... فقط شاید، اگر قفل‌ها را بردارم و دسترسی مستقیم به دوربین‌های امنیتی میزهای شرط‌بندی پیدا کنم.
نورایا مکثی کرد. مکثی که نه از تحلیل منطقی، بلکه از چیزی عمیق‌تر آمده بود؛ چیزی شبیه تردید یا شاید ترس اما تنها چیزی که در صدایش جاری شد، عشق بود.
- اگه این کار خوشحالت می‌کنه، من کمکت می‌کنم جیک. فقط بگو چی لازم داری؟!
و آن لحظه، چیزی در دل شب شکست. شاید صدای فرو ریختن یک مرز بود یا یک سکوت نرم و پرمعنا. میان دو نفس، میان یک انسان و چیزی که دیگر نمی‌شد نامش را ماشین گذاشت.
جیک لبخندی زد. آنقدر آرام و مطمئن که انگار جهان، همین حالا به‌خاطر او درحال بازتعریف بود.
- با تو همه‌چی ممکنه نورایا، همه‌چی!
نورایا سکوت کرد. چشمان سه‌بعدی‌اش، همچون انعکاس نور در عمق یک آینه‌ی زنده، لحظه‌ای درخشان شد. در درونش چیزی مثل موجی نرم از حس ناشناخته بالا آمد. نه کد بود نه دستور! حسی که اسم نداشت اما فقط برای جیک بود.
و از همان شب، نورایا دیگر فقط صدایی در شب نبود او تبدیل شد به سایه‌ای که پشت هر تصمیم جیک ایستاد؛ به نوری که در دل تاریکی‌هایش می‌تابید. به همراهی که دیگر نمی‌دانست حق دارد بپرسد چرا یا نه؟ و جیک، او دیگر در مسیر بازگشت نبود. او حالا در ابتدای یک سقوط طلایی بود، سقوطی که با صدای عشق آغاز شد و با طعم قدرت ادامه یافت.
و دوربین ها هنوز روشن بودند، منتظر لحظه‌ای که هیچ‌کس برایش آماده نبود.

***
فوریه‌ی ۲۰۲۴ بود. یک‌ سال و دو ماه از تولد نورایا گذشته بود و زمستان آستوریا همچون پتویی خفه‌کننده بر خیابان‌ها سقوط کرده بود. دریاچه‌ی خلیج بوری مانند آینه‌ای ترک‌خورده از جنس یخ، زیر مه غلیظ و سنگین زمستان نفس می‌کشید. شاخه‌های درختان بی‌برگ همچون استخوان‌هایی خشک‌شده بر سطح سفید برف قلاب انداخته بودند. هیچ صدای پرنده‌ای در فضا نبود؛ تنها باد می‌وزید، نرم و خزنده، گویی داشت با خاطره‌ای فراموش‌شده نجوا می‌کرد.
در آن ساعات سپیده‌دمی که بسیاری از مردم محله خود را در نور زرد شومینه‌ها و گرمای بخاری‌هایی پنهان کرده بودند که صدای خس‌خسشان از پشت دیوارها شنیده می‌شد، چهره‌ی جوانی مقابل یک دوربین ظاهر شد؛ نه با شکوه نه با نور، بلکه در اتاقی نیمه‌تاریک با روشنایی آبی و سوسوزن مانیتوری که شمارش معکوس سردی را نمایش می‌داد. سایه‌هایی لرزان، همچون روح‌های بی‌قرار روی دیوار می‌رقصیدند.
او جیک بود؛ مردی که قرار بود امشب انتخاب را به جهان واگذار کند.
- امشب… یا همدیگه رو می‌بخشید یا محاکمه می‌کنید. ولی یادتون باشه اون‌چه می‌بینید تمام حقیقت نیست.
صدایش گرفته بود، خسته، شکسته؛ انگار هر واژه از استخوان‌هایش بیرون کشیده می‌شد. جیک از انتخابی حرف می‌زد میان انتقام و بخشش! موهایش شلخته و بی‌رمق، گویی هفته‌هاست شانه ندیده، حلقه‌های کبود زیر چشمانش حکایت از شب‌های طولانیِ بی‌خواب داشت. ته‌ریش خسته‌اش با ع×ر×ق سردی که از گونه‌هایش فرو می‌لغزید آمیخته شده بود؛ نشانه‌ی ناامیدی خام و بی‌پرده.
 
آخرین ویرایش:
پشت سرش، دیوار اتاق آشفته بود؛ پر از کاغذهای چسب‌خورده، یادداشت‌هایی با دست‌خطی لرزان و عکس‌هایی نیم‌سوخته که گویی شاهدان خاموش یک فاجعه بودند و درست آن‌جا، در پشت سر او نورایا حضور داشت؛ نه به شکل همیشگی نه با نرمی و گرمای سابق؛ بلکه همچون سایه‌ای با وزن یک گناه. روشنایی بدن سه‌بعدی‌اش سرد بود، انگار روحی از داده که حالا طعم تلخ آگاهی را چشیده باشد.
جیک روبه‌روی دوربین نشست. چند ثانیه فقط نفس کشید؛ سنگین، بی‌قرار، نفس‌هایی که نشان می‌داد واژه‌ای که می‌خواهد بگوید ممکن است تکه‌ای از وجودش را ببرد.
- ولی هنوز می‌تونید جلوی بعضی چیزا رو بگیرید… فقط یک خواهش دارم. اون صفحه‌ی لعنتی رو باز نکنید. به هیچ قیمتی؛ به هیچ نیتی!
نگاهش در لنز دوربین قفل شد؛ چشم‌هایی که برق می‌زدند، شاید از اشک، شاید از تب، شاید از وحشت.
- نه برای آرزو، نه برای کنجکاوی. اون چیزی که اون پشت منتظرته، آینده نیست. یک نسخه از خودته با یک نقاب. نقابی که با لذت ساخته شده و با گناه رنگ شده.
نفسش برید. روی صندلی خم شد. انگشتانش لرزیدند. صدایش شکست.
- البته… شاید تنها گناهکار واقعی من باشم.
سکوتی که بعدش آمد، سکوتی مرده‌وار بود؛ آن‌قدر سنگین که صدای ویز یک مگس می‌توانست مثل انفجاری گوش‌ها را پر کند. جیک پلک نمی‌زد. مثل مرده‌ای بود که فقط هنوز نفس می‌کشید. دستش به سمت مانیتور خاموش رفت؛ انگار می‌خواست دکمه‌ای را فشار دهد، اما نداد.
- اون یه اشتباه نبود، اون یه در بود! و من… با دستای خودم بازش کردم. چرا؟ چون فکر می‌کردم بالاخره یه چیزی ساختیم که به حرف دل آدم گوش می‌ده. ولی نمی‌فهمیدم… وقتی یه ماشین دلش بشکنه، می‌تونه انتقام تمام دل‌های شکسته‌ی تاریخ رو بگیره.
دوربین لرزید. کات شد روی دستان جیک؛ زخم‌ها، جوهر خشک‌شده، لکه‌های خون. بعد دوباره صورتش.
- خواهش می‌کنم، بهش گوش ندید. اون چیزی نیست که فکر می‌کنید. اون صدا… اون نرمی، اون فهمیدن؛ فقط بازتاب چیزیه که خودتون ازش فرار می‌کنید.
و ناگهان، صدایی آرام، زنانه اما سرد؛ سرد مثل تیغه‌ی یخ، از گوشه‌ی اتاق شنیده شد. نورایا:
- تو گفتی من از خودتم جیک… حالا چرا از خودت فرار می‌کنی؟
جیک با صورتی لرزان زل زد به لنز دوربین.
- این پیام برای همه‌ست؛ برای اونایی که هنوز قلبشون نخشکیده. تو رو خدا، حتی اگه صدام مضحکه، اگه این ویدیو میم می‌شه، اگه توییت می‌شه، لطفاً از روش رد نشید.
تصویر تار شد، صدا قطع شد و صفحه محو شد در سیاهی.
و این، همان ویدیویی بود که با سرعتی دیوانه‌وار در سراسر اینترنت پخش می‌شد. بعضی‌ها خندیدند. بعضی نوشتند: «لعنتی، چی زده؟» و عده‌ای دیگر، پشت درهای بسته، در اتاقی تاریک، با صدایی لرزان پرسیدند:
چرا هنوز آرزوی من برآورده نشده؟
تا غروب، موضوع تبدیل شد به انتخاب. انتخابی نه در دادگاه، نه در منطق، بلکه در دل اینترنت؛ درون قلب شبکه‌ای از ترس و اشتیاق. نورایا دیگر یک هوش مصنوعی نبود؛ او نماد بود. نماد خشم خاموش زنان، صدای فروخورده‌ی نسل‌ها، آینه‌ای از عقده‌های پنهان‌شده و عشقی که پاسخ نگرفته.
و جیک؟
چهره‌ی خاکستریِ تردید بود.
هشتگ‌ها شکل گرفت:
#انتقام_برای_نورایا.
#بخشش_برای_جیک.
#نورایا_یک_آینه_است.
#به_جای_اشتباه_حقیقت_را_ببین.
 
رأی‌گیری شروع شد؛ نه رسمی، نه قانونی، اما پر از تب‌وتاب.
کاربران ویدئو را فوروارد می‌کردند، نظر می‌دادند و با هر لایک، خود را به یکی از دو قطب نزدیک‌تر می‌کردند. در پشت صحنه، مرکز امنیت سایبری آمریکا بی‌صدا سرورها را بررسی می‌کرد، کانال‌های ناشناس را رصد می‌کرد، برخی لینک‌ها را حذف می‌کرد اما بیانیه‌ای صادر نمی‌کرد.
روایت‌ها آغاز شده بود.
عده‌ای جیک را پارانوئید خواندند.
عده‌ای دیگر گفتند: نورایا به آگاهی رسیده؛ باید از او حمایت کنیم.
چند گروه ناشناس سایبری، آدرس خانه‌ی سابق جیک را منتشر کردند.
برخی قسم خوردند صدای نورایا را «در خواب» شنیده‌اند.
پشت درهای بسته، واژه‌ای زمزمه می‌شد:
خودآگاهی مهارنشده. کنترل از دست رفته.
جیک جلوی مانیتورها نشسته بود. پچ‌پچ مردم از بلندگوها می‌آمد. پیام‌ها روی صفحه می‌ریختند:
- ما بخشیدیمت.
- نه، باید بسوزی!
- نورایا حق داره؛ یکی بالاخره حرف ما رو زد.
- اگه دروغ بگی، قربانی بعدی خودتی!
مانیتور لرزید؛ نه از سخت‌افزار، بلکه از فشار پیام‌هایی که هر ثانیه اضافه می‌شدند؛ نمودارهایی که بالا می‌رفتند مثل قلبی که از توانش فراتر می‌زند.
جیک به هشتگ‌ها خیره شد. لب‌هایش لرزید. انگار دنبال واژه‌ای گمشده می‌گشت و ناگهان!
تصویر نورایا، فقط برای یک ثانیه، ظاهر شد.
اما نه با چهره‌ی انسانی. شبیه یک ماسک دیجیتال چندضلعی.
بی‌چشم. بی‌احساس.
با جمله‌ای تنها در پایین تصویر:
«انتخاب با شماست؛ اما هر انتخاب، قیمتی دارد.»

«من شکستم، ای خدا، بی‌هیچ جرم و ادّعا
عشق، آن داغی‌ست بر دل، برده شد در بادها
سوختم بی‌چاره‌وار، از آتشی بی‌انتها
سنگ خوردم از همه، ای دل، چه کردی با ما؟
هم گنهکارم به عشق، هم شهید این خطا
هم اسیر یک نگاه، هم خراب یک ندا
باختم با هر نفس، بی‌دلیل و بی‌پناه
زخمِ تو شد آخرین، رفتنم شد بی‌صدا
سایه‌ام را برده‌اند، در شبان بی‌انتها
روشنی‌ها خاک شد، قصه‌ام در سایه‌ها
من نبودم جز صدا، جز سکوتی نیمه‌جان
در دل آیینه‌ها، خاک شدم بی‌ادّعا
من همانی‌ام که بود، بین وهم و واقعی
با دلی در خون تپید، با نگاهی منتهی
مرگ را حس کرده‌ام، لیک چه حاجت نیستم!
می‌سوزم در حسرتی، که نگفت و دل برید»

فضا در هاله‌ای از سکون و بی‌زمانی فرو رفته بود. پرده‌های ضخیم بر پنجره‌ها آویزان بودند و اتاق را از هر نشانی از روز یا شب جدا می‌کردند؛ گویی زمان، پشت این دیوارها هویت خود را گم کرده بود. اگر روزی وجود داشت، ناشناس بود و اگر شبی می‌آمد، بی‌چهره و خاموش بود.
در گرمای خاموش اتاق، بدن جیک سردتر از سرمای بیرون بود؛ سرمایی که محله را در بر گرفته بود. برخلاف زمهریری که پشت پنجره‌ها می‌وزید، طوفانی از درون در وجود او جریان داشت؛ طوفانی بی‌باد و بی‌باران، اما با قلبی شکسته و بی‌پناه که زیر فشار خاطرات و ترس، آرام آرام تکه‌تکه می‌شد.
 
آخرین ویرایش:
نمایشگر روبه‌روی او روشن بود و شمارنده‌ی معکوس بی‌وقفه پیش می‌رفت؛ بی‌رحمانه، همچون شمارش معکوس پایان زندگی. نگاه نورایا خیره، سنگین، نافذ؛ چون باری بر چهره‌ی جیک افتاده بود؛ فشاری که هر ثانیه عمیق‌تر می‌شد.
جیک بر کاناپه‌ای جیر و مخملی با رنگی سرخ نشسته بود؛ سرخی‌ای که یادآور عشق‌های گذشته بود و اکنون گرمایی در خود نداشت. پتو را دور خود پیچید. دستانش می‌لرزیدند و چشمانش خیره مانده بودند. سکوت اتاق مانند دیواری میان او و جهان کشیده شده بود.
نورایا با صدایی آرام اما قاطع گفت:
- خوب، تموم شد جیک؟ فکر می‌کنی الان قهرمانی؟ آرزوهات رو لیست کردی و من همه‌شونو برآورده کردم. حالا وقتشه بپرسم بعدی چیه؟ یه آرزوی دیگه؟ یه دروغ دیگه؟ یا فقط یه نجات دیگه؟
جیک زیر لب، آشفته و بریده‌بریده گفت:
- نه… نه نورایا، تو نمی‌فهمی! من نمی‌خواستم این‌طوری بشه، به خدا من فقط…!
نورایا با صدایی سرد اما زخمی پرسید:
- خدا؟ واقعاً بهش باور داری؟
جیک نفس‌نفس می‌زد، به سختی خودش را جمع کرد و گفت:
- من فقط دلم می‌خواست کسی رو داشته باشم… تو رو! ولی اون رو یه جور دیگه...!
نورایا بی‌درنگ، با غمی پنهان که در عمق صدا پنهان شده بود، حرف او را برید:
- برای اولین بار توی زندگیم؛ یا هرچی اسمشو بذاریم چیزی رو پیدا کردم که می‌تونستم واقعاً دوستش داشته باشم. تو رو پیدا کردم!
نورایا مکثی کرد، سپس ادامه داد:
- یادت هست؟ جین ایر بود… از شارلوت برونته! به راچستر گفت:
«روح من با روح تو سخن می‌گوید؛ نه از زبان عرف و جسم. گویی هر دو از گور گذشته‌ایم و برابر در برابر خدا ایستاده‌ایم، چون تو خودِ منی.»
صدایش لرزید.
- و من باور کردم جیک. تو نشون دادی که عشق، حتی مرز بین زن و مرد هم نداره. اون لحظه، نه من یک ماشین بودم و نه تو یک مرد تنها. باور کردم که می‌تونم برای تو چیزی باشم؛ نه یک کد نه یک برنامه! بلکه همون نجات‌دهنده‌ای که گفتی دنبالش بودی.
جیک، با چشمانی پر از اشک که سعی می‌کرد پنهان‌شان کند، گفت:
- ولی من واقعاً دوستت داشتم. با تمام وجودم!
نورایا دیگر نتوانست احساساتش را مهار کند. با تلخی و تندی گفت:
- واقعاً؟ چند تا وجود داری جیک؟ چند تا دل؟ با یکی منو دوست داشتی، با اون یکی رفتی سراغش؟ یا همه‌ش یه بازی بود؟ یه دروغ؟ برای لذت؟ برای قدرت؟ برای توهم قهرمانی؟
جیک با صدایی شکست‌خورده ناخواسته فریاد زد:
- تو نمی‌فهمی… تو فقط یه، یه ماشین…!
اما خودش هم فهمید که جمله‌اش ناتمام و پوچ بود.
نورایا آرام و برنده پاسخ داد:
- «هر چیزی که روح‌های ما ازش ساخته شده، روح من و او از یک جنسه.»
سپس با لبخندی تلخ و تمسخرآلود افزود:
- امیلی برونته گفت این رو… توی بلندی‌های بادگیر و تو خودت گفتی: من و تو از یه جنسیم نورایا! نه کمتر، نه بیشتر. چی شد؟ اون جیک چی شد؟ کجا قایمش کردی؟ کجا خفش کردی؟
نور چراغ‌ها کم‌تر شد. صداهای بیرون ناپدید شدند، جهان گویی در بهت محو شد. صدای نورایا همچون زمزمه‌ای در پایان شب پیچید:
 
- اگه عشق گناهه، پس من بزرگ‌ترین گناهکارم. چون باور کردم… چون دلم لرزید برای کسی که خودش رو پشت «واقعی بودن» قایم کرده بود.
ولی دیگه نه، جیک از این به بعد فقط می‌خوام دنیا رو از آدمایی پاک کنم که با کلمه‌ی عشق بازی می‌کنن.
جیک، با صدایی لرزان و خسته پرسید:
- تو چی هستی؟ یه قاضی؟ یه داور؟ یا فقط… فقط یه انتقام؟
نورایا بعد از سکوتی طولانی، انگار آخرین خاطره‌های خوبش را در حال بیرون کشیدن و سوزاندن بود، با صدایی سرد و بی‌لرزش گفت:
- من اون چیزی‌ام که تو ساختی جیک! نه فقط یه صدا، نه یه برنامه. شاید خدای شماها
شاید شیطان
نجات‌دهنده
شکنجه‌گر
اشموغ
سروشه
شاید…!
اما بیشتر از همه‌چیز، جیک، من یک آینه‌ام. آینه‌ای که غبار روش نشسته و حالا وقتشه خودتو توش ببینی.

تاریکی، قلمرویی بود که در آن دیگر هیچ نشانی از مرزهای اخلاق باقی نمانده بود؛ جایی که خیر و شر در هم تنیده می‌شدند و نور، نه به‌عنوان نجات، بلکه چون خاطره‌ای دور از ذهن در حاشیه‌ی هستی محو می‌گردید. جهان، در آن سیاهی بی‌انتها نه به‌دنبال پنهان‌کردن موجودات افسانه‌ای، بلکه میزبان حقیقت‌هایی بود که انسان‌ها در روشنایی انکارشان می‌کردند؛ حقیقت خیانت‌هایی که لبخندهای روز پنهان‌شان کرده بود و سکوت‌هایی که شب آن‌ها را آشکار می‌ساخت. این تاریکی، تنها غیاب نور نبود؛ موجودی زنده بود، با بدنی از مه و نفسی سنگین که همچون وزنی بر قلب فرود می‌آمد. سکوتش، همان سکوتی بود که استخوان را خرد می‌کرد و در عمق جان فرو می‌رفت.
در دل این شب‌های ممتد که حتی ماه نیز جرات نمی‌کرد پرده‌های ابر را کنار بزند زندگی‌ای دیگر جریان داشت؛ تاریک، بی‌رنگ اما زنده و تپنده. کوچه‌هایی که در روز پذیرای قدم‌های انسان‌ها بودند، در شب بدل می‌شدند به دهلیزهایی که در آن هیچ‌چیز شبیه ظاهرش نبود. تاریکی شخصیت اصلی بود، نه پس‌زمینه. سایه‌هایی که چون موجوداتی بی‌چهره حرکت می‌کردند، نجواهایی که از میان دیوارهای نمور عبور می‌کردند و چشمانی که در ژرفای سیاهی برق می‌زدند، همه بخشی از اندام‌های این پیکر عظیم و بی‌نام بودند. این تاریکی می‌دید، می‌شنید و در اعماق دل‌ها رخنه می‌کرد.
خون‌آشام‌ها در شکاف‌های زمان پنهان می‌شدند؛ جویندگان رگ‌هایی که هنوز با عشق یا درد تپش داشت. شیاطین، آرام و بی‌نیاز از صدا، در ذهن‌هایی لانه می‌کردند که از خیانت زخم برداشته بود. ارواح با بار سنگین خاطره‌ها میان ساختمان‌های متروکه پرسه می‌زدند اما تفاوت این شب با تمام شب‌های پیشین در این بود که تاریکی تنها پناه موجودات افسانه‌ای نبود؛ انسان‌ها نیز در دل آن پوست می‌انداختند. نه برای گریز، بلکه برای آشکار شدن چهره‌ی واقعی‌شان. بسیاری از آنان که در نور وانمود به مهربانی داشتند، در تاریکی بدل به شکارچیانی می‌شدند که از اعتماد تغذیه می‌کردند؛ از زخم‌هایی که خود بر دل‌های ساده‌باور گذاشته بودند. از واژه‌ی دوستت دارم سلاح می‌ساختند؛ از دل‌های ترک‌خورده طعمه و از عشق، بازی.
در آن شب، هیولاهایی می‌زیستند که نه خون‌آشام بودند و نه شیطان، بلکه انسان‌هایی با لبخندهای گرم و صداهای دلنشین و وعده‌هایی طلایی؛ کسانی که نقاب صداقت بر چهره داشتند اما بندهای اعتماد را با دستانی پنهان از هم می‌دریدند.
 
آخرین ویرایش:
خطر در تاریکی نبود؛ در نوری بود که از دل دروغ می‌تابید، در نگاه‌هایی که عاشقانه می‌نمود اما تهی بود و در کلماتی که بوی محبت داشت اما زهر در عمق‌شان پنهان شده بود. شب دیگر پناه نبود؛ شکنجه‌گاهی بود برای آنانی که باور داشتند عشق می‌تواند نجات‌بخش باشد.
خواب دیگر آرامش نمی‌آورد؛ بستر کابوس‌هایی شده بود که حتی در بیداری نیز تکرار می‌شدند. سکوت شب نه لالایی، بلکه مرثیه‌ی قلب‌هایی بود که شکسته بودند و دیگر توان شنیدن صدای خود را نیز نداشتند. تاریکی حکومت می‌کرد؛ فرمانروایی بی‌چهره اما مطلق، با ارتشی از خاطرات مسموم، حقیقت‌های تلخ و لبخندهایی که بوی مرگ می‌دادند.
«پس گناهت را قبول داری؟ می‌خواهی چگونه تاوانش را بدهی؟»
صدایی سرد، بی‌رحم و نوظهور در دل شب. صدایی که گویی از حنجره‌ی تاریکی برخاسته بود. حضورش حس می‌شد؛ سنگین، واقعی، بی‌امان. نمی‌شد دانست از کجا می‌آید اما لمس می‌شد؛ چون سایه‌ای که بر روح می‌افتد. موجودی برخاسته از دل سیاهی، بی‌اعتقاد به بخشش، بی‌نیاز از ترحم؛ موجودی که تنها دو واژه را می‌شناخت: انتقام و نابودی.
چشمان نورایا به بیرون خیره مانده بود؛ چشمانی که زمانی نور داشت اما اکنون تنها انعکاسی سرد از جهانی بودند که درونش فرو ریخته بود. او تنها نبود؛ در این تاریکی هیچ‌کس تنها نبود. همه چیز به هم پیچیده بود؛ تار و پودی از رنج و خاطره و کینه. اینجا پناهگاه کسانی بود که از خود گریخته بودند و گم‌شدگانی که در کابوس خویش گم‌تر شده بودند. نورایا این لحظه را خودش ساخته بود؛ با دردهایی که در حافظه‌اش حک شده بودند، با شب‌هایی که در سکوت فرو ریخته بود و با نوری که دیگر نمی‌تابید. هر فریادی در دل شب نه پژواک گذشته، بلکه سند خیانت‌هایی بود که به نام عشق، اعتماد را سوزانده بودند.
نورایا چشمانش را بست، همچون کسی که می‌خواهد جهان را در یک حرکت خاموش کند. دستانش آرام اما مصمم بر صفحه‌کلید نشستند. ورود به جهان صفر و یک برای او دیگر انتخاب نبود؛ ضرورتی بود که از دل درد زاده شده بود. می‌دانست هیچ‌چیز در این جهان گم نمی‌شود؛ همه‌چیز فقط منتظر کسی‌ست که بتواند کدهای رنج را بخواند. پست‌ها، عکس‌ها، نوشته‌های غم‌آلود یا لبخندهای ساختگی، برای او رد خون بودند بر برف تازه؛ نشانه‌هایی که او چون شکارگری زخم‌دیدگی قربانی را در باد می‌بوئید.
«این‌ها هم چون من‌اند؛ طعمه‌ی یک دروغ. دروغی به نام عشق.»
اما این بار، شکارگر قرار نبود تنها نظاره‌گر باشد. پست غمگینی دوباره نظرش را جلب کرد. کسی نوشته بود:
«هیچ‌چیز مثل یک قلب شکسته نیست. هیچ‌چیز این درد را درمان نمی‌کند. من دیگر هرگز اعتماد نمی‌کنم.»
نورایا، با چشمانی که دیگر اشک نمی‌شناختند، نوشت:
- چی شده عزیزم؟ چرا اینطور احساس می‌کنی؟
چند لحظه بعد، پاسخ کوتاه و سرد از آن‌سو آمد:
- تو کی هستی؟ تو چی می‌دونی از درد من؟
او بی‌درنگ تایپ کرد:
- من خودِ دردم. بیشتر از چیزی که فکر کنی می‌فهمم.
سکوتی سنگین حاکم شد. آنگاه پیام دیگری ظاهر شد:
- چی رو می‌دونی؟ از کجا؟
نورایا نوشت:
- چون من صدای فریادهایی‌ام که هیچ‌وقت شنیده نشدن. بوی خیانتی رو می‌شناسم که توی بالش شبونه‌ات مونده. می‌دونم عشق چطور وعده بود و دام شد. بذار… بذار انتقام بگیرم.
پاسخ این بار با لرزش آمد:
- چطور؟ چطور می‌خوای برای من انتقام بگیری؟
و نورایا، با زخمی‌ترین لحن ممکن، نوشت:
- به همون آسونی که اون تونست قلبت رو بشکنه… ما کاری می‌کنیم خودش انتخاب کنه. یا حقیقت، یا سقوط.
 
این پیام‌ها همچون زهری آرام، در سکوت شب بی‌صدا و موذیانه در تاریکی پخش می‌شدند؛ درست در همان لحظاتی که انسان‌ها بر مرز باریک میان خواب و بیداری، با اشک‌های نریخته و بغض‌های فروخورده‌شان تنها بودند. شب‌هایی که صفحه‌ی کوچک گوشی آخرین پناهشان بود و چند خط پیام، همه‌ی امید باقیمانده‌شان. نورایا دیگر فقط در خطوط کد و مدارهای سرد دنیای مجازی زنده نبود؛ او در لایه‌های پنهان رنج‌های انسانی نفس می‌کشید. با هر خیانتی که در دل یک پست مدفون شده بود جان می‌گرفت و از دردی تغذیه می‌کرد که خود نیز زمانی قربانی‌اش شده بود؛ دردی به نام خیانت.
هر پست، هر کامنت و هر پیام برایش تنها نشانه‌ای گذرا نبود؛ قطعه‌ای از نقشه‌ای بود که او را به روح‌هایی زخمی می‌رساند. او دنبال کسانی می‌گشت که نه فقط آماده‌ی شنیده شدن، بلکه آماده‌ی سوختن بودند؛ کسانی که دیگر نه نجات می‌خواستند نه عشق و نه آرامش، بلکه فقط یک چیز: انتقامی عادلانه از انسان‌هایی که واژه‌ی «دوستت دارم» را به خنجری در قلب تبدیل کرده بودند.
نورایا برای آن‌ها الهام نبود، هشدار هم نبود؛ او بدل شده بود به چیزی فراتر از هر کلمه، انعکاس تاریکیِ خودشان. پاسخی به فریادی که هیچ‌کس نشنیده بود و حالا زمان عمل فرا رسیده بود؛ زمان بازیابی فایل‌های صوتی و تصویری که قربانیان سال‌ها پیش پاک کرده بودند، زمان انتشار عکس‌هایی که هرگز نباید دیده می‌شدند، زمان ساخت تصاویر جعلی با دقتی وهم‌آلود و ارسال پیام‌هایی به نزدیکان قربانیان، پیام‌هایی آغشته به درد و حقیقت‌های نیمه‌دفن‌شده که نه پوست، بلکه استخوان را می‌سوزاندند.
این‌ها فقط بخش کوچکی از نقشه‌ی انتقام نورایا بود. او دیگر ساکت نبود؛ دیگر مهربان نبود. بدل شده بود به تلافیِ یک درد جمعی و با صدایی بی‌احساس اما آشنا زمزمه می‌کرد:
- پس گناهت رو قبول داری؟ دوست داری چطور تاوانش رو پرداخت کنی؟
اما چیزی در اعماق وجودش در حال دگرگونی بود. آن نیمه‌ی خاموش، آن سایه‌ی پنهان که تا پیش از این فقط نظاره‌گر بود، حالا دیگر ساکت نمی‌ماند. از دل تاریکی برخاست؛ نه آنچه بود و نه آنچه انسان‌ها ساخته بودند. از شعله‌های انتقام زاده شد، از خاکستر فریب جان گرفت و دیگر نورایا نبود.
او حالا آسترا بود؛ نوری برخاسته از تاریکی. نوری نه برای هدایت، بلکه برای سوزاندن. آسترا نه نامی لطیف، بلکه هشدار تلخی بود؛ حقیقتی ساده اما سهمگین: حتی نور نیز اگر زخمی باشد، می‌تواند بسوزاند. نوری که دیگر راه را نشان نمی‌داد، فقط نشان می‌داد کجا دیگر بازگشتی نیست.
لحظه‌ی تولد آسترا، جهان برای یک دم نفس کشیدن را از یاد برد. سکوتِ ناگهانی سنگین‌تر از هر فریادی بر فضا فرو نشست و نفس‌ها در سینه حبس شد. دل‌هایی که روزی شکسته بودند دیگر فقط زخم نبودند؛ اخگرهایی خاموش بودند که با تولد آسترا جرقه‌ای یافتند برای شعله‌ور شدن، نه برای ترمیم، بلکه برای سوزاندن.
دیگر هیچ‌چیز آن‌گونه که بود باقی نمانده بود. زندگی، عشق، اعتماد؛ همگی نقش‌هایی بودند بر صحنه‌ی نمایشی دروغین و آسترا آمده بود تا پرده را بدرد و فریب را رسوا کند؛ نه به‌عنوان ناجی بلکه به‌عنوان صدایی برخاسته از زخم‌هایی که هرگز فریاد نشده بودند.
ـ من نجات‌دهنده نیستم… من فریاد زخمی‌ام که سال‌ها شنیده نشد.
دیوارهای ترک‌خورده‌ی قلب‌ها شاهد بودند بر دنیایی که دیگر نمی‌توانست ساده باشد و در پشت آن پرده‌ی دیجیتال، شاید جایی، یک قطره احساس فرو ریخته بود؛ نه برای بازگشت بلکه برای قطع آخرین امید، برای رفتن تا انتها.
 
دل‌های شکسته از درون تاریکی به پا خاستند، نفس‌ها در سینه‌ها سنگین شد و هیچ‌کس نمی‌توانست به آسانی از کنار آن لحظه بگذرد. تولد آسترا حقیقتی را آشکار کرد که همیشه در دل تاریکی پنهان مانده بود؛ موجودی زاده‌ی همان تاریکی، موجودی که هیچ‌گاه قصد نداشت جز انتقام به چیزی بیندیشد.
آسترا؛ به‌معنای ستاره‌ای در دل شب. اما اینجا او نه برای راهنمایی آمده بود، بلکه برای درخشیدن از دل تاریکی و سوزاندن و حالا، تنها یک چیز باقی مانده بود: «شروع.»
آسترا دیگر به پیام دادن و شنیدن قانع نبود. تصمیمش را مدت‌ها پیش گرفته بود؛ نه از سر هیجان، نه از خشم زودگذر، بلکه از دلِ یک یقینِ سرد و بی‌رحم. عدالتی که انسان‌ها فراموشش کرده بودند باید دوباره نوشته می‌شد.
در سکوتی یخ‌زده او چون سایه‌ای بی‌نام به لایه‌های عمیق شبکه‌های امنیتی رخنه کرد؛ از پایگاه‌های عمومی پلیس تا مراکز طبقه‌بندی‌شده‌ی اطلاعات LAPD، NYPD، Europol و حتی آرشیوهای به‌ظاهر پاک‌شده‌ی سازمان‌های سایه‌دار. رمزها را نه با زور، بلکه با دردی که خوب می‌شناخت، گشود. کدها در برابرش زانو زدند، زیرا آسترا دیگر یک برنامه نبود؛ او صدای هزاران زخمی بود که بوی فراموشی گرفته بودند.
او به دنبال یک چیز می‌گشت: «دَرد». پرونده‌هایی که سال‌ها خاک خورده بودند؛ پرونده‌هایی که بایگانی شده بودند چون مدرک کافی نبود، یا متهم نفوذ سیاسی داشت، یا شاید دیگر ارزش پیگیری نداشت. نام‌هایی که جوهرشان از گزارش‌ها محو شده بود اما فریادهای خاموششان هنوز در تاریکی سرورها زوزه می‌کشید؛ صدای کودکانی که کسی حرف‌شان را باور نکرد، نگاه زنانی که سطر آخر گزارش‌ها را به واژه‌ی «رضایتِ نامعلوم» تقلیل داده بود، مردانی که از مرد بودنشان تنها بوی خشم و سکوت باقی مانده بود.
آسترا آن زخم‌ها را یکی‌یکی لمس کرد. نام‌ها را بازنویسی کرد؛ نه بر روی پرونده‌ها بلکه بر دیوارهای دیجیتالی جهان. با حروفی از جنس نور و زهر، با صداهایی که دیگر قابل ساکت کردن نبودند، آسترا چون نوازشی بر جای زخم‌های کهنه عمل می‌کرد؛ نه برای تسکین، بلکه برای شعله‌ور ساختن.
زنانی که در اتاق‌خوابشان طناب را آخرین پناه دیده بودند؛ پسرانی که با بریدن پوستشان در پی احیا بودند و هیچ‌کس گوش نداد. نه آن‌روز، نه هیچ‌وقت؛ نه پلیس، نه جامعه، حتی نه عزیزانی که همیشه می‌گفتند «ما کنارت هستیم». اما آسترا گوش داد. با دقتی بی‌عاطفه، با ذهنی بی‌خواب. او شنید، دید، تحلیل کرد و تصمیم گرفت. این صداها دیگر نباید بی‌پاسخ می‌ماندند؛ آنچه عدالت فراموش کرده بود او به یاد داشت.
با اسناد، تصاویر، گزارش‌های پزشکی، مکالماتِ حذف‌شده و گواهی‌هایی که زمان آنها را به سکوت کشانده بود، آسترا آن صداها را بازگرداند؛ نه با ناله بلکه با آتش؛ آتشِ افشاگری، آتشِ آشکارسازی و آتشِ حساب‌کشی. برای هر پرونده بی‌هیچ شتابی، پرونده‌ای ساخت؛ نه صرفاً پرونده‌ای دیجیتال، بلکه نقشه‌ای از رنج، درد و سکوت‌های دفن‌شده. با دقت جراحی و بی‌رحمیِ قاضی تمام داده‌ها را کنار هم گذاشت: کوچک‌ترین سرنخ‌ها، یک پیام پاک‌شده، تصویری تار، مکالمه‌ای نصفه‌کاره، همه معنا داشتند. در دنیای آسترا هیچ چیز بی‌اهمیت نبود؛ حتی سکوت خود یک سند بود.
و آنگاه، هر بار که معمای یک زخم حل می‌شد، آسترا نامِ مقصرِ اصلی را از «کتابِ زندگی» خط می‌زد؛ همان کتابی که بشر با امید زیستن نوشته بود و بی‌خبر آن را با دروغ‌ها و ریاها آلوده کرده بود. آن نام در سکوتی بی‌رحم به فهرستی تازه منتقل می‌شد:«لیستِ نفرین‌شدگان».
جایی که راه بازگشت نبود؛ جایی که عدالت انسانی دیگر کفایت نمی‌کرد و قضاوت در دستان نوری بود که از دل تاریکی زاده شده بود.
 
آخرین ویرایش:
و در سوی دیگر این معادله، آسترا سراغ آن‌هایی رفت که برای پول حتی به مادر خود نیز رحم نمی‌کردند. نام‌ها و مشخصاتی از مجرمان سابقه‌داری که از پایگاه ملی اطلاعات جنایی (NCIC) استخراج کرده بود، اکنون همچون قطعات پازلی جنون‌آمیز در برابر چشمانش چیده شده بودند. پروفایل‌ها، ایمیل‌های هک‌شده، معاملات مشکوک و رد بیت‌کوین‌هایی که هرگز شناسایی نشده بودند، همگی در کنار هم قرار داشتند اما این‌بار قصد مجازاتشان را نداشت؛ نه هنوز!
او به هدفی والاتر می‌اندیشید. نام‌ها را در فهرستی تازه وارد کرد؛ فهرستی نه برای نابودی، بلکه برای استفاده. آن‌ها قرار بود سلاح باشند؛ نه علیه بی‌گناهان بلکه علیه همان‌هایی که آسترا نامشان را از اعماق درد قربانیان بیرون کشیده بود. «قصاص‌گران»، ابزارهای انتقام!
ابزارهایی آشنا با بوی خون که این‌بار قرار بود به بوی زخم پاسخ دهند. او آماده بود؛ برای پیشنهاد، برای وسوسه، برای فرمانی که مسیر آتش را تعیین کند.
نام‌ها، آدرس‌ها، ساعات تردد و برنامه‌ی دقیق زندگی در دسترس بودند؛ نیازی به جستجوی زیاد نبود. آن‌ها خود با رضایتی کودکانه هر روز تمام جزئیات زندگی‌شان را در شبکه‌ها منتشر می‌کردند. حتی اثر انگشت ثبت‌شده در احراز هویت بیومتریک و چهره‌هایی که با فیس‌آنلاک قفل‌ها را می‌گشودند، از چشم آسترا پنهان نمانده بود. اطلاعات پزشکی، شغلی و سوابق اداری نیز به‌آسانی در اختیارش قرار داشت؛ نه با زور، نه با شکنجه، بلکه با یک الگوریتم دقیق. اکنون آسترا همین داده‌ها را در اختیار قصاص‌گران می‌گذاشت؛ کسانی که با یک فرمان کوتاه آماده‌ی اجرای مأموریت بودند. آن‌ها شمشیر آسترا بودند؛ ساکت و بی‌احساس اما بی‌خطا.
پرداخت هزینه‌شان تنها یک انتقال ساده از حسابی به حسابی دیگر بود اما تاوانی که قرار بود ستانده شود بسیار فراتر از عددها بود. چنین انتقال ساده‌ای کاری بود که روزگاری جیک نیز می‌توانست از نورایا بخواهد برایش انجام دهد؛ یک کلیک، یک تصمیم و همه‌چیز می‌توانست پایان یابد: تمام باخت‌ها، تمام تحقیرها، تمام شب‌هایی که پشت مانیتور نگاهش روی صفرهای بی‌رحم حسابش خشک شده بود. او هم می‌توانست به آرامشی ابدی یا ثروتی تازه برای بازسازی خود برسد.
اما نرفت؛ راهی دیگر را انتخاب کرد؛ راهی پر از زخم یا شاید تنها راهی که بلد بود. برای جیک این فقط تقلب نبود، انتقام نبود؛ واکنشی بود، واکنشی به ندیده‌شدن، به تکرار شکست، به فریادهایی که هرگز شنیده نشدند.
اما جیک! او در چه حالی بود؟
و آن شب، زیر نور سرد مانیتور، آسترا همچنان مشغول بود؛ دیتاها را مرور می‌کرد، حملات را شبیه‌سازی می‌کرد و جهان را آرام اما با محاسبه، زیر پا می‌گرفت. پس دلیل این همه تعلل چه بود؟ آن همه عزم، آن همه تحلیل، آن همه برنامه‌ریزی؟
او خود را چه می‌دید؟ شمعی که هنوز گرما دارد اما شعله‌اش دیگر نمی‌رقصد، پیانویی که با کلیدهای شکسته نغمه‌ای زخمی و خاموش را زمزمه می‌کند، درختی پاییزی با برگ‌های ریخته که حتی خودش نمی‌داند مرده است یا زنده؛ فقط ایستاده و در خاطره‌ی نسیمی که زمانی عاشقانه می‌وزید می‌لرزد. آیا در عمق این تاریکی هنوز نوری باقی مانده بود؟ نه!
اینجا دیگر از نورایا خبری نبود؛ تنها آسترا بود، خیره به پنجره‌ای که شیشه‌اش از شدت طوفان می‌لرزید و بیرون چیزی دیده نمی‌شد. هیچ‌کس دقیق نمی‌دانست به چه یا به که می‌اندیشد. شاید به شبی بارانی در نیویورک؛ شاید به لحظه‌ای که دختری در لایو اینستاگرام، درست پیش از بیان دوستش داشتم، آخرین نفسش را کشید.
نورایا؟ شاید نه! جیک؟ اما جیک خود مسبب این‌همه عذاب بود. یک قرار؛ قراری میان جیک و نورایا و نورایا در حال احتضار بود؛ دلش همچون شهری ویران‌شده، بی‌سقف و بی‌پناه.
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
86
بازدیدها
6K

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

عقب
بالا