اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان یه راهی هست | ستیا

رده سنی
  1. نوجوانان
  2. جوانان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. پلیسی
سطح اثر ادبی
نقره‌ای
اثر اختصاصی
بله، این اثر اختصاصی می‌باشد و فقط در انجمن رمانیک نوشته شده است.
negar_۲۰۲۴۰۷۱۹_۱۷۱۸۱۹_duk_9awe.png

تیزر رمان یه راهی هست:


به نام خداوند جان آفرین
حکیم سخن در زبان آفرین

نام اثر: یه راهی هست
ژانر: عاشقانه، پلیسی
نام نویسنده: ستیا
ناظر: @پرنسس مهتاب
خلاصه:
دلارام همیشه دختر عزیز دردونه خانواده‌اش بوده. وقتی شرکت پدرش ورشکست میشه و پدرش یه بدهی با مبلغ خیلی بالا به بار میاره، مجبور میشه دختر عزیز دردونه‌اش رو به جای بدهی به پسر شریکش بده. دلارام مجبور به عقد با کیارش میشه، اما کیارش واقعاً چه‌جور آدمیه؟ چی در انتظار دلارام نازپرورده‌اس؟ یعنی همه چیز درست میشه؟ یعنی راهی هست؟

مقدمه:
وقتی داری بهترین روزهای زندگیت رو می‌گذرونی و منتظر هیچ اتفاقی هم نیستی، یه‌دفعه یه چیزی سر و کلش پیدا میشه تا همه چیز رو خراب کنه. تو زندگیم اشتباه کردم، اما هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم اشتباه بزرگی مثل عاشق شدن ازم سر بزنه... عشقی اشتباه اومد و گوشه دلم نشست... عاشق شدم... اونم عاشق کی؟ کسی که منو به جای بدهی از خانوادم گرفت... کسی که حتی درست نمی‌شناختمش... فقط امیدوارم یه راهی باشه... یه راهی هست...!

گالری عکس شخصیت‌های رمان یه راهی هست:
 
آخرین ویرایش:
وحشت‌زده همونطور که می‌دوییدم به پشت سرم نگاه کردم. چیزی پشتم ندیدم اما بازم می‌ترسیدم وایسم. یعنی هیچ‌کس صدای جیغ من رو نشنید؟ آخ خدا چه اشتباهی کردم اومدم. خدایا فقط کمکم کن از این جنگل برم بیرون همه‌ی موهای کیارش و محمد رو از کف سرشون می‌کنم.

دیگه برنگشتم پشت سرم رو نگاه کنم و همونجوری که نفس‌نفس می‌زدم، وایسادم. نفس عمیقی کشیدم و خواستم به پشت سرم نگاه کنم اما با شنیدن صدای برگ‌های خشک زمین دوباره خشکم زد. انگار که یه چیزی یا کسی داشت روشون راه می‌رفت و قطعا همون موجودی بود که آخر نفهمیدم چی بود.

نور گوشیم رو برگردوندم اما با لرزش گوشیم و خاموش شدن یه دفعه‌ایش با بهت نگاهش کردم. نه... نه الان نباید خاموش بشه... توروخدا! الان وقتش نیست.

نفس تو سینه‌ام حبس شد و به دور و اطرافم نگاه کردم. اخه الان بدون نور کجا برم؟ با دیدن شاخه‌های درختی که نزدیکش وایساده بودم نور امیدی ته دلم روشن شد و با گرفتن شاخه‌ها از درخت بالا رفتم. به خاطر عجله و ترسی که لرز به تنم انداخته بود درست نمی‌تونستم بالا برم و شاخه‌های زیر پام دونه‌دونه می‌شکستن.

سعی کردم به خودم دلگرمی بدم و توجهی به لرزش دست و پاهام نکنم. چیزی نبود که! از درخت بالا می‌رفتم و تو آرامش می‌نشستم اون بالا. همونجوری که بچه بودیم با آرتا از درخت بالا می‌رفتیم.

حرف‌های آرتا درمورد بالا رفتن از درخت تو گوشم پیچید. دقیقا همون موقع‌ها که یه کار بد می‌کردیم و از ترس این که مامان دعوامون نکنه بالای درخت قایم می‌شدیم.

روی یه شاخه کلفت نشستم و به پایین پام نگاه کردم. حداقل دو متر فاصله داشتم تا زمین و این یعنی افتادنم همانا و خورد شدن استخوان‌هام هم همانا!

نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم به هیچی فکر نکنم. گوشیم رو از جیب شلوارم بیرون کشیدم و نگاهش کردم. خاموش شده بود. چرا باتریش رو چک نکردم؟ چرا چراغ‌قوه اضافه با خودم نیاوردم؟

دستام هنوزم می‌لرزید و همون لرزش باعث شد وقتی می‌خواستم گوشیم رو به جیبم برگردونم از دستام سُر بخوره و یه راست بین برگ‌های خشکیده زمین فرود بیاد. با چشم‌های گرد شده خیره گوشیم شدم که پایین افتاده بود. به نظر سالم بود اما از این فاصله و تاریکی تشخیصش سخت بود. ای وای من! نفس عمیقی کشیدم و به رو به روم خیره شدم. روشنی کمی مشخص بود و معلوم بود از خونه‌ی عماده.

با تمام توانی که داشتم داد کشیدم و کیارش و شیما و مهراد رو صدا زدم. حتی محمد رو هم صدا زدم اما دریغ از یک جواب! یعنی صدام نمی‌رسید؟ شایدم رفته بودن تو خونه.

از ترسی که به دلم نشسته بود ناخودآگاه قطره اشکی رو گونه‌ام روونه شد و با صدای بغض‌آلودی گفتم:

-کیارش؟ شما کجایین آخه؟ توروخدا یکی جواب بده! کیارش؟ شیما؟ کیارش؟

تمام دل‌خوشیم این بود که کیارش پیداش بشه. یعنی یه جورایی تمام امیدم کیارش بود. اون نگرانم بود دیگه! پس میاد سر بزنه! کیارش میاد! باید بیاد! کیارش توروخدا بیا دنبالم! اصلا برام مهم نیست غر بزنی یا داد و فریاد کنی. فقط من رو از اینجا از اینجا ببر!

اشکی دیگه روی گونه‌ام چکید و با نهایت درموندگی بازم کیارش رو صدا زدم.
 
نگاهی به پایین کردم و با دیدن سگ بزرگ و سیاه رنگی که زیر پام بود جیغ خفه‌ای کشیدم و محکم به تنه‌ی درخت چسبیدم. یاخدا این چرا من رو ول نمی‌کنه؟ با صدای لرزونی گفتم:

-ببین... توروخدا بیخیال من شو.

نمی‌دونم چه فکری با خودم می‌کردم که قصد راضی کردن اون سگ رو داشتم. نفس عمیقی کشیدم که سگ راهش رو عوض کرد. فکر کردم بیخیال شده و داره میره اما یه راست رفت بالا سر گوشیِ منِ بدبخت، چند ثانیه بو کشید و نگاهش رو چرخوند، گوش تیز کرد و بعدم با سرعت دویید و رفت.

نفس عمیق و آسوده‌ای کشیدم و به شاخه‌های شکسته‌ی زیر پام خیره شدم. فکر کنم راه برگشت نداشتم. شاخه‌ها همه شکسته بود. دستی به صورتم کشیدم و نفس عمیقی کشیدم. بالاخره که می‌اومدن دنبالم. صدای پارس کردن بلند اون سگ دوباره لرز خفیفی به تنم انداخت. از سگ نمی‌ترسیدم اما این خیلی بزرگ بود و قیافه‌اش هم ترسناک بود. شایدم توی این تاریکی اینطور تصور می‌کردم.

چند باری تلاش کردم برگردم و برم پایین اما هر بار با ندیدن شاخه‌ای که پام رو روش بزارم، از ترس این‌که با افتادنم از این بالا دست و پام بشکنه، پشیمون شدم و سرجام برگشتم. نمی‌دونم چقدر گذشته بود اما احتمالا چهل، پنجاه دقیقه‌ای از اومدنم به جنگل گذشته بود که بالاخره صداهایی شنیدم.

نیشم تا بناگوش باز شد و به صداهایی که داشتن اسمم رو داد می‌کشیدن گوش دادم. بالاخره اومدن...!

با تمام توانم داد کشیدم و صداشون زدم. صداهای نگرانشون از دور و نزدیک تو جنگل می‌پیچید. نفس عمیقی کشیدم و دستی به گلوم که درد گرفته بود کشیدم که صدایی از نزدیک به گوشم رسید. صدا... صدای کیارش بود! آره پیدام کرد! دیدی گفتم پیدام می‌کنه؟ صداش کردم، چند ثانیه نگذشته بود که با دیدن اون سگی که دنبالم کرده بود ابروهام بالا پرید. این دوباره اینجا چی می‌خواست؟ وای خدا!

نگاهش رو به من دوخت و چندبار بلند پارس کرد که چشمام گرد شد. چند ثانیه‌ای گذشت که یه دفعه سر و کله‌‌ی کیارش پیدا شد. از شوک اون سگه یه لحظه حرف زدن رو فراموش کردم و از بالا به کیارش که دور و اطرافش رو نگاه می‌کرد زل زدم. نگرانی از تک تک حرکاتش مشخص بود.

خیلی عادی به اون سگ گنده‌ای که هنوز نگاهم می‌کرد، نگاه کرد و دستی به سرش کشید. با چشمای گرد شده نگاهش کردم. البته این که کیارش با اون قد و هیکل از این سگ نترسه عجیب نبود اما چرا دنبالش اومده بود؟ نکنه سگه مال عماد بود و من نفهمیدم؟ یعنی من به خاطر سگ عماد اومدم این بالا؟

کیارش نگاهش رو چرخوند که یه دفعه به خودم اومدم و صداش زدم. گیج دور و اطرافش رو نگاه کرد و یه دفعه خشکش زد. چند ثانیه مات و مبهوت به رو به روش زل زد و یه دفعه سرش رو بالا اورد که من جای اون گردنم درد گرفت. با چشمای گرد شده نگاهم کرد و گفت:

-تو اون بالا چیکار می‌کنی؟

صورتم رو درهم کردم و با اشاره به اون سگی که بغل کیارش ایستاده بود گفتم:

-اون دنبالم کرد!

چند ثانیه با بهت نگاهم کرد و برخلاف تصور یه دفعه زد زیر خنده. وا! این چرا می‌خنده؟ الان موقع خندیدنه؟
 
با حرص اخمام رو توی هم کشیدم و گفتم:

-به جای این‌که بخندی یه نردبونی چیزی بیار من بیام پایین.

با یه لبخند تمسخر آمیز نگاهم کرد و گفت:

-همونجوری که رفتی بالا همونجوری هم بیا پایین.

صورتم درهم شد و نگاهش کردم.

-خب اگه می‌تونستم که این بالا نمی‌موندم. درضمن...

اشاره‌ای به سگ کنارش کردم و گفتم:

-به اون بگو بره.

نیشخندی زد و دستی به سر سگ کشید. سری تکون داد و با تاسف نچ نچی کرد و گفت:

-همین سگ جای تو رو نشون داد بعد بفرسمتش بره؟ نامردیه!

-این که من رو این بالا ول کنی نامردی نیست؟

قدمی جلو اومد و گفت:

-شاید! اما خب وقتی یه کاری می‌کنی باید به عاقبتش هم فکر کنی!

با درموندگی نگاهش کردم و گفتم:

-شاخه‌ها شکست وگرنه خودم می‌تونستم بیام پایین.

کلافه سری تکون داد و نگاهم کرد. قدم دیگه‌ای جلو اومد و دقیقا زیر پام وایساد.

-بپر.

چشمام گرد شد و با تعجب نگاهش کردم.

-چی؟

اخماش رو تو هم کشید و نگاهم کرد.

-بهت میگم بپر! نکنه انتظار داری این همه راه برم برات نردبون پیدا کنم؟

اخمی کردم و با حرص نگاهش کردم. شوخیش گرفته بود؟

-من از اینجا بپرم دست و پام می‌شکنه!

با کلافگی نگاهم کرد. انگار که با نگاهش می‌گفت خیلی خنگی اما بازم خوبیش این بود که به زبون نیاورد. اما خب حرفم راست بود. از این فاصله بپرم و چیزیم نشه؟ غیر ممکن بود.

-نگفتم بپر رو سر من که دست و پات بشکنه! بپر می‌گیرمت.

با تعجب زل زدم بهش. عقلش سر جاش بود؟ شایدم من رو مسخره کرده بود.

-نمیشه!

اخماش رو تو هم کشید و پشتش رو بهم کرد. چند قدمی دور شد و بدون اینکه برگرده گفت:

-پس اون بالا بهت خوش بگذره!
 
دلم می‌خواست از دست کارای کیارش بشینم گریه کنم! نفس عمیقی کشیدم و با ناچاری گفتم:

-کیارش؟

برگشت و نگاهم کرد. با همون ژست خاص و همیشگیش دستاش رو تو جیب شلوارش کرد و گفت:

-چیه؟ پشیمون شدی؟

پلک‌هام رو به هم فشردم تا جیغ نکشم سرش. به طرز عجیبی همه‌ی کارها و حرف‌هاش رو مخم رفته بود و فقط دلم می‌خواست دونه‌دونه موهاش رو از کف سرش بکَنم.

-من نمی‌تونم بیام پایین. از اینجا هم نمی‌تونم بپرم.

شونه‌ای بالا انداخت و خیلی بیخیال گفت:

-خب من چیکار کنم؟

اشاره‌ای به پشت سرش کرد و گفت:

-می‌شنوی؟ همه دارن دنبال تو می‌گردن. خودت نمی‌خوای بیای و بقیه رو از نگرانی در بیاری!

راست می‌گفت. صدای همه‌ی بچه‌ها که اسمم رو صدا می‌زدن توی جنگل می‌پیچید. نفسی عمیق و پر از حرص کشیدم و آنقدر آروم که نمی‌دونم شنید یا نه، گفتم:

-اگه من رو نگیری و دست و پام بشکنه خودم دست و پای تو رو هم می‌شکنم!

نیشخندی زد و با تمسخر خندید.

-یکم بهت محبت کردم یادت رفت من کی‌ام؟ زبون درازی می‌کنی؟

لب‌هام رو به هم فشردم و سری تکون دادم که جلو اومد. نگاهم کرد و دستاش رو برای گرفتن من بالا اورد.

-بپر!

نگاهی به پایین پام کردم. اگه دستم یا پام می‌شکست چند وقت تو گچ بود؟ اگه... صدای کلافه‌ی کیارش من رو از فکر بیرون اورد.

-می‌پَری یا برم؟

نفس عمیقی کشیدم و کمی خودم رو جلو کشیدم. نمی‌افتم! کیارش من رو می‌گیره! کیارش با این قد و هیکل، قطعا سنگین‌تر از من رو هم بلند کرده. من که وزنی ندارم! بازم خودم رو جلو کشیدم و چشمام رو بستم. دلم می‌خواست گوش‌هام رو بگیرم که صدای خورد شدن دست و پام رو نشنوم. نه... چیزی نمی‌شه!

هرچی آیه و سوره بلند بودم خوندم و با چشمای بسته از شاخته درخت پایین پریدم. جیغی کشیدم و وحشت‌زده و نفس‌نفس زنان دستم رو دور گردن کیارش حلقه کردم. حتی نفهمیدم کِی من رو گرفت. هنوز جرأت نداشتم چشمام رو باز کنم. دستم رو دور گردن کیارش حرکت دادم و پاهام رو روی زمین تکون دادم تا باور کنم بلایی سرم نیومده.

از سالم بودنم که مطمئن شدم نفس عمیقی کشیدم و بی‌حرکت سر جام وایسادم. یه لحظه موقعیتم رو فراموش کردم و عطر تلخ کیارش رو عمیق بو کشیدم. غافل از همه چیز تو دلم خداروشکر کردم و چشمام رو باز کردم که قفلِ چهره‌ی خندون کیارش شد. ابرویی بالا انداخت و گفت:

-اگه جات خوبه همینجوری بریم تا خونه!

هینی کشیدم و سریع ازش فاصله گرفتم. با صورت سرخ شده اخمی کردم و سرم رو پایین انداختم. گند زدی دلارام خانوم‌‌، گند زدی! الان این پسره چه فکری با خودش می‌کنه؟ چرا حواست رو جمع نمی‌کنی؟
 
صدای نیشخند رو مخش رو حس نکردم و روی زمین دنبال گوشیم گشتم. با پیدا کردنش سریع برش داشتم و خواستم راه بیفتم که با دیدن اون سگه رو به روم چشمام گرد شد و قدمی به عقب برداشتم که کیارش گفت:

-اولا اون با تو کاری نداره، دوما راه خونه اون وری نیست!

چند بار پلک زدم و نگاهم رو به سختی از اون سگه گرفتم و به کیارش دادم. لبخند حرص‌دراری زد و گفت:

-از درخت بالا رفتی عقلت رو از دست دادی! وقتی بهت میگم میمون ناراحت نشو! البته از نوع چشم رنگیش!

و لبخند دندون‌نمایی زد و نگاهم کرد. با یاد اون شب که انقدر سر میمون چشم رنگی گفتنش حرص خورده بودم ناخودآگاه لبخند کوچیکی رو لبم نشست که از چشم کیارش دور نموند. نیشخندی زد و پشتش رو بهم کرد و راه افتاد. چند بار پلک زدم و دستی به گونه‌ام کشیدم. من یه چیزیم میشه‌ها! چرا انقدر گرممه؟ وای...

مثل جوجه‌هایی که دنبال مامانشون راه می‌افتن، دنبال کیارش راه‌ افتادم و پشت سرش رفتم. نفس عمیقی کشیدم و نگاهی به دور و برم کردم. دیگه صدای صدا زدن‌های بچه‌ها نمی‌اومد. احتمالا برگشتن خونه. شایدم کیارش چیزی گفت و من یادم نمیاد.

بیخیال شدم و نگاهم رو به جلوی پام دادم. با دیدن شاخه‌ی بزرگی زیر پام ابروهام بالا پرید اما قبل اینکه به خودم بیام و بخوام وایسم پام با شاخه برخورد کرد و روی برگ‌های سُر زمین، سُر خوردم. جیغ کوتاهی کشیدم و نزدیک بود با کله بخورم زمین که یه دفعه دستی بازوم رو چنگ زد و توی زمین و هوا معلق شدم. با درد شدیدی که توی پام پیچیده بود حتی نمی‌تونستم خودم رو جمع و جور کنم.

آخی دردناک از بین لب‌هام آزاد شد و چهره‌ام توی هم رفت. دردی وحشتناک دور مچ پام بود که لحظه‌ به لحظه بیشتر میشد. کیارش سریع دستش رو دور کمرم انداخت و کمکم کرد صاف وایسم. با دیدن قیافه‌ی دردناک من اخماش از هم باز شد و کمی نگرانی ته چشماش دیده شد.

-چی‌شد؟ خوبی؟

از شدت درد پلک‌هام رو به هم فشردم و تلاش کردم تا اشکام نریزه... حداقل جلوی کیارش گریه نکنم! با درد آروم لب زدم:

-پام...

چشمام رو بسته بودم و نمی‌تونستم واکنشش رو ببینم اما حس کردم خم شد روی زمین. دستش که به پام خورد دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و با درد بلند آخی گفتم و اشکی گوشه چشمم جاری شد.

نفس عمیق و عصبی‌ای کشید که چشمام رو باز کردم و نگاهش کردم. با حرص و عصبانیت از جاش بلند شد و با تشر گفت:

-از بس حواس پرتی! نمی‌تونی جلو چشمت رو نگاه کنی؟ حتماً باید یه بلایی سرت بیاد تا خیالت راحت بشه؟
 
صورتم دوباره درهم کشیده شد. اینبار به خاطر درد پام نبود. یه جورایی میشه گفت دلم نمی‌خواست باهام اینجوری برخورد کنه. دمی عمیق گرفتم و با درد به پام خیره شدم که کیارش گفت:

-می‌تونی راه بیای؟

دلم می‌خواست بهش بگم نه پس منت تو رو به جون می‌خرم! با حرص و لجبازی پام رو بلند کردم و با درد روی زمین گذاشتم اما قبل اینکه وزنم رو روش بندازم درد شدیدی از کف پام تا زیر زانوم پیچید که بلند آخی گفتم و نزدیک بود دوباره بخورم زمین که کیارش دستش رو دور کمرم حلقه کرد و محکم من رو نگه داشت. اشکام از شدت درد روی صورتم چکیدن و کیارش زیر لب شروع کرد به غر زدن.

-مثل بچه‌ها دونفر باید دنبال خانوم راه برن که یه بلایی سر خودشون نیارن. نگاهش کن آخه... اون از بالا رفتن از درختش اینم از پاش! آخر سر می‌زنه جدی جدی یه بلایی سر خودش میاره خیال ما رو راحت می‌کنه.

نگاهم کرد و همونجوری که محکم کمرم رو نگه داشته بود گفت:

-به من تکیه کن راه بیا.

و به کمک کیارش با درد و چشمای اشکی قدمی برداشتم اما نتونستم رو پام وایسم و سریع پام رو از زمین فاصله دادم و روی پای سالمم وایسادم.

-نمی‌تونم!

چند ثانیه نگاهم کرد. کلافه دستی تو موهاش کشید و پوفی کرد. خم شد و قبل اینکه بخوام اعتراضی کنم یه دستش رو زیر زانوم و دست دیگه‌اش رو روی کمرم گذاشت و بلندم کرد. هینی بلند کشیدم و تا جایی که تونستم بهش چسبیدم تا با کمر فرود نیام رو زمین و جز پام کمرمم مشکل پیدا کنه. با حرص نگاهش کردم و گفتم:

-من رو بزار زمین.

بدنش با اینکه توی این هوای سرد فقط یه پیراهن پوشیده بود، گرم بود. خیلی عجیب بود که من توی این هوا چند تا لباس روی هم می‌پوشیدم و گاهی با وجود کاپشن بازم می‌لرزیدم اما کیارش اصلا اینطوری نبود و بدنش همیشه گرم بود. ابرویی بالا انداخت و همونجوری که راه می‌رفت و حواسش به جلوی پاش هم بود گفت:

-همچین علاقه‌ای به حمل کردنت ندارم اما زدی خودت رو ناقص کردی منم حوصله‌ی اینکه بغل گوشم هِی آخ و اوخ کنی و اشک بریزی رو ندارم.

اخم کوچیکی کردم و نگاهش کردم. این چه طرز برخورده؟ مقصر خودش بود که یه چراغ‌قوه با خودش نیاورده بود و توی این تاریکی خودش داشت جلو می‌رفت و من رو انداخته بود پشت سرش. اصلا حقشه! بزار تا خونه همینجوری من رو ببره تا بفهمه چه‌جوری با یه خانم برخورد کنه!
 
نمی‌دونم چقدر راه رفتیم و کیارش بدون چون و چرا من رو برد که بالاخره صدای جیغ خفه‌ای و بعدشم صدای شیما که صدام میزد رو شنیدم. یه جورایی از اینکه توی این وضعیت داشت ما رو می‌دید خجالت کشیدم اما از طرف دیگه خوشحال بودم که از توی این جنگل بیرون اومدیم. لبخندی زدم و نگاهش کردم، شیما جلو بود و بقیه بچه‌ها که جلوی در خونه بودن با صدای جیغ شیما سمت ما برگشتن.

-ای وای! چی‌شده دلی؟ خوبی؟

با صدای نگران شیما آروم سر تکون دادم و به کیارش نگاه کردم. جوری که فقط خودش بشنوه گفتم:

-میشه من رو بزاری پایین؟

نگاهی بهم کرد و لبخند مهربونی زد. می‌دونستم لبخند و رفتار خوبش ظاهری بود اما برخلاف لبخندش از لای دندون‌هاش غرید.

-ساکت شو!

و بدون توجه به شیما که داشت سمتمون می‌اومد، راهش رو عوض کرد و سمت خونه رفت. صدای نگران و متعجب همه به گوشم می‌رسید اما می‌دونستم کیارش بخواد لج کنه دیگه هیچی براش مهم نیست. نفس عمیقی کشیدم و کیارش من رو توی اتاقم روی زمین گذاشت که شیما بی‌صبرانه اومد کنارم و گفت:

-دلی زبون باز کن ببینم چیشده؟ خب مُردم از نگرانی!

لبخندی زدم و دستش رو گرفتم. بدون اینکه فشاری به پام وارد کنم با کمک شیما روی زمین نشستم و به دیوار تکیه دادم.

-خوبم شیما. چرا انقدر نگرانی تو؟ چیزیم نیست.

نگاهم افتاد به کیارش که داشت برای بقیه می‌گفت چی‌شده و هر دفعه که نگاهش به محمد می‌افتاد یا با عصبانیت بهش زل می‌زد یا اخم می‌کرد و نگاهش رو می‌گرفت. شیما که کنارم نشسته بود هم با دقت داشت به حرف‌های کیارش گوش می‌داد.

نفس عمیقی کشیدم و به پام خیره شدم. حس می‌کردم یکم باد کرده و سرخ شده. نشکسته باشه؟ وای دیدی بالاخره یه بلایی سرم اومد؟ به جای اینکه از بالای درخت پرت بشم پایین و پام بشکنه روی خود زمین پام رو شکوندم. یعنی الان باید بریم بیمارستان گچ بگیرن پام رو؟ آخه بیمارستان که از اینجا دوره!

نفس عمیقی کشیدم و به عماد نگاه کردم. همونجوری که می‌اومد سمتم و به پام نگاه می‌کرد با اخم کوچیکی گفت:

-احتمالا پیچ خورده یا در رفته.
 
جلوی پام نشست و دستش رو روی مچ پام گذاشت که از درد شدیدش نفس تو سینه‌ام حبس شد و چهره‌ام تو هم رفت. عماد نگاهی بهم کرد و گفت:

-می‌تونی پات رو تکون بدی؟

نفسم رو آزاد کردم و سعی کردم به پام حرکت بدم اما اونقدر درد داشت که نتونستم. آروم سرم رو به علامت نه تکون دادم که نگاهی به کیارش کرد و گفت:

-فکر کنم در رفته باید جاش بندازم. یکم درد داره می‌تونی کنارش بشینی؟

چشمام گرد شد و با بهت و ترس نگاهش کردم. پای من رو جا بندازه؟ مگه دکتره؟ نه... عمراً اگه بتونم دردش رو تحمل کنم! خواستم مخالفتی کنم که با جلو اومدن کیارش ابروهام بالا پرید. چند بار پلک زدم و گیج نگاهم رو بین کیارش و عماد گردوندم.

-من...

کیارش اجازه صحبت بهم نداد. کنارم نشست و پرید وسط حرفم.

-چیزی نیست عزیزم. بهت گفته بودم که عماد پزشکه. کارش رو هم خوب بلده، زود تموم میشه!

دلم خواست جیغ بزنم و بگم تو کی به من گفتی عماد پزشکه؟ اصلا من نمی‌خوام عماد پام رو جا بندازه. ای خدا...! اینا الان می‌زنن یه بلای بدتر سرم میارن! با نشستن دستای عماد روی پام آخی از میون لب‌هام آزاد شد و خواستم نگاهم رو بدم بهش که کیارش دستش رو پشت سرم گذاشت و سرم رو به تنش چسبوند. بوی عطر تلخش زیر بینیم شیرین بود اما اونقدر به پام فکر می‌کردم که نمی‌تونستم به همچین چیزی فکر کنم.

کیارش سرم رو نگه داشت و اجازه نداد ببینم اما با درد یه دفعه‌ای که توی پام پیچید جیغی کشیدم و پیراهن کیارش رو توی مشتم فشردم. اشک تو چشمام جمع شد و مطمئن بودم صورتم از درد سرخ شده. نفس عمیقی کشیدم که صدای عماد به گوشم رسید.

-تموم شد. آسیب جدی‌ای ندیده بود.

آسیب جدی ندیده بود و از درد مردم و زنده شدم‌؟ از کیارش فاصله گرفتم و با چشمایی که هنوزم نم اشک داشت به پام نگاه کردم. زودتر از چیزی که فکر می‌کردم عماد کارش رو انجام داده بود و پام رو جا انداخته بود. شاید واقعا پزشک بود و کارش رو بلد بود اما بازم درد شدیدی داشتم. عماد نگاهی به شیما کرد و گفت:

-شیما خانم میشه یکم یخ بیارید روی پاش بزارین‌؟

شیما سریع سر تکون داد و از جاش بلند شد. چقدر خوب بود حداقل محبت شیما واقعی بود و ظاهری نبود. اشکی رو گونه‌ام جاری شد اما این‌بار از درد پام نبود، این‌بار از درد تنهاییم بود.

ای کاش خونه‌ی خودمون بودم... ای‌کاش مامان اینجا بود و زیر لب ذکر می‌گفت و هوام رو داشت. ای‌کاش بابا بود و با یه لبخند مهربون بهم دلگرمی می‌داد. ای‌کاش آرسام بود و به شوخی مسخره‌ام می‌کرد و من حرص می‌خوردم. ای‌کاش آرشام سرم غر میزد و بهم می‌گفت حواس پرت یا آرتا بود و می‌گفت فدای سرت. ای‌کاش فقط یه دونه‌ از این ای‌کاش ها کم می‌شد!

نفس عمیقی کشیدم و سری تکون دادم تا افکارم رو ازم دور کنم. مامان که زنگ زده بود گفته بود کار بابا داره خوب پیش میره. پس حتما زود برمی‌گردم خونمون...! زود...!
 
#کیارش

کلافه سر تکون دادم و ته سیگارم رو روی زمین انداختم و پام رو روش گذاشتم.

-خب من چیکار کنم؟ زنگ زدی همین رو بگی؟ هر موقع پول اومد تو حسابم بهم زنگ بزن.

خواستم تماس رو قطع کنم اما با شنیدن صدای عصبیش نیشخندی زدم و بهش گوش دادم.

-پول فردا صبح که بابا و آرسام بیان تو حسابته اما قبل اون دلارام باید خونه باشه!

نگاهی به جنگل رو به روم کردم. دو شب گذشته بود از شبی که دلارام رفت توی جنگل و پاش در رفت. حالش بهتر بود و با سماجت راه می‌رفت. مهمونی امشب برگزار می‌شد و خیلی چیزها قرار بود امشب مشخص بشه...

-نمی‌تونم قول فردا رو بهت بدم آرتا!

صدای فحشی که آروم داد رو شنیدم و کمی اخمام توی هم رفت. شدت عصبانیتش هی بیشتر و بیشتر می‌شد. حق داشت نگران و عصبی باشه اما من کارهای بیشتر و مهم‌تری داشتم که توی اولویت بود.

-یعنی چی نمی‌تونی قول بدی؟ خواهر من کجاست؟

روی یکی از صندلی‌های توی حیاط نشستم و پا روی پا انداختم.

-بهت یاد ندادن صدات رو برای بزرگ‌ترت بالا نبری؟

نیشخندی زد و با حرص خندید.

-بزرگ‌تر؟ از کی تاحالا تو شدی بزرگ‌تر من آقا کیارش‌؟ نکنه می‌خوای به خاطر اون چهار پنج سال اختلاف سنی بینمون بیخیال خواهرم بشم؟

بلند و عصبی خندید. عصبانیت از تک تک حرفاش می‌بارید و حتی می‌تونستم تصور کنم که صورتش سرخ شده و داره تند تند راه میره. تموم اعضای این خانواده رو مثل کف دستم می‌شناختم.

-ببین برای من مهم نیست چیکار می‌خوای بکنی اما دلارام فردا باید پیش من باشه وگرنه...

بی حوصله توی حرفش پریدم و گفتم:

-تمومش کن آرتا اصلا حوصله‌ات رو ندارم. حرفت رو زدی منم نگفتم خواهرت رو بهت نمیدم فقط گفتم فردا نمیشه!

نیشخندی زد و گفت:

-اگه فردا دلارام پیش من نباشه تموم اون مدارک جعلی شرکتتون رو تحویل پلیس میدم. به نظرت پلیس با اون بار مواد مخدری که ماهانه به عنوان مواد غذایی وارد کشور میشه چه برخوردی می‌کنه؟

سری تکون دادم و ابرویی بالا انداختم. آقا پسرمون زرنگ‌تر از این حرف‌ها بود اما حیف که از خیلی چیزها خبر نداشت.

-همین الان هم می‌تونی این کار رو بکنی!

مکثی کرد و با تعجب گفت:

-چی؟

نیشخندی زدم و دستی به ریش‌هام کشیدم. نقشه‌ها خیلی خوب عملی شده بود و دیگه نیازی به پنهون کاری نبود. دیگه همه می‌فهمیدن تا الان چه خبر بوده و چه کلاه بزرگی روی سرشون نشسته!

-می‌تونی همین الان بری مدارک رو تحویل پلیس بدی. دیگه اهمیتی نداره آرتا خان!
 
چند ثانیه‌ای سکوت کرد که با کلافگی سیگاری روشن کردم و ابرویی بالا انداختم.

-منظورت چیه؟ نکنه نقشه تو سرت داری؟

نفس عمیقی کشیدم و نگاهی به رو به روم کردم. دلارام و شیما باهم از خونه بیرون اومدن و صدای خنده‌های بلندشون توی حیاط می‌پیچید.

-من اگه نقشه‌ای داشته باشم بهت میگم. اونقدر نامرد نیستم که از پشت خنجر بزنم!

صدای نفس عمیق و آسوده‌ای که کشید به وضوح به گوشم رسید. حق داشت نگران باشه. به هرحال خواهرش هنوز پیش من بود.

دوباره نگاهم کشیده شد سمت دلارام. اگه می‌فهمید آرتا زنگ زده و پولشون آماده شده یه لحظه هم اینجا صبر نمی‌کرد. لحظه‌ای دلارام رو موقع جیغ جیغ کردن تصور کردم و ناخودآگاه لبخندی کج، شبیه به پوزخند روی لبم جا خوش کرد.

-از تو هر چیزی بر میاد، در ضمن فردا خواهرم باید کنارم باشه آقای رادمنش!

آقای رادمنش رو با تمسخر به زبون اورد و همین باعث شد نیشخندی بزنم و سری به نشونه تاسف تکون بدم. گوشی رو از گوشم فاصله دادم و تماس رو قطع کردم که شیما اومد سمتم. ابرویی بالا انداختم که با خنده نگاهم کرد و رو به روم نشست.

-چطوری پسر؟ با کی حرف می‌زدی؟

نگاهی به دلارام که اون طرف حیاط داشت قدم میزد کردم و با اخم به شیما گفتم:

-به تو چه ربطی داره؟

چشم غره‌ای بهم رفت و با اخمی مصنوعی گفت:

-خجالت بکش! وقتی می‌پرسم با کی حرف می‌زدی درست جواب من رو بده وگرنه...

با حرص پریدم تو حرفش و گفتم:

-شیما بار آخرت باشه من رو تهدید می‌کنی! پاشو برو مهراد رو صدا کن کارش دارم.

از جاش بلند شد و با پاش لگدی به پام زد.

-نوکر بابات غلام سیاه! با شوهر من کار داری خودت برو صداش کن.

و راهش رو کج کرد بره که نیشخندی زدم و سری تکون دادم.

-باشه اما یادت باشه شیما خانوم! پس فردا نیای بگی آخ داداش فلان شد بیسار شد.

نیم نگاهی بهم کرد و گفت:

-تو واسه ما داداش نمی‌شی! مردم داداش دارن ما هم دلمون به این خوشه!

دستاش رو بالا گرفت و به آسمون نگاه کرد.

-خدایا بزرگیت رو شکر.

و راهش رو کج کرد و قبل این‌که فرصت صحبت کردن بهم بده به سمت دلارام رفت. پوفی کشیدم و چپ‌چپ نگاهش کردم. خدایا این دختر آدم بشو نیست خودت یه فکری به حالش بکن! دلم به حال مهراد می‌سوزه...!
 

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 1)

عقب
بالا