اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان یه راهی هست | ستیا

رده سنی
  1. نوجوانان
  2. جوانان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. پلیسی
سطح اثر ادبی
نقره‌ای
اثر اختصاصی
بله، این اثر اختصاصی می‌باشد و فقط در انجمن رمانیک نوشته شده است.
negar_۲۰۲۴۰۷۱۹_۱۷۱۸۱۹_duk_9awe.png

تیزر رمان یه راهی هست:


به نام خداوند جان آفرین
حکیم سخن در زبان آفرین

نام اثر: یه راهی هست
ژانر: عاشقانه، پلیسی
نام نویسنده: ستیا
ناظر: @پرنسس مهتاب
خلاصه:
دلارام همیشه دختر عزیز دردونه خانواده‌اش بوده. وقتی شرکت پدرش ورشکست میشه و پدرش یه بدهی با مبلغ خیلی بالا به بار میاره، مجبور میشه دختر عزیز دردونه‌اش رو به جای بدهی به پسر شریکش بده. دلارام مجبور به عقد با کیارش میشه، اما کیارش واقعاً چه‌جور آدمیه؟ چی در انتظار دلارام نازپرورده‌اس؟ یعنی همه چیز درست میشه؟ یعنی راهی هست؟

مقدمه:
وقتی داری بهترین روزهای زندگیت رو می‌گذرونی و منتظر هیچ اتفاقی هم نیستی، یه‌دفعه یه چیزی سر و کلش پیدا میشه تا همه چیز رو خراب کنه. تو زندگیم اشتباه کردم، اما هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم اشتباه بزرگی مثل عاشق شدن ازم سر بزنه... عشقی اشتباه اومد و گوشه دلم نشست... عاشق شدم... اونم عاشق کی؟ کسی که منو به جای بدهی از خانوادم گرفت... کسی که حتی درست نمی‌شناختمش... فقط امیدوارم یه راهی باشه... یه راهی هست...!

گالری عکس شخصیت‌های رمان یه راهی هست:
 
آخرین ویرایش:
#شایان

با حرص نفس عمیقی کشیدم و با کمک سعید از خونه بیرون رفتیم. نگاهم رو چرخوندم که قفل مهراد و آرسام شد. آخ مهراد من تو رو خفه می‌کنم!

با شنیدن صدای در جفتشون برگشتن و خیره شدن بهم. جا خوردن آرسام رو به وضوح دیدم و نیشخندی کوچیک کنج لبم نشست. سلام علیکی که با من و سعید رد و بدل کردن فقط از طرف من بی‌جواب موند. حساب مهراد که به کنار، مستقیم زل زدم به آرسام و با لحنی جدی گفتم:

-چرا اومدی اینجا؟

قدمی جلو اومد و نیم نگاهی به مهراد کرد.

-اومدم خواهرم رو ببینم.

با دستم روی دسته‌ی ویلچر ضرب گرفتم و با اینکه عصبی بودم، خیلی ریلکس گفتم:

-مهراد حد و حدودها رو مشخص نکرده یا شما توجهی بهش نکردی؟ به این فکر کردی که با این همه خطر اومدی اینجا و وقتی از اینجا بری ممکنه چه بلایی سرت بیاد؟

سری تکون داد و با اخم گفت:

-برام مهم نیست!

مکثی کردم و دستی به گوشه‌ی لبم کشیدم و پوزخندی زدم.

-خانوادت هم برات مهم نیست؟

نفسی عمیق و پر از حرص کشید. عصبانیتش کاملا مشخص بود و سعی در کنترل خودش داشت. نگاهم رو چرخوندم و با دقت به دور و اطرافم نگاه کردم. اینجا تو حالت عادی رفت و آمد کم بود، حالا هم که سر ظهر بود و پرنده پر نمی‌زد، اما باید مطمئن می‌شدم.

-وقتی خواهرم اینجاست بیشتر نگرانم!

با این حرفش نگاهم کشیده شد طرفش. نگران خواهرش بود؟ چون خواهرش اینجا بود؟ نیشخندم تبدیل به یه لبخند و بعد خنده‌ای آروم شد. عصبی و با حرص خندیدم و بی‌اختیار زل زدم بهش و بدون اینکه بفهمم چی دارم میگم، گفتم:

-اون موقع که خواهرت رو دو دستی داشتی تقدیم کیارش می‌کردی نگران نبودی؟

احتمال اینکه هر لحظه از گوشاش دود بلند بشه وجود داشت. لحظه‌ای صورتش سرخ شد و احتمالا اگه دست مهراد روی شونه‌اش نشسته بود حمله‌ور می‌شد سمتم. ابرویی بالا انداختم و نگاهی به مهراد کردم که چشم غره‌ای بهم رفت. عجب! جای اینکه من شاکی باشم این شاکیه و چشم غره میره!

اخمی بهش کردم و دوباره نگاهم رو دادم به آرسام. انگشت اشاره‌اش رو تهدیدوار جلوم تکون داد که زیاد به مذاقم خوش نیومد و باعث شد اخمام بیشتر توی هم بره.

-بفهم چی میگی!
 
نیشخندی زدم و ابرویی بالا انداختم که حرصش رو بیشتر در اورد.

-نفهمم می‌خوای چیکار کنی؟

قبل اینکه فرصت کنه چیزی بگه، مهراد قدمی جلو اومد و بین من و آرسام قرار گرفت. اخم‌هاش رو توی هم کشید و گفت:

-نکنه دلتون می‌خواد همه رو خبردار کنین اینجا چه خبره؟

نگاهی به سعید کرد و آروم گفت:

-بریم تو.

پوفی کشیدم و با دستم پیشونیم رو مالش دادم. نمی‌خواستم دلارام بفهمه اما چاره‌ای هم نبود. مهراد درست می‌گفت. تو کوچه نمی‌تونستیم بحث کنیم.

سعید به حرف مهراد گوش داد و کمکم کرد تا بریم توی خونه، مهراد و آرسام هم پشت سرمون اومدن تو. حیاط کوچیک رو رد کردیم و رفتیم داخل خونه که صدایی آروم به گوشم رسید.

-نگاه کن تروخدا. اخه یکی بگه مرد گنده من باید حرص تو رو بخورم؟

پشت به ما وایساده بود و کاپشنی که از دست سعید نگرفته بودم و سعید گوشه‌ی مبل گذاشته بود رو توی دستش گرفت و دست دیگه‌اش رو به کمرش زد.

-آخر سر مریض میشه و سر ما غرغر می‌کنه. اصلا به فکر خودش نیست!

و غرغر کنان راهش رو طرف اتاقم کشید که احتمالا کاپشن رو سر جاش بزاره که با صدای مهراد تو جاش وایساد.

-سلام!

هینی کشید و با چشم‌های گرد شده برگشت سمت ما. انگار چشمش هنوز به آرسام نخورده بود چون اخمی شیرین روی صورتش نشوند و با دلخوری خطاب به مهراد گفت:

-مهراد ترسیدم حداقل یه صدا...

نگاهش از مهراد برداشته شد و رفت سمت فردی که تازه وارد خونه شده بود. حرف توی دهنش ماسید و ناباورانه خیره‌ی آرسام شد.

نفسی عمیق کشیدم و دستی به ریش‌هام کشیدم. باید خودم رو برای دیدن یه گریه و رفع دلتنگی بزرگ آماده می‌کردم. آخ... ای کاش مهراد بهش گفته باشه دلارام نمی‌دونه پدرشون فوت شده. اگه نگفته باشه که باید خودم رو برای غش کردنش هم آماده کنم!

تو کم‌تر از چند ثانیه اشک توی چشم‌هاش نشست و با بغض زمزمه کرد:

-آرسام؟

آرسام لبخندی مهربون روی لبش نشوند. از چهره‌اش مشخص بود چقدر دلتنگ دلارامه. دست‌هاش رو به نشونه بغل کردن رو به دلارام باز کرد و آروم گفت:

-خواهری؟
 
#دلارام

نفهمیدم چطوری کاپشن شایان رو روی مبل گذاشتم و خودم رو بهش رسوندم. تو کم‌تر از چند ثانیه اشک‌هام بافتی که پوشیده بود رو خیس کرد و با دلتنگی نفس عمیقی کشیدم و عطش رو بوییدم. انگار تازه متوجه شده بودم که چقدر دلم براش تنگ شده بود...

من رو بیشتر به خودش فشرد و آروم گفت:

-لباسم رو کثیف کردی‌ها!

میون گریه‌، خندیدم و مشتی به بازوش زدم که خندید و من رو از خودش جدا کرد.

-اَه، اَه نگاهش کن توروخدا.

با دوتا انگشت اشاره و وسطش بینیم رو کشید و با خنده گفت:

-چقدر زشت شدی!

دیگه از این جمله‌اش عصبی نشدم. شاید اگه چند ماه پیش بود می‌افتادم به جونش و موهاش رو می‌کشیدم اما الان... الان تنها چیزی که می‌خواستم این بود که کنارم باشه... تازه جای خالیِ خودش و پشتیبانی‌های گاه و بی‌گاهش رو حس می‌کردم.

آروم خندیدم و فین‌فینی کردم که صورتش رو جمع کرد و با خنده گفت:

-اَی چندش!

اون چهره‌ی خندونش جمع و جور شد و جاش رو به نگاهی پر از محبت و دلتنگی داد. دستی به گونه‌ام کشید و آروم گفت:

-دلم خیلی برات تنگ شده بود کوچولوی داداش!

لبخندی زدم و قبل اینکه چیزی در جوابش بگم و ابراز دلتنگی کنم، صدای شایان بلند شد:

-اگه میشه دلتنگیتون رو به یه وقت دیگه موکول کنید. الان کار مهم تری داریم.

نگاهی بهش انداختم و با پشت دست اشک‌هام رو پاک کردم. نگاهی به آرسام کردم که لبخندی مهربون به روم زد و جلو رفت و رو به روی شایان روی مبل دونفره‌ای نشست. با لبخند بهم اشاره کرد برم پیشش که از خدا خواسته جلو رفتم و کنارش نشستم. مهراد و سعید هم نشستن. جو سنگینی بود که دلیلش رو نمی‌دونستم. اصلا نمی‌دونستم چرا آرسام بی‌خبر اومده اینجا. شایدم خبر داده به شایان و من خبر ندارم.
 
ابرویی بالا انداختم و بی‌حرف نگاهم رو بین آرسام و شایان چرخوندم. حس می‌کردم جفتشون از هم دیگه خوششون نمیاد. مخصوصاً با این مدل نگاه کردنشون!

بالاخره مهراد گلویی صاف کرد و سکوت رو شکست.

-آقا آرسام خودت خوب می‌دونی که اومدنت به اینجا اصلا کار درستی نبود. اومدن شایان و دلارام هم به خاطر امنیت خودشون بود.

آرسام دستی به موهاش کشید و دست آزادش رو دور شونه‌هام حلقه کرد و من رو به خودش چسبوند. نگاهم رو دادم به آرسام و با نگرانی گفتم:

-مهراد راست میگه آرسام! نباید می‌اومدی اینجا، خطرناکه!

آرسام نفسی عمیق کشید و چند ثانیه نگاهم کرد. با دستش که دور شونه‌ام بود، بازوم رو نوازش کرد و خطاب به مهراد گفت:

-من به خاطر دلارام اومدم.

دستی به صورتش کشید و قبل اینکه فرصت اعتراض به مهراد و شایان بده، گفت:

-برام مهم نیست چه اتفاقی هم قراره بیفته.

شایان با حرص خندید و چند ثانیه به آرسام خیره شد. جوری که انگار نتونسته خودش رو کنترل کنه، سکوت سنگین جمع رو شکوند و گفت:

-آره خب... برات مهم نیست! برات مهم نیست چون این بلاها سر تو نمیاد.

و اشاره‌ای به پاهاش کرد و دوباره با حرص به آرسام خیره شد. یه جورایی دلم گرفت. بخاطر این حال و روز شایان دلم گرفت. مخصوصاً حالا که هیچ امیدی به خوب شدنش نداشت و حتی راضی به عمل کردن هم نبود.

آرسام سری تکون داد و گفت:

-ببین آقا کیارش...

شایان پوفی کشید و پرید وسط حرفش:

-شایان!

آرسام دوباره سر تکون داد و آروم گفت:

-آقا شایان، من نیومدم که این حرف‌ها رو بشنوم. اومدم دلارام رو ببرم!

چشمام گرد شد و با تعجب زل زدم بهش. من رو ببره؟ کجا؟ وایسا ببینم... چی؟

انگار تفکراتم رو با صدای بلند به زبون اوردم چون همه بهم خیره شدن.

-من رو ببری؟ کجا؟

آرسام لبخند تلخی زد و آروم گفت:

-خونه...!
 
ابروهام بالا پرید و نگاهش کردم. نمی‌دونم با چه حسی... تعجب، بهت، ناباوری، غم، شادی... خودمم یه جورایی نمی‌تونستم درک کنم.

-خونه؟

این صدای آروم مال من بود؟ اگه مال من بود، پس حسمم سرار غم بود! اما چرا؟ من... من تا همین چند وقت پیش بزرگترین آرزوم برگشتن به خونه بود و حالا... حالا چرا ذوق ندارم؟ چرا خوشحال نیستم؟ چرا از شدت خوشحالی از گردن آرسام آویزون نشدم؟ چرا اشک شوق نریختم؟ چرا...؟ چرا...؟ و کلی چرای دیگه که برای هیچ کدومشون جوابی نداشتم...!

-می‌خوای خواهرت رو ببری؟

نگاهم کشیده شد طرف صاحب این صدای گرفته و نگاهش کردم. چند دقیقه پیش مخالفت نکردی... میشه مخالفت کنی؟ میشه همین‌جا بمونم؟ میشه به آرسام بگی نه؟ میشه اصلا دروغ بهش بگی و دلیل الکی برای موندنم بیاری؟ میشه...؟

-آره! می‌خوام ببرمش!

نمی‌دونم چرا انقدر دلم می‌خواست کنارش بمونم...؟ نمی‌دونم چرا دوست داشتم اونم بخواد کنار من بمونه...؟ عادت بود؟ دلبستگی بود؟ وابستگی بود؟ علاقه بود؟

علاقه؟ آره خب... بهش علاقه داشتم! به خودم که نمی‌تونستم دروغ بگم؟ می‌تونستم؟

می‌تونستم هر دفعه قیافه‌اش رو می‌بینم تصور نکنم جذاب‌ترین آدم دنیا رو به روم وایساده؟ می‌تونستم هر دفعه صدام می‌کنه جلوی تپش قلبم رو بگیرم تا صداش تو کل محله نپیچه؟ می‌تونستم وقتی بهم لبخند میزنه از ذوقِ یه لبخند کوچیک، قهقهه نزنم؟

نه... نه نمی‌تونستم! و حیف که این نتونستن مثل خوره افتاده بود به جونم و با اومدن آرسام تیکه تیکه وجودم رو می‌خورد.

-خیلی خب... ببرش اما هر اتفاقی افتاد پای خودت!

حرف‌های زیادی فکر کنم رد و بدل شد اما چشم من فقط به کسی بود که این مدت بخاطرش هر سختی‌ای رو به جون خریدم. شایان... کیارش... شایان یا کیارش‌؟ فرقشون چی بود؟ احتمالا جواب بزرگ‌ترین سوالم رو گرفتم... شایان و کیارش هیچ فرقی باهم دیگه نداشتن!

قیافه‌هاشون که بیش از حد شبیه به هم بود و منکرش نمی‌شدم اما فکر می‌کردم اخلاق شایان و کیارش زمین تا آسمون باهم فرق می‌کنه.

کیارش من رو به زور نگه داشت، شایان من رو ول کرد و به راحتی گفت برم! خب... تو هر دو گزینه احساسات و تصمیم من هیچ اهمیتی نداشت!
 
*****

نگاهی به لباس‌هایی که با ذوقِ آرسام توی چمدون کوچیکی چیده شده بود کردم و دستی به صورتم کشیدم. نگاهم قفل چمدون تیره‌ رنگ رو به روم بود و تموم تلاشم این بود که نگاهم به شایان نخوره.

نیشخندی گوشه‌ی لبم نشست و سری تکون دادم. هیچ تلاشی برای رفتنم نکرد! چه انتظاری داشتم؟ مگه بچه بازیه؟ اونم می‌خواد زندگیش رو بکنه دیگه... چرا خودش رو برای من تو دردسر بندازه؟ حق داره بعد از این‌ همه گرفتاری راحت زندگی کنه!

-چیزی شده؟

مثل گیج‌ها نگاهم رو چرخوندم که قفل چشم‌های شاد و در عین حال نگران آرسام شد. چند بار پلک زدم و حرفش رو تو ذهنم دوره کردم. چیزی شده؟ نمی‌دونم! شاید شده که با دیدن قیافه‌ام اینجوری نگران شده!

سری تکون دادم و گفتم:

-نه چیزی نیست.

لبخندی کوچیک زد و دستِ سردم رو توی دست گرمش گرفت و با محبتی برادرانه که این مدت فقط از جانب مهراد حس کرده بودم، گفت:

-آماده‌ای بریم؟

آروم و بی‌حواس سر تکون دادم که با کشیدن دستم و گرفتن چمدون با دست آزادش من رو به طرفی کشید. نگاهم باز به پایین کشیده شد و همراه آرسام کشیده شدم. از اتاق بیرون رفتیم و بعد چند قدم وایسادیم. نگاهم بالا کشیده شد. صورت مهربون مهراد با صورت اخمالوی شایان احتمالا تضاد خوبی بود!

-بابت این مدت... ممنونم!

نگاهم طرف آرسام کشیده شد. به مهراد نگاه می‌کرد و یه جورایی انگار شایان رو آدم حساب نمی‌کرد! مهراد دستی به موهاش کشید و برعکس شایان، با خوش‌رویی گفت:

-وظیفه‌ بود!

نگاهی بهم کرد و با لبخند مهربونی که تو این وضعیت برام حسابی دلگرم کننده بود گفت:

-دلارام هم مثل خواهر خودم.

لبخند کوچیکی زدم و قدرشناسانه نگاهش کردم. آرسام دسته‌ی چمدون رو ول کرد و دستی به شونه‌ی مهراد کشید.

-بازم ممنون.

نگاهی به شایان کرد و نفس عمیقی کشید.

-آقا شایان... از شما هم ممنونم!
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
1
بازدیدها
38
پاسخ‌ها
13
بازدیدها
157
پاسخ‌ها
2
بازدیدها
84

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 1)

عقب
بالا