اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان چیناچین| دردانه

رده سنی
  1. جوانان
  2. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
inshot_۲۰۲۴۰۸۲۴_۱۶۳۶۵۵۵۸۷_vrgu.jpg

نام اثر: چیناچین
نویسنده: دردانه
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
ناظر: @دنیا شجری بخشایش

خلاصه:
هر کس زمانی که دست به انتخاب همسر برای زندگی می‌زند، کسی را انتخاب می‌کند که از لحاظ عقیده، منش، رفتار و گفتار بیشترین پیوستگی و شباهت را با او داشته باشد. چرا که می‌داند هر چه بیشتر با همسرش شباهت داشته باشد و او به تمایلات قلبی‌اش نزدیک‌تر باشد، تفاهم بیشتری با او خواهد داشت و زندگی بهتری را با او تجربه خواهد کرد.
حالا تصور کنید کسی خودش همسرش را تربیت کند... .

مقدمه:
هر آنچه می‌اندیشیم لزوما درست نیست!
حتی آن‌هایی که یک عمر به صحت‌اش ایمان داریم.
پذیرفتن خطا هم آسان نیست.
هر چه عقیده اشتباه قدمت بیشتری داشته باشد، پذیرفتن خطا هم سخت‌تر می‌شود.
تنها زمانی اشتباه را می‌پذیریم که چیزی قوی‌تر از آن عقیده، ما را آگاه کند.
عشق مصلح است، اگر واقعی باشد.
بیشترین نیرو را برای پذیرش خطا و تغییر به انسان می‌دهد.
فقط کافیست صبر کنی.
خود عشق راهش را برای اصلاح پیدا می‌کند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
روزها از پی هم گذشتند. آبان و آذر تمام شد و کل دی‌ماه را هم به امتحان گرفتن از بچه‌ها سپری کردم. در همین چند ماه مهری تغییرات قابل‌توجهی کرد. هنوز با کسی غیر از من حرف نمی‌زد و من با حرف زدن با او تمام جیک و پوک اهالی را بیرون کشیده‌بودم، که چه کسی با چه کسی قوم و خویش است و چه کسی با چه کسی دشمن؛ سر چه چیز اختلاف دارند و سر چه چیز با هم در صلحند. دیگر من هم مانند یکی از اهالی اینجا از مردم اطلاعات داشتم و جز درمورد زندگی خود مهری که می‌ترسیدم اگر بخواهم درمورد خودش حرف بزند جبهه‌گیری کند و دیگر حرفی با من نزند، درمورد همه از او پرسیده بودم. درسش به وضوح خوب شده و حتی در امتحانات دی‌ماه جز در درس ریاضی که «قابل‌قبول» بود، بقیه را با «خوب» به پایان رساند. هنوز خطش تعریفی نداشت اما اشتباهات تکالیفش کمتر شده بود و در زمان درس پرسیدن ناامیدم نمی‌کرد. دیگر کمتر از روزهای اول کتک می‌خورد. حتی روزهایی بود که اصلاً کتک نخورد. اولین روزی را که مشق‌هایش را چک کردم و اشتباه نداشت خوب در خاطرم ماند. اوایل آذرماه بود، از چک‌کردن تکلیف بدون اشتباه او و موفقیت خودم بسیار خوشحال شدم اما ذره‌ای شادی را در صورتم بروز ندادم و همان‌طور خونسرد دفترش را به دستش دادم. او‌ که از سکوتم متعجب شده‌بود، همان‌طور دفتر به دست منتظر ماند و چشم به من دوخت. سرم را سوالی تکان دادم.
- چیه؟ منتظری؟
کمی مردد ماند و بعد گفت:
- آقا! چندتا می‌زنید؟
خط‌کش را برداشته و به آن نگاه کردم.
- خیلی دلت کتک می‌خواد؟ می‌خوای بی‌دلیل بزنمت؟
- چی آقا؟
- امروز‌ که نمی‌خوام بزنمت خودت دنبال کتک خوردنی؟
کمی مکث کرد و بعد آرام گفت:
- چی آقا؟
- قرص چی‌آقا خوردی؟
- نه آقا... چیکار کنم؟
- کار؟ هیچی راه بیفت برو‌ خونه.
مردد نگاهی به در کلاس کرد و برگشت.
- برم؟
- کاری داری بمونی؟
همین‌طور زل زده سرجایش ماند. کلافه نفسم را بیرون دادم و سرم را به صورتش نزدیک کردم.
- ببین دختر! امروز اشتباهی نداشتی که کتک بخوری، پس می‌تونی بری، فهمیدی چی گفتم؟
به عقب برگشتم. او کمی با چشمان گرد نگاهم کرد و بعد شاد شد و لبخند زد.
- واقعاً آقا؟
سر تکان دادم.
- ولی اگه این خط‌کشو دوست داری می‌تونم باز هم بزنمت، دلت می‌خواد؟
با ذوق بلند خندید.
- نه آقا! ممنونم آقا! شما خیلی خوبید.
از خوشی او‌ لبخندی روی لبم آمد.
کمی عقب‌گرد کرده و دفترش را به هوا پرتاب کرد.
- من دیگه غلط ندارم، من دیگه خوب شدم.
دفترش پخش زمین شده و آن را برداشت.
- مهری! حواست باشه، دیگه هر روز بی‌غلط باشی.
همان‌طور که می‌خندید به طرف من برگشت.
- باشه آقا! باشه! شما خیلی خوبید.
از خوشی و بالا و پایین پریدن‌هایش خنده‌ام گرفت و همان‌طور که می‌خندیدم اشاره کردم که زودتر برود. خداحافظی سرخوشی کرده و از در کلاس بیرون دوید و از پنجره‌ی کلاس دویدن شادانش را تا در حیاط مدرسه با چشم دنبال کردم.
آن روز تا شب، خنده و نگاه ذوق‌زده‌اش یک لحظه از جلوی چشمانم دور نشد. حتی در کمال ناباوری شب نیز خواب چشمان سیاه و خنده‌های شیرینش را دیدم. صبح فردا متعجب از خوابی که دیده بودم به این فکر کردم که چون بر چالش مهری فائق آمده‌ام این دختر از میان شاگردانم برایم خاص‌ شده است وگرنه که او هم دختری بود مثل بقیه بچه‌ها.
 
بهمن‌ماه بارانی شروع شد و من درحالی برای شروع یک روز کاری از خواب بیدار می‌شدم که باز مانند بسیاری از شب‌ها چشمان مهری دست از سرم برنداشته بود.
باران شدیدی از شب گذشته شروع شده بود و به سختی فاصله ساختمان مدرسه تا سرویس‌های بهداشتی را طی کرده و به‌خاطر همین باران مجبور شدم در اتاقم صورتم را اصلاح کنم تا برای رفتن به کلاس آماده شوم.
به علت بارش باران خبری از صف صبحگاه نبود و بچه‌ها مستقیم وارد کلاس می‌شدند. قبل از همه وارد کلاس شدم و منتظرشان ماندم. البته بیشتر منتظر مهری بودم.
من و مهری دیگر با هم کنار آمده‌بودیم و من هر روز منتظر او بودم چراکه شعفی در دلم از دیدن او ایجاد می‌شد. فقط به این خاطر که من موفق به کاری شده‌بودم که هیچ‌کـس نتوانسته‌بود انجام دهد. من مهری را تغییر داده‌بودم.
بچه‌ها یکی‌یکی وارد شده، سلام کرده، کاپشن‌های خیسشان را به چوب‌لباسی پشت در آویزان کرده و سرجای خود نشستند اما خبری از مهری نشد. نگاهی به ساعت کردم وقت شروع کلاس بود، از این که برخلاف میلم امروز باید به خاطر تأخیرش به او سیلی می‌زدم آه کشیدم. حضور و غیاب کرده و بلند شدم تا درس را شروع کنم گچ را برداشته بودم که ناگهان در کلاس باز شد و مهری با سر و تنی کاملاً خیس بدون کاپشن یا حتی یک لباس گرم با همان مقنعه و مانتوی هر روزه‌اش وارد شد، دست بلند کرد و گفت:
- ببخشید آقا!
درحالی‌که به صورت سرخ شده از سرمایش نگاه دوخته بودم به این فکر کردم واقعاً یحیی قهو‌ه‌چی برای این دختر یک لباس مناسب هم تهیه نمی‌کند؟
گچ را در لبه‌ی تخته گذاشتم و نزدیکش رفتم.
- این چه سر و وضعیه؟
آب بینی‌اش را بالا کشید.
- آقا... بارون بود... خیس شدم.
- همین‌طور خیس هم می‌خوای توی کلاس بشینی؟
- آقا اگه بذارید کنار بخاری وایسم، خشک میشم.
نگاهی به بخاری بدون دودکش ته کلاس که با کپسول گاز کار می‌کرد انداختم. درحالی‌که کلافه دستی به پیشانی‌ام‌ می‌کشیدم به طرف مهری برگشتم. به وضوح می‌لرزید.
- اینجوری نمی‌شه، سرما می‌خوری، برو بیرون تا بیام.
کمی مکث کرد اما تحکم کلامم وادارش کرد بیرون برود. به صنم اشاره‌ای کردم.
- کلاسو ساکت نگه دار تا برگردم.
از کلاس بیرون رفتم. مهری با نگرانی دستانش را در هم می‌پیچاند.
- آقا! نمی‌ذارید بیام کلاس؟ باید برگردم خونه؟
بدون جواب به او به طرف اتاقم رفتم و‌ در آن را باز کردم.
- بیا برو تو.
مهری متعجب پرسید:
- چی آقا؟
- با این لباسای خیس سرما‌ می‌خوری، برو زنگ اولو توی اتاق من بمون، بخاری روشنه، بند رخت هم هست، لباساتو‌ بنداز روی بند، خودتم کنار بخاری بشین، وقتی خشک‌ شدن بپوش از زنگ بعد بیا سر کلاس.
دو قدم تا در اتاق آمد، با کنجکاوی به داخل سرک کشید و بعد همان‌جا ایستاد.
تردیدش را که دیدم فهمیدم خجالت می‌کشد خودم داخل اتاق رفتم و کفشم را بیرون آوردم.
- بیا تو کفشات هم دربیار.
داخل شد و کفش‌هایش را بیرون آورد. کفش‌هایش یک کتانی پسرانه بود اما آنقدر وضع خرابی داشت که تمام پایش خیس شده بود، بلافاصله جوراب‌هایش را هم بیرون آورد و در دست گرفت. ولی همانجا ایستاد.
- پس چرا نمیایی؟
- آقا! اتاقتون خیس میشه.
با کمی اخم محکم گفتم:
- الکی واینسا بیا داخل.
با تردید پا روی فرش گذاشت و درحالی که به اطراف نگاه می‌کرد تا وسط اتاق آمد. بخاری نفتی را که برای گرم ماندن اتاق، روشن گذاشته بودم را وسط اتاق گذاشتم. دکمه‌ی هیتر هم که زیر بند رخت قرار داشت را زدم.
- لباساتو دربیار بنداز روی بند خشک بشن، خودت هم کنار بخاری بشین.
- نمی‌خواد آقا! همین‌طوری کنار بخاری می‌شینم خشک میشم.
از لجبازی‌اش حرص خوردم. همین‌طور که نزدیکش می‌شدم گفتم:
- وقتی میگم لباستو دربیار حرف گوش بده!
همین که به او رسیدم پایین مقنعه‌ی خیسش را گرفته و از سرش بیرون کشیدم. یک آن با بیرون آمدن مقنعه یک جنگل موی فر سیاه در هوا رقصید و من چند لحظه محو موهای فر زیبای دختر شدم که تا روی شانه‌اش بود و معلوم بود حتی یک شانه هم درون آن نرفته بود. مهری ترسیده از عمل من دست روی سرش گذاشت و درخودش جمع شد. همان‌طور که نگاهم روی طره‌های مویش بود گفتم:
- قشنگ معلومه یه شونه هم به موهات نمی‌زنی.
با صدای لرزانی گفت:
- ببخشید آقا!
به سختی نگاه از موهای او گرفتم و به طرف بند رخت برگشتم و‌ مقنعه‌اش را روی بند انداختم.
- مانتوت رو‌ هم دربیار بنداز روی بند خشک بشه.
 
وقتی برگشتم متوجه شدم به همان حالت یک دستش را روی دکمه‌های مانتو چنگ زده و محکم نگه داشته، از رفتارش تعجب کرده و نزدیکش شدم.
- چرا درنمیاری؟
راحت لرزی را که به بدنش افتاده بود را می‌دیدم اما لجبازی می‌کرد و لباس را درنمی‌آورد.
- گفتم چرا درنمیاری؟
همان‌طور که چشمانش را به فرش دوخته بود با صدای لرزانی گفت:
- آقا نمی‌خوام.
دسته‌ای از فرهای جادویی‌اش روی صورت سفید و لرزانش برگشت و‌ مرا هوایی کرد دست به آن بزنم. همین که دستم را نزدیک بردم. با صدای اشک‌آلودی گفت:
- توروخدا آقا! بهم دست نزنید.
ناگهان بهت‌زده دستم میان راه متوقف شد. فهمیدم لرزیدن این دختر از سرما نیست، از ترس است. او از من می‌ترسید که کاری کنم و من واقعاً داشتم چه می‌کردم؟ از خودم و رفتار ناپخته‌ام ناامید شدم. چرا متوجه نبودم دخترک روبه‌رویم یک دختر ضعیف است و قطعاً از منِ مرد و کاری که در خیالش می‌توانستم با او بکنم وحشت داشت، من ناآگاهانه با رفتارم او‌ را ترسانده بودم.
بدون آنکه دستم به آن رشته‌های سحرآمیز برسد دستم را عقب کشیدم، دو قدم عقب رفتم و نگاهم را به زمین دوختم.
- من از اتاق میرم، تو راحت لباستو دربیار بذار خشک‌ بشه.
- نه آقا نمی‌تونم.
نگاهم را دوباره روی او کشیدم و کمی اخم کردم.
- چرا؟ من که دیگه نیستم.
جوابی نداد. عصبی یک قدم نزدیک شدم.
- می‌دونی خوشم‌ نمیاد سؤالم بی‌جواب بمونه، چه ایرادی داره وقتی تنهایی لباستو دربیاری؟
- آقا! زیر مانتوم لباس نپوشیدم، اینجا هم اتاق شماست، خوب نیست بی‌لباس باشم.
نفس درون سینه‌ام را بیرون دادم. یک پتوی نازک را از روی رخت‌خواب جمع شده‌ام که گوشه‌ی اتاق بود برداشتم و‌ نزدیک پایش روی زمین گذاشتم. دسته‌کلیدم را هم از جیب شلوارم خارج کرده، کلید اتاق را از حلقه‌ی کلیدها خارج کردم و به طرفش گرفتم.
- بگیر اینو.
آهسته‌ دستی را که روی سرش گذاشته بود، جلو آورد و کلید را گرفت. همین کار باعث آزاد شدن فرهایش شد و با رهاشدنشان دل مرا هم بازی داد. پلک‌هایم را لحظه‌ای روی هم گذاشتم و بعد نگاهم را از موهای دخترک گرفتم و‌ به دستانش دوختم.
- من که رفتم با کلید در اتاقو‌ قفل کن، لباساتو دربیار، بذار خشک بشه، این پتو رو هم دور خودت بپیچون که خیالت بابت بی‌لباسی راحت باشه.
گویا خیالش بابت بی‌آزار بودن من راحت شد که سرش را بالا کرد و با لبخند «ممنون» گفت. نگاهم دوباره روی قاب شدن صورتش با فرهای پریشان افتاد و به زیبایی تصویر روبه‌رویم فکر‌ کردم، در آنی پشیمان از فکر مریضم اخم کردم. با یاد تأخیر دخترک یک سیلی به صورتش زدم تا پریشانی فکرم را از بین ببرم اما با برگشت صورتش رقص موها در هوا بیشتر پریشانم کرد. با دست روی صورتش که برگشت و‌ متعجب نگاهم کرد، انگشتم را روبه‌رویش گرفتم.
- این به‌خاطر دیر اومدنت بود، خیال نکنی یادم‌ میره.
سرش را تکان داد و من سریع از اتاق بیرون آمدم. خودم مردد بودم که سیلی را به‌خاطر تأخیرش زدم یا به‌خاطر پریشان کردن افکار مریض خودم.
به سر کلاس برگشتم اما در تمام طول زنگ تمرکزم را موهای فر دخترک گرفته و گه‌گاه قسمت ناخودآگاه مریضم به من یادآوری می‌کرد ترکیب صورت مهری با آن موهای پریشان فر چقدر زیباست و من در ذهنم با خودآگاهم، ناخودآگاهم را به فحش می‌کشیدم تا تمرکزم را از دست ندهم.
زنگ تفریح برای خبر کردن مهری مقابل در اتاق رفتم. از قسمت شیشه‌ای در فلزی اتاق او‌ را نگاه کردم. لباس‌هایش روی بند بود و تن ظریف خودش پیچیده در پتوی قهوه‌ای رنگ، جلوی بخاری به پهلو دراز کشیده و‌ خوابیده بود. موهای فر پریشانش هم اطراف صورتش پخش شده بود. لحظه‌ای نگاهم روی صورت معصوم دخترک قفل شد و‌ ناخودآگاهم یادآوری کرد که مهری چقدر در این حالت خواستنی‌ست! ناگهان با متوجه شدن خودآگاهم از فکری که کرده‌ام خود را از مقابل پنجره عقب کشیدم و به خودم تشر زدم. این چه فکری بود که به ذهنم زد؟ او فقط شاگرد من بود و ذهن بیمارم مرا به ورطه‌ی افکار نامربوط می‌کشاند.
از خشم دستانم را مشت کردم. واقعاً چه بر سر من آمده بود؟ از خیر خبر کردنش گذشتم و دیگر تا انتهای ساعات کلاس سراغ او‌ و اتاق نرفتم. در کمال وقاحت اجازه داده بودم افکار نامربوطی راجع به آن دختر در ذهنم ردیف شود. با پایان کلاس، مدتی در کلاس ماندم تا بچه‌ها همگی رفتند اما خبری از مهری نشد. علی‌رغم میلم پشت در اتاق رفتم. دیگر مقابل در قرار نگرفتم که نگاهم از پنجره به داخل بیفتد. کنار دیوار ماندم و دستم را به طرف در دراز کردم با خط‌کش چندبار محکم به قسمت فلزی در زدم. صدای «وای» دستپاچه‌ی مهری را شنیدم و فهمیدم از خواب پریده، لبخندی از لذت زدم و سریع خودم را جمع کردم و محکم گفتم:
- چیکار می‌کنی دختر؟ درو باز کن!
صدای پریشانش بلند شد.
- ببخشید آقا! صبر کنید... صبرکنید لباس بپوشم.
صدایش خنده‌ای را که نمی‌خواستم روی لبم آورد. از اینکه اینقدر بی‌جنبه شده بودم خودم را سرزنش کردم و دوباره اخم را جایگزین حس لذتی کردم که این دختر به وجودم می‌داد.
 
چند دقیقه بعد در را باز کرد و سر به زیر از ارتفاعی که درِ اتاق قرارگرفته‌بود پایین آمد و از در فاصله گرفت.
- ببخشید آقا! نمی‌خواستم بخوابم، گرمم شد خوابم گرفت.
به او‌ حق دادم. این دختر طوری زندگی می‌کرد که همیشه خسته بود و کافی بود کمی موقعیت مناسب برای خواب برایش پیش بیاید و ناخودآگاه بخوابد. اما با این همه نباید به او راحت می‌گرفتم، خصوصاً که این بار وجودش باعث پریشانی افکارم هم شده بود. خط‌کش را زیر چانه‌اش گذاشتم و صورتش را بالا آوردم.
- پس قبول داری به خاطر غیبت امروزت باید تنبیه بشی؟
سرش را تکان داد و دستش را پیش آورد. کمی خودم را تا مقابل اتاق پیش کشیدم و خط‌کش و‌ پوشه را داخل اتاق انداختم و‌ بعد شروع به بالا زدن آستین‌هایم کردم.
- تنبیه تأخیر و‌ غیبت سیلی هست.
نگاهش میخ‌ هر دو دستم ماند. با این همه سیلی که خورده بود هنوز هم می‌ترسید و‌ همین خاصیت کتک هست، هر چقدر هم بخوری همیشه درد دارد و هیچ‌وقت عادی و بی‌درد نمی‌شود. من خودم تجربه‌اش کرده بودم و خوب می‌دانستم. هر دو دستم که آماده شد بی‌معطلی و بی‌وقفه دو سیلی به دو طرف صورتش زدم. چشمانش اشکی شد و «آخ» گفت و ناخودآگاه مریضم به این فکر کرد که اگر فرفری‌هایش زیر مقنعه نبود چه رقصی در هوا داشت. سریع با فشردن پلک‌هایم این فکر را از ذهنم بیرون راندم. با گفتن «برو به کارت برس» وارد اتاق شدم اما او‌ همان‌جا ماند.
- پس چرا وایسادی؟
- آقا! من نمی‌دونم چی باید بنویسم، امروز‌ چی درس دادید؟
از اینکه درس برایش مهم شده، لبخند زدم. من امروز درس نداده بودم و به گفته‌ی ناخودآگاهم که می‌گفت «به خاطر نبودن مهری درس ندادی.» توجه نکردم.
- امروز درس جدید ندادم، برای ریاضی سؤالات تکلیف دیروز رو‌ حل کردم که خودت بلدی، املا گرفتم و علوم هم درس پرسیدم و روخوانی درس قبلی قرآن رو هم کار کردم. مشق هم یک‌بار رونویسی از درس کتاب خوانداری هست اما‌ چون سر املا نبودی دوبار بنویس، زود و‌ بی‌غلط بنویس تا امروز دوباره کتک نخوری.
- چشم آقا! دفتر و کتابمو گذاشته بودم خشک بشن می‌تونم بیام جمعشون کنم؟
نگاهم را به طرف هیتر چرخاندم که دفتر و کتابش جلوی آن ردیف شده بود. عقب رفتم.
- زود بیا جمعشون کن برو‌ به کارت برس.
مهری سریع داخل آمد و مشغول جمع کردن وسایلش شد. نزدیک دیوار دستانم را در بغل جمع کردم و با نگاه به حجم موهایش که با مقنعه هم معلوم بود، به این فکر‌ کردم که چرا تاکنون به این حجم زیر مقنعه توجه نکرده بودم؟ لحظه‌ای بعد پشیمان از فکرم نگاه از مهری گرفتم و به طرف یخچال رفتم. ناهار نداشتم و باید به املت بسنده می‌کردم. دو عدد گوجه بیرون آوردم. مهری وسایلش را جمع کرد و‌ خارج شد. به رفتنش چشم دوختم و باز فرفری‌های به رقص درآمده در هوا در ذهنم مجسم شد. عصبی در یخچال را کوبیدم و زیر لب گفتم:
- خاک‌ بر سرت مهرزاد! که نمی‌تونی فکرتو کنترل کنی.
با عصبانیتی که از دست خودم و‌ افکارم داشتم گوجه‌ها را تندتند خرد کرده و در تابه ریختم و روی حرارت زیاد با خشم و تندی هم زدم. درنهایت همین که آب آن‌ها کشیده شد، عصبی مقداری نمک زده و یک تخم‌مرغ در آن شکاندم و‌ تند هم زدم. با آن عصبانیت و تندی، همین که تخم‌مرغ بست، گاز را خاموش کردم. می‌دانستم معجونی که از سر عصبانیتم پختم قابل خوردن نیست اما برخلاف همیشه که با دقت و وسواس سفره می انداختم و‌ غذا می‌خوردم، با یک حوله تابه را از روی گاز برداشتم و درحالی‌که دنباله‌ی حوله را زیر تابه می‌گذاشتم، آن را روی فرش قرار دادم. پلاستیک نانم را از سبد کنار یخچال برداشتم و‌ کنار دستم گذاشتم. یک لقمه گرفتم و در دهان گذاشتم. چیزی از مزه‌ی غذا نفهمیدم چون نگاهم به پتوی نازکم افتاد که مچاله شده کنار بخاری مانده‌بود. به تن پیچیده شده دختر در پتو فکر کردم و دیگر به غذا بی‌میل شدم. چرا نمی‌توانستم به این دختر فکر نکنم؟ نگاهی به ساعتم کردم. وقت آن بود سراغ مهری بروم تا زودتر از مدرسه برود. غذا را رها کردم و از اتاق خارج شدم. مهری درحال جارو کردن خاک و گلی بود که بچه‌ها با کف کفششان داخل سالن آورده بودند. تا در اتاق را بستم مهری راست ایستاد.
- نوشتی؟
- آره آقا! گذاشتم روی میزتون.
برای چک کردن مشق‌هایش به کلاس رفتم. بدون غلط نوشته‌بود. دفتر را بستم و‌ منتظر شدم خودش بیاید. وقتی وارد شد بی‌حرف دفتر را به طرفش گرفتم. دیگر تمایلی نداشتم مثل هر روز دقایقی با او‌ حرف بزنم. به خاطر ناخودآگاه مریضم از حرف زدن با این دختر می‌ترسیدم.
- خوب نوشتی می‌تونی بری.
فقط تشکرش را شنیدم. دفترش را از دستم گرفت و‌ من نگاهم روی زمین خشک ماند. دیگر متوجه رفتنش نشدم. صدای بسته شدن در مدرسه که آمد نگاهم را از زمین گرفتم و‌ به آسمان پشت پنجره دادم. باران یک ساعتی بود که تمام شده بود اما درهم بودن ابرها نشان می‌داد که باز هم خواهند بارید. باید فکری برای مهری می‌کردم.
 
چند دقیقه بعد کاپشن سیاه‌رنگم را پوشیدم و از در مدرسه بیرون رفتم. کمی در حاشیه جاده از شیب کوه پایین رفتم. صدای شلپ قدم گذاشتنم در چاله‌های آب مرا به فکر مهری و کفش ناجورش می‌انداخت. برای آن نمی‌توانستم کاری بکنم اما برای خیس شدنش چرا. به مغازه‌ی غفور رسیدم به این امید که آنچه را می‌خواهم در مغازه‌ای که همه‌چیز دارد، پیدا کنم.
- سلام آقاغفور!
غفور که کنار بخاری نفتی روی چهارپایه نشسته بود با شنیدن صدایم بلند شد.
- سلام آقامعلم! حالتون چطوره؟
- خوبم... کار و کاسبی چطوره؟ فکر نمی‌کردم سر ظهر توی بارون باز باشید.
- سلامت باشین، خونه‌ی ما پایین نیست که بخوام تعطیل کنم برم، همین چسبیده به مغازه‌ست توی بارون و غیر بارون و ظهر گرما هم تعطیل نمی‌کنم، صبح میام تا شب هم هستم.
- خدا به کارت برکت بده!
- ممنونم آقا! چی لازم دارید؟
- غفور! توی وسایلات کاپشن کلاه‌دار یا بارونی هم پیدا میشه؟
- برای خودتون؟
- نه برای یه دختر سیزده ساله!
- منظورتون مهریه؟
کمی کنجکاوانه ابرو درهم کردم که او از کجا فهمید.
- آره برای مهری می‌خوام.
- دانیال از مدرسه که برگشت برام تعریف کرد، گفت امروز با لباس خیس اومده شما بردینش توی اتاقتون تا لباساش خشک بشه.
باید حدس می‌زدم. بچه‌ها همیشه فعال‌ترین خبرگزاری‌ها هستند.
- بله، ترسیدم سرما بخوره.
- خدا بهتون عوض بده، این یحیی که به فکر دختر بیچاره نیست.
کلافه از پرحرفی‌هایش گفتم:
- حالا یه چیزی داری براش یا نه؟
غفور کمی پشت سرش را خاراند.
- کاپشن ندارم، یعنی داشتما اومدن خریدن، این ذبیح‌دراز هم هنوز نیومده، بهش گفتم برام لباس گرم بیاره.
ناامید شدم که ادامه داد:
- اما یه بارونی پسرونه دارم شاید به کارش بیاد، صبر کن.
چهارپایه‌اش را برداشت و کنار قفسه‌ای رفت که در انتهای مغازه بود. روی چارپایه رفت و طبقه‌ای که یک آدم عادی هم به آن دسترسی داشت اما او به خاطر قد کوتاهش نه، را زیرورو کرد.
- غفور! چرا مردم این‌جا این‌قدر به مهری بی‌محلن؟
غفور در بین گشتن میان لباس‌های تاشده درون قفسه دست نگه داشته و سرش را به طرف من برگرداند.
- از من نشنیده بگیرید آقا! ولی میگن دختره شومه با خودش بدبختی داره، هر کی نزدیکش بشه گرفتار میشه.
اخم کردم.
- این حرفا چیه آقاغفور؟
غفور دوباره مشغول‌کندو‌کاو میان قفسه شد.
- من که از خودم نمیگم، اصلاً مگه چیزی هم می‌دونم که بگم، مردم میگن هرکی باهاش مراوده کنه بداقبالی میفته توی زندگیش.
- این خرافات رو دیگه از کجا آوردین؟
غفور از انتهای لباس‌های درون قفسه چیزی را بیرون آورد و درحالی‌که از چارپایه پایین می‌آمد گفت:
- شاید شما چون ندیدید بگید خرافات، ولی اتفاقایی افتاده که مردمو ترسونده، حق دارن.
غفور بارانی سورمه‌ای رنگ را روی پیشخوان گذاشت. همان‌طور که بارانی را برمی‌داشتم تا بررسی کنم گفتم:
- مثلاً چی دیدین از این دختر؟
- آقا! همین که این دختر به دنیا اومد پدر خدا بیامرزش ورشکست شد و کلی بدهی بالا آورد، یوسف برادر یحیی پسر خوب و درسخونی بود، رفت شهر همون‌جا کار راه انداخت، موندگار شد و زن گرفت. چندین سال بود که دیگه روستا نمی‌اومد، اما همین که این بچه اومد بختش برگشت. گفتن ورشکست شده و قرض بالا آورده، بدهکار که شد دست زن و بچه‌شو گرفت راه افتاد برگرده روستا، حالا یا برای مال پدری یا نمی‌دونم چی؟ داشته برمی‌گشته، این مهری هم دو سه ماهه بوده، توی مسیر ماشینشون چپ کرد رفت ته دره، یوسف و زنش مردن و یه مهری موند. همون شبی که پلیس آوردش داد دست عموش به عنوان تنها قوم و خویشش، رعد و برق زد انبار گندم یحیی آتیش گرفت، بیچاره یحیی! کل مالش سوخت شد رفت هوا، خودش مفلس شد، طلبکارهای یوسف هم ریختن سرش، مجبور شد زمین پدری‌شو بفروشه بده جای طلب، تهش هم با چیزی که دستشو گرفت این قهوه‌خونه رو‌ راه انداخت، خودش میگه این بدبختی که سرش اومد از پاقدم نحس مهری بوده. زن یحیی، جمیله هم اون‌موقع‌ها چاووش رو حامله بود سر همین ماجراها زودتر از وقتش افتاد به خونریزی، بردنش شهر عملش کردن، چاووش طوریش نشد اما دکترها گفتن جمیله دیگه بچه‌دار نمی‌شه، جمیله هم هر جا نشست این دخترو نفرین کرد و گفت شومی این دختر افتاد به زندگیش، آخریش هم شد خورشید دختر رمضون، اینقدر با این مهری رفت و نشست که آخرش معلوم نشد چی شد دختره زد به کله‌اش خودشو آویزون کرد... هرچی هم نباشه مردم دیگه چشمشون از این دختر ترسیده، یحیی هم از سر مجبوری نگهش داشته، به فکر هم نیست مهری رو ببره پیش یه دعانویسی، رمالی، جن‌گیری، کسی، براش دعایی، طلسمی، چیزی بگیره شاید از این شومی و سیاهی دربیاد.
از این حجم خرافاتی که مردم اینجا داشتند سرم سوت کشید، من که در میان حرف‌های غفور بارانی را بررسی کرده بودم و احساس می‌کردم اندازه‌ی مهری باشد، بارانی را دوباره تا کردم.
- با این اوضاعی که شما میگید، به خاطر معلم مهری بودن همین روزها باید منتظر باشم یه صاعقه‌ای بزنه خشکم کنه.
- نفرمایید آقامعلم! ولی خب احتیاط کنید.
کارتم را از جیب پیراهنم بیرون آوردم.
- من همینو می‌برم حسابش کن.
 
از مغازه‌ی غفور در خلاف جهت شیب برگشتم و به قهوه‌خانه‌ی یحیی رفتم. همین که روی تخت چوبی نشستم صدای محمدامین مرا متوجه خود کرد.
- سلام آقامعلم!
- سلام، مهری نیست؟
- نه همین الان رفت.
سری تکان دادم.
- بگو آقایحیی بیاد.
محمدامین چشمی گفت و‌ داخل رفت. چند لحظه بعد یحیی بیرون آمد.
- به! سلام آقامعلم! چی می‌خورید براتون بیارم؟
- چیزی نمی‌خورم اومدم باهات حرف بزنم.
- بیاین داخل! اینجا بارون زده شل شده.
- ایرادی نداره، تخت که خیس نیست، همین‌جا خوبه.
یحیی دستانش را با دستمال یزدی که همیشه به کمرش وصل بود پاک کرد.
- بفرمایید! چاووش کاری کرده؟
بارانی را که غفور در یک پلاستیک سفیدرنگ گذاشته بود را به طرف یحیی گرفتم.
- امروز مهری تو‌ی بارون اومده بود مدرسه سرتاپاش خیس شده بود. اینو بده بهش، روزهای بارونی بپوشه.
یحیی پلاستیک‌ را گرفت نگاهی به داخلش انداخت و اخم کرد.
- آقا این چه کاریه؟ لازم نبود.
- چرا! برای مدرسه اومدن لازمه، بعد هم من کاری نکردم، از اول قرار بود مهری بیاد نظافت مدرسه رو انجام بده، دستمزد بگیره، اما تا حالا چیزی نداده بودم، اینو جای یه بخش از دستمزدش حساب کن.
- دستمزد چیه آقا؟ همین که به یه دردی بخوره کافیه.
- به‌ هرحال دیگه نمی‌خوام‌ با سر و تن خیس بیاد مدرسه.
- اصلاً قرار نبوده بیاد مدرسه، از اولش هم هر سال جمیله نمی‌ذاشت روز بارونی بیاد بیرون تا بعد مریض نشه بیفته رو دستش، جمیله که مجبور نیست مریض‌داری کنه، اون حیف‌نون هم‌ هر سال می‌تمرگید خونه‌ جایی نمی‌رفت، نمی‌دونم امروز چطور شده از دست جمیله در رفته اومده؟
- خب چه کاریه یحیی؟ جای اینکه روز بارونی از ترس سرماخوردگی نذارین بیاد، براش یه لباس گرم بگیرید.
- چی میگی آقا؟ مدرسه که به درد اون نمی‌خوره که حالا به خاطرش لباس گرم هم بخرم، دراز لق‌لق هم شده که کهنه چاووشو بپوشه، اصلاً همین که می‌ذارم برای اللی‌تللی چند ساعت پاشه بره مدرسه از سرشم زیاده، وگرنه این ی×ا×ب×و محض علفی که می‌خوره باید فقط کار کنه، می‌تونستم از شرش خلاص شم که غصه‌م‌ نبود، جز نکبت چیزی نداره.
خشمگین از حرف‌های یحیی گر گرفتم، اما نمی‌توانستم چیزی بگویم من فقط معلم مهری بودم و او‌ سرپرست قانونی‌اش. برای فرار از حرکت ناخواسته‌ای که ممکن بود انجام دهم بلند شدم.
- در هر صورت این بارونی رو بدین مهری بپوشه، خیس مدرسه نیاد.
خداحافظی مختصری کرده و به مدرسه بازگشتم و تا شب فقط به مهری و‌ سرنوشتش فکر‌ کردم او‌ مقصر هیچ‌چیز نبود و همه او را تقصیر کار همه‌چیز می‌پنداشتند. اصلاً با وجود سرپرستی چون یحیی امیدی به بهبود اوضاع مهری وجود داشت؟
 
تمام شب را با یاد چهره‌ی زیبا و سفید مهری که موهای فر پریشانش آن قاب کرده‌بود خوابیدم و صبح با افکار پریشان در کلاس حاضر شدم. مهری بدون تأخیر با همان بارانی در کلاس حاضر شد. دیدن بارانی در تنش باعث شد قند در دلم آب شود. در تمام طول درس بخشی از حواسم پی ذوق‌زدگی مهری از آن لباسی بود که حتی زیبایی هم نداشت. یک لحظه از تنش بیرون نیاورد که آن را چون بقیه به چوب‌لباسی آویزان کند. هنگام نشستن روی نیمکت صاف و مرتب می‌نشست و مدام به آستین‌هایش و کش‌‌بافت‌هایی که سر آستینش بود دست می‌کشید. رفتارها و لبخندی که مدام روی لبش بود مرا نیز به لبخند وا می‌داشت.
بعد از ساعت مدرسه و زمانی که مشقش را تمام کرد سراغ کارش رفت و من آن‌ها را چک کردم و باز وقتی به کنارم برگشت به خاطر اشتباهاتی که در ریاضی داشت چند خط‌کش خورد. دیگر به خاطر افکاری که اخیراً نسبت به او در ذهنم ایجاد می‌شد تمایلی به حرف‌زدن با او نداشتم پس بی‌محلی کردم تا فقط دفترش را از روی میز بردارد و برود. هر چه کمتر با او مراوده می‌کردم بهتر بود. او دفترش را برداشت و همان‌جا دفتر به بغل ماند.
- کاری داری؟
- نه آقا!
- پس چرا نمیری؟
کمی ساعدش را به همان طریقی که در روی سینه‌اش جمع بود بالا آورد.
- آقا می‌خوام بگم ممنونم اینو برام خریدید.
لبخند محوی روی لبم آمد.
- خوبه؟
- آره آقا! خیلی خوبه، دیگه خیس نمی‌شم، شما خیلی خوبید.
جمله‌ی آخرش ناخودآگاهم را قلقلک کرد تا نام مهری را در ذهنم تکرار کند. بی‌توجه به نشخوار ذهنم به مهری کمی نزدیک شدم.
- من کاری نکردم که... این دستمزد کار خودته.
کمی متفکر اخم کرد.
- دستمزد؟
برای این‌که متوجهش کنم. نزدیک‌تر رفته و دستم را روی شانه‌اش گذاشتم.
- ببین مهری! تو برای من کار می‌کنی و این‌جاها رو تمیز می‌کنی پس من هم باید در ازاش به تو چیزی بدم، این میشه همون دستمزد.
کمی مکث کرد.
- آها! چون این‌جاها رو تمیز کردم برام اینو خریدید؟ خب پس اینکه می‌ذارید اینجا مشق بنویسم این دستمزدش نیست؟
- نه... اون جزو ساعت درسی خودته، ربطی به کارت نداره، هر کـس هر کاری کنه در ازاش چیزی دریافت می‌کنه، مثل عموت که به مردم چای و غذا میده و پول می‌گیره، مثل من که درس میدم و حقوق می‌گیرم، الان فهمیدی دستمزد چیه؟
مهری به فکر رفت، دستم را از روی شانه‌اش برداشتم و او گفت:
- الان فهمیدم، مثل غذا... عموم و زن‌عموم میگن به خاطر غذایی که بهم میدن باید کار کنم.
از سادگی این دختر عصبی شدم و پلک‌هایم را فشردم تا نگویم آن‌ها حق مسلم خودت را به عنوان لطف به تو می‌دهند. بعد از کمی مکث با آرامش اجباری گفتم:
- عموت به خاطر بارونی اذیتت نکرد؟
- نه آقا! دیشب یه خورده دعوام کرد که چرا توی بارون اومدم مدرسه، یه پس‌گردنی هم زد اما چون زن‌عموم گفت عصر منو برای خاطر مدرسه اومدن ترکه زده دیگه زیاد کاری نکرد.
نمی‌فهمم چرا؟ اما از اینکه کسی مهری را بزند ناراحت شدم، مگر نه اینکه خودم هم او‌ را می‌زدم؟
- مگه یحیی و زنش تو رو‌ می‌زنن؟
- آره آقا... زن‌عموم یه ترکه داره وقتایی که کاری رو خراب کنم می‌زنه رو پام.
نگاهم با دستش رفت که روی ران پایش گذاشت.
- یحیی چی؟
- عموم میگه تربیت من با زن‌عمومه، ولی خودش هم وقتی از بیرون عصبانی بیاد، داخل نمیره منو می‌کشه توی اتاقم با کمربندش می‌زنه تا آروم بشه، البته خیلی کم، الان خیلی وقته که دیگه عصبانی نشده.
برای اینکه بیشتر روانم از دیدن خودش و شنیدن حرف‌هایش بهم نریزد گفتم:
- خیلی خب، زودتر برو خونه، دوباره ممکنه بارون بگیره.
ذوق‌زده «چشم» گفت و از در کلاس بیرون زد. از پنجره به رفتنش نگاه کردم. کینه‌ی یحیی و زنش در دلم ایجاد شد و‌ زمزمه کردم:
- فقط من باید مهری رو بزنم، نه کـس دیگه، چون منم که می‌خوام راه درست زندگی رو نشونش بدم.
 
روزهای زمستان هم گذشت و من خرسند از کارم، خصوصاً از مهریِ دست‌ساخته‌ام، روستا را ترک کرده برای تعطیلات به شهر خودم برگشتم. در تمام نزدیک به بیست روز‌ تعطیلات، یک قسمت از ذهنم پیش مهری بود. پیش چشمان سیاه و موهای فر او، ابتدا دربرابر افکارم مقاومت می‌کردم اما کم‌کم به خودم حق دادم به مهری فکر کنم، چرا که او‌ دست‌ساخته‌ی من بود. مهری‌ای که من در ابتدای سال تحصیلی تحویل گرفتم دختر افسرده‌ای بود که نه حرف می‌زد و نه چیزی از درس سوم می‌دانست، اما‌ مهری‌ای را که قبل از عید به روستا تحویل داده بودم، دختر شاد و سرزنده‌ای بود که گرچه هنوز فقط با من حرف میزد، اما روخوانی‌اش با همه‌ی مکث‌ها بی‌غلط بود، املای کلماتش وضع قابل قبولی یافته بود و هنوز کمی در درس ریاضیات لنگ میزد و فقط به خاطر همین لنگ زدن گه‌گاه تنبیه میشد. نه دیگر تأخیر داشت که سیلی بخورد و نه کلمات را اشتباه می‌نوشت. حتی می‌توانستم از بدخطی‌اش هم چشم‌پوشی کنم چرا که به صورت واضحی بهتر از اول‌ سال می‌نوشت.
روز سیزده‌بدر مادر و‌ پریزاد را به باغ عمو بردم تا روزشان با آن‌ها سپری کنند و خودم علی‌رغم اصرار عمو و‌ زن‌عمو راهی روستا شدم چرا که چهاردهم باید مدرسه را دایر می‌کردم، اما‌ ناخودآگاهم می‌گفت تو به ذوق دیدن مهری می‌روی و البته انکار نمی‌کردم و حق را به خودم می‌دادم. مهری شاگردی بود که درستی تفکرات ذهنی‌ام‌ را اثبات کرده بود. من با ترس و تنبیه آدم جدیدی از مهری ساخته بودم، پس حق داشتم برای دیدنش ذوق و شوق داشته باشم.
روز بعد از تعطیلات بود و تصمیم گرفتم بچه‌ها را بدون صف به کلاس بفرستم. زنگ را زده و مقابل در ورودی ایستادم و با صدای بلندی به بچه‌هایی که در حال صف بستن بودن گفتم:
- امروز صف نیست، بیاین برید تو.
کنار در ماندم و به بچه‌ها تک‌تک به نام سلام داده و سال نو‌ را تبریک گفتم. در انتها چشمم به مهری خورد که سلانه‌سلانه از در مدرسه داخل شد و سر به زیر پیش آمد. این طرز راه رفتن از مهری‌ای که همیشه با دویدن به مدرسه می‌آمد، بعید بود. بدون اینکه سرش را بالا بیاورد و مرا ببیند خواست از مقابلم‌ رد شود. این آن مهری سرزنده‌ای نبود که پیش از تعطیلات اینجا گذاشتم. آن مهری از هر جا که مرا می‌دید سر بلند کرده و‌ با لبخند پیش از من سلام می‌کرد.
- سلام مهری! عیدت مبارک!
مهری به اجبار ایستاد. همانطور که بندهای کیفش را محکم گرفته بود، سرش را بالا نیاورده تکان داد، «سلام» ضعیفی گفت که فقط «س» آن را شنیدم و سریع داخل شد. دلهره وارد قلبم شد. مهری همان دختری شده بود که در ابتدا تحویل گرفتم؟ چرا؟ از تعجب رفتارش کل سرخوشی‌ام نابود شد. وارد کلاس شدم و کارم را در ابتدای سال شروع کردم اما در تمام طول زنگ متوجه مهری بودم و یقین کردم که او دیگر هیچ اثری از آن مهری پیش از عید ندارد واقعاً در این تعطیلات چه بر سرش آمده بود که همه‌ی تلاش‌های چند ماهه‌ام دود شده و به هوا رفته بود؟ مهری باز هم دختر غمگین و افسرده‌ای شده بود که هیچ به درس توجه نمی‌کرد. بدتر از همه این بود که در حضور بچه‌ها نمی‌توانستم راجع به تغییر رفتارش کنجکاوی کنم و باید همه را موکول به پایان مدرسه می‌کردم.
زنگ تفریح از پشت پنجره دفتر، چون همیشه مراقب دانش‌آموزان اما در واقع متوجه مهری بودم که غمگین‌تر از همیشه کنار دیوار، همان جای همیشگی‌اش نشسته و باز زانوی غم در بغل گرفته بود. توپ پسرهایی که فوتبال بازی می‌کردند به کنار مهری افتاد و چاووش فریاد زد.
- کچل! توپو بنداز بیاد.
مهری رو از او‌ برگرداند و صورتش را یک طرفه روی دستانش گذاشت. چاووش عصبی به طرفش هجوم برد.
- مگه با تو نیستم کچل بی‌خاصیت؟
مهری سرش را چرخاند و پیشانی‌اش را روی دستانش گذاشت. چاووش بالای سرش که رسید، یاد من افتاد و برگشت تا موقعیت مرا ببیند و وقتی مرا پشت پنجره‌ی دفتر دید. بدون اینکه به مهری کاری داشته باشد توپ را برداشت و برگشت. من اما نگاهم روی مهری که صورتش پنهان بود ماند. کمی که دقت کردم لرزش شانه‌هایش را دیدم و بیشتر از قبل متعجب شدم. این دختر حتی از قبل هم بدتر شده بود. آن دختر گرچه غمگین بود اما هرگز ندیدم چنین از یک حرکت به گریه بیفتد. این گریه مرا مصمم‌تر کرد که هر طور شده دلیل عقب‌گرد او‌ را پیدا کنم.
 
در پایان مدرسه مهری مشغول نوشتن مشقش شد و من برخلاف همیشه کلاس را ترک نکردم و نگاهم را به او دوختم. برخلاف همیشه بی‌حرف مشق‌هایش را نوشت و برایم آورد و‌ خواست به سر کارش برود که گفتم:
- امروز‌ همه‌جا تمیزه، نیاز به تمیز کردن هیچ جایی نیست، بمون همین‌جا!
مهری بی‌حرف کنار دستم ایستاد و من دفترش را باز کردم. از دیدن مشقش وحشت کردم. باز چند صفحه مشق بسیار بدخط با غلط‌های واضح و زیاد تحویلم داده‌بود. عصبی دفتر را بدون نگاه بیشتر روی میز پرت کردم.
- این چه وضعه مشق نوشتنه؟ چی توی این بیست روز به سرت اومده؟ تو این جوری مشق می‌نوشتی؟
بدون حرف و سر به زیر دستش را پیش آورد تا بزنم. من هم آنقدر عصبی شده‌بودم که‌ خواسته‌اش را بی‌جواب نگذاشتم و کف هر دو دستش را سرخ کردم. مهری بدون آنکه آخ بگوید یا گریه کند فقط لب‌هایش را بهم فشرد و در آخر دفترش را برداشت که برود، اما من همین امروز باید می‌فهمیدم چه اتفاقی افتاده؟
- دفترتو ببر بذار توی کیفت خودت برگرد پیشم.
مهری دفتر را برداشت به سر نیمکتش رفت آن را در کیف گذاشت و برگشت.
- بهم بگو توی تعطیلات چه اتفاقی افتاده؟
بدون جواب سر به زیر ماند. چانه‌اش را با انگشت بالا آوردم.
- امیدوارم یادت نرفته باشه که حرف نزنی سیلی می‌خوری.
چشمانش لرزید و با صدای ضعیفی گفت:
- هیچی‌ نشده آقا!
- چرا! یه طوری شده که باز رفتی سر خونه‌ی اول.
جوابی نداد و‌ من به یاد حرف چاووش افتادم که او را «کچل» خطاب کرد. دلهره‌ای در دلم ایجاد شد. نگاهم را به مقنعه‌اش دوختم اما زیاد متوجه حجم زیرش نشدم. می‌دانم این دختر چندان به بهداشت شخصی‌اش توجه ندارد، سرپرست درستی هم ندارد. فکر وحشتناکی به ذهنم زد. نکند فرفری‌های زیبایش به خاطر عدم بهداشت دچار کچلی شده؟ این عذاب‌آورترین احتمال بود. واقعاً انصاف نبود، من تمام تعطیلات را با یاد آن فرفری‌های جادویی گذارنده‌بودم. با تشر گفتم:
- مقنعه‌تو در بیار!
سریع نگاه ترسیده‌اش که به زمین دوخته‌بود را به من دوخت و پایین مقنعه‌اش را با دست گرفت.
- نه آقا! چرا؟
دیگر مطمئن شدم هر بلایی هست سر موهایش آمده، از خشم دستانم را مشت کردم.
- گفتم در بیار!
تا صدای ضعیف و التماسی «آقا» گفتنش بلند شد سریع دست برده و مقنعه‌اش را از پشت سرش بیرون آوردم و با چیزی که دیدم یک لحظه روح از سرم پرید. تمام آن فرفری‌های بلند و جذاب به طرز بسیار بد و ناشیانه‌ای کوتاه کوتاه شده بود. آن آبشارهای زیبا تبدیل به شاخه‌های کوتاه وزوزی شده‌بود که مرا یاد سیم ظرفشویی می‌انداخت. مهری سریع مقنعه را رها کرد و دو دستش را روی سرش گذاشت و در خودش جمع شد.
مقنعه را روی میز انداختم و با غم گفتم:
- چیکار‌ با موهات کردی؟
- هیچی!
محکم‌تر باید برخورد می‌کردم.
- گفتم موهات چی شده؟
دستانش را از روی سرش برداشت و درهم پیچاند و تا «آقا»ی ضعیفی از دهانش بیرون آمد، بر سرش فریاد کشیدم:
- فقط بگو چی سر موهات اومده؟
جوابی نداد و نفس‌نفس زنان و لرزان به من خیره شد.
- جواب ندی مطمئن باش این بار به سیلی قانع نیستم و کتک بدی می‌خوری.
اشک از کناره‌های چشمش روان شد و با گریه گفت:
- کار... کار... چاووشه... اول تعطیلات.... قبل عید... یه روز... یه روز داشتم از خونه‌ی خاله بتول برمی‌گشتم... رو‌ی پل بزرگه وایساده بودن... چاووش و دوستاش... اول... مسخره‌ام کردن... خواستم برم... جلومو گرفتن... دوره‌ام کردن... نتونستم فرار کنم... ترسیدم... نشستم روی زمین و جیغ کشیدم... اما اونا... کتکم زدن... بعد هم... با قیچی نصف موهامو کوتاه کردن... چاووش گفته‌بود... یه روز... موهامو کوتاه می‌کنه... حاج بشیر اومد... اونا ترسیدن... رفتن... حاج بشیر منو برد خونه... به عموم گفت... چاووشو شناختم اما چشمم کار نکرد بقیه رو بشناسم... به عموم گفت... اگه نمی‌تونه حواسش به من باشه... منو بده به اون و زنش که بچه ندارن... عموم گفت خودش بهتر می‌دونه چیکار بکنه... حاج بشیر با عموم دعوا کرد سر من... وقتی رفت... عموم منو انداخت توی اتاقم... خیلی زد... گفت حقمه که چاووش منو زده... خودش هم بقیه موهامو کوتاه کرد... گفت... گفت... اگه چاووش منو هم بکشه نباید جیغ و داد کنم... چون... چون... من براش مهم نیستم... گفت اگه بمیرم همشون راحت میشن... گفت اضافیم... زیادی زنده موندم... گفت من نکبت انداختم توی زندگیشون... گفت نحسم... گفت منو نمی‌خواد... اما تا بمیرم هم نمیذاره کسی منو ببره... گفت باید بمیرم.... اما‌ من نمی‌خوام بمیرم... میگن موهام بدبختی میاره.... عموم موهامو دوست نداره.... چاووش میگه یه روز یه ماشین جور می‌کنه... موهامو مثل پسرها از ته می‌زنه... چاووش میگه بازهم وقتی بلند شدن کوتاهش می‌کنه... اونا منو نمی‌خوان... فرداش خاله بتول هم که فهمید... منو‌ نذاشت برگردم خونه‌ی عموم، بعدش زن‌عموم اومد دنبالم... خاله بتول گفت من باید بمونم پیش اون... من دلم می‌خواست بمونم پیش خاله بتول... همه‌ی کاراشو هم خودم می‌کردم... اما عموم اومد دعوا کرد با خاله... گفت توی پیرزن دخالت نکن... بعد منو برد خونه... انداخت توی اتاقم و زد... گفت دیگه نمی‌ذاره برم بیرون... دو روز همون‌جا زندونیم کرد... آب و‌ غذا هم نداد... خاله بتول اومد... گفت دیگه نمیگه منو می‌خواد تا عموم راضی شد... دوباره بذاره من بیام بیرون و عصرها برم پیش... خاله بتول... عموم منو نمی‌خواد... چاووش میگه دعا کن زودتر بمیری... اما من نمی‌خوام بمیرم... زن‌عموم میگه سگ هم اندازه‌ی من کتک می‌خورد و گرسنه میموند سقط میشد... .
 
طاقتم از حرف‌هایی که می‌شنیدم طاق شد. دو بازوی او را که هنوز اشک‌ می‌ریخت و حرف میزد گرفتم و با عصبانیت تکان دادم.
- چرا می‌ذاری بهت زور بگن؟ چرا گذاشتی موهاتو کوتاه کنن؟ ها؟
ترسیده گریه‌اش بند آمده بود.
- آقا! اونا پسر بودن، زیاد بودن.
با ضرب بازوهایش را رها کردم.
- باید جلوشون درمیومدی، باید چنگ می‌زدی توی صورتشون، لگد مینداختی، موهاشونو می‌کشیدی، گازشون می‌گرفتی، اما نمی‌ذاشتی دستشون بهت بخوره، ولی تو همون‌جا نشستی فقط جیغ کشیدی.
- آقا من نمی‌تونم... .
همان‌طور‌ باتحکم گفتم:
- می‌تونی، باید بتونی، تو هیشکی رو‌ غیر خودت نداری، باید یاد بگیری به هر کی اذیتت کرد چنگ و دندون نشون بدی، اونقدر وحشی بشی که کسی جرعت نکنه نزدیکت بشه، باید مثل یه سگ‌ وحشی بشی و پاچه هر کی بهت بد نگاه کرد بگیری.
- آقا! من نمی‌تونم.
- باید بتونی، چاره‌ی دیگه‌ای هم نداری، می‌خوای بذاری هرکس هر بلایی خواست سرت بیاره؟
- عموم میگه حقمه.
- عموت غلط می‌کنه.
از عصبانیت به حد انفحار رسیدم.
- بگو، بگو کی دیگه همراه چاووش بود.
- نمیگم.
گرچه خودم می‌توانستم رفقای چاووش در این کار را حدس بزنم. بارها او را با پسران بیکار و اراذل روستا دیده‌بودم که همگی بیشتر از خودش سن داشتند، اما می‌خواستم مهری ترس از آن‌ها را کنار بگذارد و نامشان را بگوید.
- بگو کیا بودن!
- آقا من نمیگم، چاووش گفته اگه به کسی بگم کیا همراهش بودن، منو می‌برن از دره سیاه می‌ندازن پایین، من نمی‌خوام بمیرم، تازه اونجا گرگ هم داره.
دوباره بازوهایش را گرفتم و فشار دادم.
- همین ترسو بودنته که باعث شده هر کس هر کاری خواست باهات بکنه، قوی نشی فردا پسرای بی‌غیرت بلاهای بدتری سرت میارن، بگو کیا بودن تا یه گوشمالی بهشون بدم.
- نمیگم آقا!
بازوهایش را رها کردم.
- حتی اگه بزنمت؟
- باز هم نمیگم.
کلافه از مقاومتش یک ضرب از روی صندلی بلند شدم و او ترسیده عقب رفت.
- باشه! امتحان می‌کنم.
سگک کمربندم را باز کرده و با یک حرکت بیرون کشیدم.
- ببینم تا کجا می‌تونی زبونتو بسته نگه داری؟
ترس چشمانش چند برابر شده و باز هم عقب‌عقب رفت.
- آقا توروخدا!
کمربند را کمی جلوتر از سگک دور دستم پیچاندم.
- یا میگی کیا بودن یا سیاه و‌ کبود میشی.
- آقا نمی‌تونم بگم.
دلم لرزید، اما نمی‌توانستم جلوی این دختر کوتاه بیایم. او‌ زیادی ترسو بود و اجازه می‌داد هرکس هر بلایی را سرش دربیاورد، باید این ترس را می‌ریخت و آن نام‌ها را به زبان می‌آورد وگرنه ترسو بودنش باعث می‌شد بلاهای بدتر و غیرقابل جبرانی را پسران اراذل بر سرش بیاورند و او هم کسی را نداشت که پشتیبانی‌اش کند.
ضربه اول کمربند که به پهلویش خورد آخ دردناکی گفت و وسط کلاس به زمین خورد. من هم دست نگه نداشتم و تا جایی که توان داشتم خشمم را با ضربات کمربند روی تن او‌ تخلیه کردم اما او‌ زبان باز نکرد. همین که دست نگه داشتم متوجه شدم از هوش رفته؛ پشیمانی تمام وجودم را گرفت. تن سبک دخترک را آغوش گرفته و به اتاقم بردم. او‌ را تکیه زده به رختخواب‌های چیده‌شده کنار دیوار نشاندم. کمی آب به صورتش زدم و او را به هوش آوردم. نگاهش که به من خورد از ترس خود را جمع کرد. آرام‌تر از قبل گفتم:
- چرا نمیگی کیا بودن تا به حسابشون برسم؟
- آقا! به چاووش هم کاری نداشته‌باشین، منو می‌برن دره سیاه.
از حرص حرفش، چشمانم را بهم فشردم.
- مهری! بفهم، پسری که جرعت کرده موهاتو کوتاه کنه فردا روز یه چیز دیگه ازت می‌گیره که دیگه نتونی جایی سر بلند کنی.
در جوابم فقط سر به زیر گریه کرد و چیزی نگفت.
- اگه مثل سگ جلوی این پسرها درنیایی، اونا تو رو می‌کنن عروسک دستشون، که با اجبار و ترس فقط بهشون سرویس بدی، چرا جلوشون واینمیسی؟ بفهم که تنهایی و فقط خودت باید از خودت دفاع کنی، شده تا پای جونت باید وایسی، اما نذاری پسری نوک انگشتش بهت بخوره.
کمی مکث کردم و به حال رقت‌انگیزش نگاه کردم.
- هر پسری اذیتت کرد، خواست تو رو بزنه، تو هم اونو بزن، نترس! چنگ بزن توی صورتش، گازش بگیر، برات مهم نباشه بقیه چی میگن، بذار همه بگن مهری وحشی شده، مگه مهمه؟ این همه سال بهت گفتن شوم، بذار بعد از این بگن وحشی، مگه چی میشه؟ به جاش دیگه هیچ‌کـس جرعت نمی‌کنه اذیتت کنه و بلا سرت بیاره، فهمیدی چی گفتم؟
اشک‌های صورتش را پاک کرد.
- آقا... منو ببخشید... نمی‌تونم بگم کیا بودن... اما... اما... بهتون قول میدم... دیگه نذارم پسرا بهم دست بزنن... من هم اونا رو‌ می‌زنم... همون‌جور که گفتین... سگ‌ میشم... دیگه نمی‌ذارم کسی بهم دست بزنه.
سرم از درد به مرحله انفجار رسید. بلند شدم و از دخترک فاصله گرفتم. مهری هم به سختی و با درد بلند شد.
- آقا به چاووش چیزی نگین.
عصبی از خواسته‌اش با اخم به طرفش برگشتم و بعد از چند لحظه مکث گفتم:
- گفتی حاج بشیر نجاتت داد؟
سرتکان داد و گفت:
- آقا می‌تونم برم خونه؟
دستی به نشانه‌ی رفتن تکان دادم.
- برو! ولی دیگه نشنوم پسرها اذیتت کرده باشن ها! فهمیدی؟
- چشم آقا!
سری تکان دادم و‌ مهری لنگان از اتاق بیرون رفت. همان‌طور که به رفتنش نگاه می‌کردم به این فکر بودم که این چاووش چموش، پسرعموی بی‌لیاقت را به یک صورت اساسی ادب کنم به طوری که همیشه در یادش بماند.
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
1
بازدیدها
52

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 14)

عقب
بالا