اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان چیناچین| دردانه

رده سنی
  1. جوانان
  2. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
inshot_۲۰۲۴۰۸۲۴_۱۶۳۶۵۵۵۸۷_vrgu.jpg

نام اثر: چیناچین
نویسنده: دردانه
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
ناظر: @دنیا شجری بخشایش

خلاصه:
هر کس زمانی که دست به انتخاب همسر برای زندگی می‌زند، کسی را انتخاب می‌کند که از لحاظ عقیده، منش، رفتار و گفتار بیشترین پیوستگی و شباهت را با او داشته باشد. چرا که می‌داند هر چه بیشتر با همسرش شباهت داشته باشد و او به تمایلات قلبی‌اش نزدیک‌تر باشد، تفاهم بیشتری با او خواهد داشت و زندگی بهتری را با او تجربه خواهد کرد.
حالا تصور کنید کسی خودش همسرش را تربیت کند... .

مقدمه:
هر آنچه می‌اندیشیم لزوما درست نیست!
حتی آن‌هایی که یک عمر به صحت‌اش ایمان داریم.
پذیرفتن خطا هم آسان نیست.
هر چه عقیده اشتباه قدمت بیشتری داشته باشد، پذیرفتن خطا هم سخت‌تر می‌شود.
تنها زمانی اشتباه را می‌پذیریم که چیزی قوی‌تر از آن عقیده، ما را آگاه کند.
عشق مصلح است، اگر واقعی باشد.
بیشترین نیرو را برای پذیرش خطا و تغییر به انسان می‌دهد.
فقط کافیست صبر کنی.
خود عشق راهش را برای اصلاح پیدا می‌کند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
چند روز بعد پریزاد با مهدیس به این بهانه که یک کنکوری است و می‌خواهد سر از رشته‌ی اقتصاد دربیاورد در کافه‌ای قرار گذاشت. من نیز به عنوان برادری که او را در همه‌جا همراهی می‌کند نفر سوم آن قرار بودم.
پریزاد و مهدیس غرق بحث درمورد دروس دانشگاهی، بازار کار و آینده‌ی شغلی رشته‌ی اقتصاد بودند و من در تمام‌مدت، سعی می‌کردم نگاهم را از آن بینی عملی کوتاه، گونه‌های برجسته و صورت استخوانی گرفته و به میز بدهم، حتی رنگ چشم‌هایش را هم ندیدم، چرا که اعصابم از دیدن موهای رنگ‌شده‌ی حجیمی که هیچ شباهتی به موهای طبیعی و زیبای مهری نداشته و از هر طرف شال دختر بیرون زده‌بود، به هم می‌ریخت و به این فکر می‌کردم چرا روزبه‌روز شال دخترها آب می‌رود؟ با همه‌ی جلوه‌ای که موهای رنگ شده‌ی مهدیس به چشم هر بیننده‌ای می‌فروخت، برای من لطف موهای پریشان و شانه‌نخورده‌ی مهری که زیر مقنعه‌ی بزرگی پنهان می‌شد چیز دیگری بود. با یادآوری سیم‌تلفنی‌های سیاه مهری لبخندی روی لب‌هایم آمد و زیر لب زمزمه کردم.
- حیف که بچه‌ای!
متأسف از فکری که کرده‌بودم، سریع اخم کردم. شانس آوردم که مهدیس و پریزاد غرق گفتگو بودند، وگرنه مرا به‌خاطر لبخند و اخم همزمانم مجنون می‌خواندند. می‌خواستم از فکر مهری بیرون بیایم که صدای قهقهه‌ی زشتی کار را برای من راحت‌تر کرد. وقتی حواسم جمع شد متوجه شدم صاحب این قهقهه کسی جز دختر فرهان نیست که بی‌پروا ردیف دندان‌هایش بیرون می‌زد. اخمم شدیدتر شد. این دختر اصلاً انتخاب من برای زندگی نبود. برعکس او‌ مهری محجوب می‌خندید، بسیاری از اوقات هنگام خندیدن نگاهش‌ را به زمین می‌دوخت و چقدر همان خنده‌های اندکش زیبا بود. اگر کم‌سن نبود قطعاً برای ازدواج روی او فکر می‌کردم. او همسر دلخواه من می‌شد. حیف که هنوز کودک بود. ناخودآگاهِ مغزم نگذاشت زیاد در افسوس بمانم و گفت:
- می‌تونی صبر کنی بزرگ بشه.
برای اولین بار این ناخودآگاه حریصم بد نمی‌گفت. نگاهم را به فنجان قهوه‌ی نیم‌خورده‌ام دادم و حساب کردم. مهری امسال چهارده‌ساله بود و اگر فقط سه‌سال صبر می‌کردم، هفده‌ساله میشد و مناسب ازدواج. مهری را کسی جز من نمی‌خواست که نگران شوهر کردنش باشم. لحظه‌ای بعد خودآگاهم بیدار شد و به من نهیب زد:
- شرم کن مهرزاد! افکارت فقط دور و بر سوءاستفاده از بی‌کسی مهری می‌چرخه؟
خواستم حواسم را از مهری به مهدیس بدهم اما صدای تیز مهدیس بیش از هر چیز روی اعصابم بود. دیگر نتوانستم آنجا را تحمل کنم، با عذرخواهی برخاستم و به پریزاد که با چشم‌های گرد شده نگاهم می‌کرد گفتم:
- من توی ماشین منتظرتم.
و بدون خداحافظی از مهدیس، جمع را ترک کردم. بگذار مرا «مردک بی‌ادب» خطاب کند، همین که صدایش را نمی‌شنیدم برایم شادی مفرطی به همراه داشت.
در مغزم بحث شدیدی میان دوسوی خودآگاه و ناخودآگاهم بر سر مهری در جریان بود. دستانم را بالای فرمان گذاشته، سرم را به آن‌ها تکیه دادم و چشمانم را بستم. چهره‌ی خندان مهری پشت پلک‌هایم آمد. هیچ دختری زیباتر از مهری نمی‌خندید. چقدر خوب می‌شد اگر من صاحب آن خنده‌ها را داشتم. چشمانم را به سرعت بازکرده و کلافه دست در موهایم فرو کردم.
- خجالت بکش مهرزاد! خجالت! اون یه دختربچه‌س.
ناخودآگاهم در هیبت مردی که از هر نظر همانند خودم بود در ذهنم جان گرفت و جواب داد:
- چنان میگی دختربچه انگار چهارسالشه، اون چهارده سالشه! بفهم که بچه نیست.
جواب این مرد همسانم را دادم:
- می‌دونی چقدر فاصله‌ی سنی داریم؟ چهارده سال، اندازه سن خودش.
ناخودآگاهم دستانش را از هم باز کرد.
- ایرادش چیه؟ پدر و مادرت هم‌ شونزده‌سال اختلاف‌سنی داشتن.
با تحکم جواب دادم:
- اون فرق داشت!
در تصوراتم ناخودآگاهم یک طرفه به جایی تکیه داده و شانه بالا انداخت.
- هیچ‌ فرقی نداره.
ضربه‌ای با دست روی فرمان زدم.
- مادرم موقع ازدواج نوزده‌سالش بوده نه چهارده‌سال.
ناخودآگاهم دستانش را مقابل صورتش گرفت و به ناخن‌های دستش نگاهی کرد.
- خب تو هم صبر کن بزرگ بشه.
- ولی این ظلمه!
ناخودآگاهم ابروهایش را درهم کرد و چشم به من دوخت.
- چه ظلمی؟ ادا در نیار!
- شاید اصلاً منو نخواد.
ناخودآگاهم خود را تا روبه‌رویم پیش کشید.
- گفتم ادا در نیار! کی بهتر از تو؟ اصلًا ازش پرسیدی؟
 
چشمانم را بستم تا نگاهم به آن چهره‌ی چون خودم نیفتد.
- اون بچه‌س! این‌جور‌ چیزها نمی‌فهمه.
برای ندیدنش چشم بسته بودم غافل از اینکه او درون خودم هست و راه فراری از او ندارم.
- سه چهار سال دیگه چی؟ باز هم هیچی نمی‌فهمه؟
تردید کردم.
- سه چهار سال دیگه؟
ناخودآگاهم تا کنارم آمد و دست در گردنم انداخت.
- مهرزاد! به آینده فکر کن! توی اون روستا کسی جز تو مهری رو نمی‌بینه.
خودآگاهم جوابی برای ناخودآگاهم نداشت. او هم موقعیت را مناسب دیده و ول کن ماجرا نبود، مرا سست کرده بود و داشت میخش را محکم می‌کوبید.
- تو می‌تونی به اون دختر کمک کنی، به این فکر کن اون مثل موم توی دستای توئه، هر جور بخوای می‌تونی تربیتش کنی، فکر کن! هر جور که خودت بخوای!
حس لذت‌بخشی زیر پوستم دوید، پرسیدم:
- هرجور که بخوام می‌تونم تربیتش کنم؟
ناخودآگاهم چون مکاری حریص وسوسه‌انگیز کنار گوشم گفت:
- مگه قبل از این تربیتش نکردی؟ از اون دختر افسرده و ترسو تو یه دختر شجاع درست کردی. اون موقع برای درس بود و خودش؛ الان برای زندگی و خودت. فقط کافیه راه و روش دلخواهتو یادش بدی و برای خطاهاش از سیلی و خط‌کش دریغ نکنی، اون درنهایت میشه همون همسری که می‌خوای.
خواستم مقابل وسوسه‌های خواستن مهری مقاومت کنم.
- ولی اون روستاس و من اینجا، فقط سال تحصیلی می‌تونم برم اونجا.
مقاومتم اثری در وسوسه‌های ناخودآگاهم نداشت.
- خب تو هم برو روستا، چرا موندی توی شهری که چیزی برای تو نداره؟
کلافه شده بودم.
- ولی مادر و خواهرم اینجا هستن، این‌جوری تنها میمونن.
نگاه عاقل اندر سفیه ناخودآگاهم را حس کردم.
- یه سال اونجا بودی، تنهایی نتونستن زندگی کنن؟
رو برگرداندم.
- من برای کار روستا بودم.
از مقابلم درآمد.
- الان برای زندگی برو!
مردد پرسیدم:
- زندگی؟
وسوسه‌های ناخودآگاهم لحظه به لحظه بیشتر میشد.
- زندگی تو اونجاست مهرزاد! پیش مهری، پیش اون آبشار فرفری!
با لبخندی شیرین نام مهری را روی زبانم آوردم. ناخودآگاهم برای وسوسه‌کردن من موفق شده‌بود. خودآگاهم هم مهری را می‌خواست و جز او‌ دیگر هیچ‌کـس را نمی‌خواست.
درِ ماشین با ضرب باز شد، پریزاد باعصبانیت نشست و در را محکم کوبید. آنقدر حالم خوش بود که از خیر تذکر به او بابت شکاندن در گذشتم و فقط نگاهم را به چهره‌ی خشمگینش دوختم.
- واقعاً که مهرزاد! منو سنگ رو یخ کردی بعد نشستی ژکوند تحویلم میدی؟ این چه حرکتی بود کردی؟ مهدیس کاملاً فهمید به زور آوردمت.
دیگر این سرخوشی من برای پریزاد هم واضح شده‌بود.
- به درک! من یه دختر مو رنگ کرده که این هوا موهاش پریشون باشه نمی‌خوام، دختری می‌خوام که زیباییش مال خودم باشه، نه مال هر کـس که اونو می‌بینه.
پریزاد لحظاتی به من نگاه کرد و من هم ماشین را روشن کردم و به راه افتادم. بعد از کمی گذشتن وقت گفت:
- باید از ستایش بپرسم خواهرش مو فرفریه یا نه؟
اخم کردم.
- این دیگه کیه؟
- ستایش دوستمه، خودش مو فرفریه، یه خواهر چادری داره، یگانه؛ شانس بیاری اون هم مو فرفری باشه، باب خودته، مثل خودت میونه‌ی خوبی با این قرار گذاشتنا نداره، اصلاً از اولش باید اونو پیشنهاد می‌دادم، فقط بدیش اینه تو نمی‌تونی پا پیش بذاری، خوشش از این طرز آشنایی نمیاد، مامان باید بره جلو.
با وجود مهری نباید می‌گذاشتم پریزاد مرا در چاه دختر دیگری بیندازد.
- از همین حالا میگم که نمی‌خوامش.
پریزاد کاملاً به طرفم برگشت.
- چرا؟ دختر قشنگیه، جای پارمیس و مهدیس اونو پیشنهاد داده‌بودم تا الان عقد هم کرده‌بودی، فقط نمی‌دونم چرا فراموشش کردم؟
- همون بهتر که فراموشش کردی.
- مهرزاد! راست و حسینی بگو تو واقعاً زن می‌خوای یا ما رو گذاشتی سر کار؟
با لبخند به پریزاد نگاهی انداختم و بعد نگاهم را معطوف رانندگی کردم. هنوز در فکر مهری بودم. من فقط بغل کردن و بوییدن آن موهای فر جادویی را می‌خواستم. بگذار بقیه هرچه می‌خواهند بگویند، زندگی من فقط مهری را کم داشت. دختری که هم دلخواهم باشد، هم باب میلم. خودم او‌ را برای زندگی‌ام با تنبیه، تربیت می‌کردم.
پریزاد که جوابی از من نگرفت ضربه‌ای به بازویم زد.
- عاشقی شازده؟ با توام، جوابمو بده، تو واقعاً دنبال زن گرفتنی یا ما رو اسکل کردی؟
با لبخندی که از تصور مهری در کنارم روی لب‌هایم نقش بسته‌بود به طرف پریزاد برگشتم.
- دیگه لازم نیست برای من دنبال زن بگردی، تصمیمم برای زندگی عوض شده.
پریزاد با هوف کلافه‌ای از من نگاه گرفت.
- پس واقعاً من و‌ مامان رو گذاشته بودی سر کار تا خودت تفریح کنی، حالا تصمیم جدیدت برای زندگی چیه؟
- می‌خوام برم روستا زندگی کنم.
متعجب به طرفم برگشت و بلند پرسید:
- روستا؟!
فقط «اوهوم» گفته و سر تکان دادم. پریزاد چند لحظه به منِ غرق در رانندگی نگاه کرد و بعد روی برگرداند و دیگر چیزی نپرسید.
 
در اتاقم روی تخت دراز کشیده و درحالی‌ که دستانم را زیر سرم گذاشته‌بودم به سقف خیره شده و در فکر مهری، موهای سحرانگیزش، چشمان جادویی‌اش و خنده‌های زیبایش فرو رفته‌بودم. من برای بدست آوردن مهری باید به روستا می‌رفتم، اما‌ کسی نباید دلیل واقعی رفتنم را می‌فهمید. باید در روستا زندگی می‌کردم تا بتوانم‌ از نزدیک مراقب مهری باشم. کافی بود سه‌ سال آینده هم شاگردم باشد، این‌گونه می‌توانستم مهری را همان‌طور که می‌خواهم تربیت کنم. اکنون چهارده‌ساله بود و سه‌ سال دیگر هفده‌ساله می‌شد، در آن صورت همان‌ موقعی که ششم را تمام‌ می‌کرد من می‌توانستم از او‌ برای همسری خودم خواستگاری کنم. همسری که خودم‌ تربیت کرده و از همه لحاظ دلخواه خودم باشد.
غرق در افکار لذت‌بخشم بودم که مادر بدون در زدن وارد اتاق شد و پشت سرش هم پریزاد. حدس اینکه پریزاد به مادر گفته باشد که قصد رفتن به روستا را دارم اصلاً سخت نبود. بلند شدم و روی تخت نشستم. قبل از اینکه مادر عصبانی‌ام حرف بزند پرسیدم:
- چیه مامان؟
- مهرزاد، تو واقعاً می‌خوای بری روستا؟
- آره.
عصبانیتش به آنی به نگرانی تبدیل شد.
- آخه چرا؟
- خب می‌خوام‌ اونجا زندگی کنم.
مادر ناراحت روی صندلی میز تحریرم نشست.
- یعنی چی پسرم؟
کمی دستانم را از هم باز کردم.
- یعنی چی نداره مامان! من دوست دارم‌ بقیه عمرمو برم‌ روستا زندگی کنم همین.
مادر سعی کرد با لحن ملایم‌تری با من حرف بزند.
- این چه تصمیمیه که تو گرفتی؟ ببین اگه زن نمی‌خوای، باشه، دیگه حرفشو نمی‌زنم، لازم نیست به خاطر حرف من تارک‌دنیا بشی.
نگاه حرصی‌ام را روی پریزاد که یک‌طرفه با دستان جمع شده به دیوار تکیه داده بود، گرداندم و رو‌ به مادر کردم.
- تارک‌دنیا چیه؟ من می‌خوام‌ برم‌ روستا زندگی کنم.
مادر کمی خودش را جلو‌ کشید.
- عزیزم! همه از روستا میان شهر زندگی‌ کنن، بعد تو از شهر میری روستا؟
لحن دلخور کلامم بیشتر‌ شد.
- ایراد رفتن به روستا چیه مامان؟ همه شاید بخوان بپرن توی چاه، من هم باید بپرم؟
مادر عصبی دستش را به طرف من گرفت و تکان داد.
- الان این کاری که تو‌ می‌خوای‌ بکنی‌ پریدن توی چاهه.
آنقدر روی تخت عقب رفتم تا به دیوار چسبیدم و بی‌خیال جواب دادم:
- از نظر من اونایی که آلودگی و‌ شلوغی شهر رو‌ به تمیزی و سکوت روستا ترجیح میدن دیوونگی می‌کنن.
مادر‌ از کوره‌ در رفت.
- اونجا‌ چی داره که می‌خوای بری؟
لحظه‌ای تصویر مهری‌ مقابل‌ چشمانم‌ آمد و لبخند زدم.
- اونجا زندگی داره.
مادر که دید بحث با من فایده‌ای ندارد با آرامش گفت:
- پسرم! عزیزم! روستا برای چند روز‌ اون هم‌ تفریحی‌ جای خوبیه، اما‌ نه برای همیشه و زندگی.
- ولی من تصمیمو گرفتم‌ و‌ حتماً برای‌ زندگی‌ می‌رم‌ روستا.
مادر چند لحظه با اخم نگاهم کرد و بعد یک‌دفعه بلند شد.
- پس حرف آخرت همینه؟
خودم‌ را روی تخت جلو‌ کشیدم و دوباره لبه‌ی تخت نشستم.
- نه یه حرف دیگه هم دارم.
ابروهای مادر‌ از هم‌ باز شد و‌ کاملاً به‌ طرفم‌ چرخید:
- چی؟
- می‌خوام‌ سهممو از کارگاه بابا بفروشم.
ابروهای مادر‌ دوباره‌ درهم‌ رفت و‌ با حال زاری گفت:
- اونو‌ دیگه برای چی می‌خوای؟
نگاهی به‌ پریزاد انداختم که تکیه از دیوار گرفته و‌ به‌ ما‌ نزدیک‌ میشد.
- برای خونه زندگیم توی‌ روستا پول‌ لازم‌ دارم.
مادر کلافه دستی به‌ صورتش کشید.
- دست از کارگاه بکش، اجاره‌ی اونجا‌ کمک‌خرج‌ زندگی‌ من و‌ پریزاده.
اخم به ابروهای من هم هجوم آورد.
- مامان! درسته من حقوق آن‌چنانی‌ندارم، اما‌ همیشه اول‌ برج نصف‌ حقوقمو ریختم‌ به حساب شما، درضمن وقتی‌ فروختمش شما و‌ پریزاد سهمتونو بذارید بانک سودشو بگیرید. من به سهمم نیاز دارم.
مادر‌ دوباره‌ رو به من روی صندلی میز تحریر نشست.
- می‌دونم پسرم! حقته، کارگاه هم مثل این‌ خونه مال پدریته، اما‌ به‌ من و‌ پریزاد هم‌ فکر‌ کن، ما‌ راضی نیستیم سهممونو از کارگاه بفروشیم، هیچ خریداری هم ملک اشتراکی ازت نمی‌خره.
کلافه از حرف‌ مادر خودم را جلو‌ کشیدم‌ تا حرف‌ بزنم‌ که‌ پریزاد گفت:
- من راضیم‌ کارگاهو‌ بفروشیم.
مادر‌ عصبی به طرف پریزاد برگشت.
- تو دیگه‌ چته؟
نگاهم را به پریزاد دوختم. با صدای کمی بلند شده‌ای گفت:
- من هم سهممو می‌خوام‌ بدم ماشین بخرم، مگه داداش نمی‌گفت هیجده سالم‌ تموم شد برم گواهینامه بگیرم؟ خب به فکر ‌ماشین هم باید باشم.
مادر دستش را به طرف پریزاد گرفت با حرص گفت:
- تو هنوز بچه‌ای برای رانندگی.
پریزاد کمی به مادر نزدیک شد.
- اِ مامان! مهرزاد که معلومه دیگه موندنی نیست پیش ما، من و تو نباید به خودمون فکر کنیم؟ خب داشتن ماشین توی این شهر لازممون میشه، تازه با فروش کارگاه از دست اون زمانی بی‌وجود هم راحت میشیم
 
زمانی کسی بود که سال‌ها کارگاه جوشکاری پدر را در اجاره‌ی خود داشت. از حرف پریزاد اخم کردم.
- زمانی کاری کرده؟ حرفی زده؟
مادر و‌ پریزاد هر دو به طرفم برگشتند و قبل از پریزاد مادر گفت:
- نه پریزاد شلوغش می‌کنه.
پریزاد دستش را عصبی تکان داد.
- چی‌چی رو‌ شلوغش می‌کنه؟ اجاره کم میده، بعدش هم کلی منت می‌ذاره، این کارگاه قدیمیه، برقش اِله، آبش بِلِه.
پریزاد کمی مکث کرد و آرام‌تر گفت:
- کارگاه که فروش‌ بره هرکی سهم خودشو برمی‌داره هر کاری خواست باهاش می‌کنه.
پریزاد رو به مادر کرد.
- مهرزاد که حقوق بگیره، تازه نصف حقوقشو هم می‌ریزه به حساب شما، من هم که دیگه کم‌کم می‌خوام برم‌ سر کار.
من و‌ مادر‌ هر دو با هم گفتیم:
- سر کار؟
و من ادامه دادم:
- از کی تا حالا؟
پریزاد کمی خود را عقب کشید.
- پارمیس‌جون یه پروژه زیباسازی گرفته، پونزده شونزده روز دیگه شروع میشه، به من هم گفته‌ برم کمکش، روزمزد بهم دستمزد میده.
متعجب و کمی دلخور گفتم:
- تو می‌خوای بری سر کار؟ اون هم‌ توی‌ خیابون؟ زیر چشم همه؟
- وای داداش! مگه چیه؟ کی دیگه به دوتا زن نگاه می‌کنه که دارن دیوار رنگ می‌کنن.
خواستم چیزی بگویم که مادر گفت:
- اگه می‌خوای خواهرت سر این کار نره، کارگاهو نمی‌فروشی، روستا هم‌ نمیری، می‌مونی‌ بالا سر خواهرت، وگرنه که من هیچ مشکلی با کار کردنش ندارم.
نگاه نگران پریزاد روی‌ من افتاد و من دقیق به مادرم نگاه کردم. مادر می‌خواست مرا در تنگنا بگذارد که به روستا نروم. لحظه‌ای از روستا رفتن پشیمان شدم، اما نگاه مهری در پس ذهنم به من توان داد. رو به پریزاد کردم.
- کارت چقدر طول می‌کشه؟
- شاید بیست روز.
انگشتم‌ را به طرفش گرفتم.
- این یه‌ بارو ندید می‌گیرم، اما دیگه نبینم بری برای رنگ کردن خیابونا ها؟
پریزاد خواست به طرفم هجوم بیاورد که با دست مانع شدم.
- قربونت برم داداش!
- عقب وایسا! فکر‌ نکن رفتم روستا ازت غافل میشم، اومدم دیدم حرفمو گوش نکردی باید نقاشی رو‌ برای همیشه ببوسی بذاری کنار.
- فدات خان داداش! پارمیس‌جون یه آشنا داره کارهای داخلی انجام میده، مثل مدرسه و فرهنگسرا و این‌جور جاها، میگم منو معرفی کنه به اون.
- این که گفتی مرد نیست که؟
پریزاد سرخوش عقب رفت.
- نه بابا... زنه... اصلاً هروقت این کارم تموم شد خواستم برم پیش اون، میگم خودت بیا ببینش، خوبه؟
با خیال راحت نگاه از پریزاد گرفتم.
- این خوبه!
مادر معترض گفت:
- خواهر برادری بریدید و دوختید، من هم که هیچ کاره.
پریزاد به‌ طرف مادر برگشت و‌ دست روی‌ شانه‌ی مادر گذاشت.
- قربون مامان خوشگلم‌ برم‌! شما‌ که‌ گفتید راضی هستید برم‌ سرکار، بعد هم من و شما واقعاً به چندرغاز پول اجاره‌ی اونجا نیاز نداریم، اصلاً شما‌ سهمتو ببر بذار تو‌ی کارگاه عمو، مگه‌ پارسال نمی‌گفت کارگاهو بفروشیم‌ تو‌ی مبل‌سازیش شریک‌ شیم؟
مادر شانه‌اش را از دستان پریزاد آزاد کرد.
- شما‌ دوتا چتون شده؟ دستی‌دستی دارید پشتوانه‌ی آینده‌تونو به باد می‌دید، مگه من پیرزن چقدر خرج دارم‌ که فکر می‌کنید دارم شور‌ خودمو می‌زنم؟ مال پدری شما فقط اون کارگاهه و این خونه، چیز دیگه‌ای ندارید که فردا روز خواستید عروسی کنید دستتونو بگیره، مهرزاد! من گذاشته بودم اونجا رو‌ موقع عروسی تو بفروشم‌ خرج عروسیت کنم، پریزاد! تو جهیزیه نمی‌خوای؟
پیش رفتم و‌ دست مادر را گرفتم.
- مادرجان! من همین‌جا قول میدم اگه خواستم عروسی کنم صفر تا صد هزینه‌شو خودم بدم، من الان که می‌خوام برم روستا زندگی کنم خونه لازم دارم.
پریزاد هم از طرف دیگر دستش را از روی شانه‌های مادر رد کرد.
- مامانی! موافقت کن، من که نمی‌خوام‌ شوهر کنم که جهیزیه بخوام، اگر هم یه زمانی خواستم شوهر کنم خودم برای جهیزیه‌ام یه فکری می‌کنم.
مادر دلخور خودش را از حصار ما دو نفر نجات داد و بلند شد.
- شما دو نفر پاک زده به سرتون! باشه، برید هر کاری دوست دارید بکنید، اما فردا روز‌ نگید نگفتم ها.
پریزاد سریع روی سر مادر پرید. دست پشت گردنش انداخت و محکم گونه‌ی مادر را بوسید.
- قربونتون بشم‌ مامانی جونم! من هم قول‌ میدم زود گواهینامه رو‌ بگیرم تا وقتی ماشین گرفتم دم به دقیقه ببرمت روستا شاخ شمشادتو ببینی.
مادر با «ولم کن» پریزاد را از خودش جدا کرد و از اتاق بیرون رفت.
پریزاد هم با دستش بوسی به طرف من فرستاد.
- فدایی داری داداش!
پوزخندی به او‌ زدم و او هم از اتاق بیرون رفت.
دوباره‌ روی تخت دراز کشیدم و به سقف خیره شدم و به مهری فکر کردم. مهری جفت من بود و اگر به او نمی‌رسیدم تا آخر عمرم در صورت همه‌ی دخترها دنبال مهری می‌گشتم. من باید به روستا برمی‌گشتم تا از عشقم‌ مراقبت کنم که به سن مناسب ازدواج برسد. من برای زندگی فقط مهری را می‌خواستم.
 
بالاخره طی یک هفته‌ی بعد کارگاه پدر را به همان زمانی نام فروختم. گرچه در ابتدا حرف از مبالغ پایینی میزد اما هنگامی که مشتری‌های دیگری را برای بازدید بردم راضی شد به مبلغ منصافه‌تری بخرد. بعد از فروش با محاسبات دقیق سهم هر کدام‌مان را مشخص کرده، به حساب‌های بانکی واریز کردم و فردای همان روز راهی روستا شدم تا برای زندگی‌ام در آن‌جا فکری بکنم.
نزدیک ظهر بود که به روستا رسیدم. به امید دیدن مهری مستقیم به قهوه‌خانه رفتم و روی تخت همیشگی‌ام نشستم اما خبری از مهری نبود. یحیی مشتاقانه به استقبالم آمد.
- سلام آقامعلم! حالتون چطوره؟
- سلام آقایحیی! امروز سرت خلوته.
یحیی با دستمالش ع×ر×ق پشت گردنش را پاک کرد.
- بله آقا! تابستونا همیشه مشتری کمتره، ولی امروز هم چون بعد دو روز تعطیلی باز کردم، کمتر هم شدن.
- چرا تعطیل کرده‌بودی؟
ذوقی میان کلام یحیی دوید.
- آقا! رفتم شهر، چاووش رو‌ بردم شبانه‌روزی ثبت‌نام کردم، یه دو روزی طول کشید.
لبخندی زدم.
- خیلی خوبه! پس خیالت از چاووش راحت شد.
- دست شما درد نکنه، همش لطف شما بود.
- من کاری نکردم، وظیفه‌م رو انجام دادم.
- شما چی شد زود اومدید؟ هنوز مرداد هم تموم نشده.
نگاهم را در اطراف گرداندم.
- راستش... هوای روستا زده به سرم، دیگه هوای شهر بهم نمی‌سازه، دلم می‌خواد بیام همین‌جا زندگی کنم.
یحیی کنارم روی تخت نشست.
- چه خوب! حالا کجا می‌خواین زندگی کنید؟
- نمی‌دونم تو خونه‌ای سراغ داری اجاره کنم؟
یحیی دوباره دستمال دستش را به پشت گردنش کشید و متفکر نگاهی به زمین کرد.
- والا خونه‌ی خالی اون پایین هست، اما همه قدیمی‌ان، نمی‌دونم به دردتون بخوره یا نه؟
یکدفعه گویی چیزی یادش آمده‌باشد سرش را بلند کرد.
- راستی آقامعلم خونه‌ی معلم‌ چی؟
کمی ابرو‌ درهم کردم.
- خونه‌ی معلم؟
- آره پشت مدرسه‌ست، مال حا‌ج‌بشیره از همون اول ساختن برای سکونت معلم.
سری تکان دادم.
- این‌که نزدیک مدرسه‌س خوبه، باید برم‌ با حاج‌بشیر حرف بزنم.
بلند شدم و یحیی همراهم بلند شد.
- می‌خواید محمدامین رو همراهتون بفرستم تا خونه حاج‌بشیر رو نشونتون بده؟
- نه خونه‌ش رو بلدم خودم‌ میرم، ممنونم ازت!
به طرف خانه حاج‌بشیر به راه افتادم. خانه‌ی او در همان کوچه‌ای بود که از کنار مدرسه رو به بالا در جهت دامنه‌ی کوه می‌رفت. قدم‌زنان در زیر گرمای میانه‌ی روز تابستان از کنار جاده‌ی اصلی روستا می‌گذشتم. که صدای ذوق‌زده‌ی آشنایی مرا نگه داشت.
- وای آقامعلم! شما اومدین؟
به طرف دیگر جاده نگاه کردم. مهری با یک سبد حصیری که به پهلو زده‌بود از روی یکی‌ از پل‌های فلزی که دو‌ طرف رودخانه را به هم‌ وصل می‌کرد در حال آمدن بود. لبخند به لب ایستادم.
- چطوری مهری؟
مهری همان لباس سرهمی گلدارش را پوشیده‌بود و با همان روسری پهن سیاهرنگ و دو طرفش را دور گردنش چرخانده و در پشت گردنش آن‌ها را بسته‌بود. هرچه دقت کردم طره‌ای از موهای فرفری‌اش مشخص نبود. مهری نزدیکم رسید.
- ممنونم آقا! فکر نمی‌کردم این‌قدر زود بیاین.
لبخندم از دیدن مهری روی لب‌هایم ماند.
- اومدم که دیگه بمونم روستا، تو کجا میری؟
مهری اشاره‌ای به سبد دستش کرد.
- آقاحسام یه چین از باغشو تموم کرد. میوه دادن ببرم برای خاله بتول، بعدش هم میرم‌ قهوه‌خونه.
سری تکان دادم و نگاهی به آلوها و‌ سیب‌های داخل سبد کردم.
- آقا! از این میوه‌ها از خاله بتول می‌گیرم‌ براتون‌ میارم.
- ممنون، نمی‌خواد، من زیاد نمی‌مونم.
- آقا! آقا‌حسام چین‌های بعدی هم داره وقتی‌ میوه‌ دادن برای خاله‌بتول ببرم‌، اگه اون موقع روستا بودین براتون میارم.
ناخودآگاهم می‌خواست بگویم «مهری همیشه منتظرم به من سر بزنی» اما جلوی زبانم را گرفتم و فقط گفتم:
- خیلی ممنونم، زود برو به کارهات برس.
مهری چشمی گفت و از کنار جاده به راه افتاد و من هم بعد از چند لحظه نگاه کردنش از پشت سر با اینکه سیر نشده‌بودم اما رو برگرداندم تا به طرف خانه‌ی حاج‌بشیر بروم.
کوچه‌ی خاکی و شیب‌دار کنار مدرسه را بالا رفتم تا به خانه‌ی نسبتاً بزرگ حاج‌بشیر رسیدم. حاج‌بشیر و همسرش به گرمی از من استقبال کردند و خواستند ناهار مهمانشان باشم اما تشکر کردم و گفتم که فقط برای اجاره آمده‌ام. حاج‌بشیر ابتدا زیر بار اجاره نرفت و گفت که می‌توانم همین‌طور تا زمانی که دلم خواست از خانه استفاده کنم؛ اما قبول نکردم و درنهایت بعد از صحبت‌های فراوان قرارداد اجاره‌ای مابینمان امضا شد و چوپان حاج‌بشیر و الیاس پسر برادرش شاهدین قراردادمان شدند. من شماره حسابی از حاج‌بشیر گرفتم و او بعد از دادن کلید به من درحالی‌که در مورد همه‌ی قسمت‌های خانه توضیح می‌داد، مرا تا مقابل خانه همراهی کرد. خانه‌ی نوساز کوچکی چسبیده به دیوار پشت مدرسه بود با دیوارهایی که با سیمان سفید پوشیده‌شده و در سفید رنگ. هرچه حاج بشیر اصرار به ماندنم برای ناهار در خانه‌شان کرد، قبول نکردم و بعد از خداحافظی با پیرمرد او را راهی خانه‌اش کردم و‌ خودم کلید انداخته و وارد خانه شدم.
حیاط کوچکی بود با یک باغچه‌ی خالی، سرویس‌بهداشتی آن در سمت راست ورودی خانه بود و یک زیرزمین نیز ساخته بودند تا شیب زمین برای ساخت گرفته شود. حیاط آنقدر کوچک بود که نمی‌شد ماشین در آن پارک کرد، پس باید ماشینم را در حیاط مدرسه پارک می‌کردم. ساختمان با دو پله و ایوانی کوچک از حیاط کمی ارتفاع گرفته‌بود. دیگر داخل ساختمان نشدم آنقدر حاج‌بشیر توضیح داده‌بود که داخلش را از حفظ بلد بودم. نگاهم را روی حیاطی که به علت رهاشدن به مدت طولانی پر از آت و آشغال شده بود گرداندم، حتماً داخل هم همین وضعیت را داشت و باید یک تمیزکاری اساسی می‌کردم، اما ترجیح دادم اول برای خوردن ناهار به قهوه‌خانه‌ی یحیی بروم.
 
آخرین ویرایش:
روی تخت قهوه‌خانه نشستم. مهری باز پشت به من مشغول شست‌وشو بود. یحیی درون قهوه‌خانه مشغول بود و محمد‌امین برای گرفتن سفارشم آمد. با سلام دادن محمدامین، متوجه شدم مهری برگشت و‌ لحظه‌ای مرا دید. محمدامین که داخل رفت، نگاهم را به طرف مهری چرخاندم. لگن پر از فنجان را برداشت، بلند شد و آن را کنار دیوار قهوه‌خانه گذاشت و کمی به من نزدیک شد و با صدای آهسته‌ای گفت:
- آقا! شنیدم عموم به عماد گفت شما اومدین اینجا بمونین.
لبخند روی صورتم پهن‌تر شد.
- خونه‌ای که برای معلم ساختن رو اجاره کردم.
- چه خوب!
صدای ذوق‌زده‌ی مهری با تشر یحیی خاموش شد.
- تن‌لش! کارت تموم شده اینجا وایسادی؟
مهری سرش را زیر انداخت و دیگر چیزی نگفت. دلخور از رفتار یحیی گفتم:
- من داشتم باهاش حرف می‌زدم.
مهری عقب رفت و لگن فنجان‌ها را برداشت و داخل قهوه‌خانه برد. یحیی کنارم نشست.
- آقا! با حاج‌بشیر حرف زدین؟
کلافه از یحیی آرام گفتم:
- آره قرارداد هم نوشتیم.
- خیلی هم خوب! هر کمکی خواستید تعارف نکنید.
- ممنونم ازت! ناهار که خوردم باید برم اونجا رو‌ تمیز کنم خیلی کثیف بود، فقط وسایل تمیزکاری ندارم، فکر کنم برم از غفور بگیرم.
- شما کاریتون نباشه، میگم این حیف‌نون بره خونه رو تمیز کنه.
یحیی به مهری که تازه از در قهوه‌خانه بیرون آمده و با حرف عمویش ایستاده‌بود، اشاره کرد. نگاهی به مهری که کنجکاو به ما نگاه می‌کرد انداختم و گفتم:
- کارش زیاده، برای مهری سخته تنهایی.
- نه آقا! به هیکل لاغرمردنیش نگاه نکن! سگ‌جونیه، طوریش نمی‌شه.
به سختی مقابل خودم را گرفتم تا به یحیی چیزی نگویم. یحیی با تشر رو به مهری کرد.
- نرو خونه، وایسا همین‌جا بعد ناهار آقامعلم باهاشون برو خونه‌شون رو تمیز کن.
مهری فقط سر تکان داد. محمدامین با مجمعی که آبگوشت و مخلفاتش در آن بود بیرون آمد. یحیی بلند شد تا محمدامین مجمع را به جای او بگذارد و من گفتم:
- آقا‌یحیی! من اول باید برم وسایل تمیزکاری بخرم، بعد هم مهری بچه‌س... .
مهری سریع گفت:
- نه آقا می‌تونم... .
نگاه تند یحیی مهری را ساکت و سربه‌زیر کرد. محمدامین که کنار ایستاده‌بود گفت:
- آقا! می‌خواین خونه‌تون رو تمیز کنید؟
تایید کردم و ادامه داد:
- میگم صنم هم بیاد کمک مهری، هرچی هم لازم باشه میگم از خونه‌مون براتون بیارن.
- بازهم دو تا دختر از پس یه خونه برنمیان، صنم هم مثل مهری بچه‌س.
- نه آقا! صنم دختر تمیز و مرتبیه، کاریه، حواسش هم جَمعه، نگران نباشید!
- با این همه اون خونه‌ای که دیدم کارش زیاد بود از عهده‌ی این دوتا برنمیاد.
محمد‌امین نگاهش را به پشت سر من داد و گفت:
- اون رو هم خودم‌ حل می‌کنم.
دستش را بلند کرد و با صدای بلندی گفت:
- مهیار! چاووش! بیاین اینجا کارتون دارم.
به عقب برگشتم. چاووش را همراه با مهیار برادر محمدامین که یکی از پسرهای بیکار روستا و رفیق چاووش بود، دیدم که از جاده در حال عبور بودند. با صدازدن محمدامین راهشان را کج کرده و به طرف ما آمدند و با من سلام و علیک‌ کردند. محمدامین گفت:
- مهیار! می‌خوام با چاووش و صنم و مهری برید خونه‌ی معلم رو برای آقای آذرپی تمیز کنید.
مهیار که قدبلندتر و لاغرتر از چاووش بود متعجب «ما؟» گفت و‌ محمدامین اخم کرد:
- بله شما!
نگاهم را به چهر‌ه‌ی مهیار که همچون برادرش سبزه بود انداختم و گفتم:
- بچه‌‌ها من الان می‌خوام ناهار بخورم، یه ساعت دیگه جلوی خونه باشید.
محمدامین حرفم را تکمیل کرد.
- مهیار! میری خونه هرچی وسایل تمیزکاری لازم دارید برمی‌داری با صنم میری تا آقامعلم هم بیاد.
پسرها به اجبار چشم گفته و به راه افتادند. محمدامین و یحیی به داخل قهوه‌خانه برگشتند و مهری همان‌طور که به دیوار تکیه داده، به زمین چشم دوخته‌بود و با نوک پاهایش روی زمین خط می‌کشید. لقمه‌ای از گوشت و سیب زمینی آبگوشت گرفتم.
- مهری! بیا این مال تو!
مهری نگاهش را بالا آورد و به لقمه دراز شده به طرفش، ثابت کرد و‌ مردد گفت:
- نه آقا! ممنونم.
- نگفتم که تعارف کنی، بیا بگیرش دستم درد گرفت.
مهری نگاهی به در قهوه‌خانه کرد.
- آخه عموم... .
- وقتی حرفی می‌زنم گوش بده، بیا بگیرش، زود!
مهری سریع جلو‌ آمد، لقمه را گرفت و با لبخند تشکر کرد. آب درون ظرف دیزی را به کاسه منتقل کرده و مشغول ترید کردن نان در آن شدم با تمام شدن کارم نگاهم را به دست مهری دوختم، هنوز لقمه را تمام نکرده‌بود، لقمه‌ی بعدی را برایش گرفتم. یحیی از در قهوه‌خانه بیرون آمد و مهری از ترس باقی‌مانده‌ی لقمه را در مشتش پنهان کرد و بدون حرکتی نگاه به یحیی دوخت.
- هوی! با وایسادن اینجا مزاحم ناهار خوردن آقا معلمی، زود بیا داخل اونجا برات کار دارم.
خواستم بگویم مهری مزاحمتی ندارد که یحیی داخل شد و مهری بلافاصله همه‌ی باقی‌مانده لقمه‌ی درون دستش را در دهانش گذاشت و به دنبال یحیی رفت. من که در حال گرفتن لقمه دیگری برای مهری بودم با این حرکت یحیی غذا برایم زهر شد. با حرص نگاهم را به لقمه دوختم. کی میشد من مهری را از دست این شمر نجات می‌دادم؟
 
به هر حالی که بود ناهار را تمام کرده و به همراه مهری به طرف خانه به راه افتادیم. حرف زدن با مهری لذت‌بخش بود.
- مهری! از این‌که بمونم روستا تو خوشحال میشی؟
مهری که نگاهش روی زمین بود سرش را بالا آورد.
- آره آقا خیلی!
- یعنی ناراحت نشدی دوباره من رو دیدی؟
نگاهم میخ چشمان سیاهرنگ سحرانگیزش ماند.
- نه آقا! تازه خوشحالم‌ شدم... آقا وقتی دیدم ماشینتون جلوی قهوه‌خونه‌س، گفتم برای برداشتنش میاین، کلی کارم رو طول دادم که بیاین ببینمتون.
از جواب دور از انتظارم شاد شدم. توقع داشتم مهری به خاطر کتک‌هایی که از من خورده بود، چشم دیدن مرا نداشته‌باشد.
- واقعاً؟ فکر نمی‌کردم دوباره دوست داشته‌باشی من ‌رو ببینی.
داخل‌ کوچه‌ی کنار مدرسه پیچیدیم.
- نه آقا! شما خیلی خوبید.
از این تعریف، آن هم از زبان مهری غرور‌ قلبم‌ را فراگرفت و تا مقابل خانه برسیم به خودم بالیدم. در خانه را باز کردم و راه را برای ورود مهری باز کردم. از حیاط گذشته و دو پله‌ی ایوان را بالا رفتیم. در فلزی سفید ساختمان که شیشه‌های عمودی داشت را با کلید باز کردم و در خیالم‌ مهری را به عنوان همسرم برای دیدن خانه‌مان دعوت کردم.
مهری با کنجکاوی از راهروی کوتاه ابتدای خانه گذشت و من به دنبالش، او را در قامت همسرم دیدم. مهری بعد از راهرو وارد سالن بیست متری خانه شد که در سمت راست راهرو بود و یک پله پایین می‌رفت. نور از پنجره‌های بلند سالن به داخل می‌تابید. مهری سرش را به طرف پنجره‌ها چرخاند و بعد به طرف اپن آشپزخانه که این سوی سالن بود برگشت و تا جلوی آن رفت. یک آشپزخانه ده‌متری با کابینت‌های فلزی قهوه‌ای‌رنگ. من در تمام مدت بالای پله سالن ایستاده و فقط به مهری نگاه می‌کردم. خواستم تصورات ذهنم را به عینیت برسانم پس به جای همسرم از او‌ پرسیدم:
- خب مهری! نظرت درمورد خونه چیه؟
مهری که از اپن به داخل آشپزخانه سرک می‌کشید برگشت.
- آقا! این‌جا خیلی کثیفه!
از جوابش کاملاً دلگیر شدم. مهری تصوراتم را به هم ریخت. دوست داشتم یک اظهار علاقه یا تعریف از او بشنوم اما حیف.
مهری از کنارم که بالای پله‌ها ایستاده‌ بودم گذشت و پشت سرم وارد اتاق خوابی شد که سمت چپ راهرو بود. من نیز به دنبالش وارد اتاق شدم. اتاق هم همانند سالن پنجره‌های بزرگی به حیاط داشت. مهری در کمدهای سفید رنگی را که سمت راست ورودی اتاق بود را باز کرد.
- آقا! حتی توی کمدها هم‌ خاک‌ هست.
در کمد را نیمه‌باز رها کرد و به طرف دری که در دیوار سمت چپ اتاق، نزدیک به پنجره‌ها قرارداشت رفت. قبل از آنکه دستش به در برسد گفت:
- چقدر هم کمد زیاد داره.
از حرفش لبخندی روی لب من که کنار در ورودی تکیه‌زده به چارچوب فقط از دیدن او‌ لذت می‌بردم، آمد. مهری در را باز کرده و از آنچه می‌دید اظهار شگفتی کرد و لبخند من هم تبدیل به خنده‌ی کوتاهی شد.
- اَه... آقا اینجا حمومه!
مهری در را بست و به طرف من برگشت.
- چرا حمومو آوردن توی اتاق؟
با انگشت اشاره‌ام کمی کف سرم را خاراندم.
- خب بعضی خونه‌ها رو این‌جوری درست می‌کنن.
نگاهش را به طرف در حمام چرخاند.
- چقدر جالب!
بعد از چند لحظه به طرف من برگشت.
- این‌جوری خیلی‌خوبه، اگه مهمون بیاد خونتون دیگه اذیت نمی‌شید برید حموم.
- خب حالا به نظرت این‌جا خونه‌ی خوبیه؟
مهری همان‌طور که از کنارم رد میشد تا از اتاق خارج شود گفت:
- آقا! همه‌ی خونه‌های این بالا از خونه‌های اون پایین قشنگ‌ترن، تازه به مدرسه هم نزدیکید، خیلی خوبه.
از جایی که ایستاده‌بودم چرخیدم تا دوباره مهری در دیدم باشد. چقدر حسرت داشتم که چرا مهری همسرم نیست؟
- مهری! می‌خوام برای خونه وسایل بگیرم به نظرت چه جور وسایلی بگیرم؟
مهری ایستاد و‌ متعجب به طرفم برگشت.
- وسایل؟ نمی‌دونم آقا... من این‌جور‌ چیزها سرم نمی‌شه.
تکیه‌ام‌ را از چارچوب گرفتم و‌ به طرف او که در ابتدای سالن ایستاده‌بود قدم برداشتم.
- مثلاً من دوست دارم یه دست مبل کوچیک برای سالن بگیرم، به نظرت چه رنگی بگیرم‌ خوبه؟
مهری‌ به طرف سالن برگشت.
- مبل؟ من نمی‌دونم آقا!
بعد از چند لحظه به طرف من برگشت.
- منظورتون همون صندلی‌هاس که روشون نرمه؟
چشمانم به سرعت از سوال مهری گرد شد.
- مهری! واقعاً نمی‌دونی مبل چیه؟ حتی عکسش رو هم توی کتابا ندیدی؟ مبل توی خونه‌ها هست، آدما روش‌ می‌شینن.
مهری رو از من گرفت و به طرف سالن قدم برداشت.
- چرا آقا! می‌دونم چیه، فقط اسمش رو نمی‌دونستم، بهشون می‌گفتم صندلی نرم.
دستی از کلافگی روی پیشانی‌ام‌ کشیدم.
- لطفاً دیگه بهشون بگو مبل.
- باشه آقا!
- حالا به نظرت چه رنگی بگیرم؟
مهری وسط سالن ایستاد و به طرف من برگشت.
- مبلا رو؟ هر رنگی دوست دارید.
- می‌خوام تو نظر بدی.
مهری کمی نگاهم کرد، بعد نگاهش را چرخاند و روی کابینت‌های آشپزخانه ماند.
- آقا! رنگ اون کابینت‌ها خوبه.
نگاهی به آشپزخانه کردم و به طرف مهری برگشتم.
- قهوه‌ای؟
مهری با «اوهوم» فقط سر تکان داد. کمی به طرفش قدم برداشتم.
- خب پرده‌ها رو چیکار کنم؟
نگاه مهری روی پنجره‌ها کشیده‌شد.
- آقا! زن‌عموم پارسال از غفور‌ پارچه توری گرفت پرده‌هاش رو عوض کرد، پرده‌هاش گل‌های طلایی داره، شما هم توری بخرید اما گلاش رو قهوه‌ای کنید، شبیه مبلاتون بشه، این‌جوری خوشگل‌تره.
 
همان‌طور‌که نگاهم به پنجره بود دستانم را در جیب شلوارم کردم.
- به نظرت تخت و روتختی رو چه رنگی بگیرم؟
- آقا! اون رو هم من بگم؟
نگاهم را به طرف مهری چرخاندم و درحالی‌ که با صورتی کج غرق لذت چهر‌ه‌ی زیبایش بودم گفتم:
- آره، دوست دارم نظر تو رو بشنوم، به نظرت اون رو هم قهوه‌ای بگیرم یا یه رنگ دیگه؟
مهری کمی از من فاصله گرفت و‌ روی تک پله نشست.
- آقا مگه تخت رنگ داره؟ همشون قهوه‌ای‌ان.
از دایره‌ی دید محدود دخترک ناراحت شدم. به طرفش برگشتم.
- تخت‌ها رنگ‌های دیگه هم دارن، سفید، کرم، سیاه... .
- سیاه؟ فکر کنم سیاه قشنگ بشه، توی اتاق همه‌چی سفید بود، یه سیاه وسطش خوب میشه.
سری تکان دادم.
- خب روتختی چه رنگی باشه؟
- آقا! شما‌ می‌خواین روش بخوابید، هر رنگی دوست دارید همون رو بخرید.
با فاصله از او‌ روی‌ پله‌های خاکی نشستم، اما مگر خاکی شدن لباس‌هایم وقتی از هم‌صحبتی مهری لذت می‌بردم اهمیتی داشت؟
- تو از بین رنگ‌ها چه رنگی دوست داری؟
متعجب به خودش اشاره کرد.
- من آقا؟
همان‌طور‌ که محو چشمانش بودم گفتم:
- آره، تو از بین رنگ‌ها چه رنگی رو دوست داری؟
متفکر‌ سرش را گرداند.
- من... زرشکی دوست دارم.
- چرا زرشکی رو‌ دوست داری؟
مهری دوباره چشمان سیاهش را به طرفم‌ چرخاند.
- بچه بودم، چهار پنج سال پیش، خاله‌بتول رفت مشهد، برام یه لباس زرشکی سوغات آورد، خیلی دوستش داشتم، یه مدت می‌ترسیدم بپوشمش خراب بشه، بعد یه بار خورشید بهم گفت نپوشی تنگ میشه همیشه توی دلت میمونه، بعدش دیگه اینقدر پوشیدمش که خراب شد.
مهری سرش را زیر انداخت.
- خیلی لباس خوبی بود، تنها لباس نویی که پوشیدم اون بود، پوشیدنش خیلی کیف داشت، به خاطر همین من دیگه رنگ اون رو دوست دارم، تازه اسم رنگش رو هم‌ خورشید بهم گفت.
گرچه از شنیدن حسرت‌های دل مهری غمگین شدم اما از اینکه فهمیدم چه رنگی دوست دارد، خرسند بودم. چشم به مهری سربه‌زیر دوخته و در دلم گفتم:
- مهری! کمی صبر کن خودم همه‌ی حسرت‌های دلت را برطرف کرده و تو را خانم این خانه خواهم کرد.
صدای ورود بچه‌ها به حیاط باعث شد از کنار مهری بلند شده و تا اپن آشپزخانه فاصله بگیرم.
محمدامین همراه چاووش، مهیار و‌ صنم وارد خانه شدند. سلام کرده و وسایلی را که با خود آورده بودند مثل سطل، جارو، دستمال و شوینده روی زمین گذاشتند. بچه‌ها به اطراف خانه نگاه می‌کردند که محمدامین گفت:
- آقا! شما برید قهوه‌خونه استراحت کنید بچه‌ها خودشون اینجا رو تمیز می‌کنن.
رو به بچه‌ها گفتم:
- بچه‌ها! کمک نمی‌خواین؟
چاووش گفت:
- نه آقا! خیالتون راحت! خودمون همش رو انجام میدیم.
- پس پسرها شما حیاط و زیرزمین رو تمیز کنید و دخترها شما هم داخل خونه رو. من میرم مدرسه به کارهام برسم، اگه مشکلی داشتین بیاید خبر بدید، بعد از تموم شدن کارتون هم برید پیش محمدامین، یه املت عصرونه بزنید مهمون من.
بچه‌ها تشکر کردند و‌ من رو به محمدامین کردم.
- شب میام قهوه‌خونه غذای بچه‌ها رو حساب می‌کنم.
- نیازی نیست آقا!
- چرا! بچه‌ها می‌خوان برای من کار کنن بی‌مزد نمی‌شه.
راه خروج از خانه را پیش گرفتم و‌ مقابل در یاد چیزی افتادم. برگشتم و‌ چاووش را صدا زدم و با اشاره خواستم بیاید. تا او‌ بیاید به حیاط رفته و گوشه‌ای منتظرش ایستادم. چاووش که آمد اخم کرده و گفتم:
- چاووش! نبینم اذیت مهری کنی ها!
- نه آقا! من چیکار مهری دارم؟
- پس خیالم‌ راحت باشه؟ دوست ندارم وسط کار جـر و بحث راه بندازین.
چاووش هم کمی اخم کرد.
- آقا من از همون روز دیگه به مهری کار ندارم، تازه خود مهری هم وحشی شده، تا بهش یه چیزی میگم‌ می‌پره بهم، جز آقام و ننه‌م از هیشکی حساب نمی‌بره.
دستانم را در بغل جمع کردم.
- هنوز هم می‌خوای به مهری امر و نهی کنی؟
چاووش‌ نگاهش را به زمین دوخت.
- خب قبلاً می‌کردم آقا!
- چاووش! بزرگ شو، مهری دخترعموته، کارکنت که نیست.
- آقا! من دیگه کاریش ندارم، وحشی شده، می‌زنه به سرش، نحس که بود، حالا هم دیوونه شده.
کمی نفسم‌ را حرصی بیرون دادم.
- به هرحال جـر و بحث درست نکن.
وقتی «چشم آقا»ی چاووش را شنیدم، سری تکان داده و از در خانه بیرون آمدم.
دو سه ساعتی را صرف کارهایی که برای شروع سال تحصیلی باید انجام می‌دادم، کردم. در دفتر مدسه بودم که صنم با د‌و‌ تقه به در وارد دفتر شد. صنم‌ برخلاف برادرانش سفید چهر‌ه‌ بود و همیشه لبخندی روی صورتش داشت که باعث مشخص شدن گونه‌هایش میشد.
- چی شده صنم؟
- آقا! کارمون تموم شد.
- خسته نباشید! برید قهوه‌خونه برای عصرونه.
صنم با همان لبخند همیشگی‌اش تشکر کرد و رفت. من هم کارهایم را جمع و جور کردم در دفتر و مدرسه را قفل کرده و به طرف قهوه‌خانه به راه افتادم. بچه‌ها روی تخت همیشگی من در حال خوردن املت بودند. هرچه نگاه کردم خبری از مهری نبود. نزدیک تخت شدم.
- بچه‌ها! از همتون ممنونم، خیلی خسته شدید.
چاووش‌ همان‌طور که لقمه‌ای را در دهان داشت دستش را بلند کرد.
- آقا! خونتون رو مثل دسته گل تمیز کردیم.
محمدامین پارچ آبی را برای بچه‌ها آورد،. کمی از بچه‌ها فاصله گرفتم و موقع رفتن محمدامین به داخل قهوه‌خانه از او‌ پرسیدم:
- امین پس مهری کو؟ گفتم همه‌ی بچه‌ها بیان.
- مهری هم اومد، ولی آقایحیی وقتی دیدش گفت برگرده خونه.
دلخور از حرکت یحیی کارتم را از جیب پیراهنم بیرون آوردم.
- خب پس غذای بچه‌ها رو حساب کن من دیگه برم.
بعد از حساب کردن غذای بچه‌ها و خداحافظی از یحیی و بقیه، ماشینم را از مقابل قهوه‌خانه برداشتم و به مقابل مدرسه منتقل کردم. بعد از آن به طرف خانه‌ام به راه افتادم.
بچه‌ها خیلی خوب خانه را تمیز کرده‌بودند. درها و پنجره‌ها را باز کردم تا رطوبت خانه خشک شود و بعد از قفل کردن در خانه به مقابل مدرسه برگشتم. در مدرسه را هم چک کرده و سوار ماشینم شدم تا به شهر خودم برگردم و دفعه‌ی بعد با وسایل خانه‌ام به روستا برگردم.
 
آخرین ویرایش:
تا مادر و پریزاد فهمیدند من خانه‌ای اجاره کرده و با بقیه‌ی پولم در پی خریدن وسایل زندگی هستم، سریع داوطلب شدند که خرید وسایل خانه‌ام را به عهده بگیرند و چون من می‌خواستم وسایلم را از شهر دیگری که نزدیک‌تر به روستاست بگیرم تا کرایه‌ی حمل کمتری بپردازم آن‌ها نیز وسایل خود را جمع کردند تا برای اولین بار همراه من به روستا بیایند. نمی‌توانستم اعتراضی داشته‌باشم. گرچه خرید کردن به تنهایی را دوست داشتم اما این دو نفر مادر و خواهر من بودند و نمی‌توانستم مانع همراهی‌شان شوم.
صبح فردا اندکی بعد از طلوع خورشید حرکت کردیم و سه ساعت راه را همراه با شوخی‌های پریزاد گذراندیم تا به شهر موردنظر من رسیدیم. هنوز اول‌ صبح بود و مطمئناً مغازه‌ها بسته. پریزاد تقاضای استراحت کرد و چون هنوز صبحانه هم نخورده‌بودیم به پارکی برای اتراق رفتیم. مادر مثل همیشه با تمام امکانات راهی سفر شده‌بود و تا وقتی روی گاز پیک‌نیکی چای را آماده‌کرد من و پریزاد سفره‌ی صبحانه‌ای با پنیر گوجه و‌ خیار مهیا کردیم و مادر با فلاسک چای به جمعمان اضافه شد تا صبحانه بخوریم.
هنوز لقمه‌ی اول را می‌گرفتم که مادر گفت:
- خیلی وقت بود سه نفره پارک نیومده بودیم.
فقط لبخندی به مادر زده و لقمه‌ام را در دهان گذاشتم. پریزاد که مثل همیشه با سرعت غذا می‌خورد و آماده برای در دهان گذاشتن لقمه‌ی دومش بود گفت:
- مامان‌خانم! این رو به شازده پسرت بگو که همه چیزش کارشه.
معترض نامش را صدا زدم و با لقمه‌ای که در دهان گذاشته‌بود گفت:
- مگه دروغ میگم؟ آخرین باری که با ما اومدی بیرون کی بود؟ ها؟... خودم میگم... سیزده‌بدر پارسال... حالا هم اگه خودمون آویزونت نشده‌بودیم که ما رو نمی‌بردی روستات رو ببینیم.
نگاه خونسردی به او انداختم تا مگر بس کند، اما پریزاد خیال تمام کردن نداشت. مشغول لقمه گرفتن دوباره بود که یک‌دفعه راست ایستاد.
- راستی داشت یادم می‌رفت... .
کنجکاو از این‌که چه چیزی یادش رفته، به او نگاه کردم. دست آزادش را جمع کرد و چون شعرخوانان مبتدی به طرف من باز کرد.
- خوشا به حالت ای روستایی... چه شاد و خرم‌ چه باصفایی... .
از بی‌مزگی‌های تمام نشدنی‌اش اخم کردم.
- پریزاد! کمتر جلف‌بازی دربیار! آخه این رفتار یه آدم متشخص توی پارکه؟
پریزاد کمی درست نشست و لقمه‌ی درون دستش را در دهانش گذاشت، کمی که جوید گفت:
- اولاً این وقت صبح توی پارک پرنده پر نمی‌زنه، کسی نیست که ببینه من جلفم یا نه، دوماً گفتی آدم متشخص، اینی که گفتی من نیستم من پریزاد آذرپی‌ام... .
دستانش را دو طرف باز کرد و گفت:
- آزاد و رها از هر قید و بندی.
بعد دوباره دستانش را جمع کرد.
- البته قبل از این‌که اون چشای خوشگلت رو گرد کنی میگم که کاملاً پای‌بند قوانین عهد بوقی برادر عتیقه‌ش.
گاهی اوقات پریزاد کاملاً روی اعصاب من بود و حرصم را در می‌آورد. هرگز نباید می‌گذاشتم مهری از رفتارهای پریزاد تأثیر بگیرد. من او را همین‌طور با حجب و حیایی که داشت می‌خواستم.
تحملم از حرف‌های پریزاد تمام شده و تشر زدم:
- بس کن پری! بشین صبحونت رو بخور!
مادر هم چشم غره‌ای به پریزاد رفت.
- مهرزاد راست میگه، یه دقیقه نمی‌تونی آروم بگیری؟
پریزاد ناراحت آرام گرفت.
- استاد کور کردن ذوق آدمید.
نقطه‌ی ضعف من در برابر پریزاد همین بود که نمی‌خواستم ناراحتی‌اش را ببینم.
- پری‌جان! قهر نکن! من فقط گفتم آروم بشین همین!
پری عصبی به طرف من که در حال خوردن لقمه‌ای بودم برگشت.
- پری و کوفت! من این پری رو از زبون همه انداختم غیر تو، خوبه بهت بگم مهری؟ ها؟
از شنیدن نام «مهری» لقمه در گلویم پرید و به سرفه افتادم.
- نگاه به هیکلم بکن و بگو مهری.
پریزاد دستش را بی‌قید تکان داد.
- حالا هرچی.
آرام شدم و گفتم:
- ولی من پری رو از زبون خودت هم شنیدم.
پریزاد دوباره به طرفم‌ برگشت.
- خودم بگم پری ایراد نداره، بقیه نباید بگن. پری قشنگ نیست.
پریزاد عصبی فنجان چای‌اش را برداشت و من گفتم:
- ولی مهری اسم قشنگیه.
پریزاد سریع پوفی کشید و قهقهه زد.
- وای مهرزاد! از سیبیلات خجالت بکش... مهری؟... دلت می‌خواد صدات کنم مهری؟
 
آخرین ویرایش:
چشمانم‌ را ریز کردم و به او که هنوز می‌خندید گفتم:
- زهرمار!... فقط گفتم اسم مهری قشنگه، نگفتم من رو مهری صدا بزنی.
- پس تو هم‌ من رو پری صدا نکن تا بهت نگم مهری.
کلافه به سر غذایم برگشتم.
- چشم! بگم پریزادخاتون خوبه؟
پریزاد سراغ گرفتن لقمه‌ی بعدی‌اش رفت.
- نه، اونجوری خیال می‌کنم با ابروهای پیوندی از داخل یه نقاشی قاجاری زدم بیرون، همون پریزاد خالی بگی کافیه.
مادر‌ یک فنجان چای مقابلم گذاشت.
- پریزاد! به اون فکت یه استراحتی بده، بذار مهرزاد یه چی بخوره، بازار اینجا رو بلد نیستیم، می‌دونم که کلی باید بگردیم، بچه‌م ضعف می‌کنه.
پریزاد فنجانش را مقابل مادر گذاشت.
- مامان! یه چایی دیگه برام بریز! این پسرت با این هیکل ضعف نمی‌کنه، من می‌کنم.
مادر از تأسف سر تکان داد و برایش چای ریخت و من گفتم:
- واسه همینه مثل جاروبرقی کل سفره رو کشیدی داخل؟
پریزاد چای را برداشت و نگاه بدجوری به من انداخت.
- نه شما‌ خوبی که دو ساعت غذا خوردنت طول می‌کشه.
مادر دوباره تشر زد.
- اِ... چه خبره؟ انگار بچه‌ن افتادن به یکی به دو.
با تشر مادر ما هم آرام شدیم. من مشغول خوردن بودم و پریزاد کمی فنجانش را در دست گرفت و به اطراف نگاه کرد تا چای‌اش خنک‌ شود.
- مهرزاد! مامان راست میگه.
به طرفش برگشتم.
- اینکه بچه‌ایم؟
- نه بابا! اینکه وقتمون برای خرید کمه، خریدن وسایل برای خونت کار یکی دو روز نیست، تازه این شهر رو‌ هم بلد نیستیم.
یک خیار حلقه‌شده در دهان گذاشتم.
- من که نمی‌خوام‌ جهاز کامل بخرم، وسایل بزرگ‌ خونه رو بخرم کافیه، خرده‌ریزها رو بعداً می‌گیرم.
- برای خریدن همون وسایل بزرگ‌ هم باید کلی وقت بذاری تا چیزایی رو‌ پیدا کنی که بهم بیان، فکر‌ کنم چند روز توی همین شهر بمونیم.
- لازم نیست زیاد حساسیت به خرج بدین. یه گاز عادی، یه یخچال فریزر ساده، یه مبل ساده که رنگش قهوه‌ای باشه، دو تا فرش نه متری یا سه تا شش متری، یه تخت دونفره سیاه با روتختی زرشکی و..‌. .
پریزاد که همراه با خوردن چای مشغول‌ گوش‌دادن بود با شنیدن آخرین حرف‌هایم پوف بلندی کشید و باز به خنده افتاد. به طوری که نصف چای درون دهانش به بیرون پرتاب شد. سریع عصبی شده و تشر زدم.
- جمع کن خودت رو پریزاد! حالم رو بهم زدی.
پریزاد همان‌طور که می‌خندید دستش را مقابل دهانش گذاشت.
- ببخش داداش! نتونستم خودم رو نگه دارم، آخه تخت دو‌نفره؟
و باز به خنده افتاد.
- تخت دونفره؟ نکنه خبرایی هست، ولی مهرزاد اگه نمی‌شناختمت می‌گفتم داری زیرزیرکی یه کارهایی می‌کنی.
- بس کن پریزاد! دست از لودگی بکش!
پریزاد از تشر من آرام شد.
- ببخش داداش! ولی حرفات خنده‌داره، مهرزاد عتیقه تخت دو‌نفره می‌خواد... می‌دونم اهل اون کارها نیستی، پس تخت دو‌نفره واسه چیته؟ یا نکنه یکی رو...
از حرص پلک‌هایم را فشردم و مادر به جای من تشر زد:
- حرف دهنت رو بفهم پری! مهرزاد من اهل این کارها نیست.
- خب من هم گفتم نیست، ولی تخت دونفره غلط‌اندازه.
با اخم نگاهش کردم.
- پریزاد! تخت دونفره رو می‌خوام الان بگیرم تا بعداً که زن گرفتم نخوام تعویض کنم.
- اوهوکی! داداش ما رو باش، تو خیال کردی زن بگیری زنت روی تخت تو می‌خوابه؟ نخیر داداش من! زنت باید جهازشو با جدیدترین متد فنگ‌شویی بیاره توی خونت بچینه.
چشمانم را ریز کردم.
- زنی که من انتخاب می‌کنم اهل این قرتی‌بازیا نیست.
پریزاد ضربه‌ای به بازوی من زد.
- نخیر آقا! الان دیگه همه دخترها اهل همین به قول شما قرتی‌بازیان... به هر حال من به خاطر جیب خودت میگم، تخت دونفره گرون‌تره.
فنجان چای سرد شده‌ام را برداشتم.
- من تصمیم گرفتم تخت دونفره بخرم و می‌خرم.
پریزاد خنده‌ی کوتاهی کرد.
- مهرزاد و تخت دونفره! می‌ترسم از راه به درت کنه.
تا خواستم چیزی بگویم مادر دخالت کرد.
- مهرزادجان! از این ناقص‌العقل به دل نگیر... ولی مامان‌جان! خونه بیشتر از این چیزایی که گفتی لازم داره.
- حالا همین که رفتم توی خونم زندگی کردم کم‌کم کسری‌هاشو می‌خرم، فعلاً در اون حد که بشه توش شروع به زندگی کرد کافیه.
- خودم حواسم هست هرچیزی لازم باشه برات می‌گیرم، اگه کم و کسری هم موند بعداً برات جور می‌کنم، یه زن می‌دونه چی برای خونه لازمه.
 
آخرین ویرایش:

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
16
بازدیدها
309
پاسخ‌ها
17
بازدیدها
195
پاسخ‌ها
1
بازدیدها
66

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 15)

عقب
بالا