اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

متروکه رمان پناه من| آرزو عراقی

وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
رده سنی
  1. نوجوانان
  2. جوانان
  3. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. اجتماعی
  3. تراژدی
نام رمان: پناه من
نام نویسنده: آرزو عراقی
ناظر @MoOn!
ژانر: عاشقانه- تراژدی- اجتماعی
خلاصه:
آرزو دختر یتیمیِ که همراه مادرش و پدر ناتنیش زندگی می‌کنه. دیوانه‌وار عاشق پسرعمه خودش میشه؛ اما اتفاقی تو یه مهمونی با کسی آشنا میشه که .......
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
به نام خدا

پارن هشتاد و هشتم پناه من


-به چه حقی به من میگی سگ؟ تو اصلا کی هستی؟ سگ خودتی ع×و×ض×ی

نزدیکم شد اونقدر نزدیک که نفسای کثیفش تو صورتم میخورد، چشمای سبز رنگ هیزش به شدت برق میزد... نباید کم میاوردم و دستش آتو میدادم.. اینبار تموم نفرتمو ریختم تو چشمام

-حیف که باهات کار دارم وگرنه جواب این بی ادبیتو میدادم

منظورشو نفهمیدم.. ولی بهتر بود که خیلی رو مخش نرم چون هنوز از وضعیت اتابک خبری نداشتم

-میخوام برادرمو ببینم

-میبینیش فقط قبلش اینو بدون که اگه بخوای دست از پا خطا بکنی بدجور به ضررت تموم میشه

با صدای بلند دستور داد که در رو بازکنن.. دستشو به سمت بیرون دراز کرد و گفت:

-راه بیوفت

پشت سرش حرکت کردم.. از دو طرفم بادیگارداش ساپورتم میکردن

وارد راهروی تاریکی شدیم اونقدر تاریک که هیچ چیزی مشخص نبود از ترس اینکه بخورم زمین پاورچین پاورچین قدم برمیداشتم... اینجا چرا اینقدر تاریک بود؟

صدای باز شدن دراومد نور مهتاب کمی به اتاق روشنایی داده بود

-بروتو

صدای غیژ بلند بسته شدن دراونقدرگوش خراش بود که گوشامو گرفتم

چشمامو دور اتاق چرخوندم خداروشکر که کمی نورمهتاب ازهواکش به اتاق میخورد و میشد جلوی پاتو ببینی...

با دیدن جسم بی جانی که گوشه اتاق رو زمین افتاده بود هین بلندی کشیدم

خداای من!

خدای من!

برادرم بود...

صورت زیباش غرق خون بود...

چه بلایی سرش آورده بودن؟

سرشو بلند کردم و روی پام گذاشتم.. موهاشو از روی صورتش کنارزدم.. دستم میلرزید، ریتم نفسام نامنظم بود، قلبم که....

با انگشت اشاره ام نبض رگ گردنشو گرفتم

نبض داشت...

خدایا شکرت شکرت

میشد از زیرهمون نورکم کبودی های شدید صورتشو تشخیص داد.. این حیوونا چه بلایی سرش آورده بودن!!

آروم چند باری به صورتش زدم و اسمشو صداکردم

-اتااا داداشیی داداش خوشگلم

اما بیدارنمیشد

گریه میکردم هق میزدم... طاقت دیدن برادررو تو این حال نداشتم... بدنش حسابی یخ کرده بود عوضیا حتی یه تیکه موکت هم رو این زمین ننداخته بودن!! آروم سرشو گذاشتم رو زمین و رفتم سمت در

چند بار محکم به درکوبیدم و صداشون زدم

-دروبازکنید توروخدا بازکنید حال برادرم خوب نیست توورخدا بازکنید تورو جون بچهاتون بازکنید التماستون میکنم

خیلی طول نکشید که درباز شد و همون مرد وارد شد

-چیه؟ چی میگی؟

-حالش خیلی بده باید بره بیمارستان

پوزخند زد

-هع بیمارستان؟ تو منو گاگول فرض کردی بچه؟

-به خدا حالش خیلی خرابه دووم نمیاره توروخدا به حرفم گوش کنید

-نمیشه!!

چاره ای نبود! باید خودم دست به کارمیشدم

-خیله خب حداقل یه کاغد و خودکاربهم بدین اسم داروهایی که نیاز داره رو بنویسم برید بگیرید به خدا داره تلف میشه

-تو اینجارو با کجا اشتباه گرفتی دخترجون؟؟ انگشت اشاره شو جلوی صورتم گرفت

-برو پیش برادرت راضیش کن که دست از سر پرونده ناصرالیاسی برداره وگرنه کاری رو میکنم که نباید بکنم. یه بار دیگم صدات دربیاد همون بلایی که سربرادرت آوردم سرتوام میارم فهمیدی؟

درومحکم پشت سرش بست

خدایا اینایی که خلق کردی آدمن؟ یا یه مشت گرگ بی صفت؟

بدنش سرد بود باید هرطورکه میشد گرمش میکردم.. مانتونو ازتنم دراوردم خداروشکرکه لباس آستین بلند از زیر پوشیده بودم و جلوی اینا آبروم نمیرفت.. مانتومو دورتنش پیچیدم و به خودم فشارش دادم...

سعی داشتم با نفسام و گرمای بدنم بدنشو گرم نگه دارم

روسریمو دورگردنش پیچیدم

مهم نبود که خودم سردم میشد! هیچی جز بهترشدن حال برادرم مهم نبود!

بازم صدای غیژ گوش خراش در بلند شد، پشت سرش جسم بی حال شروین وسط اتاق افتاد...

-دیگه جمعتون جمع شد... واسه خودتون تا میتونید قصه بگید و بخندید

سراتا رو آروم گذاشتم زمین و رفتم پیش شروین

صدای سرفه هاش و کبودی های صورتش گواه همه چی بود!

خدایا داری با من چیکارمیکنی؟؟ قصد جونمو کردی آره؟؟ بازم میخوای بگی امتحان الهیِ؟؟

شروین!!

! کسی که دلشو شکسته بودم! کسی که نابودش کرده بودم! کسی که با احساساتش بدجوربازی کرده بودم امروز بی هیچ چشم داشتی خودشو به خاطرمن تو خطرانداخت...

اشکام دیدمو تارکرده بود.. تند تند رو گونه هام میریختم که بتونم ببینمش!

سخت نفس میکشید... سرفه های خشکش که ناشی از ضربه های شدید به قفسه سینه اش بود امونشو بریده بود اما با اون حال به فکرمن بود...

-خو خوبی؟؟

اشکامو با دستم از روی گونه هام پاک کردم

آب دهنمو قورت دادم

نفس عمیق کشیدم

باید قوی میموندم.. باید دووم میاوردم

-خوبم

لبخند زد و سرشو تکون داد

زیربغلشو گرفتم و کمکش کردم بلند شه... وزنش خیلی بیشترازمن بود اما امشب عجیب قدرتمند شده بودم

-اتابک!! این اتابکه؟؟

-آ آ آره...

-چه بلایی سرش آوردن؟؟ ز ز زنده اس دیگه مگه نه؟؟

با بازوبسته کردن چشمام حرفشو تایید کردم



حال شروین بهترشده بود، دنبال راه فرار میگشت اما هیچ راهی نبود!! هیچ راهی.. پکر اومد نشست کنارم

-لعنتی حتی یه راه فرارم نیست

بدون توجه به حرفش سوالیو که ذهنمو به شدت درگیرکرده بود ازش پرسیدم

-چرا؟؟

-چی چرا؟

-چرا به من کمک کردی؟
 
به نام خدا

پارت هشتاد و نهم پناه من


لبخند زد و با نوک کفش ضربه آرومی به کف سرد زمین زد

-میدونم دلیل پرسیدن این سوالت چیه! اما توام اینو بدون که ....

حرفش تموم نشده بود که صدای بازشدن دراومد

یکی ازهمون مردای بیرون با سینی غذا وارد اتاق شد

شروین بلند شد و جلوش ایستاد.. اما اون مرد بی توجه به ری اکشن شروین خیلی عادی نزدیکمون شد.. چهره اش زیاد واضح نبود

-هیس.. کاریتون ندارم.. فقط به حرفم گوش کنید

چی میگفت؟ منظورش چی بود؟

گوشه کت شروین رو گرفتم و اجازه ندادم که جلوش گارد بگیره

-میخوام بهتون کمک کنم.. دلیلشو نپرسید چون الان وقت توضیح دادنشو ندارم.. فقط اینو بدونین اگه به حرفم گوشن کنید قطعا جون سالم ازاینجا به درنمیبرید..

شروین با عصبانیت جوابشو داد:

-ازکجا معلوم این حرفت یه نقشه نباشه؟ هرچی باشه تو ازهمینایی انتظار نداری که به حرفت گوش کنیم؟

-دلیل خودمو دارم که میخوام کمکتون کنم... الان وقت توضیح دادن ندارم

-تا نگی به حرفت گوش نمیکنیم

پوف عمیقی کشید و گفت:

-نمیدونم چقدراطلاع دارین اما این آقایی که اینجا افتادن به خاطرمحکوم کردن پرونده برادر همین رئیسمون تو این حالن... اونا میخوان با تحت فشارگذاشتنش کاری بکنن که مدارک رو خلاف چیزی که بدست آورده تحویل دادگاه بده! وگرنه حکمشون اعدامه.. اونم به جرم قاچاق انسان.. من ازاینا نیستم یعنی بودم اما وقتی فهمیدم دارن چه کثافت کاری میکنن تصمیم گرفتم جداشم ازشون.. حالا هم میخوام بهتون کمک کنم

-ازکجا باید باورکنیم؟؟

-میخواین باورکنین میخواین نکنین فقط اینو بدونین که اگه به حرفم گوش نکنید همین خانوم قراره یکی ازهمون دخترایی باشه که معلم نیست چقدربلا سرشون آوردن

تنم یخ زد... چی میگفت؟؟ من؟؟ مگه قراره چه اتفاقی بیوفته خدای من... نکنه منظورش... واااای نه نه

-توروخدا به حرفم گوش کنید... خواهش میکنم نمیخوام بلایی که....

با صدای یکی از مردا سکوت کرد

-روزبه کجایی زودباش

چشمی به شروین زد و آروم زیر لب گفت:

-ساعت 5 صبح منتظرم باشین... فقط دعا کنید قبلش...

حرفشو خورد و رفت

سرمو محکم روی پیشونی اتا گذاشتم و هق زدم

چه اتفاقی قرار بود بیوفته؟؟ خدایا پس کجایی هااان؟ کجایی؟؟ چرا صدامو نمیشنوی؟ چرا وقتی که باید باشی نیستیی چراااااا؟؟

دست شروین رو شونه راستم نشست وادارم کرد که برگردم سمتش

-نترس ازهیچی نترس.. مگه من اینجا نیستم؟ نگرانیت چیه دیگه؟

-اینا به هیچکی رحم نمیکنن یه نگا به خودتو اتا بنداز ببین چی به روزتون آوردن

گریه ام شدت گرفت.. هرزن و دختر دیگه ایم جای من بود تو همچین موقعیتی توانشو از دست میداد!!

خدایا همین امشب باهات میخوام عهد ببندم.. اگه اتفاقی برای برادرم، شروین و نجابت خودم بیوفته هیچ وقت دیگه هیچ وقت اسمتو به زبونم نمیارم!! اگه مردی اگه بزرگی امشب نشونم بده! به بدن برادرم قوت بده! به شروین طاقت بده! به من صبربده! یبار ازت یه چیزی خواستم بهم دادیش.. عرفانمو دادی!! همه زندگیمو بهم دادی... اینبارم میخوام ازت میخوام بهمون کمک کنی... اگه امشبو به خیربگذرونی به جون همین یه دونه برادرم تا عمردارم خودم نوکریتو میکنم... کمکمون کن...

چشمای کم کم بازمیشد.. آروم چند باری به صورتش زدم و اسمشو صداکردم

-اتا جونم داداشی بیدارشو ببین من اینجام

چشماش نیمه بازبود.. توان نداشت

با صدایی که انگار ازته چاه درمیومد اسممو به زبون آورد

-آرزو

-جونه آرزو عمرآرزو جانم بهتری؟

سرفه میکرد لکه های خون همراه با سرفه از گلوش خارج میشد

حرف نزن حرف نزن منو بیشترازاین آتیش نزن

سرشو تکون داد

شروین سمتمون اومد کتشو که روی من انداخته بود رو دوراتا پیچیدم

-حالش چطوره؟

لبامو گاز گرفتم و به اشکام اجازه فرود اومدن دادم.. منظورمو فهمید

-ش ش شما ای اینجا چی چیکارمی میکنین؟

برادرم خبرنداشت ازهیچی خبرنداشت

-مهم نیست مهم اینه که تو حالت خوبه همین

- ش شروین؟ تو تو؟ ای اینجا؟

حرف نزن توروخدا حرف نزن به جای کلمات خون بالا میاری حرف نزن

شروین دستشو تو دستاش گرفت و ماساژ داد

-وقت برای توضیح دادن هست سعی کن حرف نزنی که قدرتتو ازدست ندی

خیلی طول نکشید که دوباره چشماشو بست... عوضیای ازخدابی خبر برادرمو دورازجونش تا سرحد مرگ برده بودن

خیلی خوابم میومد.. دلم میخواست چشمامو ببندمو باز کنم ببینم تموم اتفاقای امروز و امشب فقط یه کابوس بوده! ولی نبود نبود...

چشمام کم کم داشت گرم میشد که بازم صدای باز شدن درلعنتی اومد

نور بیرون چشمامو زد دستامو گرفتم جلو چشمام که اذیت نشم

دوتا ازهمون غولا اومدن تو شروین بلند شد و جلوی منو اتا وایساد... اما اونا شروینو کنار زدن و اومدن طرف من

از ترس تموم بدنم یباره قفل کرد.. دیگه حتی نمی لرزیدم.. اشک نمیریختم... اتابک هم بیدارشده بود و زیرلب ناله میکرد و اسم منو شروینو میاورد...

شروین سعی داشت باهاشون مقابله کنه اما زوراونا خیلی بیشتراز قدرت بدن زخمی شروین بود..

اومدن نزدیکم و دوطرف بازوهامو گرفتن و به زور ازجام بلندم کردن.. تقلا کردم جیغ زدم اسم اتابک و شروینو فریاد زدم اسم خدارو فریاد زدم کمک خواستم اما...

منو با خودشون بردن..اونقدر تموم توانمو تو همین چند دقیقه از دست داده بودم که اگه بازوهامو نگرفته بودن قطعا نقش زمین میشدم..
 
به نام خدا

پارت نود پناه من

چند نفر مرد هیکلی همراه همون مردی که اسمشو نمیدونستم تو سالن اصلی وایساده بودن.. روی زمین انداختنم نفسم از ترس به زحمت بالا میومد.. همون مرد با صدای کریهی خنده وحشتناکی میکرد.. برادرم جان جانانم رو همراه شروین با دستای بسته به این مهلکه آوردن.. شروین فحش بارشون میکرد و تهدیدشون میکرد اما برادرم جانانم حتی توان گفتن کلمه ای روهم نداشت..موهای هردوشون تو صورتشون پریشون شده بود.. شروین که منو دید خواست که به سمتم بیاد ولی با یه حرکت دوتا مرد قوی هیکل نقش زمین شد..برادرم عاجزانه نگاهم میکرد هیچ توانی تو بدنش نداشت! هیچ توانی...برادر قوی من بدجورازدست این سگ های ولگرد زخمی شده بود..

یکی از مردای هیکلی با صدای بلندی فریاد زد:

-خدمت شما نصرت خان

مردی که حالا فهمیده بودم اسمش نصرتِ سمتمون اومد ..لبخند کریهی به من زد چشمامو ازش گرفتم و به برادرمو شروین نگاه انداختم...

روبه روی اتابک زانو زد و با دست راستش چونه شو بالا آورد

-حتما به اندازه ای عاقل هستی که وقتی خواهرت و دوستت با این حال پیش مان بخوای جای اون مدارک کوفتیو بگی درسته؟

صدای برادرم گرفته بود و به زوربالا میومد

حرف نزن توروخدا حرف نزن هرکلمه ای که میگی تکه ای ازوجود با ارزشتو نابود میکنه حرف نزن التماست میکنم

برادرم به زور حرف میزد و مدام سرفه میکرد

-اونقدر حیوونی که ... که

نمیتونست حرف بزنه نمیتونست

-که زورت به یه دخترمظ.. مظلوم رسیده آره؟

قهقه کریهی زد

-نگران نباش اگه بگی جای اون مدارک کجاست هیچ اتفاقی نمیوفته فقط بگو اونا کجان و خودتو راحت کن

-هزاربارگف.. گفتم که.. که دیگه دستت بهشون نمی نمیرسه اون اونا دیگه پیش من نی نیست

مرد عصبانی شد و فریاد زد

-د داری زر میزنی داری چرت میگی ع×و×ض×ی مثله اینکه هنوز منو نشناختی نمیدونی چه کارایی ازم برمیاد نه؟؟

مرد اومد سمت من آب دهنمو جمع کردم و جلوی پاش تف کردم زمین

زانو زد جلوی پام.. دست کریهش که سمت صورتم رفت صورتمو پس کشیدم..

شروین فریاد زد

-ولش کن حیوون رذل دستت بهش بخوره نابودت میکنم

با مشتی که تو صورتش زدن نقش زمین شد

اتابک ناله میکرد که ولم کنه اما...

-ببینم وقتی خواهرخوشگلت جلوی چشمات یه شب رویایی برای ما بسازه بازم همین طوری نطقت بازمیمونه یا نه!!

حس کردم قلبم دیگه نمیزنه.. نفسم دیگه بالا نمیاد.. مات و مبهوت با دستو پای لرزون با چشمای التماس گونه به اتابک و شروین خیره شده بودم...

شروین دوباره فریاد زد:

-یه مو ازسرش کم بشه زنده ات نمیزارم کثاااافت دورشو ازش عووضیی

اتابک تموم توانشو تو صداش ریخت که بلند تربشه

-دستت بهش بخوره به جون خودش قسم خودم زنده به گورت میکنم %%%%

مشت محکمی تو صورت برادرم زدن

جیغ کشیدم و اسمشو صداکردم ولی با فشار دست یکی از مردا روی گردنم صدام خفه شد

صدای گرفته اش به زور به گوش میرسید

-توروخدا ولش کنید التماستون میکنم ولش کنید

اتماس نکن برادرم التماس نکن خودتو خورد نکن نکن

مرد قهقه زد دست زد

-فکر کردی من قاقم نه؟ تو باید ناموستو جلوی چشمات از دست بدی تا بفهمی با کیا طرفی

چطور سنکوپ نمیکردم؟ چطور دووم میاوردم؟ چطور؟

به یکی از مردای داخل سالن اشاره کرد

بردرم با تموم وجود فریاد میزد.. شروین فریاد میزد و تهدید میکرد.. مرد بلند بلند میخندید

دیگه هیچ چیزی نمیفهمیدم قطعا سنکوپ کرده بودم

دست کثیف مرد سمت بلوزم اومد و سعی داشت بلوزم رو ازتنم دربیاره

دیگه جون نداشتم دست و پا میزدم فریاد میزدم و التماس میکردم..

شروین چند باری به سمتم خیز برداشت اما محکم گرفته بودنش فحش میداد فریاد میزد... برادرم فریاد میزد و التماس میکرد

مرد میخندید و قهقه میزد

-میخوام مردونیگتو آتیش بزنم که دیگه دم از مرد بودن نزنی

حال من رو هیچ کسی نمیفهمید.. حال دختریو که برای از دست ندادن نجابتش داره دست و پا میزنه

اتابک گریه میکرد شروین دیگه هیچ توانی نداشت و فقط اشک میریختو زیر لب ناسزا میگفت

خدایا باهات عهد بستم همین امشب یادته؟؟ به عهدمون وفا نکردی!! حدااقل جهنمتو برام آماده کن که همین الان ایست قلبی میدمو واردش میشم..

شروین التماس میکرد و گریه میکرد

-توروخدا ولش کنید تا آخر عمرم پادویی تونو میکنم فقط ولش کنید

شروین. شروین کوه غرور گریه میکرد؟ التماس میکرد؟ خدایا چه بلایی امشب سرما آوردی چه بلایی؟؟

برادرم روی زمین افتاد

-خواهرمو ول کنید هرکاری بگید میکنم هرکاری توروخدا ولش کنید

نصرت به مردی که هرلحظه برای نزدیک تر شدن به من حریص ترمیشد اشاره داد که دست بکشه

سمت اتابک رفت و روی زمین بلندش کرد.. از فرصت استفاده کردم و فرار کردم سمت برادرم

اما با مشت هایی که به پهلو و شکمم خورد نقش زمین شدم



صدای شلیک، صدای فریاد مردی که نزدیکمون میشد

-دستت بهشون بخوره همین جا خونتو میریزم
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
1
بازدیدها
20

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 1)

عقب
بالا