اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

متروکه رمان پناه من| آرزو عراقی

وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
رده سنی
  1. نوجوانان
  2. جوانان
  3. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. اجتماعی
  3. تراژدی
نام رمان: پناه من
نام نویسنده: آرزو عراقی
ناظر @MoOn!
ژانر: عاشقانه- تراژدی- اجتماعی
خلاصه:
آرزو دختر یتیمیِ که همراه مادرش و پدر ناتنیش زندگی می‌کنه. دیوانه‌وار عاشق پسرعمه خودش میشه؛ اما اتفاقی تو یه مهمونی با کسی آشنا میشه که .......
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
به نام خدا

پارت نهم پناه من


صبح با عجله آماده رفتن به بیمارستان شدم ماشینم که نداشتم همین جوریشم دیرم شده بود سریع اماده شدم و رفتم پایین که دیدم شروین تو لابی هتل نشسته و منتظر منه با دیدن من سریع اومد طرفم و سلام داد و گفت:

-میدونستم امروز ماشین نداری گفتم خودم بیام ببرم برسونمت که دیرت نشه بدو بریم

ازش تشکر کردمو رفتیم.. گفت که برگشتنی هم خودش میاد دنبالم ولی قول نکردم گفتم که قراره با نازی برگردم.. اونم قبول کرد و حرفی نزد...

سرکلاس ارتوپدی اصلا حواسم به درس نبود که استادم متوجه شد و صدام کرد:

-خانوم افشار حواستون کجاست؟؟

من- ببخشید استاد یه مقدار سردرد دارم حواسم پرت شد شرمنده

استاد- فقط امروز نیست که این حالو دارید الان چند وقته دیگه اون حواس جمعی قبلا رو ندارید شما یکی از بهترین شاگردای من هستین ازتون همچین انتظاری نداشتم...

حالمو گرفت لعنتی من همین جوری دلم پره توام الان با این حرفت بدترم کردی... بغض گلمو گرفت.. اجازه خواستم و سریع رفتم بیرون.. نازیم پشت سرم اومد

نازی- آرزوو آرزوو صبر کن چت شد یهوووو

من- نازی ولم کن تورو خدا بزار تنها باشم

نازی- فکر کن یه درصد با این حالت تنها ولت کنم بیا بریم بیرون یه هوایی بخور

رفتیم تو باغچه بیمارستان نشستیم...

نازی- خب تعریف کن این حالت به خاطر چیه

من- نازی دیگه نمیتونم ازاین که پیش شروین دارم نقش بازی میکنم ازخودم متنفرم میفهمییی؟

دارم بزرگ ترین خیانتو بهش میکنم....

اینارو گفتم زدم زیر گریه... که نازی بغلم کرد سعی کرد آرومم کنه

نازی- میدونم تو بد شرایطی قرار گرفتی .. ولی مقصر تو نیستی تو اون روز رفتی بهش بگی ولی خودش بهت اجازه نداده چرا همش خودتو مقصر میبینی آخه عزیزم؟ بعدشم تو که میگی اجازه ندادی تا الان حتی بغلت کنه خب پس حرفت چیه؟ شاید خودش متوجه بشه که تو فقط برای این که اونو ناراحت نکنی باهاش راه میای

من- من باید همون اول اعتراف میکردم میترسم نازی میترسم ازاون روزی که حقیقتو بفهمه واای راجب من چی فکرمیکنه آخه

نازی- خب اون موقه ام تو بهش میگی که خواستی اون روز همه چیو بهش بگی ولی خودش بهت اجازه نداده دیگه ترست چیه؟ بیخیال اینقدر ذهنتو درگیر نکن .. ازکجا معلوم یهو دیدی خودتم عاشقش شدی دختر کم پسری پیدا میشه که اینقدر واسه یه دختر تب کنه. یه کم تحمل کن

من- بعید میدوونم من خودمو میشناسم

گذشت.. کلاس که تموم شد علی نامزد نازی اومد دنبالش و باهم رفتن.. منم خودم با بی ار تی رفتم سمت هتل نزدیک ساعت 5 عصر بود که شروین پیام داد که امشب میخواد بیاد شام ببرتم بیرون.. ولی من بهوونه آوردمو جواب دادم که نه یه مقدار سردرد دارم و نمیتونم بیام بیرون میخوام استراحت کنم.. چند دقیقه بعد جواب داد که اوکی اگه تو نمیتونی بیای پس من میام شامو میارم باهم میخوریم دلم میخواد با عشقم امشب شامو باهم بخوریم دوستم ندارم بگی نه خودت میدونی....

جواب دادم که اوکی پس میریم رستوران خوده هتل شامو میخوریم

تا وقتی که نزدیک شام بشع گرفتم خوابیدم...... نمیدونم چقدر گذشت که یهو با صدای زنگ در هتل از خواب پریدم.. لباس خواب تنم بود چشامم خواب آلود بود اصلا حواسم نبود که قرار شامو با شروین بخورم.. بدون نگاه کردن به چشمی با لباس خواب درو باز کردم که یهو شروین رو دیدم سریع در رو بستم چسبیدم به در ....

-ای خاک تو سرت کنم آرزو خاک تو سرت آبروت رفت الان با خودش چه فکری میکنه اخه ااه

شروین همین جوری در میزد و با خنده میگفت:

-چیشدی بابا مگه روح دیدی دیوونه درو باز کن

من- شروین ببخشید خواب بودم یادم رفته بود که باتو قرار دارم اگه یه ربع صبر کنی میام پایین تو برو

شروین- من جایی نمیرم همین جا وامیسم تا بیای خانوم لج باز

رفتم آماده شدم یه مانتو صورتی با شال سفید، آرایشمم که طبق معمول فقط یه رژ ساده بود. زیاد اهل میکاپ کردن نبودم مگه دیگه چی میشد که حسابی میکاپ میکردم و گرنه درحالت عادی خودم بودم.. دوست نداشتم با لایه لایه آرایش غم چهره امو بپوشونم یا کلا بشم یه آدم دیگه.. اهل ریا نبودم همینیم که هستم.

کفشامو پام کردمو درو باز کردم، دیدم شروین با یه دسته گل پر از گل های ارکیده بنفش و سفید جلوم ظاهر شد.. دفعه اول اونقدر خجالت کشیدم و هول کردم که با اون وضع منو دید هیچ توجهی به دستش نکرده بودم... چقد گل ارکیده رو دوست داشتم، دسته گل رو ازش گرفتم و عمیق گلارو بو کردم... چه بوی خوبی میداد...
 
آخرین ویرایش:
به نام خدا

پارت دهم پناه من


شروین- توام مثله گل ارکیده خاصی خیلی خاص

خودم رو جمع و جور کردم و گفت: مرسی بهم لطف داری

شروین- خب خانوم خاص افتخار میدی بریم پایین واسه شام؟

من- بریم

دستشو به سمتم دراز کرد که بگیرم.. ولی نه نمیتونم این کارو کنم.. خودم رو زدم به اون راه و گفتم ببخشید به دستم کرم زدم..لبخند تلخی زد و گفت: مهم نیست همین که الان کنارمی خودش کلیِ

به پایین که رسیدیم یه میز رو اختصاصی رزرو کرده بود، میز پر از شمع های کوتاه و بلند، پر از گل های رنگی ... خلاصه که خیلی خوشگل دیزاین شده بود... خودش اومد صندلی رو برام عقب کشید که بشینم.. رو به روم نشست.

من- نیازی به این همه تجملات نبود همش یه شام ساده اس دیگه...

شروین- اینی که تو بهش میگی تجملات واسه من هیچِ.. اگه تو اراده کنی من همه زندگیمو به پات میریزم اینا که چیزی نیس.

من-امروز یه خورده خستم گفتم بهت... میشه راجب اینا حرف نزنیم؟ لطفا.

شروین-یه ماه پیش بهت یه پیشنهاد دادم ولی هنوزم که هنوزه جوابمو نگرفتم.. حس نمیکنی که دیگه به اندازه کافی فکر کردی و وقتش شده که جوابتو بهم بگی؟

حق داشت خیلی وقت بود همین جوری منتظر نگهش داشته بودم.. خیلی دلم میخواست که

بهش یه فرصت بدم، اما نمیتونستم حس میکردم اگه این کارو بکنم علاوه بر شروین خودمم گول زدم... از طرفیم هرچی خودمو میخواستم به عرفان نزدیک کنم یه چیزی مانعمون میشد... شایدم اصلا خودش منو دوست نداره!! هرکی دیگه ام بود تا الان میفهمید که وقتی این همه تحویلش میگیرم این همه برام مهمه حتما دلیلی دارم حتما دوستش دارم... اما تا الان هیچ ری اکشنی از طرف عرفان ندیده بودم... منو دوست داشت خیلیم دوست داشت.. تنها همدم و هم رازم بود همیشه هرچی که میشد اول ازهمه به خودش میگفتم... خیلی خوب درکم میکرد وقتی باهاش حرف میزدم حس میکردم واسه اولین بار دارم توسط یه نفر درک میشم یه نفر میفهمه که من چی دارم میگم... اما حیف هزار حیف که دوست داشتنه اون فقط در حد دختردایی بودن بود نه عشق!! حس من که اینو میگفت.. مخصوصا بعد این که رفته بود لندن بیشتر از همیشه ازهم دور بودیم.. دل من که طاقت نمیاورد اگه صداشو نشنوه یا حداقل چشماش با دیدن پیاماش برق نزنه.. واسه همین همیشه خودم پیگیرش بودم... آرزو همه اینا نشونست تا کی میخوای سرتو مثله کبک تو برف فرو کنی؟؟؟ این همه وقت منتظرش این همه قدم براش برداشتی ولی اون برای تو برنداشت....درست تو همین روزا یه آدم دیگه دیوونه وار تورو دوست داره عشقشم واقعیه دیگه چی میخوای؟؟ میخوای کل عمرتو صرف پسری بکنی که حواسش پیش تو نیست؟؟ از قدیمم گفتن برای کسی بمیر که واست تب کنه.. عرفان تب نمیکنه که هیچ حتی آب از دماغشم نمیاد!! ولی شروینو نگا
درست برعکس عرفان.... دختر یه فرصتم که شده بهش بده شاید بتونه دلتو بدست بیاره تو که قرار نیست باهاش ازدواج کنی!! فقط قراره دوست باشی ولی قبل این که دوست بشی این بار فرصت اثبات خودشو بهش بده ... که اگه دلتو بدست آورد پیشنهادشو قبول کنی اگرم که نه برده که گیر نیاورده درک میکنه که نمیتونم باهاش باشم و قبول میکنه........

من- خب الان مطمئنی که میخوای جواب منو بشنوی؟

شروین- حتی بیشتراز اونی که فکرشو کنی.. هرچیم که باشه به نظرت احترام میزارم

من- راستش مو که میشناسی خیلی حساسم و تا زمانی که از همه چی مطمئن نشم نمیتونم با کسی وارد رابطه احساسی بشم... واسه همینم بهت فرصت میدم که بتونی دل منو بدست بیاری! این جوابم نه مثبته نه منفی، ولی میتونه کاری کنه که دکمه مثبت فعال بشه... میدونم هرکاری

میکنی که خودتو بهم ثابت کنی... و ثابتم کردی من میدونم که تو منو دوست داری تو این موضوع حتی یه ذره ام شک ندارم.. امااا این وسط دل منم باید بدست بیاد یا نه؟؟

شروین- اگه قرار باشه واسه بدست آوردن دل تو کل جهانو بخرم این کارو میکنم.. مطمئن باش.

لبخندی از سر رضایت زدم...

من- گلاییم که برام آوردیو خیلی دوست دارم... دستت درد نکنه

شروین- قابل تورو ندارهه

شامو کم کم سرو کردن، همه چی عالی بود. درست همون موقع یه موزیک خیلی لایت هم پخش شد.. بعد شام تا دم اتاق همراهیم کرد و بعد رفت...
تعجب میکردم از مامانم که چه جوری تا الان بهم نه زنگی زده نه پیامی داده که بپرسه من کجام. همیشه یه ساعت دیر میرسیدم خونه زنگ میزد اما الان انگار نه انگار که من نیستم.. تصمیم گرفتم که خودم بهش زنگ بزنم...
بعد از چند تا بوق جواب داد:

مامان- چیه؟

من- سلام خوبی؟؟ چه جور شده ازم خبری نمیگیری؟ خیلی ازت بعیده

مامان- وقتی پاشدی از خونه خودت زدی بیرون یعنی دیگه بچه من نیستی.

من- وااا مامان این چه حرفیه؟؟ خب خودت باعث شدی اصلا نزاشتی من حرفی بزنم فوری قضاوت کردی

مامان- به درک خوب حق زحمتامو بهم دادی

من- پووووف مااااااااااااااااامااااااااااااااااان میشه لطفا بیخیال شی؟؟ الان که دیگه خیلی دیره ولی فردا صبح بعد بیمارستان میام خونه... آقا منوچهر اومده؟ قرار بود امروز برگرده

مامان- نه نیومده گفت واسه امروز نمیتونه به پروازش برسه فردا میاد

من- آهان به سلامتی.. قربونت بشم ناراحت نباش ازم باشه؟؟ تو که میدونی اگه ناراحت شی من دق میکنم

مامان- هیچی نگو آرزو هیچیی.. انتظار نداشته باش بیخیال باشم

من- اوکی مامان ولی فقط من مقصر بودم مگه؟؟ اصلا بیخیال دیگه مسئله رو کشش ندیم.. فردا میام خونه میبینمت.. فعلا بای میبوسمت

خیلی خوابم میومد ولی فکرم درگیر بود همش به نظرم راجب شروین و عرفان و مادرم فکر میکردم... پریشون بودم میترسیدم که کاری کنم بعدا برام پشیمونی بیاره.. انگاری مغزم قفل کرده بوود..

حدود نیم ساعت بعد به زور خوابم برد....
 
به نام خدا

پارت یازدهم پناه من


باز افتاده بود دنبالم مثله همیشه از ترسش میخواستم فرار کنم ولی نمیشد این بار بدتراز دفعه های قبل بوود هرچی میخواستم جیغ بکشم نمیشد، همین جوری بهم نزدیک میشد ... ولم کن چی ازجونم میخواااااااااای ؟؟؟ وااااااای نه نمیشد نمیشد نمیتونستم فرار کنم انگاری پاهام به زمین قفل شده بود .. گردنمو گرفته بود و فشار میداد داشت خفم میکرد نمیتونستم نفس بکشم.. چشاش از همیشه ترسناک تر بود قرمز شده بود..

-نهههههه ولممم کنننننننننننننن

باصدای جیغ خودم از خواب پریدم ... ع×ر×ق کرده بودم نفس نفس میزدم.. زدم زیر گریه، اخه این چه کابوسیِ که از بچگی باهامه؟؟.. چرا دست از سرم برنمیداره چرا نمیزاره راحت باشم.؟. روز به روز که بزرگ تر میشم اونم ترسناک تر میشه... حداقل ازاین مطمئن شده بودم که هروقت قراره اتفاقی برام بیوفته چه خوبش چه بدش خواب این لعنتیو میبینم.. مثله این میموند که برام پیغامی بیاره به شیوۀ خودش.. چند باری میخواستم به خاطر این موضوع برم پیش روان پزشک بلکه راهیو بهم بده که از شرش خلاص شم اما هربار عقب انداختمش....

صبح با سردرد شدیدی از خواب بلند شدم انگاری تو سرم توپ ترکونده بودن...

آماده رفتن به بیمارستان شدم... و چمدونمو جمع کردم که موقع برگشتن یه راست بیام برشون دارم و برگردم خونه.رفتم پایین و بازم........

شروین- صبحت به خیر عزیزم

من- مرسی صبح توام به خیر اینجا چیکار میکنی؟؟

شروین- ماشینتو برات آوردم ... بچها آمادش کردن از روز اولشم بهتره

من- واای دستت درد نکنه واقعاااا خدا خیرت بده خخخ

شروین- ای جان تو بخند فقط

صورتم سرخ شد.

من- امروز دیگه برمیگردم خونه با مادرم آشتی کردم درست نیست بیشتر ازاین کشش بدم

شروین- بهترین کارو میکنی... بالاخره مادره حالا ی دلخوری بینتون پیش اومده که اونم حل میشه. همیشه ازاین اتفاقا میوفته زیاد خودتو نگران نکن.

لبخندی زدم و رفتیم سمت ماشینم... وای خیلی خوب درست شده بود یعنی انگار نه انگار که جلو بندیش به کل داغون شده بود. مثله روز اولش بود

سوار ماشین خودم شدم و از شروین تشکر کردمو رفتم.

............

باید به خاطر خودمون همیشه یادمون باشه گاهی بعضیا با ما جور در میان ولی همراه نمیشن...

بعضی با ما همراه میشناا ولی جور درنمیان ...

گاهی اونی رو که دوست داری احتیاجی به تو نداره چون تو نیمه گمشدش نیستی.. قدرت تملک اونو نداری.....

پس خودت رو زیاد اذیت نکن چیزی که نباید بشه نمیشه......


امروز همه کارا تو بیمارستان خیلی خوب پیش میرفت، خودمم نسبت به قبل کارم بهتر شده بود یعنی تمرکزم بیشتر شده بود.. با بچها قرار گذاشتیم بعد کلاس بریم یه کم خوش بگذرونیم.. قرارمون تو کافه نزدیک بلوار فرشته بود.. ساعت تقریبا 4 عصر بود هوای بیرون خیلی سرد بود اواسط بهمن ماه بودیم.. برف چندانی مثله همیشه نباریده بود ولی با اون حال هوای بیرون جوری که انگار باهات دشمنی داره استخوناتو به درد میاورد..

همه اومدن: کمند، نازی، مهری، نرگسی، شیدا و نغمه.. جمع هممون جمع بود.. این جمع یکی از بهترین دارایی هایی بود که من تو زندگیم داشتم. از ته دل همشونو دوست داشتم.

کمند- خب خب عشقای من تعریف کنید چه حالین چه میکنین؟

شیدا- ما که معلومه چیکار میکنیم تو بگو با نامزد چیکارا میکنی؟خخخ

کمند- هیچی بابا روزی صد بار کتکش میزنم تازه اون روز تهدیدش کردم اگه اذیتم کنه خونه راهش نمیدم خخ

نازی- چه جلادی بودی تو ما نمیدونستیم خخ

کمند- تو بگو آرزو با شروین چه کردی؟

من- میخوام بهش فرصت بدم که دلمو بدست بیاره

همشون یهو باهم گفتن: چیییییی؟؟؟؟؟؟

کمند- این تویی الان آرزو؟؟ تو که میگفتی ازش متنفری؟

من- اون موقع فکر میکردم قصدش چیز دیگه ای ولی الان ازش مطمئن شدم که واقعا دوستم داره

شیدا- به نظر منم پسر بدی نمیاد معلومه سرش تو لاک خودشه.. کار خوبی کردی

من- آره ولی عشقم به عرفان رو چیکارکنم؟ چه جور با اون کنار بیام؟

نازی- عزیزم تو که میگی اصلا توجهی نمیکنه دیگه چی میگی آخه این شروین برات حاضر جون بده بعد تو میخوای به خاطر کسی که اون ور دنیاس زیاد باهاش درارتباط نیستی از این آدم بگذری؟ به خدا بهترین کارو کردی که بهش فرصت دادی

مهری- به نظر منم حق با نازیِ این عرفانِ لیاقت تورو نداره اگه داشت ازهمون اول که تو بهش پیام میدادی اونم با عشق دو هزاریش میوفتاد اینقدر ماجرا رو کش نمیداد

کمند- آره راس میگین.. آرزو ببین تو اگه به این فرصت دادی باید سعی کنی به کل عرفان رو فراموش کنی .. عزیزدلم هم زمان که نمیشه دنبال دو تا خرگوش دوویید..

من- میدونم ولی ازخودم مطمئن نیستم که بتونم کنار بیام با این که عرفانو بزارم کنار... بحث سر مدت کوتاه نیست که الان چند ساله عاشقشم.. ولی چیکارکنم که ازم دوره دستمم به هیچ جا بند نی

نرگسی- آرزوم همینو بچسب دیگه چی میخوای؟ همه چیشم که ردیفه

همشون داشتن درست میگفتن شایدم اصلا عرفان سرش با یکی دیگه گرم باشه؟ کی میدونه آخه اون الان تو لندن هزارتا دختر رنگارنگ کنارشه... معلومه میره با اونا

کمند- آریا میگفت که چند روز دیگه تولده شروینِ میخواد یه مهمونی بزرگ تو عمارت خودشون بده... به نظرم همون شب بهش جواب بله رو بده دیگه بیشتر از این ماجرا رو کش نده

من- چند روز دیگه یعنی کی؟؟ کم تاریخ تولدشو نمیدونم

کمند- معلووم بود که نمیدونی خخخ 21 بهمن تولدشه

من- چیییییییییییی؟؟؟؟ 21 ام؟؟ مگه میشه آخه

مهری- چرا مشکلش چیه

من- دقیقا فردای همون روز تولده عرفانِ 22 بهمن

نرگسی- بفرما مام نمیخوایم این عرفان خان پاش به ماجرا کشیده بشه خودش میاد.. اقا تولدش فردای تولده شروینه

پوووف عمیقی کشیدم و حسابی رفتم تو فکر...

شیدا- اوووووع آرزووو کجا پرواز کردی بیا پایین دختر

من میتونم فراموشش کنم مطمئنااا عرفان سرش با یکی دیگه گرمه وقتی اون منو نمیخواد من چرا بخوام؟؟ چرا من باید زندگیو به خودم حروم کنم ولی اون عین خیالشم نباشه؟؟

من- شب تولدش بهش بله رو میدم... برامم مهم نیس که تولدشون یه شب باهم دیگه فاصله داره عرفان برای من تموم شده اس حتما یکی دیگه رو دوست داره چرا من باید به خاطر کسی که برام تره خورد نمیکنه منتظر بمونم... شروین منو عاشقونه دوست داره پس میتونه خوشبختم کنه

کمند- آفرین درستشم همینه... واسه یه بارم که شده من از دهن تو یه حرف حسابی شنیدم دختر خخ

لبخندی زدم و به خودم قول دادم که همه چیو فراموش کنم و فقط به خودم با شروین فکر کنم... منم میتونم طعم خوشبختیو بچشم اگه بخوام.

.................
 
به نام خدا

پارت دوازدهم پناه من


4 روز بعد


شروین- صبح به خیر عزیزم

من- صبح توام به خیر خوبیی؟؟

شروین- مرسی عزیزم.. امروز بیام دنبالت باهم بریم بیرون؟

من- چرا که نه اتفاقا امروز سرم خلوته ساعت چند میای؟

شروین- یه ساعت دیگه خوبه؟ میتونی؟

من- آره آره حله منتظرتم

شروین- باشه پس گلم میبینمت


فردا شب تولده شروین بود ولی من هنوز لباسمو نخریده بودم .. میخواستم سورپرایزش کنم با جوابم ولی هنوز آماده نبودم و یه جورایی دو دل... نزدیک اومدن شروین که شد رفتم بیرون اتاقم که با مامانم خدافظی کنم برم پایین....

من- مامان من با یکی از دوستام میخوام برم بیرون احتمالا دیر برگردم فردا شبم تولده یکی از دوستامه میخوام خرید اینامم بکنم

مامان- با کدوم دوستت؟؟

وااای اینو چی جواب بدم دیگهه...

من- با نازی اینا.. فردا تولده نامزد نازیِ قراره با چند تا از دوستام ساقدوششون بشیم

عجـــب دروغ بزرگی

مامان- باشه برو مواظب خودت باش از طرف منم به نازی تبریک بگو

من- مرسی مامان حتمااا قربونت بشم فعلا خدافظ

تا میخواستم بیام بیرون شروین اس داد که سر کوچه منتظره

رسیدم سر کوچه دیدم که پیاده شده و به ماشینش تکیه داده ، ماشینش آزرا بود (راستی شروین یه موزیسین و نقاش حرفه ایه) با دیدن من به سمتم اومد و در رو برام باز کرد

شروین- دوست داری کجا بریم گلم؟

من-هرجا که دوست داری..فقط اول یه سر بریم پاساژ سر خیابون من یه خورده خرید دارم.

شروین- چشم گلم

به پاساژ که رسیدیم میخواستم هرچی سریع تر لباسمو بخرم که زودتر برم واسه فرداشب آماده بشم.... اونقد مدلای جدید بود که آدم دیوونه میشد که کدومشو انتخاب کنه. همین جور میگشدیم شروین هم نظر میداد ولی خب لباسه یا بهم نمی اومد یا تن خورش خوب نبود و.....


هزارتا مشکل دیگه.. به مغازه پنجم که رسیدیم از پشت ویترین یه لباس ماکسی سفید سنگ کاری شده توجهمو جلب کرد، چقدر قشنگ بود دقیقا مناسب مراسم عقد و نامزدی بود. یه لحظه خودمو تو اون لباس تصور کردم .خخخ واااااای چه ناز میشما خخخ. شروین متوجه شده بود که از اون لباس خوشم اومده بهم گفت:

شروین- برو بپوشش معلومه خیلی چشتو گرفته... تازه خیلی هم زیباست

من- نه بابا من واسه یه چیز دیگه میخوام این مناسبه عروسه نه من

شروین- حالا تو برو بپوشش

وارد شدم و از صاحب مغازه خواستم که سایزمو بیاره. از نزدیک چقد قشنگ تر بود خدای من

تو اتاق پرو بعد از پوشیدنم وقتی تو آیینه خودمو دیدم قند تو دلم آب شد شبیه عروسا شده بودم، اومدم بیرون از تو اتاق برای این که فروشنده خانوم برام سایز کمرشو اوکی کنه چون یه خورده بهم گشاد بود....

فروشنده- عزیزم من لباسو میدم به خیاطمون برات درستش کنه نگران نباش واسه کی میخوای؟

من- راستش برای فرداشب میخوام

فروشنده- موردی نیست پس تا فردا صبح کار رو تحویلتون میدیم... ساعت 9 صبح میتونی بیای ببریش

من- خیلی ممنون

بیرون که رفتم شروین منتظر رو یکی از صندلی های پاساژ نشسته بود.

شروین- چیشد نگرفتی؟

من- چرا ولی یه خورده بهم گشاد بود قرار شد بده درستش کنن فردا 8 صبح اینا بیام ببرمش

شروین- ای جانم گلم مبارکت بااشه


خندیدم از پاساژ بیرون رفتیم... بدون این که بپرسم کجا میخوای بریم سوار شدم.. راستش تو فکر بودم که آخه من چه جوری فردا این لباسو تو تولد بپوشم مگه عروسیه؟؟ حتی خوده عروسم اگه تولد خودش باشه همچین لباسیو تو تولدش نمی پوشه که من میخوام بپوشم.. تازه دیگه بماند که من میخوام تو تولد دوستم بپوشم... خلاصه که چاره ای نبود منم نه زیاد وقتشو داشتم نه حوصله که دوباره دنبال لباس بگردم. همین جور داشتم فکر میکردم که شروین گفت:

-پیاده شو رسیدیم

منو آورده بود ولنجک بام. اینجارو خیلی دوست داشتم کل تهران زیر پاهات بود

شروین-بیا نزدیک

من- چرا میخوای پرتم کنی؟خخ

شروین- نترس بیا جلو بهت میگم

رفتم جلو میترسیدم زیاد نزدیک شم واسه همین آروم آروم میرفتم. وقتی نزدیک تر شدم شروین شروع کرد:

-این خونه هارو میبینی از این جا، چقد کوچیکن، کسی نمیدونه الان تو هرکدوم از این خونه ها کی زندگی میکنه یا زندگیشون چه جوریه. زندگیشون پر از عشقه یا نفرت؟ پر از خنده اس یا گریه؟ هیچ کی نمیدونه جز خودشون. هرکدومشون نقاش و نویسنده خونه خودشوونن... میدونی من میخوام سال دیگه همین موقع بازم با هم بیایم اینجا البته این بار به عنوان زن و شوهر نه دوتا دوست ... دلم میخواد منو توهم خونه خودمونو زندگی خودمونو با عشق با خنده بنویسیمو نقاشی کنیم..

موندم چی باید بگم... بیخیال آرزو شاید بتونی کنار بیای از الان فکرتو درگیر این حرفا نکن

من-واسه این حرفا خیلی زوده منو تو هنوز دوتا دوست ساده ایم گفته بودم بهت که این یه فرصته نه یه جواب قطعی!!

شروین- میدونم اما خب آرزوی خودمو بهت گفتم.

چند دقیقه دیگه هم واسادیم و بعد راه افتادیم سمت شهر تقریبا شب شده بود .

......

شروین- فردا بی صبرانه منتظرتم آرزو

من- حتما میام خیالت تخت

خدافظی کردیم و از ماشین پیاده شدمو رفتم خونه

...........
 
به نام خدا

پارت سیزدهم پناه من


میخواستم حاضر بشم برم لباسو تحویل بگیرم که آیفون زنگ خورد

من- کیه؟

........

من- اومدم اومدم

گفت که پیکه تا جایی که یادم میاد چیزی سفارش نداده بودیم که پیک بیاره. رفتم پایین پیک یه جعبه قرمز بزرگی رو بهم داد...

من- این چیه؟ از طرف کی هس؟

پیک- از طرف مزون مروارید براتون فرستاده شده

تعجب کردم مزون مروارید همونی بود که دیروز لباسمو ازش خریدم.. چه جور ممکنه من که آدرسی نداده بودم که برام بیارن.. امضا کردم و اومدم داخل.. جعبه رو باز کردم یه یادداشت توش بود: میخوام امشب تک ستاره مهمونیم باشی

شت چرا از اول به فکرم نرسید که کار شروینِ..... رفتم بالا تو اتاقم لباسو پوشیدم

وای خداااااای من چقد خوشگل بووود دقیقا همون لحظه یه عکس گرفتم از خودمو تو اینستا استوریش کردم... قرار بود هممون بریم خونه نرگس اینا ازاونجا همه باهم حاضر بشیم..

....

ساعت 4 بود که رفتم خونه نرگس، همه دخترا اونجا بودنو مشغول آماده شدن هرکی واسه اون یکی تو میکاپ موهاش و صورتش کمکش میکرد... خلاصه با کلی شوخی کردن و این حرفا آماده شدیم. وقتی لباسمو تنم کردم همشون تعجب کردن

مهری- واااااای آرزوووو وجدانا اگه نمیشناختمت فکر میکردم میخوای امشب باهاش عقد کنی این که شبیه لباس عروسه دختررر

کمند- خخ بیرا نمیگه شبیه عروس شدی

من- بابا چیکارکنم به خدا پیدا نمیکردم اینو دیدم خوشم اومد به زور بهم گفت برو بپووشش بخر

منم که عاشقش شده بودم خریدمش ... وجدانی سر به سرم نزارین دیگه همین جوریشم کلی استرس دارم که چیکارکنم اصلا کار درستی میکنم یا نه !

نازی- آره عزیزم کار درستی میکنی پاشین پاشین بریم وگرنه این میخواد دقیقه نودی بگه پشیمون شدم تا تنور داغه ببریم بچسبونیمش خخ

همه خندیدیمو راه افتادیم ... تو کل راه استرس داشتم یه دلهره عجیب به قول مامانم مثله این که تو دلم رخت میشورن... آرزو بیخیال دختر تو چرا اینقد حالی به حالی پس مگه قول ندادی به خودت که سعی کنی فراموشش کنی؟ پس چیشد!!

با خودم هزار بار کلنجار رفتم که متقاعد شم که دارم کار درستی رو انجام میدم.. نزدیک عمارت شروین اینا که شدیم یه عالمِ خدمه دم در برای خوشامد گویی حاضر بودن.... چه تشریفات قشنگی رو هم آماده کرده بود همه چی خیلی خوشگلو خاص بود یکی از خدمه ها مارو تا دم ورودی سالن همراهی کرد.. بساط همه چی برپا بود...چقدرم شلوغ کرده بود این همه آدمو از کجا آورده خخ.... کمند و نازی با دیدن نامزداشون رفتن پیش اونا .. نرگسیو مهری و نغمه هم رفتن که برقصن... ولی من نه حوصله رقصیدن داشتم نه هیچ چیزی دیگه... معلوم نبود خوده شروین کجاست خبری ازش نبود... یه ربعی گذشت و دیجی آهنگ تولدت مبارک رو پلی کرد و شروین اومد تو سالن همه بلند شدن و براش دست زدن... فشفشه ها و آبشار هارو هم روشن کردن.. شروین با لبخند وارد شد.... چرا نمیتونستم بهش احساسی پیدا کنم؟؟ منم مثله بقیه فقط در حد دوست عادی بودن براش خوشحال بودم.. بیشتر ازاین که فکر تولد امشب شروین باشم به فکر تولد فردای عرفان بودم... بعد از کلی دست زدن و جیغ کشیدن دوباره بساط رقص و پیک به پا شد همه درحال خوش گذورنی سرمستی بودن ولی من نه.... چند دقیقه گذشت تا این که شروین اومد کنارم نشست

شروین- عزیزدلم حالت خوبه؟؟

من- آره آره خوبم نگرون نباش... تولدت مبارک

شروین- مرسی گل من ستارۀ درخشان... بهم افتخار میدی برقصیم؟؟

به من من افتادم نمیتونستم این کارو بکنم از طرفیم دلم به حالش میسوخت که این همه دنبال منه و میخواد خودشو اثبات کنه اما من نمیتونم باهاش صمیمی باشم... خواستم بهونه ای بیارمو برم بیرون یه هوایی بخورمو برگردم

من- اووم چرا چرا میام ولی اگه میشه قبلش به من بگی wC کجاست خخ

شروین- خخ پشت در ورودی عزیزم

من- مرسیی

تا در ورودی رفتم دلم میخواست به صورتم آب بزنم ولی اینجوری همه میکاپم پاک میشد وباید ازاول درست میکردم که حوصلشم نداشتم واسه همین رفتم تو باغ که یه ذره قدم بزنم......

صدای موزیک تا این جا هم میومد دیجی آهنگ زندگی معین رو میخوند... چقدر این آهنگ رو دوست داشتم... مشغول فکر کردن بودم که شنیدم یکی صدام زد

-آرزووو آرزووو توییی؟؟
 
به نام خدا

پارت چهاردهم پناه من


باورم نمیشد.. این این ایییین صدا این صدای ... نه نه امکان نداره دارم توهم میزنم امکان ندااره نه نمیخوام امیدوار بشم دختر بس کن به خودت بیااااا عرفان نیست عرفان نمیاد تمومش کن دیگه... بدون این که پشتمو نگاه کنم محکم به سمت سالن قدم برداشتم.. تا وارد شدم رفتم نشستم سرجام و از یکی از خدمه ها خواستم برام یه لیوان پیک بیاره بلکه ازاین همه خیال راحت بشم.. مشغول خوردن پیک بودم که بازم هموون صدارو شنیدم.. ای وای خدایا خل شدم ای وای من خواستم برگردم که دیدم یه نفر دستشو گذاشت رو شونه سمت راستم.... خدایا این کارو با من نکن نمیخوام وقتی به خودم اومدم ببینم که همش خیال بوده خدیاا خواهش میکنم.... منو سمت خودش برگردوند... خدااااااااااایاااااااااااااا این حقیقتههه؟؟؟ واقعا خودشه؟؟ یعنی رویا نمیبینم؟؟

-آرزوووو سلام عزیزم خوبیی؟؟ هرچی صدات کردم فک کنم نشنیدی

- س س سلام ت ت ت تووو توو کی برگشتی؟؟؟

-ای جانم چرا هول شدی توو؟؟ من چند روزی هست اومدم فکر کردم باید مادر جون بهت خبر داده باشه

- ن ن ن نهه من از چیزی خبر نداشتم خیلی شوکه شدم

خدایا چقدر باید شکرت کنم که بس باشه؟؟ چقدر خودت بگووو!!خدایا بزرگیتو شکر

-دختر تو چت شده به خودت بیاا.. بیا بغلم ببینم دلم شده بود برات یه ذره دیوونه کوچولو

بغلم کرد... بدون اعتراض بغلش کردم محکم چقدر دلم براش تنگ شده بود ... چقد من این مرد رو دوست داشتم

من- عرفان دلم برات یه ذره شده بووود اصلا انگار نه انگار یه دخترداییم داریااا

عرفان- قربونه اونه دله کوچیکت بشم که من آخه ببخشید خیلی درگیر بودم مفصل برات تعریف میکنم

دستامو بهم فشار داد و تو چشمام نگاه کرد

عرفان- تو چقدر ناز شدی امشب... راستی یادم رفت بپرسم اینجا چیکارمیکنی؟؟

من- تولده یکی از دوستامه با بچها اومدیم

عرفان- فدات بشم خوب کاری کردی با این لباس اگه کسی بخواد بهت نگاه چپ کنه چشاشو درمیارم پیش خودم بمون خب؟؟

خندیدم از ته دل خندیدم با ذوق گفتم:

-چشم

عرفان- قربونه اون چشای سیاهت بشم که من

با دیدن عرفان به کل یادم رفته بود که اصلا برای چی اینجام چرا اومدم... شاید این یه نشونه بود

من- عرفان

عرفان-جونه دل عرفان

من- تا کی هستی؟؟ یعنی چه جور شد که اومدی و تا کی میمونی؟

عرفان- هستم دیگه راستش شرکتی که قبلا اینجا داشتم رو خیلی داشتم روش کار میکردم که بازم راه بیوفته الان یه ماهی هست که راه افتاده دیگه میخوام اینجا بمونم بالا سر کارم و.........

دقیقا همین لحظه شروین از راه رسید.... ای به خشکی شانس

شروین- عرفان داداش خوش اومدییییی چه عجب بابا

وای اونقدر درگیر اومدنش شده بودم که کلا یادم رفته بود بپرسم که اینجا چیکارمیکنه

عرفان- تولدت مبارک باشه فکرکردی نمیام اره؟؟ خخ

شروین- چند سالی بود پیدات نبود گفتم لابد امسالم نیستی دیگه خخ

من- ش شما همو میشناسین؟؟

عرفان- اره عزیزدلم منو شروین دوست دوران مدرسه همیم

شروین همین جوری با تعجب به من نگاه میکرد به منظوراین که منتظر توضیحتم که عرفان رو از کجا میشناسی و چرا صمیمی هستین!! عجب ذهن خون قوی شده بودم

شروین- آرزو گلم تو و عرفان از کجا همو میشناسین؟

با شنیدن کلمه گلم از شروین عرفان یه حالی شد قشنگ از چشماش خوندم مطمئن بودم اگه کسی دیگه غیر دوستش بهم اینو میگفت قطعا نقش زمینش کرده بود... عرفان به جای من جواب داد:

-آرزو عزیزدل من و تنها دخترداییمه

شروین- اعع چقد خوب شد پس بابااااا

قلبم داشت از ترس این که شروین حرفی بزنه میومد تو دهنم

شروین- آرزو گلم بریم برقصیم فرشته خانوم

عرفان همین جوری متعجب نگاه میکرد از چشاش عصبانیت موج میزد... همیشه همین جوری بود تو وضعیتی قرار گرفته بود که نه میتونست بگه نه نه میتونست خوشحال باشه اینو از چشاش میشد دید....
 
به نام خدا

پارت پانزدهم پناه من


شروین دستمو گرفت و به طرف سالن رقص برد.. چشمم به سمت عرفان بود که همین جوری مات و مبهوت بهمون نگاه میکرد... مثله این که شروین از قبل هماهنگ کرده بود چون هم زمان با ورود ما آهنگ تک صاحب قلبم(ترکی) رو پخشش کردن... هیچ کسی جز من و شروین وسط نبود فقط منو اون.... با یه دستش کمرمو گرفت و با دست دیگه اش دستمو... هیچ وقت فکر نمیکردم که بخوام با این آهنگ با شروین تانگو برقصم.... شروین به چشام زل زده بود ولبخند ملیحی رو لباش بوود... و وای از حال من دراون لحظه... حس بدیه که عشقت پیشت باشه وتو به جای این که با اون برقصی با کسی دیگه ای برقصی که بهش احساسی نداری... همه حوواسم پیش عرفان بود و نگاهش میکردم... اخم کرده بود سرشو آورده بود بالا و با جدیت به ما نگاه میکرد... کل سالن برای ما آروم دست میزدن... چقد تو تانگو رقصیدن وارد بوود.. هربار که منو به خودش میچسبوند دلم میخواست همون جا آب بشم برم تو زمین ... نمیدونم چقد گذشت فقط میدونم اون لحظات بدترین لحظه های عمرم بود.. چقد دلم میخواست همون جا برم پیش عرفان بغلش کنم و با خودش برقصم اما حیف که نمیتونستم..... کاری بود که خودم شروعش کرده بودم... حالا بایدم تاوانشم بدم.

اخر اهنگ بود که شروین خودشو بیشتر بهم نزدیک کرد صورتش با صورتم 5 سانتی فاصله داشت ... نه نه اجازه نمیدم هیچ وقت هرگز نمیزارم این اتفاق بیوفته وقتی که لبشو آورد نزدیک خودمو عقب کشیدم و لبخند آرومی زدم .. خودش فهمید که نباید ادامه بده... همه برامون دست و جیغ زدن ، همه خوشحال بودن جز من و عرفان... آستانه صبر عرفان امشب چقدر بالا رفته بود...

همه ساکت شدن و شروین شروع به صحبت کرد:

-دوستان خیلی ممنونم که امشب همتون اومدین و منو شرمنده کردین.... راستش امشب برای من

شب خیلی خاصیه کسی پیش منه که من دیوونه وار عاشقشم و میخوام همین جا پیش همه شما اینو بهش بگم

شروین منو برگردوند و رخ به رخ با خودش کرد دستامو گرفت... همین جوری که نگام میکرد بهم زیر لب گفت:

-دیگه وقتش شده نمیزارم بیشتر ازاین طول بکشه دیگه نمیتونم

درست همین لحظه یکی از خدمه ها با یک سینی که پر از گل ارکیده بود نزدیکمون شد.... تو سینی یه جعبه شبیه جعبه گردن بند بود آورد و به شروین داد

باورم نمیشد داخل جعبه یه گردن بند برلیان اصل بود... برش داشت و قفلشو باز کرد...

-اجازه هس؟

اینو پرسید و برم گردوند بدون این که اجازه بدم گردن بند رو دور گردنم بست... خدایااا اگه همین الان همین جا جونه منو بگیری اعتراضی نمیکنم... خیلی سخته خیلییییییی دیگه طاقت نداشتم کم مونده بود اشکام سرازیر شه حتی دیگه نمیتونستم تو چشای عرفان نگاه کنم... من چیکارکرده بودم با خودم.... اشکام اروم اروم سرخوردن پایین همه فکر کردن اشک ذوقه برای همین دست میزدن... ولی چه کسی غیرخودم میدونست که این اشک، اشک عشق اشک عاشقیه که داره جلوی معشوقه اش با کسی دیگه ..........

دیگه طاقت نیاوردم..زیر لب به شروین گفتم که لطفا تمومش کن حالم خوب نیست باید همین الان برم دراز بکشم وگرنه میوفتم..... شروین که فکر کرده بود از هیجانه قبول کرد و خودش تا یکی از اتاقا همراهیم کرد .. پله هارو دوتا یکی طی میکردم که سریع ازاین معرکه خلاص بشم...

من- میشه تنهام بزاری باید یه خورده تنها باشم لطفااا

شروین- باشه عشقم ولی یهو چیشدی توو؟؟ میخوای دکتر خبرکنم؟

من- نه احتیاجی نیست خوب میشم.. زود میام

شروین به معنی اوکی سرشو تکون داد و رفت.........

نمیدونم اتاق کی بود ولی میدونم که اون تختش اون شب برای من مثله مادری شده بود که بغلش کرده بودم و داشتم بغلش گریه میکردم....

-ای خدااااا اخه این رسمشه؟؟ من اینجوری باید جلوش اب بشم؟؟ اخه چرا الان ؟ چرا درست وقتی که میخواستم فراموشش کنم اومد؟ چراا امشب ... خدایااااااااااا جوابمو بدههه جوابمو بدهه وگرنه امشب از غصه دق میکنم ....

محکم و با صدای بلند گریه میکردمو از خدا گِله میکردم...

بعد از چند دقیقه اشک و زاری چشمم به بطری های و×ی×س×ک×ی توی اتاق افتاد....

بدون این که بفهمم دارم چیکارمیکنم بطری رو برداشتم و سرکشیدم......تا ته ته خوردم حتی یه قطره اش هم هدر نرفت... نشستم رو تخت و بازم شروع به ناله کردم......

نیمدونم چقد طول کشید ولی بی اختیار روی تخت افتادم .. چشام سنگین شد و بستمشون........
 
به نام خدا

پارت شانزدهم پناه من



(از زبان عرفان)



بعد از 4 سال برگشتم. با کلی شور و شوق و امید.. به امید این که بیام تلافی تموم غربتی رو که تو لندن کشیده بودمو بکنم. میخواستم همه چی رو از نو شروع کنم، یه عرفان دیگه بشم.. از اون غرور همیشگی پسری که نمیتونه کسی رو ببینه که خلاف میلش رفتار میکنه دست بردارم...

اومدم...

چقدر دل تنگ تک تک اعضای خونوادم بودم.. برام به مناسبت برگشتنم مهمونی ترتیب داده بودن تقریبا تموم اعضای خونواده بودن به جز یه نفر!!!

فقط آرزو نبود.. آرزو تنها دختر دایی و تنها یادگاری از بهترین دایی دنیا برای من بود... یه دختر شر و شلوغ و بازیگوش در عین چهرۀ آرومش.... چقدر دلم براش تنگ شده بود.. تعجب کردم که چه جوری نیومده.. شاید خبر نداره!! ازش بعیده بفهمه من اومدم و نباشه.....

من با احساس و دل این دختر خیلی وقت بود بازی کرده بودم... فکر میکرد که نمیدونم در حالی که ازهمون اول خبر داشتم... از نگاهاش از رفتاراش و.......

دروغ چرا؟؟

خودمم دوستش داشتم... حتی خیلی بیشتر از عشق خودش به من

ولی چه میشد کرد....

عاشق شدن ما درست نبود، نمیشد. به خاطر اختلافا حتی اگرم هردومون همو میخواستییم کاری نمیتونستیم بکنیم..

بی شک از همه بیشتر برای آرزو سخت میشد، من دختر دایی خودمو میشناسم که چقدر وابسته به مادرشه... و اینم میدونستم که مادرش به قیمت جونشم که شده اجازه نمیده منو آرزو بهم برسیم..

برای من زدن از خونواده به خاطر آرزو کار سختی نبود. هرچیم که بود بالاخره یه پسر جسور و خودخواه بودم... همه چیو واسه خودم میخواستم و حاضر بودم برای بدست آوردنش زندگیمو بدم.

اما آرزو رو نمیشد اینجوری بدست آورد، دلم نمیخواست به خاطر بودن با من مجبور بشه از مادرش بزنه... دلم نمیخواست به خاطر بودن با من عذاب بکشه..

میشناختمش، طاقت دوری نداشت.

پس این وسط من باید عشقم رو علاقمو نسبت بهش پنهون میکردم که متوجه نشه و بیشتر بهم دل ببنده و وابسته شه .باید از من متنفر میشد طوری که حاضر به دیدنم نباشه... برای همینم همیشه نسبت به یه سری حساش خودمو به اون راه میزدم.. درحالی که برام مثله شکنجه شدن با شلاق آتیشی بود.. که هربار با شکستن دل این دختر به تنم میخورد...

رفتم...

به خاطر ترس عذاب آرزو رفتم..

میدونستم اگه بمونم قطعا اجازه این که برای کسی غیر خودم بشه رو نمیدم...

میدونستم اگه کسی به غیر من دستاشو بگیره قطعا دستای اون یه نفرو میشکنم و طاقت دیدنشو ندارم...

پس رفتنم هم به صلاح خودم بود هم به صلاح آرزو.. این جدایی باید کاری میکرد که آرزو از من سرد بشه.. و منم از آرزو

اما نتونست و نتونستم...

هر روز بهم پیام میداد حالمو میپرسید و منم که به روی خودم نمیاوردم سعی میکردم تا جای ممکن باهاش سرد باشم... نباید از خط قرمزا میگذشتم

4 سال دوری از آرزو دوری از خونواده .....

منو خیلی بزرگ تر کرد.. وقتی رفتم پسری 24 ساله ای بودم که همه رو به خاطر کاراش عاصی کرده بود.. ولی وقتی برگشتم این بار مرد شده بودم... مردی که طعم ذره ذره سختی رو با جون و دل چشیده...

برگشتم. که این بار نه تنها برای خودم بلکه برای عشقمم بجنگم.

اما صد کاش هیچ وقت برنگشته بودم که با این صحنه رو به رو بشم.

اون لحظه ای که عشقتو کسی رو که این همه سال عاشقش بودی رو با یه مرد دیگه میبینی، سخت ترین و تلخ ترین اتفاق برای یه مردِ.

کاش زودتر میومدم، کاش قبل این که کسی دیگه ای دلشو ببره حسم رو بهش میگفتم.. میگفتم که تو این چند سال منم مثله خودش بودم.. اما امان امان از چرخ روزگار که همیشه به نفع ما نمی چرخه.

میدونی عشق من، من از همون روز اولی که به دنیا اومدی از وقتی که بغلت کردم به اون چشمای سیاهت اعتیاد پیدا کردم... از وقتی که هنوز نمیتونستی راه بری، از وقتی که بلد نبودی حرفی بزنی، از وقتی که بوی بهشت میدادی، آره درست از همون وقتا من دیوونه وار تورو میخواستم. عقلم نمیرسید بچه بودم اون موقع نمیدونستم که عشق چیه! معشوق کیه! اصلا عاشقی یعنی چی؟ ولی دریغ از این که من از همون روزا تورو برای خودم خواسته بودم...

4 سال بیشتر نداشتم. ولی با 4 سال سنم از خیلی از کسایی که از من بزرگ تر بودن عاشق تر بودم.... ولی امون از اون روزی که فهمیدم تو برای من خط قرمزی بیش نیستی! فهمیدم که مجبورم برای آسایش تو برای دل آروم تو قید این عشق رو بزنم! اما این رسمش نبود! این رسم عاشقی نبود! کی میتونه باور کنه که یکی مثله من همچون دیوانه ای عاشق بتونه دور عشقشو خط بزنه؟؟ احدی به این موضوع باور نداره!

فکر کردم میتونم، فکر کردم میتونم بدون تو هم دوام بیارم، این عشق قربانی میطلبید. نخواستم اون قربانی تو باشی!! این عشق تنها یک قربانی داشت که اونم من بودم.. حس میکردی نسبت به تو حسی ندارم، ولی دریغ ازاین که من قربانیی بودم که نه زبونی برای بیان عشقش داشت و نه قلبی برای تپیدن معشوقش و نه احساسی برای ابرازعشقش. رفتم... تا ازاین عشق ممنوع نجات پیدا کنم.....
 
به نام خدا

پارت هفدهم پناه من


روز به روز که میگذشت من بی قرار تر میشدم، بی قرار برای از نزدیک دیدن چشات، بی قرار برای بغل کردنت، بی قرار برای اون خنده های قشنگت، بی قرار برای مهربونیات، بی قرار برای دلسوزی هات، بی قرار برای شیطونیات...کل جوونیمو سفر کردم که از دور شم تا آسوده بمونی!! اما هرجایی که میرفتم هراتفاقی که میوفتاد نفر اولی که تو ذهنم میومد تو بودی!! طاقتم زیاد بود خیلی زیاد... ولی دیگه به سر رسید.

میبینی عشق من، من طاقت نیاوردم، طاقت نیاوردم که بیشتر از این بی قرار تر بشم. قسم خوردم که برگردم و هرجور که شده تورو برای خودم بکنم، هرجور که شده حتی به قیمت از دست دادن همه اطرافیانم تورو خوشبخت کنم... میخواستم تو همه کس من بشی، میخواستم فقط من اشکای رو چشاتو پاک کنم، میخواستم فقط من پوست ابریشمیتو لمس کنم، میدونم که منو خودخواه میخونی. آره من خود خواهم چون کسی رو میخوام که برام ممنوع ولی باید بدستش بیارم چون نباید برای کسی غیر من بشه... منو خودخواه، مغرور و... هرچی که خواستی بخوان.

افسوس افسوس که این بارهم شانس با من یار نبود... درست وقتی که دیدمت، درست وقتی که خواستم تموم احساسمو بهت بگم، کسی دیگه ای دست تورو گرفت!!

کی اینقدر از من دور شده بودی آرزو؟؟ تو که مثله من همۀ این سال ها چشم انتظاری کشیدی! کی اینقدر دور شدی؟؟

و امان از اون لحظه ای که مردی غریبه تورو در آغوش کشید....

من مردم. نه یک بار بلکه صد بار!!

چه زود عشقتو نسبت به من از دست داده بودی؟؟

آرزو منو تو کی اینقدر غریبه شده بودیم؟؟

شکستم، این بار واقعا شکستم، دیگه کاری از پیش نمیتونستم ببرم.

تو دلت رو به کسی دیگه داده بودی!

نمیگم چرا همچین کاری کردی. چون حق داشتی! همون چند سالیم که منتظر من مونده بودی مردونگی به خرج داده بودی!

هیچ کسی وقتی متوجه بشه که طرف مقابلش بهش حسی نداره پای اون طرف نمیمونه...

توام آدمی و دل داری.....

و بازم من تو زندگی جدید مجبور به قربانی شدن بودم.....

عیب نداره بازم قربانی میشم، فقط به خاطر تو... به خاطر آرامش تو...

شاید آرامشیو که چندین سال تو من جست و جو میکردی بعد این همه سال دوری از دست دادی و همون آرامشو تو این مرد پیدا کردی...

باشه زیبای من، این بار هم به نفع تو عقب میکشم.....

.............

هربار که شروین آرزو رو نزدیک خودش میکرد، خون جلوی چشامو میگرفت... اولش فکر کردم دوتا دوست ساده ان ولی نه الان میبینم که یه چیزی فراتر از دوستن. عاشقن عاشق!!!

دستمو محکم مشت کرده بودم اون لحظه توانایی این که صد تا مشت محکم به شروین بزنم رو داشتم. حسودی میکردم؟؟ آره حسودی میکردم... عاشق حسوده.. حسوده واسه همین نمیتونه ببینه کسی دیگه ای با عشقش گرم گرفته...

وقتی سمت اتاقا به طبقه بالا رفت تا دم راه پله پشت سرش رفتم....

اما به خودم اجازه ندادم که بیام و قضیه رو از زبون خودش بشنوم...

شاید دوست نداشته باشه به من بگه! قطعا اگه براش مهم بودم عاشق کسی دیگه نمیشد!

پس دیگه چه اهمیتی داشت؟

برگشتم سر میز... نیم ساعتی میشد که پایین نیومده بود دوستاتش سراغشو میگرفتن... نگرانش شده بودن... یکی دوتا از دوستاش سمت اتاق بالا رفتن... هنوز زیاد نگذشته بود که صدای جیغ بلند شد....

یاا خدااااا... خدایا خودت رحم کن

همه هراسون اومدن بالا.... با صحنه ای که دیدم کم مونده بود قلبم از جا کنده شه ،پیکر بی جان آرزو که روی تخت افتاده بود...

آرزوو، آرزوو بی هوش شده بود چشاش سفید شده بود....

نفسم سخت بالا میومد. سریع رفتم روی سرش و بغلش کردم.. حال شروین هم دست کمی از من نداشت.. دوستاش که هرکدوم یه جور داد و بیداد میکردن.... یکی میگفت زنگ بزنید آمبولانس بیاد، اون یکی میگفت نبضشو بگیرید ببینید میزنه؟ یکی دیگه میگفت تنفس مصنوعی بهش بدین... نازی دوست آرزو پزشک بود ولی اونقدر ترسیده بود که یکی باید حال اونو جا میاورد.

دستو پام سر شده بودن، ولی نه الان وقت کم آوردن نبود باید هرجور که میشد آرزو رو نجات میدادم... دهنش بودی الکل میداد، شیشه بزرگ خالی کنار تخت هم گواه این ماجرا بود!!

چراا چراا همچین کاری کرده بودی؟؟

من- برید کنار باید ببرمش بیرون برین کنار زود باشین

شروین- آرزووو آرزووو صدامو میشنوی؟؟

کمند- ای وای خدااااااااااااااا این چه بلاییی بوووووود

آرزو رو بغل کردم و سریع به سمت ماشینم رفتم و سوارش کردم.. شروین هم با من اومد.... الان وقت دعوا کردن نبود باید خشمم رو کنترل میکردم فقط برای نجات جون آرزو

با سرعت 150 روندم تا به بیمارستان برسیم چند بار تا مرز تصادف رفتم...
 
به نام خدا

پارت هجدهم پناه من


من- دکتررر دکتر رو خبر کنین مریض اورژانسی داریم

پرستار- چه اتفاقی افتاده؟

من- الکل زیادی مصرف کرده

پرستار- خیله خوب خودتونو نگران نکنید هرکاری که بتونیم براش انجام میدیم شما بیرون بمونید

نفس نفس میزدم.. با دیدن این حال آرزو نفس کشیدن برام سخت بود، یه دستمو گذاشتم رو دیوار و دست دیگمم رو قفسه سینه ام.. شروین بیشتر از 10 بار کل راهرو رو قدم زد... دوستاش هرکدوم از یه طرف گریه میکردن.....

نشستم کف زمین سرمو به دیوار تیکه دادم، یه دستم رو روی صورتم گذاشتم و دست دیگمم برای ماساژ قفسه سینم به کار گرفتم.

خدایااا خودت بهش رحم کن... خدیاااا صدامو بشنو، خدایا به این دختر چیزی بشه من دق میکنم.. خدیاا التماست میکنم، شده همین جا جونه منو بگیری بدی به آرزو بگیر همین الان بگیر... فقط آرزو خوب شه....

تو این حال بودم که یکی از دوستای آرزو نزدیکم شد.. برام آب آورده بود.

نرگس- بیا این آبو بخور رنگ به روت نمونده

من- مرسی

لیوان رو از دستش گرفتم و همه آب رو سر کشیدم... نسشت کنارم و شروع کرد:

نرگس- من نرگسم دوست آرزو نترس حالش خوب میشه

من- باید بشهه

بلند شدم و کمی قدم زدم... چند دقع بعد دکتر از اتاق اومد بیرون

من- دکتر دکتر حالش چه جوره؟؟

دکتر- شانس آوردین خدا خیلی بهش رحم کرده معلوم نبود یه کم دیگه دیرتر میاوردینش چی میشد... مصرفش زیاد بوده و معلومه که برای باراول تا این حد مصرف کرده که به این روز افتاده..

ما معده شو شست و شو دادیم.. دیگه جای نگرانی نیست فقط باید صبر کنید که بهوش بیاد...

شروین- میتونیم بریم ببینیمش؟؟

دکتر- بله میتونید ولی لطفا طولش ندین

همراه شروین و دوتا از دوستای آرزو رفتیم داخل...

من بمیرم من بمیرم تورو تو این حال نبینم آرزو

حتی تو این وضعیتم زیبا بودی اصلا تو همه جوره تو هر حالتی که باشی برای من زیبا ترینی...

با یاد آوری این که صاحب آرزو الان کسی دیگه اس حالم گرفته شد اخمام رفت تو هم دیگه

شروین کنار تختش نشسته بود و دستشو گرفته بود، با دیدن تک تک این صحنه ها عصبانیتم بیشتر میشد.

کم کم بهوش اومد، شروین دکتر رو صدا کرد. نتونستم بهش مثل همیشه لبخند بزنم.

بهم نگاه میکرد، ولی دیگه فایده ایم داشت؟ نه نداشت

دکتر ازمون خواست که بریم بیرون، تنها کسی که موند خود شروین بود.

تو دلم به خودم لعنت و نفرین میدادم که چرا عاشق دختری شدم که اینقد زود عشقشو فراموش میکنه. گرچه حقم داشت باعث این اتفاق خودم بودم.

اگه یه ذره دیگه بیشتر اون جا میموندم قطعا یه کاری دسته خودم یا اون ع×و×ض×ی که توی اتاق بود میدادم. واسه همین رفتنو به موندن ترجیح دادم.

دوست آرزو همون نرگس افتاد دنبالم که با این حالت کجا داری میری؟ خواستم جوابشو ندم اما نشد

من- مگه مهم بودنم؟

نرگس- ببین درکت میکنم برات سخته. اما اینو قبول کن که انتخاب آرزو از اولشم تو نبودی. آرزو تورو دوست نداشت تا الان حتی ی بارم اسمتو از زبونش نشنیده بودیم. برای چی به خاطر کسی که تورو نمیخواد اینقد خودتو اذیت میکنی

باورم نمیشد یعنی آرزو هیچ حسی از اولش به من نداشته؟یعنی همه اینایی که فکرمیکردم بهم دلبسته فقط خیالات خودم بوده؟ امکان نداره. نه ممکن نیست

من- چه جور انتظار داری حرفتو باورکنم؟ از کجا معلوم قصد تخریب کردنشو نداری؟

نرگس- من دوستشم اونم سالیان ساله. اونو بهتراز هرکسی میشناسم. میخوای باور کن میخوای نکن. دلم نمیخواد خودتو ناراحت کنی.

حق داشت آرزو همه چیزشو معمولا به دوستای نزدیکش میگفت. پس حتما این دختر درست میگه. اگه آرزو منو میخواست صد سال سیاه دست عشق به شروینو نمیداد.

نرگس افتاد دنبالم که به هیچ وجه اجازه نمیده این وقت شب اینقد عصبانی تنهایی پشت فرمون بشینم. هرچی خواستم مانعش بشم قبول نکرد منم نخواستم آبرو ریزی بشه اجازه دادم که بیاد

.....

نرگس- من دلم نمیخواد تورو تو این حالت ببینم میشه لطفا یه کمی بخندی؟

من- نه نمیتونم

نرگس-چرا اینقد سرد برخورد میکنی؟ مگه دشمنتم واا

من- اخلاقم همین جوریه

نرگس-میدونم دیگه داری به خاطر اون آرزو نمک نشناس با خودت اینجوری میکنی

من-راجب آرزو لطفا درست حرف بزن وگرنه کلاهمون میره توهم

نرگس-هه همه این کارارو بکن ببینم اخرش اونی که داغون میشه کیه

من- من خودم تصمیم میگیرم که چیکارکنم که چیکارنکنم. شما هم لطفا به من آدرس بدید که مقصدتون کجاست که من پیادتون کنم.

دلم نمیخواست باهاش گرم برخورد کنم این دختر امشب یه چیزیش میشد. ولی اهمیتی ندادم.نمیدونم چرا همش آرزو رو پیش من خراب میکرد. مهم نیست عرفان مهم نیست باید سعی کنی ازاول شروع کنی همه چیو.. بیخیال شو.


از زبان (آرزو)


شروین محکم دستمو گرفته بود که داد و بیداد نکنم. مثله دیوونه ها شده بودم. گریه میکردم جیغ میزدم. شروین و بقیه فکرمیکردن که از اثرات الکلیِ که خوردم اما کی به غیرخودم میدونست که این حالم فقط به خاطر یه نفره؟ همون یه نفری که داشت با نفرت بهم نگاه میکرد.

شروین- نکن عزیزم نگا کن من اینجام آرزو جونم

با گریه التماس بهش گفتم:

-شروین منو ازاینجا ببر التماست میکنم همین الان منو ببر نمیخوام یه دقه دیگم اینجا بمونم.

بدون معطلی شروین رفته بود از پزشکم خواسته بود که سریعا ترخیصم کنن، و این که بقیه درمانمو با کمک نازی که پزشک بود تو خونه انجام میده.

ترخیصم کردن.

حتی جون سرپا نگه داشتن خودمم نداشتم، با کمک شروین و نازی حرکت میکردم.

همراه نازی و نامزدش رفتیم عمارت شروین اینا. شروین تنها بچه خونواده اش بود. مادرش فرانسوی بود. به خاطرهمین اکثرا مادرش فرانسه بود و خودش و پدرش تنها زندگی میکردن.

به خونشون که رسیدیم. یکی از اتاقارو به منو نازی داد، نازی تموم مدت طفلی بالاسرم بیدار مونده بود. به شروین اجازه ندادم که بمونه. اونم گفت که نمیخواد اذیت بشم برای همین رفت.

....

بازم همون خواب بازم همون کابوس همیشگی.. این بار چی ازم میخواست؟

این دفعه آن چنان بهم فشار آورد که سریعا از خواب پریدم. طفلی نازیم هم زمان با من از خواب بلند شد..

نازی- آرزو جونم خوبی؟ نگرون نباش خواب دیدی من این جام

نازیو محکم بغل کردم و شروع به گریه کردم.

نازی- فدات بشم با خودت اینجوری نکن. هرکی ندونه ما که میدونیم این حالت به خاطر عرفانِ

من- نازی چرا اینقد بد شانسم؟ وجدانا چرا؟ دیگه خسته شدم. این همه سال منتظرش موندم نیومد. احد باید امشب میومد؟

نازی- قسمت این بوده دورت بگردم شاید این یه نشونست حتما حکمتی توشه.

من- چه حکمتی هااااااان؟؟ چه حکمتی؟ کلا خدا ازم رو برگردونده.. هرچی صداش میزنم نمیشنوه.

نازی بغلم کرد.

نازی- هیس عزیزم کفر نگوو. بهت قول میدم همه چی رو به راه میشه. فقط باید صبر کنی عزیزم

همین جوری که بغلش کرده بودم رو شونه هاش خوابم برد...
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 1)

عقب
بالا