اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان نبرد با اسپارتاکوس و گلادیاتور | زری

رده سنی
  1. نوجوانان
  2. جوانان
  3. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. تخیلی
  3. فانتزی
  4. تاریخی
  5. اساطیری
  6. جنایی
  7. علمی_تخیلی
عنوان: نبرد با اسپارتاکوس و گلادیاتور
نویسنده: زری
ژانر: تریلر، علمی-تخیلی، جنایی، فانتزی، عاشقانه

خلاصه:
جنگل و غار که در میان ابرهای سیاه و مه‌های مرموز گم شده، دروازه‌ای دنیایی که سال‌ها پیش از دست انسان‌ها پنهان شده، نشانی موجودات افسانه‌ای وحشتناکی بود که دشمنان انسان‌ها بودند! هر درخت، هر سنگ و هر صدای جیرجیرک، رازهایی را در خود داشت که در طول قرن‌ها هیچ‌کس قادر به کشف آن‌ها نبود. موجودات افسانه‌ای که در دل جنگل و سایه‌ها زندگی و از خون آتشین آسمان‌ها تغذیه می‌کردند. در این دنیای چالش‌برانگیز، جادو نه تنها توانایی تغییر واقعیت‌ها، بلکه می‌توانست سرنوشت‌ها را نیز تغییر دهد. آیا موجودات افسانه‌ای در نهایت دوستان انسان‌ها خواهند شد یا یک تهدید بی‌پایان برای بشریت خواهند بود؟
 
آخرین ویرایش:
2a3627_23IMG-20230927-100706-639.jpg

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.

قوانین تایپ رمان

اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین در زیر سوالتون رو مطرح کنید.
بخش پرسش سوال‌ها

قبل از درخواست جلد، قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین درخواست جلد

برای درخواست نقد، با توجه به قوانین در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید.
درخواست منتقد

برای رمان شما می‌بایست پس از اتمام اثرتون درخواست رصد اثرتان را دهید تا ممنوعات اثرتون بررسی بشه، برای درخواست از طریق لینک زیر اقدام کنید.
درخواست رصد


جهت درخواست صوتی شدن آثار خود می‌‌توانید در تالار مربوطه، درخواست دهید.
درخواست صوتی شدن رمان

و پس از پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید.
تاپیک اعلام پایان رمان

|کادر مدیریت رمانیک|
 
پی‌نوشت: معنی لغوی عنوان رمان، نبرد یعنی جنگ و اسپارتاکوس یعنی «مردی رشید و دلاور نومیدیائی و گلادیاتور یعنی مرد شمشیر و یا مردی شمشیرزن »
 
مقدمه: آن‌ها جوانانی بودند که در جست‌وجوی حقیقت به جنگل آمده بودند، بی‌خبر از خطراتی که در کمین آن‌ها بود، به مکان‌های مختلف نزدیک شدند. آن‌ها نمی‌دانستند که قرار است با موجوداتی روبه‌رو شوند که تاریخ بشریت در مورد آن‌ها، تنها افسانه‌ها و داستان‌های قدیمی را به یاد می‌آورد؛ اما این فقط آغاز ماجرا نبود، بلکه موجودات افسانه‌ای که روزگاری در افسانه‌ها زندگی می‌کردند، حالا دوباره به دنیای واقعی برگشته بودند. این بازگشت، چیزی جز یک پیش‌بینی قدیمی نبود؛ پیش‌بینی‌ای که می‌گفت روزی انسان‌ها باید با این موجودات روبه‌رو شوند و سرنوشت جهان را در دستانشان قرار دهند.
 
آخرین ویرایش:
فصل اول: سایه‌های پنهان! «فرار از ملبورن»
«این قسمت در حال ویرایش توسط نویسنده است»
در دل جنگل، نور خورشید از لابه‌لای درختان بلند و کهن به سختی نفوذ کرد، درختانی با تنه‌های قطور و شاخه‌های پیچیده که به هم می‌پیچند و سقفی سبز و تاریک می‌سازند. اسپارتاکوس در این شب طولانی و سرد، از کنار انبوهی از درختان گذر کرد. آلن با قامت بلندش، مقابل او ایستاد و گفت:
- تا کی می‌خوای قدم بزنی؟
- تا زمانی که داداشم رو پیدا کنم!
عضلات اسپارتاکوس به وضوح زیر لباسش نمایان بود. دستی روی پوست سفید و سرخش کشید و راهش را به طرف رودخانه کج کرد. آلن چشمان تیز و نافذش را بر روی قامت بلند او چرخاند.
- داداشت رفته مسابقه اسب سواری!
رنگ آبی چشمان اسپارتاکوس، در نگاه اول سرد به نظر می‌رسد؛ اما وقتی با جزئیات به آن‌ها خیره شوی، عمق عاطفه و رازهایی را که در دلش نهفته، نمایان می‌شود!
روی پاشنه‌ی پایش چرخید و نگاه سردی به چشمان آتش‌بار آلن انداخت.
- اون هیچ‌وقت بی‌خبر از من، جایی نمیره.
آلن ابروان ضخیم و پر پشتش که روی چشمانش قوس می‌خورند را درهم کشید و سرجایش میخ‌کوب شد.
- خیلی‌خب! پس لااقل سوار اسب شو تا بریم پیداش کنیم!
اسپارتاکوس کلافه بازدم عمیقش را از پره‌ی بینی‌اش بیرون فرستاد و دستان مشت شده‌اش را گشود و پوست نازک لبش را برای ساکت ماندن جوید؛ ولی آلن چنگی به موهای مشکی‌رنگ و کوتاهش زد و به ادامه‌ی حرفش افزود.
- اسپارتاکوس! لطفاً یه بار هم که شده حرف من رو گوش کن.
اسپارتاکوس موهای پریشان بلند و طلایی‌رنگش که همیشه نظم خاصی داشتند را کنار زد و با پشت دستش، رد ع×ر×ق‌های سرد را از روی پیشانی بلند چین خورده‌اش پاک کرد. آلن پشت سر او به راه افتاد و دستی روی فَک محکم و صورت زاویه‌دارش کشید، سپس به آسمان بی‌رحم چشم دوخت و زیر لب زمزمه کرد.
- امروز صبح می‌گفت من داداشی به نام لئو ندارم، حالا که ناپدید شده، یادش اومده که یه داداش داره!
با وجود این‌که آلن، دوست بچگی اسپارتاکوس بود و به او اعتماد داشت؛ اما مدت طولانی‌ای بود که نسبت به شناخت و احساسات زیر پوستی این پسر، شکست می‌خورد، گویا درگیر یک نبرد درونی‌ست که بین اعتماد و ترس از خیانت، حرکت می‌کند. در حین قدم زدن، زیر لب زمزمه کرد:
- نکنه اعتماد کردن به آلن، یه اشتباه بزرگ و جبران ناپذیر باشه؟
کنار درخت راش ایستاد و با چشمانش که روح را از بدن بیرون می‌کشید، جزئیات صورت آلن را از دید گذراند.
- چرا داری طفره میری؟
آلن خندید و چند قدم کوتاه به طرف او برداشت.
- طفره! میگم با اسب بریم طفره نرفتم.
اسپارتاکوس دستش را مشت کرد و پارچه‌ی نرم و لطیف پیراهنش را در بین انگشتان پهنش، فشرد.
- اسب‌ها داخل ستورگاه نبودن! نگو که تو از این موضوع بی‌خبری، چون امروز صبح داخل ستورگاه دیدمت!
ترسی چنگ‌زنان کمر آلن را طی کرد، گویا مرتکب اشتباه بزرگی شده بود که اگر اسپارتاکوس از او مطلع میشد، او را توبیخ و قطع ارتباط می‌کرد. آلن بی‌تاب و مستأصل بزاق دهانش را قورت داد.
- صبح اسب‌ها داخل ستورگاه بودن؛ اما الان اطلاع ندارم!
گویا پای اسپارتاکوس به‌سختی زیر وزنش تاب می‌آورد با این حال، فاصله‌ی بین‌شان را با دو قدم کوتاه پر کرد و چشمان سرخ‌فامش را روی چشمان عسلی‌رنگ او به چرخش در آورد، سپس صدایش به خشونت گرائید.
- تو داری یه چیزی رو از من پنهون می‌کنی! بهتره حقایق رو بهم بگی، اگر خودم حقایق رو کشف کنم، قطعاً برات گرون تموم میشه آلن!
چند قدم استوار برداشت؛ اما صدای آلن که به وضوح بیش از پیش در چاهسار گوشش پیچید، باعث شد که روی پاشنه‌ی پایش بچرخد.
- چند نفر داداشت رو دزدیدن!
مات و مبهوت مانده اجزای صورت او را از دید گذراند، نیشخندی مزین لبان گوشتی‌اش شد.
- شوخی خوبی بود! اما زمان مناسبی برای شوخی کردن نیست.
آلن دستانش را در جیب شلوار کوتاهش فرو برد، سپس نفسش را حبس کرد؛ انگار قرار بود چیزی را که از مدت‌ها پیش فراموش کرده، دوباره کشف کند.
- ولی من جدی هستم اسپارتاکوس!
اسپارتاکوس به طرف آلن هجوم برد و شمشیر کوچکش را از قلاف بیرون کشید، آن را روی گلوی آلن گذاشت و از لای دندان‌های کلید شده‌اش غرید:
- پس چرا جونش رو نجات ندادی؟ احمقِ بی‌مروت!
ترس از مرگ با آلن همراه بود، ضربان قلبش به مراتب بالاتر رفت. در حالی که چشمانش از ترس بی‌صدا می‌درخشید، به سرعت سرش پایین انداخت.
- چون... چون تعدادشون.... زیاد... زیاد بود، حتی من رو کتک زدن و گفتن اگر این اتفاق جایی درز پیدا کنه، سرم رو از تنم جدا می‌کنن!
اسپارتاکوس شمشیر را از روی گردن او برداشت و شمشیر کوچک را پرتاب کرد که در تنه‌ی درخت راش فرو رفت. دستانش را به هم فشرد، انگار می‌خواست هر لحظه‌ای که به او دروغ گفته شده بود را از ذهنش پاک کند.
 
آخرین ویرایش:
«این قسمت از رمان، توسط نویسنده در حال بازنویسی است»
اسپارتاکوس در دلش خواهان حقیقت بود؛ ولی نمی‌توانست از ریسک از دست دادن دوستش «آلن» بگذرد و اما آلن می‌دانست که باید با اسپارتاکوس راجع به خیلی از موضوعات صحبت کند؛ ولی قلبش نمی‌توانست تصمیم درستی بگیرد. اسپارتاکوس یادش آمد که چگونه وقتی کودک بود، همیشه حقیقت را از مادرش پنهان می‌کردند و سر این موضوع، چقدر توبیخ شد. شاید به همین دلیل بود که حالا نمی‌توانست به آلن اعتماد کند و بین اعتماد کردن یا نکردنش، تناقض وجود داشت!
اسپارتاکوس فریاد زد:
- آلن! تو همیشه به من دروغ گفتی.
آلن با تشویش چند قدم به طرف او برداشت، انگار پایش را با طناب‌های پولادین و نامرئی، به زمین دوخته‌اند که به سختی قدم برمی‌داشت.
- از من توضیح نخواه!
- اما این آخرین باریه که بهت اعتماد کردم، تو همه چیز رو خراب کردی آلن! همه چیز!
اسپارتاکوس در حالی که دستانش به شدت ع×ر×ق کرده بود، به آلن نگاهی گذرا انداخت. آلن سعی کرد لبخند تلخی بزند؛ ولی دهانش به طرز عجیبی خشک شده بود و صدایش لرزید.
- این حرف‌ها از تو بعیده!
 
آخرین ویرایش:
«این قسمت از رمان، توسط نویسنده در حال بازنویسی است»
 
آخرین ویرایش:
«این قسمت از رمان توسط نویسنده در حال بازنویسی است»
 
آخرین ویرایش:
«این قسمت از رمان توسط نویسنده در حال بازنویسی است»
 
آخرین ویرایش:
«این قسمت از رمان توسط نویسنده در حال بازنویسی است»
 
آخرین ویرایش:

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
45
بازدیدها
2K
پاسخ‌ها
5
بازدیدها
33
پاسخ‌ها
1
بازدیدها
59
پاسخ‌ها
13
بازدیدها
226
پاسخ‌ها
2
بازدیدها
136

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 6)

عقب
بالا