در دست اقدام رمان ماهدخت | سارای محمدیان

تالار تایپ رمان
ژانر اثر
  1. اجتماعی
نام رمان: ماهدخت
نویسنده: سارای محمدیان
ژانر: اجتماعی
ناظر: @*First __ Lady*
خلاصه: ترانه دختری است که در سن نسبتا کمی ازدواج میکند و با مقایسه زندگی خودش و خواهرش، دست به اشتباهاتی می‌زند که غیرقابل جبران است...

مقدمه: دکتر عـ*ـرق صورتش رو پاک کرد و بچه رو بغل کرد.
- خدایا شکرت که زنده موند!
نگاهش به من افتاد؛ فرصت حرف زدنم خیلی کم بود.
- بچه رو بدید به مهکامه... میدونم تنهاش نمیذاره؛ اون الان خودِ ماهه! بهش بگید برای این بچه مادری کنه، اسمش ماهدخته...
 
آخرین ویرایش:

Romanik Bot

رمانیک بات
کاربر VIP
شناسه کاربر
235
تاریخ ثبت‌نام
2020-12-27
آخرین بازدید
موضوعات
52
نوشته‌ها
528
پسندها
5,982
زمان آنلاینی
4d 17h 47m
امتیازها
218
سطح
0
محل سکونت
romanik.ir

  • #2
wtjs_73gk_2.png
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛ خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.​
اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین زیر سوالتون رو مطرح کنید.​
قبل از درخواست جلد، قوانین زیر را مطالعه کنید.​
برای درخواست نقد، با توجه به قوانین در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید.​
بعد از اتمام رمان، میتوانید درخواست ویراستار دهید.​
جهت درخواست صوتی شدن آثار خود می‌‌توانید در تالار مربوطه، درخواست دهید.​
و پس از پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید.​
با تشکر​
 

Maleficent

رمانیکی فعال
رمانیکی
شناسه کاربر
790
تاریخ ثبت‌نام
2021-08-19
آخرین بازدید
موضوعات
8
نوشته‌ها
132
پسندها
717
زمان آنلاینی
5d 23h 57m
امتیازها
113
سطح
0

  • #3
مانتوی آبی فیروزه‌ای و شلوار و شالی که می‌‎خواستم بپوشم رو از کمد درآوردم و گذاشتم روی تخت. شالم چروک شده بود؛ باید اتو می‎‌‌کردم. ترلان داشت مانتوش رو با وسواس اتو می‎‌‌کرد.
- آبجی، بی‌زحمت شال من رو هم اتو کن.
- اولا خودت اتو کن، دوما برای چی الان میخوای این رو اتو کنم؟ بابا که گفت توی مراسم خواستگاری من، تو حق نداری بیای؛ مگه نشنیدی؟
- نه. کی گفت؟ آخه واسه چی؟
- چه می‌‎دونم والا! می‌‎گفت از قدیم رسم بوده وقتی مراسم خواستگاری یکی از خواهرها بوده، اون یکی خواهر حق نداشته بیاد پیش خواستگار، که مبادا اون یکی خواهر رو بپسندن!
- وقتی اومدن خواستگاری تو یعنی تو رو پسندیدن.
- برو توی اتاق بمون؛ دنبال شر نباش. خودت می‎دونی اخلاق بابا رو که.
خیلی از عقاید بابام حرصم می‌گرفت اما کاری نمیشد کرد؛ ولو شدم کف اتاق.
- ترانه! کدوم گوری رفتی؟ بیا آشپزخونه کمکم. من که نمی‎تونم دست تنها این همه کار رو انجام بدم...
صدای مامانم بود. نای بلند شدن نداشتم. اومد توی اتاق و دید روی زمین دراز کشیدم.
- تا کی میخوای این قدر راحت‌طلب و مفت‌خور باشی؟ ببین خواهرت رو! داره ازدواج می‎کنه. چشم روی هم بذاری نوبت تو هم می‎رسه ترانه خانوم. الان هفده سالته؛ من همسن تو بودم با بابات ازدواج کردم.
با بی‌حوصلگی بلند شدم و رفتم توی آشپزخونه. مامان خودش یه دستمال برداشته بود و کاشی ها رو تمیز می‎کرد؛ اشاره به ظرف‌ها کرد.
- بشور.
شروع کردم به شستن ظرف‌ها. از آشپزخونه میشد اتاق رو دید؛ نگاه به ترلان کردم. همه رژ لـ*ـب‌ها رو چیده بود جلوش و نمی‌دونست کدوم رو به لبش بزنه.
- قرمز نزنی! صورتی جیغ هم زشته. صورتی ملایم بزن.
- شما لازم نیست نظر بدی ترانه خانوم! خودت هر دفعه میری بیرون رژ قهوه ای میزنی. سلیقه‌ات رو دوست ندارم.
رژ قرمز رو برداشت و به لبش زد. لجم گرفته بود ولی چیزی نگفتم. بالا و پایین لـ*ـب‌هاش رو با خط لـ*ـب و رژ قرمز کرد که لبش بزرگ دیده بشه، که اصلا بهش نمی‌اومد. خط چشم رو برداشت و با دقت شروع کرد به خط چشم کشیدن. خیلی تمرکز کرده بود. یهو داد زدم: پیمان!
ترلان ترسید؛ شونه هاش پرید بالا و دستش خط خورد. بلند خندیدم. پیمان اسم خواستگارش بود، پسر همسایه.
ظرف‌ها رو تند تند شستم و دست‌هام رو با حوله خشک کردم. پوست دستم خیلی خشک شده بود؛ سمت اتاق رفتم تا کرم رو از جلوی میز آرایش بردارم. ترلان یه لگد محکم به پام زد. دردم گرفت اما هیچی نگفتم که پررو نشه، که یکی محکم تر زد. این دفعه صدام رفت هوا. خواستم بزنمش که مامان اومد توی اتاق.
- خواهرت رو ناقص نکن ترانه؛ ناسلامتی امشب مراسم خواستگاریشه! پیمان پسر خوبیه. برای یه دختر، پسر خوب مثل خسوف و کسوف کم پیدا میشه.
 
آخرین ویرایش:

Maleficent

رمانیکی فعال
رمانیکی
شناسه کاربر
790
تاریخ ثبت‌نام
2021-08-19
آخرین بازدید
موضوعات
8
نوشته‌ها
132
پسندها
717
زمان آنلاینی
5d 23h 57m
امتیازها
113
سطح
0

  • #4
آروم ترلان رو هل دادم و رفتم. ترلان با این که همیشه آروم و حرف گوش کن‌تر از من بود، اما زیاد حرص می‌‎‎خورد. دندون‌هاش از حرص به هم خورد و صدا داد. براش شکلک درآوردم و رفتم دوباره توی آشپزخونه تا آب بخورم. در یخچال رو باز کردم و نگاهم به بطری شیر افتاد؛ دلم شیرکاکائو خواست. شیر رو ریختم توی ظرف و زیر اجاق گاز رو روشن کردم. شکر و کاکائو رو توش ریختم و شروع کردم به هم زدن. مامان دوباره غر زدن رو شروع کرد.
- آشپزخونه رو تازه تمیز کردم. رفتی دوباره کثیفش کنی ذلیل‌مرده؟! چی گذاشتی روی گاز؟ ساعت رو نگاه کردی؟ الان مهمون‌ها میان! ترلان... چرا هنوز لوازم آرایشت رو جمع نکردی؟! بدو سریع آماده شو!
شیرکاکائو آماده بود، زیر گاز رو خاموش کردم. ترلان تند تند لوازم آرایشش رو جمع کرد و توی کشو ریخت. مامان هم با عجله سمت اتاقش رفت تا لباس مناسب بپوشه.
لیوان شیرکاکائو توی دستم بود. ترلان در اتاق رو بسته بود؛ بازش کردم. پشت در وایستاده بود و داشت لباس عوض می‎کرد؛ من رو که دید هول شد و بی اختیار اومد جلو تا در رو ببنده. منم هول شدم و لیوان از دستم افتاد روی زمین. مانتویی که می‎خواست بپوشه روی زمین بود؛ شیرکاکائو ریخت روش. ترلان عصبانی شد و محکم در رو بست. از پشت در صدای عصبانیت و جیغش های بنفشش رو می‎شنیدم.
- ترانه الهی بمیری. احمق! لباسم رو کثیف کردی... اتاق رو هم کثیف کردی! من و پیمان باید می‎‌‌اومدیم توی این اتاق با هم حرف می‌‎زدیم. حالا چه غلطی کنم؟! مامان...!
مامان خیلی از دستم عصبانی شد. پیراهن قهوه ای بلندی که پوشیده بود دامنش تنگ بود؛ می‎خواست سریع بیاد اما نمی‎‌‌تونست. راه رفتنش عجیب شده بود؛ نزدیک بود بخوره زمین! رسید به اتاق و به مانتوی ترلان و موکت نگاه کرد. اخم کرد بهم و بازوم رو نیشگون گرفت.
- مرده شور برده! برو توی همین اتاق بمون. ترلان و پیمان رو می‌فرستیم بالکن با هم حرف بزنن.
رفتم توی اتاق و در رو بستم. مامان و ترلان مثل مرغ پرکنده این طرف و اون طرف می‌دویدن. ترلان باعجله در اتاق رو باز کرد. سمت کمد من رفت؛ مانتوی فیروزه ای که می‌خواستم بپوشم رو برداشت.
- همین رو می‌‎پوشم.
- اجازه نگیری یه وقت!
- ساکت شو.
در اتاق رو محکم بست. از کتابخونه‌ام یه رمان برداشتم و شروع کردم به خوندن. اسم رمان رز گمشده بود. شخصیت اصلیش یه دختر مغرور بود. من اعتماد به نفس نداشتم؛ برای همین از مغرور بودن خوشم می‌‎اومد.
پونزده صفحه خونده بودم که یه صدایی شنیدم، شبیه صدای بابا. حوصله نداشتم برم بیرون؛ از سوراخ قفل در نگاه کردم. با چند تا پلاستیک پر از میوه اومده بود.
 
آخرین ویرایش:

Maleficent

رمانیکی فعال
رمانیکی
شناسه کاربر
790
تاریخ ثبت‌نام
2021-08-19
آخرین بازدید
موضوعات
8
نوشته‌ها
132
پسندها
717
زمان آنلاینی
5d 23h 57m
امتیازها
113
سطح
0

  • #5
صدای آب می‎‌‌اومد. احتمالا مامان داشت میوه ها رو می‌شست. از کتاب خوندن خسته شده بودم؛ کتاب رو همون طوری که باز بود گذاشتم روی صورتم تا نور چشم‌هام رو اذیت نکنه و راحت بخوابم. به اوضاعمون بعد از ازدواج ترلان فکر می‎‌‌کردم؛ با اینکه هردوتامون لجباز بودیم و بیشتر مواقع با هم قهر می‎‌‌کردیم ولی بدون اون خونه خیلی ساکت می‌شد. کم کم پلک‌هام سنگین شد و خوابم برد.
بیدار شدم؛ گیج بودم. نمی‎‌‌دونستم ساعت چنده و چند ساعت خوابیدم. صدای حرف زدن می‌اومد، در رو باز کردم و رفتم بیرون اتاق. همه آدم‌هایی که روی مبل‌ها نشسته بودن زل زدن بهم. یک دفعه یادم اومد که الان کجام و دارم چه غلطی می‌کنم! با عجله برگشتم توی اتاق و در رو محکم بستم...! داشتم نفس نفس می‌زدم؛ دوباره گند زدم! تازه روسری هم نداشتم؛ موهام هم ژولیده بود! بعد رفتن مهمون‌ها حتما کل خانواده از دستم عصبانی می‌شدن.
از سوراخ قفل در بیرون رو نگاه کردم؛ همه سعی می‎‎‌‌کردن به روی خودشون نیارن اما برادر پیمان سرش پایین بود و ریز ریز می‎‌‌خندید. نمی‎دونم چرا با دیدن خنده اش دلم یه جوری شد؛ با وجود این همه استرسی که داشتم، انگار خنده اش واگیر داشت! مامان دستپاچه شده بود.
- دخترم ترانه خواب بود؛ تازه الان بیدار شده. میرم صداش کنم بیاد.
از جلوی سوراخ در رفتم کنار و نشستم روی تختم. مامان اومد؛ نگاهش خیلی عصبانی بود ولی نمی‌خواست بروز بده.
- عزیزم آماده شو بیا بیرون؛ مهمون داریم.
لباس‌هام رو عوض کردم. صورتم خیلی پف کرده بود؛ از کشو دستمال مرطوب برداشتم و روی پلک‌هام و گونه‌ام کشیدم. نمی‌‎خواستم جلوی برادر پیمان بیشتر از این تابلو رفتار کنم؛ خودم هم نمی‎دونستم چرا اینکه راجبم چه فکری می‎کنه برام مهم بود ولی انگار آدم جالبی به نظر می‌‎اومد. پیش مهمون‌ها رفتم، سلام و علیک کردم و روی مبل نشستم. سرم پایین بود و یواشکی برادر پیمان رو زیر نظر گرفته بودم؛ پسر خوش‌تیپی بود. موهای صاف و مشکی داشت و چشم‌هاش عسلی بود. چهره‌اش استخوانی بود و هرازگاهی انگشت‌های کشیده‌اش رو می‌‎کشید لای موهاش. کت چرم مشکی پوشیده بود با پیراهن و شلوار مشکی.
مامان دستپاچه شده بود و نمی‎‌‌دونست چی بگه اما بابا با همون جذبه و سختگیری همیشگیش مرتب از داماد سوال می‌‎پرسید. پیمان پسر خوبی بود؛ وضع مالی خانواده‌اش زیاد خوب نبود و همه ی داراییشون رو مدیون پسر بزرگشون بودن. این طور که می‌‎گفت چندین سال پیش پدرش با سختی و کلی قرض تصمیم گرفته بوده یه زمین ارزون قیمت رو بسازه، ولی از بالای داربست پرت شده پایین و زمین‎‌‌گیر شده بود... بعدش دیگه نتونستن هزینه های بنایی و مصالح و خورد و خوراکشون رو تامین کنن و مجبور شدن همون ساختمون نیمه کاره رو بفروشن. پیمان توی این شرایط سخت کار کرده بود و درس خونده بود تا پرستار بشه، و به چیزی که می‌‎خواست هم رسیده بود. حال پدرش هم خداروشکر خوب بود و دیگه مشکل خاصی نداشت. ترلان به همه چای تعارف کرد. بهش نگاه کردم؛ حس کردم راضیه.
بابا سوال پرسیدن رو تموم کرد؛ فقط منتظر نظر ترلان بود تا به پیمان جواب مثبت بده.
- اجازه بدید ترلان خانوم و آقا پیمان با هم صحبت کنند.
بالکن بهترین جای خونه ما بود. گلدون های شمعدونی، حسن یوسف، سانسوریا و کاکتوس دورتادور بالکن چیده شده بود و حال هر کسی که به اونجا می‌رفت رو خوب می‌کرد. ترلان و پیمان توی بالکن مشغول صحبت شدن.
حوصله‌ام توی این جو خشک و رسمی سر رفته بود. خیره شده بودم به پایه مبل و داشتم فکر می‌کردم توی مراسم‌های بعدی چی بپوشم. اسم برادر پیمان رو نمی‌دونستم؛ گوش‌هام رو تیز کردم تا از صحبت‌های آهسته‌اش با مادرش بفهمم اسمش چیه. اسمش اشکان بود.
صحبت‌های ترلان و پیمان تقریبا بعد از نیم ساعت تموم شد، جوابش مثبت بود.
 
آخرین ویرایش:

Maleficent

رمانیکی فعال
رمانیکی
شناسه کاربر
790
تاریخ ثبت‌نام
2021-08-19
آخرین بازدید
موضوعات
8
نوشته‌ها
132
پسندها
717
زمان آنلاینی
5d 23h 57m
امتیازها
113
سطح
0

  • #6
بزرگترها راجب مراسم بله‌برون و مهریه و شیربها صحبت می‎کردن؛ گوش نمی‌دادم به حرف‌هاشون. وقت‌هایی که حوصله‌ام سر می‌‎رفت خیال‌پردازی می‌کردم. توی ذهنم لباس عروسم رو تجسم می‌‎کردم، با دامن خیلی پف پفی و یقه دکلته. خودم رو توی یه مزون می‌‎دیدم، که لباس عروس رو توی اتاق پرو می‌پوشم و میام بیرون و اشکان ته دلش غش می‌‎کنه واسه عروس خوشگلش! یه دفعه جا خوردم؛ چرا اشکان رو تصور کردم به عنوان داماد؟! بهش نگاه کردم. قلبم داشت تندتر از قبل می‌زد ولی به روی خودم نمی‌‎آوردم. یه شور کوچیک، یه دلخوشی حس می‌کردم. بعد این‌همه مدت زندگی تکراری و خسته کننده انگار توی دلم یه عشق داشت به وجود می‌‎اومد...
توی افکار و رویاهای خودم غرق شده بودم که یک دفعه دیدم همه بلند شدن. بابا و مامان رفتن تا مهمون‌ها رو بدرقه کنن. مادر پیمان زن خیلی آرومی بود؛ صدای ضعیفش رو شنیدم که با من و ترلان خداحافظی کرد. به اشکان نگاه کردم، هنوز انگار به خودم شک داشتم؛ انگار ته دلم یه حسی می‎گفت: واقعا مطمئنی که دوستش داری؟! نمی‌خواستم به این حس اعتنا کنم، به خودم گفتم یا اشکان یا هیچ‌کس.
باهاش خداحافظی کردم. نگاهم خیلی عمیق‌تر شده بود، خودش هم متوجه شد. با اینکه دوست داشتم بهش بگم دوستت دارم اما نمی‌خواستم متوجه بشه چه حسی دارم؛ سرم رو انداختم پایین و دیگه نگاهش نکردم.
همین که ترلان مطمئن شد مهمون‌ها رفتن غر زدن رو شروع کرد.
- ترانه تو یا خنگی، یا بی‌شعوری! آبرومون رفت وقتی با اون سر و وضعت از اتاق اومدی بیرون.
مامان و بابا هم عصبانی بودن. برام مهم نبود چی میگن؛ با این که خودم هم از اون اتفاق خجالت کشیدم اما خوبیش این بود که یه آدم جدید اومد توی زندگی کسل کننده من. زدم کوچه علی چپ و خواستم بحث رو عوض کنم.
- راستی ترلان... من حواسم نبود؛ متوجه نشدم مهریه ات چندتا سکه بود. بگو ببینم مهریه ات چقدره؟
ترلان یه پس گردنی بهم زد و رفت تا لباسش رو عوض کنه. مامان داشت بهم چشم غره می‎رفت، بابا هم عصبانی بود.
- حیف که امشب خوشحالم که خواهرت قراره راهی خونه بخت بشه، وگرنه حسابتو می‌رسیدم!
لباس‌هام رو عوض کردم. نشستم روی تخت و گوشیم رو برداشتم. می‌‎خواستم با صفحه اینستاگرامم که توش هیچ اسم و عکسی ازم نبود برم توی صفحه اشکان و بیشتر بشناسمش. خیلی هیجان داشتم برای دیدن عکس‌هاش. اسمش رو سرچ کردم ولی فامیلیش رو دقیق نمی‌دونستم.
-ترلان... فامیلی شوهرت چیه؟
- ترانه حواست به هیچی نیست؛ داری آلزایمر می‌‎گیری! آقای ملاپور سه ساله که همسایه ماست؛ چطوری فامیلیش رو نمی‎دونی؟!
- خب ما که با همسایه ها خیلی رفت و آمد نداریم؛ زیاد نمی‌‎شنوم اسمشون رو که یادم بمونه.
- پیمان رو که توی بیمارستان دیدی!
- بیخیال...
حافظه کوتاه مدت ضعیفی داشتم. حدود پنج ماه قبل بود که بابا سنگ کلیه اش رو توی بیمارستانی عمل کرد که پیمان پرستارش بود. ترلان به عنوان همراه بیمار رفته بود و پیمان وقتی دیده بود چقدر از بابا مراقبت می‎کنه ازش خوشش اومده بود.
- راستی ترلان، نگفتی مهریه‌ات چقدره.
- چهارده تا سکه.
- چهارده تا که خیلی کمه! باید حداقل صدتا سکه مهریه ات میشد که اگه خدای ناکرده توزرد از آب اومد...
- باید قبل ازدواج مطمئن بشم که توزرد از آب در نمیاد؛ مهریه یه هدیه ست نه وسیله انتقام گیری.
با اینکه حرفش خیلی شعاری بود اما راست می‌گفت. خیلی شانس آوردم که ترلان و پیمان به هم رسیدن وگرنه اشکان پر!
 
آخرین ویرایش:

Maleficent

رمانیکی فعال
رمانیکی
شناسه کاربر
790
تاریخ ثبت‌نام
2021-08-19
آخرین بازدید
موضوعات
8
نوشته‌ها
132
پسندها
717
زمان آنلاینی
5d 23h 57m
امتیازها
113
سطح
0

  • #7
صفحه اینستاگرامش رو پیدا کردم؛ به نظر میومد که همه چی خوبه و هیچ دختری توی زندگیش نیست. یه نفس عمیق کشیدم ولی باز هم شک داشتم. می‌‎ترسیدم، خیلی زیاد می‌‎ترسیدم... کاش می‌شد مثل ابراز علاقه پیمان به ترلان، می‌‎رفتم جلو و بهش پیشنهاد ازدواج می‌دادم و اون هم موافقت می‌‎کرد! دلم مثل سیر و سرکه می‌‎جوشید. وسوسه شدم بهش پیام بدم ولی ترسیدم. با خودم کلنجار می‌رفتم و همش تردید داشتم. تصمیم گرفتم ناشناس بهش پیام بدم و وقتی دیدم می‎تونم بهش نزدیک بشم و اعتمادش رو جلب کردم خودم رو معرفی کنم؛ ولی ته دلم با خودم می‌گفتم اگه پیام یه ناشناس رو جواب بده و باهاش دوست شه معلومه آدم مورد اعتمادی نیست و تضمینی نیست که بعدا خ**ی**ا**ن**ت نکنه؛ برای همین به قصد امتحان کردنش پیام دادم.
سلام کردم؛ نمی‌‎دونستم چی بنویسم برای همین صبر کردم ببینم جواب سلامم رو میده یا نه. جواب نداد.
گوشی رو گذاشتم کنار و رمان رز گمشده رو برداشتم تا ادامه‌اش رو بخونم. مامان داشت لباس‌هاش رو نگاه می‌کرد و تصمیم می‌گرفت که برای مراسم بله برون چی بپوشه. ترلان داشت تلفنی با دوستش حرف می‌زد.
- اسم من و شوهرم خیلی به هم میاد... پیمان و ترلان، مثل قافیه یه شعر می‌‎مونه!
دل توی دلم نبود. کتاب رو بستم و گوشی رو چک کردم. اشکان جوابم رو داده بود؛ نوشته بود: سلام، شما؟
قلبم خیلی تند میزد؛ چند تا نفس عمیق کشیدم.
- یه دوست.
- من شما رو نمی‌شناسم.
- خب پس از الان میتونی به عنوان دوست روی من حساب کنی.
- نه بابا؟!...
- به مرگ تو راست میگم.
- اسم این خانم محترم پررو که داره با من صحبت می‎کنه چیه؟
نمی‌دونستم چی بگم؛ اصلا باورم نمی‌شد این اشکانه که این قدر جسورانه باهاش صحبت می‌کنم.
- حالا وقت واسه آشنایی زیاده.
- من وقت ندارم.
- فکر نمی‌‎کنم این طور باشه.
دیگه چیزی ننوشت. منم نمی‌خواستم خودم رو سبک کنم. گوشیم شارژ نداشت؛ زدم به برق. داشتم دیوونه می‌شدم. اگه اشکان آدمیه که میشه بهش اعتماد کرد چرا جواب یه غریبه رو داد؟... ولی وقتی نوشت سلام، شما یعنی فقط جواب آشناها رو میده! چرا اینقدر تند با هم حرف زدیم؟! کار درستیه باهاش چت کنم و اینطوری بهش نزدیک بشم؟ و...
از پنجره بیرون رو نگاه کردم. کوچه سوت و کور بود و جز ماشین‌هایی که با عجله رد میشدن چیزی نبود. زندگیم از خسته کننده هم خسته کننده‌تر بود. اشکان تمام شور و هیجان و ضربان قلبم بود؛ نمی‌‎تونستم دست روی دست بذارم و از دستش بدم. تصمیم گرفتم یه مدت بدون اینکه خودم رو معرفی کنم باهاش در ارتباط باشم؛ می‌خواستم بهش حسم رو بگم. خیلی تردید داشتم اما خب حس می‌‎کردم این کاریه که باید بی چون و چرا انجامش بدم. گوشی رو از شارژ درآوردم.
- ببینید آقای ملاپور... من شما رو می‎شناسم. راستش بهتون علاقمند شدم.
- چرا فکر کردی من نمی‎‌‌فهمم این صفحه اینستاگرام قلابیه؟! اصلا از کجا معلوم پسر نباشی و نخوای تیغم بزنی؟
خنده ام گرفت. من خیلی ساده بودم اما اون هفت خط بود، خیلی زرنگ.
- مثل بزغاله های شنگول و منگول منتظری دستام رو نشون بدم ببینی که متوجه بشی؟
اون موقع که این رو نوشتم از روی مسخره بازی و مثلا نمک ریختن بود؛ اما شروع عکس فرستادنم شد. اشکان پسر سرسختی بود و من خیلی دختر احمق و بی اعتماد به نفسی بودم که به بهونه عاشقی هیچ احترامی برای خودم قائل نبودم و با صحبتهای الکی می‌خواستم سر بحث رو باز کنم. اولین عکسی که فرستادم از دستم بود. نمی‌خواستم شناخته بشم چون از بابا می‎‌‌ترسیدم، برای همین از صورتم عکس نمی‌دادم. هر روز بهش پیام می‌‎دادم و شروع کننده صحبت‌هامون بودم. اون هیچ وقت خودجوش بهم پیام نمی‌داد، و من از این بابت خیلی نگران بودم. حس می‌کردم دوستم نداره اما پیش خودم می‎‌‌گفتم شایدگذر زمان این مشکل رو حل کنه. یه هفته گذشت و قرار شد خانواده و اقوام ملاپور برای مراسم بله برون بیان خونه ما. دل توی دلم نبود؛ از ترلان بیشتر به خودم می‌رسیدم و پول خرج می‌‎کردم.
روز بله برون ترلان یه پیراهن حریر بلند مشکی با کت زرد پوشیده بود؛ یه شال زرد با طرح های مشکی هم سر کرده بود که خیلی بهش میومد. من مانتوی بنفش پوشیدم و از رژ و سایه و لاک بنفش توی آرایشم استفاده کردم. مامان مثل همیشه استرس تمیز بودن خونه رو داشت.
مهمون‌ها یکی یکی اومدن؛ نشسته بودن روی مبل رو راجب تقسیم جهیزیه عروس بین خانواده داماد و عروس و... حرف می‌‎زدن. نگاهم به اشکان بود، اما حواسم بود که تابلو نباشم.
- ترانه... بیا میوه تعارف کن به مهمون‌ها.
ظرف میوه رو از روی میز برداشتم و به همه تعارف کردم، تا اینکه رسیدم به اشکان. دستام می‌لرزید اما سعی می‌کردم لرزشش رو پنهان کنم و عادی رفتار کنم. سرم رو برگردوندم سمت عموم که کنار اشکان نشسته بود نگاه کردم؛ وقتی نگاهم رو برگردوندم سمت اشکان، دیدم داره به زخم دستم نگاه میکنه. دستم دو هفته پیش زخم شده بود و توی عکسهایی که واسش فرستادم جای این زخم رو دیده بود. ته دلم خیلی استرس گرفتم. می‌ترسیدم من رو بشناسه و بهم بی‌محلی کنه و یه عمر نتونم دیگه باهاش روبرو شم؛ علاوه بر این ممکن بود بابا بفهمه که باهاش چت کردم. غرق توی فکر بودم که یک دفعه دیدم یکی زد بهم؛ داییم بود.
- حواست کجاست؟ هر چی سیب بود ریختی روی من.
سیب‌ها از توی ظرف میوه قل خورده بود روی دایی. معذرت‌خواهی کردم و با عجله سیب‌ها رو جمع کردم. اشکان بلند شد و ظرف میوه رو ازم گرفت.
- شما خسته شدین! بدین خودم تعارف می‌کنم.
توی چشم‌هاش نگاه کردم؛ بهترین لحظه عمرم رو داشتم تجربه می‌کردم. محو اشکان شده بودم که با انگشت‌های کشیده‌اش ظرف رو نگه داشته بود. وقتی همه مهمون‌ها میوه برداشتن اومد سمتم.
- ظرف رو کجا بذارم؟
- بدین به من.
اومد نزدیکم تا ظرف رو بده؛ خیلی آهسته بهم گفت: شناختمت.
دل توی دلم نبود. هم خوشحال بودم هم نگران. دیگه نمی‌‎تونستم شلوغی و مهمون‌ها رو تحمل کنم؛ رفتم توی اتاقم و در رو بستم. چند تا نفس عمیق کشیدم. از سوراخ قفل در به اشکان نگاه کردم؛ سرش توی گوشی بود. گوشیم رو برداشتم و بهش پیام دادم.
- ببخشید که خودم رو بهت معرفی نکردم.
- مشکلی نیست.
-ببین اشکان جان، من حوصله مقدمه چینی ندارم. حالا که همه چیز رو میدونی نظرت چیه یه مدت بعد مراسم بله برون ما دوتا باشه؟
- خیلی عجله داری! باید بیشتر با هم آشنا بشیم. ما تازه فامیل شدیم؛ حالا وقت زیاده.
نمی‌دونستم باید چیکار کنم؛ اولین بار بود که عشق رو تجربه می‌کردم و خیلی عجله داشتم تکلیفم معلوم بشه زودتر و اشکان مال خودم باشه. خاله یک دفعه در اتاق رو باز کرد.
- کجا رفتی ترانه؟ ناسلامتی تو خواهر عروسی!
- الان میام.
همه داشتن با هم صحبت می‌کردن. مامانم طبق معمول جلوی مهمون‌ها خیلی رسمی و خشک رفتار میکرد. خاله‌هام با هم می‎خندیدن و بزرگترهای فامیل به محض اینکه من رو می دیدن می‌گفتن: انشالله قمست خودت و...
همین که نگاهم به اشکان می‎فتاد صورتم قرمز می‌شد و این خیلی تابلو بود. سرم رو پایین انداختم تا کسی متوجه نشه دلم پیشش گیره.
ترلان خیلی خوشحال بود؛ بهش حسودی می‌کردم. مادرشوهرش چادر سفید رو روی سرش انداخت و همه دست زدن و کل کشیدن. انگشتر نشونش روش یه نگین قلبی شکل داشت و ساده و قشنگ بود. خودم رو جای ترلان تصور کردم و اشکان رو جای پیمان. یک لحظه به ذهنم رسید پیمان رو واسطه کنم تا با برادرش صحبت کنه و زودتر به هم برسیم، اما نمی‌‎دونستم چطوری بگم؛ خجالت می‌‎کشیدم.
 
آخرین ویرایش:

Maleficent

رمانیکی فعال
رمانیکی
شناسه کاربر
790
تاریخ ثبت‌نام
2021-08-19
آخرین بازدید
موضوعات
8
نوشته‌ها
132
پسندها
717
زمان آنلاینی
5d 23h 57m
امتیازها
113
سطح
0

  • #8
- میخوام یکی از آشناها رو واسطه کنم برای ازدواجمون.
- تو شش ماهه به دنیا اومدی، نه؟! دخترجان تو الان هفده سالته، من بیست و دو! صبر کن یه ذره آشنا بشیم با هم، یه ذره سنمون بره بالا، تجربه مون بیشتر شه.
- اینا همش بهونه ست. من با ترلان حرف می‎زنم راجب حسمون.
- برو بابا!
گوشی رو قفل کردم و پرت کردم روی تخت. هزار بار به اشکان گفته بودم که با بزرگترها راجب علاقه مون حرف میزنم اما این کار رو نکردم؛ این دفعه دیگه تصمیمم جدی بود.
ترلان داشت از مامان آشپزی یاد می‎گرفت.
- بذار گوشت چرخ کرده خوب سرخ بشه بعد ادویه بریز؛ اینجوری مزه ادویه بهتر میشه توی غذات.
- مامان چند لحظه با ترلان کار دارم، صبر کن.
دست ترلان رو گرفتم و با هم رفتیم توی اتاق. در رو بستم چون نمی‎خواستم مامان حرفهام رو بشنوه؛ خجالت می‎کشیدم. نمی‎دونستم چطوری بگم، استرس گرفته بودم. چند لحظه ساکت زل زدم بهش، شک داشتم بگم یا نه.
- زود باش بگو. چی کارم داری؟
- میگم... ببین ترلان، برادر پیمان که هست... اشکان!
- خب، اشکان چی؟
- به پیمان بگو باهاش صحبت کنه با هم ازدواج کنیم.
با تعجب بهم نگاه کرد. چند لحظه ساکت به هم نگاه کردیم. یهو در اتاق رو باز کرد که بره بیرون. نذاشتم؛ دوباره اومد تو و در رو بست و زد زیر خنده.
- همین مونده تو بشی جاری من!
- مسخره نشو! دارم باهات جدی حرف میزنم؛ من دوستش دارم.
- تو هنوز دهنت بوی شیر میده ترانه. الان باید به فکر درس و کنکورت باشی نه ازدواج.
- تو رو خدا اینجوری نگو! من واقعا دوستش دارم؛ بدون اون نمی‎تونم زندگی کنم.
چند لحظه توی فکر فرو رفت. جریان خون سریع رو توی صورتم حس می‎کردم؛ دستهام یخ کرده بود. بالاخره رازم رو به خانواده ام گفته بودم. در اتاق رو باز کرد و با صدای بلند شروع کرد به حرف زدن. واقعا از اینکه باهاش حرف زده بودم پشیمون شدم.
- من باید با بزرگترها مشورت کنم ترانه. بالاخره مسئله ازدواج چیزی نیست که کوچیکترها خودشون ببرن و بدوزن!
مامان جا خورد. خدا رو شکر می‎کردم که نگفتم با اشکان چت می‎کردم ولی باز هم دوست داشتم زمین دهن باز کنه و برم زیرش، ناپدید شم.
 
آخرین ویرایش:

Maleficent

رمانیکی فعال
رمانیکی
شناسه کاربر
790
تاریخ ثبت‌نام
2021-08-19
آخرین بازدید
موضوعات
8
نوشته‌ها
132
پسندها
717
زمان آنلاینی
5d 23h 57m
امتیازها
113
سطح
0

  • #9
تولد ترلان بود اما فکر کل خانواده درگیر من بود؛ نمی‎دونم چرا دوست داشتم بمیرم... پیش خودم همش می‎گفتم چرا وقتی یه پسر از عشقش میگه همه خوشحال میشن و حمایتش میکنن ولی دخترها برعکس؟! بیشتر از همه بابا به هم ریخته بود.
- اون چه حسی داره بهت؟ اونم دوستت داره؟
اگه می‎گفتم آره ممکن بود بفهمه ما با هم در ارتباط بودیم.
- نمی‎دونم دقیق... ولی حس می‎کنم دوستم داره.
- ترانه دارم باهات منطقی حرف میزنم؛ جواب منو منطقی بده. آخه تو چطوری حس میکنی دوستت داره؟! خودش چیزی گفته؟
نمی‎دونستم چه حرفی درسته. تصمیم گرفتم بگم بهم ابراز علاقه کرده ولی خیلی شک داشتم.
- آره. خودش گفت توی مراسم بله برون. وقتی ظرف میوه رو داد بهم، آروم گفت دوستم داره.
دروغ گفتم، چون نمی‎تونستم بگم باهاش چت می‎کردم. از نگاه بابا می‎ترسیدم. از روی مبل بلند شد و شروع کرد به راه رفتن؛ همیشه وقتی ذهنش مشغول بود راه می‎رفت.
- درس و کنکورت؟... تو که نمیخوای بدون حتی گرفتن مدرک دیپلم ازدواج کنی؟!
- می‎خونم بابا، به خدا می‎خونم! الان زمان قدیم نیست که شوهر اجازه تحصیل به زن نده. فقط به من بگو میخوای چیکار کنی؟
- بهش میگم اگه می‎خواست با دخترم ازدواج کنه باید با خودم حرف میزد؛ به مادرش می‎گفت زنگ بزنه برای خواستگاری نه اینطوری که یواشکی بهت بگه و ذهنت رو مشغول کنه.
محکم زدم به پشونیم. همه چی داشت خراب میشد، ولی باز هم این وضعیت بهتر از بلاتکلیفی بود. رفتم توی اتاق؛ گوشیم رو برداشتم. باید به اشکان پیام می‎دادم و باهاش هماهنگ می‎کردم که بابا نفهمه دروغ گفتم. آنلاین نبود...از استرس و تپش قلب داشتم می‎مردم. داشتم تایپ می‎کردم که یک دفعه صدای زنگ در اومد. بابا رفت در رو باز کرد، خودش بود؛ اشکان تنهایی اومده بود جلوی در خونه ما! یه جعبه کادو توی دستش بود.
- سلام. پیمان امروز کلا بیمارستانه؛ گفت سرش خیلی شلوغه. یه سری عکس واسه من فرستاد گفت برم بخرم از مغازه، هدیه تولد برای ترلان خانم. گفت بیام از ترلان خانم معذرت خواهی کنم که امروز نتونست مرخصی بگیره.
- سلام، ممنون. آقا اشکان بفرما داخل با شما کار دارم. ترلان بابا! بیا هدیه ات رو بگیر.
ترلان یه نگاه به من کرد؛ با ذوق هدیه رو از دست بابا گرفت و رفت توی اتاق. دل توی دلم نبود. اشکان با تردید بهم نگاه کرد، سرم رو انداختم پایین. بابا خیلی جدی شروع کرد به حرف زدن؛ اشکان جا خورده بود. فکر می‎کرد این بار که گفتم با بزرگترها صحبت می‎کنم، مثل دفعات قبلی این کار رو نمی‎کنم.
- ترانه پدر داره، مادر داره. باید می‎اومدی به ما می‎گفتی که بهش علاقه داری و قصد داری باهاش ازدواج کنی نه خودش.
اشکان چشمهاش گرد شده بود. به من نگاه کرد، از دستم عصبانی شده بود اما نمی‎تونست چیزی بگه. توی چشمهای بابا نگاه کرد و با جسارت تمام حاشا کرد...
- فکر می‎کنم سوتفاهم شده. من هیچ وقت به ترانه خانم نگفتم بهشون علاقه دارم یا قصد دارم باهاشون ازدواج کنم.
انگار یه سطل آب یخ ریخته بودن روی سرم... حس می‎کردم دارم کابوس می‎بینم. بابا بهم نگاه کرد؛ پلکش داشت می پرید. ضربان قلبم زیادی تند شده بود، نمی‎تونستم ساکت بمونم و این شرایط رو تحمل کنم. گوشیم رو برداشتم و چت هامون رو نشون بابا دادم؛ دیگه برام هیچی مهم نبود.
- بابا این چت ها رو نگاه کن! این اشکانه مگه نه؟! خودشه... برام نوشته میخواد با هم بیشتر آشنا بشیم بعد ازدواج کنیم. بیا خودت نگاه کن! من بهت دروغ نگفتم، اشکان خودش گفت دوستم داره...
اشکان بال بال زدن من رو می‎دید ولی بیخیال بود... حس می‎کردم همزمان با اینکه عاشقش هستم، ازش متنفرم! روی مبل نشسته بود و مثل طلبکارها یکی از پاهاش رو روی اون یکی پاش انداخته بود و با خونسردی جواب من و بابا رو میداد.
- لطفا برید اولین پیام رو ببینید؛ دختر شما خودش ابراز علاقه کرد به من. الان هم عجله داره توی این سن کمش با هم ازدواج کنیم.
گوشی رو از بابا گرفتم و کوبیدم توی صورتش. با دست بینیش رو فشار داد؛ درد گرفته بود.
- اگه من رو نمی‎خواستی چرا این همه مدت بهم پیام می‎دادی؟ هان؟! می‎خواستی با احساساتم بازی کنی؟
دیگه کم آورد؛ نتونست چیزی بگه. به چشمهای عصبانی بابا نگاه کرد. نمی‎دونم چه فکری کرد پیش خودش که لحنش عوض شد.
- نه... من منظورم این نبود که کلا نمیخوام باهات ازدواج کنم؛ منظورم این بود که الان زوده. باید درس بخونی، هنوز سنت کمه. به وقتش خودم میام خواستگاری.
بابا از جاش بلند شد، دست اشکان رو گرفت و از روی مبل بلند کرد.
- اگه الان دست روت بلند نکردم برای احترامیه که برای برادر بزرگت قائلم که دامادمه؛ اون زمین تا آسمون با تو فرق داره. تا بیشتر از دستت عصبانی نشدم برو بیرون.
اشکان رفت... دیگه نمی‎تونستم توی چشمهای بابا و مامان و ترلان نگاه کنم. چت ها رو خودم به بابا نشون داده بودم، لحن صمیمی و دوستانه مون رو دیده بود. از شدت عصبانیت دستاش رو محکم مشت کرده بود و دندونهاش رو روی هم فشار داده بود. رفتم توی اتاق و زدم زیر گریه. کوهی که توی ذهنم ساخته بودم توی یک روز تبدیل به کاه شد...
 

Maleficent

رمانیکی فعال
رمانیکی
شناسه کاربر
790
تاریخ ثبت‌نام
2021-08-19
آخرین بازدید
موضوعات
8
نوشته‌ها
132
پسندها
717
زمان آنلاینی
5d 23h 57m
امتیازها
113
سطح
0

  • #10
کارد می‎زدی خون اعضای خانواده ام در نمی‎اومد. دوست داشتم به جای اینکه باهام دعوا کنن محکم بغلم کنن و بگن نترس، ما توی هر شرایطی کنارتیم... شدید وابسته به اشکان بودم، اون قدر که وسوسه می‎شدم هر طور شده یه گوشی بردارم و بهش پیام بدم دوباره. زندگی بدون اون مساوی بود با مرگ، افسردگی، حسرت... زندگی بدون اون وحشتناک بود.
بابا گوشیم رو ازم گرفته بود. به من چیزی نمی‎گفت اما یواشکی از حرفهای مامان با ترلان فهمیدم اشکان بهم پیام داده و معذرت خواهی کرده. توی دوراهی گیر کرده بودم؛ نمیتونستم تشخیص بدم دوستم داره یا نه. با درگیری اون روزمون مطمئن بودم بابا اجازه نمیده با هم ازدواج کنیم، حتی اگه هردوتامون عاشق باشیم. با اینکه از اشکان دلخور بودم ولی دلم براش تنگ شده بود.
یه ماه گذشت. بابا هنوز گوشیم دستش بود و بهم نمیداد. دست و دلم به درس خوندن نمی‎رفت؛ احساس افسردگی می‎کردم. هیچ کس درباره اتفاقاتی که داشت می‎افتاد حرف نمیزد. انگار همه از من یه چیزی رو پنهان می‎کردن؛ خیلی سعی می‎کردم بفهمم اما فایده نداشت. ترلان بیشتر از همه به من اخم میکرد. اوضاع غیرقابل تحمل بود.
مامان داشت به ترلان قرمه سبزی درست کردن یاد میداد. زیر لـ*ـب چیزهایی می‎گفتن که نمی‎شنیدم. رفتم توی آشپزخونه که آب بخورم؛ صدای پچ پچ قطع شد. توی چشمهاشون نگاه کردم.
- پشت سر من حرف می‎زدید؟ چرا تا من اومدم ساکت شدید؟!
- حرفهامون خصوصی بود؛ به تو مربوط نیست.
- چطور تا قبل از این اتفاق حرف خصوصی نداشتیم توی این خونه، الان یه ماهه که داریم؟!
ترلان عصبانی شد، توی چشمهام نگاه کرد و اخم کرد.
- ترانه خفه شو! یه ماهه آرامش رو ازمون گرفتی، طلبکار هم هستی؟! قرار بود سه هفته بعد از مراسم بله برون، عقد باشه. الان کلی از اون موقع گذشته؛ این قدر اعصابمون رو خرد کردی از همه چی زندگیمون عقب موندیم.
بغض کردم؛ احساس اضافی بودن داشتم. دیگه نمی‎تونستم این همه غم رو تحمل کنم؛ رفتم توی بالکن تا خودم رو پرت کنم پایین. پام رو گذاشتم روی میله. مامان اومد تا دستم رو بگیره، هلش دادم اون طرف. ترلان زد زیر گریه.
- دیوونه نشو ترانه... بیا پایین توروخدا! آخه خودکشی برای چی؟! یه مشکلیه پیش اومده، با هم حلش می‎کنیم دیگه!
- این یه مشکل نیست؛ صدتا مشکله! کلا یه جوری رفتار می‎کنید انگار مشکلتون فقط منم این وسطه... دیگه خسته شدم! از دست همتون خسته شدم. گناه من اینه که عاشق شدم؟! چرا یه بار نپرسیدید چرا همه زندگیم شده یه پسر ع*و*ض*ی؟ چرا؟ خودم میگم... چون از پدر و مادرم محبت ندیدم؛ احترام ندیدم تاحالا. محتاج یه پسر غریبه شدم که بهم بگه دوستت دارم! وقتی کسی که همه زندگیمو گذاشتم پاش بیاد اینجا جلوی همه منو ضایع کنه، همه چیز رو حاشا کنه چه توقعی از بقیه هست؟! من چه خیری از این زندگی دیدم که الان خودم رو نکشم؟ مثل یه آ*ش*غ*ا*ل منو انداخت دور رفت!...
از شدت گریه دیگه نتونستم حرفم رو ادامه بدم. به ارتفاع نگاه کردم؛ ترلان دوید سمتم.
- ترانه خودت رو نکش! ما بهت نگفتیم ولی اینایی که میگی واقعیت نیست؛ مامانش زنگ زد خونه مون، برای خواستگاری تو... ولی بابا نذاشت بهت بگیم چون می‎گفت زوده برای ازدواج؛ فکر میکرد اینطوری تو یادت میره اشکان رو. می‎گفت به عشق های نوجوونی اعتمادی نیست، زودگذره.
- دروغ میگی... اینا رو میگی که من خودم رو نکشم.
- به جان پیمانم راست میگم!
از خودکشی منصرف شدم، از میله ها پایین اومدم. مامان بغلم کرد؛ زدم زیر گریه. ته دلم بهش می‎گفتم حتما باید به مرگ من فکر می‎کردی که بیای بغلم کنی؟!...
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
0
بازدیدها
144
پاسخ‌ها
4
بازدیدها
69

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 6)

بالا پایین