اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان از من تا به تو | سیده نرگس مرادی خانقاه

رده سنی
  1. نوجوانان
  2. جوانان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. تراژدی
inshot_۲۰۲۵۰۳۲۵_۱۴۰۱۵۵۶۳۴_2veo.jpg

نام رمان: از من تا به تو
ژانر: عاشقانه، درام.
نویسنده: سیده نرگس مرادی خانقاه.
ناظر: @My-soo
خلاصه:

قلبم شکسته‌ است، دفترچه خاطرات زندگی‌ام را برداشتم تا از تو خاطراتی پر از غم و درد بنویسم...
حالا قلبم را به تو واگذار کرده‌ام تا با همین عشقی که در دلم کاشته شده است، غم و درد ام را با گریه به اتمام برسانم. چیزی که من از آن یاد گرفته‌ام این است که دگر عشق به سراغ تو نمی‌آید و من این رنج و غربت را باید تحمل نمایم. آری! رنج و غربت! کلمه‌ای که تازه آن را فرا گرفته‌ام. تا به خودت بیایی من عالمی برایت شعر نوشته‌ام که شاید بعدها به‌ دستت برسد.


مقدمه:
کنار تو تنها‌تر شدم... .
از تو تا اوج تو، زندگی من گسترده‌است
از من تا من، تو گسترده‌ای... .
با تو برخوردم... .
راز پرستش پیوستم
از تو به راه افتادم... .
به جلوه‌ی رنج رسیدم... .
و با این همه‌ای شفاف
و با این همه‌ای شگرف
مرا راهی از تو به در نیست... .
زمین، باران را صدا می‌زند
من تو را... .
(سهراب سپهری).


تاریخ شروع: ۱۴۰۳/۷/۳۰
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
نفس کلافه‌ای از دهانش سر داد و به قامت بلند علی خیره شد که هم‌چنان محکم و مردانه قدم برمی‌داشت که دل‌اش می‌خواست همین حالا او را در آغوش بگیرد و در کنار او آرامش یابد.
ناگهان پشت پلک‌اش پرید و باعث شد که یک چشم خود را بمالاند تا دیگر این اتفاق رخ ندهد. دو عدد چشمان قهوه‌ای تیره‌اش را را باز و بسته کرد که چشم‌اش اندکی بهتر شد؛ اما هم‌چنان پلک پریدن چشم‌اش امتداد داشت.
آب دهانش را بلعید و نیز با صدای زن که می‌گفت:
- ایستگاه آخر، فردوسی.
پیاده شد و سپس از خیابان که گذر کرد به کوچه‌ای تنگ و کوچک رسید. با دیدن مدرسه، نفس عمیقی کشید و راه مدرسه را در پیش گرفت.
وارد که مدرسه که شد، با دیدن همهمه‌ای که جمعیت مدرسه به راه انداخته بودند، تعجب نمود و سپس به جلو مشایعت شد و با دیدن فرد روبه‌رویش، هاژ ماند.
مگر او به طرف بلوار فردوسی حرکت ننموده بود؟ علی این‌جا چه‌کار می‌کرد؟ شاید می‌خواست داخل مدرسه‌اش اجرا کند که خودش خبر نداشت؟
چشم‌اش به پوستر خورد و با دیدن عکس عکس علی و عوامل مدیریت مدرسه، لبش را به دندان گرفت و خود را مورد مورد لعنت عنایت نمود.
چرا نفهمیده بود که هم‌اکنون یک خواننده‌ی معروف و مذهبی در مدرسه‌شان است که قرار است اجرا خود را همین‌جا انجام دهد؟
پوفی کشید و به علی خیره شد. علی میکروفون را در دست راستش تنظیم کرد و نیز با کفشش سیم میکروفون را کمی عقب داد.
صدای دختران اطراف که به گوش نرگس به پژواک می‌آمد، روی اعصاب نرگس متخلخل می‌گشت.
- اِ، این همون خواننده بود که توی تهران اجرا داشت و مدام به درخواست مردم می‌اومد و می‌خوند؟
دختر کناری با ناز خندید تا بلکه صدای خنده‌اش به گوش علی هم بپیچد.
- آره، ببین چه‌قدر خوشگله؟ کث*افت!
- میگم ثنا، تو برو تورش کن این خیلی خوشگله!
سپس خندید و نگاه‌اش را به علی ثابت کرد.
بغض نرگس از بین حرف‌های دختران در مدرسه فراوان گشته بود. به سمت سالن مدرسه رفت و به سمت پله‌ها حرکت کرد تا بلکه به دست‌شویی برود.
در دست‌شویی را که گشود، آغاز گریه و غصه‌هایش سر رسید.
___________________________
هاژ: حیران.
 
به سمت کلاسش حرکت کرد و نیز زمانی که وارد کلاس خود شد کیف خود را روی صندلی تک نفره نهاد روی صندلی تک نفره نشست و اخمی در ابروانش نهاد. نباید به آهنگی که علی قرار است بخواند گوش فرا دهد.
صدایش را روی میز نهاد و به آن فکر می‌کرد. صدای علی در سراسر مدرسه می‌پیچید و می‌پیچید. کاش به دیدن اجرایش می‌رفت و می‌دید علی چگونه اجرای خود را انجام می‌دهد!
به طور ناگهانی از روی صندلی برخاست و به طرف حیاط مدرسه‌شان حرکت کرد. تمامی دختران در حیاط غوغا به پا کرده بودند و نرگس تصمیم گرفته بود که به طور قاطعانه حرف‌های آنان را نادیده بگیرد.
علی نگاهش را به جمعیت سوق داد و نیز وقتی که به جمعیت نگاه می‌کرد به ناگه چشم‌اش به نرگس افتاد. هاژ ماند که او را در چنین جایی می‌بیند.
نرگس از آن‌که علی او را دیده بود، خجالت کشید و سر خود را پایین انداخت. علی پلکی زد و حواس خود را به آهنگ خود نمود.
نرگس نگاه دوباره‌ای به علی کرد. علی لبخندی زد و دست راست خود را به سمت راست معطوف کرد.
عشق را با چه قلمی باید نوشت؟ نستعلیق یا با خط‌خطی کردن ذهن‌اش از جانب خودش؟
چرا آن را در ذهن خود نمی‌بایست پاک نماید؟ در حینی که می‌توانست؛ اما خودش تن به فراموشی علی نداشت. دل‌اش نمی‌خواست و عقل و قلب‌اش دست در دست یک‌دیگر را داده بودند تا بلکه نرگس را کنترل نمایند.
انگار چیزی مانع آن می‌گشت که باعث می‌شد دست از فراموشی علی برندارد.
حس جنون و عشق و علاقه، یک همچین چیزهایی در درون او رخنه کرده بود.
نرگس زمان برای او هشداردهنده نبود و انگار دوست داشت ساعت‌ها، دقیقه‌ها و حتی ثانیه‌ها بگذرد؛ اما هم‌چنان به رخ علی خیره بماند. نیرویی او را وادار به جلو رفتن آن‌هم جلوی علی کرد نمی‌دانست که چنین پیش آمده وارایی رخ می‌دهد.
آب دهانش را بلعید و دستان سرد و ع×ر×ق کرده‌اش را هم نمود. قدم‌هایش را استوار و پابرجا برقرار می‌نمود، گویی که نرگس دیگری را در جانشین و مَلک خود نهاده بود و انگار نرگس پیشین نبود.
لذا که جلو می‌رفت، نگاه علی را بر روی خود حس نمود. پلکی زد و نگاه خود را به چشم‌های کنجکاو علی سوق داد.
لباس سفید مانند بر تن نموده بود و شلواری سیاه که نه تنگ بود و نه گشاد به پا داشت. موهای خرمایی رنگش را هم به طور بالا شانه زده بود. علی سری به نشانه «چی شده» تکان داد.
نرگس سر خود را به حالت «هیچی» تکان داد و به میکروفون اشاره نمود. علی سراسیمه نگاهش را از او دریغ نمود و به تمامی دختران مدرسه خیره شد. صدای دختری را در نزدیکی‌اش شنید:
- این بار دومه که اونو با مرادی می‌بینم آنیتا! چیزی بین‌شون هست؟
چه‌قدر آن‌ها، آن دو را زود قضاوت کرده بودند.
در دل پوزخندی زد و گفت:
- دختر بچه‌های فضول!
نرگس به سمت مخالف علی بازگشت و به دنبال مبینا گشت. او را در کنار درختی یافت. به سمت او مسیرش را هماهنگ کرد.
مبینا آرام و پابرجا به حرکت‌های نرگس خیره مانده بود که مشاهده نمود که نرگس به سمت او دارد می‌آید؛ اما چهره‌اش اندوه‌ناک بود. درک می‌کرد که چنین حالی را به او دست بدهد و با چنین حالی، مغلوب و شکست خورده به طرف او بیاید.
علی نگاهش را از کل دختران گرفت و به نرگسی که پشت به او داشت حرکت می‌کرد خیره شد.
هماهنگ و منظم مسیر خود را می‌جست.
علی نگاهش از نرگس برداشت و با اتمام آهنگ از روی سکو پایین آمد.
مبینا اشاره‌ای به علی که در حین رفتن به دفتر مدرسه بود کرد.
- نرگس ببین علی‌آقا داره به طرف دفتر مدرسه میره! چرا داره میره اونجا؟!
 
نرگس پشت به او گرداند و به پشت قامت علی خیره شد. پابرچین، با حیا و همان‌طور سربه فکنده!
دیگر چقدر دل‌اش این مرد را می‌خواست. او این مرد را، مرد ایده‌آل خود، برای همسری خوانده بود.
نفس اندوهی سر داد و نگاهش را به سرتاسر مدرسه سوق داد. زنگ کلاس به صدا در آمد و تمامی دختران به سوی کلاس حرکت کردند.
حالا می‌توانست علی را ببیند. سر خود را افکنده بود و سر خود را به گوشی خود آغشته نموده بود.
چه‌طور او را فراموش می‌کرد؛ هنگامی که این مرد را برای ازدواج منتخب نموده بود.
لبخندی سرشار از اندوه زد و روی خود را از علی برگرداند.
- مبینا، میگم که برای فردا... .
با صدای علی از آغوش حرف‌زدن بیرون آمد و به علی چشم دوخت.
- میشه دو دقیقه وقتت رو بگیرم؟
مبینا تعجب نمود. جمله‌ی «وقتت رو بگیرم» در ذهن‌اش حلاجی نمود و به یک‌ آن با خود فکر نمود که علی چه‌گونه با او خودمانی صحبت می‌نماید.
به نرگس چشم دوخت که هم‌چنان به علی خیره شده است. اهمی کرد و نیز گفت:
- من دیگه میرم، شما دوتا حرفاتون رو بزنید!
نرگس با نگاهی از التماس که او را تنها نگذارد، نگاه کرد که مبینا با لبخند اهریمنی و کج‌شده، ابروان کمانی‌اش را بالا و پایین به حرکت در آورد و با یک «اجازه» از محضر آن دونفر دور گشت.
علی، روبه نرگس گفت:
- خواستم بگم که خیلی تعجب کردم که داخل این مدرسه دیدمت!
ضربان قلب نرگس، مدت‌ها و ثانیه‌ها برای او می‌تپید و می‌تپید! یک تپش قلبی که فقط و فقط برای علی می‌زد و بس! گویی که این تپش قلب قرار نبود که دست بردارد. نرگس نیز نمی‌توانست آن را کنترل نماید.
علی لبخندی زد و گفت:
- ببخشید که توی این دو هفته وقتت رو گرفتم نرگس خانم! اما دوست دارم خط به خط زندگیم رو براتون تعریف کنم!
 
نرگس آب دهانش را فرو داد و به چشم‌های قهوه‌ای تیره‌ی او خیره ماند. حاضر بود که علی با او خودمانی‌تر با او حرف بزند تا بلکه با او سرسنگین باشد. علی ادامه‌ی صحبت را می‌پردازد:
- خوشحال میشم که بیاید خونه‌مون و مادرم رو ببینی! آیا موافق هستین؟
نرگس پلکی زد و نیز برای لبخند گفت:
- البته! شما هم به خونه‌ی ما هم بیاید علی آقا!
علی لبخندی بر لب‌هایش رنگین کرد و گفت:
صد البته نرگس خانم!
نگاهی بر ساعت هوشمندش نمود و نیز بر چشم‌های نرگس که همانند خودش بود، خیره شد.
- من برم که دیگه دیرم شده، فقط نرگس خانم! من فردا نیستم و می‌خوام با مادرم به البرز برم. یه وقت نگران نشید!
نرگس لبخندی زد و گفت:
- باشه؛ فقط نمی‌دونم چرا این حرفا رو به من زدید جناب! من خودمم فردا نیستم و می‌خوام به روستامون برم!
علی ابروان پهنش را بالا فکند و گفت:
- آهان! من برم دفتر مدرسه‌تون و از کادر مدیریت خداحافظی کنم، با اجازه!
نرگس «باشه‌ای» گفت و علی هم با «اجازه‌ای» از او دور گشت. خوشبختانه نرگس زنگ نخستین را داشت؛ وگرنه با انبوهی از مشکل برخورد می‌کرد. نفسی از شعف و پرجنبش کشید و زیر همان درخت نشست. مبینای موذی با خنده جلو آمد و گفت:
- خب چی می‌گفتین؟ هان؟
نرگس سرش را پایین انداخت و گفت:
- هیچی، فردا میره البرز!
مبینا نفسی تازه کرد.
- خوش به حالت نرگس، یوسف که اصلاً به من نگاه نمی‌کنه؛ فقط یک سلام و علیک داریم، همین! راستی نرگس، خدا رو شکر کادر مدیریت و کل مدرسه نفهمیدن که تو داری با علی حرف می‌زنی، وگرنه قشقرق به پا میشد!
نرگس، نفس راحتی کشید و گفت:
- خدا رو شکر که کسی نفهمید! ناراحت نباش رفیق، خدا همیشه تو قلبته و به تو امید میده!
مهسا، نگاهی بر حیاط انداخت، نگریست که علی و نرگس در حین صحبت و لبخند بر یک‌دیگر هستند. لبخند اهریمنی بر لب‌هایش تازیانه نمود.
 
او عاشق شایعه پراکنی بود؛ آن هم برای دشمن عزیزش که سخت و محکم او را بر زمین زده بود. پوزخندی زد. کاری می‌کرد تا بلکه آبروی نرگس را ببرد. پلکی زد و نگاهش را از پنجره‌ی کلاس گرفت و به نگین خیره شد.
***
عطسه‌ای کرد و نیز گفت:
- مامان جان، قرص کپسول پونصد نداری؟ گلوم چرک کرده و درد می‌کنه!
مهرانه خانم سری تأسف تکان می‌دهد.
- حساسیت فصلی پیدا کردی علی‌جان!
علی ابروان‌اش بالا رفت.
- یعنی میگی به البرز نریم؟
مهرانه خانم سری به عنوان «به جز این چی‌کار کنیم» تکان داد و دست پسرش را گرفت.
- آره؛ حالا بیا بریم تا بهت دارو بدم پسرم!
لبخندی به روی مادرش زد و نیز گفت:
- مامان، بابت حرف دیروزم ازت معذرت می‌خوام!
یک‌بار دیگر عطسه‌ای نمود و به همراه مادرش مهرانه‌خانم، به سمت آشپزخانه هدایت گشتند. مهرانه‌خانم ایستاد و علی نیز هم‌زمان با او ایستاد.
- اشکالی نداره! علی، میگم که برای دیدن خاله‌ت می‌خواستیم بریم البرز، چطور بهشون بگم که ما امروز نمیایم هان؟
علی با نگاهی شرمنده بر مادرش خیره گشت.
- دو هفته‌ی دیگه بریم؟ آخه من به نرگس خانم گفتم که ما امروز به البرز میریم تا بلکه ایشون بیان داستان زندگی خودم، بابا و همین‌طور شما رو موبه‌مو بنویسه!
مهرانه‌خانم عصبی شد و گفت:
- این چه کاری بود که کردی علی‌؟ هان؟ بنده‌خدا رو معطل خودت کردی!
علی برای آرام نمودن مادرش گفت:
- البته مامان بگم که خودشون هم می‌خواستن همین امروز به روستاشون برن که خدا رو شکر ما ضایع نشدیم مادر من!
مهرانه‌خانم نفس آسوده‌ای کشید و دست علی را نیز رها کرد. کپسول را به همراه قرص استامینوفن بزرگسالان به دست علی داد و گفت:
- خیالم از این بابت راحت شد؛ فقط علی، فعلاً اینا رو نخور تا برات لیوان آب بیارم.
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
11
بازدیدها
1K
پاسخ‌ها
1
بازدیدها
200
پاسخ‌ها
11
بازدیدها
565
پاسخ‌ها
1
بازدیدها
652
پاسخ‌ها
259
بازدیدها
3K

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 2)

عقب
بالا