اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**
رده سنی
  1. نوجوانان
  2. جوانان
  3. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. ماجراجویی
  3. جنایی
عنوان: آکنده از درد
نویسنده: زری
ژانرها: عاشقانه، جنایی، رازآلود
ناظر: @Nargess128
خلاصه: حال و هوایم، مثل بازی گرگم به هواست. ترسم از غرش و زخمی شدن از گرگه؛ ولی در حقیقت باید از آدم‌هایی بترسم که لباس آهو بر تن دارند؛ اما گرگن! ترسم از آن کفتاری نیست که برای خود، حکم‌رانی می‌کند، ترسم از آن گرگی‌ست که در لباس آهوست؛ اما نقش گرگ بازی می‌کند. من همانند گرگ زخمی. وای که اگر روز انتقام فرا برسد، آن قفسی که من را در آن حبس کرده‌اند و روی زخم‌هایم نمک می‌پاشند را می‌درم و انتقامم را خواهم گرفت. انتقامی که همه را غارنشین خواهد کرد.
عزیزانی که مایلند این اثر را بخوانند، بهتر است زمان مناسب‌تری که ویرایش این اثر توسط نویسنده به اتمام رسید، تصمیم به مطالعه بگیرند، چون ایده تعویض شده، بخش آغازی و بخش‌های دیگر اعم، از نام شخصیت و نام اثر، خلاصه و لاغیر به همین خاطر اگر بخوانید، دچار مشکل می‌شوید.
 
آخرین ویرایش:
2a3627_23IMG-20230927-100706-639.jpg

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.

قوانین تایپ رمان

اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین در زیر سوالتون رو مطرح کنید.
بخش پرسش سوال‌ها

قبل از درخواست جلد، قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین درخواست جلد

برای درخواست نقد، با توجه به قوانین در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید.
درخواست منتقد

برای رمان شما می‌بایست پس از اتمام اثرتون درخواست رصد اثرتان را دهید تا ممنوعات اثرتون بررسی بشه، برای درخواست از طریق لینک زیر اقدام کنید.
درخواست رصد


جهت درخواست صوتی شدن آثار خود می‌‌توانید در تالار مربوطه، درخواست دهید.
درخواست صوتی شدن رمان

و پس از پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید.
تاپیک اعلام پایان رمان

|کادر مدیریت رمانیک|
 
مقدمه:
از ابتدای جاده تا انتهای جاده را خود به تنهایی با زخم‌های کف پاهایم با زخم زبان‌هایی که مدام در گوشم نجوا می‌شد، آمدم. هرگز آن روزها را فراموش نخواهم کرد. برای هر قطره از خونش، سخت تشنه‌ام. من انتقامم را خواهم گرفت شاید دیر شود؛ اما غیر ممکن نخواهد بود. روزی دردهایم را بیرون می‌ریزم و تسلیم این سیرک نخواهم شد. پرچمم هیچ‌وقت پایین نخواهد آمد و آن‌قدر پرچمم را بالا می‌برم‌ که کفتارها به‌جای این‌که خیال حکم‌رانی کنند؛ حتی آرزوی آویزان شدن به میله‌های پرچمم تا آخر عمر در لحظه‌ی آخر مرگ به دلشان بماند!
 
در یکی از بعد از ظهرهای پاییزی، برف همه جا را سفید پوش کرده بود. درخت‌های کاج در خواب سنگینی فرو رفته بودند و شاخه‌های نامنظم‌شان یکدیگر را در آغوش گرفته و پناهی برای هم بودند. هوا گرگ و میش بود و سنگینی برف‌های انباشته شده به قدری بود که گویا شاخه‌های پایینی درختان کاج را خم کرده بود. مادربزرگم با کورسویی امید روی صندلی کنار تخت پدربزرگم نشسته بود و زیر لب آیت الکرسی را می‌خواند. در حینی که در فکر فرو رفته بودم با صدای فریاد دکتر که خطاب به مرد مسن مقابلش می‌گفت «آقای محترم یکم صبر داشته باشین و جای سروصدا کردن برای مریض‌تون دعا کنین.» رشته‌ی افکارم پاره شد و
مرد بی‌تاب و مستأصل بزاق دهانش را قورت داد و کلفتی صدایش را بابت این‌که جناب دکتر نتیجه‌ی نامعلوم می‌داد، به رخ دکتر کشید و از لای دندان‌های کلید شده‌اش غرید:
- آقای دکتر هر روز به ما همین رو میگی، لطفاً بگین که حالش مساعده یا نه. به زبون آوردن دو کلمه حرف تا این حد براتون سخته؟
دکتر پلکی بر اثر خستگی روی هم گذاشت و پس از اندکی سکوت، عینکش را از روی چشمانش برداشت و لب زد:
- مشخص نیست! تا شب نتیجه رو اعلام می‌کنم.
با همان نتیجه‌ی نامعلوم و زمان مشخص شده جهت اعلام نتایج، بحث بین آن دو به پایان رسید و مرد مراجع با فریاد، با عصبانیت غیر منطقی از اتاق خارج شد. چشم از دکتر برداشتم و مردمک چشمانم را در اجزای صورت مادربزرگ چرخاندم. دانه‌های مرواریدی چشمان مشکی‌رنگ مادربزرگ، صورت زیبایش را خیس کرده و پهنای صورتش را در بر گرفته بود. از چهارچوب درب فاصله گرفتم و شالم را روی سرم تنظیم کردم و دست سرد و لرزیده‌ام را بر روی شانه‌ی لرزانش گذاشتم و با صدای تحلیل رفته‌ای لب زدم:
- خوبی؟ انشاءالله که حال پدربزرگ خوب میشه و ناامید از این اتاق بیرون نمی‌ریم.
مادربزرگ به وسیله سرآستین لباسش با لجاجت رد اشک‌های سرد را از روی صورتش پاک کرد و لبخند بی‌جان؛ اما صمیمانه‌ای تحویلم داد و بی‌هیچ حرفی به صورت رنگ‌ پریده‌ی پدربزرگ زل زد و قطره سرکش اشکی از گوشه‌ی چشمانش چکید. چند قدم عقب‌گرد کردم پاهایم بی‌جان و سست شده بود. چهره‌ی معصوم و زیبای پدربزرگ که چندین چین عمیق روی پیشانی‌اش افتاده بود همانند فیلم از جلوی چشمانم گذر کرد. بیچاره پدربزرگ چقدر نجیب و پاک بود و دوست نداشتم بی‌جان بر روی تخت بیمارستان بی‌هیچ حرکتی باز بماند و مادربزرگ بی‌قرارانه بالای سرش اشک بریزد و با هر قطره اشک ریختن بمیرد و زنده شود؛ اما ناامید نیست و کورسویی امید دارد. حالم وصف نکردنی بود انگار قلبم نمی‌زد و خون در رگ‌هایم یخ بسته بود. بی‌حرکت روی صندلی نشسته بودم و فقط گاهی پلک چشم راستم می‌پرید. نمی‌دانم چقدر در این وضعیتِ بغرنج، بلاتکلیف مانده بودم؛ اما حتی خروج و ورود مادربزرگ و صدایش را هم نشنیده بودم. باری دیگر چند مرتبه به شانه‌ام ضربه‌ی آرامی زد و حرفش را تکرار کرد:
- دخترم، می‌خوام از دکه آب جوش بگیرم چایی درست کنم، برای تو هم قهوه بگیرم؟
چشم از پنجره بخار گرفته‌ی اتاق گرفتم و به دو چشم به خون نشسته مادربزرگ که ترکیبی از فرط اشک و بی‌خوابی بود، زل زدم.
- میل ندارم.
مادربزرگ عینک ته استکانی‌اش را بر روی چشمانش گذاشت و چادر مشکی‌رنگش را بر سر نهاد و بی‌هیچ حرفی از اتاق خارج شد. من هم با بغضی که گلویم را سخت می‌فشرد، از همان دورادور به پدربزرگ خیره شدم. اشک‌هایم بی‌اختیار یکی پس از دیگری از چشمانم می‌چکید و بر روی گردنم فرود می‌آمد. مارپیچ‌وار خود را به سختی به پدربزرگ رساندم و دست سرد و بی‌جانش را میان انگشتان باریک و کشیده‌ام گرفتم و چند ب×و×س×ه بر روی دستان زخم‌آلودش زدم.
- الهی قربونت برم که این‌قدر معصومانه روی تخت خوابیدی.
لبان خشکیده‌ام را گشودم و همان‌طور که رگ‌های گردن و شقیقه‌ام متورم شده بود، صدایی که با آه همراه بود از حنجره‌ام خارج شد.
- خواهش می‌کنم من و مادربزرگ رو تنها نذار.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
اندکی بعد، صدای پوتین‌های مادربزرگ در گوشم نجوا شد‌. با عجله و با لجاجت، به وسیله‌ی سرآستین لباسم رد دانه‌های مرواریدی چشمانم که پهنای صورتم را در بر گرفته بود، پاک کردم و ب×و×س×ه‌ای بر روی دست پدربزرگ زدم. مادربزرگ چادرش را از روی سرش برداشت و در حینی که چادر تا شده‌اش را در کمدی که دو دست لباس برای پدربزرگ گذاشته بود، می‌گذاشت، لب زد:
- تا قهوه‌ات سرد نشده بخور. از همون کیک‌هایی هم که دوست داشتی خریدم.
کش و قوسی به تن خسته‌ام دادم و یکی‌یکی قلنج انگشتانم را شکستم. با این حال زاری که داشتم، بعید می‌دانم جرعه‌ای از نوشیدنی گرمی که مادربزرگ برایم خریده بود، از گلویم پایین رود، چه برسد به کیکی که به قول خودش، من طعم آن را دوست دارم، گرچه سکوت حزن‌آلودی بین‌مان بود؛ اما همین سکوت عین تیغ داخل گلویم بود که با هربار قورت دادن بزاق دهانم، گلویم را پاره و زخم می‌کرد. تا به حال در چنین شرایطی قرار نگرفته بودم، به همین خاطر هم شوک عجیبی به تنم وارد شده بود. به ناچار لبخند ساختگی به لب نشاندم و با صدای تحلیل رفته‌ای در برابر مهر و محبت‌هایی که مادربزرگم در حق من کرده بود، گفتم:
- دست شما درد نکنه عزیزجون.
پاهایم به قدری سست شده بود که گویا آن‌ها را با طناب نامرئی به زمین دوخته‌اند؛ اما به سختی هم که شده بود، خود را به اولین صندلی رساندم. مادربزرگ زیر لب چیزی گفت و سپس مردمک چشمانش را در اجزای صورت بی‌روحم چرخاند و بینی‌اش را بالا کشید و گفت:
- چرا قهوه‌ات رو نخوردی؟
چهره‌ی سرشار از غمش را که دیدم، هری دلم ریخت و چشمانم با بی‌قراری بر روی چشمان زیبایش لغزید‌. انگشتان لرزانم را مشت کردم و سیاه‌چاله‌ی نگاهم را پایین انداختم.
- مادر جون! گفتم که میل ندارم‌.
خیلی‌خوب حس و حالش را درک می‌کردم و می‌فهمیدم. پایش بی‌جان شده بود؛ اما بحث که مربوط به من باشد، به هر قیمتی هم که شده باشد، پای بی‌جانش را به حرکت در می‌آورد که کنارم باشد. انگشت لرزیده‌اش را روی دسته‌ی فنجان گذاشت و کیک را در دست دیگرش گرفت و آرام‌آرام گام برداشت. به قدری حال و روزش را می‌فهمم که همانند او نه آب و نه غذا از گلویم پایین نمی‌رود، حتی با گریه و فریاد هم بغض با گلویم وداع نمی‌کند؛ اما او دوست ندارد من غمگین باشم؛ اما مگر در چنین شرایطی می‌توانم ناراحت نباشم و لبخند شادی بر لبانم طرح بزنم؟ قطعاً نه!
با دست مهربانش که سرم را به نوازش می‌کشد، به افکار پوسیده‌ام چنگ می‌زند. دستم را بر روی دستش گذاشتم، ناخودآگاه، لبخندی بی‌جان؛ اما صمیمانه‌ای روی لبانم طرح بست. دستش را به نوازش کشیدم و در دو گوی زیبایش چشم دوختم‌. فنجان قهوه را به لبانم نزدیک کرد و گفت:
- از دیروز صبح لب به هیچی نزدی مادر، لطفاً جان مادر یکم از قهوه و کیک رو بخور.
چند مرتبه سرم را به نشانه‌ی نه تکان دادم؛ اما او طبق معمول با چهره‌ی زیبایش و شیرین زبانی‌هایش مرا راضی به انجام این کار کرد‌. باری دیگر فنجان قهوه را به لبانم نزدیک‌تر کرد و به ادامه‌ی حرفش افزود:
- جان مادر بخور، اگر نخوری از دستت دلخور میشم‌.
این را که گفت، به اجبار هم که شده باشد جرعه‌ای از قهوه را نوشیدم و او هم تکه‌ای از کیک را در دهانم گذاشت. به یک باره لبخندش پررنگ‌تر شد و در حینی که تکه‌ای از کیک را در دهان خود می‌گذاشت، لب زد:
- ممنونم که بهم دست رد ندادی.
ب×و×س×ه‌ای روی لپش زدم و جرعه‌ای دیگر از قهوه را خوردم. مادربزرگ از روی صندلی بلند شد و به طرف پدربزرگ قدم برداشت. چشمان مشکی بی‌رمقش بر روی دستگاهی که نوار قلب پدربزرگ را نشان می‌داد، چرخ خورد. پرستار با میز چرخ‌دار وارد اتاق شد و با صدای رسایی لب زد:
- همراه جناب آزاد آدینه.
هم مادربزرگ و هم من به نقطه کور و مبهمی خیره مانده بودیم که با صدای پرستار هر دو انگار که مار نیش‌مان زده باشد مانند فنر از جای برخاستیم.
- همراه آزاد آدینه.
با عجله خود را به پرستار رساندم و رأس و مماس او قرار گرفتم و گفتم:
- من دخترشم، چیزی شده؟
قطره‌ی سرکش اشکی از گوشه‌ی چشم مادربزرگ چکید. گره روسری‌اش را شل‌تر کرد و خطاب به پرستار گفت:
- من هم همسرشم.
 
آخرین ویرایش:
غم بی‌جلادی، صورت پرستار را کدر کرده بود، انگار نمی‌دانست چطور باید کلمات را کنار هم بچیند و به آذین، مادربزرگم بگوید که از حال بد پدربزرگ جویا شود. ناخودآگاه، قطره‌ی سرکش اشکی، از گوشه‌ی چشمان مادر جانم چکید و بی‌هوش شد. با صدایی تحلیل رفته خطاب به پرستار، لب زدم:
- خانم پرستار! لطفاً کمک کنین، مادربزرگم بی‌هوش شد.
پرستار به سرعت چند قدم برداشت و هر دو دست مادربزرگ را گرفت.
- خانم آدینه! باید کمکم کنی تا بتونیم مادربزرگت رو روی تخت خالی بذاریم.
اشک از رخسارم چکید و شانه‌ام شروع به لرزیدن کرد. خانم پرستار هر دو پای او را گرفت و اجزای صورتم را از نظر گذراند و گفت:
- یک، دو، سه.
شمارش اعداد که توسط پرستار به سه رسید، با عجله دستان مادربزرگم را در دستان سرد و بی‌جانم گرفتم و به خانم پرستار کمک کردم تا بتوانیم او را بر روی تخت بگذاریم. دیگر توان ایستادن در چنین شرایطی نداشتم، انگار که طناب را بریده بودند و من به زمین افتادم. بر روی زانوانم افتادم و بلندتر از قبل، زار زدم. خدایا! تو داری من رو با چه چیزهایی امتحان می‌کنی؟ با مرگ عزیزانم؟ مگر من جز مادربزرگ و پدربزرگم، کی را دارم؟ اگر آن دو نباشند، زندگی‌ام تبدیل به جهنم می‌شود. لطفاً ناامیدم نکن! با صدای کلفت و بمی که نشان می‌داد، جنسیت آن، آقا است، سرم را به طرف صورتش برگرداندم تا با چشمان آغشته به اشکم و دودوزنم، اجزای صورتش را بیابم. او یک مرد تقریباً مسن بود که بطری آبی را به طرف صورتم گرفته و لبخندی روی لبانش نقش بسته بود.
- دختر جون گریه نکن! بیا یکم آب بخور هلاک شدی.
چهره‌ی مظلوم و مهربانش، دستان چروکیده و لبخندی که کنج لبانش طرح بسته بود؛ حتی صحبت کردنش، چقدر شبیه به پدربزرگم بود. نمی‌خواستم بطری آب را از او قبول کنم؛ اما با به زبان آوردن "دستم را پس نزن" مجبور شدم که بطری آب را از او بگیرم، گرچه نای حرف زدن نداشتم و انگار که زبانم به سقف دهانم چسبیده بود؛ ولی به سختی و با صدای ضعیف لب زدم:
- ممنونم آقا.
پس از این‌که بطری آب را از او گرفتم، باری دیگر اجزای صورتش را از نظر گذراندم، او یک مرد مسن نبود، بلکه یک پسر جوان بود که بطری آب را به طرفم گرفته بود و از من می‌خواست تا دست رد ندهم. از این‌که بطری آب را از او گرفتم و دست رد ندادم، پشیمان نیستم. خرده‌های قلب و غرورم را از روی زمین جمع کردم و با چند حرکت، از روی زمین برخاستم و مردمک چشمانم را بر روی اجزای صورت مادربزرگ که با گریه، به پدربزرگ خیره شده بود، به چرخش در آوردم. چند قدم کافی بود تا به تختی برسم که مادربزرگ بر روی آن دراز کشیده بود. بطری آب را به طرف صورت مادربزرگ گرفتم و لب زدم:
- لطفاً یکم از آب رو بخور و این‌قدر گریه نکن.
می‌دانم زدن همچین حرف‌هایی در چنین شرایطی، مضحک به نظر می‌رسید؛ اما مادربزرگ هم حس و حال مرا به خوبی درک می‌کرد که تحمل دیدن اشک‌ها و غصه خوردن‌هایش را ندارم؛ ولی مادربزرگ عوض شده بود. مهربانی و قلب پاکش نه، رفتارهایش به قدری عوض شده بود که اگر یک غریبه بودم، برحسب قضاوت‌هایم، فکر می‌کردم که او چقدر بی‌مروت و سنگ‌دل است که این‌طور با خشم نگاهم می‌کند و چیزی نمی‌گوید؛ اما من به عنوان شخصی که او از کودکی تا به حال کنارم بوده، می‌شناسمش، چنین زنی نیست و قلب پاک و مهربانی دارد که هرکسی نمی‌تواند مثل او این‌قدر با نوه‌اش مهربان باشد و او را اولویت اولش بداند.
 
آخرین ویرایش:
صدای جیرجیرک‌ها و صدای پرنده‌ها، فضای شب را دل‌انگیزتر کرده بود. مردمک چشمانم را اطراف چرخاندم، مادربزرگ به خواب عمیقی فرو رفته و پدربزرگ با رنگی پریده، بر روی تخت آرمیده بود و هم‌چنان در انتظار یک خبر خوب، از طرف پرستار و دکتر بودم. آن‌قدر ذهنم آشفته بود که حتی متوجه نشدم که چه ساعتی مادربزرگ بر روی صندلی خوابش برده بود. هرچه‌ قدرت داشتم در پایم جمع کردم و از روی صندلی برخاستم. پتو را از چمدان کوچکی که مادربزرگ از خانه آورده بود، بیرون کشیدم و روی تن سردش کشیدم. هضم جریانات و اتفاق‌های چند ساعت اخیر، برایم دشوار بود. در حوالی فکرهای خود پرسه می‌زدم که صدای جغد و جیرجیرک‌ها که نشان‌دهنده‌ی صبح سحرگاهی بود، فضای بیمارستان را برایم دلهره‌آور کرده و ترس را مانند خوره، به جان خسته‌ام انداخته بود. مادربزرگ پلک خسته‌اش را گشود و مردمک چشمانش را بی‌تاب و مستأصل بر روی اجزای صورت پدربزرگ و اطراف به چرخش در آورد و مجدداً به خواب عمیقی فرو رفت. این اتفاق، خواب را از چشمانم گرفته و نمی‌توانستم لحظه‌ای از فکر پدربزرگ بیرون بیایم و استراحت کنم. نگاهی به ساعت روی دیوار که عقربه‌ها به دنبال هم می‌دویدند، انداختم. ساعت شش صبح بود؛ اما چون مادربزرگ پرده‌هایی که اطراف تخت را احاطه کرده بودند را کشیده بود، گویا ساعت سه الی چهار و نیم شب است. دسته‌ی کیفم را بر روی شانه‌ام آویزان کردم و به طرف سرویس بهداشتی قدم برداشتم. مردمک چشمانم را اطراف چرخاندم، عده‌ای خواب بودند و عده‌ای با چشمانی که نه خواب است و نه بیدار، چشم انتظار بر روی صندلی کنار بیمارها نشسته و غم بی‌جلادی صورت‌شان را مچاله کرده بود.
چشمان آغشته به اشکم را بر روی تابلویی که نوشته شده بود (سرویس بهداشتی بانوان) به حرکت در آوردم و پایم را بر روی پدال فشاری آب گذاشتم، چند مرتبه به صورت بی‌جان و رنگ پریده‌ام آب زدم، ای کاش آب قدرتی داشت که غم صورتم را بشوید و از بین ببرد؛ اما تا زمانی که پرستارها خبر خوب را به گوش‌مان نرساند، هم‌چنان غم مهمان صورت زیبا و معصومم خواهد بود. چند دستمال از کیفم بیرون آوردم و به وسیله‌ی آن، صورت خیس از آبم را خشک کردم. زمانی که روی پاشنه‌ی پایم چرخیدم، صدایی آشنا به وضوح بیش از پیش، در چاهسار گوشم پیچید.
- سلام رومینا خانم!
حدس می‌زدم که پسر آقا آراز باشد، زمانی که سیاه‌چاله‌ی چشمانم را بالا آوردم و مردمک چشمانم را در اجزای صورتش چرخاندم، متوجه شدم که حدسم درست از آب در آمده است. آن‌قدر بی‌حوصله و کسل بودم، که با سلام خشک و خالی‌ای، بسنده کردم و راه دکه را در پیش گرفتم. صدایش که بیش از پیش در نزدیکی گوشم نجوا شد، بی‌شک مطمئن بودم که راه مرا در پیش گرفته و هرگز بی‌خیال نخواهد شد.
- رومینا خانم! لطفاً میشه یکم صحبت کنیم؟
ناخودآگاه، پوزخندی بر روی لبانم نشست. پایم در نزدیکی درب خروجی بیمارستان، از حرکت باز ایستاد و بر روی پاشنه‌ی پایم چرخیدم. در جواب با لحنی قاطع و محکم گفتم:
- توی همچین شرایطی، چه صحبتی با من داری؟
فاصله‌ی بین‌مان را با چند قدم کوتاه پر کرد و دستی بر روی ریش‌های پروفسوری‌اش کشید. انگار که برای به زبان آوردن حرف‌اش، تردید داشت. یک تای ابروان شلاقی‌ام را بالا انداختم و دستان مشت شده‌ام را از هم گشودم.
- تا کسی متوجه‌ی حضورت به بیمارستان نشده، زود از این‌جا برو.
پس از به زبان آوردن این حرفم، مطمئن بودم که از بیمارستان خواهد رفت. جلوی دکه ایستادم و خطاب به مرد مسنی که فروشنده بود، لب زدم:
- سلام جناب! خسته نباشین و خدا قوت، آب جوش دارین؟
- سلام خواهر! بله آب جوش هم داریم.
هم‌زمان با بیرون آوردن کارت بانکی‌ام از کیفم، گفتم:
- دوتا آب معدنی، آب جوش و دوتا کیک هم می‌خواستم.
به تکان دادن سرش بسنده کرد و دوتا آب معدنی از یخچال بیرون آورد و در کیسه نایلون گذاشت. زمانی که مردمک چشمانم را در اطراف به چرخش در آوردم، پسر آقا آراز بر روی اولین پله نشسته و چشمان نافذش را در صفحه‌ی تلفن‌اش، به چرخش در آورده بود. با صدای فروشنده، چشمانم را از او گرفتم.
- خانم! خدمت شما.
کارت را به طرفش گرفتم و کیسه نایلون را بین دستانم رد و بدل کردم.
- رمزش دوتا سی هست.
پس از کشیدن مبلغ خریدی که کرده بودم، هم رسید و هم کارت را به طرفم گرفت.
- قابلتون هم نداشت.
بی‌هیچ حرفی، کارت و رسید را از دستش گرفتم و در کیفم نهادم، سپس چند قدم استواری برداشتم، هنوز به پله‌ی اول نرسیده بودم که پسر آقا آراز گفت:
- لطفاً بذار همه چیز رو برات توضیح بدم.
 
آخرین ویرایش:
با اتفاق‌ شومی که چند روز اخیر برای من و خانواده‌ام رخ داد و باعث و بانی‌اش آقا آراز و همسرش بود، هیچ دلیل قانع‌کننده‌ای وجود ندارد، حتی هیچ عذر و دلیلی را نمی‌پذیرم، حال پسرش تا درب بیمارستان آمده تا رضایت پدرش را بگیرد. پس پدربزرگ من چه می‌شود؟ عزیز من که بر روی تخت بی‌جان و بی‌روح آرمیده، نه چشمانش را گشوده و نه لبانش سخن گفته. در چنین شرایطی، او به فکر پدر و مادر خودش است و سلامتی و حال و روز من و مادربزرگم را هم به فراموشی سپرده. با به یاد آوردن اتفاق‌های گذشته، کمان ابروانم را درهم کشیدم و به طرف صورتش نیم‌خیز شدم. به دانه‌های مرواریدی چشمانم اجازه چکیدن ندادم و بغضم را به وسیله‌ی بزاق دهانم قورت دادم، با صدایی که همراه با بغض بود، فریاد زدم:
- با چه رویی سوار ماشینت شدی و تا درب ورودی بیمارستان اومدی؟ یکم خجالت و حیا داشته باشین.
پس از به زبان آوردن حر‌ف‌هایی که در دلم عقده و در گلویم بغض سهمگینی شده بود، وارد بیمارستان شدم و با عجله، خود را به آسانسور رساندم. آن‌قدر پایم بی‌جان شده بود که نمی‌توانستم از پله‌ها بالا بروم. دکمه‌ی آسانسور را زدم و سوار شدم. پلک خسته‌‌ام را بر روی هم گذاشتم و پس از چند ثانیه گشودم. زمانی که از آسانسور خارج شدم، صدای گریه‌های مادربزرگ که به وضوح بیش از پیش در چاهسار گوشم پیچید، دردی سرتا‌سر وجودم را فرا گرفت و آه از نهادم برخاست. دستانم شروع به لرزیدن کرد، بغضم شکست و دانه‌های مرواریدی چشمانم، باعث خیس شدن صورت بی‌روحم شد. پای بی‌جانم را وادار به راه رفتن کردم، زمانی که به درب ورودی اتاق ده رسیدم، با دیدن پارچه‌ی سفیدی که بر روی تن و صورت پدربزرگ کشیده بود، اشک‌هایم سیل شدند و کیسه نایلون از دستم افتاد. دست بی‌جانم را بر روی دیوار بیمارستان کشیدم و قدم از قدم برداشتم. صدای گریه‌های مادربزرگ، سکوت حزن‌آلود اتاق را درهم شکست و چشم‌ها به طرف او میخ‌کوب شدند. زمانی که به تختی که پدربزرگم بر روی آن خوابیده بود، رسیدم. جیغ بلندی کشیدم و پارچه‌ی سفیدی که بر روی سر و صورتش کشیده بودند را چنگ زدم. مادربزرگ جسم بی‌جان و قلب تکه‌‌تکه‌ شده‌اش را از روی زمین جمع کرد و به طرف من قدم برداشت. با صدایی که تعجیلی در حرف زدن نداشت، لب زد:
- دخترم!
دست لرزیده و سردم را بر روی صورت بی‌روح پدربزرگ کشیدم و چند‌بار صورتش را بوسیدم.
- باباجون! مگه نگفتی هیچ‌وقت ترکم نمی‌کنی؟ پس چرا رفتی و آشیونه‌ام رو خراب کردی؟
مادربزرگ دست لرزیده‌اش را بر روی موهای خرمایی‌رنگم کشید. با صدای بلندتری به ادامه‌ی حرفم افزودم:
- مگه نمی‌‌گفتی توی هر شرایطی کنارمون هستی؟ پس چرا من رو از این شرایطی که از پا در آوردتم، بیرون نمیاری؟ مگه نمی‌گفتی نگران نباش تو پشت و پناه داری؟ حالا که پشت و پناهم ترکم کرد و رفت، من به کی دل خوش کنم؟
مادربزرگ سرم را در آغوش گرمش گرفت. حال این چهار دیواری، شاهد غم و غصه‌هایم خواهد بود. از چیزی که می‌ترسیدم، سرم آمد. جسم بی‌جان پدربزرگ، توسط پرستارها، به وسیله‌ی تخت، حمل میشد. از آغوش مادربزرگ جدا شدم و به سرعت خود را به پدربزرگ رساندم و فریاد زدم:
- نه نبریدش! من هنوز حرف‌هام رو بهش نزدم، من هنوز نگاهش نکردم، نتونستم بهش بگم که چقدر دوستش دارم و بدون اون کمرم می‌شکنه و زانوهام خم میشه.
مادربزرگ با چشمانی آغشته به اشک، اجزای صورت پدربزرگ را از نظر گذراند و با صدای آرام و ضعیفی، لب گشود:
- آزاد! زمانی که چشمم به جمالت افتاد، بیست سالت بود. یادته؟ هیچ‌کس راضی به ازدواج ما نبود. الآن چهل‌سال از اون روزها می‌گذره، هر روزش زیر یه سقف و با شرایط سخت، سپری کردیم. آشیونه‌‌ام رو خراب کردی، آشیونه‌ای که یه روز با عشق، تموم آجرهاش رو روی هم گذاشتی تا ما احساس پوچی و تنهایی نکنیم. بی‌تو، اون خونه دیگه بوی عشق و مهر و محبت نمی‌ده، بوی غم میده، بوی درد میده. نمی‌‌دونی که حس یه نبودن چقدر آدم رو عذاب میده. با رفتن تو، من هم مردم! من دیگه نفس نمی‌کشم و تا ابد غمت روی سینه‌ام می‌‌مونه، ای کاش با رفتن تو، من هم می‌رفتم. من بدون تو چطور طاقت بیارم؟ مگه نمی‌گفتی آسمون هم به زمین بیاد، جای زمین و آسمون هم اگر عوض بشه، هرگز ترک‌تون نمی‌کنم؟ پس اون قول و قرارهایی که به هم دادیم‌ چیشد، می‌خوای همشون رو به خاک تقدیم کنی؟
 
آخرین ویرایش:
با دو دست چشمانم را مالیدم، هوشیاری‌ام را که به دست آوردم، اطراف را از نظر گذراندم. چهره‌ی پسر آراز پشت درب اتاق نمایان و حواسش به اتفاق ناخوشایند معطوف شد. اتفاقی که هضم کردنش، برایم دشوار بود. پای بی‌جانم را به حرکت در آوردم و به طرف پسر آراز، پاتند کردم. دست لرزیده‌ام که کم‌کم مشت می‌شد را در سینه‌ی او کوبیدم، کمان ابروان شلاقی‌ام را درهم کشیدم.
- چرا هنوز این‌جایی؟
بلندی سرآستین لباسش را میان انگشتان لرزیده‌ام گرفتم و با خود، کشان‌کشان او را به نزدیکی تختی بردم که پدربزرگم بی‌روح و بی‌جان بر روی آن آرمیده بود. در چشمان به رنگ سرخم خیره شد، در گیجی و بهت به سر می‌برد که گفت:
- پدر... پدربزرگت... فوت... فوت شد؟
پوزخندی زدم و در جواب، با لحنی قاطع و محکم، لب زدم:
- به لطف پدرت، بله.
با لحنی که تعجب و ترس و نگرانی در آن موج می‌زد، ناباور بر روی صندلی نشست و زیر لب زمزمه کرد:
- پدر! بدبختمون کردی.
چشمان بی‌روح و سرد خود را به نگاه تیزبین پسر آراز دوختم. دردی سرتاسر وجودم را فرا گرفته بود. جنازه‌ی پدربزرگم را در آسانسور گذاشتند. با تندی و شتاب فراوان، پشت‌سر پرستاران دویدم. اشک از رخسارم جاری شده و قطره‌ی سرکش اشکی، از گوشه‌ی چشمانم چکید.
پسر آراز دستی در موهای فر مانندش کشید و تلفن را میان دستان مردانه‌اش رد و بدل کرد. سخنان نامعقول و مهملی از لبانش جاری شد. با از نظر گذراندن اجزای صورت پسر آراز، چشم‌های آبی‌رنگم از فرط نفرت مثل آن بود که منجمد شده. تماسش که به اتمام رسید، چشمان درشتش را بر روی اجزای صورتم و اندامم، به چرخش در آورد. ترسی چنگ‌زنان کمرش را طی می‌کرد؛ زیرا دو به شک بود که بتواند رضایت ما را برای نجات جان پدرش، در برابر چنگال مرگ، بگیرد. قطره‌های ع×ر×ق‌ روی پیشانی‌ چین خورده‌اش لیز خورد، به وسیله‌ی سرآستین لباسش، با لجاجت رد دانه‌های ع×ر×ق را از روی پیشانی‌اش پاک کرد . با تشویش وارد آسانسور شدم. زمانی که دکمه‌‌ی آسانسور را زدم، اجزای صورت پسر آراز از نظر گذراندم و دستان مشت‌ شده‌ام را گشودم. دنیا در دیدم همانند دریای طوفان‌زد‌ه‌ای شده بود. صدای خس‌‌خس بدی از گلویم برخاست. مادربزرگ لبانش خشک و ترک‌ترک شده و صدای نامفهومی از گلویش برخاست و انگار در خلسه‌ای فرو رفته بود.
گویا لحظات به کندی سپری میشد، در سالنی که در انتهای آن، سردخانه وجود داشت، چشم چرخاندم. آهی زیر لب کشیدم و به دیوار سرد بیمارستان تکیه دادم. مادربزرگ جلوی درب سردخانه ایستاد. قطره‌ی سرکش اشکی از گوشه‌ی چشمانش چکید. پسر آراز روی آخرین پله نشسته و همچنان منتظر فرصتی برای صحبت با من بود، گرچه دفعات قبل هم برای رضایت گرفتن، سرصحبت را با من باز کرده؛ اما نتیجه‌ای نگرفت و فقط خود را کوچک کرد.
خورشید طلوع کرد و من با ناامیدی نافرجام گوشه‌ای از سالن بیمارستان ایستادم. سر تا پایم از شدت سرمایی که از تنم بیرون نمی‌رفت، لرزید. این سرما اولین باری نبود که در وجودم ماوا گرفته بود. کسی که با تمام روح و جسمم دوست داشتم، حال باید با او وداعی تلخ داشته باشم.
 
آخرین ویرایش:
هر شخصی به وضوح می‌توانست چهره‌ی من را که با شکست و ناامیدی‌ها روبه‌رو شده بودم را ببیند؛ اما هیچ گوشه‌ای از تاریکی در روح خسته‌ام، نبود. من خوش قلب بودم؛ اما در چنین شرایطی نمی‌توانم بر سنگ دل بودنم، غلبه کنم. صدای مادربزرگ، افکار ذهنم را پاره کرد و باعث شد که حواسم به او معطوف شود.
- دخترم! خونه خراب شدیم.
مادربزرگم از شدت درد این غم بزرگ، جیغ بلندی کشید. با برگرداندن سرم و چرخیدن روی پاشنه‌ی پایم، دردی سرتاسر وجودم را فرا گرفت. خاله افروز به سرعت خود را به من رساند، زمانی که مرا در آغوش کشید، بغضش شکست و دانه‌های مرواریدی چشمانش، باعث خیس شدن صورت زیبایش شد. امیر کمان ابروان شلاقی‌اش را درهم کشیده و به دیوار سرد بیمارستان تکیه داده بود. از آغوش خاله افروز بیرون آمدم. مادربزرگ به سختی از جای برخاست، دستانشان همدیگر را در آغوش کشیدند. مادربزرگ در حینی که هق‌هق می‌کرد، با صدای تحلیل رفته‌ای، لب زد:
- دخترم! تکیه گاهمون رفت.
امیر مردمک چشمانش را در اجزای صورتم چرخاند و گفت:
- از کی بیمارستانی؟
زمانی که جزئیات صورتش را از نظر گذراندم؛ حال او هم دست کمی با حال من نداشت. هر دو به دیوار سرد بیمارستان تکیه داده بودیم، گرچه سلول به سلول تنمان برایمان می‌گریست؛ اما چشمانمان خشک بود. نه برای گریه نکردن، چون بیش از حد گریه کرده بودیم، چشمانمان از اشک، خشک بود‌. به خوبی می‌دانستم که امیر در چنین شرایطی، بغضش را می‌شکند تا این درد، عقده نشود. امیر با چند قدم کوتاه به من نزدیک شد و به ادامه‌ی حرفش افزود:
- بس که گریه کردی نا نداری، بیا بریم بیرون از بیمارستان یکم قدم بزنیم.
به داخل چشمان سبزرنگ امیر خیره شدم و پس از اندکی سکوت، لب برچیدم.
- نمی‌تونم مامان‌جون رو توی همچین شرایطی ترک کنم و برم.
پس از این حرفم، به طرف مادربزرگ قدم برداشتم و کنار او روی صندلی نشستم. سرم را بر روی شانه‌ی لرزان نامحسوسش گذاشتم. ناخودآگاه، قطره‌ی سرکش اشکی، از گوشه‌ی چشمانم چکید. خاله افروز با دستمال کاغذی و با لجاجت، رد دانه‌های اشک را از روی صورت قرمز شده‌اش پاک کرد و با صدای نسبتاً بلندی، فریاد زد:
- چرا هیچ‌کدومتون به من نمی‌گین که علت فوت پدرم چیه؟
دست مشت شد‌ه‌اش را در سر و صورت خود زد و روی زانوانش نشست. امیر به طرف خاله افروز پاتند کرد و گفت:
- مامان آروم باش!
نمی‌‌دانستم باید در چنین شرایطی مادربزرگم را آرام کنم یا خاله افروز که روی زمین سرد بیمارستان نشسته و فریاد کنان اشک می‌ریزد. از روی صندلی بلند شدم و شانه‌ی خاله افروز را میان انگشتانم گرفتم. اجزای صورتش را از نظر گذراندم و برای این‌که لحظه‌ای آرام بگیرد، گفتم:
- خاله جون لطفاً آروم باش! قول میدم در اسرع وقت همه چیز رو برات توضیح بدم. باشه؟
ناباورانه و کنجکاو سری تکان داد، سپس زبانش را بر روی لبان خشکیده‌اش کشید و با کمکم، از جای برخاست. امیر چنگی به موهای فر خرمایی رنگش زد و خطاب به مادر بزرگ و خاله افروز، لب زد:
- شما حالتون خوب نیست، فضای بیمارستان همین‌طوری هم پر از غم و استرس هست، بیاین بریم حیاط خلوت یکم آروم بگیرین.
مادربزرگ کمان ابروان هشتی و جو گندمی‌اش را درهم کشید و دست مشت شده‌اش را از هم گشود. با چند حرکت سخت، به وسیله‌ی دیوار بیمارستان، از روی صندلی بلند شد. امیر نگاه کوتاهی به مادربزرگ انداخت. مادربزرگ مقابل امیر ایستاد و گفت
- من هرگز توی همچین شرایطی پدربزرگت رو ترک نمی‌کنم و برم.
به یک باره اشک در چشمان امیر هویدا شد. پلکش را بست که مانع ریختن اشک‌هایش شود، پس از چند ثانیه پلکش را گشود و مادربزرگ را در آغوش کشید. مادر جان سرش را بر روی سینه‌ی ورزیده‌ی امیر گذاشت و بلندتر از قبل، گریست. خاله افروز به درب سردخانه خیره شده بود؛ اما به سختی از جای برخاست و به طرف درب سردخانه هجوم برد. دست لرزیده و سردش را روی درب گذاشت و با صدایی ضعیف لب زد:
- بابا! بابا توروخدا چشم‌هات رو باز کن. من بدون تو چطور طاقت بیارم؟ لطفاً بگو که این اتفاق یه خوابه.
صدای خاله افروز که درچاهسار گوش مادربزرگ پیچید، گریه‌اش شدت گرفت و چند قطره‌ی سرکش اشکی از گوشه‌ی چشمانش چکید. نمی‌توانستم مادربزرگ و خاله افروز را در چنین شرایطی ببینم، پس خطاب به امیر گفتم:
- مواظبشون باش تا برم و سریع برگردم.
خودم هم نمی‌دانستم کجا می‌خواهم بروم؛ اما بیمارستان سرشار از غم و غصه شده بود، نمی‌توانم باور کنم که پدربزرگ نیست و مرا ترک کرده است. نه تنها من، همه‌ی عزیزانش را ترک کرده و از کنارمان رفته. زمان زیادی از نبودنش نمی‌گذرد؛ اما عجیب نبودنش حس می‌شود. با بلندی سرآستین لباسم، با لجاجت رد دانه‌های مرواریدی چشمانم را پاک کردم و از درب بیمارستان خارج شدم. دانه‌های مرواریدی باران، آتش درونم را فوران‌تر کرد. چند قدم کوتاه برداشتم و مردمک چشمانم را در آسمان به چرخش در آوردم. امشب نه تنها هوای دل من، بلکه هوای دل آسمان هم بارانی‌ست.
 
آخرین ویرایش:

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
1
بازدیدها
35
پاسخ‌ها
0
بازدیدها
18
پاسخ‌ها
21
بازدیدها
470
پاسخ‌ها
19
بازدیدها
268

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 1)

عقب
بالا