اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**
رده سنی
  1. نوجوانان
  2. جوانان
  3. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. ماجراجویی
  3. جنایی
عنوان: آکنده از درد
نویسنده: زری
ژانرها: عاشقانه، جنایی، رازآلود
ناظر: @Nargess128
خلاصه: حال و هوایم، مثل بازی گرگم به هواست. ترسم از غرش و زخمی شدن از گرگه؛ ولی در حقیقت باید از آدم‌هایی بترسم که لباس آهو بر تن دارند؛ اما گرگن! ترسم از آن کفتاری نیست که برای خود، حکم‌رانی می‌کند، ترسم از آن گرگی‌ست که در لباس آهوست؛ اما نقش گرگ بازی می‌کند. من همانند گرگ زخمی. وای که اگر روز انتقام فرا برسد، آن قفسی که من را در آن حبس کرده‌اند و روی زخم‌هایم نمک می‌پاشند را می‌درم و انتقامم را خواهم گرفت. انتقامی که همه را غارنشین خواهد کرد.
عزیزانی که مایلند این اثر را بخوانند، بهتر است زمان مناسب‌تری که ویرایش این اثر توسط نویسنده به اتمام رسید، تصمیم به مطالعه بگیرند، چون ایده تعویض شده، بخش آغازی و بخش‌های دیگر اعم، از نام شخصیت و نام اثر، خلاصه و لاغیر به همین خاطر اگر بخوانید، دچار مشکل می‌شوید.
 
آخرین ویرایش:
به‌قدری اتفاق‌های ناخوشایند و شوم پشت سرهم رخ داد که دیگر حوصله‌ای برایم باقی نمانده بود توضیح دهم. همه چیز واضح و روشن بود، چون من از آترا بی‌خبرم و باتوجه به بحثی که داشتیم، دیگر با او تماس تلفنی نگرفتم که اطلاع داشته باشم کجاست. وارد اتاقم شدم، اتاق طبق معمول مرتب بود. به نزدیکی تخت خوابم که رسیدم، چشمانم به قاب‌عکس پدربزرگ افتاد، با چهره‌ی مهربانش که طبق معمول لبخند روی لبانش طرح بسته بود، اشک در چشمانم هویدا شد. روی صندلی نشستم و از روی قاب‌عکس، صورتش را به نوازش کشیدم؛ اما با کوبیده شدن درب اتاقم، با پشت دستم، رد دانه‌های مرواریدی چشمانم را پاک کردم و با صدایی تحلیل رفته، گفتم:
- بیا داخل!
درب توسط امیر گشوده شد، گویا چهره‌اش نگران به نظر می‌رسید، به محض ورودش به اتاقم، با خون‌سردی، درب را بهم کوبید. با فاصله‌ی اندکی روی تخت، کنارم نشست و چشم از دکوراسیون اتاق گرفت و مردمک چشمان آتش‌بارش که روح را از بدن بیرون می‌کشید، به من دوخت.
- تو و آترا باهم بحث‌تون شده؟
در کسری از ثانیه، گونه‌ی ملتهبم به واسطه‌ی فهمیدن حقایق، آن هم بدون این‌که من به کسی چیزی گفته باشم، گُر گرفت و لبانم از فرط شوک و ترس، شروع به لرزیدن کردند. امیر دستش را روی دست سردم گذاشت و با لحنی مهربان، به ادامه‌ی حرفش افزود.
- تموم ماجرا رو می‌دونم، فقط بگو حقیقت داره که امشب باهم بحث کردید؟
قبل از این‌که حقایق را به زبان بیاورم، تصمیم گرفتم که خودم را از این قضیه که امیر از اصل ماجرا با خبر است، کاملاً مطمئن کنم، سپس توضیح دهم.
- یه نشونه بده که باورم بشه کل ماجرا رو می‌دونی؟
سرش را اطراف اتاق چرخاند و پوزخندی زد.
- به این نشونه که از ماشین آترا پیاده شدی و آترا هم یه دقیقه بعد از این بحث و جدل، مکان رو ترک کرد و رفت.
حیرت‌زده به چشمانش خیره شدم. او تمام ماجرا را از کجا فهمیده بود؟ محال است که آترا شکایت مرا پیش امیر کرده باشد.
- کی ماجرا رو برات تعریف کرد؟
- خیلی‌خب! آترا خونه‌ست نمی‌خواد نگرانش باشی، به مامان جون و بقیه هم گفتم که رفته خونه چند دست لباس برای من و خودش بیاره.
انگشتانم را به بازی گرفتم و سرم را پایین انداختم.
- آره ما بحث‌مون شد. موضوعش هم تو بودی! دنبال مقصر نمی‌گردم، چون شرایط و حال آترا رو درک می‌کنم و همین درک و فهمم باعث شد با تو تماس بگیرم و ازت بخوام بیای دنبالش؛ اما طبق طرز فکرش، قصد من این نبوده، بلکه این بوده که شما رو به جون هم بندازم و بین‌تون دیوار بچینم!
امیر از روی تمسخر، خندید و به چشمانم که از فرط نفرت گویا منجمد شده بود، خیره شد.
- هر کی تو رو خوب نشناسه، به خصوص آترا خانم، من خوب می‌شناسمت. دختر مهربون و دل‌سوزی هستی که هرگز بد کسی رو نمی‌خوای، اگر هم خوبی می‌کنی، قصد بدی نداری و فقط هدفت کمک کردنه. شاید تو دنبال مقصر نباشی؛ اما من می‌دونم که آترا مقصره و باید بابت رفتارهاش، با تو عذرخواهی کنه، حداقل تا قبل این‌که کسی متوجه‌ی این کدورت‌ها نشده!
این‌که آترا مرتکب اشتباه بزرگی شده است، قابل هضم نیست؛ اما او دختری نیست که چه از بزرگ‌تر و از چه کوچک‌ترش، عذرخواهی کند. با این حال که من نوزده سال سن دارم و دو سال از من بزرگ‌تر است، به هیچ وجه از من معذرت خواهی نخواهد کرد، حتی با وجود واسطه هم بی‌فایده خواهد بود. کوسن سفیدرنگ که روی تختم افتاده بود را در آغوش گرفتم و گفتم:
- نمی‌گم چه حرف‌هایی رو به من نسبت داد؛ اما شاید با عذرخواهی، بتونم ببخشمش.
تک ابرویی بالا انداخت.
- این دو کار باید هر چه سریع‌تر عملی بشه، هم عذرخواهی و هم بخشش! در غیر این صورت، اگر خانواده‌هامون متوجه‌ی این بچه بازی‌ها بشن، بین‌شون فاصله میفته. ما که قصدمون این نیست، هست؟ پدربزرگ همیشه پنج شنبه و جمعه‌ها ما رو دورهم جمع می‌کرد. به نظرت چرا؟ چون دوست نداشت حتی یکی از عزیزهاش هم ازش دور بمونن یا با دلخور شدن، از هم فاصله بگیرن. درسته اون نیست؛ اما قوانین و مقرارت این خونه، مثل قبل پابرجاست!
امیر فرزند اول خانواده بود، یعنی بزرگ‌ترین نوه‌ی پدربزرگ و مادربزرگم. او شش سال از من بزرگ‌تر بود؛ اما با این حال که چند پیراهن بیشتر از من پاره کرده است، باور داشت که من دختر بالغ و عاقلی هستم؛ اما آترا هنوز مثل بچه‌ها رفتار می‌کند و در آخر، حق به جانب روبه‌روی طرف مقابل می‌ایستد و خود را طرف حق می‌داند و مابقی را مقصر.
- من همیشه به قوانین و مقرارت این خونه احترام گذاشتم. پدربزرگ دوست داشت سه وعده غذا رو با ما سر یه میز بخوره. بعد از دانشگاه، آن‌تایم با ماشین می‌اومد دنبال من. هیچ‌وقت نشده پا روی قوانین بذارم و طبق ساعت تعیین شده، توی خونه حضور نداشته باشم؛ اما انتظار نمیره که همه وقت شناس باشن و احترام به قوانین بذارن.
امیر به تکان دادن سرش بسنده کرد و شقیقه‌اش را ماساژ داد.
- این بحث، بین ما سه نفر می‌مونه و هیچ جای دیگه درز پیدا نمی‌کنه؛ اما فقط این‌بار! بار بعدی دنبال مقصر نمی‌گردم، مستقیماً جلوی تموم اعضای خانواده میگم، تا بدونن با کی، چطور باید برخورد بشه و با کی باید اتمام حجت کنن!
هیچ‌گاه امیر را این‌گونه جدی و خشمگین ندیده بودم. می‌دانستم که به حرف و قول‌هایش پایبند است و هر کاری که بگوید انجام می‌دهد، بی‌شک به عمل می‌رساند. کوسن را روی تخت رها کردم و پوست نازک لبم را برای ساکت ماندن جویدم؛ اما او خطاب به من پرسید.
- شام خوردی؟
- نه.
دستانش را در جیب شلوار اتو کشیده‌اش فرو برد و گفت:
- خیلی‌خب بجنب! با هم می‌ریم شام بخوریم.
کلافه و بی‌حوصله تک ابرویی بالا انداختم و دستی روی پیشانی چین خورده‌ام کشیدم.
- من میل ندارم! تو بخور، نوش‌جونت.
با چند قدم کوتاه، قامت بلندش را به من رساند و سینه ستبر با آن شانه‌های نامحسوسش مقابلم ایستاد و چشمانش را ریز کرد و ژست مغرورانه‌ای گرفت.
- شوخی بی‌مزه‌ای بود! دختر! رنگ به رو نداری، با شکم خالی که نمی‌شه خوابید.
چشمانم را در حدقه چرخاندم و نیشخندی زدم.
- چرا نمی‌شه خوابید؟ من با شکم خالی می‌خوابم و تو تماشا کن!
امیر خندید و گوشه‌ی تخت نشست.
- چیز دیگه‌ای نمی‌خوای بانو؟
ضربه‌ی مضبوطی به بازوی ورزیده‌اش زدم و عروسکی که پدربزرگ برای جشن تولدم خریده بود را در آغوش کشیدم و به سقف اتاقم خیره شدم.
 
آخرین ویرایش:
نمی‌دانم ساعت چند بود؛ اما هر چه به این دنده و آن دنده می‌شدم، گویا خواب با چشمانم وداع کرده بود. شب خواب را روشن کردم و به عقربه‌های ساعت که به دنبال هم می‌دویدند، چشم دوختم. ساعت دو بود. با چند قدم کوتاه، خود را به درب رساندم، سپس دسته‌ی هلالی شکل را گرفتم و به طرفم کشیدم. از سالن خانه که بیست متراژ بود، گذر کردم و وارد حیاط خلوت شدم. موجی از باد، لای موهایم پیچید و آن‌ها را به بازی گرفت. صدای قطره‌های مرواریدی باران که زمین را فرش می‌کردند، در گوشم نجوا شد. روی صندلی نشستم و به آسمان خیره شدم. این مکان، همان مکانی بود که پنج شنبه و جمعه‌ها، تمام اعضای خانواده، چه کوچک و چه بزرگ، همه روی صندلی بر سر میز می‌نشستیم و شام می‌خوردیم. دل‌خوشی ما، حضور پدربزرگی بود که چراغ خانه‌مان بود. پدربزرگی که به واسطه‌ی او و ارزش و احترامی که برایش قائل بودیم، باعث میشد دورهم جمع شویم. پدربزرگ همانند یک پروانه پر زد و رفت؛ اما خاطره‌اش تا ابد در قلب‌مان زنده‌ست. پلک خسته‌ام را روی هم گذاشتم تا این‌که به خواب عمیقی فرو رفتم.
***
صبح با صدای دل‌نشین پرنده‌ها از خواب بیدار شدم. اطراف را که از دید گذراندم، در حیاط خلوت رو صندلی نشسته بودم و سرم روی میز غذاخوری بود. درد شدیدی که در قسمت پیشانی‌ام حس کردم، باعث شد سگرمه‌هایم را درهم بکشم و چین عمیقی روی پیشانی کوتاهم، بنشیند. پس از بلند شدن از روی صندلی چوبی کرمی‌رنگ، کش و قوسی به تن خسته‌ام دادم. صدای مادربزرگ به وضوح بیش از پیش، در چاهسار گوشم پیچید.
- افروز دخترم! رومینا توی اتاقش نیست، ببین توی حیاط خلوت هستش یا از خونه زده بیرون؟!
قبل از این‌که کسی نگرانم شود، از حیاط خلوت خارج شدم و با صدای بشاشی لب زدم:
- سلام! صبح همگی به‌خیر.
گرچه صبح هیچ کسی به‌خیر نبود و همگی بخاطر فوت پدربزرگ، همانند گل پژمرده شده بودیم؛ اما این سلام و صبح به‌خیر، عادتی برای من شده بود. از آن عادت‌هایی که باعث افتخار است، نه سر افکندگی. مادربزرگ مردمک چشمانش را در اجزای صورتم چرخاند و گفت:
- سلام دخترم! توی حیاط بودی؟
سری به نشانه‌ی تأیید تکان دادم. مادربزرگ را در آغوش کشیدم و ب×و×س×ه‌ای روی لپش کاشتم. مادربزرگ که در حال ریختن قهوه در فنجان‌ها بود، سرش را به آرامی برگرداند و گفت:
- دخترم! برو امیر رو بیدار کن، باید بره سفارش‌ها رو تحویل بگیره.
- چشم.
به طرف اتاقی که مخصوص مهمان‌ها بود، قدم برداشتم. لای درب باز بود، دسته‌ی هلالی شکل درب را گرفتم و به طرف داخل هول دادم. بالا تنه‌ی امیر بـر×ه×ن×ه بود و با شلوارکی سفیدرنگ تن لشش را به تخت خواب هدیه داده و خور و پف می‌کرد. نگاهم را از اندامش گرفتم و با صدای آرامی، لب زدم:
- امیر! امیر بیدار شو.
چشمانش که نه خواب بود و نه بیدار را گشود و جزئیات صورتم را از دید گذراند. پتو را روی بالا تنه‌ی بـر×ه×ن×ه‌اش کشید و با صدای ضعیفی گفت:
- سلام! صبح به‌خیر بانو. مرسی که بیدارم کردی!
- سلام! خواهش می‌کنم.
به سرعت از اتاق خارج شدم. هیچ‌گاه او را در چنین وضعیتی ندیده بودم. از شدت خجالت، دستانم سرد شده و لپ‌هایم گل انداخته بودند. روی کاناپه نشستم و به خاله آدلیا زل زدم که مشغول سلفون کشیدن روی حلواها و میوه‌ها شده بود. از روی کاناپه برخاستم و دستم را لای موهایم فرو بردم و به محض این‌که چند قدم استوار برداشتم، لب برچیدم.
- خاله کوچیکه! کمک می‌خوای؟
هیچ‌گاه از این‌که او را «خاله کوچیکه» صدا می‌زدم، به مزاجش خوش نمی‌آمد. چشمانش را در حدقه چرخاند و نیشگونی از بازویم گرفت.
- دختره‌ی پررو! نمی‌تونی درست اسمم رو صدا بزنی؟
با ناز و عشوه‌ای که در صدایم نهفته بود، نامش را صدا زدم.
- خاله آدلیا جون!
لبخندی ساده روی لبانش طرح بست، سپس سلفون را به طرفم گرفت.
- خیلی‌خب! لوس بازی‌ بسه، خیلی کارهای انجام نشده داریم.
سلفون را روی میوه‌هایی که در ظروف شیشه‌ای قرار داشتند، کشیدم، پس از اتمام یافتن، وارد آشپزخانه شدم و خطاب به خاله افرا گفتم:
- امروز مراسم خاکسپاریه؟
گرچه آشفته حال بود؛ اما با این سؤال، بغضش شکست و دانه‌های مرواریدی چشمانش، باعث خیس شدن صورت زیبایش شد.
- آره! پدرجون کجا رفتی؟ تکیه‌گاهم برگرد!
دستانم را روی شانه‌ی نامحسوس و لرزیده‌اش گذاشتم و کمک کردم تا روی صندلی بنشیند. از چشمان‌شان که به قرمزی می‌زد، متوجه شدم که شب تا صبح را بیدار مانده و خود را مشغول به کاری کرده بودند. هم‌زمان با حضور امیر به آشپزخانه و صدای نوتفیکیشن تلفنم، سرم را برگرداندم. امیر از پارچ، مقداری آب در لیوان ریخت و جرعه‌ای از آن را نوشید. با عجله خود را به کاناپه رساندم و تلفنم را برداشتم. استاد بود، در چنین شرایط نامساعدی، قادر به پاسخ‌گویی نبودم، پس دکمه‌ی پاور تلفنم را زدم و بازدم عمیقم را از پره بینی‌ام بیرون فرستاد. خاله افروز از حیاط خلوت وارد سالن شد و امیر را از دید گذراند.
- پسرم! کجا با این عجله؟ لااقل یه لقمه صبحونه می‌خوردی، بعد می‌رفتی!
مادربزرگ روی صندلی کنار پنجره نشسته بود و بدون این‌که پلک بزند، به نقطه‌ی مبهمی خیره شده و چهره‌اش را غبار غم در بر گرفته بود. امیر بند کفشش را دور مچ پایش یک مرتبه پیچید و پس از دو مرتبه گره زدنش، از جای برخاست.
- اشتها ندارم!
سپس با عجله سالن را ترک کرد و وارد پذیرایی شد. پس از حلاجی کردن سر تا پایش، مردمک چشمانم را روی چهره‌ی عصبی خاله آدلیا چرخاندم.
 
آخرین ویرایش:
‌با صدای زنگ آیفون، تنها شخصی که بالا پرید و ضربان قلبش بالا رفت، من بودم. مابقی به‌قدری آشفته حال بودند که حواسش به زنگ آیفون معطوف نشد. با یک حرکت از روی کاناپه برخاستم و پس از برداشتن تلفن، لب زدم:
- سلام! بفرمایید؟
صدایی آشنا؛ اما ضعیف و دردمند که سرشار از بغض و گریه بود، در گوشم نجوا شد.
- دایی جان! منم.
دکمه‌ی آیفون را که زدم، سراسیمه وارد حیاط شدند. زن‌دایی شال مشکی‌رنگش را جلوتر کشید و خطاب به پسر دایی‌ام گفت:
- ماشینت رو توی حیاط پارک می‌کنی یا کوچه؟
آرتا که یک سال از امیر کوچک‌تر بود، وسواس خاصی روی ماشینش داشت، نه به خاطر مدل یا گران قیمت بودنش، تا این حد وسواس بودن، در خونش بود. برخلاف پدر و مادرش که در هیچ موضوع یا انجام کاری و چیزی، هیچ‌گونه وسواسیتی نداشتند. دایی‌ام همیشه برای این اخلاقش، در عجب بود و بیشتر اوقات، خشمگین و کلافه میشد. آرتا سرش را از ماشینش خارج کرد و پس از این‌که مرا از دید گذراند، خطاب به مادرش گفت:
- توی حیاط سایه هست؟
- آره شیر پسرم!
لبخند کم‌رنگی روی لب نسبتاً باریکش، طرح بست. دایی روی صندلی، زیر سایه درخت نشسته و شانه‌اش بر اثر گریه کردن، می‌لرزید. چند قدم به جلو برداشتم و دست لرزیده‌ام را روی شانه‌اش گذاشتم. با عجله و با پشت دستش، رد اشک‌هایش را پاک کرد و سرش را به طرف صورتم برگرداند. ناخودآگاه، قطره‌ی سرکش اشکی از گوشه‌ی چشمانم چکید و صدای هق‌هقم در حیاط پیچید. دایی بهداد سرم را در آغوش کشید و ب×و×س×ه‌ای روی سرم زد.
- دایی! آقا جون رفت، باورت میشه؟ اون ترک‌مون کرد و رفت!
سرم را به نوازش کشید، از آغوشش جدا شدم و به چشمانش که آغشته به اشک بود، زل زدم. با دستانش صورتم را قاب گرفت و گفت:
- باورم نشد! حتی باور... باورم هم نمی‌شه.
زن‌دایی روی صندلی نشست و به دیوار تکیه داد. با وجود این‌که گریه نمی‌کرد؛ اما مشخص بود که تا چه حدی ناراحت است. آرتا ماشینش را زیر درخت پارک کرد و به محض این‌که از ماشین پیاده شد، بطری آب معدنی را به طرف دایی بهداد گرفت و گفت:
- یکم بهش آب بده.
با چشمان غرق از اشکم، به جزئیات صورتش زل زدم و بی‌هیچ حرفی، سرم را پایین انداختم. دایی بهداد بطری آب را به لبانم نزدیک کرد.
- بخور عزیزم!
دوست نداشتم با پس زدن دستش، ناراحتش کنم به همین خاطر جرعه‌ای از آب را نوشیدم. هم از دایی و هم از آرتا تشکر کردم. آرتا هم در جوابم، لبخندی زد و در کنار مادرش، روی صندلی نشست و انگشتانش را درهم گره زد. دایی اشک‌هایم را پاک کرد و لب برچید.
- مادرجون کجاست؟
- داخل سالن. نه حرف می‌زنه، نه چیزی می‌خوره!
دایی که نگران حالش شده بود، ب×و×س×ه‌ای روی پیشانی‌ام زد و گفت:
- من میرم پیش مادرجون، زود برمی‌گردم دایی جان، باشه؟
سری تکان دادم و خطاب به زن‌دایی‌ام که به من زل زده بود، گفتم:
- سلام زن دایی!
طبق معمول، لبخند ساده‌ای زد و سلام خشک و خالی‌ای کرد. آرتا برای مادرش چشم و ابرو آمد، به محض این‌که زن‌دایی از جای برخاست، برای این‌که من متوجه نشوم، لبخندی زد و گفت:
- می‌دونی که! زن‌داییت خجالتیه!
سرم را برگرداندم و نیشخندی زدم، سپس زیر لب زمزمه کردم.
- آره جون عمت! چشم دیدن ما رو هم نداره، بعد میگی از رو خجالته؟
تا از جا برخاستم، ادامه داد:
- نرو! بیا یکم تعریف کنیم.
انگار نه انگار که پدربزرگ‌مان فوت کرده و روز مراسم خاک‌سپاری او فرا رسیده است. در چنین شرایطی، انتظار دارد از گل و بلبل تعریف کنم؟ روی پاشنه‌ی پایم چرخیدم و چشم غره‌ای نثارش کردم.
- ناسلامتی عزادار هستیم‌ ها! از چه تعریفی حرف می‌زنی؟
آرتا با چهره‌ای عبوس و ابروانی درهم فرو رفته، به چشمانم که از شدت گریه به کاسه‌ی خونی بدل شده بود، خیره شد و گفت:
- من اطلاعی ندارم آقا جون به چه علتی فوت شده به همین خاطر هم نه از سر کنجکاوی، از شدت ناراحتی، دوست داشتم بدونم علت مرگش چیه!
نیشخندی مزین لبانم شد.
- روی پیشونی من نوشته خر یا الاغ؟ چیزهایی که باید متوجه می‌شدم و فهمیدم، دلیل‌های مزخرفت هم بمونه برای خودت و امثالت آرتا!
به جز پوکر فیس نگاه کردنم و مات و مبهوت ماندن، هیچ ری‌اکشن دیگری نشان نداد، البته چون حق با من بود، وگرنه اگر من مقصر بودم، حق به جانب و سیته ستبر، مقابلم می‌ایستاد و مثل مار، نیشم می‌زد، گرچه پسر خوب و خانواده‌داری بود؛ اما این اخلاقش را از دایی‌ام به ارث نبرده، بلکه از پدربزرگ دیگرش که بی‌تفاوت و در تمام شرایط، خون‌سردی خود را حفظ می‌کرد، به ارث برده بود. وارد سالن شدم، زن‌دایی مقابلم ایستاد و با سگرمه‌های درهم فرو رفته گفت:
- درک می‌کنم که عزاداری؛ ولی چرا سر پسر من داد و بی‌داد می‌کنی؟ اگر اون پدربزرگت بوده، عموی من و پدربزرگ پسرم هم هست، آرتا همین‌طوری هم توی شوکه و فشار عصبی داره، تو بدترش نکن دختر!
 
آخرین ویرایش:
ز‌ن دایی، همان کسی را که عمو خطاب کرد، به من یاد داد احترام و حرمت بزرگ‌ترم را حفظ کنم؛ اما از حقم گذشت نکنم و مثل کوه پشتوانه‌ی خودم و عزیزانم باشم. خاله آدلیا که هیچ‌گاه با زن‌دایی‌ام آبش در یک جوی نرفت؛ اما مطابق همیشه، خودش را به موقع رساند و مچ دست او را گرفت و گفت:
- این بود درک کردنت؟ آفرین جانان! به احترام کسی که بهش میگی عمو، یه امروز حرمت همه‌مون رو نگه‌دار و به هیچ‌کس، هیچ کاری نداشته باش، به خصوص رومینا! وگرنه کلاه‌مون بد میره رو تو هم.
زن‌دایی جانان، مچ دستش را از انگشتان پرزور خاله آدلیا بیرون کشید و کمان ابروانش را درهم کرد و روی کاناپه‌ی تک نفره نشست و پایش را روی پا انداخت.
فنجان‌های قهوه را مجزا از فنجان‌های چای گذاشتم، می‌دانستم کی چه نوع نوشیدنی گرم دوست دارد، پس فنجان قهوه را به سمت خاله افروز و آدلیا گرفتم، پس از برداشتن، با لبخند از من تشکر کردند، سپس سینی چای را در دستانم گرفتم و خطاب به دایی بهداد لب زدم:
- بفرمایید دایی‌جان!
بدون آن‌که نگاهی به صورتم بیندازد، دستش را روی لبه‌ی سینی گذاشت و با صدایی تحلیل رفته، گفت:
- میل ندارم عزیزم!
می‌دانستم که اگر اصرار هم کنم، مجدداً همین حرف‌ها را می‌زند، پس سینی چای را روی میز گذاشتم و خودم هم روی کاناپه نشستم. زن‌دایی جانان طبق معمول کنجکاوانه خطاب به خاله افروز پرسید.
- پس بچه‌ها کجا هستن؟ امیر، آترا و آترین، گویا پیداشون نیست! همیشه با دیدن من، از سر شادی، غوغا به‌پا می‌کردن.
خاله افروز که حواسش سمت زن‌دایی جانان نبود، با ضربه‌ی آرامی که خاله آدلیا به شانه‌اش زد، حواسش به سمت زن‌دایی معطوف شد.
- جانم؟
- میگم امیر و آترا و آترین کجا هستن؟
- آترا و پدرش توی راهن، آترین هم... .
با این‌که می‌دانستم رفتار ناپسندی‌ست که میان حرف شخصی چه بزرگ و چه کوچک‌تر پریدن؛ اما برای اولین بار چنین رفتاری را از خود بروز دادم.
- من لباس مشکی نداشتم، برای مراسم امروز هم سرمون خیلی شلوغ بود، نتونستم برم لباس مشکی بخرم، به همین خاطر آترین یه توکه پا رفت خونه، برام لباس بیاره.
زن‌دایی به اجبار لبخندی تحویلم داد و پس از برداشتن یک فنجان قهوه، زبانش را روی لبان گوشتی‌اش کشید.
- کاش زودتر گفته بودی! من لباس مشکی زیاد داشتم، برات می‌آوردم عزیزم. تو هم مثل دختر نداشتم، برام عزیزی!
- نمی‌دونستم میای عزیزم! کاش زودتر فهمیده بودم که آترین رو این همه راه نفرستم بابت یه دست لباس، برای مراسم.
زن‌دایی چشمان عسلی‌رنگ ریزش را ریزتر کرد، صدایش به خشونت گرائید.
- مگه تا حالا شده من توی غم‌هاتون شریک نباشم؟! عجب حرف‌هایی می‌زنی ها دختر!
دایی دستش را از روی سرش برداشت و با ابروانی درهم فرو رفته، کلفتی صدایش را به رخ زن‌دایی کشید و از لای دندان‌های کلید شده‌اش، غرید:
- کافیه جانان! صدات رو نشنوم دیگه!
زن‌دایی حق به جانب لبانش را به زحمت گشود که چیزی بگوید، دایی از روی صندلی بلند شد و انگشت سبابه‌اش را روی لبانش قرار داد.
- هیس! ساکت!
سپس با عجله از سالن خارج شد و خودش را به حیاط رساند. مادربزرگ برای این‌که دل‌خوری‌ای پیش نیاید از روی صندلی برخاست و مقابل زن‌دایی ایستاد، دست او را گرفت و گفت:
- دختر قشنگم! ناراحت نشو. همه‌مون توی شرایطی هستیم که یکم بدخلقی می‌کنیم. تو کوتاه بیا! رومینا رو که می‌شناسی، دختری نیست که به کسی بی‌احترامی کنه، اگر هم چیزی به آرتا گفته، دوتا جوونن، الان بحث و دعوا می‌کنن، دو دقیقه بعد میگن و می‌خندن. بذار پای جوونی‌شون؛ ولی اگر من که از نظر سنی، بزرگ‌تر از همه‌تونم، یا شمایی که همه به عنوان عروس بزرگ‌تر، برات ارزش قائلن وارد بحث این دوتا جوون بشیم، حرمت‌ها می‌شکنه و با آشتی کردن اون‌ها، ما نمی‌تونیم سر بلند کنیم یا رومون تو روی هم بیفته.
مادربزرگ با وجود این‌که حال روحی خوبی نداشت، به دنبال خوب کردن حال زن‌دایی جانان بود، چون مادربزرگ دلی بزرگ و پاک داشت و بخاطر پاک و صاف و ساده بودنش، بارها از نزدیک‌ترین فرد زندگی‌اش هم، ضربه خورده بود.
 
آخرین ویرایش:
با حضور شوهر خاله‌ام به همراه آترا، همگی از روی کاناپه بلند شدیم. شالم را روی سرم تنظیم کردم و چند قدم به جلو برداشتم.
- سلام آقا شهریار! خوش اومدید.
مطابق معمول، لبخند بر لب داشت. با خوش‌رویی پاسخ داد:
- سلام رومینا خانم! غم آخرتون باشه.
مردمک چشمانم را در جزئیات صورتش چرخاندم، سپس لب زدم:
- ممنون.
همگی روی کاناپه نشستند، آقا شهریار دستش را روی کتش کشید تا صاف و مرتب روی تنش بنشیند، سپس استکان چای را میان انگشتان پهنش گرفت و آهی زیر لب کشید.
- جای پدرمون خیلی خالیه! حیف!
سپس جرعه‌ای از چای را نوشید. با وارد شدن آرتا به سالن خانه، همه‌ی سرها به طرف او چرخید. زن‌دایی ژست مغرورانه‌ای گرفت و با لبخندی که دندان‌های سفیدش نمایان شده بود، مردمک چشمانش را با افتخار و بالیدن روی چهره و قامت رشید او چرخاند. آرتا به طرف آقا شهریار قدم برداشت و دستش را به طرف او دراز کرد.
- سلام آقا شهریار!
استکان چای را روی میز گذاشت و به تبعیت از او، از جای برخاست و آرتا را در آغوش کشید. هم‌زمان با نوازش کردن شانه‌های لرزیده‌ی آرتا، لب زد:
- سلام پسرم! غم آخرت باشه!
آرتا پس از تشکر کردن، روی کاناپه با فاصله‌ی اندکی در کنار آقا شهریار نشست، گرچه آرتا کم حرف بود؛ اما با او مشغول و گرم صحبت شد. آترا به طرف زن‌دایی قدم برداشت و روی زانویش نشست. زن‌دایی او را در آغوش کشید و گفت:
- سلام دختر خوشگل! کجا بودی؟
آترا با صدای نازک و بچگانه‌اش، پاسخ داد.
- بیمارستان!
آرتا رویش را برگرداند و در کسری از ثانیه، جزئیات صورتم را از دید گذراند. مادربزرگ به طرف آشپزخانه قدم برداشت و با پارچ، یک لیوان آب برای خودش ریخت. گویا قصد داشت قرص‌هایش را بخورد. نگاهم روی عقربه‌های ساعت که به دنبال هم می‌دویدند، چرخ خورد، ساعت یک بود! خاله افروز از روی کاناپه بلند شد و رأس و مماس مادربزرگ قرار گرفت؛ اما فقط تکان خوردن لبانش را دیدم و متوجه نشدم چه کلماتی از زبانش جاری شد. آرتا از روی کاناپه بلند شد و برایم چشم و ابرو آمد، سپس با صدای ضعیفی لب زد:
- بیا حیاط خلوت!
از شدت شادی، در پوست خود نمی‌گنجید؛ اما به نظر می‌رسید که استرس دارد و ترس از چیزی باعث لرزش شانه و دستانش شده بود که مطمئن بودم از سرما نیست و از مسئله‌ای‌ست که می‌خواهد به زبان بیاورد.
اطراف را از نظر گذراندم، تمامی اعضای خانواده، مشغول صحبت بودند و کسی متوجه‌ی خروج آرتا از خانه، نشد. به طرف حیاط خلوت قدم برداشتم. آرتا کنار میز ایستاده و در افکار پوسیده‌ و پوچ خود، پرسه می‌زد. دمپایی سفیدرنگ پشمی‌ام که خرگوشی بود، پوشیدم و چند قدم برداشتم؛ اما با این وجود، پشت سر او قرار گرفتم. با صدای من رشته‌ی افکارش پاره شد و سرش را بالا آورد.
- کارم داشتی؟
زبان روی لبان خشکیده‌اش کشید و دستش را به طرف صورتش گرفت و ساعت مچی دیجیتالی‌اش را نگاهی گذرا انداخت.
- آره!
ناخودآگاه، یک تای ابروانم بالا پرید و با لحنی قاطع و محکم پاسخ دادم.
- می‌شنوم!
انگشتانش را درهم گره زد و سرش را پایین انداخت، گویا برای به زبان آوردن سخنش، شک و تردید داشت.
به تراس تکیه دادم و به گلدان‌ها خیره شدم، به وضوح می‌توانستم حرکات قطره‌های باران را روی برگ‌های لیلیوم لدبوری احساس کنم. به آسمان خیره شدم؛ اما می‌توانستم سنگینی نگاه آرتا را بر روی چهره‌ی عبوس و غضبناکم تصور کنم.
- من... من... .
روی پاشنه‌ی پایم چرخیدم و سرم را کج کردم و با حسی کنجکاوانه پرسیدم.
- خب! تو چی؟
نگاهش را از صورتم دزدید و به دو جفت دمپایی مردانه‌ی آبی‌رنگی که پوشیده بود، خیره شد. از کوره در رفتم و صاف ایستادم و دستم را به پهلو زدم و به ادامه‌ی حرفم افزودم.
- مگه نگفتی کارم داری، پس چرا حرف نمی‌زنی؟
آرتا چند قدم به طرفم برداشت و در چشمان آتش‌بارم که روح را از بدن بیرون می‌کشید، خیره شد.
- من... من... .
زن‌دایی با صدایی رسا گفت:
- بچه‌ها! چرا بیرون وایستادید؟ بیاید داخل هوا سرده مریض می‌شید ها!
آرتا نوچی زیر لب گفت و از حیاط خلوت خارج شد. باد تندی وزید و باران شدیدتر از قبل شروع به باریدن کرد. از ابتدای اسفند ماه تا امروز، حتی یک بار هم هوا گرم نشده بود و قطره‌های باران از بام‌های تخته‌ای، می‌چکید. روی صندلی نشستم؛ اما با صدای خاله افروز، سرم را برگرداندم.
- رومینا عزیزم!
- جانم؟
پتوی نازکی را روی تنم انداخت و خودش هم روی صندلی، کنارم نشست و پس از اندکی مکت، گفت:
- چرا توی حیاط نشستی؟ از حرف‌های جانان ناراحت شدی؟
نیشخندی مزین لبانم شد، پتو را میان انگشتانم گرفتم.
- می‌دونی که کینه‌ای نیستم!
- البته! ولی برای عزیزهات، نه غریبه‌ها!
زن‌دایی سگرمه‌هایش را درهم کشید و چند قدم برداشت.
- من غریبه‌ام!
هر دو سرمان را به طرف صورت زن‌دایی برگرداندیم. مقابل‌مان ایستاد و با چشمانش که اشک در آن هویدا بود، اجزای صورت خاله افروز و چند ثانیه بعد، در جزئیات صورت من چرخاند.
- چقدر زود غریبه شدم!
دستم را زیر پتو بردم و با لحنی مهربان خطاب به زن‌دایی گفتم:
- سوتفاهم پیش اومده، چون منظور من و خاله جونم... .
میان حرفم پرید و به یک‌باره، صدای هق‌هقش بلند شد و تمامی اعضای خانواده، به نوبه‌ی خود، وارد حیاط خلوت شدند. مادربزرگ به سرعت دوید و خودش را به ما رساند، نگرانی از چهره‌اش می‌چهید.
- چی‌شده دخترم؟
زن‌دایی دستش را روی دهانش گذاشت که صدای گریه‌اش بلند نشود، سپس به سؤال مادربزرگ توجهی نکرد و به سرعت از حیاط خلوت خارج شد؛ اما دایی بهداد جلوی راهش را سد کرد و با کمان ابروانی که درهم کشیده بود، کلفتی صدایش را به رخش کشید.
- مگه نگفتم هیچ صدایی ازت نشنوم؟
زن‌دایی صورتش را کج کرد و با بستن چشمانش، چند قطره‌ی سرکش اشکی از گوشه‌ی چشمانش، چکید.
دایی بلندتر از قبل، عربده کشید.
- مگه نگفتم توی شرایطی نیستیم که بخوای باهامون بحث و جدل کنی جانان؟
 
آخرین ویرایش:
‌آرتا پشت سر دایی بهداد قرار گرفت و با چشمان خشمگینش به آن دو خیره شد. زن‌دایی سکوت حزن‌آلودش را شکست و گفت:
- باز من مقصرم؟ خیلی‌خب! من میرم.
دایی بهداد دست زمختش را دور مچ دست زن‌دایی حلقه کرد و مانع از رفتنش شد.
- هیچ‌جا نمیری!
- میرم!
- جانان!
زن‌دایی با پشت دست تپل مانندش، با لجاجت رد اشک‌هایش را پاک کرد و با حرص گفت:
- میرم!
دایی بهداد دستش را در آینه‌ی قدی کوبید و از لای دندان‌های کلید شده‌اش غرید:
- خیلی خب‌! می‌تونی بری.
زن‌دایی در چشمان دایی بهداد که روح را از بدن بیرون می‌کشید، خیره شد و فریاد زد:
- میرم؛ ولی این رو بدون که در اسرع وقت ازت جدا میشم!
چشمان آرتا از شدت تعجب درشت شد. دایی بهداد نتوانست خشمش را کنترل کند و دستش را بالا برد و سیلی‌ای نثارش کرد. مادربزرگ چند قدم عقب‌گرد کرد، ناگهان بی‌هوش شد. نگران و با دستانی لرزیده، به طرف مادربزرگ قدم برداشتم، سرش را در آغوش گرفتم و لب زدم:
- مامان‌جون! توروخدا چشم‌هات رو باز کن!
خطاب به آرتا گفتم:
- قرص کتامین مامان‌جون رو توی کمد کشویی اتاقش بیار!
خاله افروز چند قطره آب روی صورت مادربزرگ که رنگش پریده بود، ریخت و با صدای ضعیف و دردمندش لب زد:
- قربون اون شکل ماهت برم عزیزجون!
مادربزرگ چشمانش را گشود و اجزای صورتم را از دید گذراند، دستم را قاب صورتش کردم و لب زدم:
- مامان جون خوبی؟
آرتا قرص‌های مادربزرگ که در جعبه‌ی کوچکی قرار داشت و به همراه یک لیوان آب به دستم داد. قرص کتامین را از میان مابقی قرص‌ها برداشتم. خاله افروز به او کمک کرد تا بتواند بنشیند، سپس قرص را از من گرفت و یکی از آن را در دهان مادربزرگ گذاشت و لیوان را میان لبانش قرار داد، پس از خوردن جرعه‌ای از آب، با صدای آرامی گفت:
- جانان کجاست؟
خاله افروز شالش را روی سرش کشید و چند رشته از موهایش را زیر شال هول داد.
- همین‌جاست! نگرانش نباش.
آرتا و خاله افروز به مادربزرگ کمک کردند تا او را به اتاقش ببرند بلکه اندکی استراحت کند، من هم پشت سرشان قدم برداشتم؛ ولی پس از تقه‌ای به درب زدن، وارد اتاقی که مخصوص مهمان‌ها بود، شدم. دایی و زن‌دایی روی کاناپه‌ نشسته بودند که با صدای من، هر دو سرشان را بالا آوردند.
- می‌تونم بیام داخل؟
لبخندی روی لبانش طرح بست، سپس گفت:
- بیا عزیزم!
روی کاناپه‌ی تک نفره نشستم و پا روی پا انداختم.
- دایی‌جون! مقصر منم و از صمیم قلبم از زن‌دایی بابت رفتارهام عذر می‌خوام! اما برای مابقی موضوعات، هیچ نظری ندارم و کسی نیستم که توی روابط مزاوجت و متارکه شما دو نفر، دخالتی داشته باشم؛ اما از جایی که پی بردم مقصر من هستم، جایز دونستم که عذرخواهی کنم و امیدوارم که زن دایی جان، به عنوان بزرگ‌ترم و شخصی که برام عزیز و ارشمنده، عذرم رو بپذیره!
دایی از روی کاناپه برخاست و سرم را در آغوش گرفت و ب×و×س×ه‌ای روی پیشانی‌ام زد.
- تو برای همه‌ی ما اثبات شده‌ای! مطمئن باش که مقصر نیستی و کسی هم از دستت دلخور نیست، حتی جانان! من و جانان با هم صحبت کردیم، گویا مشکلاتش و نگرانی‌هاش مربوط به تو و این خونواده نبوده و مشکلش اینه‌که... .
زن‌دایی میان حرف دایی پرید و خیره به چشمانم لب برچید.
- من باردارم و بخاطر این موضوع ناراحت بودم، برای همین هم از کوره در رفتم.
حتی دایی بهداد هم از این کلماتی که از زبان زن‌دایی جاری شده بود، حیرت‌زده شده و سرش را به نشانه‌ی «چی میگی» تکان داد. از روی کاناپه بلند شدم و لبخند ساختگی‌ای زدم و زن‌دایی را در آغوش کشیدم، حتی او هم به تبعیت از من، لبخند ساختگی درشتی زد و دستانش را روی شانه‌ام گذاشت.
- مبارک باشه!
دایی خندید و گفت:
- جنسیتش که مشخص شد، اگر پسر بود، اسم پدرم رو روی بچه‌مون می‌ذارم، مگه نه جانان؟
زن‌دایی خندید و تک ابرویی بالا انداخت.
- البته... البته! چرا که نه؟
 
آخرین ویرایش:
غبار غم همچون پرده‌ای بر خانه‌مان کشیده شده بود. در هر گوشه‌ای از خانه، هر یک از اعضای خانواده‌ی آدینه‌ها، که من هم جزئی از آن‌ها بودم، چهره‌هایی غمگین و دل‌شکسته داشتند. اشک‌ها به سیلابی تبدیل شده بودند که بی‌وقفه در حال ریختن بودند و فضا پر از پژواک هق‌هق‌های بی‌پایان شده بود. صدای مادربزرگ، که همیشه در لحظات سخت آرامش‌دهنده بود، به گوشم رسید. از اتاق خارج شدم و نگاهی به صورتش انداختم. دستان لرزانش چهره‌اش را پوشانده بود، و به یاد روزهایی که پدربزرگ با شوخی‌هایش همه را به خنده می‌انداخت، اشک می‌ریخت. خاله افروز، با سر پایین و چشم‌های پف کرده، به آرامی اشک می‌ریخت. چشمانش از درد و اندوهی که هیچ کلمه‌ای نمی‌توانست تسکین دهد، قرمز شده بود. آرتا، که همیشه آرام و بی‌فکر به نظر می‌رسید، اکنون در گوشه‌ای ایستاده بود و سرش را در دستانش گرفته بود. لب‌هایش از شدت بغض می‌لرزیدند.
مادربزرگ با صدای ضعیفی گفت:
- وسایل رو داخل ماشین بذارید، مراسم شروع می‌شه.
آرتا نگاه پر از سوالش را به مادربزرگ دوخت اما هیچ کلمه‌ای از دهانش خارج نشد. انگار فشار دنیا بر دوش‌هایش سنگینی می‌کرد. بدون گفتن چیزی، کنار آرتا ایستادم. مادربزرگ و خاله افروز به یاد پدربزرگ و روزهای خوشی که با هم گذرانده بودیم، با چشمان اشکی به یکدیگر نگاه می‌کردند و نام او را با دلتنگی زمزمه می‌کردند. به کمک آرتا، ظرف‌های میوه و شیرینی را در ماشین گذاشتیم. آرتا با چشمان نگران به من نگاه کرد و گفت:
- ای کاش پدربزرگ ترک‌مون نمی‌کرد!
انگشتانم را در هم گره زدم و با لبخندی، گفتم:
- اگرچه پدربزرگ کنارمون نیست، اما خاطرات شیرینی که ازش داریم همیشه با ما خواهد موند.
آرتا بحث را تغییر داد و با چشمان پر از سوال پرسید:
- پس امیر و آترا کجان؟
درب صندوق عقب را بستم و به او نگاه کردم.
- امیر رفته سفارش‌ها رو تحویل بگیره، آترا هم خونه‌شونه.
آرتا دست‌هایش را مشت کرده و با انگشتانش پارچه پیراهنش را می‌فشرد. انگار می‌خواست چیزی بگوید، اما نمی‌توانست. خاله افروز وارد حیاط شد و چتر را گشود، به طرف من گرفت.
- این چتر رو بگیر، که خیس نشی.
لبخند زدم و بعد از گرفتن چتر، گفتم:
- مرسی، خاله.
خاله افروز به سمت ماشینش رفت. مادربزرگ چادر مشکی‌اش را به سر کرد و به من اشاره کرد:
- بیا دخترم، با ما بیا‌.
آرتا با اعتراض گفت:
- نه! رومینا باید با من بیاد.
چشمان آرتا پر از اضطراب شد، ولی گفتم:
- من می‌خوام کنار مادرجون باشم.
آرتا کمی غر زد، اما در نهایت پذیرفت. به سمت ماشین خاله افروز رفتیم و مادربزرگ روی صندلی عقب نشست. خاله افروز هم با بی‌حوصلگی از آرتا خواست که سریع‌تر سوار شود.
- چرا این‌قدر طول می‌دی دختر؟
آترا دست کوچکش را از دستان پدرش بیرون کشید و با سر و صدای کودکانه‌ای گفت:
- میشه من با داداش آرتا بیام؟
پدرش موافقت کرد و خاله افروز هم در نهایت با لبخندی پذیرفت. زن‌دایی جانان، که کیفش را محکم در دست گرفته بود، چیزی به آرتا گفت و من هم تنها توانستم کلماتش را بشنوم.
 
آخرین ویرایش:
جاده‌ای که به قبرستان می‌رسید، هم‌چنان زیر قدم‌های سنگین‌مان خالی و خاموش بود‌. هوا کمی سردتر از معمول بود و ابرهای خاکی‌رنگی که آسمان را پوشانده بودند، نشان از یک روز غم‌انگیز دیگر داشتند. مسیر، پیچ‌وخم‌های زیادی داشت؛ اما برای هیچ‌کدام از ما، اهمیتی نداشت که کجا می‌رویم. تنها چیزی که در این لحظه مهم بود، رسیدن به آن نقطه پایانی بود که قرار بود آخرین وداع با پدربزرگم باشد. من اولین کسی بودم که به محض پیاده شدنم از ماشین، قدم‌هایم را با صدای آرامی در میان سکوت فضا می‌بردم. در هر قدمی که برمی‌داشتم، فکر می‌کردم آیا واقعاً باید این مسیر را طی کنیم؟ دلم می‌خواست که همه‌چیز یک خواب بد باشد و وقتی چشمانم را باز می‌‌کنم، دوباره او را در کنار خود ببینم؛ اما واقعیت، سرد و بی‌رحم بود. آترا قدم‌هایش را کوتاه و سنگین برمی‌داشت. هیچ‌کدام از سخنان آرامش‌بخش نمی‌توانستند دلداری‌دهنده باشند. هر گوشه‌ای از این جاده به یادم می‌آورد که در کودکی چطور در کنار پدربزرگم به راه افتاده بودم، همان‌طور که حالا در این مسیر گام برمی‌داشتم. آن روزها، راه‌ها پر از لبخند و امید بود؛ ولی امروز این جاده هیچ معنایی جز سردی و جدایی نداشت. آرتا، با صورت گریان و نگاه عمیقش، از پشت سر نگاه می‌کرد. هرچه به جلو می‌رفتند، احساس می‌کرد که وزن هر قدم، سنگین‌تر از قبلی است. به یاد می‌آورد که همیشه وقتی در کنار او بود، فکر می‌کرد دنیا تنها همین چند نفر و این چند لحظه است؛ اما حالا دنیا بدون او، چیزی نبود؛ جز یک فضای خالی و بی‌روح. سوال‌های زیادی در گنجینه‌ی ذهنم انباشته شده بود که چطور قرار است بدون او زندگی کنم؟ این سوال مدام در ذهنم تکرار می‌شد. همه‌چیز به نظر به کندی پیش می‌آمد. مثل این‌که قدم‌هایمان در باتلاقی از غم گیر کرده بود. هیچ‌چیز نمی‌توانست ما را از این مسیر خلاص کند. تنها چیزی که می‌توانستیم به آن تکیه کنیم، خاطرات شیرین و تلخ گذشته بود که هنوز در دل‌مان زنده بودند.
هم‌چنان به جلو می‌رفتیم؛ اما هیچ‌کدام نمی‌توانستیم به انتهای مسیر نگاه کنیم‌. همه‌مان در سکوتی سنگین غرق شده بودیم و تنها صداهایی که به گوش می‌رسید، صدای آرامِ قدم‌هایمان بود که در فضای خالی اطراف انعکاس پیدا می‌‌کرد. صدای گریه‌ی مادربزرگ و خاله افروز بیش از پیش در چاهسار گوشم پیچید.
نور آفتاب در افق تابید، تعداد بی‌شماری از مردم که آشنا و غریبه بودند، در زیر سایه‌ی درختانی که در کنار سنگ قبرها قرار داشتند، ایستادند و عده‌ی اندکی که مسن بودند، بر روی صندلی نشستند. در حینی که از پله‌ها پایین می‌رفتم، با صدای ماشین پایم از حرکت باز ایستاد و روی پاشنه‌ی پایم چرخیدم. ماشین مشکی‌رنگ امیر در زمین خاکی ایستاد و موتورش خاموش شد. با گشوده شدن درب ماشینش، از آن پایین آمد و به همراه رفیقش که نامش سامیار بود، چند قدم برداشت و چند نفر دیگر که حدس می‌زدم دخترخاله و پسرخاله‌هایم باشند که از خارج از کشور، به ایران آمده بودند. زمانی که روی پاشنه‌ی پایشان چرخیدند، سپس چند قدم برداشتند، گویا حدسم درست از آب در اومده بود. چهره‌هایشان غمگین و رنگ پریده و بی‌روح شده بود. هیچ‌کدام لب نگشودند که چیزی بگویند، فقط دخترخاله‌ام که نامش پانیسا بود مرا در آغوش گرفت، بر اثر گریه و شوک بسیاری که به تنش وارد شده، شانه و دستانش می‌لرزید. استرس کل تنم را ماوا گرفته بود؛ اما به تبعیت از او، در آغوشش گرفتم و کمرش را به نرمی فشردم. سامیار با دایی‌ام که بچه‌ی دوم خانواده بود، دست داد و گفت:
- آقا سیامک! تسلیت عرض می‌کنم، انشالله ما رو توی غم عزیز از دست رفتتون شریک بدونید و غم آخرتون باشه!
دایی سیامک دستش را روی شانه‌ی سامیار قرار داد و لبخندی روی لبانش طرح بست، سپس او را در آغوش کشید و بغضش شکست. سامیار هم او را در آغوش کشید و کمرش را به نرمی فشرد.
- می‌دونم سخته؛ واقعاً سخته، چون خودم هم همچین دردی رو تجربه کردم!
اعضای خانواده سکوت کرده بودند و فقط اشک می‌ریختند! گرچه سکوتشان بیشتر شبیه به فریاد بود!
دایی مهداد به همراه همسرش، از ماشین پیاده شد. او همیشه آرام و منطقی بود؛ اما امروز چیزی از منطق سرش نمی‌شد، این را از چهره‌ی غمگین و خشمگینش متوجه شدم. چیزی در نگاهش بود که حتی خودش را هم نمی‌شناخت! او بیش از هر کس دیگری به پدربزرگ وابستگی داشت! دستانش را به هم مالید و در تلاش بود تا احساسات و خشمش را کنترل کند! کنار او، پسرش از ماشین خودش پیاده شد، او گویا خون‌سرد به‌نظر می‌رسید؛ ولی حقیقت این است که غم و غصه‌اش را بروز نمی‌دهد! دستانش را در جیب شلوار مشکی‌رنگش فرو برد و سرش را پایین انداخت، انگار قدم‌هایش را می‌شمرد. هیچ‌کس تماشاچی نبود و هر کس به نوبه‌ی خود، شوکه شده بود. انگار بغض سنگینی درگلویمان نهفته بود که قصد شکستن هم نداشت! درسا دخترخاله‌ام که به تازگی به همراه دو برادرش از خارج از کشور بازگشته بود، مادرش را در آغوش کشید و به او دلداری داد. همیشه درسا شاد و سرزنده و سرشار از انرژی بود؛ اما امروز، انگار تمام نوری که در چهره‌اش پدیدار می‌گشت، با اجزای صورتش وداع کرده بود. نگاهش خالی و بی‌روح و اشک‌هایش به آرامی از چشمانش می‌چکید. هیچ‌ چیز نمی‌توانست درد دوری پدربزرگ را از روی سینه‌اش بردارد، گویا این درد، در قلب تمامی ما، خانه ساخته بود! برادرهایش با فاصله‌ی اندکی کنار او ایستادند؛ ولی حتی آن‌ها هم نتوانستند آرامش کنند. خاله افروز بلندتر از همه گریه کرد و با صدای رسایی لب زد:
- آه باباجون! باورم نمی‌شه که امروز باید باهات یه وداع تلخ داشته باشم. آخه چطور دلت اومد ما رو ترک کنی و بری؟ چطور رفتنت رو باور کنم وقتی توی قلبم هنوز زنده‌ای؟ بابا! لطفاً بگو که یه خوابه! بگو دست دخترت رو ول نکردی، بگو آشیونه‌ام رو ازم نگرفتی!
آترا دستان خاله افروز را گرفت تا مانع او بشود، زیرا خاک سرد را روی سر و صورتش می‌ریخت. آترا با صدایی آرام گفت:
- مامان‌جون! قربونت برم، لطفاً این کار رو با خودت نکن!
من برخلاف دیگر اعضای خانواده، به حضور در چنین مکانی عادت نداشتم؛ ولی مادربزرگ، حتی خاله افروز دیگر خاله‌هایم، به این مکان عادت داشتند. مادربزرگ از روی صندلی برخاست و با بطری آبی که در دستش بود، سنگ قبر شخصی را که نامش، مارتا آدینه بود، شروع به شستن آن کرد، خاله افروز دستش را روی سنگ قبر مارتا کشید و به ادامه‌ی حرفش افزود‌.
- رفتی پیش دخترت؟ یادته چقدر دوست داشت؟ هر بار که می‌رفتی شرکت سرکار، اون هم گیر می‌داد که بابا من هم میام! این‌ها رو که یادت نرفته بابا؟ می‌دونم یادت نمیره!
جاده‌ی خاکی که سرشار از گرد و غبار شده بود، همگی سرشان را بالا آوردند‌. آمبولانس سفیدرنگ که چراغ‌های قرمز و آبی آن در میان مه صبح‌گاهی و آفتاب می‌درخشید، به آرامی میان این جاده عبور کرد. صدای خفه‌ی موتور جیغ ترمزها در این سکوت حزن‌آلود، می‌شکست. پشت سر آمبولانس، ماشین‌های زیادی در حال حرکت بودند؛ ولی صدای گریه‌ها اوج گرفت. بغضم شکست و دانه‌های مرواریدی چشمانم، باعث خیس شدن صورتم شد. تنم شروع به لرزیدن کرد. به همراه ازدحامی از جمعیت قدم برداشتم؛ ولی با هر بار قدم برداشتنم، گویا ضربان قلبم به مراتب بالاتر می‌رفت. درون هر کدام از این ماشین‌ها، همان افرادی قرار داشتند که در دل‌شان، باری از غم و اندوه سنگینی می‌کرد. چشمانشان خیس بود و قلب‌هایشان سرشار از عجز و حس ناباوری. برخی از افراد که گویا دوستان پدربزرگ بودند، سرشان را پایین انداخته و اشک‌های اعضای خانواده‌ام بی‌وقفه روی صورتشان می‌ریخت. درختان خشک و کهنه‌ای که دور قبرستان را احاطه کرده، غم‌انگیز ایستاده بودند. جاده‌ای که همه‌ی ما به سختی قدم برمی‌داشتیم، همان جاده‌ای می‌شود که سرشار از خاطره خواهد شد؛ ولی همین خاطره‌ها، ما را یاد کسی می‌اندازد که دیگر در میانمان نخواهد بود!
ولی هنوز در نگاه ما، هر حرکتمان، گویا پدربزرگ با ما همراه است!
زمانی که آمبولانس به دروازه‌ی قبرستان رسید، همه‌ی ماشین‌ها ایستادند.
 
آخرین ویرایش:
مردی با کلاه سیاه که چهره‌اش نشان می‌داد غمگین و شکسته بود، از خودروی گران قیمتش پیاده شد. آن مرد برایم آشنا نبود؛ ولی زمانی که آن پسری که برای رضایت تا جلوی درب بیمارستان آمده بود، به همراه پدرش از ماشین پیاده شد، حدس می‌زدم همان قاتل پدربزرگ باشد! مادربزرگ خشمگین شد و به طرفش قدم برداشت و فریاد زد:
- تو این‌جا چی‌کار می‌کنی؟ زود گورت رو گم‌کن و برو تا بچه‌هام تو رو ندیدن!
آقا آراز نیشخندی زد و خطاب به افرادش گفت:
- برو ماشینم رو زیر سایه درخت پارک کن!
سپس چند قدم به مادربزرگ نزدیک شد و با صدای آرامی چیزی به او‌ گفت که من‌‌ نشنیدم؛ اما مادربزرگ دستش را بالا برد و سیلی محکمی به صورت او زد و گفت:
- زود از این‌جا برو آراز! زود!
آقا آراز سگرمه‌‌هایش را درهم کشید و از لای دندان‌های کلید شده‌اش، غرید:
- اگر‌ نرم چی میشه؟
دایی بهداد و دایی سیامک که سرشان را برگرداندند و آقا آراز را دیدند، دستانشان مشت شد و به طرف او هجوم بردند؛ ولی با اسلحه‌ی افراد آقا آراز که به سمتشان گرفته شد، پراکنده شدند. چهره‌شان خشمگین بود. با دیدن این اتفاق، تنم لرزید و دستم را روی لبم قرار دادم. به همراه خاله افروز قدم‌های استواری برداشتم و مادربزرگ را از آن‌جا دور کردیم. اشک‌هایش یکی پس از دیگری از چشمانش جاری شد و فریاد زد:
- وای پسرهام رو می‌کشه! وای بدبخت شدم! خدایا دیگه نا ندارم، کافیه!
همه‌ی افرادی که برای مراسم خاکسپاری آمده بودند، از شدت ترس به ماشین‌شان پناه بردند و عده‌ای از شدت سرما، گوشه‌ای ایستاده و دستانشان را در جیب‌هایشان فرو برده بودند و با چشمانی که از فرط تعجب گرد شده بودند، این صحنه را تماشا می‌کردند؛ ولی نگاهشان از حرارت غضب می‌سوخت.
آراز مردی با ریش بلند و چشمان آتشینی داشت، چشمانش مشکی‌رنگ بود؛ ولی زمانی که به آن‌ نگاه می‌کردی، گویا از شدت نفرت منجمد شده و آتش از آن می‌چهید. دایی مهداد سرش را کج کرد و خطاب به آقا آراز گفت:
- اگر مردی، به افرادت بگو اسلحه‌‌هاشون رو بزارن تو جیبشون تا ببینم خودت چند مرده حلاجی!
آقا آراز کمان ابروانش را درهم کشید و خطاب به افرادش گفت:
- دخالت نکنید! برید کنار ببینم، اسلحه‌هاتون رو هم بذارید زمین و ازشون فاصله بگیرید!
دایی سیامک که پیراهن مشکی‌رنگ چرمی به تن داشت، چند قدم به طرف آقا آراز برداشت، از فرط عصبانیت رنگ پوستش پریده بود، با دست مشت شده‌اش به سینه‌ی آقا آراز کوبید و فریاد زد:
- نه! با وجود این‌که مقصری، گویا طلب‌کار هم هستی مردک! اگر‌ مردونگی سرت میشد که اون بلا رو سر پدرم نمی‌آوردی! هه! بهتر بود بگم داداشت، چون قبل از اینکه پدر من بشه، داداش تو بوده!
در کسری از ثانیه، فضا سرشار از صداهای خشن شد و همه کنجکاوانه حرکات آن‌ها را دنبال می‌کردند تا سر از قضیه در بیاورند. پسر آقا آراز که تا به الان سکوت کرده و به ماشین پدرش تکیه داده بود، قدمی به جلو برداشت و با صدای بلندی لب برچید.
- کافیه! همتون به اندازه کافی زر زدید، اینجا زورخونه نیست، قبرستونه، مکانی برای همه‌ی ما، یا امروز یا فردا! پس تمومش کنید!
و قبل از اینکه کسی واکنشی نشان دهد، دستش را به طرف مچ دست پدرش برد و او را به طرف ماشین کشید و به ادامه‌ی حرفش افزود.
- اینطوری می‌خوای رضایت بگیری دیگه، آره؟
آقا آراز دستش را بالا برد و سیلی محکمی به صورت پسرش زد و به طرف ماشینش قدم برداشت، سپس یکی از افرادش درب ماشین را برایش گشود و سوار شد. پسرش، دستش را روی صورتش نهاد و با همان چشمان آتش‌بارش، اندام و اجزای صورت مرا از دید گذراند، با این نگاهش، ترسی چنگ زنان کمرم را طی کرد. نمی‌دانستم چرا این‌گونه مرا از دید گذراند؛ ولی نیت خیری نداشت، بلکه به عنوان شخص سیاست‌مداری که بود، با پنبه سر می‌برید و با لحن مناسب، خودش را خوب جلوه می‌داد؛ ولی آب زیر کاه بود! سوار ماشین که میشد، باری دیگر اجزای صورتم را حلاجی کرد و نیشخندی زد، سپس سوار ماشین شد. ماشین به سرعت به حرکت در آمد و باری دیگر گرد و غبار بلند شد. بوی خاک مشامم را آزرد؛ ولی چیز دیگری مرا بیشتر می‌آزرد، آن هم اینکه این همه الم شنگه برای چه به پا شده است؟ آن‌ها چه چیزی را از ما پنهان می‌کنند؟ دستانم را قاب صورت مادربزرگ کردم و ب×و×س×ه‌ای روی پیشانی‌اش زدم و گفتم:
- آروم باش! اون‌ها رفتن!
امیر به طرفم قدم برداشت و بطری آبی را به طرفم گرفت و گفت:
- بیا بخور! رنگ به رو نداری.
مردمک چشمانم را در اجزای صورتش به چرخش در آوردم و لبخندی تحویلش دادم.
- مرسی!
بطری آب را به طرف مادربزرگ گرفتم و از او خواستم که جرعه‌ای از آب را بنوشد تا حالش بهتر شود.‌ او هم دستم را پس نزد و جرعه‌ای از آب را خورد، سپس به طرف دایی سیامک و دایی مهداد رفتم و خطاب به آن‌ها گفتم:
- خوبید؟
شانه‌ی دایی سیامک را ماساژ دادم و خطاب به او به ادامه‌ی حرفم افزودم.
- دعوای شماها سر چیه دایی جون؟
دایی سیامک به چشمان دایی مهداد خیره شد و پوست نازک لبانش را برای ساکت ماندن جوید.
هیچکس حاضر نبود به سوال‌هایمان پاسخ دهد؛ ولی باید از کل قضایا سر در بیاورم.
«آخرین وداع
نسیم خنک پاییزی در میان درختان تنومندی که در نزدیکی قبر‌ها بودند، وزید. همگی در کنار قبر ایستاده بودیم، قبر تازه حفاری شده هنوز خاک ریز‌هایی اطرافش وجود داشت. درختان بلند، گویی در سکوت خودشان‌، این لحظه‌ی غم‌انگیز را نظاره می‌کردند.
دایی بزرگم، از میان ازدحامی از جمعیت گذر کرد و بر روی سجاده‌ای که در کنار قبر پهن شده بود، زانو زد. از نگاهش غم می‌بارید و بسیار حیرت‌زده به نظر می‌رسید. انگشتانش را درهم گره زد و بازدم عمیقش را از پره‌های بینی‌اش فرو فرستاد. در این لحظه دشوار، او نمی‌دانست که باید چه کاری انجام دهد یا چه چیزی بگوید، تنها در قلبش، با یاد پدربزرگ، خاطره‌ها را زنده می‌کرد.
یکی از روحانیان که از دوست‌ دایی‌ام بود، چند قدم برای دعا خواندن برداشت. نزدیک شد و به آرامی در کنار دایی‌ام نشست، به یاد همان روزهایی که در کنار پدربزرگ، نماز می‌خواند. دستانش را به سمت آسمان بلند کرد و با صدای آرام و پر از حکمت گفت:
_ اللهم اغفر له وارحمه و عافه واعف عنه.
همگی یکی‌یکی قدم برداشتند و دور تا دور قبر را احاطه کردند. همگی نماز و دعا خواندیم، انگار یک نغمه‌ی دلنشین در سکوت این روز غم‌انگیز، پیچید. گویا درختان و سنگ‌های قبرستان شریک غم ما بودند. در همین لحظه، گویا لبخندی مزین لبان دایی‌ام شد، سپس با صدایی رسا لب برچید.
- یاد اون شب‌هایی افتادم که سر نمازت دعام می‌کردی، من هم توی این لحظه‌ی آخر، دعات می‌کنم. اون شب تو تنها بودی که دعام کردی؛ ولی امروز تو تنها نیستی، امروز بیش از دویست نفر دارن بالای سنگ قبرت دعات می‌کنن! امیدوارم که اون سمت از مرزهای زندگیت، روحت توی آرامش باشه!
یکی از دوستان قدیمی پدربزرگ که دوست دوران دبیرستانش بود، بر سر قبر پدربزرگ ایستاد و با صدای رسایی لب زد:
- تو همیشه توی قلبم زنده‌ای، هرگز فراموشت نمی‌کنم!
همگی در سکوت حزن‌آلودی، دعای وداع را به پایان رساندیم.
این لحظه‌ی خداحافظی با عزیزمان، با تضرع و عشق، مثل پیوند میان دنیا و آخرت می‌مانست. باران شروع به باریدن کرد. با نسیم خنکی که شروع به وزیدن کرد، روح پدربزرگ با دعای همگی، به سمت آرامش ابدی‌اش پر کشید. قطره‌های مرواریدی چشمانم را به وسیله سرآستین لباسم خشک کردم. فقط به یکدیگر نگاه می‌کردیم و اشک می‌ریختیم. احساس مشترکی از تسکین در دل‌هایمان جاری بود، گویی در این وداع تلخ، نه تنها جسم پدربزرگ، بلکه روحش هم برای همیشه در میان ما باقی خواهد ماند!
 
آخرین ویرایش:
وداع ابدی
باران شدیدی می‌بارید و زمین را فرش می‌کرد و خاک قبرستان را به طرز عجیبی نرم و لطیف کرده بود. هوا سردتر از قبل شده و سایه درختان تنومند به آرامی بر روی تابوت سفید و ساده‌ای که بر دوش دایی‌هایم بود، حرکت می‌کرد. عده‌ای از مردها، با گام‌های استوار و سنگین و دل‌های پراشک، تابوت را به آرامی حمل می‌کردند. دایی مهدادم که پسر کوچک خانواده بود، دستانش به شدت می‌لرزید؛ ولی سعی می‌کرد با تمام وجودش تابوت را با عزت و احترام حمل کند، زیرا عزیزش در آن به خواب ابدی رفته بود. این تصویر تا ابد در ذهن ما خواهد ماند، پدربزرگ همیشه به او می‌گفت که باید مرد زندگی خودت باشی، مردی که در تمامی لحظه‌های زندگی‌اش، چه خوشی و چه سختی و در برابر ظلم و سختی‌ها ایستادگی کند؛ ولی او چگونه می‌توانست در چنین شرایطی، قوی بماند، وقتی پدربزرگ دیگر کنارش نبود و ما را ترک کرده و رفته. به آرامی تابوت از دروازه قبرستان عبور کرد و هر قدم که به سمت مکان دفن برمی‌داشتیم، صدای گریه‌ها اوج می‌گرفت. انگار زمین و زمان در این لحظه‌ی غم‌انگیز، با ما همراه و هم درد شده بودند.
یکی از دوست‌های دایی مهداد، دستش را روی کمر او کشید و به نرمی فشرد، سپس گفت:
- صبور باش مهداد! تو باید قوی باشی، هنوز خیلی جوونی پسر! پدرت هر وقت با تو رو‌به‌رو میشد، فقط از تو همین رو می‌خواست!
دایی بهداد دستانش را محکم‌تر بر لبه‌ی تابوت فشرد و سرش را بالا گرفت، اشکی از گوشه‌ی چشمانش چکید. تابوت همچنان به وسیله‌ی شانه‌های لرزیده‌ی دایی‌هایم به سمت قبری که حفار کرده بودند، پیش می‌رفت. گاهی صدای گریه‌ها قطع میشد و صدای قدم‌های سنگین و استوار مردان که در کف خاکی قبرستان گم می‌شدند، فقط شنیده میشد. تابوت را در کنار گودال خاکی گذاشتند، گویا با مرگ پدربزرگ، شروع دوباره‌ی زندگی بود، هنوز صفحه‌ی زندگی‌اش بسته نشده و باید این مسیر را تا زمانی که زنده‌ایم، طی کنیم. دایی بهداد با گام‌های آهسته، به جسم بی‌جان پدربزرگ که بر روی تابوت بود، نزدیک شد تا آخرین جملاتش را برای وداع آخر به زبان بیاورد. روی پاشنه‌ی پایش نشست و دست لرزیده‌اش را روی لبه‌ی تابوت قرار داد و با صدایی لرزیده و سرشار از بغض، گفت:
- پدر! من... من هیچ‌وقت نمی‌تونم فراموشت کنم!
صدای گریه‌ها اوج گرفت و صدای جیغ و فریاد خاله افروز در گوشمان پیچید، زیرا او می‌خواست به طرف جسم بی‌جان پدربزرگ قدم بردارد؛ ولی عده‌ای از زنان دستانش را گرفته بودند و این اجازه رو نمی‌دادند!
- وای! ولم کنید! پدر چطور باور کنم که دیگه نیستی؟ چطور اجازه بدم روی اون صورت مهربون و معصومت خروارها خاک بریزن؟ پدر! من بدون تو چطور زندگی کنم؟ ای کاش به‌جای تو من می‌مردم!
به طرف خاله افروز قدم برداشتم و بطری آب را به طرف دهانش گرفتم و با صدای تحلیل رفته‌ای گفتم:
- خاله جونم! قربونت برم یکم آب بخور!
آترا چشمانش را در حدقه چرخاند و بطری آب را از دستم گرفت، سپس صدایش به خشونت گرائید.
- می‌تونی بری!
سری تکان دادم و مادربزرگ را در آغوش کشیدم، موهایش که از شالش خارج شده و صورتش را در بر گرفته بود را کنار زدم. مادربزرگ در سکوت خودش اشک می‌ریخت و کلمات از زبانش جاری میشد. تابوت را به آرامی در گودال قرار دادند و خاک بر روی پدربزرگ پاشیدند. بغضم شکست و دانه‌های مرواریدی چشمانم، باعث خیس شدن صورتم شد.
تابوت در دل خاک بود؛ ولی خاله‌هایم دست و پا و فریاد می‌زدند که چرا خاک را روی صورت و تن او می‌ریزند. خاله افروز موفق شد تا خودش را از چنگال آن زنانی که نمی‌گذاشتند به طرف پدربزرگ برود، خارج کند، سپس در نزدیکی قبر نشست و با صدای رسایی خطاب به دایی سیامک و دایی بهداد گفت:
- چطور می‌تونی باور کنی که پدرم دیگه نیست؟ چطور می‌تونی روی صورتش خاک بریزی؟
با وجود اینکه مرحله‌ی خاکسپاری به پایان رسیده بود؛ ولی خاطرات و محبت‌ها و درس‌هایی که پدربزرگ به تک‌تک ما آموخته بود، هیچ‌گاه در دل‌هایمان نخواهد مُرد!
تمامی افراد چه بستگان دور و چه نزدیک، برای تسلیت عرض کردن به طرف‌مان قدم برداشتند و تسلیت گفتند، سپس قبرستان را ترک کردند و سوار ماشین‌هایشان شدند و رفتند. خاله افروز در نزدیکی سنگ قبر پدربزرگ نشست و با صدای ضعیفی گفت:
- پدر بالاخره رفتی؟ چطور باور کنم آخه؟ آخ قربون اون صورت معصومت بشم که زیر خروارها خاکه، تو تنها نیستی، امشب خودم پیشتم! آره دخترت کنارته!
آترا به طرف خاله افروز قدم برداشت و شانه‌اش را ماساژ داد و گفت:
- مامان‌جون! بابا میگه که باید بریم برای مراسم ختم شب که توی خونه عزیزجون برگذار میشه خیلی کار داریم، می‌دونم سخته دل کندن از پدرجون؛ ولی چاره‌ی دیگه‌ای به‌جز رفتن نداریم!
خاله افروز سرش را بر روی سنگ قبر پدربزرگ گذاشت و با صدای رسایی گفت:
- پدر! هیچ‌وقت فراموشت نمی‌کنم! قول میدم هر روز بهت سر بزنم، قول میدم هیچ‌وقت لطف و محبت‌هایی که در حقم کردی و فراموش نکنم!
سپس آترا دستانش را گرفت و به او کمک کرد تا از روی زمین بلند شود. لباس‌های خاله افروز خاکی شده بودند، آترا لباسش را تکاند و گفت:
- بریم مامان‌جون!
با مادربزرگ به سنگ قبر پدربزرگ نزدیک شدیم، مادربزرگ هم آخرین حرف‌هایش را به پدربزرگ زد، نوبت به من رسید، اشک‌هایم را پاک کردم و دستم را روی سنگ قبرش گذاشتم و لب برچیدم.
- نمی‌دونم خونواده‌ام کجاست و چه اتفاقی براشون افتاده، حتی فرصت این پیش نیومد که ازت بپرسم اون‌ها زنده هستن یا نه؛ اما ازت ممنونم که من رو مثل دخترت دونستی، نه نوه‌ات و هیچ چیزی برای من کم و کسری نذاشتی، درسته تو رفتی و جات همیشه توی خونه خالیه؛ ولی بدون تو توی قلبم هنوز زنده‌ای و یادت همیشه باهامه! توی هر جایی از خونه و هر مرحله‌ای از زندگیم، به یادتم! وداع ابدیت شامل آرامش روحت هم بشه پدربزرگ!
مادربزرگ دستم را گرفت و با هم مکان را ترک کردیم، نمی‌توانستم پدربزرگ را رها کنم، به همین خاطر دویدم و با گریه نامش را صدا زدم.
- پدربزرگ!
دستانم را روی قبرش قرار دادم و با صدای رسایی شروع به گریستن کردم. دلم خیلی پر بود! نمی‌دانستم برای کدام دردم اشک بریزم؛ ولی این دردی که روی سینه‌ام سنگینی می‌کرد، تحملم را طاق کرده بود. مادربزرگ بر روی پله نشست و سرش را بر روی زانویش قرار داد. گل‌ها را پرپر کردم و روی سنگ قبر پدربزرگ گذاشتم و زیر لب زمزمه کردم:
- با وجود این‌که هیچ‌وقت بهم نگفتی که خونواده‌ام کجاست؛ ولی من ازت دلخور نیستم، مبادا فکر کنی ازت دلخورم و نمی‌بخشمت! نه، باور کن تو این‌قدر باهام خوب بودی که من هیچ‌وقت حس نکردم که سایه‌ی پدرم بالای سرم نیست، تو پدربزرگم‌‌ نبودی، پدرم بودی!
از روی زمین برخاستم و به پله‌های اول که رسیدم، مادربزرگ هم از جای بلند شد و اشک‌هایش را با پشت دستانش پاک کرد. همه رفته بودند، فقط ماشین امیر در زیر سایه‌ی درخت تنومند پارک شده بود. امیر که به ماشینش تکیه داده بود، خطاب به مادربزرگ‌گفت:
- سوار شید، خودم می‌رسونم‌تون!
سری تکان دادم و دسته‌ی‌ درب ماشین را کشیدم و روی صندلی عقب نشستم. مادربزرگ هم کنار امیر روی صندلی شاگرد نشست. امیر ماشین را روشن کرد و از آینه‌ی جلویی، نیم‌نگاهی گذرا به اجزای صورتم انداخت و لب برچید.
- خوبی؟
انگشتانم را به بازی گرفتم و در جواب گفتم:
- خوبم!
سری تکان داد و پایش را بر روی پدال گاز گذاشت.
مادربزرگ از آینه‌ی بغل، به قبرستان نگاهی انداخت، سپس آه از نهادش برخاست.
 
آخرین ویرایش:

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
1
بازدیدها
35
پاسخ‌ها
0
بازدیدها
18
پاسخ‌ها
21
بازدیدها
473
پاسخ‌ها
19
بازدیدها
273

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 1)

عقب
بالا