نویسندهی عزیزی که قصد تایپ رمانت رو داری، کافیه که روی فرستادن موضوع کلیک کنی و اسم اثر، نویسنده و خلاصه رمانت رو به همراه ژانرش بنویسی و منتظر تایید توسط مدیر مربوطه باشی. لازم به ارسال مجدد تاپیک اثرت نیست.
عنوان: آکنده از درد
نویسنده: زری
ژانرها: عاشقانه، جنایی، رازآلود
ناظر: @Nargess128
خلاصه: حال و هوایم، مثل بازی گرگم به هواست. ترسم از غرش و زخمی شدن از گرگه؛ ولی در حقیقت باید از آدمهایی بترسم که لباس آهو بر تن دارند؛ اما گرگن! ترسم از آن کفتاری نیست که برای خود، حکمرانی میکند، ترسم از آن گرگیست که در لباس آهوست؛ اما نقش گرگ بازی میکند. من همانند گرگ زخمی. وای که اگر روز انتقام فرا برسد، آن قفسی که من را در آن حبس کردهاند و روی زخمهایم نمک میپاشند را میدرم و انتقامم را خواهم گرفت. انتقامی که همه را غارنشین خواهد کرد. عزیزانی که مایلند این اثر را بخوانند، بهتر است زمان مناسبتری که ویرایش این اثر توسط نویسنده به اتمام رسید، تصمیم به مطالعه بگیرند، چون ایده تعویض شده، بخش آغازی و بخشهای دیگر اعم، از نام شخصیت و نام اثر، خلاصه و لاغیر به همین خاطر اگر بخوانید، دچار مشکل میشوید.
با صدای امیر که در چاهسار گوشم پیچید، به دامنهی افکارم چنگ زد.
- رومینا.
از باد سرد فصل زمستان میلرزیدم که کت مشکیرنگی را روی شانهام احساس کردم، همزمان با برگرداندن سرم، روی پاشنهی پایم چرخیدم. باز هم با همان چشمان پر از ترس و نگران امیر روبهرو شدم. نمیدانم چقدر گذشته بود که گوشهای از حیاط بیمارستان ایستاده بودم و در افکار پوسیدهام کلنجار میرفتم؛ اما از نگرانیهای امیر متوجه شدم که زمان زیادی گذشته است.
- چرا توی حیاط بیمارستان وایستادی؟ سرما میخوری ها!
به وضوح حرکات نرم قطرههای باران را روی گونهی سرد و ملتهبم احساس کردم. زمانی که دست امیر را روی کمرم دیدم، به تندی قدم برداشتم تا دستش به کمرم اصابت نکند و مانع از این کار شوم. امیر دستانش را در جیب شلوار اتو کشیدهاش فرو برد. اجزای صورتش را از نظر گذراندم و بالاخره به حرف آمدم.
- مامان جون و خاله رو برسون خونه.
امیر به آهستگی قدم از قدم برداشت، سپس با صدای ضعیف و سرشار از بغضش، پاسخ داد:
- چند بار اصرار کردم؛ اما مجاب نشدن
مشخص بود بهقدری بغض سهمیگنش را نگه داشته و اجازه شکستن نداده که گلویش خشک و صدایش به طرز عجیبی گرفته بود. به درب ورودی که رسیدیم، کت چرمش را از روی شانهام جدا کردم و گفتم:
- ممنون؛ اما دیگه سردم نیست.
امیر همزمان با در دست گرفتن کتش، اجزای صورتم را از نظر گذراند، لبخندی زیبا صورتش را پوشاند.
به قدری گریه کرده بودم که احساس حالت تهوع داشتم، به سرعت به سمت سرویس بهداشتی بانوان دویدم؛ اما نمیدانم چقدر گذشت تا خود را به آنجا رساندم. حال جسمیام مساعد نبود به همین خاطر امیر را ترک کردم و بیهیچ حرفی خود را به سرویس بهداشتی رساندم. سرم را به طرف روشویی خم کردم و چند مرتبه به صورت رنگ پریدهام آب زدم. صدای امیر از پشت درب در گوشم نجوا شد.
- رومینا! خوبی؟
نگرانی در صدایش موج میزد. چند دستمال کاغذی از جیب شلوارم برداشتم و رد آب را از روی صورتم پاک کردم. با خارج شدن از سرویس بهداشتی، امیر چشمان سبز رنگش را با نگرانی در چشمانم چرخاند و ادامه داد:
- یهو گذاشتی و رفتی نگرانت شدم، الان بهتری؟
هوم کشداری از گلویم خارج شد. هنوز وارد آسانسور نشده بودیم که مقابل امیر ایستادم و مانع او از وارد شدن به آسانسور شدم، زبانم را روی لبان خشکیده و ترکترک شدهام کشیدم.
- میشه به مامان جون نگی که حالم بد شد؟
امیر نگاهی به چشمانم انداخت و با لحنی مهربان در جواب به سوالم، گفت:
- چشم! خیالت راحت باشه.
امیر پسری خونگرم و راز نگهداری بود، گرچه چیزی که اتفاق افتاد، هیچ ربطی به راز و رمز نداشت؛ اما دوست ندارم در چنین شرایط و بحرانی، درد دیگری برای مادربزرگم باشم. امیر وارد آسانسور شد و من هم پشت سرش وارد شدم. سکوت حزنالودی میان ما دو نفر شکل گرفت. امیر با چشمان نافذش اطراف آسانسور را از نظر گذراند و من هم به دو جفت کفشم خیره مانده بودم. زمانی که به طبقهی دوم رسیدیم، درب آسانسور گشوده شد و از آن خارج شدیم. چشمان مادربزرگ که از فرط گریه به قرمزی میزد و چشمان سبز رنگ خاله افروز که از اشک هویدا بود، روی اندام من و امیر و اجزای صورتمان، به چرخش در آمد. با دیدن حال زار مادربزرگ، ترس به جانم رسوخ کرد. با رفتن پدربزرگ از دنیایمان، مادربزرگ به زنی دیگر تبدیل شده بود. گویا با رفتن پدربزرگ، خنده و شوق و امیدش هم رفته بود. پای بیجانم را به طرف مادربزرگ به حرکت در آوردم. بهقدری آشفته بودم که فراموش کردم سراغ دختر خالههایم را از خاله افروز بگیرم، گرچه زمان مناسبی نبود؛ اما روی پاشنهی پایم چرخیدم و لب برچیدم.
- خاله افروز! چرا آترا و آترین با شما به بیمارستان نیومدن؟
با دستمال کاغذیای که میان انگشتانش بود، اشکها را از روی صورتش پاک کرد و پس از اندکی سکوت، گفت:
- آترا دانشگاه بود، آترین هم سرما خورده، پدرش گفت امروز مدرسه نره که ببرتش بیمارستان.
به تکان دادن سرم بسنده کردم و روی صندلی کنار مادربزرگ نشستم.
- خدا سلامتی بده.
مادربزرگ اجزای صورتم را از نظر گذراند و گفت:
- دخترم! با امیر به خونه برگرد، رنگ به رو نداری.
با حرف مادربزرگ، کمان ابروانم درهم فرو رفت و تلخندی زدم.
- مامان جون! من رو بیخیال. شما و خاله خیلی خسته شدین، باید یک الی دو نفر اینجا باشه که کارهای مراسم رو انجام بده، برگردین خونه من و امیر هم تا دو الی سه ساعت دیگه کارمون تموم میشه، برمیگردیم.
مادربزرگ متحیر مردمک چشمانش را در اجزای صورتم چرخاند. چشمانش روی چشمانم با بیقراری لغزید، به خوبی حس و حالش را درک میکردم؛ اما در بیمارستان ماندن هم بیفایده بود. امیر به تبعیت از من، چند قدم به طرف مادربزرگ برداشت، روی پاشنهی پایش نشست و دست مادربزرگ را بوسید و گفت:
- عزیزجون! قربون اون شکل ماهت برم، رومینا درست میگه. من شما رو میرسونم خونه، یکم استراحت کنین تا ما هم بیایم.
مادربزرگ دانههای مرواریدی چشمانش را با پشت دستانش پاک کرد. دستم را دور شانهی مادربزرگ حلقه کردم و با امیر به او کمک کردیم تا قدم بردارد. چنین دردی، روح را از بدن بیرون میکشد و امید و قدرت را میخورد. قدرت که نباشد، جان هم در بدن نخواهد بود، از این رو، راه رفتن کار دشوار و محالی میشود. خاله افروز به سرعت خودش را به ما رساند، اجزای صورتم را حلاجی کرد و گفت:
- وسایلهای بابام کجاست؟
همین سؤال کافی بود تا بغض خاله افروز بشکند و اشکها راه خود را برای جاری شدن از صورت زیبایش، پیدا کنند. امیر نگاهی گذرا به چشمانم انداخت و لب زد:
- تو و مامانم برین وسایلهای پدربزرگ و عزیزجون رو بیارین، من خودم به مادرجون کمک میکنم تا به حیاط بیمارستان برسیم.
سری تکان دادم و خطاب به خاله افروز گفتم:
- خاله جون بیا تا با هم بریم.
خاله افروز به امیر سفارش کرد که چهار چشمی حواسش به مادربزرگ باشد. شاید عقاید و افکار من اشتباه باشد؛ اما فکر میکنم باید یک عزیزی بمیرد تا اعضای خانواده، قدردان عزیزهای دیگر باشند؛ زیرا از زمانی که پدربزرگ فوت شده است، من بیشتر از قبل، قدردان زحمات و بودن مادربزرگم هستم، گرچه قبل از این قضایای پیش آمده، من همانند پروانه دور مادربزرگم میگشتم و هیچگاه خواسته یا ناخواسته، خم به ابروانش نیاوردهام. خاله افروز گوشهای ایستاد و گفت:
- بابام رو کدوم اتاق بستری کرده بودن؟
گویا به خلسهای فرو رفته بودم که با صدای خاله افروز، رشتهی افکارم پاره شد و حواسم به او معطوف شد.
- اتاق ده.
خاله افروز مردمک چشمانش را اطراف چرخاند، زمانی که اتاق ده را دید، خطاب به من گفت:
- آهان! یکم جلوتره.
خاله افروز به سرعت قدم برمیداشت؛ اما من با هر قدم، تنم میلرزید و نفسم بالا نمیآمد تا جایی که پایم از حرکت باز ایستاد و نتوانستم قدم دیگری بردارم. خاله افروز پیراهن پدربزرگ را در آغوش کشیده و با صدای نسبتاً بلندی، شروع به گریه کرد. نتوانستم او را در چنین شرایطی تنها بگذارم، به هر سختیای هم که بود، به پایم قدرت دادم تا خود را به او برسانم. درست همان جایی که پدربزرگ خوابیده بود و هنوز نفس میکشید، پیرمردی مسن خوابیده و به سختی بازدم عمیقش را از بینی گوشتیاش بیرون میفرستاد. دستان بیجان و لرزیدهام را روی شانههای لرزیدهی خاله افروز گذاشتم و با صدایی تحلیل رفته، شروع به دلداری دادن، کردم.
- خاله جون قربون اون شکل ماهت برم! گریه نکن طاقت دیدن اشکهات رو ندارم.
خاله افروز پیراهن پدربزرگ را در چمدان کوچک قرار داد و پتو را هم از روی تخت برداشت. انگشتر پدربزرگ، همچو الماس میدرخشید. انگشتر را از روی کمد برداشتم و با چشمانی که اشک آن را پوشانده بود، به آن خیره شدم. ناخودآگاه، قطرهی سرکش اشکی از گوشهی چشمانم چکید. خاله افروز دستهی چمدان را میان انگشتان لرزیدهاش گرفت. چشمان آغشته به اشکش، حول فضای شلوغ اتاق ده به چرخش در آمد، در حینی که دستهی چمدان را میکشید، گفت:
- گوشه به گوشهی این دیوار بیمارستان، شاهد درد و تنهایی و بیکسی ما خواهد بود. آه پدر! با رفتنت چنان دردی روی قلبم گذاشتی که هیچکس و هیچ چیزی مرهم اون نمیشه.
با حرف او سرم سوت کشید و تنم به لرزه افتاد. همچنان در گیجی و بهت به سر میبردم که خاله افروز گفت:
- میشه با آترا تماس بگیری و بگی که مادرت میگه بیا خونه عزیزجون؟
چشمان بیروح و آغشته به اشکم را به نگاه تیزبین خاله افروز دوختم، گویا زبانم را حس نمیکردم و حرف زدن برایم دشوارترین کار ممکن شده بود، پس سرم را تکان دادم و دست لرزیدهام را به طرف جیب شلوارم بردم، تلفن را میان انگشتانم گرفتم. زمانی که شماره تماس آترا را از میان مابقی مخاطبانم انتخاب میکردم، خاله افروز ادامه داد.
- من باید برم، هر چی شد خبرم کن.
نگاهم را از تلفن گرفتم و چشمانم را در اجزای صورتش چرخاندم. او را در آغوش کشیدم و کمرش را به نرمی فشردم.
- مواظب خودت باش.
به تبعیت از من، دستانش را دور کمرم حلقه کرد و چند مرتبه دستش را روی شانهام کوبید و گفت:
- تو هم مواظب خودت باش، هر جایی نیاز به چیزی داشتین، من رو بیخبر نذارید.
لبخندی بیجان؛ اما صمیمانهای روی لبانم طرح بست. خاله افروز لبخندی بیرمق تحویلم داد و دستهی چمدان را گرفت و قدم برداشت. روی صندلی نشستم و شماره تماس آترا را گرفتم، پس از گذشت چند بوق، صدای نازک و ضعیفش از پشت تلفن پخش شد.
- سلام عزیزم، خوبی؟
شاید پرسیدن حالم که مساعد است یا بد، تا حدی مضحک به نظر میآمد؛ اما با اطلاع رساندن این خبر به آترا یا اعضای خانواده، بیشک آنها هم شریک حال بد من خواهند بود. آترا که مکث و تعلل مرا دید، صدایش به نگرانی گرائید.
- الو رومینا! چیشدی دختر، صدام رو میشنوی؟
با صدای آترا، رشتهی افکارم پاره شد و به خود آمدم.
- آترا! خاله افروز تلفنش خاموش شده، گفت که امشب همگی خونه عزیزجون هستیم، تو هم بیا اونجا.
به وضوح میتوانستم حدس بزنم که آترا نگران شده و دلش شور میزند؛ اما نمیتوانستم حقیقت را به زبان بیاورم؛ زیرا به زبان آوردن حقیقت، برایم گلوسوز و زجرآور بود، پس تنها چیزی که میتوانستم به زبان بیاورم، یک دروغ مصلحتی بود؛ اما بهتر است تا این حقیقت و اتفاق ناخوشایند که امید ما را به ناامیدی سپرده، از گوش خاله افروز بشنود نه من، آن هم اتفاقی و از پشت تلفن، زیرا پدربزرگم برای ما بیش از حد عزیز بود و مرگ آن باعث شد که امیدمان از دست برود. آترا تک سرفهای کرد و پس از اندکی سکوت، گفت:
- خیلیخب میرم؛ اما چیشد که مامانم چنین تصمیم یهوییای گرفت؟
امروز که بیست و دوم اسفند ماهه، تولد پدربزرگم است، ما فکر میکردیم میتوانیم روز تولد او را مثل سالهای اخیر دورهم جشن بگیریم؛ اما چه حیف که جشن تولد پدربزرگم در آسمانهاست و او دیگر مهمان ما نیست و مهمان خداست؛ ولی شاید همین روز مبارک بتواند برای چندین ساعت هم که شده، غم را به صورت آترا نیارد.
- چون امروز تولد پدربزرگه و ما هر سال دورهمی میگیریم تا پدربزرگ غافلگیر و خوشحال بشه.
هین کشداری از گلوی آترا خارج شد، تک خندهای کرد و گفت:
- اوه واقعاً متأسفم! چون امروز امتحان ترمم شروع شده بود، استرس داشتم و فراموش کرده بودم که تولد پدر جونه، پس باید براش بهترین کادو رو بخرم که امسال بیشتر از سالهای قبل غافلگیر و خوشحال بشه.
با شنیدن چنین حرفهایی، آه از نهادم برخاست و بغضم شکست. تلفن را از گوشم فاصله دادم که مبادا آترا صدای هقهقم را بشنود. دانههای مرواریدی اشکهایم راه خود را در پیش گرفتند و صورتم را خیس کردند. اگر پدربزرگ کنارمان بود، قطعاً امسال شاهد خوشحالیهای بسیاری میشد؛ زیرا امسال چندتا از نوههای دیگرش هم از کشور آلمان و انگلستان، به ایران میآمدند تا در این روز مبارک، تولد او را جشن بگیرند. با بلندی سرآستین لباسم رد دانههای مرواریدی اشکهایم را پاک کردم. صدای آترا که خاطرههای خوش پارسال را برایم تعریف میکرد، به وضوح بیش از پیش از پشت تلفن پخش شد.
- کادوی پارسالش رو دوست داشت؛ مطمئنم کادوی امسالش رو بیشتر دوست داره. راستی! تو الان پیش مامان جون هستی؟ میخوام باهاش صحبت کنم.
لبان باریکم را به داخل دهانم کشیدم، تنها راهی که مانع هقهقهایم میشد، همین بود. با تک سرفهای گلویم را صاف کردم.
- نه! من رفتم برای پدربزرگ کیک سفارش بدم و کادو بخرم.
آترا با خنده گفت:
- بهبه چه شود! امشب پدربزرگ جوری غافلگیر میشه که تا عمر داره این لحظه رو فراموش نمیکنه.
ای کاش این حس و حال را تمامی ما تجربه میکردیم؛ اما حقیقت چیز دیگریست. مردمک چشمانم را اطراف چرخاندم زمانی که امیر را دیدم که با سرعت به سویم قدم برمیدارد، ترس در تنم رسوخ کرد و دستپاچهکنان لب زدم.
- آترا! ببخشید عزیزم؛ ولی من باید برم. شب با هم حرف میزنیم.
میدانستم که آترا با انجام این کارم که به تماس پایان دادم ناراحت خواهد شد؛ اما با فهمیدن حقایق، ناراحتیاش چند برابر میشود. امیر نفسنفس زنان به طرفم چند قدم برداشت و روی صندلی نشست. نفس عمیقی کشید و اجزای صورتم را از نظر گذراند.
- خیلی پریشونی! میخوای بری خونه استراحت کنی؟
گرچه نمیتوانستم علت حال بدش را نپرسم؛ اما به گفتهی او بهتر است زمان را تلف نکنیم. زبانم را روی لبان خشکیدهام کشیدم و پرسیدم:
- برای چاپ آگهی فوت باید کجا بریم؟
- خیابان زند، حد فاصل خیام و انوری، بعد از کالا پزشکی زند.
شقیقهام را ماساژ دادم و به چشمان امیر خیره شدم.
- خیلیخب تو برو آگهی فوت رو چاپ کن، من هم باید برم کارهای دیگه رو انجام بدم.
- یعنی با تاکسی میری؟
قلنج انگشتانم را شکستم و با لحنی مهربان به سؤالش پاسخ دادم.
- آره.
- پس مواظب خودت باش.
لبخندی زدم و گفتم:
- توهم همینطور.
امیر پس از اینکه مردمک چشمانش را در اجزای صورتم به چرخش در آورد، به سرعت گامهای استواری برداشت و پس از سیثانیه، در پلهها گم شد. نگاهم را از اطراف گرفتم. مطمئن بودم در چنین روز بارانیای تاکسی به سختی پیدا میشود، پس ترجیحاً اسنپ گزینهی مناسبی بود. روی صندلی نشستم و بند کیفم که روی شانهی چپم کج ایستاده را روی صندلی گذاشتم و پس از انتخاب کردن مبدأ و مشخص کردن مقصد، درخواست اسنپ دادم. کارهای زیادی داشتم که باید انجام میدادم به همین خاطر استرس کل تنم را فرا گرفته بود. بازدم عمیقم را از پرهی بینیام بیرون فرستادم و به طرف آسانسور قدم برداشتم. ظاهراً فردی داخل آسانسور بود، همچنان منتظر ماندم تا از آسانسور خارج شود. به محض خروجش از آسانسور، چشمانم گرد شد. چه کسی به آترا خبر داده بود که من در بیمارستان حضور دارم؟ با چشمانی که اشک در آن هویدا بود، مرا در آغوش کشید. شانهاش میلرزید و به سختی نفس میکشید.
- رومینا! چرا بهم نگفتی؟
بهقدری حیرتزده شده بودم که خشکم زدـ حتی ایستادن هم برایم سختترین کار ممکن شده بود. سؤالهای زیادی در ذهنم انباشته شده؛ اما زبانم را حس نمیکردم که بخواهم لبانم را باز کنم و بپرسم. آترا هقهقکنان به ادامهی حرفش افزود.
- باورم نمیشه که پدربزرگ فوت شده!
نه تنها آترا، حتی من هم باورم نمیشد که پدربزرگ فوت شده است. دست لرزیدهام را روی کمرش گذاشتم و به زحمت لبانم را گشودم.
- آترا عزیزم! آروم باش. میدونم چقدر ناراحتی؛ ولی من اسنپ منتظرمه و داره باهام تماس میگیره. باید سریعاً برم.
آترا از آغوشم جدا شد و با چشمانش که به کاسهی خونی بدل شده بود، به چشمان خشکم خیره شد.
- میخوای کجا بری؟ من هم باهات میام.
قطعاً با این حالش نمیتوانست پشت فرمان ماشین بنشیند و رانندگی کند.
- نه! با اسنپ میرم.
- چرا؟
- چون با این حال و روزت توی این روز بارونی که نمیتونی رانندگی کنی.
آترا با دستمال کاغذیای که میان انگشتانش مچاله شده بود، با لجاجت رد دانههای مرواریدی اشکهایش را پاک کرد.
- خیلیخب! پس تو رانندگی کن.
گرچه ذهنم درگیر مسائلهای زیادی بود؛ اما به ناچار درخواستش را پذیرفتم و به محض ورودمان به آسانسور، درخواست اسنپ را لغو کردم. آترا مردمک چشمان سبزرنگش را در اجزای صورتم به چرخش در آورد.
- کجا میریم؟
- باید بریم حلوای تزئینی و آبمیوه و آب آشامیدنی و خیلی چیزهای دیگه سفارش بدیم که برای مراسم خاکسپاری باباجون آماده باشه.
بغض آترا شکست و ناخودآگاه چند قطرهی سرکش اشکی از گوشهی چشمانش چکید.
- آه باباجون! چطور باور کنم که توی همچین روزی نیستی؟ پارسال همه دورهم و خوشحال بودیم، امسال هر کی مشغول انجام کاری برای مراسم ختمت هست. باورش سخته! خیلی سخته رومینا.
گرچه قلب خودم داشت میسوخت و با حال نامساعد عزیزهام بیشتر گُر میگرفت؛ اما تا حد امکان خونسردیام را حفظ کردم و آترا را در آغوش کشیدم. همزمان با هم از آسانسور خارج شدیم. آترا بینی خوش فرم و باریکش را بالا کشید و انگشت سبابهی کشیدهاش را به طرف ماشین دویست و ششاش گرفت و با صدای تحلیل رفتهای گفت:
- ماشینم رو اونجا پارک کردم.
سری تکان دادم و سوئیچ را از دستش گرفتم. به محض سوار شدنم، آترا سوار ماشین شد و لب برچید.
- امیر کجاست؟
- رفت آگهی و بنر چاپ کنه و تاجگل ترحیم بخره.
آترا نفس عمیقی کشید و به محض اینکه پایم را روی پدال گاز گذاشتم، به نیمرخم خیره شد و ادامه داد.
- بابام و آترین هم تا از این اتفاق باخبر شدن، سریعاً خودشون رو به مامانجونم اینها رسوندن.
برای چند ثانیه اجزای صورت آترا را از دید گذراندم.
- کی به شما خبر داد؟
- زمانی که کادوهای پدربزرگ رو تهیه کردم، وارد خیابونی که خونهی مامانجون هست شدم، میخواستم از قنادی شیرینی بخرم که از زبون یکی شنیدم.
- چی شنیدی؟
- اینکه میگفتن باورمون نمیشه که آزاد آدینه فوت شده. اولش باور نکردم، چون به من گفته بودی بخاطر جشن تولد باباجونه همگی دورهم جمع شدیم؛ ولی بعد از اینکه با اون مرد مسن روبهرو شدم و اصل قضیه رو پرسیدم، گفت که امروز پدربزرگت فوت شده و بهم تسلیت گفت.
وارد خیابان اصلی شدم و کمی جلوتر جای خالی پارک دوبل کردم و گفتم:
- چون نمیخواستیم خیلی اتفاقی این خبر رو به گوشت برسونیم. خالهجون گفت وقتی آترا از دانشگاه به خونه مامانجون اومد، همه چیز رو تعریف میکنیم.
آترا لبانش را به داخل دهانش کشید و سری تکان داد.
- درسته؛ اما من دوست داشتم این خبر رو از زبون خانوادهام بشنوم تا یه غریبه که حتی نمیدونم اسمش چیه و چیکارست.
- ببخشید.
آترا لبخندی زد و دستش را روی دستم گذاشت و به نرمی فشرد، سپس با لحنی مهربان گفت:
- نیاز به عذرخواهی نیست چون من هم جای تو بودم همین کار رو انجام میدادم.
لبخندی زیبا مزین لبان خشکیدهام شد.
- خیلیخب، از ماشین پیاده شو تا بریم کارهامون رو انجام بدیم.
- رومینا تو استراحت کن خستهای! من تموم خریدها رو انجام میدم.
خندهی کوتاهی کردم و با جدیت گفتم.
- شوخی قشنگی بود؛ اما متأسفم نمیتونم درخواستت رو قبول کنم.
- رومینا! یه بار هم که شده بهجای لجبازی به حرفم گوش کن.
اندکی فکر کردم و پس از مکث کوتاهی با بیمیلی درخواستش را پذیرفتم.
- خیلیخب قبوله؛ اما مواظب خودت باش.
- تو هم همینطور.
به سرعت از ماشین پیاده شد. شیشهی ماشین را پایین کشیدم و رفتن آترا را تماشا کردم. چشمانم از فرط بیخوابی قرمز کرده بود. پلک خستهام را بستم؛اما با ضربهی انگشتی که روی شیشهی ماشینم به گوشم خورد، ترس درون تنم رخنه بست.
- ترسوندمت؟ ببخشید.
چشمانم را که گشودم، جزئیات صورتش مقابل چشمان نافذم قرار گرفت. او دختر گل فروشی بود که چند شاخه گل در دستش داشت و با چهرهی معصومش باعث شد لبخند روی لبانم طرح ببندد.
- نه! جانم؟
سرش را پایین انداخت، غبار غمی بیپایان صورت زیبایش را در بر گرفت. غمی که در صدایش بود، قلبم را به آتش کشید.
- میشه گل بخری؟
- البته!
مقداری پول نقد از جیب شلوارم بیرون آوردم و به طرفش گرفتم.
- شاخهای چند؟
- پنجاه.
زمانی که چهار شاخه گل به طرفم گرفت، در چشمان مشکیرنگش که در بین مژههای بلندش محصور شده بود، خیره شدم و گل را از دستش گرفتم. شروع به شمردن تراولهایی که میان انگشتان باریکش بود، کرد و گفت:
- صدش اضافه ها.
با وجود اینکه خودم هم میدانستم مقداری از پول اضافه هست، لبخندی زدم و پاسخ دادم.
- میدونم.
دوتا تراول پنجاهی به طرفم گرفت؛ اما من به ادامهی حرفم افزودم.
- پیشت بمونه.
گلها را بو کشیدم.
- خیلی بو خوبی میده، از این به بعد از خودت گل میخرم.
چشمانش درخشش گرفت و لبانش از شدت خنده کش آمد.
- واقعاً؟
- آره. همیشه همین چهارراه کار میکنی؟
- بیشتر اوقات آره؛ ولی بعضی از پنج شنبه و جمعهها جای دیگه.
سری تکان دادم و گفتم:
- موفق باشی دختر مهربون.
- ممنون، شبت بهخیر.
- شب شما هم بهخیر کوچولو.
از اینکه توانسته بودم دلیل خندهی یک دختر بچه بشوم، گویا بهقدری خوشحال بودم که انگار این چند روز اخیر هیچ اشکی از گوشهی چشمانم نچکیده بود. صدای نوتفیکیشن تلفنم باعث شد افکار ذهنم پاره و تمام حواسم به سمت صفحه تلفنم معطوف شود. زمانی که نام آترا را خواند، به تماس پاسخ داد، صدای نازک او از پشت تلفن پخش شد.
- سلام رومینا.
- سلام عزیزم.
- همه چیزهایی که گفتی سفارش دادم. کفنی چی میشه؟
- مامانجون گفت که چند سال پیش با باباجون به مکه رفتن و از اونجا تهیه کردن.
- پس بهجز چیزهایی که برام پیامک کردی، چیز دیگهای باقی نمیمونه، درسته؟
- آره عزیزم.
به تماس پایان دادم و اطراف را از دید گذراندم.
«چند ساعت بعد»
خریدمان و سفارشمان که به اتمام رسید، به همراه آترا سوار ماشین شدیم. خستگی از سر و رویم میبارید به همین خاطر لج و لجبازی را کنار گذاشتم و پذیرفتم که او رانندگی کند. ماشین را روشن کرد و پایش را روی پدال گاز گذاشت. بارش باران بهقدری شدید بود که شیشه پاککن هم کفاف نمیکرد. تلفن آترا به صدا در آمد، برای چند ثانیه نگاهش را از خیابان شلوغ گرفت و به تلفن داد، سپس خطاب به من گفت:
- میشه تلفن رو تو جواب بدی؟
به تکان دادن سرم اکتفا کردم و به تماس پاسخ دادم. صدای خاله از پشت تلفن پخش شد.
- سلام دخترم! کجایید؟
صدای خاله بخاطر گریه و جیغ زدن، عوض شده بود و خیال میکردم مادرجون است.
- سلام خاله جون! آترا کنارمه، خیابون شلوغ بود از من خواست باهاتون صحبت کنم.
- عزیزم، چقدر دیگه میرسید؟
آترا با صدای ضعیفی گفت:
- ترافیک سنگینه، تقریباً بیست دقیقه دیگه رسیدیم.
شقیقهام را ماساژ دادم و زبان بر لب کشیدم.
- بیست دقیقه دیگه.
- خیلیخب باشه! مراقبت کنید.
- باشه خاله جون، نگران نباشید.
پس از این حرفم، خاله به تماس پایان داد. آترا دستش را روی بوق ماشین گذاشت، زمانی که رانندهی پژو پارس وسط جاده متوقف کرده بود و حرکت نمیکرد، کمان ابروان شلاقی نازکش را درهم کشید و سرش را از شیشه بیرون آورد و صدایش را بالا برد.
- هی عمو! خوابت برده؟
مجدداً دستش را روی بوق ماشین گذاشت و سرش را داخل ماشین آورد و پس از اینکه خیابان خلوتتر شد، از لاین کناری گذر کرد و کنار ماشین پژو پارس ایستاد و شیشهی شاگرد را پایین داد و با صدای بشاشتری خطاب به او گفت:
- این چه طرز رانندگی کردنه؟ وسط جاده اون هم توی روز بارونی و ترافیک سنگین وایستادی که معجزه شه؟
پسر جوان کمان ابروان هشتی و پرپشت بورش را درهم کشید و در جواب به آترا، خندید و شیشه را بالا داد. آترا دست مشت شدهاش را روی فرمان ماشین کوبید و پایش را روی پدال گاز گذاشت، سپس صدایش به خشونت گرائید.
- وسط خیابون ماشینش رو نگه داشته، بهجای عذرخواهی و شرمنده شدن، دهنش تا بناگوش بازه و واسه من، سگرمههاش رو هم توی هم میکشه.
تا الان ماشین نداشتم که تجربهی رانندگیاش را داشته باشم؛ اما در زندگیام اندازهی تارهای موهای سرم، با آدمهای زبان نفهم سروکله داشتهام که حس و حال آترا را درک بکنم و بفهمم، آن هم در چنین شرایط سختی که غم مشترکی روی سینهی همهی ما، لانه ساخته است. آترا مردمک چشمانش را در اجزای صورتم به چرخش در آورد و دست گرمش را روی دست سردم نهاد و به نرمی فشرد، سپس تُن صدایش را پایین آورد و ادامه داد.
- ببخشید که زود از کوره در رفتم.
دست دیگرم را روی دستش قرار دادم و با لبخندی که گوشهی لبانم طرح بسته بود، گفتم:
- نه عزیزم این چه حرفیه! حق داشتی اینطوری واکنش نشون بدی؛ اما ارزشش رو نداشت که بخاطر همچین شخصی، ریاکشن نشون بدی.
میدانستم که آترا هیچگاه از کارهایش پشیمان نمیشد؛ پس با سکوت کردنش، نگاهم را بالا کشیدم و به حرکات قطرههای باران روی شیشهی ماشین، چشم دوختم. ترافیک تمام شده بود و آترا به سرعت ماشین افزود و سکوت حزنآلود بینمان را شکاند.
- علت فوت پدربزرگ چی بود؟
- نمیدونم، فقط مادرجون خبر داد که توی خیابون بهاران تصادف کرده، من هم با عجله از دانشگاه حرکت کردم و خودم رو به بیمارستان رسوندم.
بزاق دهانش را قورت داد و ابروانش را درهم کشید. بدون اهمیت دادن به لرزش انگشتان کشیدهاش، آنها را دور فرمان حلقه کرد و با اخم غلیظی که روی پیشانی چین خوردهاش نشانده بود، گفت:
- پس قاتل پدربزرگ کجاست؟ حتماً برای خودش توی محله میچرخه!
نیشخندی زد و دست مشت شدهاش را گشود.
خیره به انگشتان لرزیدهاش، پاسخ دادم.
- در این رابطه، اطلاعی ندارم؛ اما پسرش تا بیمارستان اومده بود، حتی اتاق پدربزرگ، برای رضایت گرفتن.
آترا با چشمانی گرد شده، اجزای صورتم را از دید گذراند و سرعتش را کم کرد.
- چی؟! درست شنیدم؟ اون مردک بیچشم و رو، با وجود اینکه میدونه پدرش مقصره و با ماشینش به یه پیرمرد زده، با کمال پررویی، اون هم نه با کمال تأسف، وارد بیمارستان شده، اون هم نه برای دعا و همدردی، برای رضایت؟
دنده را عوض کرد و سری به نشانهی تأسف تکان داد و به ادامهی حرفش افزود.
- متأسفم براشون! آخه یه آدم، حیف کلمهی آدم که بخوام برای همچین کسی به کار ببرم. چطور میتونه اینقدر پررو و بیچشم و رو باشه؟ اگر اونجا بودم، خرخرش رو میجویدم، یا سرش رو از تنش جدا میکردم.
باری دیگر، دستش روی فرمان ماشین مشت شد. حسش را به خوبی میفهمیدم و درک میکردم؛ اما من هم نمیدانستم قضیه از چه قرار است، نه مادربزرگ راجع به اتفاقها چیزی به من گفت و نه دایی و خالهام. سؤالهای آترا، سؤالهای من هم بود. بیشک میتوانستم اعتراف کنم که سؤالهایمان مشترک بود؛ اما برای رسیدن به پاسخ، باید صبور باشیم. شاید با صبوری کردن، بدانیم علت این کار چه بوده، آیا از روی عمد بوده یا غیرعمد!
دلیل این اشتباهی که عمد یا غیرعمد بوده، هر چه هم که باشد، برای خانوادهی آدینهها، منطقی و هضمکننده نخواهد بود، زیرا با این اشتباه بزرگ، عزیزی را از ما گرفتند که نبودش، آتش به جان و قلب همهی ما زده است. آترا از سکوتم و غرق در افکار بودنم، عصبی شد و صدایش را بالا برد.
- چرا حرف نمیزنی؟ لااقل یه چیزی بگو! دارم دق میکنم. نمیبینی رومینا؟!
نمیدانستم چه بگویم، با این اتفاق و فوت پدربزرگ، زبانم به سقف دهانم چسبیده بود. با گفتهها و نگفتههای من، نه پدربزرگ برمیگردد، نه حالشان خوب میشود؛ اما سعی کردم حرفی بزنم که لااقل سکوت حزنآلود بینمان را بشکنم.
- چی بگم آترا؟ میترسم چیزی بگم که ناراحتیت بیشتر بشه. نمیتونم درصد ناراحتیم رو بیان کنم، یا به زبون بیارم؛ ولی من هم از این اتفاق، هم شوکه و هم ناراحت شدم. من شاید نشون ندم که چقدر از این اتفاق ناراحتم؛ اما از درون دارم میسوزم و ذرهذره آب میشم.
صدای هقهق آترا، به وضوح بیش از پیش، در چاهسار گوشم پیچید. نمیدانستم چطور باید او را آرام کنم، نمیدانستم با در آغوش گرفتن او، تسکین دردش میشوم، یا بیحوصله میشود و کلفتی صدایش را به رخم میکشد. با دستان لرزیدهام دستش را گرفتم. چشمان آغشته به اشکم را روی هم فشردم و اجازهی جاری شدن ندادم؛ اما قطرهی سرکش اشکی، از چشمان درشتش که در بین مژههای بلند و پرپشتش محصور شده بود، چکید، حتی مژههای بلند و پرپشتش هم نمیتوانست مانع چکیدن اشکهایش شود. حرفهای من، شاید مرهمی برای دردهایش باشد؛ اما دلیل حال خوبش، کسی جز پدربزرگ، نخواهد بود. با تردید و به زحمت، لبانم را گشودم.
- لطفاً ماشین رو نگهدار! نمیخوام با این حالت پشت فرمون بشینی و رانندگی کنی.
گرچه آترا لجبازتر از این حرفها بود؛ اما اینبار عجیب بود که به حرفم گوش کرد و ماشین را نگه داشت. تلفنم را از جیب شلوار چروکیدهام بیرون آوردم و پس از انتخاب کردن شماره تماس امیر از دفترچه تلفنم، برای او مسیج فرستادم.
- سلام امیر! من و آترا توی مسیر بازگشت به خونه بودیم؛ اما بخاطر فوت پدربزرگ، گریه میکنه و حالش نامساعده، نتونست رانندگی کنه. درواقع من ازش خواستم. اگر میشه، بدون اینکه کسی متوجه بشه، از خونه بیرون بزن و بیا دنبالش.
سرم را از تلفن که بیرون آوردم و مردمک چشمانم را چرخاندم، آترا سرش را روی فرمان ماشین گذاشته بود و براثر گریه کردن، شانهاش میلرزید و موهایش، جلوی دیدگانش را گرفته بود. تا به امروز، هیچگاه او را در چنین شرایطی، تا این حد، خسته و آزرده ندیده بودم که در حضور من یا شخصی، اینگونه بیقرارانه اشک بریزد. با تردید به او نزدیک شدم و دستان لرزیده و سردم را روی شانهی نامحسوس لرزیدهاش گذاشتم و به نرمی فشردم.
- شاید بگم آروم باش! حرف قشنگی نیست و هیچ حرف قشنگی، تسکین دردت نباشه؛ اما من طاقت ندارم که توی همچین حالی، تماشاگر باشم. نمیتونم همراهیت کنم، چون هیچوقت، حتی مادرجون که تحت هر شرایطی کنارم بوده، اشکهام رو ندیده، غصه خوردنهام رو ندیده؛ ولی شادی و خندههام رو دیده. اون عزیزی که مجبوریم فردا خروارها خاک روش بریزیم، تنها، عزیز من و تو نبوده، برحسب احتمالات، عزیز پنجاه نفر بوده، شاید بیشتر! اما باید توی همچین شرایطی هم قوی بود، چون اگر قوی نباشی، نیرو یا امیدی برای ادامه دادن و آینده نخواهی داشت. دختر! قوی باش. کسی داره این کار بزرگ رو ازت میخواد که بدون پدر و مادر قد کشید. هر روز که بیست و چهار ساعت میشه، بدون هیچ پشتوانهای، تموم روز و شبهای سال رو گذروند، مادربزرگ و پدربزرگ، حکم پدر و مادرم رو داشتن؛ اما بیشتر اوقات، حتی با حضور این دو نفر تو زندگیم، مدام از خودم پرسیدم: «یعنی پدر و مادرم فوت شدن؟ شاید این یه دروغ محض باشه، شاید اونها زنده هستن؛ اما از بچگی من رو با این دروغ قانع و بزرگ کردن» شاید هم من دارم با این دروغها، خودم رو گول میزنم یا شاید برعکس، دارم به خودم امید میدم که بتونم قوی باشم و برای آیندهام بجنگم. گاهی جنگیدن به این معنی نیست که وسط میدون جنگ باشی و حریف مقابلت برای اینکه به زانو درت بیاره و عدهای مردم، دورتادورت رو حصار کرده باشن و تو رو برای باخت یا برد، تماشا کنند، گاهی جنگیدن به معنی اینهکه تلاش کنی که برای چیزی که آرزوتونه و توی رویا میبینیش، بدستش بیاری و به چنگ و دندون بگیریش و تا بهش نرسیدی، دست از تلاش نکشی.
با وجود اینکه فکر میکردم هیچ حرف قشنگی نمیتونه آرومش کنه، این حرفم باعث شد به وسیلهی سرآستین لباسش، رد اشکهایش را از روی صورت زیبایش پاک کند، سپس مرا در آغوش کشید و کمرم را نوازش کرد و با صدای تحلیل رفتهای، گفت:
- همیشه با حرفهای قشنگت، آرومم کردی! ما قشنگی حرفهات رو میبینیم و میشنویم؛ ولی تو واسه هر کلمش، درد کشیدی! به من میگی قوی باش! اما برای قوی شدن، هر بار زمین خوردی تا به این نتیجه رسیدی، باید تحت هر شرایطی، قوی بود.
به تبعیت از او، دستانم را دور کمرش حلقه کردم.
- درستش همینه که تحت هر شرایطی باید قوی باشی، نمیگم غصه نخور، نمیگم گریه نکن؛ اما اجازه نده که غصه و ناراحتی برات تصمیم بگیره، عقل و منطقت چیزهایی هستن که هیچوقت بیگدار به آب نمیزنن که باعث بشه، تصمیم اشتباه بگیری و به عمل برسونیش.
با ماشینی که چراغ بالا میزد، سرم را بالا بردم؛ اما براثر نور آن، چشمانم ریز شد و نتوانستم از او چشم برندارم. با نزدیک شدنش، متوجه شدم که امیر است. آترا رد نگاهم را گرفت و زمانی که ماشین امیر را از دید گذراند، با چشمانی گرد شده، حیرتزده پرسید.
- این امیر نیست؟ اینجا چیکار میکنه؟
چون من از امیر خواسته بودم دنبال آترا بیاید، چندان از حضورش در این مکان، حیرتزده نشدم. او هم که دختری باهوش بود، به راحتی متوجه این قضیه شده بود. چشمانش را ریز کرد و با دلخوریای که در چشمانش موج میزد، به چشمانم خیره شد.
- تو میدونستی که امیر میاد؟
همان لحظه امیر با انگشت سبابهاش ضربهی مضبوطی به شیشهی ماشین زد و با صدای رسایی، گفت:
- آترا!
آترا شیشه را پایین کشید و با چهرهای متعجب، بدون آنکه منتظر ادامهی حرف امیر باشد، کنجکاوانه پرسید.
- اول سلام! دوم، تو از کجا میدونستی که ما اینجا هستیم؟ عجیبه!
سپس مردمک چشمانش را در جزئیات صورتم چرخاند و با ابرو و چشمانش، به من و امیر، اشارهای کرد.
- کار توهه، آره؟! برای چی... .
امیر که نمیخواست میان ما شکر و آب شود و من بابت این کارم توبیخ شوم، میان حرف آترا پرید.
- توی مسیر بودم، میخواستم برم ترمینال دنبال بچهها که از انگلستان و آلمان به ایران برگشتن، از پلاک ماشینت متوجه شدم که اینجایی، فکر کردم ماشینت خراب شده، از ماشینم پیاده شدم که درستش کنم.
آترا رویش را از امیر برگرداند و هر دو دستش را روی صورتش کشید و بدون آنکه توجهای به حرفهای او بکند یا اهمیت دهد، تلفنش را از جیب شلوار بگش خارج کرد و سرش را در تلفن فرو برد. امیر نفس عمیقی کشید و دستانش را از جیب شلوارش خارج کرد و با عصبانیت، غر زد:
- هی ابله! با توهم ها!
آترا با وجود کلافه و بیحوصله بودنش، زبانش را جنباند و گفت:
- اوکی! ماشین خراب نیست، میتونی بری.
سپس امیر نگاهی به صورت بیروح و پژمردهام خیره ماند.
- رومینا! پیاده شید من تا خونه میرسونمتون.
آترا از روی تمسخر خندید و همزمان با بالا آوردن سرش، چشمانش را ریز کرد.
- متأسفانه شوخی بیمزهای بود! آخه کدوم شخص عاقلی، ماشینش که همه چیزشه رو اینجا کنار جاده ول میکنه، با ماشین داداشش برمیگرده خونه؟ آخه داداش من! مگه خودم چلاقم؟ تا چند دقیقه دیگه رانندگی کنم، رسیدیم!
صدای شکسته شدن قلب آسمان و غرش کوبندهی ابرهای سفید و بارش شدید باران، دلم به حال امیر سوخت که پنج دقیقهای میگذرد که زیر باران ایستاده و از آترا خواهش میکند که با ماشین او برگردیم؛ اما من امیر را به خوبی میشناسم، اگر صبرش لبریز شود، دیگر با آترا حرف که نمیزند هیچ، حتی این مکان را ترک میکند و میرود. امیر تک ابرویی بالا انداخت و با جدیت گفت:
- آترا! رفیقم توی ماشین منتظره، میای یا برم؟
آترا چشمانش را در حدقه چرخاند و صدایش را بالا برد.
- رفیقت به من چه ربطی داره آخه؟ هر دوتون برید که اعصاب معصاب ندارم ها!
امیر از کوره در رفت و کمان ابروان بورش را درهم کشید، دست مشت شدهاش را روی درب ماشین کوبید، سپس از لای دندانهای کلید شدهاش غرید.
- نفهم! من خواستم بهجات رانندگی کنم، چون دیدم حال مساعدی نداری! هر کس از سه متریت رد بشه، متوجه میشه که دو ساعت تموم، یک نفس اشک ریختی! ما رو باش به فکر کی هستیم، خانمی که مدام لجبازی و بدخلقی میکنه که تهش حرف خودش رو به کرسی بشونه، کاسه و کوزهها هم روی سر ما بشکنه.
پس از این حرفش، منتظر جواب از جانب آترا نماند و با عجله، خود را به ماشینش رساند، پس از آن، درب ماشینش را محکم بههم کوبید و با سرعت، مسیر را مستقیم در پیش گرفت، صدای جیغ لاستیک باعث شد آترا چشمانش را ببندد؛ اما ترس درون تنم رخنه بست و شانهام شروع به لرزیدن کرد. در حینی که با چشمانم، آترا را از دید میگذراندم، در برابر چشمان آتشبارش دوام نیاوردم و سرم را پایین انداختم و انگشتانم را به بازی گرفتم.
- فکر نکن من هالو هستم رومینا! نه تو و نه امیر نمیتونید من رو گول بزنید!
نیشخندی مزین لبانم شد، سپس چشمان ملتهبم را به او دوختم.
- گول! من متوجهی نامساعد بودن حالت شدم، طبق نگرانیهام، فقط از امیر کمک خواستم، اون هم... .
لبانش را با خشونت مکید و میان حرفم پرید.
- همه چیز واضح بود و مثل روز روشنه! نه نیاز به توضیحه، نه تعریف و تمجید. بین من و داداشم دیوار کشیدی، حالا راحت شدی؟
با لحن طعنهآمیزی که به خود گرفت و حرفهایش را مزهمزه نکرده به زبان آورد، چهرهام درهم فرو رفت و دستهی درب را کشیدم و به محض پیاده شدنم از ماشین، درب را محکم بهم کوبیدم؛ اما صدایش در گوشم پیچید.
- چیشد اون دختری که تا چند دقیقه پیش، دم از قوی بودن میزد؟ نکنه نقابت رو نتونستی حفظ کنی رومینا؟ چهرهی واقعیت همین ضعیف بودنت بود؟
به قول پدربزرگ خدابیامرزم، هیچگاه در حالت عصبانیتت، چیزی نگو. گاه سکوت نشانهی رضایت نیست، گاه نشانهی نگه داشتن سه چیز است، اول احترام، دوم عزت، سوم حرمت. وای که اگر این سه چیز بشکند، از چشمان همه خواهی افتاد، حتی عزیزانت. دهانی که بد موقع باز شود، سر تا ابد پایین خواهد آمد، حتی پس از جبران اشتباه، حتی پس از مرهم روی زخم، یا پس از عذرخواهی بهجای خودخواهی.
به انگشتان لرزیدهام که براثر عصبانیت بود، توجهای نکردم و دستم را در جیب شلوار بگم فرو بردم و تلفن را خارج کردم. نمیخواستم شخصی متوجهی بحث بین من و آترا شود، حتی امیر، پس ترجیحاً باید مابقی مسیر را با اسنپ به خانه باز میگشتم. با صدای جیغ لاستیک آترا که گوشم را خراش داد، بدون اینکه روی پاشنهی پایم بچرخم، زیر چشمی نیم نگاهی گذرا به ماشینش انداختم. به محض بالا آوردن سرم، در عرض چند ثانیه، ماشین آترا در جاده گم شد. یعنی بهقدری از دست من عصبیست که با سرعت صدتا، رانندگی کرد؟ امشب، از آن شبهایی بود که مودش را درک نمیکردم، مگر من مرتکب چه اشتباهی شده بودم که خودخواهانه مرا، آن هم در این مکان ناامن و جادهی خلوت و تاریک، ساعت یازده و نیم شب، ترک کرد و رفت؟ هیچگاه در چنین ساعتی از شب، حتی تا سر کوچه هم نرفته بودم، حالا اگر آترا زودتر از من برسد، به خاله و عزیز جان چه بگویم؟ مبدأ را اسنپ تعیین کرده بود، مقصد را سرچ زدم و پس از اینکه پیدا شد، تأییدش کردم و درخواست اسنپ دادم. اگر اسنپ پیدا نشود، مجبورم مابقی مسیر را پیادهروی کنم؛ اما در این مکان خلوت، میترسم. نکند کسی بلایی سرم بیاورد؟ ای کاش در رابطه با مساعد نبودن حال آترا، به امیر چیزی نگفته بودم. صدای نوتفیکیشن تلفنم باعث شد رشتهی افکارم پاره شود. صفحهی نمایش تلفن را که از دید گذراندم، امیر بود، با ترس و تردید، به تماس پاسخ دادم. الو که گفتم، صدایم لرزید. تک سرفهای کردم و سلام دادم. امیر به رفیقش چیزی گفت و سپس باری دیگر گفت:
- الو، رومینا کجایید؟
حال باید چه میگفتم؟ اگر حقیقت را بگویم که آترا آتش زیر دیگ میشود، اگر دروغ بگویم، امیر از من دلخور میشود، پس بهترین گزینه این بود که طوری صحبت کنم که انگار صدایش را ندارم و بگویم مشکل از آنتندهیست.
- الو... الو امیر؟ صدات رو ندارم. الو... الو؟
سپس جوری به تماس پایان دادم که خودم هم باورم شده بود آنتندهی ضعیف است. وارد اپلیکیشن اسنپ شدم، درخواستم را به چهل و پنج نفر از کسانی که در اسنپ مسافرکشی میکنند، فرستاده بودند؛ اما غافل از اینکه یکی از این چهل و پنج نفر، درخواست مرا بپذیرد. کمان ابروانم را درهم کشیدم و یک مسیر نسبتاً کوتاهی را، بیش از ده بار رفتم و برگشتم؛ با وجود اینکه درخواستم را به هفتاد نفر ارسال کرده بودند؛ اما هیچکدام درخواستم را به خیابان بهاران، نپذیرفته بود. چند دقیقهای که گذشت، بالاخره شخصی به نام، باراد بهمنش درخواستم را پذیرفته بود. ناخودآگاه، یک تای ابروانم بالا پرید و خنده، صورتم را گلگون کرد؛ اما به یکباره نگرانی و استرس سرتاسر وجودم را فرا گرفت. وای! اگر آترا زودتر از من به خانه برسد، چی؟ دستانم را لای موهای ژولیدهام فرو بردم و به صفحهی نمایشی تلفنم خیره شدم. زمان رسیدن اسنپ به این مکان، یک دقیقه دیگر زده بود. باری دیگر سگرمههایم را درهم کشیدم و به آسمان که لباسی سیاهرنگ به تن داشت، زل زدم، سپس زیر لب زمزمه کردم.
- ای کاش قبل از اینکه دهنش رو باز کنه و اون کلمات تند و تیز رو به تن من بزنه، یکم فکر میکرد که ببینه آیا من مستلزم و سزاوار اینجور کلمات هستم یا نه!
با خودم صحبت میکردم که ماشین سمند سورنی جلوی پایم متوقف کرد. سرم را بالا بردم و با همان ابروان درهم گره خورده و چشمان آتشبارم، جزئیات صورت پسر جوان را از دید گذراندم. حدس میزدم همان راننده اسنپی باشد که درخواست مرا پذیرفته بود. سریعاً پسورد تلفنم را زدم، با وارد شدن به اپلیکیشن اسنپ و زیر لب خواندن مشخصات ماشینش، گویا حدسم درست از آب در آمده بود. با عجله چند قدم استوار برداشتم و دستهی درب ماشین را گرفتم و پس از گشوده شدن درب، روی صندلی نشستم. از شدت بارش باران، تماماً لباسهایم خیس از آب باران شده بود. پسر جوان که فقط ابروان هشتی و پرپشت مشکیرنگش و چشمان نسبتاً درشت و عسلیرنگش که در بین مژههای بلند و پرپشتش محصور شده بود، در آینه مشخص بود، دست مردانهاش را گوشهی آینه گذاشت و آن را تنظیم کرد. در حین تنظیم کردنش، نیم نگاهی گذرا به چهرهام انداخت. چهرهای که از خستگی و بیخوابی، از گریه و ناله، حتی گرسنگی و تشنگی، دیگر رنگ به رو نداشت. زمانی که سرم را بالا بردم، ناخودآگاه، مردمک چشمانم روی بینی نیمه گوشتی و لبان صورتیرنگ گوشتیاش، به چرخش در آمد. سریعاً نگاهم را از اجزای صورتش دزدیدم و پس از صاف کردن گلویم، لب زدم:
- جناب! یه شماره کارت لطف میکنید، بگید؟
به سرعت سرش را بالا آورد و در آینه چهرهام را برانداز کرد و پس از اندکی سکوت، شماره کارتش را گفت، سپس پرسید.
- آنلاین پرداخت میکنی؟
- بله.
کرایه را آنلاین پرداخت کردم و پلک خستهام را روی هم گذاشتم؛ اما با صدای موزیکی که توسط پسر جوان پخش شد، چشمانم را گشودم. با اینکه در شرایطی بودم که موسیقی حالم را خوب نمیکرد؛ اما موزیکی که گذاشته بود، خوانندهی مورد علاقهی من بود. «پوبون» چنگی به موهای فر و نسبتاً خرماییرنگش زد و همزمان با خواننده، شروع به خواندن کرد. با ادا و اطوارهایش، کمان ابروانم را درهم کشیدم؛ اما سعی کردم که از کوره در نروم. به هر حال، هر شخصی یک اخلاق و شخصیتی دارد، این پسر هم، دوست دارد اینگونه رفتار کند و من کسی جز یک غریبهی گذری نیستم، پس نمیتوانم کارهای خوبش را تأیید و کارهای بدش را عیب و ننگ بدانم؛ ولی من در شرایطی نبودم که شوق و ذوق برای گوش سپردن به موسیقی داشته باشم، حتی موسیقی مورد علاقهام؛ ولی با این حال، انتظار ندارم یک غریبهی گذری، با من همدرد باشد و پابهپای من، غصه بخورد. با صدای پسر جوان، رشتهی افکارم پاره شد.
- سرکار خانم! به مقصد رسیدیم. کجا پیاده میشید؟
- آخر خیابون بهاران.
سری تکان داد و با سرعت بالایی وارد خیابان بهاران شد؛ اما ماشینش که به انتهای خیابان رسید، هیچ خبری از ماشین آترا نبود. با این حال که رفتارش اشتباه بود؛ اما نگرانش شدم، چون او یکی از عزیزانم محسوب میشد که اگر خار درون پایش برود، زمین و آسمان را به آتش میکشم. خطاب به راننده گفتم:
- همینجا نگهدارید!
پس از اینکه ماشینش را کنار هایپرمارکت زیر درخت کاج متوقف کرد، لب برچید.
- بفرمایید!
- شب بهخیر.
- همچنین شب شما!
هنوز از ماشین پیاده نشده بودم که مردمک چشمانش را روی اندامم و یک دور کامل، روی جزئیات صورتم چرخاند. نگاهش، یک نگاه معمولی نبود، یک نگاه مطول بود که حتی پس از پیاده شدنم از ماشینش و چند قدم استوار برداشتن در پیادهرو، هنوز ادامه داشت. شانهای بالا انداختم و از کوچهمان که بالا میرفتم، سرم را برگرداندم. نمیدانم چرا حس کردم او مرا تعقیب کرده؛ اما تا روی برگرداندم، هیچ اثری از او و ماشینش نبود. کلید را در قفل درب انداختم و چند مرتبه چرخاندم، سپس وارد حیاط که شدم، تمام چراغها، حتی چراغ اتاق من هم روشن بود، پس همگی بیدار بودند، نه به خاطر ما، بهخاطر فوت پدربزرگ.
با صدای پخش سورهی یاسین، آن هم از اسپیکر، باعث شد پایم سست شود. روی صندلی نشستم. نگاهم روی کفشهایی که هر کدام گوشهای افتاده بودند، چرخ خورد. معلوم بود تعداد بالایی از اقوام و آشناهای پدربزرگ، برای همدردی و عزاداری، به خانهمان آمده بودند. نگاهم روی قامت کشیدهی زنی جوان که وارد حیاط میشد، میخکوب شد. با اینکه چهرهاش برایم آشنا نبود، برای ادای احترام از روی صندلی برخاستم؛ اما او نگاه سردی به من انداخت و پوزخند تلخی زد. حرکاتش برایم عجیب بود؛ ولی شانهای بالا انداختم و روی صندلی نشستم. ذهنم سخت درگیر بود، یعنی آترا کجاست؟ دستم را بالا بردم و به ساعت مچی دیجیتالم نگاهی انداختم. گویا عقربهها باهم مسابقه میدانند. ساعت دوازده شب بود؛ اما هنوز خبری از آترا نشده بود. چشمان سرگردانم را از پشت پنجره، به سالن دوختم، بیش از سی نفر زن، چه جوان و چه مسن، در سالن حضور داشتند. عدهی کمی که مسن بودند، روی کاناپه و تعداد کمی روی صندلی و مابقی روی کاناپه نشسته بودند. دستهی هلالی شکل درب پذیرایی را گرفتم و به آرامی کشیدم. به محض ورودم به پذیرایی، دختر بچهای که یک لیوان آب در دستش بود، اجزای صورتم را از دید گذراند و کمرش را به دیوار تکیه داد. با صدای جیغ خاله افروز و خاله افرا، ترس به جانم چنگ زد. با عجله خود را به سالن رساندم، مادربزرگ و خاله آدلیا که آخرین فرزند خانوادهی آدینهها بود، سینهستبر مقابل آن دو ایستاده بود و با صدایی بشاش، میگفت:
- جون امیر آروم باش! اونها از عمد این کارها رو میکنن که با روح و روان ما بازی کنن، چون مریض روانی هستن، تو که عاقلی، پس خونسرد باش!
خاله افروز نگاهی گذرا به چهرهی مصمم من انداخت با صدای بلندتری، لب ورزید.
- چطور آروم باشم آدلیا؟ ندیدی اون زن عفرینه تا توی خونمون اومده بود تا رضایت بگیره؟هنوز روز خاکسپاری پدرم نرسیده، کفنش خشک نشده، چطور... چطور به خودش جرأت میده که سرش رو بندازه پایین و وارد خونهی پدری من بشه؟ همین عفریتهها باعث و بانی این اتفاقن، اگر شوهرش با ماشین به پدرم نمیزد، الان پدرم اینجا بود!
مادربزرگ با چشمانی گرد شده، اجزای صورت خاله افروز و پس از آن، چهرهی عبوس مرا از دید گذراند. شانهی نامحسوسم شروع به لرزیدن کرد و دستانم و قلبم یخ زد. خاله افروز مثل شخصی حرف نمیزد که از هیچ چیز خبر ندارد، گویا مادربزرگ، همه چیز را برای او تعریف کرده بود و اما من، گیج و مات و مبهوت مانده به مادربزرگ خیره شدم و با صدای تحلیل رفتهای، با لکنت زبان، لب زدم:
- همسر... همسر اون... اون قاتل... اون... .
کمان ابروانم را درهم کشیدم و ناخودآگاه، دستانم را مشت کردم و پارچهی نرم پافرم را چنگ زدم. به سرعت از سالن خارج شدم و کفشهایم را پوشیدم؛ اما صدای خاله افروز و خاله آدلیا در نزدیکی گوشم پیچید.
- رومینا! رومینا! داری کجا میری؟ ارواح خاک پدربزرگت وایستا!
من هنوز باور نداشتم که پدربزرگ مرا ترک کرده و رفته، خاله افروز از کدام روح و خاک صحبت میکرد و قسمم میداد؟ حرکت پایم در نزدیکی درب، متوقف شد و همزمان با برگرداندن سرم، روی پاشنهی پایم، چرخیدم. نیشخندی مزین لبان خشکیدهام شد، سپس خطاب به خالههایم و دیگر آشناهای پدربزرگم، لب زدم:
- کسایی که باعث شدن پدربزرگم فوت بشه، تقاص پس میدن، تا الان اگر سکوت کردم، چون امیدی توی دلم جوونه زده بود که مدام بهم تلقین میکرد، حال پدربزرگت خوب میشه، اون قویه! اون بارها با درد و سختی دست و پنجه نرم کرده؛ اما قویتر از قبل بلند شده، حالا که برخلافش اتفاق افتاد، باید خانوادهی بهمنش، تاوان پس بدن!
مادربزرگ که کل تنش میلرزید، با پشت دست، قطرهی سرکش اشکی که از گوشهی چشمانش میچکید، پاک کرد و دستان لرزیده و سردش را قاب صورتم کرد و با لحنی مهربان پاسخ داد.
- دختر عزیزم! لطفاً آروم باش! ببین، خاله افروز و خاله افرا با اون زن بحث و جدل کردن، حتی به گیس و گیس کشی هم رسید؛ لطفاً تو کوتاه بیا! میدونم این اشتباه بزرگ، جایی برای بخشش نداره؛ اما به شرفم قسم، به عشق و ارزشی که برای پدربزرگت قائل بودم و هستم، قسم میخورم که کاری میکنم هر روز، تاوان و تقاص این کارش رو پس بده، اگر این کار رو انجام ندادم، تموم کسایی که اینجا حضور دارن، بیان مقابلم وایستن، بگن تف به شرفت، بگن هیچ عددی نبودی، فقط لفظ بودی و حرف، بگن... .
میان حرف مادربزرگ پریدم و دستم را روی لبان خشکیدهاش گذاشتم، قدمی به جلو برداشتم و فاصلهی بینمان را شکستم، سپس او را در آغوش کشیدم و شانهی لرزانش را نوازش کردم.
- چشم مادرجون، لطفاً اینطوری به خودت نگو!
خاله افروز روی آخرین پله نشست و با چشمان آغشته به اشکش، ما را تماشا کرد. خاله آدلیا چند قدم به طرفم برداشت و کنار گوشم زمزمه کرد.
- آترا کجاست؟ ازش خبر داری؟!
با تردید سرم را چرخاندم و به چشمان مشکیرنگ نافذش، خیره شدم.
- نمیدونم.
- مگه با هم نبودید، پس چطور نمیدونی کجاست؟
برای پاسخ دادن به سؤال خاله آدلیا، صحبتهای زیادی داشتم؛ اما زمانی که به حرفهای آترا فکر میکردم، گویا زبانم به سقف دهانم چسبیده بود. خاله دستش را درون جیب کُت مشکیرنگش فرو برد و همچنان منتظر جوابی از سوی من بود؛ اما از سکوتم وایب خوبی نگرفت، بلکه کمان ابروان هشتیاش را درهم کشید و با بیحوصلگی که در تُن صدایش معطوف شده بود، ادامه داد.
- از سکوتت مشخصه که بوی دروغ میاد! زود بگو ببینم! آترا کجاست؟
در حینی که از خاله آدلیا فاصله میگرفتم، دستی روی یقهی تیشرت سفید رنگم کشیدم و غریدم:
- نمیدونم! با خودش تماس بگیر، بپرس که کجاست!