نویسندهی عزیزی که قصد تایپ رمانت رو داری، کافیه که روی فرستادن موضوع کلیک کنی و اسم اثر، نویسنده و خلاصه رمانت رو به همراه ژانرش بنویسی و منتظر تایید توسط مدیر مربوطه باشی. لازم به ارسال مجدد تاپیک اثرت نیست.
عنوان: آکنده از درد
نویسنده: زری
ژانرها: عاشقانه، جنایی، رازآلود
ناظر: @Nargess128
خلاصه: حال و هوایم، مثل بازی گرگم به هواست. ترسم از غرش و زخمی شدن از گرگه؛ ولی در حقیقت باید از آدمهایی بترسم که لباس آهو بر تن دارند؛ اما گرگن! ترسم از آن کفتاری نیست که برای خود، حکمرانی میکند، ترسم از آن گرگیست که در لباس آهوست؛ اما نقش گرگ بازی میکند. من همانند گرگ زخمی. وای که اگر روز انتقام فرا برسد، آن قفسی که من را در آن حبس کردهاند و روی زخمهایم نمک میپاشند را میدرم و انتقامم را خواهم گرفت. انتقامی که همه را غارنشین خواهد کرد. عزیزانی که مایلند این اثر را بخوانند، بهتر است زمان مناسبتری که ویرایش این اثر توسط نویسنده به اتمام رسید، تصمیم به مطالعه بگیرند، چون ایده تعویض شده، بخش آغازی و بخشهای دیگر اعم، از نام شخصیت و نام اثر، خلاصه و لاغیر به همین خاطر اگر بخوانید، دچار مشکل میشوید.
در محفل یادبود
بالاخره پس از گذشت بیست دقیقه، رسیدیم. ماشینهای زیادی در کوچه پارک شده بود. وارد حیاط که شدیم، خاله افروز بر روی صندلی نشسته و به اغمای عمیقی فرو رفته بود. دیوارهای سفید که در روزهای عادی صدای زندگی در آنها جریان داشت، حالا غمگین و خاموش به نظر میرسیدند، در گوشهی اتاق، میز بزرگی با پارچهی سفید پوشیده شده بود و عکس بزرگی از پدربزرگ در قاب طلا در مرکز آن قرار داشت. یک شمع که روشن بود، در کنار قابعکسش میسوخت و نوری ضعیف و ملایم به فضای تاریک میداد. گویی روحش در این خانه حضور دارد. مراسم ختم در خانهمان برگذار شد. خانهای که ماه پیش مملو از خندهها و صدای موزیک بود، حالا در سکوتی حزنآلود فرو رفته بود. خانواده و دوستان و بستگان نزدیک دورهم جمع شده بودند، هر کدام گوشهای نشسته و در دلهایشان خاطرات شیرین و تلخ را مرور میکردند. پدربزرگ فرزند اول خانواده بود و تنها یک خواهر ناتنی داشت که او هم روابط خوبی با پدربزرگ نداشت، جوری که او گفته بود، بمیرد هم پایش را در مراسم خاکسپاری و ختم او نمیگذارد! در دلم جنگی میان اشکها و یاد پدربزرگ جریان یافته بود. دیگر روزهای خوشی که با پدربزرگ سپری کردیم نه برمیگردد و نه تکرار میشود! خالههایم در آشپزخانه مشغول آمادهسازی غذا و پذیرایی بودند، به ندرت لبخند میزدند؛ اما در دلشان غوغا به پا شده بود. همه چیز با احترام و در سکوت انجام شد، هیچ صدای پرحرفی به گوش نمیرسید، فقط گاهی صدای فنجانها که بهم میخوردند یا زوزهی باد از پنجرهای که باز بود، نجوای غمانگیزی را به همراه داشت. یکی از بستگان نزدیک پدربزرگ از اتاق خارج شد و با صدای آرامی به صحبت پرداخت.
- ما امشب اینجا جمع شدیم تا یاد کسی رو گرامی بداریم که توی زندگی ما به نوبهی خودش نقش بزرگی داشته! اون نه تنها یه پدر برای دخترها و پسرهاش، بلکه یه دوست و یه مادر هم بود و برای ما یه راهنما و همدم! این خونه شاید دیگه مثل قبل نشه؛ اما اون همیشه توی یاد ما زنده میمونه!
هر کلمهای که به زبان میآورد، انگار سنگینی یک خاطره را به دوش میکشیدیم. همگی با جزئیات کامل به سخنانش گوش کردند و با همدیگر سر صحبت را گشودند. آنها لحظاتی را به یاد میآوردند که در تنگنا و شرایط دشواری به سر میبردند که پدربزرگ به آنها کمک کرده و دستانشان را گرفته است تا بلند شوند. لحظاتی که در شادی و غمهایشان شریک بوده و هیچ بدیای از او ندیده بودند. بعد از به اتمام رسیدن مراسم ختم، هر یک از حاضران، یکی یکی از جای برخاستند و در کنار عکس پدربزرگ ایستادند. در سکوت، برخی از خاطرههای کوچک و بزرگ را مرور میکردند و در این محفل، هیچ کلمهای از زبانشان جاری نشد، بجز پدربزرگ که همیشه در یادشان باقی خواهد ماند! یاد او در قلبها حک میشود و هرگز از بین نمیرود. مراسم ختم در دل شب تاریک و غمانگیز به مرحلهی نهایی رساید، خانه سرشار از خاطرههای پدربزرگ بود، با هر شمعی که ما روشن میکردیم و خاموش میگشت، گویا روح پدربزرگ در این خانه زندگی میکرد، در سکوت و آرامش، همه چیز در ذهن ما باقی میماند!
«آزاده خانم»
یک هفتهای گذشته بود که چشمانم آن جمال زیبای آزاد را ندیده بود. با وجود اینکه بسیار دلتنگش بودم؛ اما بخاطر دختر و پسرهایم، به خصوص رومینا که یادگار دخترم بود، مجبور بودم که قوی باشم. به بهانهی خرید کردن، با پای بیجانم قدم از قدم برمیداشتم؛ اما با وجود بارش باران، این خیابان هنوز هم بوی عطر آزاد را میداد، کسی که در تمامی مراحل زندگیام، همانند یک همسر نه، مثل یک پدر و مادر، مراقب من بود. دستان سردم که بر اثر سرما میلرزید را در جیب کُت پشمیام فرو بردم. من هم مثل مادرهای دیگر، ذهنم سخت درگیر این شده بود که پس از مرگ آزاد، چطور از پس مخارج زندگیمان بر بیایم؟ از طرفی دانشگاه رومینا و از طرفی دیگر، مخارج خانه. سرم را بالا بردم و اطراف را از دید گذراندم، نیاز به آرامش و تنهایی داشتم؛ اما در خانه ماندن، روحیهام را تعویض نمیکرد، بلکه مثل یک کاغذ، در خود مچاله میشدم. وارد کافه شدم، سپس از پلهها، دوتا یکی پایین رفتم. پوست دستانم از شدت سرما، به قرمزی میزد. بینیام را بالا کشیدم و مردمک چشمانم را حول فضای مرتب و پر از آرامش کافه چرخاندم. اولین چیزی که نظرم را جلب کرد، پیرمردی بود که روزنامه به دست، در انتهای کافه به تنهایی نشسته و گاه عینکش را تنظیم میکرد، گرچه آزاد سن و سالی نداشت؛ اما حرکاتش، مرا یاد او انداخت، البته او همیشه در یاد من زنده باقی میماند. روی صندلی نشستم و به صندلی خالیای که روبهرویم قرار داشت، زل زدم. صدای پسر جوانی، به وضوح بیش از پیش، در چاهسار گوشم پیچید.
- سلام آقا! خوش اومدید. چیزی میل دارید؟
کیفم را روی میز گذاشتم و به منو خیره شدم، با اینکه میلی به چیزی نداشتم؛ ولی گرمای قهوه در روزهای بارانی، حس التیامبخشی را به تنم تزریق میکرد. پسر جوان پس از تحویل دادن سفارش، به طرفم قدم برداشت. قامت بلندش مقابلم قرار گرفت و با لبخندی که کنج لبانش طرح بسته بود، با لحنی مهربان گفت:
- سلام مادر! خوش اومدید. چیزی میل دارید براتون بیارم؟
زبانم را روی لبان باریک و خشکیدهام کشیدم و با لبخند به او پاسخ دادم.
- سلام پسرم! خسته نباشی. اگر میشه لطف کن یه فنجون قهوه و یه شات گلاب زعفرون بیار.
چشمی زیر لب گفت و راهش را به طرف آشپزخانه کج کرد. یاد جوانیهای آزاد افتادم، زمانی که ذوق و شوق دانشگاه رفتن را داشت، پدرش با او مخالفت کرد و گفت:«ما خرج زندگیمان را به سختی در میاریم، بعد تو از من میخوای خرج دانشگاهت رو هم بدم؟ نه پسر جون، مرد باید کار کنه.» او برای اینکه بتواند به هدفش برسد، مدت طولانیای در یک کافهی دنج شروع به کار کرد. با مشتریهایش خوش رفتار بود و هیچگاه با آنها با لحن تند و زنندهای برخورد نمیکرد. دستخوش موفق شد هزینه و شهریه دانشگاهش را پرداخت کند و به دانشگاه برود، البته او را دانشگاه دولتی قبول کرده بود؛ اما چون دانشگاهش تهران افتاده بود، اینبار مادرش مخالفت کرد یا شاید اصرارهای پدرش باعث شده بود که مادرش دلتنگی و موردهای دیگر را بهانه کند تا اینکه موفق شود تک پسرش را از رفتن به تهران برای تحصیلاتش، منصرف کند. با صدای پسر جوان، رشتهی افکارم پاره شد.
- بفرمایید! نوشجونت.
لبخندی زدم و سری تکان دادم. فنجان قهوه را که در دستم گرفتم، گرمای آن، کرختی انگشتانم و وجودم را از بین برد. جرعهای از قهوه را نوشیدم. صدای نوتفیکیشن تلفنم در گوشم نجوا شد. زیپ کیفم را گشودم و تلفن را برداشتم، نامش را که از صفحهی تلفن خواندم، متوجه شدم که رومیناست. حتماً طبق معمول نگرانم شده است. پس از اندکی معطلی، بالاخره به تماس پاسخ دادم. صدای نازک و دلنشینش از پشت تلفنم پخش شد.
- سلام مادرجون! کجایی؟
با اینکه بغض گلویم را فرا گرفته بود، به ناچار و به زحمت لبانم را گشودم.
- سلام مادر! من هم مشغول خرید کردن، مگه چطور؟
- خاله و دایی نگرانت بودن، باهات تماس گرفته بودن؛ اما جواب نداده بودی، بیشتر نگرانت شدن، به من گفتن باهاش تماس بگیر ببین کجاست تا بریم دنبالش.
پس از مرگ آزاد، دو برابر از قبل به من اهمیت میدادند. تا سر کوچه هم که میرفتم، هر بار یکی از اعضای خانواده تماس میگرفت و میپرسید:«کجایی؟ مواظب خودت باش، سریع برگرد.»
- خریدم تموم شد تماس میگیرم که بیان.
- باشه قربونت برم، مواظب باش.
- باشه دخترم، خداحافظ.
به تماس پایان دادم و جرعهای از قهوه و جرعهای از گلاب زعفران را خوردم و از سر میز بلند شدم. کافه شلوغ شده بود و پسر جوان به سرعت سر میزها میرفت تا سفارش بگیرد و تحویل دهد، به سختی از پلهها بالا رفتم تا به پیادهرو رسیدم. من به بهانهی خرید کردن از خانه خارج شدم؛ اما غافل از اینکه یک خرید در دستم باشد، مسیرم را به طرف مغازهای که نان فانتزی میفروخت، کج کردم. جلوی درب مغازه، نوشتهای حکاکی شده بود که ظاهراً نیازمند به یک نیرو، جهت فروشندگی بودند. شالم را روی سرم مرتب کردم و دستی روی کت مشکیرنگم کشیدم و وارد مغازه شدم. بهجز یک آقا، پسری جوان مشغول به کار بودند. با لبخندی که کنج لبانم طرح بسته بود، با صدایی بشاش لب زدم:
- سلام آقا، خسته نباشید.
مرد نسبتاً مسنی که در حال بستهبندی نانهای فانتزی بود، با ابرو و چشمش به من اشارهای کرد و پسر جوان به طرفم آمد و گفت:
- سلام خانم، در خدمتم؟
- یه بسته نون فانتزی میخواستم.
سری تکان داد و یک بسته که شامل شش عدد نان میشد، به طرفم گرفت و گفت:
- خدمت شما!
کارت بانکیام را از کیف پولیام خارج کردم. پس از کشیدن کارت و تحویل دادنش، سر صحبت را راجع به آگهیای که به درب شیشهای زده بودند، باز کردم.
- شما جهت فروشندگی، نیاز به نیرو دارید؟
پسر جوان مردمک چشمانش که از شدت تعجب گرد شده بود، یک دور از نوک پایم تا سرم چرخاند و گفت:
- کار برای خودتون یا شخص دیگهای؟
دانههای ع×ر×ق سرد از روی پیشانیام لیز خورد و به ابروان هشتیام رسید، پس از اندکی مکث با اندکی امید، پاسخ دادم.
- برای خودم.
پسر جوان روی پاشنهی پایش چرخید و با صدای بشاشی خطاب به مرد مسن گفت:
- آقای کاووسی! میشه چند لحظه تشریف بیارید؟
آقای کاووسی صدایش را بالا برد و کمان ابروان شلاقی جو گندمیاش را درهم کشید و به خشونت گرائید.
- از پس یه مشتری هم نمیتونی بر بیای؟
از اینکه اینگونه با پسر جوان صحبت کرد، ناراحت شدم و از اینکه وارد مغازه شدم تا هم نان بخرم و هم راجع به آگهی صحبت کنم، پشیمان شدم. لبخندی زدم و خطاب به پسر جوان گفتم:
- عذر میخوام پسرم، بخاطر من توی زحمت هم افتادی؛ اما از کار کردن اون هم اینجا، منصرف شدم، دخترم ظاهراً جای دیگهای برام کار پیدا کرده.
مرد مسن خطاب به پسر جوان پرسید.
- چی میخواستی؟ پسر جون! بجنب!
- سرکار خانم جهت کار فروشندگی به مغازمون اومده بودن که گفتن منصرف شدن و قصد دارن جای دیگهای مشغول به کار بشن.
مرد مسن از روی تمسخر خندید و با صدای بشاشی با لحن تند و زنندهای گفت:
- آخه توی این سن، کی به شما کار میده؟ به نظرم که الکی وقتت رو تلف نکن، حتی اگر برای آگهیای که من زدم هم با هم صحبت میکردیم، بخاطر سنت به توافق نمیرسیدیم.
پشتم به مرد مسن و پسر جوان بود و قصد خارج شدن از مغازه را داشتم که با طرز صحبت کردنش، منصرف شدم و روی پاشنهی پایم چرخیدم. در حینی که سعی داشتم خونسردی خود را حفظ کنم و حداقل کپی چنین فرد گستاخی نباشم، چند قدم کوتاه برداشتم و در چشمان بیحیا و بیمروتش خیره شدم تا رک حرفهایم را زده باشم و پس از آن، از مغازه خارج شوم.
- من وقتم رو صرف چیزهای باارزش میکنم نه صحبت کردن با شمایی که نمیدونید چطور باید با یک خانم صحبت کنی و سنش رو به رخش میکشی. درضمن! سن یه عدده و ملاک چیزهای دیگهای مثل شخصیت و اخلاق داشتنه که شما از اینها محرومید. اگر سنم هم کم بود، حاضر نمیشدم برای چنین شخصی، که اون هم شما باشی و بویی از شخصیت و انسانیت نبردی، کار کنم.
بند کیفم را روی شانهام تنظیم کردم و نیشخندی زدم.
- بدرود!
بدون اینکه منتظر جوابی از جانبش باشم، به سرعت از مغازهاش خارج شدم؛ اما از توبیخ کردنش نگذشتم و ترجیح دادم حقش را کف دستش بگذارم که برای بار بعد بداند با یک خانم و آقا، چگونه صحبت کند. زمانی که از مغازه خارج میشدم، صدای کلفت و بمش در گوشم نجوا شد که گفت: « من بد صحبت نکردم، شما بد برداشت کردید و حقیقت اینهکه شما مسنید و هیچجا بهت کار نمیدن و نهایتاً تنها کاری که بهت بسپارن، بخور و بخواب داخل خونهست، اون هم احتمالیه نه صددرصدی!»
با وسواس خاصی که داشتم، دستی به یقهی تاخوردهی کُتم کشیدم و جای پوزخند تلخم را به لبخند کمرنگی که در چنین شرایطی قرار میگرفتم، دادم، چون هیچگاه بلد نبودم مدت طولانیای سگرمههایم را درهم بکشم و خنده را از لبانم محو کنم. در مسیر بازگشت به خانه بودم که اتفاقی از دورادور، پسرم را به همراه همسرش دیدم که به سمت قنادی میرفتند، تا سرش را برگرداند، با عجله خود را به درخت رساندم که مبادا مرا ببینند و بابت این کارم توبیخم کنند یا دلخوری پیش بیاید. به خوبی میدانستم که دروغ و پنهان کاری، کار اشتباهیست؛ اما مجبور بودم که دست به چنین کاری بزنم، چون اگر پنهان نمیکردم، شرایطشان سختتر میشد و به من اجازه کار کردن در این سن را نمیدادند و من هرگز همچین چیزی را نمیخواستم و نمیپذیرم. از درخت فاصله گرفتم و پس از کشیک دادن که مطمئن شدم آنها وارد قنادی شدهاند، از پیادهرو به خیابان اصلی رفتم و در ایستگاه نشستم. نفسم را از پرهی بینیام بیرون فرستادم و اطراف را از دید گذراندم. با عبور کردن تاکسی، از جای برخاستم و با صدایی بشاش، لب زدم:
- تاکسی! وایستا.
تاکسی جلوتر از ایستگاه اتوبوس، کنار ماشین 206 متوقف کرد. در حینی که نفسنفس میزدم، دستهی درب ماشین را گرفتم و به آرامی کشیدم، به محض سوار شدن و نشستنم بر روی صندلی، سلام کردم. راننده تاکسی هم در جواب به سلامم، گفت:
- سلام خانم! لطفاً شیشه رو بدید بالا، بخاری روشنه.
بهقدری ذهنم درگیر بود که متوجهی پایین بودن شیشه نبودم. شیشه را بستم و از پشت شیشه، ازدحامی از جمعیت را از دیدگانم گذراندم. راننده تاکسی آینهاش را تنظیم کرد و از همانجا نیمنگاهی گذرا به جزئیات صورتم انداخت و با لحن مهربانی لب زد:
- بابا جان، کجا پیاده میشی؟
- خیابان بهاران.
بهجز تکان دادن سرش، چیز دیگری نگفت. درواقع پس از آن، سکوت حزنآلودی میانمان حکمفرما بود تا اینکه در نزدیکی خیابان بهاران، ماشینش را متوقف کرد. زیب کیف پولیام را کشیدم و سرم را بالا آوردم.
- کرایه چند شد؟
- قابلت رو هم نداره بابا! پنجاه تومن ناقابل.
دقیق پنجاه تومن پول نقد در کیف پولیام داشتم، آن را به طرف راننده تاکسی گرفتم.
- بفرمایید!
- پر برکت باشه.
در جواب به حرفش، تنها لبخندی زدم و دستهی کیفم را روی شانهام تنظیم کردم، به محض پیاده شدنم از ماشین، درب را بستم. وارد مغازه تره بار شدم و خطاب به پسر آقا امیر، لب زدم:
- سلام پسرم! خسته نباشی.
پسر آقا امیر سرش را بلند کرد و لبخندی زد، سپس به طرفم آمد و دستم را گرفت که ببوسد، سرش را بوسیدم.
- سلام مادرجون! خوش اومدی.
- خدا برای خانوادهات حفظت کنه شیر پسر!
خنده از لبانش که محو نمیشد هیچ، حتی لبانش از شدت خنده، کش آمد و ذوق و شوق چشمانش، باعث درخشیدن چشمانم شد. دستم را روی سرش کشیدم و به همراه او، وارد مغازه شدم. مقداری میوه در نایلون گذاشتم.
- پسرم اینها رو حساب کن، قربون دستت.
در حین حساب و کتاب کردن و نوشتن نوشتهای بر روی کاغذ، خندهاش را خورد و با بغض لب زد:
- مادرجون! غم آخرت باشه، انشالله خدا بهت صبر بده. آقا آزاد به گردن ما خیلی حق داره، بهترین مرد بود، حیفش!
آهی کشیدم و سرم را پایین انداختم.
- آره پسرم! واقعاً حیفش. انشالله خدا از سر تقصیراتش بگذره؛ ولی مرگ حق همهست، همهی ما یه روز به حقمون میرسیم؛ اما با این تفاوت که یکی امروز، یکی فردا.
پسر آقا امیر که نامش، «بنیامین» بود، اطراف را از دید گذراند.
- قابلت رو هم نداره!
روی صندلی نشستم و کارت بانکیام را به طرفش گرفتم. پس از چند بار اصرار، بالاخره پذیرفت که پول میوهها را از کارتم کسر کند. در حین کشیدن کارت و زدن رمز، گفت:
- شنیدم که آقا آزاد توی خیابون بهاران تصادف کرده، حتی کسی که با ماشین بهش زده، برای همین محل بوده، درسته؟
روی صندلی نشستم و پا روی پا انداختم.
- درواقع حقیقت اینی نیست که شنیدی، اصل قضایا یه چیز دیگهست که اثبات میکنه عمدی بوده، نه غیر عمدی که به گوش خیلیها رسیده و زبانزد شده.
چشمان سبزرنگ بنیامین، از شدت تعجب گرد شد. روی صندلیای که مقابلم بود و فاصلهی چندانی نداشت، نشست و با حسی کنجکاوانه پرسید.
- حقیقت چیه؟
- حقیقت اینه که یک روز قبل از رخ دادن این اتفاق، آزاد با برادر ناتنیاش ملاقات داشته، البته با یه تماس تلفنی متوجه شده که برادر ناتنی داره و از اون میخواد که بره پیشش. سر ارث و میراث بحثشون میشه و به توافق نمیرسن. این آقا هم با پسرش نقشه میکشه و زمانی که میبینن آزاد از خونه بیرون رفته، با ماشینش به اون صدمه میزنن.
پرههای بینی بنیامین، به واسطهی بازدم عمیقش، باز و بسته شدند، سپس بینیاش را بالا کشید و هیکل تنومندش را به میز تکیه داد و آرنجش را روی آن گذاشت.
- چقدر حقهباز بوده! یعنی آقا آزاد نمیدونسته که یه برادر ناتنی داره؟
- نه متأسفانه. زمانی متوجهی این قضایا شده که سر ارث و میراث بحثشون میشه و تصمیم میگیرن تلافی کنن.
اخم ظریفی روی پیشانی چین خوردهاش نشست و از حرفهایی که از زبان من میشنید، جا خورد.
- بچهها هم میدونن؟ حتماً خیلی فشار روشونه!
- فکر میکنن این اتفاق عمدی نبوده و توی بیحواسی رخ داده؛ اما خبر ندارن که این اتفاق، عمدی و از سر تلافی بوده.
بنیامین دستش را بالا آورد و نیمنگاهی گذرا به ساعت مچی رولکسش انداخت.
- چرا حقیقت رو پنهون کردی؟
- من با کمک وکیل تونستم به اصل حقایق پی ببرم، چون فوت آزاد روی اونها تأثیرات منفی گذاشته و نمیتونن هضم و درکش کنن و از طرفی برادر زادهی ناتنی آزاد، دنبال رضایت گرفتن از ما هست، نخواستم بیشتر از این فشار روشون باشه؛ اما توی یه بازهی زمانی مناسبی، حقایق رو فاش میکنم.
اندکی روی صندلی جابهجا شدم، سپس زبان روی لبان باریکم کشیدم. بنیامین لبانش را تر کرد و از روی صندلی برخاست و گفت:
- وکیل از کجا متوجهی این موردها شده؟ خیلی عجیبه!
- کارش اینه دیگه! حتماً از همسایهها پرسوجو کرده یا از راه و روشهایی که براش فراهم شده، پیگیری کرده و به حقایق رسیده.
بنیامین شانهای بالا انداخت و قدمی به عقب برداشت.
- بهنظرت، با شنیدن حقایق، پسر و دخترهات به اون مرد رضایت میدن؟
سؤال عجیب و بسیار دشواری از من پرسید، سؤالی که من برای آن، هیچ پاسخی نداشتم، چون نمیتوانستم حدس بزنم که با شنیدن حقایق، آنها چه عکسالعملی نشان خواهند داد، به همین خاطر پس از اندکی مکث، نفس عمیقی کشیدم.
- نمیدونم؛ اما اگر ازم بپرسی که تو رضایت میدی یا نه، جوابم نه هست، چون این آقا، کسی رو از من گرفت که جون من بود، چطور میتونم چشمهام رو روی همه چیز ببندم، گویا هیچ اتفاقی نیفتاده و این آدم که قاتل برادر خودشه رو ببخشم؟ البته! هنوز مشخص نیست که این دسیسهچینیها، زیر سر خودش بوده یا پسرش، پس هنوز تحقیق توسط وکیل ادامه داره و هر بار، تصمیمگیری برای من سخت میشه، به خصوص پسر و دخترهام که خیلی به پدرشون وابسته بودن!
بنیامین ابروانش را بالا انداخت و همزمان با گرم کردن انگشتانش که از سرما به قرمزی زده بود، لب زد:
- خیلیخوب درک میکنم که چه حس بدی داری، چون من هم توی سن کم، مادرم رو از دست دادم، مادری که قبل از خواب، اگر چهرهاش رو نمیدیدم، اگر برام قصه نمیگفت، خواب به چشمهام نمیاومد. این برای من یه عادت بزرگی شده بود که بعد از فوتش، خواب به چشمهام نمیاومد.
دستانم را روی دست مردانهاش گذاشتم و به نرمی فشردم، سپس به چشمان آغشته به اشکش زل زدم.
- من بیشتر از اون چیزی که فکر کنی، درکت میکنم پسرم! بعد از فوت مادرت، پدرت مدام به تو فکر میکرد، هر بار برات پرستار گرفت؛ اما هیچکدوم نتونستن جای خالی اون رو برات پر کنن، با این اوصاف، پدرت به اجبار خانوادهاش، تو رو بهونه کردن که پدرت راضی به ازدواج مجدد بشه. ازدواج کرد؛ اما تا به این سن که رسیدی، پدرت نتونست بپذیره که اون زن، صنمی باهاش داره؛ اما بارها باهاش صحبت کردم که مهر و محبتش رو به همسرش نشون بده. درسته مادرت خیلی جوون بود؛ اما همهمون یه روز از این دنیا میریم، یکی زود، یکی دیرتر! نمیدونم تونست حکم یه مادر رو برات ایفا کنه یا نه؛ اما این رو به خوبی میدونم که به همون اندازه که مادرت پاک و نجیب و مهربون بود، اون هم این خصوصیات رو داره.
تمام وقت به تکتک حرفهایم گوش سپرده بود و فقط سرش را تکان میداد، بنیامین پسری با درک و فهم و بالغ و عاقل بود. نگاهی به چشمان برافروختهام کرد و گفت:
- حرف زدن با شما، حالم رو خوب میکنه، چون مثل مادرم دلسوزی. با وجود اینکه چهار الی پنج سال بعد از فوت مادرم، پدرم راضی به ازدواج مجدد شد، من نتونستم بپذیرم که یه زن غریبه، کسی که حتی من نمیتونم اون رو به عنوان مادرم قبول کنم، زیر یه سقف با ما زندگی میکنه، با تموم مهربونیهاش، دلسوزیهاش و تمام وقت کنار من موندن که اجازه نداد خم به ابروهام بیاد، من نبود مادرم رو توی همه جای خونه حس میکردم. خودش رفته بود، دستش از دنیا کوتاه بود؛ اما همه جای خونه، قابعکسهاش بود. تنها کسی که کلید اتاقش رو داشت، من بودم، حتی پدرم هم کلید اتاقش رو نداشت. هر وقت دلم براش تنگ میشد، لباسهاش رو تو بغل میگرفتم و گریه میکردم. خودم داستانهایی که برام میخوند و برای خودم خوندم؛ اما هیچکدوم، حتی پدرم هم به این عزیزی، نتونست جای خالی اون رو پر کنه یا مرهم برای زخمهام بشه.
قطرهی سرکش اشک جاری از گوشهی چشمانش را با پشت دستش پاک کرد و با لحنی که غم کهنهاش تازه شده بود، ادامه داد.
- ولی با این اوصاف، من بلند شدم. نه از پدرم و نه از همسرش که قصد داشت لااقل مرهم دردهام بشه، کمک نگرفتم. شاید عجیب باشه که من تو هفته، پنجشنبه و جمعهها همچین جایی کار میکنم. چرا عجیبه؟ چون پدرم تاجره و چندین شرکت داره، بهم میگه بیا اونجا کار کن؛ اما مدت کوتاهیه که آخر هفتهها اینجا مشغول میشم. برای من کار، کاره! اما شاید توی شرکت کار کنم، چون این مغازه رو پدرم برای یکی از نزدیکانش، به عنوان هدیه خریده.
لبانم را به داخل دهانم کشیدم و پس از اندکی مکث، گفتم:
- پسرم! قربون اون شکل ماهت برم! درسته که من یه غریبه هستم؛ ولی میتونی من رو به عنوان یه دوست، مادرجونت، یا هر چیزی که خودت دوست داری فرض کنی. هر زمان نیاز داشتی با کسی صحبت کنی، بدون من هستم، چه روز ، چه شب، حتی اگر نصفه شب هم باشه، باز هم من هستم. باشه عزیزدلم؟
ب×و×س×های به پشت دستم زد و با لبخند به چشمانم خیره شد.
- شما که تاج سر مایی مادرجون، ممنونم از اینکه لطف بزرگی در حقم میکنی.
چند مرتبه به آرامی به دستش ضربه زدم و از جای برخاستم.
- شرمنده پسرم؛ ولی من باید برم، چون بچهها منتظر من هستن.
از پشت میز گذر کرد و مقابلم ایستاد، سپس سبدی که در آن گلابی و سیب قرمز قرار داشت را بالا آورد و گفت:
- من هم میخوام مغازه رو ببندم و برگردم خونه، مسیرمون یکیه، میرسونمت.
- باشه پسرم! خدا حفظت کنه.
با بنیامین از مغازه خارج شدیم، درب مغازه را بست و به طرف ماشینش که کمی جلوتر از مغازه پارک شده بود، قدم برداشتیم، سپس سوار ماشین شد و درب را هم برایم گشود. روی صندلی شاگرد نشستم و خریدهایم را صندلی عقب گذاشتم. ماشین را روشن کرد و پایش را روی پدال گاز گذاشت. فرمان را چرخاند و گفت:
- اون روز پسرت که به تازگی ازدواج کرده، دنبال کار بود، پدرم بهش پیشنهاد داد بیاد داخل شرکتمون کار کنه؛ اما هیچ تصمیمی رو اعلام نکرد. شما نمیدونید علتش چیه؟
شانهای بالا انداختم و به ساختمان منحنی شکلی که در نزدیکی جاده قرار داشت، چشم دوختم. با طرح کمرنگ لبخندی که روی لبانم نشست، لبخندی تحویلم داد.
- هیچکدوم از بچهها، راجع به مشکلاتشون به من چیزی نمیگن؛ اما مطمئناً داره تصمیم میگیره که پیشنهاد رد بده یا نه، چون همیشه برای انجام کاری، مدام فکر میکنه و بیگدار به آب نمیزنه.
وارد کوچهمان شد و به ابتدای کوچه که رسید، ادامه دادم.
- همینجا نگهدار پسرم! خسته هم نباشی.
ماشین را جلوی خانهی همسایهمان متوقف کرد و از ماشین پیاده شد. دستهی درب ماشین را گرفتم و به آرامی کشیدم، به محض پیاده شدنم، نایلونی که در آن مقداری میوه و نان فانتزی قرار داشت، به سمتم گرفت و گفت:
- خدمت شما! این سبد میوه هم ببر، نوشجونتون.
- چرا زحمت کشیدی شیر پسرم؟ بهخدا راضی به زحمتت نبودیم ها!
مردمک چشمانش را در جزئیات صورتم چرخاند و لب برچید.
- زحمت نیست، رحمته مادرجون! اگر امکانش وجود داره، با پسرتون هم صحبت کن که اگر مایله و با خواست خودش، بیاد شرکت جهت کار کردن. نتایج رو بهم اعلام کن تا به پدرم اطلاع بدم، چون چند نفر دیگه هم برای شروع کار توی شرکت، مراجع کردن؛ اما پدرم دوست داشت که پسر شما رو استخدام کنه، نه غریبه.
زمانی که سرم را اطراف چرخاندم، رومینا را از دورادور دیدم که با عجله قدم برمیداشت، نگران شدم و خطاب به بنیامین گفتم:
- چشم پسرم، خبرت میدم.
رومینا با چشمانی گرد شده مقابلم ایستاد و مردمک چشمان آتشبارش را روی اندام و چهرهی بنیامین که خنده بر لب طرح زده بود، دوخت و حیرتزده پرسید:
- مادرجون! ایشون کی باشن؟
پیش از اینکه من به سؤالش پاسخ دهم، بنیامین چند قدم به جلو برداشت و با فاصلهی نسبتاً کمی، ایستاد و دستش را جلو آورد.
- من بنیامین ابتکار هستم.
رومینا سرجایش میخکوب شده بود. مردمک چشمان آبیرنگش را در حدقه چرخاند و با لب و لوچهای آویزان خطاب به او گفت:
- نمیشناسم؛ اما از آشنایی با شما خوشبختم.
تا آمدم لبانم را باز کنم و چیزی بگویم، رومینا با چند قدم کوتاه، خودش را به من رساند و در نزدیکی گوشم نجوا کرد.
- این پسر کیه؟ باید برام توضیح بدی ها!
سپس لبانش را روی هم فشرد و تک ابرویی بالا انداخت و با صدایی رسا، گفت:
- مادرجون شما برگرد خونه، من میرم یه کاری دارم انجام میدم، سریعاً برمیگردم.
میدانستم که رومینا از اینکه سؤال و جوابش کنم، متنفر است، پس لب زدم:
- باشه دخترم! مواظب خودت باش.
رومینا از کنار بنیامین گذر کرد و پس از اینکه از ما دور شد، خطاب به من پرسید.
- ایشون هم دخترت بود؟
رفتن رومینا را تماشا کردم و سرم را بالا بردم و با چشمان دودوزنم به چشمانش خیره شدم.
- نه! یعنی درواقع نوهام هست.
- دختر کدوم بچهات هست؟
نمیدانستم در قبال سؤالش، چه پاسخی بدهم، نمیخواستم دروغ بگویم؛ اما مجبور بودم طفره بروم.
- مگه تو همهی بچههام رو میشناسی عزیزم؟!
تک خندهای کرد و تک ابرویی بالا انداخت.
- نه متأسفانه.
- دختر یکی از پسرهامه که فوت شده.
با شنیدن چنین حرفی، به همراه شوکه شدنش، خندهاش را خورد و گلویش را با تک سرفهای، صاف کرد.
- اوه شرمندهام! نمیخواستم این وقت شب، شما رو یاد پسرتون بندازم.
چون میدانستم به او دروغ گفتهام و ناراحت نشدهام، نفس عمیقی کشیدم و نایلون را میان دستانم جابهجا کردم.
- زمانی که رومینا نوزاد بود، هم مادرش و هم پدرش فوت کردن.
- همزمان باهم؟ چه عجیب!
زیر چشمی به او نگاهی انداختم و انگشتانم را روی بالا تنهام درهم گره زدم.
- زیاد هم عجیب نیست! چون توی مسیری که به مسافرت میرفتن، با کامیون، شاخ به شاخ شدن و توی تصادف کردن، بر اثر ضربه مغزی شدن، جونشون رو از دست دادن.
پلکهایش را روی هم گذاشت و فشرد، سپس ادامه داد.
- پس رومینا خیلی شانس آورده که توی همچین اتفاقی، جون سالم به در برده.
- اون روز، رومینا رو مسافرت نبرده بودن، پیش من بود!
انگار که از سؤال پرسیدن خستهاش شده بود، به ماشینش تکیه داد و خمیازهی کوتاهی کشید و پس از اندکی سکوت حزنآلودی که بینمان حکمفرما بود، گفت:
- سؤال زیاده؛ اما تایم خالی نداریم و از طرفی دیگه، دیر وقته. انشالله یه زمان دیگه، مفصل صحبت میکنیم و به سؤال و جوابها میپردازیم.
خندیدم و ضربهای به بازوان ورزیدهاش زدم.
- ای شیطون! چشم. قول نمیدم که به تموم سؤالهات جواب بدم؛ اما سعی میکنم توی کنجکاوی هم نذارم بمونی.
ناخودآگاه، ابروان شلاقیاش بالا پرید و اخم ظریفی روی پیشانیاش که چند دانه ع×ر×ق وجود داشت، نشاند.
- نه دیگه، نشد!
- شوخی میکنم.
با کلافگی، دستش را لابهلای موهای خرماییرنگ مجعد و نمناکش فرو برد و اندکی به جلو متمایل شد و گفت:
- اگر جدی بود، کلاهمون میرفت توهم!
همزمان با هم خندیدیم، سپس سبد را از روی کاپوت ماشین برداشتم و به ادامهی سخنم پرداختم.
- خیلیخب پسرم! برو خونه، مواظب خودت هم باش.
- همچنین شما! شبتون بهخیر.
- شب توهم بهخیر شیر پسر!
کلید را در قفل درب چرخاندم و پس از گشوده شدنش، به علت اینکه خریدهای زیادی کرده بودم و دستم بند بود، با نوک کفشم درب حیاط را بستم و خریدها را بر روی صندلیهایی که در حیاط قرار داشت گذاشتم. چراغهای خانه روشن بودند، پس هنوز بیدار بودند. خریدها را برداشتم و وارد خانهی بزرگ و باشکوهم شدم. خانهای که دیوارهایش چوبی و قدیمی نبود و سقف بلندی داشت، احساس عظمت و قدمت میداد. خریدها را در آشپزخانه قرار دادم و وارد اتاقم شدم. اتاقهای مختلفی وجود داشت که هر کدام از آنها، روزی برای پسر و دخترهایم بود، البته تا زمانی که مجرد بودند! عطر چوب و گرد و غبار سالهای گذشته، هنوز در اتاقها درهم آمیخته بودند؛ اما در عین حال، هر گوشه از خانه، دنیای خودش را داشت. پس از مرگ آزاد، دیگر این خانه مثل گذشته شلوغ و پر جنبوجوش نبود. گاه خانه به یک فضای بیصدا و سکوت مرگباری تبدیل میشد که خودم هم نمیتوانم تحمل کنم و بیرون از خانه را ترجیح میدهم. پنجرههای بلندقامت، نور کمرنگی را از بیرون به داخل ساطع میکرد و سایههای نازکی بر روی قالیچهی دایرهای شکلی که به سلیقهی رومینا خریده بودیم، میانداختند. گاه از پشت پنجره، صدای قدمهای آزاد و صدای ماشینش که حالا در پارکینگ خاک میخورد، در چاهسار گوشمم میپیچید؛ اما با حضور فرزندهایم باز هم سکوت عجیبی در خانه حکمفرما بود! بر اثر سنگینی سبد و خریدهایی که کرده بودم، دستانم خسته و پینه بسته بود؛ اما سبد را با دقت بالایی برداشتم و میوهها را در یخچال قرار دادم. میوههای رنگارنگ در کنار هم قرار گرفته و گویا قصد داشتند هارمونی خاصی را ایجاد کنند.
نگاهم را به طرفی دیگر دوختم و گامهای آهستهای برداشتم، گامهایی که بیصدا برمیداشتم. فضای خانه مثل من، نفسش را حبس کرده بود. پسرم رادمهر با همسرش از اتاقشان خارج شدند. رادمهر نگاهی گذرا به جزئیات صورتم انداخت.
- سلام!
رکسانا مردمک چشمان عسلیرنگش را در اجزای صورتم چرخاند و با همان لبخند صمیمانهای که مطابق همیشه بر لب داشت، به طرفم آمد و مرا در آغوش کشید، سپس با صدای نازک و دلربایش گفت:
- سلام مامان جون! دیر وقت اومدی نگرانت شدیم.
با وجود اینکه چراغهای خانه روشن بود؛ ولی در دل این روشناییها، سایههای درهم تنیدهای از تنش و ناگفتهها ماوا گرفته بود. رادمهر که روی کاناپه نشسته بود، تلوزیون را روشن کرد و سرش را به طرف صورتم برگرداند.
- خب مامان جون! تعریف کن ببینم تا این موقع شب کجا بودی؟
سپس با نگاه خشمگین و سنگینش و با همان چشمانش که گویا آتش از آن میچهید، در چشمانم زل زد. رکسانا با اندکی فاصله کنار رادمهر نشست و نگاهی گذرا به او انداخت، سپس سرش را پایین انداخت.
- رفتم حال و هوام عوض بشه و یکم هم خرید کنم!
سکوتی حزنآلود فضای خانه را در بر گرفت. به طوری که حتی صدای نفس کشیدنشان هم به وضوح شنیده میشد. سبد میوه را روی میزی که در آشپزخانه قرار داشت گذاشتم و از آشپزخانه خارج شدم، روی کاناپهی تک نفره نشستم. دستانم از شدت خشم و عصبانیت میلرزید. به دستانم خیره شدم، چیزی در دلم سنگینی میکرد؛ اما نمیدانستم چطور کلمات را به زبان بیاورم؛ ولی رادمهر از جای برخاست و با صدایی که با بغض همراه بود، به ادامهی حرفش افزود:
- مادر! اینبار نمیتونی چیزی رو از من پنهون کنی یا طفره بری، علت این رفتارهات چیه؟ چند روزیه که من دیگه نمیتونم تو رو بشناسم! چرا؟
انگشتانن را درهم گره زدم؛ اما صدایم خشک و بیروح شده بود.
- درسته! من چیزهایی رو ازت پنهون کردم؛ ولی الان وقتش نیست که بخوایم راجع بهش حرف بزنیم.
صورت رادمهر از شدت خشم و دلشوره، سرخ شد و به طرفم قدم برداشت.
- چرا همیشه سعی میکنی موضوعهای مهم رو از ما مخفی کنی؟ ما هممون یه خانواده هستیم! چه دلیلی داره به همدیگه دروغ بگیم؟
رکسانا سرش را بالا آورد و با چشمان دودوزنش که غصه داشت، به تبعیت از رادمهر گفت:
- مامان جون! الان نه؛ ولی بهتره زمان موعود که رسید، این بحث رو باز کنیم، چون به قدرش اوضاع زندگیمون نا به سامان هست و هیچکس دوس نداره دلخوری پیش بیاد که اوضاع از اینی که بد هست، بدتر بشه.
سرم را بالا بردم و به چشمانشان چشم دوختم، به قدری از دست من دلخور بودند که گویا چشمانشان از شدت نفرت، منجمد شده بود. برای یک مادر درک این احساسات گلوسوز و زجرآور است؛ ولی کاملا حق با فرزندانم بود. در چشمان فرزندانم؛ چیزی جز ناامیدی و سرخوردگی وجود نداشت. با رفتن آزاد زندگیمان رنگ سیاهی گرفت. چیزهایی در ذهن و قلب من میگذشت که تمامی آنها از این موضوعها بیخبر بودند، زیرا پس از مرگ آزاد، حتی یک کلمه هم از دهانم خارج نشده که بگویم چقدر درد نبودنش همچون آتش در وجودم ماوا گرفته است! دوست دارم راجع به همه چیز با فرزندانم به صحبت بپردازم؛ ولی زمان موعود فرا نرسیده و اوضاع ما بر وفق مرادمان نمیگذرد، گویا زندگی به ما پشت کرده است. شاید با به زبان آوردن حرفهایم، کورسویی از امیدی هم که در دلشان ریشه میدواند، پر بکشد یا شاید در خانهای که جای روزهای خوبِ گذشته خالیست، امید بتواند دوباره در دلهایشان شعلهور شود. نمیدانستم در جوابِ حرفهایشان باید چه بگویم یا چه عکسالعملی نشان دهم به همین خاطر هم از آنها دور شدم و به خلوتگاه خود پیوستم. باز هم سکوت مرگباری در خانه حکمفرما شد، فقط صدای عقربههای ساعت که به دنبال هم میدویدند، همچنان بیرحمانه، گذر زمان را به نمایش گذاشته بود. زمان مناسبی برای فاش شدن رازها و حقایق نبود؛ ولی به زودی همهی اعضای خانواده متوجه میشوند که این سکوت، تا ابد سکوت باقی نمیماند، بلکه نشانهای از آغاز رازها و حقایقی است که نمیشود تا ابد در قلب نگهش داشت و بیش از این پنهانش کرد!
صدای نوتفیکیشن تلفنم باعث شد که رشتهی افکارم پاره شود. زمانی که مسیج را خواندم، چشمانم از شدت تعجب گرد شد.
- سلام! دلم واسه اون روزهایی که میرفتیم کافه تنگ شده! همونجایی که همیشه پنهونی دور از چشم همه میرفتیم و صحبت میکردیم. امشب از همون شبهاست که حرفهای زیادی دارم که باید بهت بزنم، من منتظرتم! دیر نکنی ها!
فشار انگشتانم را بر روی تلفنم بیشتر کردم و چند لحظه به صفحهی تلفنم چشم دوختم و چند مرتبه مسیج را زیر لب خواندم. قلبم به مراتب تندتر از قبل زد، من هیچگاه ابراز علاقهی آراز را نسبت به خودم درک نکردم، چون من در سن نوجوانیام با آزاد ازدواج کردم و پای قول و عهدم ماندم؛ اما هر بار که با آراز روبهرو میشدم، همه چیز فرق میکرد، حس و حال عجیبی به من دست میداد. هر بار که مقابل هم قرار میگرفتیم، انگار زمان میایستاد و دنیا رنگ و بوی دیگری میگرفت؛ ولی این روزهایی که آزاد کنارم نیست، زندگی برایم جهنم شده بود. با قد کشیدن پسر و دخترهایم، بهخصوص رومینایی که از خردسالیاش بخاطر قولهایی که داده بودم، مسئولیت بالایی داشت، زندگی برایم سختتر از روزهای گذشته میشد؛ ولی امشب آخرین قرارمان بعد از سالیانسال است، او برای من، کسی جز یک مرد گناهکار و بیرحم نخواهد بود!
در جواب به مسیجش نوشتم:
- سلام! من تازه پیامت رو دیدم؛ اما نمیتونم بیام چون هنوز بچهها بیدارن و از طرفی دیگه، دیر وقته. نمیدونم چطور باید دست به سرشون کنم یا چه ساعتی میخوابن که بتونم بیام! البته توی همچین شرایطی که تو بار آوردی، نمیخوام هم تنها بمونن. رومینا هم فردا باید بره دانشگاه و ببینه من نیستم، نگرانم میشه و همهی اعضای خونواده رو باخبر میکنه. امشب نمیتونم هیچ جوره از خونه بزنم بیرون، دوست دارم بیام؛ ولی خب نمیدونم چطوری! باور کن من هم حرفهای زیادی باهات دارم!
تلفنم را روی میز عسلی گذاشتم و خودم هم به آشپزخانه رفتم. پسر و دخترهایم روی کاناپه نشسته بودند و فیلم تماشا میکردند و هیچکدام، علامتهای خواب به چشم نمیخورد. نگاهی به عقربههای ساعت که به دنبال هم میدویدند، انداختم، گویا ساعت دوازده شب بود. آهی کشیدم و به اتاق رومینا زل زدم، او به من گفت برای انجام کاری تا سر کوچه میرود و زود برمیگردد؛ ولی نیم ساعتی میشد که بازنگشته بود!
خطاب به پسرها و دخترهایم گفتم:
- قربونتون برم من! دیر وقته مگه نمیخواید بخوابید؟ فردا باید برید سرکار!
مهرداد که هنوز از دستم دلخور بود، کمان ابروانش را درهم کشید و کوسن را روی کاناپه انداخت و در جواب لب زد:
- اگر خوابمون نیاد چی؟
ولی با نرمی پاسخ دادم.
- میتونید تا هر وقت دوست داشتید بیدار بمونید؛ ولی لطفاً سعی کنید هر چه زودتر بخوابید، این روزها استراحت کافی نداشتید.
دلم نمیخواست آنها را محدود کنم یا شرایط را برایشان دشوارتر؛ ولی چارهی دیگری نداشتم، زیرا حرفهای بسیاری در دلم انباشته شده بود که باید برای به زبان آوردنشان، به همان کافهای بروم که صاحبش کسی جز آراز نیست!
وارد اتاقم شدم، با از نظر گذراندن اندام و اجزای صورت رومینا که خشمگین بود، هری دلم ریخت و ترسی چنگزنان کمرم را طی کرد، زیرا او به تلفنم زل زده بود و من از این میترسیدم که آراز تماس گرفته یا مسیجی داده باشد و رومینا از ارتباط بین من و او باخبر شده باشد. رومینا بیهیچ حرفی به سرعت از اتاقم خارج شد. دانههای مرواریدی ع×ر×ق از روی پیشانیام لیز خورد و راه انتهاییاش به ابروانم رسید. صفحهی تلفنم را روشن کردم و زمانی که دیدم هیچ مسیجی روی تلفنم نیامده، نفس عمیقی کشیدم تا ترس با تنم وداع کند. از لابهلای درب اتاقم، سالن را از دید گذراندم، گویا همهی آنها وارد اتاقهایشان شده بودند؛ کیفم و تلفنم را برداشتم و به آهستگی قدم برداشتم؛ اما قلبم پر از تردید و ترس بود. از خانه خارج شدم و اطراف کوچه را از دید گذراندم، سرم را برگرداندم و روی پاشنهی پایم چرخیدم، به پنجرهی اتاقها خیره شدم، چراغ تمامی اتاقها خاموش بود، حتی اتاق رومینا، پس یعنی همگی خواب بودند و من میتوانستم به کافه بروم. قدمهای استوار و محکمتری برداشتم تا هر چه سریعتر خودم را به همان کافهای برسانم که آراز منتظرم مانده بود.
«رومینا»
میدانستم که مادربزرگ حتماً به آن کافه خواهد رفت، زیرا مسیجهایشان را خوانده بودم. از اتاقم که فاصلهی چندانی با اتاق مادربزرگ نداشت، خارج شدم. قلبم تندتر از قبل شروع به تپیدن کرد، پوتین مشکیرنگم را پوشیدم و به آرامی قدم برداشتم، نمیخواستم اعضای خانواده در این ساعت متوجهی خروجم از خانه شوند. با وجود اینکه به مادربزرگ شک کرده بودم؛ ولی حس درونم میگفت که نگران نباش؛ اما چنین چیزی از نگرانی هم فراتر رفته بود که من نمیتوانستم از ذهنم خارجش کنم! کت مشکیرنگ چرمم را پوشیدم، سوز شدیدی از سرما دمیدن گرفت و تنم را به رعشه انداخت. پشت سر او به راه افتادم، البته فاصلهی بسیاری از همدیگر داشتیم.
«آزاده خانم»
به نزدیکی کافه که رسیدم، استرس و ترسم تشدید پیدا کرد، زیرا دو به شک بودم که این مسیر را طی کنم یا برگردم؟ ولی من نیمی از مسیر را آمده بودم و حرفهای بسیاری با آراز داشتم که باید به او میگفتم، پس به سرعت از پلهها پایین رفتم، آراز طبق قولی که داده بود، بر سر میزی که کنار پنجره قرار داشت، نشسته و بیرون را تماشا میکرد و انگشت سبابهاش را روی میز میکوبید. با وجود اینکه کافه شلوغ نبود و همیشه آرامش خاصی داشت؛ ولی استرس کل تنم را ماوا گرفته بود. صدای نیمبوتم باعث شد که آراز سرش را برگرداند و با همان لبخندی که همیشه بر لب طرح میزد، مردمک چشمانش را روی اندام و اجزای صورتم به چرخش در آورد. با یک حرکت دست سلام کردم و با فاصلهی بسیاری روی صندلی که کنارش قرار داشت، نشستم.
خندهاش پررنگتر شد و با حالتی مهربان پاسخ داد:
- سلام عزیزم!
سلام خشک و خالیای کردم و کیفم را روی میز قرار دادم.
- خیلیخب! میشنوم!
آراز دستش را به طرفم گرفت و تا آمد دستم را بگیرد، انگشتانم را جمع کردم و عقب کشیدم؛ اما او به حرفهایم اهمیتی نداد و شروع به ابراز علاقه کرد.
- دلم برات خیلی تنگ شده بود!
صدایش لرزید، گویا برای به زبان آوردن چنین جملاتی، آمادگی کافی نداشت!
چشمانم سرشار از سوال بود، همانطور که انگشتانش را درهم گره زد، تکانی خورد و صندلی را کمی جلوتر کشید، سپس به ادامهی حرفش افزود.
- چرا باور نمیکنی که دلم برات تنگ شده؟ میخوام یه چیزی رو بهت بگم، چیزی که مدت زیادیه دلم رو میسوزونه! نمیگم منتظر چنین روزی بودم؛ اما حالا که زمان موعود رسیده، باید یه حقیقتی رو به زبون بیارم!
زمانی که به این موضوع فکر میکردم که نکند بچههایم متوجهی این موضوع بشوند، تنم میلرزید، دوست داشتم هر چه زودتر به خانه بازگردم؛ ولی از سوی دیگر، این محاوره لذت میبردم! به چشمانش خیره شدم، انگار زمان متوقف شده بود. آراز همچنان به ادامهی حرفش افزود.
- لطفاً به حرفهام گوش کن آزاده!
تنها به چشمانش زل زده بودم و گاه به لبانش که ببینم چه میخواهد بگوید.
رومینا
از پشت ستون کافه به آن دو زل زدم، هر دو بر سر میزی که کنار پنجره قرار داشت نشسته بودند، بهقدری مات نگاه همدیگر شده بودند که متوجهی حضور من نبودند. کناری ایستاده بودم و با چشمانم که از شدت تعجب و کنجکاوی گرد شده بود، به آنها زل زدم، حتی مادربزرگم هم متوجهی حضور من نشد، چون هنوز با آقا آراز در حال صحبت بود. بیصدا و با حس کنجکاوانهام که پیش فعال شده بود، هر حرکت آنها را دنبال میکردم. دستم را روی قلبم گذاشتم و آرزو کردم که هیچ یک از این صحنههایی که با چشمانم دیدم و شاهدش شدم، به حقیقت نپیوندد؛ ولی در قلبم چیزی نشت کرده بود. این چه رازیست میان این دو نفر که هر شب این ساعت مادربزرگ از خانه بیرون میزند؟ قلبم از شدت صحنههایی که میدیدم، به شدت شروع به تپیدن کرد، بهخصوص صحنهای که چشمانم دید، ولی قلبم باور نکرد! آراز دست مادربزرگ را میان انگشتانش گرفته بود و به نرمی میفشرد. مادربزرگ دستش را از دست آقا آراز بیرون کشید و کت بلند چرمش را پوشید و کیفش را برداشت و با عصبانیت از کافه خارج شد. پشت درخت کاج پنهان شدم، زیرا تصمیم داشتم که بیشتر از قبل، امشب پیگیر این موضوع باشم.
همچنان پشت درخت پنهان شده بودم که آن دو متوجهی حضورم نشوند؛ اما سرم را برگرداندم و مخفیانه به آنها که مقابل هم ایستاده بودند و صحبت میکردند، چشم دوختم. هر چقدر که حرکاتشان را دنبال میکردم، بیشتر به این موضوع میاندیشیدم که چه چیزی سبب شده تا این دو مقابل همدیگر بایستند و اینگونه صمیمانه به صحبت بپردازند؟ ولی با چندتا جمله نمیتوانستم بفهمم اصل قضایا چیست! در این شب تاریک، تنها نور کمسویی از چراغهای پیادهرو بر سر و صورتشان میتابید و سایهها همه جا را فرا گرفته بود. هنوز هم مادربزرگم متوجهی حضور من نشده و همچنان گرم صحبت با او بود، تا اینکه به بحث خاتمه داد و گفت که باید برود و اگر بچههایش متوجه شوند، بیچاره میشود. مادربزرگ به آرامی از کافه فاصله گرفت و به سرعت وارد یکی از خیابانهایی شد که به خانهمان راه داشت تا سریعتر برسد؛ ولی من باید زودتر از او به خانه میرسیدم، پس با اولین تاکسیای که رد شد، جلویش را گرفتم. از آینهی جلویی اجزای صورتم را از دید گذراند و پرسید.
_ کجا میری؟
نفسم را در سینه حبس کردم و پس از اندکی سکوت، گفتم:
- خیابون بعدی.
سری تکان داد و پایش را بر روی پدال گاز گذاشت. چند دقیقه بعد، کرایه را حساب کردم و در کوچه به سرعت دویدم و کلید را به آرامی در قفل درب چرخاندم، سپس پوتینهایم را از پایم خارج کردم و به آهستگی قدم برداشتم. پوتینهایم را گوشهای از اتاقم گذاشتم و روی تخت دراز کشیدم. با وجود اینکه سردرگم بودم و نمیتوانستم تمامی اتفاقهای امشب را هضم کنم یا ربط دهم؛ ولی به هیچ وجه نمیخواستم نه شخصی متوجهی این دیدار شود و نه مادربزرگم باخبر شود که من شاهد چنین صحنههایی بودم! ولی هنوز سوالهای زیادی در گنجینه ذهنم باقی مانده بود که به جواب نرسیده بودم. چرا مادربزرگ امشب به کافه رفته بود؟ چرا چند شبی به بهانهی خرید و اینکه حال و هوایش عوض شود، تا دیروقت از خانه بیرون میزد؟ هر بار که به این چیزها فکر میکردم، به جواب که نمیرسیدم هیچ، حتی کمان ابروانم را هم درهم میکشیدم و چین عمیقی روی پیشانیام میافتاد.
با وجود اینکه نمیتوانستم بخوابم و انگار خواب با چشمانم وداع کرده بود، با فکر به اینکه فردا دانشگاه دارم و مدت طولانیست که بخاطر فوت پدربزرگ به دانشگاه نرفته بودم، خواب مهمان چشمانم میشد. پتو را روی تنم کشیدم و پس از چند مرتبه این پهلو و اون پهلو شدن، بالاخره چشمانم را بستم و به خواب عمیقی فرو رفتم.
گویا صبح شده بود که پرتوهای خورشید به آهستگی از لابهلای پنجرهی اتاقم وارد شد و نسیم خنکی که میوزید و درختانی که در حیاط خانهمان وجود داشت، تکانهای ملایمی خوردند. هوای تازه و لطیف صبحگاهی در فضا پراکنده بود و با هر نفسی که میکشیدم، حس میکردم که زندگی هنوز جریان دارد. در اتاقی که هنوز سایههای شب باقی مانده پردهی سفیدرنگ اتاقم به آرامی در حال حرکت بودند و در دل سکوت صبحگاهی صدای ملایم باد به گوشم رسید. عقربههای ساعت به دنبال هم میدویدند. پتو را کنار زدم و از اتاقم خارج شدم. گویا جهان هم به نوعی منتظر بود تا یک بار دیگر حرکتش را آغاز کند. به هر کجای خانه که نگاه میکردم، سکوت حزنآلودی حکمفرما بود؛ ولی در دل این آرامش، تغییرات بزرگی در حال جریان یافتن بود! فکرهای بسیاری در ذهنم پروانهوار در حال پرواز بودند. گویا امروز فرصتی دوباره برای درخشیدنمان است. به طرف سرویس بهداشتی قدم برداشتم و مقابل روشویی ایستادم و چند مرتبه آب به صورتم زدم، در حینی که با دستمال صورتم را خشک میکردم، خطاب به مادربزرگ که در حال چیدن میز صبحانه بود، گفتم:
- سلام صبح بهخیر!
با همان لبخندی که مزین لبانش بود، به نرمی پاسخ داد.
- سلام عزیزدلم، صبح توهم بهخیر.
بر سر میز بزرگی که مادربزرگ صبحانه آماده کرده بود، نشستم. چون هنوز اعضای خانواده بیدار نشده بودند، خطاب به او با خنده لب زدم:
_ عزیزجون! شبهای گذشته خیلی دیر برگشتی، کجا بودی؟
انگار هری دلش ریخت و فنجانهای قهوه که در سینی بزرگی قرار داشت از دستانش افتاد و تنش شروع به لرزیدن کرد.
_ چیزی نبود! دوست صمیم و دوران بچگیم از خارج از کشور برگشته بود، داشتیم صحبت میکردیم!
ولی لرزش دستانش و شکسته شدن چندین فنجان، حتی رنگ پریده و لکنت زبانش، نشان میداد که چیزهای بسیاری را از ما پنهان میکند، مثل یک حقیقت بزرگ که شاید زندگیمان را برایمان جهنم کند یا آرامش را از ما بگیرد! هر چه که بود، خدا خودش ختم به خیر کند. از همان دیشب، اشتهایم کور شده بود، به همین خاطر هم بدون اینکه لقمهای از صبحانه را بخورم، از آشپزخانه خارج شدم؛ اما صدای مادربزرگ در چاهسار گوشم پیچید.
- رومینا دخترم! تو که چیزی نخوردی، لااقل دوتا لقمه میخوردی که موقع امتحانت ضعف نکنی!
نیشخندی مزین لبانم شد، در حالی که وارد اتاقم میشدم، زیر لب زمزمه کردم:
- اگر حال و روزمون واست مهم بود که هر شب به بهونهی حال و هوا عوض کردن، با اون مردک قاتل قرار ملاقات نمیذاشتی!
لباسهایم را پوشیدم و طبق معمول، چند رشته از موهای صافم را از مغنعه بیرون انداختم و جزوههایم را در کیفم قرار دادم. صدای آلارم تلفنم به صدا در آمد، صدایش را خفه کردم و بدون خداحافظی، پوتینهایم را پوشیدم، بلافاصله از خانه بیرون زدم.
باران بیامان بر شهر میبارید. قطرات درشت آب، خیابانهای خلوت را شبیه رودخانههای کوچک کرده بودند. با قلبی گرفته و ذهنی آشفته، بیتوجه به باران شدید از خانه بیرون زدم. باران بر سر و رویم میریخت و انگار تمام غمهایم را با خود میشست. به محض اینکه از کوچهمان پایین میآمدم، صدای بوق ماشینی آشنا مرا به خود آورد. عادل، همدانشگاهیام که حدس میزدم از غیبت ۱۰ روزهام در دانشگاه نگران شده بود، با خودروی پارس سفیدش با اندکی فاصله از خانهمان، توقف کرده بود. شیشهی ماشین پایین بود و عادل با نگرانی فریاد زد:
- رومینا! بجنب سوار شو! بارون خیلی شدیده، خیس میشی!
سگرمههایم را درهم کشیدم و از لای دندانهای کلید شدهام، غریدم:
- تو اینجا چیکار میکنی؟
عادل تک ابرویی بالا انداخت و دستش را روی تهریشش کشید.
- نگرانت شده بودم، ده روزه که دانشگاه نمیای، خواستم ببینم حالت خوبه! مگه کار بدی کردم که تا اینجا اومدم؟
آهی کشیدم و با لحن آرامتری، پاسخ دادم:
- معلومه که آره، پس فکر کردی کارت اشتباه نیست؟ حالا هم زود از اینجا برو تا اعضای خونوادم تو رو ندیدن!
اما دیگر فایدهای نداشت، چون امیر از خانه خارج شد و با چشمانی که از شدت تعجب گرد شده بود، مرا از دید گذراند، چون تا به حال چنین شرایطی پیش نیامده بود که امیر مرا در حال صحبت کردن با پسر غریبهای ببیند و حق داشت تا این حد تعجب کند یا خشمگین شود؛ ولی من سوار ماشینش شده بودم و نمیتوانستم به او بگویم که آدرس میخواسته یا چیز دیگری! با از دید گذراندن کمان ابروانش که از شدت خشم درهم کشیده بود و دستانش که مشت شده و دلش میخواست در صورت عادل بکوبد، گویا ترسی چنگزنان کمرم را طی کرد. البته حس کنجکاوی و غیرت از چشمان آتشبارش میچهید؛ ولی در دلم دعا میکردم که این قضیه کش پیدا نکند، گرچه میگویند از هر چه بترسی سرت میآید! شاید همین غیرت یا خشمش باعث شد که سریعاً سوار ماشینش بشود و بدون معطلی، پشت سر ماشین عادل راه بیفتد! از شیشهی ماشین عادل، به پلاک ماشین امیر چشم دوختم و با ترس و وحشت خطاب به او گفتم:
- وای نه عادل! بدبخت شدیم. اون ماشینی که پشت سرته و تحت تعقیبت گرفته، پسرخالمه! عمراً به این سادگیها دست از سرت برداره.
عادل با شنیدن نام امیر، خندهای کرد و بیتفاوت شانهای بالا انداخت، سپس پایش را روی ترمز گذاشت، امیر هم با عصبانیتی بیمنطق، از ماشینش پیاده شد و درب ماشین را گشود و فریاد زد:
- رومینا! زود پیاده شو!
با خشم این جمله را به زبان آورد. به قدری خشمگین بود که تنش میلرزید!
با اکراه از ماشین پیاده شدم، زیرا امیر دچار سوتفاهم بزرگی شده بود که جایی برای توضیح و توجیه به من نداده بود! با چشمانی آتشین به چشمان عسلیرنگ عادل خیره شد و با لحنی کنایهآمیز، خطاب به من گفت:
- چشمم روشن! پس مشخصه توی دانشگاه فقط درس نمیخونی، این شازده پسر هم شده همدمت و از نگرانی دل و زده به دریا که ببینه خانم کوچولو چیشده که ده روزه دانشگاه نیومده؟
سپس مردمک چشمانش را در اجزای صورت عادل به چرخش در آورد و از لای دندانهای کلید شدهاش، غرید:
- درست میگم؟
به شدت عصبانی شده بودم، من سعی داشتم اوضاع را آرام کنم؛ ولی امیر آتش زیر دیگ شده بود و با کلماتی که قصد داشتم به زبان بیاورم و او را آرام کنم، چندان تاثیری نداشت؛ ولی در چنین مواقعی هم سکوت تصمیم درستی نبود!
- امیر! تو داری راجع به من اشتباه فکر میکنی، اینجوری که فکر میکنی نیست، گویا سوتفاهم شده. عادل خودش نامزد داره، فقط چون بارون شدید میزد و من همدانشگاهیش هستم و از همه مهمتر، مقصدمون یکیه، گفت برسونمت، همین!
نیشخندی روی صورت امیر طرح بست، با کنایه پاسخ داد:
- گربه برای رضای خدا موش نمیگیره، درضمن چون نامزد داره، دلیل نمیشه از روی نیت خیر بهت خوبی کرده باشه!
دیگر طاقتم تمام شده بود، از امیر فاصله گرفتم و ترجیح دادم مابقی مسیر را پیادهروی کنم تا به دانشگاه برسم؛ اما در حین قدم زدنم، صدای امیر در گوشم پیچید.
- اگر یه بار دیگه تو رو کنارش ببینم، دمار از روزگارت در میارم! تفهیم شد؟
روی پاشنهی پایم چرخیدم، امیر خشمگینتر از دقایقی پیش، انگشت سبابهاش را به طرف صورت عادل گرفته بود و با تهدیدی آشکار ادامه داد:
- حالا هم برو گمشو!
باران همچنان به باریدن و رقص کوبندهاش ادامه داده بود؛ ولی گویا قرار نبود این ماجرا و سوتفاهم، به این زودی به اتمام برسد!
وارد حیاط دانشگاه شدم، بازدم عمیقم را از پرهی بینیام بیرون فرستادم. همگی روی صندلی نشسته بودند و جزوه میخواندند. آیناز سرش را بالا برد و اجزای صورتم را از دید گذراند، سپس لبخندی زیبا صورتش را قاب گرفت و با صدایی پر انرژی و شادی، خطاب به مابقی بچهها، گفت:
- بچهها! رومینا اومده!
همهی بچهها، حتی سامی سرش را بالا آورد و با همان سگرمههایی که درهم کشیده بود، به جزئیات صورتم خیره شد؛ ولی سریعاً نگاهش را از صورتم دزدید و به جزوهاش چشم دوخت. آیناز به همراه آتوسا و رها از روی صندلی برخاستند و به طرف من دویدند، گویا بهجز انتظار کشیدن، دلتنگم هم شده بودند. دستانمان همدیگر را در آغوش کشیدند، آتوسا لپم را بوسید و لب زد:
- نگرانت شدیم دختر! چرا دانشگاه نمیاومدی؟
به یکباره اشک در چشمانم هویدا شد و بغض سهمگینی گلویم را فشرد. دستانم یخ کرد و تنم شروع به لرزیدن.
- پدربزرگم... پدربزرگم فوت کرد.
غم بیجلادی صورت آنها را فرا گرفت، سپس مرا در آغوش کشیدند، رها در حینی که کمرم را به نوازش کشیده بود، گفت:
- تسلیت عرض میکنم، انشالله غم آخرت باشه عزیزم!
وارد کلاس شدیم، پس از اینکه استاد مرا بازخواست کرد و علت اینکه ده روز غیبت داشتهام را پرسید، سپس که متوجه شد غیبتم موجه بوده، تاکید کرد سکوت را رعایت کنیم و امتحان بدهیم، گرچه نتوانسته بودم جزوههایم را بخوانم؛ اما شاید امروز بتوانم لااقل نمرهی قبولی بیاورم. آتوسا با جلوی کفشش به کفشم ضربهی آرامی زد و با صدای ضعیفی گفت:
- خوندی؟
به کفشم که خاکی شده بود، نگاهی گذرا انداختم و سری به نشانهی نه تکان دادم. آتوسا تا حدی برگهاش را بالا آورد و لب برچید.
- بجنب دختر!
اولین بار بود که نخوانده بودم و سر جلسهی امتحان مینشستم و به عبارتی دیگر، تقلبی میکردم؛ اما راه دیگری هم نداشتم، چون در چنین شرایطی نمیتوانستم تمرکز کافی داشته باشم. به سرعت به سوالها پاسخ دادم و مابقی را هم تا جایی که ملکهی ذهنم شده بود، نوشتم و برگه را به استاد تحویل دادم. استاد از زیر عینکش، نگاه کوتاهی به اجزای صورتم انداخت و با چشمانی گرد شده به برگه زل زد، سپس با لحنی مهربان؛ اما حیرتانگیز، پرسید:
- تعجب کردم!
علت اینکه تعجب کرده بود را میدانستم؛ اما خطاب به استاد، گفتم:
- اما من تعجب نکردم، چون... .
استاد میان حرفم پرید و عینکش را روی کتاب قرار داد و لب زد:
- درک میکنم! شرایط سختی داشتی، نگران نباش!
متوجهی منظور استاد نمیشدم؛ اما کنجکاو هم نبودم، پس با یک خسته نباشید به صحبتمان خاتمه دادم و پس از خداحافظی با همدانشگاهیهایم، وارد حیاط دانشگاه شدم؛ اما هنوز از پلهها سرازیر نشده بودم که صدای آریان، در چاهسار گوشم پیچید.
- رومینا... رومینا خانم!
چشمانم را در حدقه چرخاندم و بدون اینکه روی پاشنهی پایم بچرخم، گوشهای ایستادم تا خودش را به من برساند. در حینی که نفسنفس میزد، گفت:
- میشه یکم صحبت کنیم؟
بند کیفم را محکمتر از قبل میان انگشتانم گرفتم و پرسیدم.
- در چه مورد؟
- در مورد خودمون!
از پلهها سرازیر شدم و به مسیرم چشم دوختم؛ اما سنگینی نگاهش را روی اجزای صورتم حس میکردم. راس و مماسش قرار گرفتم و منتظر ماندم تا به صحبتش ادامه دهد.
- میشه بدونم برای چی دانشگاه نمیاومدی؟
ناخودآگاه، یک تای ابروانم بالا پرید و نیشخندی مزین لبانم شد.
- این موضوع به شما ارتباطی نداره جناب آریان!
سری تکان داد و لبخندی زد، سپس توجهای به حرفم نکرد و با کمال پررویی، به ادامهی حرفش افزود.
- لطفاً بهم بگو! شاید کاری ازم ساخته باشه، دریغ نمیکنم!
از روی عصبانیت خندیدم و با چند قدم کوتاه، فاصلهی بینمان را شکستم، یقهی پیراهنش را صاف کردم او هم با تعجب به حرکات انگشتانم که در حال مرتب کردن لباسش بودم، چشم دوخته بود. دست از کارم کشیدم و با همان لبخند همیشگی که از شدت خشم روی لبانم طرح میبست، گفتم:
- نه کاری از تو ساختهست، نه کاری از بقیه! پس راهت رو بکش و برو و اینقدر پیگیر من نباش آقای سعیدی!
پوتینهایم را روی زمینی که دانههای مرواریدی باران در حال رقصیدن بود، کشیدم و با سرعت، از حیاط دانشگاه خارج شدم. زمانی که سرم را بالا بردم، حیرتزده به ماشین امیر که کنار کافهی دنجی پارک شده بود، چشم چرخاندم. یعنی او یک ساعت منتظر من بوده است؟ شانهای به نشانهی تمسخر بالا انداختم و در ایستگاه اتوبوس ایستادم که زیر باران خیس نشوم؛ ولی امیر از کافه بیرون آمد و با همان ابروان درهم کشیدهاش، مردمک چشمانش را روی اندام و اجزای صورتم چرخاند. با یک لیوان کاغذی کوچک که در محتوی آن قهوه بود، به طرفم قدم برداشت و گفت:
- سلام! حتماً خیلی سردته، بیا قهوه بخور تا گرمت شه.
صورتم را برگرداندم و با اندکی فاصله، ایستادم؛ اما امیر چند قدم به طرفم برداشت و به ادامهی حرفش افزود:
- باید یه مدت خونهی ما زندگی کنی!
با شنیدن چنین جملهای، یکه خوردم و با چشمان آتشبارم که از شدت نفرت، گویا منجمد شده بود به چشمان امیر زل زدم، سپس تلخندی زدم.
- اونوقت برای چی؟
امیر قهوه را روی صندلی گذاشت و خودش هم نشست.
- تا آب از آسیاب بیفته!
تلفنم را از کیفم بیرون کشیدم و نگاهی به صفحهاش انداختم.
- متاسفم، چون من خودم یه سقف بالای سرمه و ترسو نیستم که بخوام مثل موش، توی سوراخ قایم شم!
هنوز قدمی برنداشته بودم که امیر مچ دستم را گرفت و از لای دندانهای کلید شدهاش، غرید:
- همین که گفتم رومینا! نگو که روی حرف دایی بهداد میخوای حرف بزنی؟ میدونی که اگر دایی عصبی بشه، چی میشه؟
مچ دستم را از میان انگشتان پرزورش بیرون کشیدم و کمان ابروانم را درهم کشیدم.
- دیگه قراره چی بشه؟ دست از سرم بردارید!
با عصبانیت قدمهای خرامانی برداشتم، با قطرههای بارانی که روی صورتم میریخت، آتش را بیش از پیش در دلم شعلهورتر کرد. قطرهی سرکش اشکی از گوشهی چشمانم چکید، به وسیلهی سرآستین لباسم، رد اشک را از روی صورتم پاک کردم. تلفنم را از جیب شلوار رسمی اتو کشیدهام بیرون کشیدم و شماره تماس دایی بهداد را گرفتم، پس از گذشت چند بوق، صدای کلفت و بمش از پشت تلفن پخش شد.
- سلام دایی جان! همه چیز رو به راهه؟
نتوانستم خونسردی خود را حفظ کنم و با صدایی که مشخص بود از کوره در رفتم، غریدم:
- میپرسی که همه چیز رو به راهه؟ چطور روبهراه باشه آخه؟
دایی بهداد پس از اندکی مکث، با نگرانی پاسخ داد.
- به من بگو که چیشده عزیزم؟
تلفن را میان انگشتانم فشردم و دستم را روی لبانم قرار دادم تا صدای هقهقم بلند نشود، تلفن را روی گوشم قرار دادم و به سختی بزاق دهانم را قورت دادم.
- من مستحق این حال و روز نیستم دایی! شماها همه چیز رو از من پنهون کردید، با این حال که میدونم زندگی من پر از راز و رمزه؛ اما هیچکدومتون به من نمیگید، حتی یه بار نشد دست من رو بگیرید و بگید که این قبر پدر و مادرته! من حتی نتونستم یه بار اونها رو بغل بگیرم، بعدش هم که هیچکس پشتوانهی آقا جون نبود، هیچکس حواسش به اون نبود! آخر مشخص نشد چطور فوت کرده، حتی اونی که باعث و بانی مرگش هم هست، به راحتی داره نفس میکشه! حتی بعدش هم نتونستید کاری انجام بدید دایی! حالا هم بدون این که من اطلاعی داشته باشم، امیر رو دنبالم فرستادی که من رو به اجبار خونهی خودش ببره؟
دایی بهداد، آهی کشید و گفت:
- ببین رومینا جان! الان تو توی شرایط خوبی نیستی و حال و روزت دست کمی با حال و روز ما نداره؛ اما ما هر کاری که انجام میدیم، برای خیر و صلاح خودته ما خانوادهت هستیم و هیچگاه بد تو رو نخواستیم، پس بپذیر و یه مدت کنار خاله افروزت زندگی کن؛ اگر بهت بد گذشت، اصلاً بیا خونهی ما!
از روی خشم خندیدم و به تماس پایان دادم. شماره تماس آتوسا را گرفتم، پس از گذشت چند بوق، صدای پر انرژیاش از پشت تلفن پخش شد.
- سلام رومینا! چرا منتظر نموندی تا با ماشینم برسونمت؟