اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام داستان کوتاه لبعت مفتون| فاطمه سیاسر

رده سنی
  1. نوجوانان
  2. جوانان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. ترسناک
  3. فانتزی
  4. تراژدی
inshot_۲۰۲۴۰۷۱۷_۲۳۰۷۴۴۴۴۷_obv.jpg

به نام یزدانم
نام رمان:لبعت مفتون
نام نویسنده: فاطمه سیاه سر
ژانر: تراژدی، عاشقانه، فانتزی، ترسناک
خلاصه:
نگاه‌ها به لبعتی است که در سیاهی مطلق می‌رقصد و عاشقی می‌کند. دستانش را می‌چرخاند و به حال معشوقه‌اش می‌گریستد.
چشمانش را به خون آغشته می‌کند و لب‌اش را به زهر!
اشک‌های لبعت مانند تیزی روی قلب خراش برمی‌دارد، خراشی عمیق و بزرگ!
خراشی که روی قلب گلی ایجاد شد؛ حالا آن را در سیاهی گرفتار کرده است.
سیاهی مانند شیری جانش را به دندان می‌گیرد و او را پیش غذایش می‌کند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
روز ها می گذشت و گلی روز به روز تنها تر و غمگین تر می شد و مادربزرگش هر روزش را با گریه سپری می کرد دلش برای تنها نوه اش تنگ‌ شده بود به در و دیوار های خانه خیره میشد و به تصویر گلی نگاه میکرد دلش می خواست برگرد به روزهایی که گلی دچار درد ها و عذاب ها نشده بود تنها برایش دخترش مانده بود که حال در حیاط خیره به درختان و گل ها بود تنها دخترکش دچار سردرگمی بود او از اتفاقات خبر نداشت و حال فکر می کرد دخترکش قرار است از بیرون بعد از بازی کردن به سراغ او بیاید مادربزرگ غمگین به دخترکش خیره شد و اشک ریخت به سوی دخترش رفت و دستش را بر روی موهای او کشید آن فرد هیچ گاه به سوی دخترکش نیامده بود و او از این موضوع خوشحال بود و نفسش را آسوده به بیرون داد کنار دخترکش نشست و به موهای بلند او خیره شد هیچ گاه نذاشته بود چه دخترکش و چه نوه اش موهایشان را کوتاه کند او از بچگی عاشق موهای بلند بود و مادرش هم عاشق موهای بلند او بود و حال او موهای دخترکش را با لذت نگاه می کرد و روی آنها را میبوسید عطر موهای دخترکش را بو کشید ناگهان دخترکش شروع به هق هق کرد مادربزرگ‌ می دانست دخترکش دلش برای تنها دخترش تنگ شده است مادربزرگ دخترکش را در آغوش کشید و موهایش را نوازش کرد می خواست برای او از کودکی اش بگوید اما دخترکش آن قدر درد داشت که دیگر توان هضم کردن اتفاقات را نداشت برای مادربزرگ‌ تنها یک دخترش و نوه اش مانده بود که حال نوه اش در کلبه چوبی بود و او از حالش بی خبر بود مادربزرگ‌نگران نوه اش بود اما خوشحال بود که نوه اش از این همه هیاهو دور است مادربزرگ برای دخترکش مانند کودکی اش قصه تعریف کرد و دخترش بر روی پاهایش اشک می ریخت و عطر بر روی لباس مادرش را بو می کشید گوشه چشمان مادربزرگ اشک جمع شد اما نگذاشت اشکش بچکد نمی خواست دردی بر روی دل دخترکش شود همانطور هم دخترش غصه و غم داشت و در بی خبری از دخترکش داشت می سوخت دل مادربزرگ مثل سیر و سرکه برای خانواده اش می جوشید و ناراحت از این که چرا گذاشته است دخترکش ناراحت شود اما وقتی دخترش از ماجرا باخبر شود خوشحال می شود چون می دانست نوه کوچکش در کلبه چوبی امنیت دارد اما مادر بزرگ از اتفاقات درون کلبه بی خبر بود . . .
 
گلی در این چند روز به کلبه عادت کرده بود اوایل ترس زیادی داشت و از تاریکی و تنهایی به شدت ترس داشت اما عروسکش گویا به او قوت قلب می داد تا از تاریکی ترسی نداشته باشد عروسکش درون بغلش بود و به بیرون از جنگل خیره بود نمی دانست باید دقیقا چه کاری انجام دهد یک گوشه تنها نشسته بود و تنها کارش خیره شدن به درختان و گیاهان بود از بچگی به گل و گیاه علاقه داشت ناگهان یاد حیاط بزرگ خانه مادربزرگش افتاد که هرسال موقع عید در باغچه بزرگ حیاط با مادربزرگش گل می کاشتند و از گل ها مراقبت می کردند گلی موقع کاشتن نهال به شدت ذوق داشت و از خوشحالی بالا و پایین می پرید هرگاه جوانه زدن گل ها و درختان را می دید بر روی لبش خنده ظاهر می شد و با هر روییدن نهال گویا انگار جانی تازه می گرفت و با شوق و خنده برای مادربزرگش شعر می گفت ناگهان از خاطرات گذشته بیرون آمد و سرش را بر روی پاهایش گذاشت به عروسکش با شوق خیره شد عروسکش را درون بغلش فشرد روی سرش را بوسید و با شوق با عروسک بازی کرد ناگهان کلبه تکانی خورد و باعث ترس گلی شد قلبش با شدت به تپش افتاد دستان گلی می لرزید نفسش درون سینه حبس شده بود فردی با شدت در کلبه را می کوبید آنقدر مشت زدنش محکم بود که با هر مشت تیکه های چوبی در بر روی زمین می افتاد گلی با ترس بلند شد و به سوی زیر پله ها رفت و در آنجا قایم شد تاریک بود و هیچکس گلی کوچک را نمی دید عروسکش را درون بغلش فشرد و موهای سیاهش دورش ریخته بود در آن تاریکی هیچ چیز دیده نمی شد صدای نفس های فرد را می شنید دستش را جلوی دهانش گذاشت و با تپش قلب به روبرویش خیره بود صدای نفس های فرد و قلب گلی باهم دگر قاطی شده بود فرد اطراف را بو کشید ناگهان کم کم به سمت گوشه ای از کلبه رفت و آنجا را بهم ریخت اما کسی را ندید در اطراف کلبه حیران و سرگردان می چرخید گویا انگار دنبال شی گران بهایی بود با هر قدمش و صدای پاهایش در کلبه می پیچید همه جای کلبه را گشت تمام گوشه کنارهای اتاق را زیر رو کرد اما انگار به چیزی که می خواست نرسید چشمش به زیر پله ها افتاد قدم هایش را محکم و استوار بر می داشت گلی در خودش جمع شد و فرد بیشتر و بیشتر به او نزدیک می شد . . .
 
ناگهان جسم فرد بر روی زمین افتاد و صدای نعره بلندش در کل کلبه پیچید گلی هق هق کنان به جسم غرق در خون فرد خیره شد اما از جایش تکانی نخورد خون مانند آبشاری از بدن فرد بر روی زمین می ریخت بوی خون در کل کلبه پیچیده بود گلی بیشتر در خودش فرو رفت اشک از چشمانش پایین می ریخت سرش را بلند کرد چهره ترسناک و وحشتناکی پیش چشمانش نقش بست گلی به سکسکه افتاد و از ترس جیغ بلندی کشید لبخند بر روی چهره بیشتر بیشتر می شد دندان هایش سرخ بود گویا انگار خون آن فرد که حال بر روی زمین افتاده است بر روی دندان هایش است چهره اش گلی را بر روی زمین میخکوب کرده بود عروسکش را بیشتر به خودش فشرد چشمانش ترکیبی از قرمز و سفید بود گلی در طول زندگی اش آن چهره را ندیده بود صورتش را بیشتر به گلی نزدیک می کرد و گلی بیشتر جیغ میکشید چشمانش میخکوب چشمان گلی بودند جیغ های گلی گوشش را اذیت می کردند مانند مورچه ای بر روی مغزش راه می رفت دندان هایش تیزتر می شد و گلی بیشتر می ترسید ناگهان چشمان گلی بسته شد بر روی زمین افتاد و آن چهره وحشتناک خوشحال تر به نظر می رسید صدای خنده هایش در کلبه پیچید و ناپدید شد بدن سرد گلی بر روی زمین بود و عروسکش بر روی دستانش افتاده بود ضربان قلب گلی کنُد شده بود و به سختی قلبش به قفسه سینه اش می کوبید مگر کودک چند سال داشت؟ بدنش از شدت ترس رو به کبودی می رفت هیچ گاه همچین اتفاقی را تجربه نکرده بود دستان گلی سرخ شده بودند موهای سرش مانند اتش بر روی سرش می سوخت این گلی بود که تمام این ها را حس می کرد و اگر کسی او را می دید انگار دختر بچه ای کوچک گوشه ای از کلبه به خواب رفته بود گلی کوچک بدنش بیشتر سرد می شد اما دستانش مانند آتش سوزان بود چهره مادربزرگش پیش روی چشمانش نقش بست هنگامی که او را در آغوشش کشید و برایش قصه می گفت از کودکی اش می گفت اما فقط گلی قسمت خوب قصه را با شوق گوش می داد هنگامی قصه غمگین می شد گلی دیگر با شوق و ذوق به آن گوش نمی داد و به سوی گل هایش می رفت اما نمی دانست همان داستان ها برایش اتفاق می افتد و همیشه فرصت ها از دست می روند اما دیگر هیچ کاری از دست گلی کوچک بر نمی آمد . . .
 
نور بسیار روشن بر روی چشمان گلی می تابید گلی کم کم چشمانش را باز کرد با تعجب به اطرافش خیره شده بود بر روی تخت بود و کلبه کاملا تمیز بود با خودش گفت با آن همه اتفاق چگونه کلبه اینقدر تمیز است حتی از روز اولش هم زیباتر شده بود گلی ترسیده به دیوار چسبید موهایش بوی آتش می داد قسمت سوختگی بر روی بدن عروسکش بیشتر شده بود گلی بیشتر از روزهای دیگر دلش برای مادربزرگش و مادرش تنگ شده بود دلش می خواست به جای بوی آتش عطر خوش بوی مادربزرگش در مشامش بپیچید گلی کودکی بهانه گیر تبدیل شده بود به دخترکی افسرده و گوشه گیر اما خودش هیچ از افسردگی و گوشه گیری سر در نمیاورد کلبه بوی آتش می داد گلی از بوی آتش نفرت داشت همیشه به مادر بزرگش می گفت از بوی آتش متنفر است چون باعث سردرد آن می شود اما او چندین روز هست که بوی آتش در مشامش می پیچید اما دیگر سردرد نمی شود و بیشتر به بوی آتش علاقه مند شده بود گلی از روی زمین بلند شد و در کلبه را باز کرد به بیرون خیره شد چشمانش را چرخاند کل جنگل روبرویش بود پایش را بیرون کلبه گذاشت و با صدای خش خش برگ ها بر زیر پایش جانی تازه می کرد با لبخند عروسکش را در بغلش گرفت و بر روی برگ ها قدم های کوتاه بر می داشت بلند می خندید دخترک بعد چند وقت صدای خنده هایش را کل جنگل در بر گرفته بود بالا و پایین می پرید و بیشتر ذوق می کرد کم کم غروب شده بود اما گلی در وسط جنگل گرفتار شده بود دخترک هیچ گاه به این جنگل نیامده بود و شناختی از آنجا نداشت ترسیده در خودش جمع شد و عروسکش را درون بغلش فشرد نفسش را عمیق بیرون داد و به خودش گفت چیزی نیست می تواند راهش را پیدا کند کم کم قدم بر داشت و از همان راهی که آمده بود راه کلبه را در پیش گرفت آرام آرام راه می رفت و با دقت اطرافش را زیر زیرکی نگاه می کرد هوا سرد شده بود و دخترک بدنش به لرزه در آمده بود ناگهان صدای خش خشی از لا به لای درختان در آمد موجودی بزرگ و خاکستری رنگ به گلی خیره شده بود چشمان گلی از تعجب باز ماند و عقب عقب می رفت آن موجود فقط به او خیره بود و واکنشی نشان نمی داد ناگهان گلی جیغی زد و با سرعت راهش را ادامه داد گرگ بزرگی از لای درختان به بیرون پرید و به دنبال گلی رفت گلی پشت درختی پناه گرفته بود و گمان می کرد در امان است اما نمی دانست آن گرگ . . .
 
صدای نفس زدن های گرگ از پشت سر گلی می آمد گلی به شدت ترسیده بود و دستانش می لرزید برگشت و به گرگ خیره شد چشمان یخی گرگ به چشمان گلی خیره بود صدای خس خس قفسه سینه گرگ‌ سکوت جنگل را می شکست گلی عقب عقب می رفت و گرگ به او نزدیک می شد ناگهان گرگ به سمتش حمله ور شد اما نتوانست به گلی نزدیک شود پاهایش به لرزه در آمدند و نعره کنان بر روی زمین افتاد گلی تعجب کرده بود نمی توانست اتفاقی که افتاده است را هضمش کند از شدت تعجب نمی توانست پلک بزند سریع به خودش آمد و تمام توانش را جمع کرد و با سرعت به راهش ادامه داد پاهایش دیگر توانی نداشتند تقریبا شب شده بود و گلی کلبه چوبی را از دور می دید نفس نفس می زد و دلش قطره آب می خواست چشمانش تار می دید گویا انگار اکسیژن نداشت تلو تلو می خورد تا برسد به در کلبه دستش را بر روی در گذاشت و هلش داد کلبه را سکوت عمیقی در بر گرفته بود سکوت و تاریکی باهم قاطی شده بودند گلی وارد کلبه شد و در را بست عروسکش را در دستش فشرد و به دیوار چوبی تکیه زد دستش را بر روی قفسه سینه اش گذاشت و تلاش کرد حداقل نفسی تازه کند عروسک در دستانش بر روی زمین افتاد موهای گلی کل صورت آن را در بر گرفت گلی بر روی زمین دراز کشید و چشمانش را بست زمین بسیار سرد بود اما انگار گلی به آن زمین سرد که حال مانند تخت خوابش بود عادت کرده بود موهایش مانند پتویی بر دور آن پیچیده شده بود ناگهان گرمای عجیبی تمام تنش را در بر گرفت و صدای قصه های مادربزرگش در گوشش پیچید چشمان گلی کم کم بسته می شد اما فکرش پیش مادرش و مادربزرگش بود فکرهای زیادی در مغزش مانند مورچه راه می رفتند آنقدر فکرهایش عذابش می داد که هی یا به سمت چپ می چرخید یا به سمت راست بدنش در گرما فرو رفته بود اما این دل آشفته اش بود که آرام و قرار نداشت گلی چشمانش بسته بود اما خواب مهمان چشمانش نمی شد ناگهان یاد حرف های مادربزرگش افتاد که به او می گفت زیباییت بسیار خیره کننده است با خودش گفت حتما تمام اتفاقات دردناک بخاطر چهره زیبایی که از مادرم به ارث برده ام است گلی از چهره اش متنفر شده بود اما او از عاقبت این متنفر شدن بی خبر بود . ‌. .
 
مادربزرگ در حیاط خانه اش قدم می زد و به حوضی که گلی همیشه بر روی گوشه آن می نشست خیره شده بود دلش دلتنگ نوه اش بود و هم نگرانش بود از حالش بی خبر بود و این بیشتر باعث نگرانی مادربزرگ می شد پاییز بود و نزدیک تولد گلی بود گلی در شبی پاییزی به دنیا آمده بود شبی که ماه در آسمان کامل شده بود و ستارگان در آسمان به شکل عجیبی می درخشیدند مادربزرگ یاد آن روزها افتاده بود و لبخند بر روی لبانش نقشه بسته بود کنار چشمانش گودی افتاده بود و این باعث بیشتر شدن زیبایی مادربزرگ می شد صدای خنده های گلی در گوش مادربزرگ می پیچید و مادربزرگ جانی تازه می گرفت گویا در گذشته اش پرت شده بود و گلی کوچک را باز هم درکنارش حس می کرد بوی عطر گلی در مشام مادربزرگ پیچیده بود چشمانش بسته بود و در گذشته شیرینش غرق شده بود ناگهان تاریکی اطراف گلی را در بر گرفت و صدای جیغ گلی مانند صدای زنگی در گوش مادربزرگ پیچید مادربزرگ دستانش را بر روی گوش هایش گذاشت و بر روی زمین افتاد او طاقت شنیدن صدای جیغ گلی را نداشت چهره گلی پر از التماس بود و از مادر بزرگش خواهش می کرد تا او را نجات دهد اما از دست مادربزرگ هیچ کاری بر نمی آید مادربزرگ‌ جاری شدن خون را از درون گوش هایش حس می کرد دستانش پر خون بود چشمانش را باز کرد و به دستانش خیره شد یاد گذشته اش افتاد که پدرش را غرق در خون دیده بود و مادرش را هنگامی که طناب را بر دور گردنش پیچیده بود دیده بود تمام اتفاقات مانند بادی از جلوی چشمان مادربزرگ رد شده بود دلش نوه اش را می خواست تا بتواند در آغوشش بگیرد و مرحم درد هایش شود نفسش را به بیرون داد و سرش را بالا گرفت و به آسمان آبی خیره شده بود نمی دانست گلی کوچکش دقیقا الان چه می کند شاید به کلبه عادت کرده است و دارد برای خودش با عروسکش بازی می کند شاید هم دلش مادرش را می خواست و کار هر روزش گریه کردن بود مادربزرگ به خود گفت هیچوقت خودش را نمی بخشد چون خودش را مسبب تمام اتفاقاتی که برای اطرافیانش می افتد می دانست اشک از گوشه چشمان مادربزرگ به پایین ریخت و درون چشمانش اشک نقش بست که ناگهان صدای وحشتاکی از درون خانه شنید . . .
 
مادربزرگ‌ با سرعت به طرف داخل خانه دوید و با دیدن صحنه روبرویش انگاری جانش را از او گرفته اند تنها دخترکش جلوی چشمانش غرق در خون بود به خنجری که درون قلب دخترکش فرو رفته بود خیره شد اشکان مادربزرگ‌ به پایین می ریخت و پاهایش دیگر رمقی نداشتند بر روی زمین افتاد و شروع به التماس کردن به دخترکش کرد تا چشمانش را باز کند و باز هم او را مادر صدا کند تعداد موهای سفید مادربزرگ بیشتر شده بود مادربزرگ سرتا سر خانه را مانند بختش سیاه کرده بود به گوشه ای از اتاق نشسته بود و به تصویر خندان خانواده اش خیره بود دلش می خواست بخوابد و هنگامی که چشمانش را باز می کند تمام این اتفاقات کابوس باشد اما افسوس که تمام اتفاقات بد به سوی مادربزرگ‌ روی آورده بودند مادربزرگ‌ غرق دیدن تصویر خانواده اش بود که فردی سیاه پوش پیش روی چشمانش نقش بست و با خنده به او خیره شده بود گویا انگاری به مراد دلش رسیده بود و از بدشانسی مادربزرگ خوشحال بود مادربزرگ‌ عصبی بود و گلدان را از روی میز برداشت و به طرف فرد پرتاب کرد و شروع کرد به گریه کردن از او خواهش کرد تا خانواده اش را به او برگرداند اما فرد گویا از حال مادربزرگ لذت می برد آن چنان با لبخند به او خیره بود که گویا دارد خنده دار ترین صحنه عمرش را تماشا می کند صدای خنده های فرد در خانه اکو می شد و مادربزرگ بیشتر اشک می ریخت از یادش برده بود که آن فرد بی رحم تمام خانواده اش را از او گرفته بود و دیگر کسی را برایش نذاشته بود ناگهان باد شدیدی وزید و موهای مادربزرگ را به رقص در آورد فرد با تعجب به زیبایی مادربزرگ خیره شد هنوز هم مثل جوانی اش زیبا بود موهای بلند مادربزرگ‌ که بر دورش ریخته بود در هوا می رقصید و باعث شده بود فرد کاملا خیره موهایش شود مادربزرگ که از این موضوع آگاه شده بود ناگهان شی تیزی ور داشت و به سوی او پرت کرد اما فرد جاخالی داد و دوباره صدای خنده عصبی اش در خانه پیچید از چشمان فرد خون می بارید اما ناگهان چهره گلی پیش روی چشمان مادربزرگ نقش بست فرد بیشتر خندید و مادربزرگ بیشتر نگران شد چهره گلی ناراحت که در گوشه ای خوابش برده بود قلب مادربزرگ را به درد می آورد ناگهان آسمان طوفان گرفت و فرد ناپدید شد باران شدیدی می بارید مادربزرگ به آسمان خیره شده بود و به خودش گفت آسمان هم حالش به دل او می سوزد که آنچنان طغیان کرده است . . .
 
چندماه از بودن گلی در کلبه می گذشت گلی کم کم دیگر به آن کلبه عادت کرده بود و با نبودن مادربزرگش و مادرش کنار آمده بود گاهی اوقات دلش می گرفت و در یک گوشه کلبه می نشست و به حال خودش گریه می کرد اما چاره ای جز کنار آمدن نداشت امروز حوصله اش سر رفته بود و دلش می خواست به جنگل برود تا حال و هوایش عوض شود عروسکش را در بغلش گرفت و به بیرون جنگل رفت موهای سیاهش با آن لباس گل گلی عجیب آن را زیبا کرده بود در جنگل راه می رفت و به درختان و گل های بسیار زیبا خیره بود در کنار گل زیبایی که آن را در طول عمرش ندیده بود نشست گل بسیار زیبا بود رنگ مشکی آن باعث می شد هر بیننده ای جذب او شود کل را در دستانش گرفت و عطر خوش بوی آن را بو کشید ناگهان کنار خود فردی را حس کرد بوی خوش گل در مشامش پیچیده بود اما حضور آن فرد باعث می شد تا ترس در وجودش بی افتد به سمت فرد برگشت و ناگهان با پسرکی بسیار زیبا روبرو شد قلبش به تپش افتاده بود در زندگیش پسرکی به زیبایی او ندیده بود آنقدر زیبا بود که هر فردی جذب او می شد پسرک دستش را جلوی گلی تکان داد گویا دخترک در بهت فرو رفته بود گلی ناگهان به خودش آمد و سریع بلند شد تا فرار کند اما پسرک از او خواهش کرد تا کنارش بنشیند گلی ناخواسته در جای قبلی خود نشست و به پسرک‌ گفت:
-ازمن چه می خواهی؟ در این جنگل چه میکنی؟
پسرک تنها سرش را تکان داد و به جنگل خیره شد گلی از اینکه پسرک جوابش را نداده بود حرصش گرفت و از روی بوته ها بلند شد و با قدم های محکم به سوی کلبه چوبی رفت در راه فکرش درگیر آن پسرک بود هربار که به رفتارش فکر می کرد دستانش مشت می شد موهای دخترک از شدت عصبانیت انگاری برق گرفته بودند و گلی با حرص موهایش را کشید عروسکش را در درستانش فشار داد گلی داخل کلبه رفت و شروع کرد به جیغ کشیدن صورتش مانند سیب سرخی رو به قرمزی می رفت گلویش از شدت جیغ کشیدن می سوخت گویا دخترک زیادی حرص خورده بود آن پسرک که گلی را تعقیب کرده بود از دور به گلی خیره بود و بخاطر حرص خوردن گلی لبخند از روی لبانش کنار نمی رفت دخترک بسیار بامزه شده بود و این باعث خندیدن پسرک می شد . . .
 
ناگهان چشمان گلی به پسرک افتاد در جایش خشکش زد پسرک مانند بادی از جلوی چشمانش گذشت کلی اشک در چشمانش جمع شده بود تا حالا اینقد خجالت زده نشده بود عروسکش را در دستانش گرفت و گوشه ی کلبه نشست پاهایش را بر روی زمین کوبید و اخم کرد کلبه بخاطر کوبیدن پاهایش بر روی زمین به لرزه در می آمد عروسکش را درون بغلش فشرد به خودش گفت آن پسرک خیلی زیبا بود و زیباییش هر فردی را جذب خود می کند گلی چند سیلی بر روی گونه اش زد تا به خودش بیاید و آن افکار مزخرف را کنار بگذارد قلب دخترک به تپش افتاده بود گویا قلبش بی تابی می کرد اما دخترک دلیل این تپش قلب را نمی دانست نفس عمیقی کشید و روی زمین دراز کشید و به خواب رفت در خوابش ناگهان همان پسرک را دید که موجب شده بود سیاهی دو ور گلی از بین برود گلی از این موضوع خیلی خوشحال بود لبخند بر روی لبانش بود و از شدت خوشحالی بالا و پایین می پرید عروسکش هم با او خوشحالی می کرد ناگهان همجا سیاه شد پسرک رفت گلی دیگر خوشحال نبود حتی عروسکش هم از چشمانش اشک می ریخت گلی باز هم در تاریکی فرو رفت روی لباس سفیدش قطرات خون خودنمایی می کرد گلی این سیاهی و تاریکی را دوست نداشت گلی نمی خواست آزار ببیند چشمانش از شدت اشک رو به سرخی رفته بود پسرک با چشمانی که از آنها آتش می بارید به گلی خیره بود ناگهان گلی از خواب پرید به کلبه تاریک خیره شد و شروع به جیغ زدن کرد گلی کوچک بسیار ترسیده بود اشک از چشمانش می چکید قلبش بی قرار خودش را به قفسه سینه گلی می کوبید گلوی گلی خشک شده بود و می سوخت باز هم سر جایش دراز کشید و به فکر فرو رفت از خودش پرسید چرا باید آن خواب را ببیند هزاران سوال ذهن او را مشغول کرده بود دستانش را بر روی سرش گذاشت و خواهش کرد تا دیگر آن خواب وحشتناک را به یاد نیاورد اما ذهنش پر از سوال بود سوال هایی که جواب هیچکدامشان را نمی دانست از گوشه چشمان گلی اشک بر روی زمین می ریخت گلی نمی توانست آن خواب را هضم کند با خود می گفت خیالاتی شده است که آن خواب را دیده است حتما بد خواب شده است که باعث دیدن آن خواب وحشتناک شده است اما گلی بی خبر از آینده ای نه چندان دور بود و با این جواب ها دل خودش را آرام می کرد . . .
 
گلی بعد از آن فکرش بسیار درگیر بود روی کارهایش تمرکز نداشت داخل اشپزخانه بود که ناگهان ظرف درون دستش به پایین افتاد و تیکه تیکه شد گلی ترسیده یک قدم عقب رفت نمی توانست اتفاقی که برایش افتاده تجزیه و تحلیل کند چشمانش دیگر طاقت گریه کردن را نداشت چشم سمت چپش به شدت می سوخت دستش را به دیوار تکیه داد و به سمت تخت کنار کلبه رفت ناگهان به عروسکش خیره شد که گویا انگار او را داشت تماشا می کرد قلب گلی تکان شدیدی خورد نمی توانست در آن لحظه آن موقعیت را درک کند بر روی تخت نشست تا خواست عروسکش را بغل کند ترسید عروسکش بسیار وحشتناک شده بود گوشه تخت در خودش جمع شد و اشک ریخت چشمانش بسیار می سوختند نمی توانست با خودش کنار بیاید با خودش می گفت چرا او؟ چرا هیچوقت جز ۷ سالگیش خاطرات خوب و اتفاقات خوب را تجربه نکرده است؟ ناگهان صدای در با گوشش رسید ترسید اما ترسش را انکار کرد و به سوی در رفت در را باز کرد همان پسرک دیروزی بود خجالت زده سرش را پایین انداخت و از او درخواست کرد تا با داخل کلبه بیاید اما پسرک مخالفت کرد و از او خواست با او بیاید و با هم به جنگل بروند و غروب آفتاب را تماشا کنند گلی از این درخواست بسیار متعجب و حیران بود اما قبول کرد و با او هم قدم شد گلی فراموش کرده بود که عروسکش را با خودش ببرد و این جای تعجب داشت حتی نیم نگاهیم به عروسک ننداخته بود هنگامی که با پسرک در حال راه رفتن بود حتی به یاد نیاورد که عروسکش درون بغلش نیست پسرک کنار درختی نشست و دخترک هم کنار او نشست کم کم به هوا رو به سردی داشت می رفت و این نشانه این بود که کم کم هوا گرگ و میش میشود پسرک به ابرهای در آسمان خیره بود و دخترک به درختان و گل های اطرافش پسرک سرش را سمت دخترک چرخاند و از او پرسید :<<
-تا به حال غروب آفتاب را تماشا کرده ای؟
گلی از این سوال متعجب شد اما به روی خودش نیاورد و به او گفت:<<
تا به حال غروب آفتاب را تماشا نکرده ام
پسرک تنها به تکان دادن سرش اکتفا کرد و به غروب آفتاب خیره شد و دیگر چیزی نگفت دخترک درفکر فرو رفت با خودش گفت چرا پسرک از او درخواست کرده بود تا به اینجا بیایند؟ گلی سعی کرد مثبت فکر کند اما او بی خبر از همه چیز بود . . .
 

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 1)

عقب
بالا