اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام بُعد دیگر روح

رده سنی
  1. نوجوانان
  2. جوانان
ژانر اثر
  1. اجتماعی
  2. معمایی
  3. طنز
رمان:بعد دیگر روح
نویسنده: فاطمه قادری
لقب هنری: قَـفـَس
ژانر: طنز، اجتماعی، معمایی
ناظر: @~Maria.mi~

فصل اول

خلاصه
:
دختر داستان ما یک دختر باهوش است که در مدرسه براش اتفاق های جدیدی می افتد، این اتفاق های تا حدی پیش میرود که خود دختر از وضعیت فعلی خودش در تعجب است و خودش را بین پسر ها میبیند، پسر هایی که هر کدام نقش وسیعی در سراشیبی های زندگی دارند

مقدمه:

در اوج دخترانگی ام کلاه پسر بودن بر سر گذاشته ام و دل به خطر زدم تا شاید این بار خوشبختی مرا دریابد، اما خوشبختی و روز های خوش من کجاست؟، ای کاش میتوانستم آن را در میان سراشیبی های زندگی دنبال کنم.


«این رمان بر اساس وضعیت اجتماعی بعضی از مدارس نوشته شده است، پس اگر در این رمان توهینی شده، از همه شما عذر خواهی میکنم، برای اینکه به راحتی حس و حال شخصیت ها رو بفهمید، این لحن و جملات انتخاب شده»
 
آخرین ویرایش:
2a3627_23IMG-20230927-100706-639.jpg

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.

قوانین تایپ رمان

اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین در زیر سوالتون رو مطرح کنید.
بخش پرسش سوال‌ها

قبل از درخواست جلد، قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین درخواست جلد

برای درخواست نقد، با توجه به قوانین در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید.
درخواست منتقد

برای رمان شما می‌بایست پس از اتمام اثرتون درخواست رصد اثرتان را دهید تا ممنوعات اثرتون بررسی بشه، برای درخواست از طریق لینک زیر اقدام کنید.
درخواست رصد


جهت درخواست صوتی شدن آثار خود می‌‌توانید در تالار مربوطه، درخواست دهید.
درخواست صوتی شدن رمان

و پس از پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید.
تاپیک اعلام پایان رمان

|کادر مدیریت رمانیک|
 
[BGCOLOR=rgb(204, 204, 204)]پارت اول[/BGCOLOR]

[BGCOLOR=rgb(255, 255, 255)]تازه به خونه رسیده بودم. تصمیم گرفتم کمی روی مبل لم بدم و چرت کوتاهی بزنم که صدای جیغ آرشام، خط بطلانی روی حس آرامشم کشید. عصبی بلند شدم و نگاهی به او انداختم. مثل دخترها جیغ می‌کشید و همین من رو به این فکر انداخت که واقعا من برادر دارم یا یک خواهر تو جلد یک برادر؟ [/BGCOLOR]

[BGCOLOR=rgb(255, 255, 255)]از جایم بلند شدم و به سمت آرشام حرکت کردم تا از احوال این پسر عجیب الخلقه مطلع شوم اما زمانی که او را در حال دعوا با آروینا دیدم، لبخند از روی لب من محو شد و اینبار به آرسام نگاه کردم که با جدیت به دو تا انسان ناقص العقل خیره شده بود[/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(255, 255, 255)]مامان با صدای ما، از آشپزخانه بیرون آمد و وقتی ما را در چنین وضعیتی دید، بدون ذره‌ای مکث دمپاییش رو درآورد. نشونه گرفت و برخلاف همیشه، این‌بار نشانش به خطا رفت و دمپایی رو سر آروینا نشست. آروینا فریادی از درد کشید و خودش رو با حالتی لوس روی من انداخت. نمی‌توانستم نفس بکشم و گلویم به خس خس افتاده بود که آرسام آمد و آن خرس قطبی را از روی من بلند کرد.[/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(255, 255, 255)]مامان با اخم دمپایی رو مانند سلاحی گرم به سمت آرشام هم پرتاب کرد و این پرتاب با صدای دردناک آرشام یکی شد! متاسفانه هیچ کس نبود تا آرشام را که روی زمین پهن شده بود یاری کند. [/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(255, 255, 255)]آرشام با درد از جایش برخاست و با حرص به سمت ما حمله ور شد؛ اما در میان حمله، پایش به دمپایی یا همان سلاح گرم مادر گیر کرد و دوباره روی زمین افتاد. تا چند ثانیه نگاه آرشام مبهوت و پر از درد بود، در نگاه آرشام میتوان خواند:«مشکلات و بدبختی را از روی من الگو برداری کرده اند!» [/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(255, 255, 255)]چند دقیقه بعد آرشام به حالت اولیه خود برگشت تا خواست حرفی بزند، صدای در آهنی و رنگ و رو رفته ی خانه بلند شد. آرشامکه گویی انتظار کسی را می کشید، با شتاب دمپایی های پلنگ صورتی اش را پوشید و به سمت در حمله ور شد؛ اما آرسام با یک جذبه و مردانگی خاصی که در وجودش بود به سمت در حرکت کرد. این مسئله تا حد زیادی مشکوک بود، زیرا هیچ وقت آرشام و آرسام برای دیدن فرد پشت در به شتاب نمی رفتند. [/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(255, 255, 255)]کمی مشکوک شده بودم. شاید هم جزوی از توهمات ناشی از رمان هایی بود که با ژانر پلیسی و جنایی میخواندم. شانه ای بالا انداختم و راه اتاق خود را پیش گرفتم تا با کمی آرامش مواجه شوم؛ اما با یاد آوری مادرم که اکنون امکانش وجود داشت که در حال آشپزی باشد، حسی زیبا در من جریان یافت. پس به سمت آشپزخانه راه افتادم. مادر با لبخند همیشگی اش که بر لب داشت، مشغول پخت کتلت هایی بود که انگار طعم عشق را هم به آن ها اضافه می کرد، با لبخندی سرشار از ذوق، گونه ی مادر رو بوسیدم و گفتم: [/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(255, 255, 255)]_ممنون به خاطر وجودت! [/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(255, 255, 255)]مادر روی بوسیدن، آن هم در ناحیه ی گونه، بسیار حساس بود. پس در پاسخ محبتم لبخندی زد و سیلی بسیار زیبایی بر گونه های قرمز شده از خوشحالی ام زد. شدت آن ضربه به قدری زیاد بود که من به سمت یخچال پرت شدم و اطراف سرم پرنده هایی آبی رنگ به پرواز در آمدند.[/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(255, 255, 255)]در این لحظه، من در بهت به سر می بردم، که چرا مادر مانند جان سینا به من حمله کرد؟ [/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(255, 255, 255)]نکند ما با جکی چان، رابطه فامیلی داشته باشیم؟ [/BGCOLOR]
 
آخرین ویرایش:
[BGCOLOR=rgb(204, 204, 204)]پارت دوم[/BGCOLOR]

در اتاقم که پر از گیاهان مختلف بود، بر روی تخت خود نشسته بودم،همه این گیاه ها را از کودکی با علاقه و وسواس خاصی انتخاب کرده بودم. موبایلم را برداشتم و وارد برنامه ی اینستا شدم، یک پیج در میان انواع پیج های رنگارنگ این شبکه اجتماعی، توجه ام را جلب کرد. وارد این پیج شدم که بیشتر پست ها و استوری هایش مربوط به مدرسه های متفاوت و متنوع بود. همینطور در حال وارسی پیج بودم که در میان پست ها ی مربوط به مدرسه ها، پستی مربوط به دبیرستان خود یافتم.پست را باز کردم تا از محتوای درونش با خبر شومکه با این متن رو به شدم: «در صبحی به زیبایی چهره هایتان، چند پسر به مدرسه ی دخترانه ی پروین رفته، لباس فرم آن مدرسه را به تن کرده و چند ساعت را با دختران زیبا چهره ی این مدرسه سپری کرده اند؛ دعای خیر شما بدرقه ی راهشان!»
با خواندن متنی که آدم را به خنده وادار میکرد، شروع به خندیدن کردم. در حین خندیدن، موبایل از دست من بر روی زمین افتاد، گویی موبایل از ترسی که از من در درونش داشت، برای نجات دادن خودش بر روی زمین پریده بود و می گفت:«من هنوز گلس جوانی دارم، از من بگذر و به چیزی دیگر بنگر.»
ذهن من درگیر پسر هایی بود که در مدرسه ی من بودند.سوالات زیادی مغزم را درگیر کرده بود، آن ها در کدام کلاس بودند که مدیر و معاون یا حتی دانش آموزان آن ها را ندیدند؟ چرا در زمانی که من در حال پایان مدرسه هستم، مدرسه در حال بامزه شدن بود و هر روز اتفاق های جدیدی رخ می داد؟ شاید به قول ندا، ما نحس هستیم؛ کسی چه می داند؟
شانه ای بالا انداختم و افکار مختلف رو پس زدم. پست خنده دار را به اعضای اکیپ مدرسه فرستادم تا آن ها را از اخبار خنده دار مدرسه ی خود با خبر کنم تا روحیه شان را کمی شاد کرده باشم.
علاقه ام به دیدن بیشتر این پیج رفته رفته زیاد شد؛ اما با دیدن استوری که در چند ثانیه پیش گذاشته شده بود، مغزم ارور داد.آن استوری یک عکس کاملا سیاه بود که با رنگ قرمز روی آن "این پیج هک شده است" نوشته شده بود. کمی ترسیدم، زیرا امکان هک شدن پیج من نیز بسیار بود! با استرس و دستانی لرزان از پیج بیرون آمدم، اما دیدن دایره استوری دوبار من را کنجکاوم کرد. زیر لب زمزمه کردم:
_هر چه بدبختی دارم، سر همین کنجکاوی احمقانم هست! ولی کو گوش شنوا!؟
بی اختیار استوری را باز کردم. در آن عکسی قدیمی از عده ای زیادی پسر بچه بود که هر کدام با لبخندی زیبا که به چهره هایشان جلوه ی خوبی می داد، به دوربین خیره شده بودند و عکس گرفته شده بود. عکس بامزه ای بود، اما مفهومش چه بود؟
مفهومش برای من که پسر بچه ها را ندیده بودم و عکس نیز کمی تار بود، قابل فهم نبود. ناگهان دلم هوس کمی سرکشی در پیج را خواست. لبخندی شیطانی بر لب زدم و لپ تاب خود را از کمد بیرون آوردم. کسی مانند من که رشته ی تحصیلی اش کامپیوتر است، به راحتی می توانست پیجی را هک کند. سال قبل بود که من سایت شاد را هک کردم تا کمی وضعش را بهتر بکنم؛ اما وضعیت شاد به قدری افتضاح بود که پشیمان شدم و به زندگی خود پرداختم. سرم را تکان دادم تا از فکر های بیهوده ذهن خود رها شوم. لپ تاب خود را باز کردم و رمز خود را زدم و مشغول هک کردن پیج که نامش حواشی جوانان تهران بود، شدم.
عکس قدیمی و تاری که استوری گذاشته بو را زوم کردم تا شاید کسی از آن پسر بچه ها را بشناسم؛ البته پسر بچه هم نبودند، شاید شانزده یا هفده سال داشته باشند. در میان پسر ها سه پسر برایم خیلی آشنا به نظر می رسیدند، کمی فکر کردم و آن ها را شبیه به آرسام و آرشام و سروش دیدم.
با خود گفتم:« نکنه واقعا آن ها باشند؟»
به سمت آلبوم عکس رفتم و روی سه صفحه آخر متمرکز شدم. در این عکس آرشام تازه به کلاس دهم رفته بود و کمی سبیل پشت لبش سبز شده بود. آرسام با ابروهایی که شباهت زیادی به موکت داشت، ساکت و متین به دوربین نگاه می کرد؛ اما سروش مانند یک میمون روی شانه ی این دو تا ایستاده بود و دست هایش را به کمر زده بود.
کمی خندیدم و عکس را از آلبوم بیرون آوردم و کنار همان عکس قرار دادم، چطور نفهمیدم؟آن سه تا هم جزوی از آن بچه ها بودند. کیفیت عکس افتضاح بود به شکلی که اگر من هم درون عکس بودم، خودم را نمی شناختم. بعد از چند ساعت، پیج بلاخره توسط من فتح شد. با خوشحالی خود را روی تخت پرت کردم. امان از آن لحظه ای که سروش در را باز کرد و لپ تاب را باز و من را خوشحال یافت. با ترس لپ تاب را بستم و با لبخندی که مصنوعی بودنش کاملا مشهود بود، به سروش نگاه کردم.
سروش مشکوک سرش را به سمت لپ تاب کج کرد؛ اما متوجه چیزی نشد و شانه ای بالا انداخت و یک نفس گفت: دختر خاله؟ ازت آمار یه پسر رو می خوایم. خیلی وقت پیش برای ادامه تحصیل به لندن رفت. ولی ازش خبری نداریم. ازت می خوام که در موردش اطلاعاتی برام پیدا کنی.

ابرویم ناخودآگاه بالا رفت. سروش کسی بود که من را به هک نکردن و دوری از اینگونه کارها سفارش می کرد؛ اما حالا از من میخواست که از طریق هک آن پسر، برایش اطلاعاتی به دست آورم؟
 
آخرین ویرایش:
پارت سوم

آرشام که بیرون رفت در هم پشت سرش، بست، لب تاپ رو از زیر تخت برداشتم و به کارم ادامه دادم، و در این لحظه دفتر رو برداشتم، رایان پور مهر، موسس Raa club،:
سلام داداشیا ی من، من شاید دارم میرم لندن اما زود بر میگردم و دوباره اکیپ بر پا میشه، این شماره منه، باهاتون در تماسم، هواست به گروه باشه

یارو خیلی بی سواد بود که حواس رو نوشته هواس
خدا خودش شفاش بده
نگاهی به لب تاب انداختم با دیدن پیج که حالا تو دستای من بود، لبخند شیطانی زدم، و به تحقیق درباره رایان بی سواد گشتم


«صبح روز بعد _ساعت9»


همه سر کلاس به حرف های خانم شرفی گوش میدادیم تا چند تا چیز بفهمیم و روی برگه پیاده کنیم، همه دخترا از ریاضی متنفر بودند به جز من، چون من مخ زبان و ریاضی بودم و زمان امتحان ها همه به من رجوع میکردند، احساس گودرتمندی دارم که هیچکس نداره، لبخند شیطانی روی لبام نقش بست که با ضربه ی محکم خانم شریفی روی میز، دو متر پریدم بالا، خانم شرفی اخم کرد و گفت:

_خانم رادمهر، آیا مبحث دنباله چیز خنده داری داره؟

من برای این که همه چیو جمع کنم گفتم:

_آره خب، کل منظورش فقط این آهنگه، توی رابطه ی با تو بدون بازنده منم...

همه شروع کردن به خوندن همراه من و من آن زمان خود را پنهان کرده و با سکوت نشستم، زمانی که اهنگه تموم شد، معلم اومد چیزی بگه که زنگ تفریح خورد، با خوشحالی به حرص خوردن معلم نگاه کردم و رفتم بیرون، توی حیاط زیر درخت نارنج، بچه ها حلقه زده بودند و داشتند با همدیگه زر میزدند و نقطه ی مشکوکش اینجا بود که وقتی چیزای باحال قراره اتفاق ببوفته، اینجور مثل گوسفند گله ای جمع میشدند، به سمت بچه ها رفتم، که نیلوفر همون موقع گفت:
_تازه شنیدم که پیج حواشی جوانان هم مال، را کلاب(Raa club) بوده، و جالب تر اینکه میگن دیروز هک شده، مثل اینکه هکر خیلی ماهر بوده تونسته پیج اینستاشو بگیره

ستایش سرش رو تکون داد و گفت:

_میگن گاو اون هکره زاییده، همه جا دارن دنبالش میگردن، و اگه پیداش کنن زنده نمیمونه، را کلاب، یک اکیپ خیلی خفنه و خطرناکه

هستی گفت:
_من میخوام امروز برم همونجایی که قبل از هک شدن استوری کرده بود، یکم سرک بکشم، ولی عضوشون نمیشم چون مثل سگ میترسم

نیلوفر دوباره گفت:
_دیوانه فقط پسر ها میتونن عضوش بشن، تازه بهتره اصلا نری اون جا، اونجا محل کثافت کاری هاشونه، هر خلافی بگی اونجا به راهه، هر خلافی

ستایش خواست حرف بزنه که من گفتم:

_منم با هستی میرم، ولی شما این خبرا رو از کیا گیر میارین، س×ل×ی×ط×ه ها؟

همشون به من نگاه کردند و لبخند زدند و یک صدا گفتند:
_به به، ببین کی برگشته به اکیپ

ستایش گفت:
_اخبارو کلاغ ها میرسونن

ابرویی بالا انداختم و گفتم:
_احیانا کلاغ ها پشت مدرسه غیر از خبر ب×و×س هم میکنن؟

نیلوفر و هستی زدند زیر خنده، هستی گفت:
_آرام دهنت سرویس، این خبر ها رو امیر و پیمان و کیان گفتند، ولی آرام خاک تو سر بی عرضه ات که سینگلی همه پسرا برات سر میشکونن

پوکر فیس بهش نگاهی کردم و گفتم:
_تو چیکار به سینگلی من داری، من از دست اون سه تا اورانگوتان دیگه زمان ندارم بخوام برای یک اورانگوتان دیگه خرج کنم

همه با هم خندیدند و یهو ستایش گفت:
_آرام شنیدی که ارسام و آرشام و سروش هم تو این اکیپ جدیده که میگن دوباره تشکیل شده، عضو بودند

اینو میدونستم اما خودمو زدم به ندوستن، شاید بهترین دوستام بودند اما اینو نمیشد گفت، هستی که یه چیز هایی حس کرده بود، گفت:
_آرام ما خیر سرمون اکیپیم، رفقاتیم، از هم چیز پنهانی نداریم، اما اگه تو چیز پنهانی داری که این رفاقت بدرد نمیخوره

راست میگفتن پس منم براشون سیر تا پیازو گفتم که رنگ از رخشون رفت
یهو نیلوفری چنان پس گردنی به من زد و گفت:
_د اخه من به تو چی بگم، رفتی با این اکیپه در افتادی، آخه بی فانوس زنده ات نمیزارن که

هستی آب دهنش را قورت داد و گفت:
_ باید بریم اونجا یکم تحقیق کنیم، ببینیم، فهمیدن آرام هک کرده

ستایش محکم زد پس گردن هستی و گفت:
_آروم حرف بزن شغال، الان فاطی فاعلاتن فاعلن( فقط انسانی ها میفهمن) میکنه

نیلوفر کمی فکر کرد و گفت:
_امروز عصر، ساعت شیش، جمع میشیم کنار پاک خونه ما، اما ستایش قبلش میری خونه آرام اینا، گریم پسرونه میزنی بهش و خلاصه یک پسر جیگر تحویل ما میدی و بعد میریم به سمت بدبختی


بدبختی؟، بدبختی یعنی این که


«ساعت شیش_پارک»

با ستایش که رسیدیم پارک تا چند دقیقه اینا فکر میکردن من دوست پسر ستایشم امیر، بعد فهمیدن منم، چنان نیششون شل شد که نمیشد جمع کرد
ستایش شروع کرد به تعریف کردن:
 
آخرین ویرایش:
پارت چهارم

_موهای مشکی رنگشو ببینین، با کلاه گیس براش چسبوندم، یکم تیغ زدم کنار ابروش، دو تا نگینم چسبوندم، یکی بالای ابروش، یکی زیر ابروش، تا مثل پرسینگ بشه
ابروهاش رو گرفتم وسیبل که نداشت ولی گرفتم، بعدش هودی مشکی ارشام رو کش رفتیم با شلوار لی ارسام، خدایی شده شبیه آرسام، ببین چه جذابش کردم

هستی که محو من شده بود چنان ضربه زد پس گردن ستایش که نزدیک بود بره تو دیوار دستشویی، هستی گفت:
_این پدسگ از همون اولش جذاب بود

موهامو دادم بالا و لبخند شیطانی زدم و گفتم:
_خفه شین، بریم دیگه

با هم دیگه پیاده تا گیم نت راه رفتیم، ولی خدایی هر دختر و پسری که رد میشد دهنش باز میموند، دخترا به خاطر زیبایی، پسرا به خاطر اینکه سه تا دختر اطرافم بودن و اسکورتم می کردن
به گیم نت که رسیدیم، سه تا پسر جلوش نشسته بودند، یهو هستی گفت:
_بدبخت شدیم، بچه ها تا به اینا باج ندیدن نمیزاره بریم تو، بدبخت تر تو شدی آرام که حالا باید کتک بخوری

نیلوفر که تا حالا سکوت کرده بود، محکم زد پس گردن هستی و گفت:
_خفه شو، اولم آرام نه، آریا، دومم تو نگران نباش، با من بیاین

با هم به طرف ورودی گیم نت رفتیم در حالی که مثل سگ ترسیده بودیم، پسره یه نگاهی به دخترا انداخت و نگاهش دقیق روی من ثابت موند، لبخند شیطانی زد و از جایش بلند شد و گفت:
_ فرمایش بچه خوشگل؟

پوزخندی زدم و گفتم:
_میخوام برم داخل

پسر اومد تو حلق منو و گفت:
_اینجا واس بچه خوشگل های مثل تو جا نداریم، اگه بخوای میتونیم بریم خونه...

ادامه جملشو نگفت چون من نزاشتم، با مشت زدم تو دهنش که افتاد تو بغل رفیقش و مبهوت به من نگاه می کرد، کلاه هودیمو روی سرم گذاشتم و گفتم:
_اگه واس هم لاتی واسه من شلوار کردی آقاتی، بشاپ کنار، میخوام برم داخل


اونا که دیدن نه بابا، من خودم کله خر تر از اونا هستم، راه رو باز کردن، اون سه تا که با دهن باز همراه من میومدن داخل

نیلوفر با نیش باز گفت:
_عاشقتم آریا، دمت گرم اصلا

ابرویی بالا انداختم که همه با هم زدیم زیر خنده

کمی که جلو رفتیم با دیدن آرسام و آرشام و سروش و رایان، یهو برگ هام ریخت و فقط برگ های من که روی زمین نبود، برگ های اون سه تا هم بود، اون ها با دیدن ما چهار تا با اخم به سمت ما اومدن،آرشام گفت:
_ شما اینجا چیکار می کنین، این پسر کیه چرا انقد شبیه ارسامه،

بعد چنان چشم هاش گرد شد و به من نگاه کرد و منم فهمیدن که اینا قضیه را فهمیدن که من کیم

آرسام با بهت گفت:
_تو چطوری...

دهن سروش که همینجوری باز مونده بود ولی رایان که دید اینا منو میشناسن اومد سمت من و دستش رو دراز کرد و گفت:
_سلام، من رایانم، خوش آمدی، معلومه ادم پر جذبه ای هستی و از اشنا های این سه تایی

دستم رو تو دستش گذاشتم و با لبخند که بیشتر شبیه پوزخند بود، گفتم:
_سلام، منم آریا هستم، خوشبختم، آره آشنای اینام و در رابطه با اوسکول های دم در، ترسیدم گریه کنه ادامه ندادم

رایان که از من خوشش اومده بود گفت:
_میدونی اینجا کجاست دیگه؟ برای همون اومدی اگه اشتباه نکنم

سرم تکون دادم که لبخندی زد و گفت:
_به Raa club خوش اومدی

بعد رو به همه پسر هایی که مثل بز به ما نگاه میکردند، گفت:
_بچه ها، این آریا هست، شاید از امروز به عنوان رفیق اینجا داشته باشیمش

یکی از پسرا که موهای قرمز رنگی داشت، پوزخندی زد و گفت:
_این؟، این که جاش یه جایی دیگه اس رایان، این بچه دبیرستانی، این بچه خوشگل، فقط برای کارهای دیگه است

به پسر نزدیک شدم و لبخند ملیحی زدم و گفتم:
_خارش داری بیبی گرل؟، منم عاشق خاروندنم، میتونیم امتحان کنیم

پسر با صدای بلند خندید و گفت:
_گ×ن×ده گ×و×ز هم که هستی بچه خوشگل
پسر منو هل داد ولی نمیدونست قراره به چوخ بره، با تموم قدرت مشتی زدم که پرت شد روی همون مبلی که ازش بلند شد، بعد پوزخندی زدم گفتم:
_یه بار دیگه ام میگم، اگه واس بقیه لاتی، واسه من شلوار کردی آقاتی

یهو صدای قهقهه ها بلند شد
منم فاز جکی چان گرفتم و به سمت خروجی رفتم، وای به روزی که بفهمن من دخترم، اونم از من کتک خوردن
به محض بیرون رفتن از گیم نت صدای قهقهه ما چهارتا هم بالا رفت و رفتیم به سمت پارک

هستی گفت:
_خب خداروشکر چیزی نفهمیده بودند ولی وقتی ارسام و آرشام و سروش رو دیدم چنان شوکی به من وارد شد که فکر کردم مغزم فلج شد

نفس عمیقی کشیدم و موهایم رو با دستم بالا بردم و گفتم:
_اونا با هم رفیقن، رفیق های دبیرستانی، چیز عجیبی نیست که رفاقتشون هنوز پایداره

«چند روز بعد_مدرسه»

نیلوفر که سرش روی شونه من بود گفت:
_ولی اون روز خیلی خوش گذشت

خواستم حرفش رو تایید کنم که هستی با رنگ پریدگی اومد داخل، وگفت:
_بچه ها بدبخت شدیم، اونا فهمیدن کسی که هک کرده دختره و از مدرسه ما هست و شاید باورتون نشه، کیان گفت قراره به شکل دختر بیان تو مدرسه و اون دختره رو پیدا کنن، کیان گفت، خیلی مواظب خودتون باشید، رنگ از رخ سه تامون رفت، همین لحظه ستایش گفت:
_بچه ها زنگ آخر که زنگ بعدی هست معلم نداریم

با خوشحالی کیفمون رو برداشتیم تا بریم پنهان بشیم که ازجلومون اون سه تا اومدن، چهره هاشون عصبی بود و توی لباس مدرسه چنان اعجوبه ای شده بودند که نمیشد از خنده جلوگیری کرد، دخترا که قرمز شده بودند، دست منو گرفتن همراه خودشون بیرون و از کنارشون رد شدیم، چنان خندیدیم که ناظم اومد و میخواست دهنمون با خط کش سیم کشی کنه

یهو ستایش با وحشت گفت:
_آرام، فاطی شغال چیزی نگه

هستی گفت:
_کسی غیر از خودمون موضوع رو نمیدونه


یهو فاطی با اون سه تا به سمت ما اومد و صداش هم خیلی بلند بود:
_هکر که نداریم، اما آرام یه چیزیایی میدونه و سر در میاره، حالا شماره اتو میدی بهم؟

با پشم های ریخته شده به همدیگه نگاه کردیم،. لی از جامون تکون نخوردیم چون ضایع بود

پسرهای دختر نما نزدیک شدند و سرخ شدن ما بیشتر شد، نمیشد اینا رو دید و نخندید
یکی از پسر ها با حرص شوتی به پای پسر کناریش زد و گفت:
_توف تو این کلاب، چرا ما باید بیایم، تازه شم اون نیمای احمقم داره میاد با اون موهای قرمزش، من یه ساعتم دیگه اینجا نمیمونم اشکان، آخه بین این همه س×ل×ی×ط×ه من نمیتونم زنده بمونم

داشتم از حرف هاش جـ×ر میخوردم و رنگم بیشتر سرخ میشد که اشکان متوجه موضوع شد و لبخند ملیح زد و گفت:
_راحت باشین

چنان خندیدیم، چنان خندیدیم که همون پسر که غر میزند با حرص نعره زد:
_خفه شید

و واقعا خفه شدیم ولی من کرم داشتم شدید با لبخند ملیح گفتم:
_چشم بلغیس خانم

ایندفعه اون دو تا هم با ما میخندیدن، اشکان گفت:
_رامین شل کن یکم

رامین با حرص گفت:
_آرام کدومتونه؟

آب دهنمو قورت دادم و دستم گرفتم و بالا گفتم:
_بلغیس خانم، اجازه، منم

چنان همشون زدن زیر خنده، ستایش میزد تو سر اشکان و میگفت:
_چقدر بهش میاد

رامین با حرص زد پس کله ی اون یکی پسر و گفت:

_آرش پدسگ، حیف که جلوی اینا نمیشه بهت غحش بدم، ما برای کاری اینجا اومده بودیم


خنده هامون تموم شد و منتظر به رامین نگاه کردیم که گفت:

_ تو هکری پیج حواشی جوانان تهرانی؟


مثل سگ ترسیده بودم اما خونسرد بهش نگاه کردم و گفتم:
_من بیکار نیستما


در همین حال نیما اومد داخل و به سمت ما اومد و من با دیدنش مرز های خنده را جابه جا کردم اما وقتی یادم اومد این همون پسره تو گیم نت بود که زدمش، خنده ام پرید تو گلوم و به سرفه افتادم
یهو با تموم سرعت زدم پس کله هستی که موضوع را گرفت با یک به نام خدا، با سرعت فرار کردیم و پسر ها هم دنبال ما، همینجور که با همدیگه فرار میکردیم، از مدرسه خارج شدیم، و به سمت پارک رفتیم و بلاخره گممون کردن


••••••٠٠٠٠٠٠•••••••٠٠٠٠•••••٠٠٠٠٠••••••٠٠٠٠••••••٠٠٠٠•••


رایان با فریاد مشتی تو صورت نیما زد و گفت:

_بی فانوس، خیر سرت دختره کنارتون بوده ولی نتونستین بگیرینش



نیما عصبی به رایان خیره شد و گفت:

_رایان دهن منو باز نکنا، من هنوز نرسیده بودم به این اوسکول ها که اون دخترا فرار کردن

آرش سرش پایین انداخته بود و گفت:
_آمارشو در میارم نگران نباش
 
پارت پنجم

رامین با حرص محکم زد پس کله آرش و گفت:
_ به ابلفضل، وقتی میگی نگران نباش چهار ستون بدن من لرز بندری می ره، ن تنها من، بلکه همه اینا


آرشام نفس عمیقی کشید تا دهن اون ها را آسفالت نکنه و گفت:

_اسم دختره چی بود، اصلا چه شکلی بود؟


که ای کاش نمیپرسید، آرش هم بدون هیچ هدر رفت زمانی گفت:
_اسمش آرام بود، میگفتن، یه چیزایی سرش میشه اما نه اونقدر که بخواد هک کنه

با اسم آرام، تن و بدن آرشام و آرسام بیچاره چنان لرزید که همه حس کردن،
رایان به مانی دستور داد، دقت کنید دستور، این بی فانوس کارش فقط دستور دادن هست و بس، خلاصه دستور داد کمی در فضای مجازی در موردش اطلاعات پیدا کند که ای کاش پیدا نمی کرد

مانی بعد از یک ساعت با داد گفت:

_یافتم به ولا، یافتم، اسمش آرام رادمهره..

ولی با دیدن بقیه اطلاعات تو شوک عظیمی فرو رفت و با دیدن عکس طرف رفت به سمت فلج مغزی

رایان که دید، این فلج مغزی شد، محکم زد پس کله ی مانی و تا کمر خم شد تو سیستم و با صدای بلند بدون هیچ ملاحضه ای شروع به خوندن کرد و چون عقل نداشت:

_آرام رادمهر دارای 18 سال سن، دارای دو برادر به نام ارسام و ارشام و یک خواهر به نام آروینا...

بقیه رو نخوند چون رفت تو شوک اما با دیدن عکس ارام که متوجه شد همون پسری بود که خودش رو آریا معرفی کرده بود چنان شوکی بهش وارد شد که محکم خودشو روی پاهای مانی انداخت، مانی که از پایین درد می کشید، صدایی از خودش بیرون نمی آورد فقط لحظه به لحظه به گوجه شدن نزدیک میشد

همه جا در سکوت بود که رایان با فریاد مشتی به صورت آرسام زد و گفت:

_لاشیای هفت خط خیانتکار، حالا دیگه تو دور من دوربرگردون میزنید؟، تخم کفتار های مرغ صفت

آرش که از اتفاقی که افتاده بود عصبی بود با فحش های رایان از خنده فشار میخورد، این بشر هر وقت عصبی میشد فحش جدید می ساخت

آرسام و ارشام نگاهی بهم کردند و آرشام گفت:
_آخه مردیک بزغاله، ما کی به تو خیانت کردیم، اخه بز بی علف، آخه خروس بی مرغ، ما خودمونم موسس این کلاب بودیم، اخه شتر لب پروتزی، استغفرالله، اخه بزغاله شتر صفت ما خودمونم خبر نداشتیم

ارسام با خنده و عصبانیت سعی داشت جلوی آرشام رو بگیره که ارشام گفت:

_ارسام بزار به این بزغاله یونجه صفت بیشتر بگم

آرش دیگه نتونست خودشو نگه دار، چنان خندید که مثل زن زائو افتاد رو زمین و به خودش میپیچید

رایان که هنوز عصبی بود. رو به رامین گفت:

_میری اون دختره رو میاری و اگه با زبون خوش پیجو دستمون داد که هیچ اما اگه نداد دیگه مراعات رفیق و اینا نداریم، چنان دهنشو سرویس کنم که بماند


«صبح روز بعد _زنگ خونه»

همین که تعطیل شدیم، یهو سه تا سنگ دستشویی وایستادن جلوی ما چهار نفر
اونا به ما نگاه میکردند و ما به اونا
یهو نیلوفر چنان عری زد که منم ترسیدم پریدم بغل یکی از اون پسرا، اون پسره هم منو محکم گرفته بود، کلا وضع بدی بود

یهو نیلوفر ترمزشو کشید و گفت:
_شما از طرف پیمان گوسفند زاده اید؟، بی فانوسا

هیچی فقط مثل آدم از بغل یارو بیرون پریدم و یقه نیلوفر رو گرفتم و خواستم فرار کنیم که یهو محاصره شدیم

«چند ساعت بعد _باشگاه متروکه»


رایان چنان دادی زد که همه بدنم منقبض شد:

_دختره مرغ صفت، پیج رو میدی؟


پوزخندی زدم گفتم:
_زارت، بیا

یهم سمت من حمله کرد که من با سرعت پشت ارشام اینا پنهان شدم و گفتم:

_کمک، لولو میخواد منو بخوره

همه از خنده قرمز شدند و منم پنهانی به سمت خروجی میرفتم، ولی نیلوفر که گیر افتاده بود چنان عری زد که من سر جای خودم ایستادم و خلاصه هیچی مجبور شدم پیج رو بهشون بدم.

«چند روز بعد»

ارشام و ارسام هنوز خونه نیومده بودند، سه روز بود که پیداشون نبود، نگران بودم شدید، لباسی پوشیدم و رفتم سمت گیم نت پاتوق رایان


اما وقتی همه اشونو مثل لشکر شکست خورده دیدم، مشکوک شدم، به سمت ارش رفتم و گفتم:
_چی شده، پس ارشام این کو، سروش مرغ صفت کو


رایان که خیلی عصبی بود با صدای بلندی گفت:

_دزدینشون، همش هم تقصیر تو است، میدونی چیه اگه تو فضولی نمیکردی اونا الان کنار ما بودند


با حرص یقه اشو گرفتم گفتم:

_هک نمیکردم که به کثافت کاری ادامه بدی، کیا اون مردیکه های مرغ صفت دزدیدند؟


رایان منو هل داد و گفت:

_اکیپ دیگه ای که منبعشون همون مدرسه است، این رو بهت بگم که اونا، هکریو میخوان که تونسته پیج ما رو هک کنه، یعنی تو، در غیر این صورت نمیتونی حتی صورت برادرت را شناسایی کنی


رنگ از رخم پرید، و به رایان نگاه کردم

رایان پوزخندی زد و گفت:

_ببین بچه، تنها راه نجات برادرات فقط، فقط، همکاری با ماعه، برای من کسر شان هست که بخوام تو را، توی گروهم راه بدم و همچی را خراب کنی اما نه من چاره ای دارم و نه تو، اگه به فکر برادراتی، پس باید عضو ما بشی، چون اونا فکر میکنن، این یک نمایش بوده تا به اونا کلک بزنیم
 
پارت ششم

چنان اخمی کردم و گفتم:
_حیف که چاره ای ندارم اورانگوتان، در ضمن از خداتم باشه عضو گروهت باشم مردیکه بی مغز، اگر می تونستی که پیج رو از من پس می گرفتی ولی من خودم بهت دادم

رایان از حرص نفس عمیقی کشید


«چند ساعت بعد»



روی صندلی نشسته بودم و مثل این افسرده ها به دیوار سفید این باشگاه نگاه می کردم، اولش میخواستم موهام رو کوتاه کنن، ولی مقاومت کردم و نتونستند

«فلش بک، چند دقیق قبل»

جوری با بغض به رایان نگاه کردم و گفتم:

_جان چشات، بد نشو با مَه، جان زن و بچت نکن این کارو با من، من میمرم، اینا ارزش ها مَه

و سپس یک عری زدم که صداش تو کل باشگاه پیچید.

«حال»


به هر حال با مشت و لگد بیشتر تونستم مقاوت کنم، میدونم من خیلی سرسختم، آرش محکم زد پس کلم و بعد کلاه گیس را چسبوند، بعدش تلافی می کردم
به لنز های روی میز نگاه کردم، به امام حسین من اصلا تا حالا لنز نذاشتم، طرز استفاده اشم بلد نیستم

بعد از گریم کردن صورتم به شکل پسرونه، رایان با لبخندی به شدت ترسناک بالای سر من اومد، آب دهنمو قورت دادم و سه تا صلوات نذر کردم که اتفاق بدی نیوفته اما رایان گفت:

_ما یک علامت داریم، یعنی یک علامتی که مشخص میکنه، عضو گروه ما هستی، اما اگر اون علامت روی مچ دستت نباشه، مشخص میشه تو یک مهره اشتباهی تو این بازی هستی، پس ارام خوب گوش کن....

قبل از اینکه بخواد جمله اشو ادامه بده رو به پسری که اسمش مانی بود، گفت:
_مانی بیا براش تتو رو بزن

به ولا رنگ از رخم پرید، خدایا من را فقط برای تست درد ها افریدی؟، خب کرمتو شکر، من روحیه لطیفی دارم، نمیدونم چی شد اما یک ندا در سرم مثل موزیک پخش شد:
_ آی قدرت شیشه، آی قدرت دعوا، آی قدرت تریاک

سکوت کردم، خواستم باز مقاومت کنم که رایان دهنمو گرفت، آرش و نیما هم سفت منو چسبیدند، ولی خدا لعنتشون کنه

مانی دستمو تو دستش گرفت و طرح رو انتخاب کردند، اون هم علامت مهره وزیر بود، نمردیم یک بار وزیرم شدیم
چشمام رو بستم و توی دلم فقط میگفتم:
_سبحانه الله، اکبر الله، الحمد الله

ولی مثل اینکه دومی رو بد گفتم و دستم چنان دردی گرفت که نزدیک بود نعره بزنم اما چون مقاوم بودم خودم را نگه داشتم

بلاخره تموم شد تو اوج درد و بغض به دستم نگاه کردم و با بغض خندیدم و گفتم:

_چه خوشگله، لعنتی

صدای قهقهه کل بچه ها بلند شد


«صبح روز بعد _ساعت 9»

با غرور وارد مدرسه شدم، همین که پام را وارد حیاط مدرسه گذاشتم، یکی با قدرت زد پس کله ام، چنان حرصی شدم ولی وقتی برگشتم با دیدن همون پسر که رایان عکسشو نشونم داد و گفت:

_آرام، خوب گوش کن، اگر با این پسره که اسمش پویاست بگردی و رفاقت کنی، مطمئن باش اینا تو را میبرن تو گروهشون، مخصوصا اگر بفهمن همون هکر هستی، یادت باشه اسم تو آریا راد، نه آرام رادمهر فهمیدی؟


چنان لبخندی زدم که همه فهمیدن مصنوعی هست ولی دیگه تحمل نکردم، و عقیمش کردم، چنان زدم وسط پاش که تا سه روز نتونه راه بره، مردیکه مرغ صفت

رنگش که شبیه گوجه شد، صدای سوت پسر های دیگه هم بلند شد، و طبق تحقیقاتی که از پسران سرزمینم داشتم، باید گفت که الان پسری به جذابی من میبینن عاشقش میشن و دوست دارن... استغفرالله، بدون توجه به چیزی به سمت سالن مدرسه رفتم، که با دعوای یه عده خردسال مواجه شدم و دعوا این چنین بود، پسره قد بلند مشتی پر قدرتی تو شکم پسر لاغر اندام زد و گفت:

_عمه امو مورد خطاب قرار دادی، عمه اتو مورد خطاب قرار میدم


هنوز بنده خدا حرفش تموم نشده بود که چنان خندیدم، دعوا اونا قطع شد و به من نگاه کردند
ولی مگه خنده ی من قطع می شد

یهو یک دسته بیل چنان به گردنم ضربه زد که تا مرز قطع نخاعی رفتم، به فرد پشت سرم نگاه کردم و با دیدن ناظم مدرسه گریخیدم، ناظم یهو با داد گفت:
_حیف نون ها، گمشید برید صف وایستید، اینجا چه غلطی میکنید، هی تو تازه واردی؟، خاک تو سر بی عرضه ات کنن، بزار وارد مدرسه بشی بعد حمله ور شو، معلومه خبر مرگت بچه خرابی هستی


پشمام ریخت، این یارو کلا رد داده بود، اومد همه رو تخریب کرد و ضربه فنی کرد و به اتاقش برگشت، من باید این مدرسه رو ادب کنم،
همون ناظم که بهش میگفتن، غلام کاظمی، برگشت و در راه رفتن به دفتر، من لحظه چشمم به جوراب هایی که پوشیده بود افتاد و رنگم قرمز شد، د اخه مرد مومن، اخه با ابهت، اخه دسته بیل، جوراب پلنگ صورتی؟،
پسر های پشت سر من هم رنگ قرمز شده بودند، به محض اینکه پاش رو تو دفتر گذاشت، یهو چنان خندیدند که ایندفعه ناظم و مدیر و معاون هم اومدند بیرون، دو پا داشتم، دستامم بهش اضافه کردم و به سمت حیاط فرار کردم، اینقدر من خوشبخت...
 
آخرین ویرایش:
پارت هفتم


هنوز حرفم تموم نشده بود که با مخ رفتم تو شکم یکی، به فرد رو به رویم نگاه کردم و با دیدن خوشگلیش یک لبخند نامحسوس رو لبم اومد، سریع جدی شدم و به برادر حوری شکل نگاهی کردم، بعد یادم اومد من پسرم، رفتم تو جلد آریا پور مهر، با لبخند و پرویی گفتم:
_داداش این همه جا، خوب یه طرف دیگه به دیگران خیره شو

همه جا رو سکوت فرا گرفت و همه به من نگاه می کردند، یارو پوزخندی زد و دستش رو بالای ابروش گذاشت و گفت:

_شما کسی یا چیزی رو میبینید؟، من که چیزی جز یک کفش نمیبینم

صدای قهقهه همه جا رو پر کرد، چنان حرصی شدم و گفتم:

_اگه تو کفش میبینی، نشونه کوری تو از کارای استغفرالله خودته، تقصیر من نیست، مردیکه مرغ صفت، لب پروتزی

قهقهه همه بالا رفت، در همین بین شنیدم یک پسره گفت:
_چه جرعتی داره حاجی، من جاش بود گرخیده بودم

پسر کناریش گفت:
_احمق، تازه وارده، نمیدونه که با ساشا سیفون گیر افتاده

اینجا سیرکه یا مدرسه، داشتم از فشار خنده پشمام کز میخورد، ولی پر جذبه گفتم:

_اصن تو کی باشی؟

پسری که یه بار عقیمش کردم یا همون پویا ، دستی دور گردن ساشا سیفون گذاشت و گفت:

_اسم ساشا رو تا حالا نشنیدی، جوجه رنگی؟

در تمام مدت ساشا مثل بز پوزخند می زد و به من نگاه میکرد

با پرویی گفتم:
_نه، اخه این داشمون هم چیز شنیدنی داره که بخوام اسمشو بشنوم؟

پویا دستاش را روی شونه من گذاشت و کمی فشرد وگفت:

_نه مثل اینکه، داشمون خارش پیدا کرده


پوزخندی زدم و گفتم:

_من خارش ندارم متاسفانه، تو هم خارش داشتی ولی دم در رفعش کردم، ببینم هنوزم درد داری عمویی؟

بعد با پرویی تمام لپش رو کشیدم

صدای قهقهه زدن پسرا که بلند شد، دستام رو تو هودی ام گذاشتم و رفتم تو صف اما ساشا همین لحظه گفت:

_جرعتی که داری خوبه، اما سرتو به باد میده پوزخندی زدم و گفتم:
_نگران نیستم، چون امثال تو مثل سیفونن، فقط وقتی که اون ها رو بِکِشی دکمه شون کار میکنه، گرفتی چی گفتم؟

صدای صوت پسر ها که بلند شد همزمان شد با صدای نعره کاظمی

بعد از صف و حرف های کاظمی که مطمئنم برای بار هزارم هست که اینا رو میگفت، رفتم به سمت کلاس، حالا چه کلاسی، من دوازدهم ریاضی بودم اما هیچی از درساشون بلد نبودم، خدایا من را فقط برای طنز بودن افریدی بگو، خجالت نکش
نفس عمیقی کشیدم و وارد کلاس شدم، اون کلاس شلوغ پر سر و صدا، وقتی که من وارد شدم، دیگه از سر و صدا خبری نبود و همه به من خیره شده بودند، از شانس گندم این یارو، پویا و ساشا و نوچه هاش هم، تو همین کلاس بودند،

بدون توجه به بقیه با چهره ای خونسرد به سمت صندلی های اخر حرکت کردم و با دیدن یک جای خالی ، روی صندلی نشستم و کیفم رو بهش اویزان کردم، ساشا لبخند کجی زد و خودشو روی صندلی کنار من انداخت، صدای اوه گفتن پسر ها بلند شد، بدون توجه به ساشا کلاه هودی ام رو روی سرم گذاشتم
دست ساشا روی شونه ام قرار گرفت ولی قبل از اینکه حرف بزنه گفتم:
_خیلی ممنون میشم اگر در گاله رو ببندی، پسر جان

یهو قهقهه ها بالا رفت و من زیر چشمی دیدم که لبخند ساشا محو شد، ساشا از جاش بلند و شد و یقه من را گرفت و تو چشمام خیره شد و من مثل خودش بهش خیره شدم که بلاخره گفت:
_ببین بچه، خیلی به خودت نناز، اگه میبینی سکوت کردم، فقط به خاطر تازه واردیت بود، اما تو خیلی خارش داری

چنان مشتی به گونم زد که خوردم تو دیوار، چنان حرصی شدم و دردم گرفت که گفتم، به جهنم اگه نقشه بهم ریخت، من باید دهنش رو سرویس کنم
به سمتش حمله کردم. یک مشت محکمی توی دهنش زدم که یهو دیدم لبش پاره شد، با خنده گفتم:
_اخی، پاره شد که

حالا هر دو حرصی به هم نگاه میکردیم که کاظمی مثل بز سرش را انداخت داخل و خواست حرفی بزنه اما با دیدن لب خونی و گونه قرمز من به سمت ما اومد، از تنها کسی که حساب میبرم از همین مردیکه پلنگ صورتی بود، چنان گوش من و ساشا رو گرفت، که فکر کردم دیگه دارای گوش نیستم و ما را مثل بز با خودش به دفتر برد و با لگد در دفتر رو باز کرد و گفت:
_بفرما اقای حیدری، اینم این حیوون تازه وارد، زدن دهن هم رو سرویس کردن، من نمیدونم اومدم باغ وحش یا محل اموزش علم و ادب

اقای حیدری با دیدن ما چنان اخمی کرد که به ولا اگه میتونستم فرار میکردم، حیدری گفت:
_آریا تو تازه واردی، تازه یک روز به مدرسه ما اومدی، تو دیگه چرا؟، از تو انتظار نداشتم، تو نمره هات خیلی عالین، همش بیست...

من دیگه به حرف های حیدری توجه نکردم، چون باید از ارش یه تشکری بکنم، اگر نمره هامو دستکاری نکرده بود و خلاصه هویت جدید برام نساخته بود، الان علاف و بیکار بودم

حیدری روی میز زد و گفت:
_من با والدینتون تماس میگیرم


پشمام ریخت، اول به والدین ساشا زنگ زد و بعد از مدتی بلاخره یک مرد صدا کلفت جواب داد:

_جونم اقا حیدر، باز پسر ما چه دسته گلی به اب داده؟
 
پارت هشتم


لحنش بامزه بود زیر لب داشتم میخندیدم که ساشا پاش رو زد به پام و سکوت کردم

حیدری جواب داد:

_نگران نباشید اما خودتون بهتره بیاید و از خود ساشا جان بپرسید

بلاخره تلفن را قطع کرد و به برادر من که مثلا رایان بود زنگ زد، رایان با لحن با ادبانه جواب دادو گفت:

_سلام اقای حیدری، چشم حتما میام، اتفاقی برای آریا که نیوفتاده

حیدری با حرص به من نگاه کرد که من خودمو مشغول بافتن موهای ساشا کردم، انقدر خوشگل شد
مثل پشم بز همینجور سیخ وایستاده بودند بالا

حیدری گفت:
_نه، نگران نباشید، میبینمتون

حیدری به سمت ما اومد و محکم به هر دوی ما پس کله ای زد، ساشا که تازه از فکر در اومده بود دستی به موهاش کشید و زمانی فهمید که چه بلایی سر موهاش آوردم، چنان حرصی شده بود، ولی من داشتم به در و دیوار نگاه می کردم، بعد از چند دقیقه، بلاخره. بابای ساشا اومد و من گرخیدم، بابا ستون، بابا دروازه، بابا قرنیه مشکی، چه پر جذبه
زمانی که حیدری موضوع رو گفت، بابای ساشا که حیدری صداش میکرد کریمی گفت:

_د حیدری جان، قربون اون سیبیل نداشتت برم، اینا شهلا و مهلا نیستند که پسرن، الان اوج جوونی ایناست، بزار یکم دعوا کنن، حالشون جا بیاد

پشمای من و ساشا و حیدری روی زمین ریخت، اما زمانی که کریمی لب پاره شده بچه اش رو دید و من را صحیح سالم یافت، چنان نعره ای زد که من خودمو توی بغل ساشا پرت کردم، ساشا ی بیچاره که پشماش کلا شنیون شده بود، منو از خودش دور کرد، یهو کریمی مثل پلنگ زخمی سمت من دوید، در همین لحظه در باز شد و رایان اومد و با هم تصادف کردند، دیگه نمیشد خندید، چنان قهقهه ای زدیم که تو کل مدرسه پیچید،

«روز بعد»

از روی تخت بلند شدم و نگاهی به ساعت انداختم و با دیدن ساعت هفت، رنگ از روم پرید، وبا سرعت خواستم برم آماده شم اما پام تو پتو گیر کرد و با مخ رفتم تو زمین، با درد بلند شدم و به سمت دستشویی رفتم و کار های مربوطه را انجام دادم، سپس روی میز ارایش نشستم و کلاه گیس را دوباره چسبوندم و خلاصه گریم را از اول انجام دادم، هنوز ارشام و ارسام پیداشون نبود، دلم مثل سیر و سرکه می جوشید، مامان و بابا هم فکر میکردن آرشام و ارشام رفتن یک سفر رفاقتی، نفس عمیقی کشیدم و پیراهن خاکستری رنگ که فرم مدرسه پارسا بود رو تنم کردم، و یواش یواش، به سمت در رفتم، از جاکفشی، کفش اسپرتم رو برداشتم و به اتاقم برگشتم، محتویات مدرسه را اماده کردم و گوشیم را داخل کیفم انداختم و به سمت مدرسه رفتم، فقط یک خیابون با مدرسه فاصله داشتم که یک ماشین مثل گاو جلوم ترمز زد و راننده اش مثل بز پیدا شد و من فهمیدم، ساشا و دارو دسته اش هستن، پوزخندی زدم و گفتم:
_به سیفون و نوچه هاش

همشون حرصی شدن به غیر از ساشا، با لبخند کجی گفت:

_جوجه رنگی باشه؟

همه خندیدند اما من به کتفم هم نبود

منم پروتر از خودش گفتم:
_نه سیفون باشه

حالا با خنده گودرتمند وارد مدرسه شدم تا اتفاق های زیبایی رو پشت سر بگذرانم.

سر صف که ایستادیم، یکی از دهمی ها داشت خبر مرگش قرآن را با صوت میخوند که ای کاش نمیخوند با صدای خروسکیش، کاظمی مثل همیشه با جذبه بالا اومد و گفت:
_خب گوسفندا، صبح زیبایتان به خیر، امیدوارم کمی مثل ادم درس بخونید، امروز یک گروه دو نفره معلم ها انتخاب میکنن برای هر درس، و اون گروه باید مقاله اش را اماده کنه برای مسابقات، بچه های ریاضی، با شما هم هستما که مثل خر میخندید، خیلی خوب با یک صلوات برید گمشید سر کلاساتون


من عاشق امروزم چون با جمله ی گوسفندا شروع شد، حتما با شتر ها پایان می یابد، صلوات رو که فرستادم، وارد سالن مدرسه شدم و خودم را به کلاس رسوندم

توی راه یکی از پسرا به دیگری میگفت:

_امروز تازه واردا ی بدبخت قراره داغون بشن، امروز روز قدرت نمایی دوازدهمی هاست، همینجور که میدونی دوازدهمای ریاضی از هم پر حاشیه ترن

پووفی کردم و وارد کلاس شدم، پویا گوش های رضا رو پیچ می داد و خودش رو سوار موتور می دید، البته صدای گازش به واسطه سامان بود که صدای استغفراللهی می داد، با چهره پوکر به سمت اخرین صندلی رفتم و روش نشست، در همین حین معلم یک درس عمومی وارد شد و اون معلم ادبیات بود، خدایا خودت کمک کن تحقیق من با هر گوساله ای که افتاد، مربوط به فارسی باشه چون رشته ی اصلی من انسانیه، راحت میتونم سرگذشت فردوسی رو شرح بدم

معلم کمی صداش رو صاف کرد و خواست چیزی بگه که پویا گفت:

_زاهدی به خودت فشار نیار، تو همون صدا خروسکی خودمونی

پشمام ریخت و همچنان میخندیدم

زاهدی گفت:
_خفه شید گوساله ها، خوب گوش کنید، من این نمونه سوال ها رو طرح کردم که ببینم، چجوری گروهبندی تون کنم، خبر مرگتون، لااقل پنج بگیرید...

در همین حین ساشا با لگد در را باز کرد ودر خورد تو صورت زاهدی، بدبخت اینجا سکته میکنه، چنان خندیدیم که زمین لرزه اومد
 
آخرین ویرایش:

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
11
بازدیدها
1K

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 1)

عقب
بالا